قدم بر جاده تاریک

سلام من علیم و الان 32 سالمه و مجردم و یه خواهر کوچیکتر دارم به اسم نازیلا که اون 29 سالشه و ازدواج کرده.
همه چیز از هشت سال پیش شروع شد زمانی که هر دومون دانشجو بودیم.خواهرم دانشجوی پزشکی بود و منم دانشجوی فوق لیسانس عمران و تو شهر خودمون بودیم.
تایم امتحانا بود و هم من هم اون همش سر درسمون بودیم و هیچ کدوم اعصاب نداشتیم و با کوچکترین اتفاقی سر هم داد میزدیم(اینم بگم که یه خواهر کوچیک هم دارم به اسم ساینا که اون موقع 6 سالش بود )و ساینا گریش می‌گرفت و پدرمون هم نبود که اوضاع رو آروم کنه(تا دیروقت سر کار بود)و مادرمون هم دیگه دخالت نمی‌کرد و ناامید شده بود از خواباندن بحث بین ماها .
اون روز حدود ساعت 5 بود که پدرم به شکل عجیبی زود اومد خونه و با خوشحالی به مامانم گفت خانم لباسات رو بپوش رئیس اداره منو دعوت کرده خونشون تا راجب آینده صحبت کنیم(رئیسشون رو دیده بودم قبلا یه آدم با نفوذ و خوش اخلاق بود ولی خیلی رفیق باز بود واسه همین اگه خودشو به کسی نزدیک می کرد معنیش این بود از طرف خوشش اومده و میخواد ترفیع بده)پدرم از منو خواهرم هم خواست که باهاشون بریم ولی جفتمون امتحان و پروژه داشتیم و نمی شد بریم برای همین مخالفت کردیم و پدرم و مادرم ساینا با عجله پوشیدن و رفتن خونه رئیس.
قرار گذاشتیم من غذا رو گرم کنم و نازیلا وقتی گرم شد بساط سفره رو پهن کنه و شاممون رو بخوریم(تقسیم کار کردیم تا وقت حروم نشه)
حدود ساعت 7 من غذا رو گذاشتم گرم شه و چند دقیقه بعد آماده بود که نازیلا رو صدا زدم بیاد سفره رو پهن کنه.وقتی از اتاقش بیرون اومد یک جزوه دستش بود و همش به اون نگاه میکرد و یه چیزایی زمزمه میکرد که رو مخ بود ولی چون حوصله دعوا نداشتم رفتم تو اتاقم تا وقتی که صدام بزنه که یهو یه صدای جیغی شنیدم و وقتی رسیدم آشپزخونه دیدم غذا پخش زمین شده و نازیلا دستش سوخته و گرفته زیر آب ازش پرسیدم چیکار کردی گفت حواسم نبود بدون دستگیره برداشتم و اولش هم نفهمیدم داغه تا اینکه دستم رو سوزوند و انداختمش سریع.
اون لحظه خیلی عصبی بودم هم بخاطر فشار امتحان و مدت زمان کم تحویل پروژه هم بخاطر اینکه غذاها حروم شده بود و چیزی تو یخچال نداشتیم پس باید سفارش میدادم که دوباره کلی وقتمو می‌گرفت و اصلا هم برام مهم نبود چه بلایی سر دست و بدن اون اومده .مستقیم رفتم سمتش و با دست محکم زدم به صورتش و افتاد رو زمین و شروع کردم داد و بیداد که چرا حواستو جمع نمیکنی و…چند دقیقه ای رو زمین افتاده بود و هیچی نمی گفت و من نگران شدم چیزیش شده باشه که رفتم نزدیکش و صورتمو نزدیکش کردم که ببینم خوبه یا نه یهو برگشت و مثل گربه ای که دشمن دیده پرید روم و شروع کرد زدن تو صورتم.هنوز یادم نمیره انقدر سفت میزد که از یه جایی به بعد صورتم رو احساس نمی‌کردم و حتی دفاع هم ازم بر نیومد بعد از چند دقیقه اونجوری گذروندن بالاخره خسته شد و همونجا افتاد روی من و منم دراز کشیده بودم و بعد رهایی از اون مشت ها دیگه نای حرکت نداشتم. حداقل نیم ساعت همون‌جوری تو بغلم خوابیده بود و حرکت نمی‌کرد بعد از اینکه هوش و حواسم سر جاش اومد دوباره امتحان و پروژه یادم افتاد و خواستم بزنمش کنار تا برم به کارم برسم که دیدم داره گریه می‌کنه و همون‌جوری خوابیده و نمی‌ذاره از رو خودم بکنمش کنار منم بعد این همه وقت که بدن اون روم بود آروم آروم امیال جنسیم بیدار شده بود و اصطلاحا کیرم شق شده بود.خلاصه متوجه شدم دارم از اون وضع لذت میبرم پس دیگه تلاشی نکردم و همون‌جوری خوابیدم که یهو دیدم صورت نازیلا داره میاد جلو و کاری نکردم تا دیدم لبمو بوسید. یکم جا خوردم چون انتظارش رو نداشتم و غیر ارادی اومدم بزنمش کنار که یهو بالاخره شروع کرد حرف زدن.
گفت من و تو هر دو بالای بیست سالمونه ولی حتی دوست‌پسر و دوست دختر هم نداشتیم چه برسه به سکس پس بیا باهم دیگه سکس کنیم.من خیلی تعجب کرده بودم چون میدونستم نازیلا یه دختر مغرور و خود بزرگ بینی و امکان نداره بیاد ازم همچین درخواستی کنه اونم از من که همیشه دشمنش بودم(تا اون لحظه هیچ وقت باهم کنار نیومده بودیم)بهش گفتم که چرا اینو به من میگی اونم جواب داد چون می‌دونم تا حالا توهم انجامش ندادی و بدنت مریضی نداره که بخوام نگران بشم و اینکه چند روز پیش یه مقاله خوندم از یکی از استادامون که توش نوشته بود سکس باعث میشه بدن شاداب تر بشه و استرس کمتر بشه.
علت اینکه ما دوتا همیشه استرس زیادی داریم همینه که تا بیست سالگی سکس نکردیم و اگه بخوایم کارمون رو بهتر انجام بدیم باید سکس کنیم و استرسمون رو کم کنیم.
تو چشماش که هنوز به خاطر گریه خیس بود خیره شدم.کاملا عادی ولی جدی بود.برام مثل این بود که یه ربات داره بهم پیشنهاد سکس میده. یه نگاه پایین به بالا بهش کردم و گفتم خب تو بگو چیکار کنیم که اومد جلو نزدیکم و شروع کرد بوسیدن لب هام و حتی از زبونش هم استفاده میکرد که یه جورایی حس میکنم میخواست تا جای ممکن بدنش رو تحریک کنه و آماده بشه.چون هیچ حس عاشقانه ای نمی گرفتم ولی کیرم به سمت انفجار می‌رفت.همونجوری یکم ادامه دادیم تا اینکه منو هل داد عقب و گفت لباساتو در بیار و رفت تو اتاقش و بعد چند دقیقه با یه لباس توری(فک کنم مال مامانم بوده)که زیرش هیچی نپوشیده بود اومد بیرون.
وقتی نگاهش کردم همه چیزش برام تحریک کننده بود.پوست سفیدش و چشمان درشت و مشکیش و موهای لختش با اون مدل چتری که زده بود کاملا منو تحریک کرده بود و لباس توری مشکی همه چیز رو بدتر میکرد که باعث شد مثل یه حیوون وحشی گرسنه که به سمت گوشت تازه می‌ره منم از جام بلند شم و سمتش برم.هیچوقت اونجوری تحریک شده بودم و همون لحظه فهمیدم این عشقه. بله من عاشق خواهرم شده بودم. تا اومدم بگیرمش لب هاش که تازه رژ زده بود رو برد نزدیک گوشم و گفت آروم آروم پیش میریم که حالا که داریم لذت می‌بریم به اوجش برسیم و من تو اتاق به مامان زنگ زده و گفتن تا چند ساعت دیگه هم نمیان.زمزمه کردنش دم گوشم که همیشه باعث می‌شد از کوره در برم این دفعه منو تبدیل به یه سگ کرد که به حرف صاحبش توجه می‌کنه و فرمان می‌بره.بعد ازم خواست برم یدونه از پتو ها رو بیارم که پهن کنیم وسط سالن و منم سریع آوردمش که دیدم دستش کاندوم گرفته و ازم خواست بخوابم(بار اول بود تو اون سن کاندوم از نزدیک می‌دیدم)خوابیدم و آروم اومد روم دراز کشید لبمو بوسید و شروع کرد پایین رفتن تا رسید به کیرم که شروع کرد ساک زدن. جوری با زبونش با کیرم بازی میکرد که به یه دقیقه نرسید که آبم خالی شد تو صورتش که عصبانی شد و داد کشید چرا انقدر زود اومد.و بهم گفت برم سراغ کارام ولی لباس نپوشم و یک ساعت دیگه حداکثر دوباره شروع می‌کنیم .
تو اتاقم بودم ولی در رو بر عکس همیشه باز گذاشتم و اصلا حواسم به درس و کارم نبود چون نازیلا کتابش رو آورده بود کنار سالن درسشو میخوند و من با اینکه تازه ارضا شده بودم فقط بهش نگاه میکردم تا اینکه بعد یک ربع دیدم کیرم دوباره بلند شده و نازیلا رو صدا زدم اونم با خوشحالی گفت پس بیا بخواب منم سریع رفتم خوابیدم و تا نازیلا دوباره اومد بهش گفتم اگه دوباره کیرمو بخوری آبم زود میاد و دیدم خیلی آروم گفت نه این دفعه نوبت توعه که اومد و روی صورت من نشست و من که از خود بی خود شده بودم شروع کردم خوردن کصش با اینکه بلد نبودم زورمو میزمدم زبونمو بمالم لاله های کصش و اونم شروع کرد به صدای آه کردن و هیرصداش بیشتر میشد و من بیشتر انرژی می‌گرفتم اونکار رو بکنم که بالاخره فوران آب از تو کصش اومد و ریخت تو دهن و صورتم(آب داغ بود و بوی عجیبی داشت)و بعدش افتاد همونجا یک دقیقه نشده بود که بلند شد گفت حالا وقتشه این کاندوم رو بکشی رو آلتت(دقیقا همینجوری صدا میزد)و من بلد نبودم باید چیکار کنم که اون متوجه شد و اومد به سکسی ترین شکل ممکن با دهنش کاندوم رو کشید رو آلتم.در کنار حس شهوت یه لحظه بدنم به لرزه افتاد که نازیلا چجوری اینقدر مهارت داره مگه نگفته بود تا حالا سکس نداشته؟اینا رو نمیشه فقط با فیلم دیدن یاد گرفت یعنی با کسی سکس می‌کرده یا نکنه تمرین می‌کرده ؟
در حالی که این سوال تو ذهنم جای شهوت رو گرفته بودن یک دفعه بهترین لذت دنیا رو تجربه کردم.بله نازیلا دیده بود من تو عالم خودمم و کیرم رو کرده بود تو کس خودش.داشت رو کیر من سواری میکرد و من از اینکه کیرم رفته همچین جای گرم و نرمی لذت می‌بردم. هی سرعتش تو بالا و پایین رفتن بیشتر میشد و صدا های بیشتری در می‌آورد و منم دیگه تو آسمونا بودم تا اینکه آبم تو کاندوم خالی شد و اونم همون‌جوری افتاد روم تو بغلم و خیلی آروم شروع کردیم به لب بازی و بوسیدن.بعد چند دقیقه بلند شد و گفت الان بریم سراغ کارهامون و اینجا رو هم جمع و جور کنیم که من تا اومدم بلند شم دیدم سرم داره گیج می‌ره بعد اون سکس طولانی و دوبار ارضا شدن تو شرایطی که حتی شام هم نخورده بودم دیگه انرژی تو بدنم نمونده بود که دیدم رفت تو تراس و از یخچال تو تراس چند تا ساندویچ آورد و گفت بیا بخور که من تعجب کردم گفتم اینا رو از کی داشتیم خراب نشده باشه؟ که گفت نگران نباش دیروز خریدم.
اون لحظه بود که دیگه مطمئن شدم که همه اینا نقشه بود حتی اینکه دستش بسوزه و … تا با هم سکس کنیم که نه تا منو تسلیم خودش کنه که کاملا هم موفق شده بود بعد اون کارا دیگه نباید بهش حسی می داشتم ولی نمیشد نگاهم رو بردارم ازش حتی وقتی لباس عادی تنش کرد و عاشق شده بودم.
بالاخره پدر و مادرمون اومدن و ما فرداش رفتیم سر امتحان که من اون امتحان رو گند زدم ولی نازیلا در مجموع امتحانات تونست بالاترین نمرات رو بگیره.البته اینم بگم هر وقت بقیه نبودن برنامه داشتیم.
بعد از اینکه امتحانات تموم شد پدر و مادرم منو خبر کردن که برم آشپزخونه(هر وقت اونجا صدام میزدن به این معنی بود که یه خبر مهمی دارن)وقتی نشستم رو صندلی پدرم گفت علی واسه خواهرت خواستگار اومده و همه ما موافقیم ولی می‌خواستیم نظر تو رو هم بدونیم.کامل به هم ریخته بودم که چرا الان که من این احساسات رو پیدا کردم اینجوری شده و داد کشیدم این یارو کیه؟در حدی هست که یه دکتر بشه عروسش؟که پدرم شروع کرد خندیدن و با خوشحالی گفت خیلی خوبه میبینم خواهرت رو دوست داری چون ناراحت بودم نکنه شما دوتا نسبت به هم هیچ کس خانوادگی نداشته باشید.
بعد مشخص شد خواستگار پسر رئیس بوده و نازیلا به شکل حساب شده مخش رو زده و مثل من اونو عاشق خودش کرده
من نتونستم کاری کنم و اونا ازدواج کردن منم برای دور شدن از این جو بعد از تموم شدن تحصیلاتم رفتم سر کار که یه جای دور بود تا اینکه پارسال برگشتم دوباره تهران و…

این خاطره من بود که خب یه جاهایی رو تغییر دادم و یه جاهایی رو کوتاه یا پیاز داغشو زیاد کردم.الان هم آنقدر نوشتم دستم درد گرفته وگرنه اتفاقات یک سال اخیر رو هم توش مینوشتم.

.

نوشته: علی همای

بازدید 8,288

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “قدم بر جاده تاریک”

  1. بهنظر من بیدست و پا ترین و ناتوان‌ترین مردا تو ارتباط با جنس مخالف همینایی هستن که به محارم خودشون چشم دارن.اینها مثل گربه‌ میمونن که تو محل خودشون دمشو میگیره بالا و تو محل غریب دمشو میگیره لای پاش.

  2. خوب بود غقط متوجه نشدیم پرده و چوب پرده چی شد کی نصب کرد ،کی تعمیر کرد، کی پاره ش کرد…

  3. معلومه که داستان رو یه بچه سال نفهم نوشته کی از سکس هیچی سر در نمیاره

  4. نظر شما چیهاگر شما این رو بعنوان یک داستان ارسال کردی که من هیچ نظری ندارم، اما اگه شما هم عنوان خاطره رو روش گذاشتی باید بگم…جناب علی آقا به دو دلیل داستان شما کاملا تخیلی و غیرواقعی که هست هیچ، شما تا بحال حتی با یه خانم رابطه جنسی هم نداشتیناگه خواستی تا بهت بگم که در واقع دلایل من برگرفته از دو تا سوتی مضحک هست که شما دادین، اگه خواستی تا بهت بگم 👍🏾😇

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید