دوگانگی

سلام نیما هستم۳۲ساله و معلم زبان هستم.تا الان دم به تله نداده بودم که ازدواج کنم.ولی دیگه بالاخره که چی، آدم مجبور میشه یا عاشق میشه،اولش بگم اسامی همه مستعاره،از اولش زیاد اهل دختر بازی بودم.از پسر هم خوشم نمیاد.اگه الان اینجا چیزی بگی از خودت تعریف کنی.هزارتا چرت و پرت میگن…ماشالله سایز آق دایی خوب کلفته.خودم هم هر چی پول در می‌آوردم.حتی کلاس خصوصی هام،فقط به تیپ‌و لباسم می‌رسیدم… و ورزش کردن مخصوصا شنا در اولویت کارهامه،و عشقم موتور سیکلتمه،که خیلی دوستش دارم.و فقط با اون میرم سر کارم.۲سال قبل سر کلاس سر ماژیک وایت برد رو پرت کردم طرف یک پسره که زیاد زر میزد.شانس شخمی من خورد به چشمش،بد جور کبود شد.فرداش زنگ دوم با اون کلاس نبودم.کلاس دیگه بودم.که از دفتر مدرسه خواستنم.رفتم اونجا دیدم یک خانوم ناز خیلی ناز.تقریبا،۴۰ساله،خوشگل توی دفتر بود.با چادر محجبه.اروم و با ادب نشسته بود تا رسیدم مدیر منو معرفی کرد.گفتم نشناختم ایشون.کی هستن.؟گفت مادر پوریا رحیمی هستن.ایشون هم از همکارای خوب ما هستن.با ادب و احترام به هم معرفی شدیم.گفتم خیلی راجع به مسئله دیروز متاسفم…اتفاقی شد.شانس من یا پوریا خورد زیر چشمش،گفت جناب رسولی کار خوبی نکردین من میتونستم این مسئله رو توی جلسه آموزش پرورش امروز مطرح کنم.ولی اومدم اول با خودتون حرف بزنم.گفتم شما لطف کردین.منم خیلی عذر میخوام.مدیر رفت بیرون و ما باهم صحبت میکردیم.گفتم راستش زیاد علاقه ای به درس نداره من پرسیدم دبیرهای دیگه هم میگن امسال خیلی خوب درس گوش نمیده.اون بماند شلوغ کار شده و عصبی،من میخواستم زنگ بزنم پدرش و در مورد درسش بهتون هشدار بدم.دروسی مثل زبان و ریاضی اگه عقب بیفتی دیگه جبرانش سخت میشه،خانومه گفت راستش ما امسال متارکه کردیم و پدرش هم رفت آلمان…ما رو تنها گذاشت این هم لج کرده درس نمیخونه.گفتم ای وای عجب.چطوری دلش اومده تنهاتون بزاره.گفت میشه دیگه.گفتم به هر حال شرمنده کار دیروزم هستم.گفت اشکالی نداره اگه میشه نزدیک امتحانات هستش چند جلسه خصوصی تشریف بیارید منزل باهاش کار کنید چون خیلی عقب افتاده توی درسهاش،مبلغش هم اصلا مهم نیست…موقعیت خوبی بود.قبول کردم و قرارمون شد روزهای فرد غروب۷تا۹شب…اولین جلسه ۵شنبه بود که رسیدم خونه اشون…طبقه۸یک برج درجه ۱بود.موتور رو گذاشتم توی پارکینگ…تماس گرفتم جواب دادن و رفتم بالا.مادرش بود با خودش تنها…ولی واویلا.این همون زنه باورم نمیشد.یک خانوم.زیبا آرایش کرده موها دم اسبی بسته.شلوار قد۹۰تنش.ساق سفید پاهاش معلوم بود.پیرهن زیبایی تنش بود.کیف کردم از وجودش.عین برگ گل بود.در بدو ورود خودش دست دراز کرد و من هم دستشو گرفتم. و من و برد اتاق پسرش.تنها بود پلی استیشن بازی می‌کرد.چشمش هنوز کبود بود.سلام کرد.نشستم سر تدریس،و نیم ساعتی بود درس میدادم.خوب گوش میداد،در اتاق و زدن مادرش اومد داخل و چایی شیرینی آورد.اجازه گرفت و گذاشت روی میز عسلی کنار تخت پسرش.بخدا زمانی که خم شد.کون ناز و گنده اش توی چشمم بود.خط شورت قشنگش دیده می‌شد انگار نه انگار که این همون خانم محجبه توی مدرسه بود…دلم می‌خواست همونجا بغلش کنم و محکم از ته دل بکنم و جرش بدم.خلاصه چند جلسه ای میومدم خونه اینها و هر دفعه با یک تیپ قشنگ تری بود…تا اینکه جلسه۵یا۶بود که رفتم خونه اینها…پسرش نبود.گفتم ببخشید پس من بر میگردم.انشالله جلسه بعدی،،گفت نه خواهش میکنم.نرید اون استخره بر میگرده.گفتم تا بیاد دیر میشه…گفت نه استخر خود ساختمونه،طبقه منهای یک.چون شاید آقایون داخل آب باشند من نتونستم برم دنبالش،گفتم باشه خودم میرم دنبالش،رفتم پایین ایوالله استخر.سونا جکوزی چی بود…چندتا کونی مث خودش توی آب بودن.معلوم بود دومتری عمق استخر بود.کوسخول به خودش تیوپ دخترونه بچه گونه بسته بود.صداش زدم از آب اومد بیرون…اوف شورتش چسبیده بود به کون سفید و قشنگش.من اصلا گرایش به پسر نداشته و ندارم.ولی این بی پدر مادر عین دخترها بود.نوک سینه داشت.سفید عین برف.خودشو خشک کرد.اومد بیرون.گفتم پسر تو خجالت نمیکشی تیوپ بچه گونه دخترونه بستی به خودت توی آبی… الان باید مث کوسه شنا کنی، گفت آقا بخدا عمیقه میترسم.گفتم ما که خونه مون استخر نداشت سن تو بودم دوبار نفر اول استان شدم.گفت وای جدا گفتم بخدا.چند بار مقام توی مسابقات کشوری دارم.اگه از چیزی می‌ترسی دنبالش نرو.گفت آقا بهمون شنا یاد میدین؟گفتم نه حوصله ندارم.قبلا کلاس داشتم ولی همه خنگ بودن و بدنهاشون ضعیف اعصابمو خورد میکردن…خلاصه تا رسیدیم بالا.رسید نرسید گفت مامان مامان آقای رسولی قبلا مدرس شنا بودن و قهرمان شنا هستن.گفتم ای بابا پسر تو چقدر دهن لقی،،مادرش خندید گفت آفرین.مامان تو رو خدا بهش بگو بهمون آموزش بده…من و سینا و پدرام و پیمان خجالت میکشیم بریم بیرون کلاس شنا.گفتم نه نه.اصلا حوصله ندارم.اصلا وقت ندارم.چندتا پشت کنکوری رو قبول کردم باید کلاس خصوصی

براشون بزارم…تازه تو هم هستی.منتظرم هفته دیگه کلاسهات تموم بشه.کلاس دیگه جای تو قبول کردم.خیلی ناراحت شد.مادرش گفت جناب رسولی،گفتم همون نیما…گفت لطف دارید.آقا نیما.پوریا بهتون عادت کرده.درساش هم خوب شده…اگه لطف کنید ده جلسه ای شنا رو باهاش کار کنید…گفتم بخدا کار ده جلسه نیست…هم تمرین نرمش و هم بدنی و هم فنی اقلا۳۰جلسه میخواد.و یک شب در میون باید باشه،گفت اشکالی نداره.اینها۵تا هستن.فک کنم بتونم شهریه خوبی براتون بگیرم…عالی میشه…خلاصه با رقمی که گفتم موافقت شد و برای من عالی بود…خیلی عالی…چون خودمم عاشق شنا و ورزش هستم.پول خوبی هم همون اول ریختن برام.اصلا باورم نمیشد.خیلی زیاد و خوب بود.زبانش هم که خوب شده بود…دیگه وقتش بود یک ماشین خوب بخرم.چون دلم نمیخواست موتور نازنینم و بفروشم پول کم داشتم…با پول کلاس شنا و پول کلاس خصوصی هام تقریبا جور شده بود،اولین جلسه استخر بود.۵تا کونی همه سفید تپل.مخصوصا پیمان.بخدا کون دختر اونقدری و اینقدر سفید ندیده بودم…از نرمشهای سبک و اولیه شروع کردم بی پدرها گشاد بودن وا رفتن…بردمشون توی آب از عمق یک ونیم متری میترسیدن.با خودشون کمکی آورده بودن…همه ترسیده بودن و از میله های کنار استخر گرفته بودن…نوبتی می آوردمشون وسط و کمک میکردم روی آب وایستادن و غیره رو که واردش نمیشم رو بهشون یاد بدم…سگ تو روح پیمان.وقتی توی بغلم بود.کیرم دیگه توی شورتمم جا نداشت.اینقدر نرم و تپل بود.ولی بد زرنگ بود.نمیزاشت زیاد باهاش تماس پیدا کنم.ولی چندباری زیر آب کیرم درست افتاد وسط چاک کونش.من که دختر میگاییم یکربع بیشتر تلمبه میزنم…کم مونده بود زیر آب توی شورتم خودمو خراب کنم…ولش کردم رفتم سراغ پوریای خودم باربی پسرها.کون نگو آتیش بگو.این لمس کیرمو با کونش دوست داشت.چقدر نرم بود.خدایا من که گی نیستم و اصلا همجنس گرا نبودم.چرا اینجوری شدم.تایم تموم شد و نوبتی میرفتن دوش میگرفتن.و من توضیحاتی بابت نرمش و ورزش میدادم که بدنها شون ضعیفه باید تمرین کنند.ومثلا طناب زیاد بزنند.تا نفس و قدرت و سرعتشون زیاد بشه…دوتا دوش بود.من موندم و پوریا.زیر دوش بودیم. دائما چشمش طرف آلت من بود.موقع خروج.اومدم موتور رو روشن کنم.گوشیم زنگ خورد.مادرش بود.گفت آقا نیما.استاد خواهش میکنم تشریف بیارید بالا…هم هواسرده تا موهاتون کامل خشک بشه.هم اینکه شام منتظرتون هستم.کمی تعارف کردم ولی رفتم بالا…وقتی رفتم داخل باور کنید.لامصب چه تیپی زده بود…دامن شلواری گشادی که تنش بود.خیلی نازک بود نمی پوشید بهتر بود.شب جمعه بود و شب عاشقای دلتنگ…آخ چقدر دلم کوس میخواست.هیچی بهم نمیدادن.فقط همینو بهم میدادن بخدا طوری میگاییدمش.نتونه نفس بکشه…بی پدر یک‌جور بلوزی تنش بود که از زیر شانه تا زیر بغل هاش باز بود.پوست سفید و قشنگش و حتی سوتین مشکی تنش هم دیده می‌شد… خیلی پذیرایی قشنگی کرد.پسرش رفت اتاقش.گفتم خانم رحیمی اگه اجازه بدین.از حضورتون مرخص بشم.گفت ای وای چرا.؟کنار من بودن ناراحتتون میکنه.گفتم نه بخدا حتی صدای نفسهاتون برام قشنگه.نمیخوام شما معذب باشید.گفت آقا نیما من از روز اول باهاتون احساس آرامش کردم و متوجه شدم اصلا جوون هولی نیستین…و سواستفاده نمی‌کنید.بعضی آقایون رو نمیشه حتی توی صف نونوایی تحمل کرد.چه برسه که بخوای توی حریم شخصیت راهشون بدی.گفتم والله بخدا چی بگم خانم رحیمی،،گفت آقا نیما اسم من ناهیده و فامیلی من هژبری هستش.لطفا دیگه رحیمی صدام نکنید.من متنفرم از اون شخص،که پدر پسرم هستش.گفتم آخه بخدا تا امروز نه اسم و نه فامیلتون رو نمیدونستم…گفت راستش از همین متانتت خوشم اومده.بمون پیشم امشب حوصله ندارم تنها باشم.ازش پرسیدم.ناهید خانوم.رییس اداره ناحیه که فامیلشون هژبری هستش از اقوامند.خندید قشنگ خندید.گفت تا حالا دیدینش.گفتم نه ولی اسمشون رو شنیدم.گفت آقا نیما خودم هستم دیگه.گفتم ای وای بخدا نشناختم…ببخشید بخدا اگه بی ادبی چیزی شد.گفت نه اصلا.من توی این مدت لذت بردم از برخوردتون.من مجبورم بیرون بخاطر وجه کاری اون تیپی باشم.و کم رفت و آمد دارم[دوستان گفتم اسامی مستعارند].اکثر افراد فامیلم همه خارج از کشور هستند.فقط من موندم و خواهرم که اونم میخواد از ایران بره.من میمونم و مادر پدر پیرم و این پسر…خیلی تنهام خیلی…بخدا اگه خواهرم هم بره.دیوونه میشم.چون پدر مادرم نمی توانند بیان کانادا.باید کنارشون بمونم.برادرهام رفتن.فامیل همه دارن میرن…اگه من هم برم پدر مادرم گناه دارند.خلاصه که کمی درد و دل کرد…ساعت۱۲بود…گریه اش اومد.بلند شدم از روی میز اونطرفی براش دستمال آوردم.بهش دادم تشکر کرد.گفت خیلی ممنونم که امشب موندی.پیشم.دلم گرفته بود.فهمیدم منظورش اینه دیگه پاشو برو گمشو…ازش اجازه خواستم.و مرخص شدم.تا رسیدم خونه خیلی سردم شد…سریع برای خودم.چند پیک شراب ناب بابا ساز خودمو قاطی کردم با عرق دست ساز خودم.چندتا رفتم بالا.گرمم شد.۱ونیم شب رد

شده بود گوشیم زنگ خورد.ناهید بود.گفتم جانم.کله ام داغ بود کس خل شده بودم.گفت انشالله که سالم رسیدی،گفتم اره ناهید جون.ممنونم که نگرانم بودی و بهم زنگ زدی،گفت داری چیکار میکنی.نیما دلم میخواست پیشم بمونی…اما ازت خجالت کشیدم.گفتم خب بخیلی دیگه نذاشتی امشب از وجودت فیض ببرم…رئیس بزرگ…گفت نیما چت شده.بلبل زبون شدی.گفتم هیچچی من هم دلم تورو میخواست.ولی منو از خودت روندی،گفت نمیشد آخه.گفتم چرا نشه.مگه میخواستم بخورمت.شنل قرمزی خوشگله من.من که آقا گرگه نیستم…گفت نیما چی میگی.خندیدم گفتم ولش کن…فقط خوب شد همون موقع پدرم اومد توی اتاق.بلند داد زد نیما.لامصب بطری رو تمومش نکنی.از شراب شاتوت فقط همون مونده،توی خونه،تا برم از باغ بیارم،گفتم تموم شد آقاجون.خندیدم.از اون طرف خط گفت:آهان حالا فهمیدم چته؟نامرد رفتی تنها خوری،کله ات داغه که چرت و پرت بهم میبافی،باشه بعدا.قطعش کرد.فرداش تا۱۱خواب بودم.بیدار که شدم.گوشیم خیلی زنگ خورده بود.چون روی سایلنت بود متوجه نشده بودم.دیدم اقلا ناهید ۵بار زنگ زده.سریع کمی آب‌جوش خوردم تا صدام بهتر بشه،زنگ زدم.گفتم جانم خانم هژبری،گفت اولا سلام دوما ناهید خانم.سوما دیشب که کله ات داغ بود شیرین زبون شده بودی،چی شده الان.گفتم مگه چی گفتم بهت.خندید.گفت هیچچی زبل خان.گفتم وای بخدا من دیشب برگشتم سردم بود.و کمی پکر بودم.چندتا پیک آب شنگولی خوردم.وای حتما باز چرت و پرت گفتم.خندید.گفت ولی فک کنم کارچندپیک نبود.چون حرف از بطری شاتوت آقاجون بود که تموم شده بود.گفتم ای وای بفهمه کلکم و میکنه…جانم امری بود.گفت نیمامیایی بریم باغ ویلای ما.پدرم نمیتونه بیاد.دوتا باغبون دارند کار می‌کنند باید برم ببینم چکار کردن.تنهام افغانی هستن میترسم ازشون.گفتم باشه الان میام.چون هواسرده با موتور هستم دیر میشه.گفت اشکال نداره باید ناهار بگیرم براشون ببرم.تا سفارش بدم برم سراغشون یکساعت طول میکشه…توی اینمدت من هم رفتم تر و تمیز و خوش تیپ کردم برگشتم.مادرم گفت فک کنم خبریه ها.گفتم نه میخام برم با دوستام بیرون.خلاصه که توی پارکینگ خونه اشون دیدمش.سانتافه مدل بالا داشت.وضعش توپه توپ بود.سوار شدم.گفتم پس پوریا کجاست.گفت نشسته بازی میکنه،نیما چیزی خوردی گفتم راستش بخاطر شما.که زود برسم معطل نشی چایی هم نخوردم.گفت پس بریم ناهار اونها رو بدیم بعد بریم رستوران.گفتم باشه.رفتیم اونجا دوتا قلچماق افغانی بودن.و خودم باهاشون حرف زدم و پولشون و نقدی دادم بهشون.و ناهارشون دادیم.و رفتیم رستوران…مهمونش بودم.گفت نیما نظرت در مورد من چیه.گفتم در چی مورد،گفت همه چی،گفتم مدلت کم هست.تکی.تک،،گفت خجالت نکش نترس من اینجا رئیس نیستم دوستت هستم…گفتم بجان نیما راست گفتم.تکی.خوشتیپ مرتب.خانوم با سواد.با شعور…نمیدونم اون بی‌شعور چرا ول کرده تو رو رفته،،گفت اون مسئله شخصی بود.نمیتونم بهت بگم.سرش پایین بود.به خودم اجازه دادم آروم دستهای ناز و تپل و کوچولوش رو که توی هم مشتشان کرده بود رو جمع کردم توی دستام.نگاهم کرد.گفتم ناهید خانم.چته.گفت نیما رسمیش نکن.همون مث دیشب پشت گوشی باش.ناهید یا ناهید جون.گفتم من گفتم.نگاهم کرد.گفتم ببخشید بخدا مست بودم.گفت مستی و راستی دیگه…ولی دیشب بقول خودت دکت کردم.زود فهمیدی رفتی،ولی کاش مونده بودی،دلم مرد میخواست دلم نمیدونم چی میخواست نیما تا صبح نتونستم بخوابم.گفتم ناهید توی تختت کمبود داری.سرش و پایین انداخت.گفت میدونم میفهمی،منظورم چیه‌…نیما من موقعیتم طوریه نمیتونم با هرکی باشم.درضمن پسرم نوجوونه،و مردم افکارشون خرابه.جدای مسائلی که روم نمیشه بگم.دلم محبت میخواد.دیگه طاقت تنهایی ندارم.نیما بخدا ازت محبت گدایی نمیکنم ها.ولی چند وقته میایی خونه من گرفتارت شدم.نمیدونم چم شده.مخصوصا با شوخی ها وحرفهای دیشبت.فهمیدم تو هم در مورد من نظراتی داری،گفتم ناهید جون بخدا چرا دروغ ولی من خیلی زن و دختر دور و برم هستن…از روزی که میام پیش شما.اون روابطم کمترشده.من هم دلم خانوم مرتب و باشخصیت میخاد.نمیتونستم بهت پیشنهاد بدم.به دلایلی که خودت گفتی.و درضمن چون ببخشید ها ازم سن وسال بزرگتری،گفت وای من فقط ۳۷سالمه.اشتباه فک نکنی ها.گفتم به هر حال چندسالی از من بزرگتری…ولی خیلی خانمی،،گفت نیما.حالا چی میگی؟میتونی مدتی منو تحمل کنی.گفتم از خدامه.چه سوالیه؟بقول قدیمیا کور از خدا چی میخاد دو چشم بینا…خندید دیگه ناهار خوردنمون طول کشیده بود بیشتر حرف زدیم.گفت برگردیم ویلا…وقتی رسیدیم.کارشون تموم بود.داشتن میرفتن.کلید رو از میراب گرفته‌بود.دادنش به ما و رفتن.دم روز عیدبود.درختا رو هرس کرده بودن باغ رو بیل زده بودن.برگهای توی استخر رو پاک کرده بودن.رفتیم توی ویلا.خیلی شیک و بزرگ بود.شومینه رو روشن کردم.خودم رفتم چایی دم کنم.گفت نیما قهوه بزار.گفتم باشه…برگشتم.با تاپ و شلوارک بود.گفتم نازنینا این چه نازیست که با ما میکنی خندید…گفت

شاعر شدی،گفتم چقدر تو نازی؟گفت نیما دروغ نگو.گفتم ناهید اقلا صدتا دوست دختر داشتم…همه سن بودن.ولی تو دیگر مالی هستی نازنین…خندید.دیگه تامل و جایز ندونستم.رفتم جلو از زیر باسنش دو دستی گرفتم کشیدمش جلوی خودم چسبوندمش به خودم.بدون اجازه لبهاشو بوسیدم.نگاهم کردم.گفتم چشماتو عشقه دختر.چه سگی توی نگاهته،،چشمات آدمو میگیره…لبهاشو محکمتر بوسیدم.گفت نیما چقدر سفت بوسیدی.لبهام درد گرفت.گفت کو کجاست هنوز دردهات مونده.گفت بخدا بخوای وحشی بازی در بیاری باهات قهر میکنم ها…آخ چه لبهایی داشت چقدر کونش نرم بود.انداختمش روی کاناپه بزرگه.شلوارکشو کشیدم پایین.گفت نیما از پایین شروع میکنی،گفتم جان چی فرقی داره ،بالا پایین نداره.خودش تاب رو درش آورد…و من مست اون سینه های بزرگش شدم.سوتین رو که کشیدم گیره اش پاره شد.میخواست چیزی بگه.گفتم هیس،ساکت باش.نوک سینه هاشو بوسیدم و شروع کردم به خوردنش، با دستاش توی موهامو نوازش میکرد و همش میگفت وای نیما جون وای.گفتم جانم عشقم جانم خانومم.چقدر تو نازی، ازش تعریف میکردم لذت می‌برد… رفتم تا روی گردنش.نرمه گوش نازشو گرفتم توی دهنم مکیدم.گفت نیما فدات شم.عزیزم.لبهاشو گرفتم دستم.ازروی شورت کوسشو مالیدم چقدر نرم و تپل بود.خیس شده بود.بیشتر لبها و سینه هاشو میخوردم.بخدا خودمم هول شده بودم نمیدونستم باهاش چکار کنم.چندباری محکم بغلم کرد.رفتم پایین شورتش خیسه خیس بود.گفتم چندبار شدی،گفت خیلی نیما خیلی…ادامه بده.کاری کن دیگه هر مرد خوش تیپی رو که دیدم حالم ازش بهم بخوره…یعنی میخواد دلم از مرد زده بشه…بخدا چندوقته پیرمرد هم میبینم میخوام بکشونم بیارمش خونه…گفتم وای چه حشری داری…شورتشو در آوردم.بدون معطلی کوسشو چندین بار بوسیدم و بعدش چقدر خوردمش…چوچوله ناز و تپل ولی کوتاهی داشت.میومد توی دهنم میکشیدمش توی لبهام.چند بار تکرار کردم…آخرش کمرش رفت بالا اومد پایین.جیغ کوچیکی زد…آبش وقتی ریخت توی دهنم متوجه شدم.کم بود اما قورتش دادم.خودش نگاهم کرد.دید بدم که نیومده خوشمم اومده.چقدر بوسم می‌کرد.تا اون موقع خودم هنوز شلوارم تنم بود.بلند شدم کمر بند و باز کردم.شلوارم چون مال کت شلوارم بود.افتاد پایین…خودش شورتمو یکدفعه ای کشید پایین.تا کیرمو که مث فنر پرید جلوی چشماش دیدش.چشماش از تعجب باز شد و ۴تا شده بود.گفت وای نیما لامصب این چیه‌.چقدره.؟هییییی گفت وای مگه این توی من جا میشه.خندیدم گفتم که دردهاش مونده.نترس بهش عادت میکنی…اونهایی که طعمش رو چشیدن.دیگه نتونستن ازش دل بکنند.گفت نه نمیشه بخدا جاش نمیشه…گفتم تو بچه زاییدی از کیر می‌ترسی.گفت دیوونه من سزارین شدم.گفتم خب شوهر که داشتی،گفت فک کردی چرا جدا شدیم…با۱۲سانت کیر و ۳سانت قطر چکارم میتونست بکنه.نیما تو رو خدا هوامو داشته باش…دوباره کوسشو لیسیدم.دادم بهش گفتم بخورش.69بودیم…چندبار عوق زد.گفت نیما دارم خفه میشم.نمیتونم بخورم.گفتم ناهید جون نمیخوای من هم لذت ببرم.گفت پس پاشو سرپا این مدلی نمیشه.من که ازون جنده های توی فیلم‌ها نیستم که،تحمل ندارم، .پوزیشن عوض کردیم…سرپا بودم داشت میخوردش،دستاشو انداخت زیر بیضه هام گفت اینها رو باش مث دوتا تخم غاز اینجا بزرگ شدن.دردت نمیگیره روشون میشینی، خندیدم.گفتم ناهید…گفت جانم.بلندش کردم چقدر بوسیدمش.گفتم چرا اینقدر دوستت دارم.کاش دختر بودی،از اولش هم رو میدیدیم…الان مامان بچه هام بودی،گفت وا مگه الان چم شده.گفتم هیچچی.برو روی مبل داگی کن…گفت نیما جون محکم نکنی ها.بخدا من چند وقته هیچ رابطه ای نداشتم قبلا هم شوهرم کیر کوچولو دول موشی بود.گفتم باشه دیگه چقدر میترسی،داگی کرد.خم شدم کوس نازشو خوب لیسیدم.آماده شد.سرش و خیس کردم و آروم فرو کردم داخلش به جان نیما‌‌…نمی‌رفت داخلش داد و بیدادش در اومده بود…نکن نکن بخدا گفتم که جاش نمیشه.من تنگم.نکن نیما.گفتم صبر کن باکره که نیستی،گودی های دور کمرش رو محکم گرفتم.با یکضرب چپوندم توی کوسش.جیغش در اومد…نیما خدا لعنتت کنه بقران دهن رحمم جر خورد.بلند شد.کشید کنار.نیما نمیخام دیگه دوست ندارم.لذتش پرید.گفتم تحمل کن عزیز دلم.بزار طعم سکس واقعی رو بهت بچشونم،اصلا مگه اینجا تخت نداره.گفت چرا نداشته باشه.توی اون اتاقه.ولی سرده.گفتم باشه بیا بریم روی تخت.بردمش انداختمش روی تخت.گفتم قربونت بشم نترس خودتو شل بگیر.بیا توی بغلم.گفت نیما نمیخام.اصلا حسم پرید.نگاهش کردم.گفت با اون چشمات اینجوری نگاهم نکن.من تحمل دردم کمه،گفتم پس همون شوهر دول موشی برات خوب بوده دیگه.خودشو چرخوند باهام قهر کرد.دراز کشیدم پیشش.گفتم ببخشید خانوم عزیز من…نیما الان بدجور شهوتی شده…گفت برات میخورم.گفتم هییچی ناز بهشتی تو نمیشه.من دیگه اینو دیدمش باید بکنمش.دراز بکش.پاهاتو بده بالا.نترس خب…گفت پس آروم بکن…گفتم جانم چقدر ناز داری تو.پاهاشو داد بالا.اول سینه هاشو بوسیدم.بعدش پاهاش و آروم دادم بالا و بازشون کردم.خیس

کردم آروم آروم فرو کردم داخلش.همش میگفت نیما نمیره توش دیگه چرا اصرار داری،آخه اون اندازه ساعد دست من کلفتی داره…چندسانت اول داخلش بود.سوارش بودم.گفتم دوستم داری یا نه.گفت خیلی.ولی نمیتونم تحمل کنم.کشیدم بیرون بیشتر خیس کردم…دوباره کردمش…نمیزاشت زیاد بره داخلش…از روبرو که بالا روش بودم.دستامو از زیر بغلهاش رد کردم بردم شونه هاشو محکم گرفتم…خوب مهارش کردم.لای پاهاش خودمو جا دادم.نگاهش کردم.نصف کیر مو فشار دادم داخل کوسش.توی گوشم جیغ کشید…تلمبه میزدم.همش میگفت نیما نیما نمیخام.اصلا دوستت هم ندارم…نیما ولم کن.نیما ازت شکایت میکنم.نیما لعنتی پاره شدم.لبهاشو با لبهام گرفتم.و تند تر تلمبه زدم.ولی بیشتر نمی‌دادم داخلش…کوسش داشت خیس میشد…سینه هاشو موقع گاییدن گرفتم توی دهنم.تازه داشت لذت می‌برد.نگاهم کرد.گفتم بازم میری ازم شکایت کنی.گفت آره میرم.گفتم پس بزار خوب بکنمت…اقلا آش خورده دهن سوخته بشم…گفت نیما اگه آبت بیاد کشتمت…اگه آبت بیاد به جون پوریا ازت شکایت میکنم…بکن تا ارگاسم بشم.من تا حالا با گاییده شدن ارگاسم نشدم.فقط با خوردن بوده و مالیده شدن.گفتم باشه نازنین خانوم…دیگه مال خودم بود.چنان کوسی میداد که حد نداشت.پاهاش دور کمرم قلاب بود…چندتا تلمبه دیگه زدم…پاهاش ول شد.تا لبهاشو گرفتم.منو هل داد عقب.رفتم کنار.دمر شد گریه کرد…گفتم تو رو خدا ببخشید نمیدونستم اینقدر اذیت میشی…آخ خدا منو ببخشه.اذیت شدی…برگشت چشماش پر اشک بود.محکم بغلم کرد.تندتند بوسم کرد…گفت نیما چکارم کردی، گفتم هیچچی بخدا.سکس همینه دیگه،گفت نیما اینقدر حس قشنگی بهم دست داد.یک آن رفتم توی یک حال عجیبی،،تا الان برام اتفاق نیفتاده بود…مث غذای داغی که میخوری دهنت میسوزه اما چون خوشمزه است و بدنت بهش احتیاج داره.مجبوری قورتش بدی…بعدا دلت همش میخاد بخوری تا سیر بشی…از اولش برام همینجوری بود…اولین بار بود که از سکس واقعا سیر شدم…بوسیدمش.گفتم وای قربونت بشم.بخدا ترسیدم با خودم گفتم حتما بهش آسیبی زدم داره گریه میکنه، کیرم رو به بالا راست راست بود هنوز آبم نیومده بود.کل این پروسه و این سکس کلا ۵دقیقه نشد که بخام بگم تام بالا کردمش…من خودم نزدیک بود آبم بیاد اما اینجوری شد.خودش رفت روی کیرم و مشغول بوسیدنش شد…از زیر خایه ها تا سر کیرم چندبار بوسید و لیسید.و آخرش چنان سر کیرمو مکید که آبم همش اومد.زد توی دهنش و از کنار لبش بیرون زد.تندی دویید توی توالت…برگشت.بدجور بهم توپید.نیما چرا این کارو کردی.مگه شعور نداری،چرا ریختی توی دهنم…حالم بهم خورد.اه اه. من از همین کارهای شما مردها بدم میاد زود پررو میشین.اصلا حرفی نزدم.بهش.گفتم بزار خوب خودشو خالی کنه…همینجور مشغول قر قر کردن بود…اه تموم حالی که کردم و ازم گرفت…چندشم شد…رفتم توالت و خودمو شستم خالی کردم برگشتم…هنوز داشت قر قر می‌کرد.اصلا هم دیگه رو نگاه هم نکردیم…لباسهامو پوشیدم.اون لباس توی خونه تنش بود.گوشیش زنگ خورد.خواهرش و پدر مادرش بودن.گفتن ما توی راهیم نزدیک ویلا هستیم.گفت ای وای باشه باشه.پس من داشتم برمیگشتم منتظر میشم شما هم برسید.نگاهش کردم.گفت نیما…من مهمون دارم.خانواده ام هستند…گفتم خودم فهمیدم.نمیگفتی هم داشتم میرفتم.تا اومد چیزی بگه…زدم بیرون.توی اون منطقه ویلایی…بدون ماشین آسمون هم داشت تاریک میشد…فقط شانسی آوردم.یک خانوم آقا داشتن میومدن طرف شهر سوارم کردن…و رسیدم خونه یادم اومد.موتورم مونده پارکینگ اونها…رفتم دنبال موتورم…وقتی رسیدم.مادر پیمان کپل رو دیدم.خیلی احوال پرسیش گرم بود.من هم باهاش خوب گرم گرفتم…چشماش خیلی مست بود…فقط چاق بود.اما خیلی خیلی خوشگل بود…گفتم پیمان کجاست گفت با دوستاش توی استخر هستن…رفتم موتور رو برداشتم…گفت پس ناهید کجاست.؟گفتم چه میدونم کجاست؟گفت آخه صبح با هم بودین و الان تنها برگشتی،ناهید اخلاقشه…از مردش همیشه سواستفاده میکنه…لذتش رو که میبره…فراموشش میشه.طرفش هم انسانه…شوهرش اینها رو میگفت…دائم دعوا داشتن…دکترای ادبیات داره اما ادب نداره…نمیدونم چطوریه تا الان دوماهه با تو دووم آورده.گفتم خانوم شاید ناهید خانوم دوست نداشته باشه که شما داری پرونده زندگیش رو برای من رو میکنی،،کارتون خوب نیست…ناهید خانوم زن بسیار خوبیه.برای من خانم ارزشمندیه…گفت از دماغ اویزونت معلومه.برادر من من خودم زن هستم و حس یک مرد و میفهمم.صبح با اون ذوق و شوق با هم رفتین و الان دماغ سوخته تنها برگشتی.گفتم فضول خانوم رفتیم ویلا.با هم تنها بودیم.پدر مادرش رسیدن.اعصابم خورد شد.مجبور شدم قاچاقی از اونجا در برم.برای همین ناراحتم.حالا فهمیدی،،گفت آهان.فک کردم.قالت گذاشته.چون سابقه داشت شوهرش رو تشنه میزاشت…گفتم نه چاقالو بادوم.من خود چشمه هستم که باید سیرابش کنم.خیالت راحت.گفت ایوالله.از بدنت معلومه.سوار شدم و رفتم خونه…خیلی خسته بودم.ساعت ده نشده توی،تختم بودم.فردا شنبه بود و کار زیاد داشتم.صبح بهم ریخته بودم.گوشیم رو نگاه کردم.نه زنگی و نه اس و پیامی.گفتم عجب زن نامردی بود.اینقدر بهش حال دادم.از خوشی زیاد گریه کرد.و اون همه بهم فحش داد.و حتی تا سر جاده اصلی هم منو نرسوند.تعارف نکرد که بمونم…حتی ازم معذرت هم نخواست.اشکال نداره…باز ترسیدم گفتم طوریش نشده باشه…زنگ زدم اداره ناحیه.داخلی رئیس رو گرفتم.منشی برداشت گفت خانوم هژبری جلسه دارند.نمیتونند حرف بزنند.گفتم باشه بعدا تماس میگیرم.پس از سالم بودنش خیالم راحت شد…سر کلاس بودم.اتفاقا با پوریا اینها کلاس داشتم…کلاس که تموم شد موند.توی کلاس گفت آقا ببخشید من کارتون دارم.گفتم باشه.بچه ها رفتندبیرون…گفت آقا شما خیلی مرد خوبی هستین.گفتم اونوقت چرا،؟؟گفت من دیشب همه صحبتهاتون رو با مادر چاق و چله پیمان شنیدم.ممنونم ازتون که از مادرم تعریف کردین…ممنونم که هوای مامانم رو داشتین…گفتم خب مادرت خانم خوبیه.و تحصیل کرده است…گفتم فقط لطفا دیگه این حرفها رو یکوقت پیش مادرت نگی ها…گفت اتفاقا صبح سر صبحونه نمیدونم چرا ازتون ناراحت بود.گفت دیگه باید کلاس شنارو تعطیل کنیم.من حوصله اقای رسولی رو ندارم.ولی من تمام جریان دیشب رو براش تعریف کردم…نمیدونم چش شد رفت اتاقش گریه کرد. و بعدشم به من گفت خودت برو مدرسه…آقا مادرم خیلی مهربونه…اما بابام خیلی اذیتش می‌کرد.یکم عصبیه.راستش چند وقتی پیش روانپزشک هم می‌رفت.تا خوب شد.ولی از وقتی شما اومدین بهتر شد.گفتم پوریا این حرفها رازهای مامانته تو دیگه بزرگ شدی تو رو خدا اینها رو پیش کسی نگو.برای مادرت و موقعیتش بد میشه…گفت باشه میدونم.فقط برای شما گفتم.چون همیشه از شما تعریف می‌کرد اما امروز نمیدونم چرا عصبی بود…گفتم پوریامن هم دیگه نمیتونم بیام برای تمرین شنا…همون موقع زنگ خورد و معلم‌ها برگشتن سر کلاسهاشون.و من هم مجبورا رفتم کلاس دیگه، ظهری ساعت دو زنگ می‌خورد.پوریا منتظر مادرش بود.اکثرا روزهای زوج ظهر مادرش میومد دنبالش.چون روزهای زوج دیرتر تعطیل میشدیم…من با موتور بودم.رفت دفتر به مادرش زنگ زد.وقتی من داشتم موتور رو روشن میکردم…داد زد پیمان صبر کنید من هم بیام…مامانم نمیتونه بیاد دنبالم…گفتم پوریا بیا با هم بریم.گفت ای والله دمت گرم.همون موقع پیمان گفت جا نیست توی سرویس.گفت چی بهتر من با آقای رسولی میام…روی موتور محکم منو چسبیده بود که نیفته،توی راه به خاطر صدای موتور بلند حرف میزد.اقا خاله من میخواد بره کانادا.میخواد زبان یاد بگیره دید من زبانم خوب شده…ازم پرسید کی بهت یاد داده.اسم شما رو گفتم…شماره گرفت ازم بهتون زنگ بزنه…پولداره برو خونه مامان بزرگم.بهش یاد بده…خاله ام مث مامانم نیست خیلی گله…گفتم مامانت از گل هم بهتره.وقتی رسوندمش دم در مجتمع بهش گفتم پوریا پس به بچه ها بگو.کلاس شنا دیگه از فردا تعطیله.گفت ای وای بخدا من تازه داشتم شنا رو خوب یاد میگرفتم.من که میدونم همش تقصیر مامانمه،گفتم نه اصلا فکر بد نکن.پوریا مامانت رئیس ناحیه است.چون من میام خونه شما و میرم چون مادرت جوونه و مجرده.مردم برامون حرف در میارند.مث مامان فضول پیمان.گفت خوشگلی رو جا انداختین،،گفتم خب اونم هست من نخواستم پررویی کنم…محکم دست داد.و گفت پس خاله زنگ زد هواشو داشته باش…اسمش مهرانه است.از مامانم خوشگلتره.گفتم هیس…بد نشو.نسبت به ناموست تعصب و غیرت داشته باش…گفت اونوقت یعنی چه.گفتم بعدا بهت میگم.تا اومدم حرکت کنم.مادرش رسید ولی من نموندم.و تندی رفتم طرف خونه، روی موتور واقعا متوجه زنگ خوردن گوشیم نشدم.رسیدم خونه.رفتم آشپزخونه…مادرم قیمه ساخته بود و خودش نبود…جاتون خالی ناهار خوردم یادم اومد که ای وای من اصلا نرفتم دوش بگیرم از دیشب ناپاکم. رفتم حموم.برگشتم خسته بودم خوابم برد…مادرم غروب بیدارم کرد پاشو تنبل خان.مگه کلاس خصوصی نداری.گفتم آخ خوب شد بیدارم کردین.یک قهوه خوردم و زدم بیرون رفتم.دنبال کلاسهام.وقتی کارام تموم شد.ده شب بود.خدا میدونه من گوشیمو اصلا چک نکرده بودم.که ببینم کی زنگ زده یا اس داده.هندزفری بلوتوث رو برای روی موتور توی گوشم گذاشته بودم.مسیر ها و کلاسها چون با هم فاصله داشتن فرصت گوشی بازی نبود.فقط شب موقع خواب میتونستم چک کنم چی خبره.زنگ خورد روی موتور جواب دادم.خانمی بود و گفت جناب رسولی گفتم بله بفرمایید.گفت من خاله پوریا هستم.مهرانه هژبری،گفتم بله آقا پوریا در مورد شما بهم گفتند.امری بود.گفت من کلاس فشرده میخوام.قبلا کلاس زیاد رفتم اما استعدادم توی انگلیسی کمه،گفتم شاید من هم نتونم کار زیادی براتون بکنم.گفت من آموزشگاه زیاد رفتم اما اونجا من خجالت میکشم گرامر.و دیالوگ و اینها رو تکرار کنم یا باکسی تمرین کنم.برای همین کلاس خصوصی فشرده میخوام.خواهرم خیلی از شما تعریف می‌کرد.ناهید زن سختگیریه بیخودی از کسی تعریف نمیکنه،مادرم راضی شده شما تشریف بیارید خونه.مبلغش اصلا مهم نیست.
خواهش میکنم منو رد نکنید.گفتم اولا که باید حضوری ببینمتون.فردا غروب ساعت۴اگه میتونید.کافی شاپ آفتاب سر خیابون خونه پوریا اینها منتظرتون هستم.تا ساعت و تایم کلاسها رو هماهنگ کنیم.خیلی خوشحال شد و قطع کرد.توی همین حین گوشیم دائم زنگ می‌خورد.اما میدونم چون انتظار تماسم روشن بود.طرف درک می‌کرد که خط مشغوله…نزدیک خونه بودم.که.دوباره زنگ خورد.جواب دادم یک خانوم دیگه بود.میخواست بگه خیلی باکلاسه.لوس لوس صحبت می‌کرد.و خیلی تعارفی بود.گفتم خانم من روی موتور سیکلت هستم و موقعیت خوبی برای جواب دادن ندارم.لطفا حرفتون رو بزنید و تعارفات الکی رو بزارید کنار.گفت وای واقعا منو نشناختین.گفتم نه از کجا بشناسم.گفت من مادر پیمان هستم دیگه.گفتم آهان ببخشید نشناختم چون من توی ساختمون شما فقط شماره خانم هژبری رو دارم.نه بقیه.گفت خب اونم که یک ربعه هرچی بهت زنگ میزنه جوابشو نمیدی،گفتم خانوم من روی موتور بودم.و داشتم اتفاقا با خواهر خانم هژبری حرف میزدم که کلاس آموزش فشرده برداشتن.گفت وای برای شنا.گفتم خانوم شما دیوانه اید…من مدرس زبان هستم…گفت آهان بعدشم مسخره خندید.گفتم وقتی روی موتور هستم که نمیتونم ببینم کی زنگ زده یا نه؟عمدا بهش توضیح میدادم.چون فهمیدم توی جمعی هستن صدای خنده که اومد چند نفر دیگه هم خندیدن.گفتم متوجه شدم گوشیم چند بار زنگ خورد ولی نمی شد صحبتم رو با اون خانم قطع کنم…من هرکی زنگ بزنه جواب میدم.مخصوصا اگه خانم هژبری باشند…اگه اونو جواب ندم،مطمئن باشیدشما رو اصلا جواب نمی‌دادم.حالا امرتون…بهش برخورد یعنی چه آقا.بهتون خندیدم.گفتم خانوم من زنگ نزدم شما زنگ زدین.اگه کاری ندارید.قطعش کنم.گفت نخیرم آقا پول کلاس شنا رو گرفتین باید بیایید دوره رو تمومش کنید.گفتم خانوم اولا۳۰جلسه بوده.من پول ۲۰تا رو گرفتم.در ضمن فقط۳جلسه مونده.لطف کنید بقیه پول رو بزنید کارتم تا تصفیه حساب بشه.ساکت شد.فقط گفت دوره که تموم شد.پول رو میزنیم.گفتم سه جلسه فشرده از فردا شروع میشه.تموم.گوشیش رو قطع نکرده بود حرف میزدن…صداش میومد.ناهید چکارش کردی ترش کرده…یکی دیگه بود.گفت از ناهید ناراحت نبود از تو خوشش نمیومد.گفت نه من میدونم ناهید اینو چلونده،اصلا سابقه نداشت اینجوری حرف بزنه.تازه فهمید گوشیش هنوز خطش بازه…قطع کرد…رسیدم خونه…گوشیو دیدمش.چقدر اس داشتم.همه از ناهید بود.اولش چقدر عذر خواهی کرده بود.بعدش زنگ زده بود…دوباره اس داده بود.نیما بردار گوشیتو.چرا جواب نمیدی،خلاصه با خودم دو دوتا چهار تا میکردم که باهاش تماس بگیرم یا نه،؟که دوباره اس داد.نیما میدونم الان پیامهامو خوندی.تازه سین شدن.نیما جوابمو بده.هنوز صفحه رو نبسته بودم که زنگ زد.برداشتم.گفتم جانم خانم هژبری،،گریه کرد.گفت نامرد تا دیروز عشقم گلم بودم.الان شدم خانوم هژبری،،گفتم ناهید جون تا حال خوش بهت دست نداده بود.آقاییت بودم.مهربون بودم.ولی کارت که تموم شد بستیم به فحش و بدوبیراه مث دستمال کاغذی مصرف شده انداختیم بیرون…توی غروب توی اون منطقه بیرون شهر حتی تعارف نکردی بمونم.و حتی تعارف نکردی تا نزدیک مسیر اصلی برسونیم.کی مقصره.؟؟گفت خب اون کارت خیلی زشت بود.توی دهنم کار بد کردی؟گفتم ناهید جون وقتی تو چند بار توی دهنم اون کارو کردی من چیزی بهت که نگفتم هیچچی حتی بوسیدمت.من فک کردم همینجوری که تو برای من ارزش داری،حتما من هم برای تو ارزشمندم دیگه.چه میدونستم.شما فقط نیمه پر لیوان و می‌بینی…ساکت شد.گفتم ناهید جون من چکار کنم که شما سکس بلد نیستی.و قوانین عشقبازی رو نمیدونی…عشق بازی دو طرفه اش قشنگه…الان هم اگه امری نیست دیر وقته…گفت تو رو خدا قطعش نکن.دلم برات تنگ شده.دلم صدای مردونه و قشنگتو میخواد.نیما.پوریا بهم گفت در موردم چی گفتی به این زنیکه فضول هرجایی، گفتم دروغ نگفتم نظرم درموردت همینه،ولی قدر محبت رو نمیدونی اینو من به اون زنیکه نگفتم.ولی خودش بهم گفت…صدای گریه اش اومد…گفتم گریه نکن.اذیت میشم.گفت نیما منو ببخش.خودم فهمیدم چقدر بیشعورم…گفتم نه خدا نکنه.دیگه نگو.گفت نیما بیا پیشم.گفتم الان.الان که نمیشه…گفت بیا ازون نوشیدنی شاتوت خوبت هم بیار.گفتم ناهید دیوونه شدی…بخوری فردا یکشنبه است.نمیتونی بری سر کار.گفت به درک.اصلا به خاطر این زنیکه عوضی میخوام حتما بیایی، گفتم باشه…ولی بخدا با موتور سردمه.گفت خب با تاکسی بیا…گفتم ممکنه طول بکشه ها.گفت فقط بیا.کیف کمری مخصوصم و برداشتم.قرص تاخیری رو با خودم برداشتم.توی یک بطری نصف بیشتر پر کردم.شاتوت و عرق دست ساز خودمو.ولی سرخه سرخ بود.دیده نمیشد مخلوطه.ژل برداشتم برای عملیات.میدونستم دلش کیر میخاد.من هم دلم کوس و کون تپلش رو میخاست…عصری خوب ارضا نشدم.دلم میخاد کونشو پر آب کنم.اسنپ سفارش دادم و طول کشید تارسید.توی ماشین بودم که،بهم زنگ زد پس چرا نیومدی،گفتم توی راهم دارم میرسم.خیلی خوشحال شد.سر راهم مزه هم گرفتم.زنگ زدم در اصلی رو باز کرد.وقتی رفتم بالا واقعا سورپرایز شدم.ست تاب شلوارک کوتاه سکسی چسبون تنش بود.کوسش قشنگ قلمبه بود خط چاک وسط کوسش خوب معلوم میشد.زمانیکه داخل شدم در رو بست.بی معطلی اومد محکم بغلم کرد.نیما اومدی فدات شم.از دیروز غروب تا الان دلم میخواست بترکه.خودم فهمیدم چقدر کارم اشتباه بوده.نیما عزیزم.خیلی خوبی.دوستت دارم.همش تندتند حرف میزد…گفتم ناهید ناهید جون چته.دیوونه توهم منو ولم کن من نمیکنم…دوستت دارم.گفت پس چرا دیر اومدی.ببین نزدیک دوساعت شد…ناهید جون هواسرده نمیشه موتور رو درش آورد.ادم مریض میشه.دیر وقت بود اسنپ هم دیر اومد.یه کمی هم خرید کردم.مزه داشته باشیم دیگه،گفت ایولا دمت گرم…گفتم لات شدی.گفت اینقدری که از اومدنت خوشحالم نمیدونم چکار کنم…گفتم ای بابا چی عجب توی این دنیا یکی هم پیدا شد مارو دوست داشته باشه گفت چرا ماشین نمیخری،؟گفتم کمی پولم کمه جور بشه میخرم دلم نمیخواد موتورم رو بفروشم.گفتی میخوای بخری که کم داری،؟گفتم۲۰۷دوست دارم تازه میاد همه راضی هستن.گفت غصه نخور خودم بهت میدم.فقط دوستم داشته باش.مث امشب خوب حال فهیمه رو پشت گوشی گرفتی،،…مستقیم رفتیم اتاق خودش.گفت تو هم راحت باش.من هم لباس کندم و با رکابی و شورت بودم.جام آورد.آروم آروم براش می‌ریختم.گفت نیما یک‌کم زیادی تلخ نیست.گفتم نه چون دست سازه تو خیال میکنی تلخه.چند وقته نخوردی،گفت دوسالی میشه.آخرین بار شب گودبای پارتی داداشم بود که رفتن…گریه هم کرد.گفتم دیگه شبمون رو خراب نکن.بزار حال کنیم.بهش نگفتم عرق سگی دست ساز قاطیش کردم.خودم هم اروم تاخیری رو رفتم بالا،،مزه بهش ماست موسیر دادم دهنش.گفت با شراب.؟؟گفتم آخه تو میگی تلخه من هم بهت میدم.سرش داغ بود دیگه جمعش کردم…من به متکای بزرگ تخت قشنگش تکیه داده بودم اون سرش روی پاهای من بود.با موهای قشنگش بازی می‌کردم.خودمو آماده یک سکس سنگین و قشنگ میکردم…دلم و صابون زده بودم.از توی تاپش دستمو رسوندم به سینه های نرم و تپلش.گفت نکن دیگه.نیما جون بخدا از دیروز هنوز کوسم میسوزه.یککم مست بود بلند حرف میزد.گفتم هیس پوریا بیدار میشه،،برگشت توی چشام نگاه کرد گفت…سرم گیج میره.خوابم میاد.گفتم ناهید میخوای بخوابی‌.گفت پس چی،تنها بودم دلم گرفته بود.خیلی بهت احتیاج داشتم.گفتم ناهید منو کشوندی اینجا اونوقت شب.مست کنی گیج بشی بخوابی،…هق هقی کردو.کوچولو خندید.نگاهش کردم چشاش سنگین شد.گفتم ای بابا…قرصه لامصب هم تاثیرش و گذاشته بود.کیره داشت شق میشد…ویاگرا تاخیری بود.شق کننده…عالی…گفتم حالا چکار کنم.بالش گذاشتم زیر سرش.هر چی صداش زدم بیدار نشد انگاری۲۰ساله خوابیده…گفتم ولش کن دیگه.رفتم در اتاق و بستم پسره بلند نشه ببینه بغل ننه اش خوابم.اروم پتو رو کشیدم روی خودمون.ولی شلوارکش و در آوردم.لامصب زیرش هیچچی نپوشیده بود.کوسش از دیروز صاف تر بود…شیو کرده بود.دیگه تحمل نکردم چقدر کوسشو خوردم.گوشیمو روشن کردم چنددقیقه فیلم گرفتم ازش…کیرم بد سفت بود…تحمل نداشتم سینه های قشنگشو کردم توی دهنم.خوابه خواب بود.انگار بیست ساله نخوابیده،،تموم هیکل نازشو میبوسیدم دست خودم نبود.بد مست بودم و بد شهوتی،،توی خواب خودش چرخید دمرو شد.خدایا مگه میشد از اون کون گذشت…دوباره ازش فیلم گرفتم…و سوارخ ناز کونشو لیسیدم.اصلا بوی بدی که نداشت هیچچی…بشدت بوی خوبی هم میداد.مث اینکه رفته بود بیرون اپیلاسیون کرده بود.تموم بدنش عقب و جلو بوی خوبی میداد…روی میز توالتش یک برس مو بود خیلی سایز دسته برسش برای آماده کردن کون خوب بود.آخه کونش بزرگ و تپل بود حوصله اینکه با یکدست لاش رو باز نگه دارم و با یکی انگشتمو بکنم توش نداشتم…ژل خودمو از توی کیفم در آوردم و سوراخشو پر کردم.دسته برس خوبی بود.۳برابر انگشتم کلفتی داشت و دوبرابر قدش بود…آروم آروم میکردم داخلش چون خواب بود خودش و سفت نمی‌کرد… ولی نمیشد بیشتر از یک حدی داخلش کرد.انگار دیواره ای جلوش رو گرفته بود.بخدا یک آن فشارش که دادم.نصفش رفت توی کونش…جا باز کرد.و برس قشنگ الان نصفه بیشتر توی کونش بود…ولی خودشو بدجور تکون داد و جابجا کرد.یکوری یک شونه شد.کونشو تکون تکون میداد.انگار میدونست چیزی توی بدنشه اما توانایی حرف زدن و هوشیاری نداشت.اروم برس رو کشیدم بیرون.دوباره ژل زدم دادم داخلش…روشن‌تر شده بود.دستشو آورد عقب دست منو گرفت.نگاهش کردم قشنگ خواب بود.فقط درد داشت…دلمو زدم به دریا…کیر کلفت و سر پهن قشنگ مو قشنگ چرب و چیلی ش کردم و دمرش کردم.پاهاشو قشنگ باز کردم و با پاهام کنترلش کردم…سر کیرمو با یک فشار کوچیک کردم.توی کونش.زیر کیر نق و نوقی کرد میخواست در بره نمیتونست…بیشتر دادم داخلش و روش دراز کشیدم…درش نیاوردم.فقط داخلش نگه داشته بودم…دو دقیقه ای داخلش بود و بعدش شروع کردم تلمبه زدن.دیگه کونش روون شده بود.کیر کلفته توی کون تنگش قشنگ رفت و آمد می‌کرد.بیشتر از ده دقیقه کردمش…آبم اومد.همون داخلش،خالی کردم.ابم هم خیلی زیاد بود…خودمو و اونو تمیز کردم و لباسشو مرتب کردم و توی بغلش خوابیدم…من هم بدتر ازون خوابم برد…البته تموم وسایل رو سر جاش گذاشتم…حتی برس مو رو هم برگردونم روی میز،…وقتی صبح بیدار شدم.روی سرم رو تخت نشسته بود.نگاهم می‌کرد.ساعت و دیدم ده رد شده بود.بلند شدم نشستم.گفتم چی شده عزیزم.تا اینو گفتم شتلق زد زیر گوشم.گفتم چته دیوونه شدی.این صبحونه است دادی بخورم.مهمون نوازیت همیشه اینجوریه،دوباره محکمتر زد.گفتم ناهید تکرارش کنی خیلی بد میبینی،گفت عوضی بی‌شعور پاشو از خونه من برو بیرون گمشو.حیوون متجاوز،نگاهش کردم گفتم.الان فهمیدم حقت بوده شوهرت ولت کرده رفته.تو دیوونه و روانی هستی، پسرت راست می‌گفت باید هنوزم بری پیش روانپزشکت…گفت پسرم گوه خورده با تو.پاشو حیوون…نمیخام ببینمت.گفتم اقلا بگو چکار کردم.بعد برم…نمیمیری که.ولی برم بر نمیگردم ها…گفت برو به درک…پفیوس.دیگه دوستت ندارم نمیخام ببینمت.بلند شدم لباسامو پوشیدم.تا اومدم کاپشنمو بپوشم.چندین تا ضربه بد و محکم با مشت توی سر و کله ام کوبید…تا برگشتم بزنمش دلم نیومد.مث ماده گرگ وحشی شده بود…فقط دستهاشو گرفتم گفتم روانی دیوونه بگو چت شده…گفت برو بیرون تا زنگ نزدم مامور بیاد بهش بگم چیز خورم کرده بهم تجاوز کرده…گفتم ناهید چی داری میگی…خودت گفتی برام مشروب بیار.گفت اون چی بود دادی خوردم خوابم برد.از پشت بهم تجاوز کردی.نگو نه که حالم بدتر میشه.گفتم لعنتی هر چی بود من از تو بیشتر خوردم.احمق عوضی من شراب و با عرق دست ساز قاطی کردم برای همون هر دو مون رو خوب گرفته بود…گفت نخیر منو چپه کرد تا توی عوضی به خواسته کثیفت برسی.حیوون صبح توی دستشویی از درد فریاد زدم.جیغم رفت توی آسمونا.احمق تموم کثافتکاریهات ازم بیرون ریخت.عصبی بود موهامو مرتب کردم با همون برس موی سرش.موهامو برس کشیدم.گفت لوازم شخصی منو دست نزن.حیوون.برداشت برس و انداخت توی سطل زباله…دیگه حرفی نزدم.جلوی خودش شماره و همه چیزش رو از توی گوشیم پاک کردم…بلاک کامل.گفتم اگه بهم زنگ بزنی بدجور پشیمون میشی،گفت برو بیرون تا مث سگ بیرونت نکردم.زدم بیرون.توی آسانسور.فهیمه تپل رو دیدم.گفت به به جناب مدرس…از مجلس چی خبر.گفتم دنبه عوضی دهنتو ببند اگه نه هرچی عقده اون روانی عوضیه سر تو خالی میکنم.ها…روانیهای.بدبخت.بادست پس می‌زنند با پا پیش می‌کشند.گفت آهان تازه به حرف من رسیدی که ناهید دیوونه است.قدر مردها رو نمیدونه…رسیدیم همکف…من رفتم بیرون…اون رفت پارکینگ…توی خیابون بودم.یک کیا سراتو جلوی پام بوق زد.دیدم خودشه.گفتم برو گمشو گامبالو…نگه داشت گفت بی ادب بیا سوار شو…نشستم.گفت ببین پسر جون من۴۰سالمه۱۰ساله مطلقه هستم.پسرها بخاطر پولم هم که شده دنبال من هستن…خوشگلی هم چیزی کم ندارم…فقط کمی چاقم…ولی بازم هر وقت با هرکسی بودم چی پیر چه جوون…قدرشون رو میدونم…این زنه روانیه.حتی قدر اون شوهر نازنینش رو هم ندونست…پر دادش و فراریش دادبعدشم مث سگ پشیمون شد…تو که جای خود داری…گفتم همین کنار نگه دار.گفت بمون پیش خودم.ببین ازت خوشم میاد.تا دلت بخواد میتونم ساپورت مالیت کنم.دیشب حتما خودتم فهمیدی چکارم کردی،،همه فهمیدن تو از من خوشت نمیاد.گفتم شک نکن.برای چاقیت نیست.برعکس چون تپلی رابطه باهات.برام جذابه.فقط زیادی فضولی و دهنت گشاده و لوسی…خانوم جون.من درسته مدرس زبان و شنا هستم…ولی تموم زندگیم صرف خوش گذرونی شده…هر چی در میارم خرج تیپ وتارم میکنم…ببین چی میگم…عین تو وناهید توی گوشی من پره…بزن کنار.گفت نیما با من بمون.هم از ناهید انتقام بگیری که میدونم خیلی خوردت کرده.هم به وصال یک خانوم تپل برسی.هم اینکه…ساپورت مالیت میکنم.گفتم یعنی چی،گفت هر چقدر بخوای بهت میدم.فقط مدتی با من باش…میخام جلوی ناهید و دیگران پز بدم.هرچی دوست داری بگو واست بخرم.طلا سکه ماشین.موتور سنگین.خونه…گفتم چی میگی.گفت تو چکار داری…فقط با من باش…بهت قول میدم.لذت ببری،گفتم من ذلیل نیستم ها.جلوی دیگران هم خودتو لوس نکنی، به کارهام هم حتما باید برسم…گفت خیالت جمع.ولی انگار عشقمی، فقط با ادب باش…چندوقته ازین روانی من عقده دارم…دیشب بد جوری بهم خندید.گفتم باشه…پیش پرداخت…از توی داشبوردش یک سکه تمام بهم داد.گفت این دست گرمیه…گفت شماره کارت بده…گفتم نه قول درست درمون دادی…من و برد یک نمایشگاه.بی پدر مال خودش بود…چندنفر مرد دست به سینه این تپل بودن…گفت.انتخاب کن…بخدا حتی ۲۰۷ نداشتن…توی ماشین‌ هاشون.گفتم تپل شوخی میکنی،گفت نه.ما اینجوری هستیم دیگه…هدفم فقط خراب کردن.ناهیده جلوی همسایه ها.گفتم فهیمه خانم منو جلوی دیگران مسخره ام نکنی ها…گفت بخدا ازت خوشم میاد تویی که منو دست کم گرفتی و تحویلم نمیگیری…اون برج بیشترش مال منه…شک داری بپرس…گفتم فهیمه،من به احترام بیشتر از پول نیاز دارم…تو داری بهم بی ادبی،میکنی…میگی تپل…خانوممی گلمی عشقمی چیزی…نه که تپل…گفتم ببخشید عصبی هستم خیلی،گفت انتخاب کن.گفتم نمیدونم…هرکدومش که خودت صلاح میدونی،گفت ببین فعلا این تیگو رو بهت میدم.اگه رفتارت خوب بود…بخدا چیری بهت میدم که باورت نشه…الان هم با من بیا…منو برد یک آرایشگاه مردونه…فقط نزاشتم دست به ابروهام بزنه…ولی دمشگرم…لباس و همه چی ست کیف و کمربند.ساعت و دستبند…دیگه بماند.گفت حالا بیا بریم.منو برد توی یک برج بزرگتر.رفتیم بالا…گفت حالشو داری گفتم شک نکن…رفتیم داخل.گفتم صبحونه نخوردم خیلی بی حالم.ایوالله این تپلها خوب به شیکمشون میرسند…لامصب تیز و بز صبحونه اماده کرد عین پلنگ…از عسل و آناناسش گرفت تا تخم مرغ و کره پنیر درجه یکش حسابی خوردیم…لباسهاشو خودش در آورد.با یک شلوارک گشاد بود و با سوتین.نمیدونم سایز سینه هاش چند بود ۱۲۰بود ۲۰۰بودچقدر بود…ولی اینقدر خوشگل بود حد نداشت…موهاش بلند.پر پشت رنگ شده زیبا. از توی بار خونه…مشروب آورد اونم چی مشروب.گفت میخوری.؟گفتم تپلی خوب به خودت میرسی ها.بامن باشی لاغرت میکنم.گفت نیما دوست دارم لاغر بشم شنا یاد بگیرم.روی اینها رو کم کنم.گفتم باشه…بهت یاد میدم.ولی اونجا نه…گفت نیما.این پنت هوس خودمه…استخرش شخصیه خودمه…نشونت میدم.کلاس بزار میام اینجا…میخای تو اینجا باشی.من روزها بیام پیش تو بهم یاد بدی،گفتم شوخی میکنی گفت نه.بخدا تا با منی اینجا باش.‌مال خودت…کیف کن.البته نه بنامت ها فقط به کامت.گفتم دمتگرم همین که میگی.ولی ماشین و باید بنامم کنی…گفت نیما.من اینقدر پول دارم نمیدونم چکار کنم.اون ماشین فقط درآمد نصف روز منه…بهش فک نکن…چندپیک زدیم…گفت لخت نمیشی.گفتم چشم…خودش شلوارشو کشید پایین…چقدر سفید بود.کوسش اندازه یک بالش بود.گفتم اوف این کوسه یا متکا…خندید.گفت نیما مسخره ام نکن.گریه ام میگیره ها، کیرم داشت بلند میشد بی خجالت دراز کشید…کوسش داخلش صورتی کامل بود.گفتم میزاری بخورمش.گفت فدات بشم اگه بخوری که دمتگرمه.گفت اکثرا مال منو دوست ندارن بخورن.خیلی وقته دیگه نرفتم سراغ پسرهای جوون.گفتم ایراد بزرگ تو اینه که بااین همه کیا و بیا.خودتو کوچیک میکنی،حیف تو نیست…فهیمه…فک کنم با۲۰کیلو خوب خوشتیپ بشی…گفت نمیشه هر کار کردم.نشده…گفتم درست میشه…کوسشو میخوردم.همش میگفت مرسی عزیزم بخورش.بخدا تمیزه…نگاهش کردم.سینه های نرمشو گرفتم توی دهنم.رفتم روی بدن تپل و نرم و سفیدش.گفت نیما…منو می‌بوسیم …گفتم آره چرا نبوسمت…بخدا خودم اومدم بالا ببوسمت فک کردم ناراحت بشی.لبهاتو نگرفتم…گفت نه منو ببوس‌.دلم طعم لبهای یک مرد واقعی رو میخا‌د…چندتا بوس خوشگلش کردم…بلند شدم شلوارمو درش آوردم کیرم خوب سفت بود…شورتمو تا کشیدم پایین حجم حاجی رو دید…دهنش وا مونده بود.وای نیما.این چیه.اوف خدا چقدر بزرگه.گفتم عزیزم کوس گنده کیر بزرگ میطلبه دیگه.گفت نیما.عالیه.وای.بلندشد خوردنش.گفتم نه نخور صبر کن.زودی رفتم دستشویی تمیز شستمش خوب کفی کردمش تمیز شد برگشتم.گفت مرسی چقدر آقایی.با مایع شستیش بوی خوب میده گفتم آره.بهش نگفتم دیشب توی کون ناهید بوده…خوب می‌خورد.مهربون و ساده بود.طفلی چون چاق بود خودشو لوس می‌کرد محبت جلب کنه…ولی من واقعا ازش خوشم اومده بود.فک نمیکردم اینجوری باشه.خیلی زیاد با ادب بود.اولش فک کردم فقط بازیشه ولی واقعا هدفش جلب رضایت من بود…خوابوندمش گفت تپلی من بسه الان ابمو میاری، بخواب گل صدبرگ صورتی قشنگ من…چقدر خوشگلی تو…کلا اینو بگم من زبون باز هم هستم…گفت برای دلخوشیم میگی یا واقعا خوشگلم.گفتم مگه توی خونه اتون آینه نداری…بوسید لبهامو گفت فدات شم.که تو اینقدر خوبی.پس چرا باهام اونجوری برخورد میکردی؟گفتم عزیزم من اون موقع به ناهید تعهد داشتم نباید که بهش پشت پا میزدم.خودش نخواست…گفت آفرین تو یک مرد واقعی و خوبی.که همیشه به پارتنرت اهمیت میدی…کاش برای من هم اینجوری باشی،،گفتم شک نکن…برای من زن چاق و لاغریش مهم نیست فقط پرستیژش مهمه.میخوام از این به بعد مغرور و با جذبه باشی…حیف تو نیست…گفت چشم…پاهاشو دادم بالا.کیر کلفتمو با یک فشار دادم داخلش این چقدر تنگ بود.جیغ زد نیما بخدا مردم…پاره شدم.گفتم هیس…کوست گنده است آلان بهش عادت میکنه.نترس.خودتو شل بگیر…خوب حرف گوش میداد.بعد دو دقیقه خوشگل چون کوسش بزرگ بود کیرم تا تهش می‌رفت داخلش و بیرون میومد.نیما این بهترین سکس عمرمه…نیما بکن آخ خدا چی حالیه امروز…ای مامان چقدر کلفته نفسم میگیره.فدات بشم.آه آه.پاهاشو دورم حلقه کرده بود و منم تلمبه میزدم…خودش دمر شد.گفتم کون بکنم.گفت بزار امروز کوسم حال کنه.بخدا بعدا بهت هرچی بخوای کون میدم.گفتم چشم عزیزم.داگی شو…تا داگی کرد…از پشت لیسش زدم.تندی برگشت چندتا لب قشنگ بهم داد.چقدر واردی بلدی چطوری منو دیوونه خودت کنی.ناهید خاک تو سرت… لیاقت نداری.ولی نه دمت گرم ناهید…خندیدم…
توی حالت داگی رگباری کوس قابلمه ای بزرگشو خوب گاییدم تا سیر کیر شد…گفتم برگرد.برگشت…گذاشتم لای سینه هاش جمعشون کرد.گنده و نرم بودن…از نوک سینه هاش گرفته بودم و کیرمو لایی میزدم.دهنشو باز می‌کرد.همین حین…گفتم اگه بریزم دهنت ناراحت نمیشی.گفت نه قربونت چرا بشم.مگه من ناهید خوله هستم…وقتی تو میخوری چرا من نخورم.سکس حال دونفره اش قشنگه…سر کیرمو از لای سینه هاش رسوندم توی دهنش با چندتا مک محکم توی دهنش آبم اومد همه رو خورد.من هم خم شدم حسابی لبهاشو بوسیدم…گفت خیلی خوبی.بلندشویم لباس پوشیدیم.گفت‌‌…بخدا نیما با من باش نمیخواد بری مدرسه درس بدی…خودم برات موسسه زبان میزنم صاحبش باش…میدونم تو هنوز ازدواج نکردی،،ولی نمیخام هم که با من ازدواج کنی،،ولی فقط باهام باش…بخدا نمیزارم آب توی دلت تکون بخوره…نیما اینجا باش…توی این خونه.من توی عید باید برم فرانسه.دو ماه نیستم.مواظب پسرم باش…بریم الان ساختمون رو ببین.بفکر موسسه زبان باش.گفتم فهیمه جون فقط ساختمونش که نیست.خودم میتونم مجوزش رو بگیرم.ابزار میخواد سیستم میخاد میز صندلی میخواد گرم کننده. سرد کننده.میخاد.کل پول من هنوز یک تومن نشده.گفت پسر خوب اینها همه با خودم.فقط قول بده دوماه از پسرم نگهداری کنی…فقط با من باش.گفتم اون چی شاید نخواد با من باشه.گفت نه اون از خداشه…همش میگه استاد فقط بیشتر با پوریا کار میکنه…گفتم فهیمه من نمیام توی اون ساختمون ها…گفت نمیخواد فردا ماشینت و بهت میدم.بعدش برو دنبال مجوز…بقیه اش با من…گفتم دمت گرم…اولین کاری که کرد گفت تموم قرارداد های کاریت رو با ساختمون ما قطع کن.جواب هیچکس رو نده.مدرسه استعفا میدی بده هرکاری میکنی بکن.فقط طرف ساختمون ما نیا…گفتم نه من درس دادن و دوست دارم.گفت خودت میدونی…یک گوشی آیفون ناب با سیمکارت برام خرید.گفت در ضمن نمیخواد به خواهر ایکبیری اون ناهید هم آموزش بدی.گفتم این رو نمیشه چون خیلی قول دادم…گفت پس زود تمومش کن رحم نکن پول خوبی بگیر.فقط عید به بعد دوماه…نهایت۳ماه نشده برگشتم…مواظب زندگی و پسرم باش.نمیتونم به کسی اعتماد کنم.گفتم چشم شک نکن…گفت مرسی عزیزم مرسی…ناهار رو هم با هم زدیم اون رفت خونه و من رفتم خونه خودمون.ولی خدا میدونه اصلا باور نکردم مفتی مفتی بهم اون تیگو رو بده.با خودم گفتم همین سکه و همین لباسها و گوشی و سیمکارت ، ساعت و دستبند شیک خودشون دهها میلیون پولشون شد.بازم دمش گرم.دیگه چی توقع…وقتی رسیدم خونه مادرم منو نمیشناخت.گفت وای عزیزم.فک کنم حقوق یک سالت رو همشو دادی به این تیپ امروزت خرج کردی،،خندیدم.کمی استراحت کردم و.نزدیک۴گوشیم زنگ خورد.مهرانه بود…قرار گذاشتیم و راس ساعت۴توی کافی شاپ بودیم.خیلی خوشگل بود.خودش گفت۲۵سالشه و لیسانس ادبیات فارسی داره.مث ناهید خواهرش.ولی اصلا حس موندن توی ایران رو نداشت.خونه پدریش قرار گذاشتیم.هر روز تاعید فشرده روزی ۳ساعت ۴تا۷باهم زبان کار کنیم.گفتم ولی نباید خسته بشی ها.تا خوب یاد بگیری.من دارم موسسه میزنم کاراش تا بعد عید اوکی میشه بعدش ا‌ونجا کار می‌کنیم… خوشحال شد.غروب چون قول داده بودم برای کلاس شنا اول زنگ زدم فهیمه.گفت جانم نیما جان…گفتم فهیمه جون به نظرت بیام برای کلاس شنا یا نه۳تا جلسه مونده…گفت نه ولش کن.اگه میخواستن چیزی یاد بگیرن تا حالا یاد گرفته بودن.اروم گفت اصلا نیا اینجا،.کلاس شنا کنسل شد.فرداش دنبال کارهای موسسه بودم.ساعت ده رفتم مدرسه…مدیر گفت نامرد کو شیرینی…گفتم شیرینی چی،گفت از نمایشگاه این لاماری خوشگل و صفر کیلومتر رو آوردن با این برگه ها گفتن امضا کنی و مدارک رو تا ظهر نشده برسونی بهشون.تا بره برای پلاک.خودم کف کردم.لاماری.تیگو.ایوالله…کف کردم…سوار شدم و زنگ زدم بهش.گفتم نمیدونم بهت چی بگم ولی عشقمی، گفت همینو برام اس بده…گفتم جانم…تپل من…خلاصه که چندتا متن عاشقانه دیوانه براش نوشتم و رفتم قولنامه امضا کردم مدارک دادم.توی کونم از خوشحالی عروسی بود…توی همین حین.چندبار گوشیم زنگ خورد…خط ناشناس بود.جواب ندادم.اصلا حوصله نداشتم.توی عالم خودم بودم.چه پروازی کردم به اوج…خودم باورم نمیشد…اس اومد برام آقای رسولی هژبری هستم لطفا جواب بدین.نوشتم الان پشت فرمونم…عصری سر ساعت خونه پدریتون برای کلاس آماده باشید…نوشت.ناهید هستم نه مهرانه.کار مهمی باهات دارم…تا دیدم ناهیده قطعش کردم…غروب رفتم خونه مادرش که با خواهرش زبان کار کنیم.یکساعت نبود که در زدن.مامور اومد خونه ‌و جلبم کردن.گفتم آقا آخه چرا.گفتم مهرانه خانوم اخه برای چی؟،گفت کار من نیست بخدا.مامان میگه ناهید فرستاده ؟؟گفتن همه چی توی کلانتری معلوم میشه…گوشیهامو گرفتن.سکه از دیروز توی جیبم بود.گرفتن.انداختنم بازداشتگاه حرفی هم نزدند.با موتور رفته بودم اونجا.خوب شد ماشین رو نبردم.موتورم رو هم توقیف کردن.خیلی ترسیده بودم.گفتم این لعنتی فهمیده من با فهیمه.رل زدم.و ریختم روی هم

ترش کرده شکایت کرده.گفتم خدایا بدبختم میکنه به جرم تجاوز.وای چی غلطی کردم.و چی گوهی خوردم.بالاخره ساعت تقریبا۹بود،افسر نگهبان اومد منو بردن توی اتاقش.گفت این و ببرید تحویل آگاهی بدین…گفتم آخه چرا.مگه چیکار کردم…خوب شد بردنم اونجا…یکی از همکلاسیهای سابقم افسر بازجویی بود.تا منو دید روبوسی و فلان…گفت نیما از تو بعیده.گفتم بابا شیطون گولم زد.شد دیگه…گفت نیما تو یک دبیر خوب و سطح بالا هستی به.دزدی اعتراف میکنی؟گفتم چی،؟دزدی…دزدی چی؟،گفت خانوم هژبری شکایت کردن که شما.برای تدریس خصوصی به منزل ایشون رفتین.و ایشون دستبند جواهر نشونشون رو توی روشویی گذاشته بودن تا وضو بگیرند.پشت سر ایشون شما رفتین دستشویی…و بعدش رفتین خونه.خودتون…گوشیو جواب ندادین.دستبند بسیار قیمتی هستش…گفتم میشه الان بگین بیاد.جلوی خودم بگه…ببینم.جریان چیه.گفتم من توی عمرم.سر سفره بابام بی اجازه لقمه برنداشتم.اونوقت خونه اون خانم…خدایا چی می‌شنوم… گفتم میشه زنگ بزنم کسی.گفت نه ولی بگو خودم برات زنگ میزنم…شماره فهیمه رو دادم و اون خودشو زودتر از ناهید رسوند.البته بجای یک وکیل دوتا آورده بود.گفتم فهیمه جون دوستی با تو کار دستم داد.ازم به جرم دزدی شکایت کرده…گفت اصلا نگران نباش…تو که اصلا این روزها برای آموزش زبان اونجا نرفتی که.اگه بگه نصف شب اونجا بودی رئیس ناحیه است برای خودشم بد میشه…گردن نگیر بگو من کلاسهام یک ماهه تموم شده.فقط برای شنا میرم اون ساختمون.گفتم راست میگی ایوالله…ناهید رسید تا فهیمه رو دید کپ‌کرد.گفت تو اینجا چیکار میکنی…فهیمه چیزی نگفت.گفتم خانم هژبری شما گفتین من از خونه شما دزدی کردم.گفت بله صددرصد کار خودته.پس کی بوده غیر شما کسی نیومده خونه من…گفتم کی؟لطفا بگین.گفت چند روزه هرچی بهتون گفتم برای آبروی خودتون هم که شده برش گردونید. قبول نکردین…گفتم اشکالی نداره.جناب سروان…این خانوم پسرش رو بیاره اینجا.من گردن میگیرم.خسارتش رو میدم…رفتن پوریا رو آوردن.گفتم دست بزار روی سر پسرت بگو من نیما رسولی از خونه تو دزدی کردم.قبول میکنم.دو دل شد.دستاش میلرزید.پسرش گفت مامان آقای رسولی چی دزدیده از خونه ما…گفت اون دستبند خوشگله مامان بزرگمو.که روش جواهر داره…گفت مامان اون زیر تختت.بود من گذاشتم توی جعبه قرآن توی خونه.جایی کنار حلقه عروسیت که دستت نمیکنی، همه صلوات فرستادن.مامورا رفتن خونه چک کردن دیدن درسته، اومدن با کلی عذر خواهی مدارک و وسایلم رو دادن ولی موتورم رو نگه داشتن تا سند بیارم بعد تحویل بگیرمش…خیلی اذیت شدم.ساکت بودم.حتی نیومد عذر خواهی کنه.فهیمه گفت…بیا بشین توی ماشین سرده برسونمت…گفتم فهیمه جون.خیلی خرابم.با آبروم بازی شده.میتونستم ازش ادعای شرف کنم.ولی نکردم.گفت سخت نگیر عصبیه.اروم از در کلانتری زدم بیرون نگاهش نکردم.پسرش نبود.موقع نشون دادن جواهر برگشت خونه…دستام توی جیبام…سرم پایین بود.فهیمه و وکلاش رفتن…آروم حرکت میکردم.کنارم نگه داشت بوق زد.نگاهش کردم.گفت بیا بالا کارت دارم.گفتم من با نامردها کاری ندارم.برو به زندگیت برس گفت میگم بیا بالا لامصب.نمیخورمت که.گفتم من دزدم.ممکنه.چیزی ازت بلند کنم…گفت نیما بیا بالا.اذیتم نکن.کار دست خودم میدم ها…اجبارا رفتم بالا.گفت حیوون عوضی چرا اون کار رو باهام کردی.چرا آخه…میمردی صبر میکردی بیدار بشم‌بعد.اون هم توی خواب .اون هم از پشت.گفتم وقتی میگم ازسکس و قواعد سکس چیزی نمیدونی.ناراحت میشی.اصلا از عشق هیچجی نمیدونی.فقط به فکر خودتی.من و اون روز از باغت با فضاحت بعد یک سکس شیرینی که بهت دادم.گریه کردی.مث دستمال کاغذی باطله انداختیم بیرون.با یک معذرت خواهی کوچیک بخشیدمت.چون دوستت داشتم.شب توی سرما برای دلخوشیت که تنها نباشی.اومدم پیشت…نشستی خوردی مست کردی راحت لالا کردی.یک لحضه از اون موقع با خودت فک نمیکنی…خب یک جوون کنارت خوابیده.لخت کنارشی…هر دو مست هستین…ممکنه توی عالم مستی اتفاقاتی بیفته…لعنتی من هم مست بودم مست میفهمی…هر کاری کردم دست خودم نبوده…ساکت شد.گفتم تودکترای ادبیات داری اما ادب نداری…رئیس آموزش و پرورش یک منطقه ای اما.خودت هنوز درست تربیت نشدی،،دم از عشق میزنی اما اصلا نمیدونی عاشقی چیه؟،میدونی عشق چیه…ازردیروز که منو انداختی بیرون.با فهیمه هستم.بی نظیره زن نیست که جواهره…دیدی امشب قبل تو پیشم بود با دوتا وکیل…دیدیش چندبار تعارفم زد که برسونتم.دیدی حتی یکبار شعورت نرسید ازم معذرت‌خواهی کنی که آبرومو بردی، حتی تعارفم نکردی برسونیم.مگه آبرو شوخیه…ساکت بود.کنار وایستاده بود.گفت تو دروغ میگی؟با فهیمه نیستی،گفتم چرا باید دروغ بگم.مگه باید از تو اجازه بگیرم…با کسی رابطه داشته باشم.توی سکس بی نظیره به طرف مقابلش احترام میزاره…در رو باز کردم و رفتم پایین.گوشیم زنگ خورد.فهیمه بود…پرسید کجایی نیما؟گفتم ناهید سوارم کرد لیچار گفت.من هم جوابشو دادم.له شد الانه،،ولش کردم پیاده دارم میام.طرف خونه…ولی خیلی دوره.نمیخام تاکسی بگیرم.همون موقع جلوی پام ترمز زد.گفتم تو هم بهم اعتماد نداری.داشتی تعقیبم میکردی؟گفت نه بخدا…فقط هوا سرد بود گفتم برگردم برسونمت…دیدم ناراحتی.خواستم تنها نباشی.وکیلامو با تاکسی فرستادم.وقتی برگشتم دیدم سوار ماشین ناهید شدی، پیاده شدی بهت زنگ زدم…خوشم میاد دروغ تو ذاتت نیست.گفتم ولی شما زنها.شیطون رو درس میدین.برو بزار تنها باشم.راهم و کشیدم و رفتم.فقط شنیدم گوشیش زنگ می‌خورد.برگشتم دیدم…ماشین‌ماشینهاشون کناره همه.دارند جر رو بحث می‌کنند.خودم سوار ماشین فهیمه شدم.گفتم اگه وایستی جر رو بحث کنی من برم دیگه منو نمیبینی،نشست.گفت وای چقدر بهم ریخته.این دیوونه است.خب اگه پسره رو دوستش داری چرا خرابش میکنی.آبروش رو میبری،اگه نمیخایش،به روابطش چی کار داری؟گوشیم چندبار زنگ خورد خاموشش کردم.فقط آیفون جدیده روشن بود.فهمیدم پشت سر منه…فهیمه گفت منو برسون دم ساختمون تو ماشین و ببر.وقتی رسیدیم پشت سرمون رسید.جلوی دیدش،از فهیمه لب گرفتم و حرکت کردم…دیدم پشت سرم داره میاد.چندخیابونی که رفتم…فهیمه زنگ زد.نیما پشت سرته گفتم میدونم دارم میبینمش…دیر وقت بود.صبح هم کار زیاد داشتم.مستقیم میرفتم خونه مادرم…نرفتم آپارتمانی که فهیمه بهم سوییچ داده بود.البته ماشینم توی پارکینگ همون ساختمون بود…مادرم اینها از خرید ماشین چیزی نمیدونستن.تا رسیدم در خونه.اون هم رسید.دویید اومد جلو گفت.شماره و گوشی دیگه داری؟گفتم مگه باید از تو اجازه بگیرم…پس چرا شماره آتو بهم نداده بودی؟گفتم مگه اون اولی رو داشتی چی گلی به سرم زدی،؟گفت دیدی تو هم دودره بازی،گفتم تو راست میگی هرجور دوست داری فک کن…گفتم اینو میبینیش آیفون و با خط جدید.با این ست ساعت دست بند‌…این تیپ همه رو عشقم واسم خریده…فک نکن من غش اینجور چیزها رو دارم…خوبه خودت از روز اولی دیدی چطوری تیپ میزنم…ولی فقط میخاستم تفاوت دوست داشتن شما دوتا رو بهت بگم.دوماه بیشتره باهات هستم…آخرش بهم تهمت زدی،،برو ناهید ولم کن…همون موقع مادرم اومد دم در.چون من در حیاط و باز کرده بودم تا ماشین امانت بود ببرمش داخل…گفت پسرم چی شده گفتم هیچچی خانم آدرس میپرسیدن…دارند میرند پی کارشون.مادرم گفت ماشین مال کیه؟گفتم مال مردمه امانته،ناهید گفت مال عشق جدیده؟؟بعدشم راه افتاد رفت.مادرم گفت میشناختیش،گفتم نه دیوونه بود،،صبحی زود رفتم دنبال کارهای موسسه…بدبختی کارم افتاد به آموزش پرورش…برای تایید مدارک…خیلی دنگ و فنگ داشت…رفتم رئیس امضا بزنه،گفتن جلسه داره…گفتم خانوم شما بگو نیما رسولی کارت داره…خودش جلسه رو تعطیل میکنه،رفت برگشت گفت برین داخل تنها هستن…رفتم داخل.گفتم بی‌زحمت اینو امضا کن.خوند گفت باید بررسی بشه،گفتم ممنونم…خواستم برم…گفت نرو نیما…بیا برات امضاش کردم.گفتم ناهید خانوم.رییس بزرگ.خانم هژبری.رابطه ما تمومه.دیگه چی بگم.گفت نیما بزار فهیمه هم باشه بخدا من کاریش ندارم…ولی با من هم باش،تو تنها کسی بودی که کنارت احساس آرامش میکردم…گفتم خوبه…برای همین بود ازم به جرم دزدی شکایت کردی؟گفت راستش واقعا فک کردم اون و تو برداشتی،تا اینو گفت…گفتم چی لعنتی تو در مورد من با خودت چی فک کردی؟حیوون مگه من دزدم.من فوق لیسانس زبان هستم.قهرمان شنا…پسر حاجی…لامصب تو دیوانه ای برو دکتر…گفت بخدا غلط کردم.من وقتی بیدار شدم رفتم توالت تا نشستم چنان دردی وجودمو گرفت.وقتی تخلیه شدم فهمیدم ابتو ریختی داخلم.و دردم زیاد بود…فهمیدم منو کردی،،بعدش ازت ناراحت شدم…ولی با خودم گفتم چی ریخته توی مشروب که بیدار نشدم…نیما…بعدش فرداش گفتم نکنه چیزی ازم بلند کرده باشه…وقتی دیدم دستبندم نیست.اومدم در مدرسه ازت سوال کنم.تلفن منو که جواب نمیدادی،،شکم بیشتر شد.وقتی دیدم نو نوار شدی، شاسی سواری،شیرینی پخش میکنی،گفتم کار کار خودشه…اون دستبند قیمت نداره.زدم توی سرم.گفتم خدایا من روی دیوار کی یادگاری می‌نوشتم.گفتم بدبخت اون ماشین سندخورده هدیه اولین رابطه من با فهیمه بود…عاشقه عاشق،گفتم تو بعد اولین رابطه منو انداختیم بیرون…ببین فرق شما دوتا چقدره؟بعد من اون و ول کنم بچسبم به تو مگه کسخلم.یا خر مغزم رو گاز گرفته، زدم بیرون…ولی کلاس با مهرانه رو ول نکردم هر روز غروب با هم بودیم.خیلی هم صمیمی شده بودیم.چند روز یکبار هم کوس و کون فهیمه رو صفا میدادم.کیف می‌کرد… شکر خدا از ناهید هم خبری نبود…مهرانه خیلی با ناهید فرق داشت.ده روزی بود با هم بودیم نزدیک عید بود.گفت نیما…دیگه با هم صمیمی بودیم رودربایستی نداشتیم،گفتم جانم.گفت تو الان با کسی هستی،گفتم منظور.گفت خانومی توی زندگیت هست یانه؟گفتم آره یک تپل هست…ولی فقط رابطه جنسی داریم عشقی در بین نیست.من رک بهت میگم.راستش قبلش با ناهید شما بودم.گفت نه بخدا دروغ میگی،گفتم آخه چرا باید دروغ بگم.دو ماهی باهم بودیم خودش خرابش
کرد،خندید گفت وای خدایا چی می‌شنوم.ناهید و عشقبازی.دیدی ازم به جرم دزدی شکایت کرد.شب با هم بودیم مشروب خوردیم مست شد خوابش برد.حقیقت من توی خواب که بود.من هم مست بودم.باهاش رابطه برقرار کردم.صبح بیدار شد کفری بود…رفت شکایت کرد فک کرده بود من چیز خورش کردم،دزدی کنم…خندید بد خندید.گفت بخدا ناهید نوشابه نمیخوره چی برسه به مشروب…گفتم خودش گفت شب گودبای پارتی داداشم خوردم.گفت دروغ میگه اصلا نیومد خداحافظی.گفتم جدی.گفت نیما اون خیلی دوستت داشته که باهات خورده خوابیده.عجیبه…وای خدا مامانم بشنوه دیوونه میشه.گفتم تو رو جون هرکی دوست داری به کسی نگو بخدا آبروش میره…قسمش دادم.فقط می‌خندید.گفت نیما تا وقتی ایران هستم میخوام فقط با تو باشم.گفتم نکنه تو هم مث خواهرت خرابم کنی و قالم بزاری، گفت نه خیالت راحت،،من و اون دنیا باهم تفاوت داریم.من۶ماه دیگه نهایت میرم…گفتم نرو چرا میری.گفت همه اونجا هستن…گفتم پدر مادرت گناه دارند.گفت اونها بیشتر اصرار دارند.گفتم ناهید که چیز دیگه میگفت…گفت زیاد حرفهای ناهید و باور نکن…مشکل داره،خلاصه چیزهای جدید می‌شنیدم.کم کم بیشتر پی به راستی حرفهای فهیمه میبردم.و خدا رو شکر میکردم از ناهید دور شدم.راجع به مهرانه به فهیمه گفتم.گفت ببین نیما جون من شوهرم ترکیه زندانه.ولی تمام اموالش رو به نامم زده‌.هنوز چند سال از حبسش مونده.خودش به دلایل امنیتی طلاقم داد.ولی هم رو دوست داریم.منظور تو خیالت راحت باشه من ازت نمیخام باهام ازدواج کنی،،فقط منو ول نکن.برای عید اول باید برم ترکیه دیدنش.بهش پول برسونم.بعدش برم فرانسه…خیلی ضروریه…خونه و پسرم و همه‌چیز رو به تو امانت دادم.گفتم ممنونم از اعتمادت…که حرف دلت رو بهم گفتی،،خیالم از رابطه با مهرانه راحت شد…مهرانه خیلی توی یادگیری تلاش می‌کرد.موسسه زبان من هم داشت تکمیل میشد.افتتاحش و انداختم برای بعد عید.ولی مجبور بودم تا آخر سال سر کلاسهام برم…فهیمه خیلی خوب بود.چندباری منو پسرش رو باهم بیرون برد.تا باهم بیشتر باشیم…خونه پلی استیشن بازی می‌کردیم.تپل زیبا کون بزرگ بود کلاس‌ نهم بود عین مادرش سفید و خواستنی.چندباری که استخر بودیم.کونش بد جور شهوتیم کرده بود.فهیمه خیلی خودمونی بود.یکبار که مست بودیم.گفتم فهیمه کون پسرت مث خودته تپل و سفید و گنده.گفت یکوقت هوس نکنی کیر گنده ات و بکنی توش.گناه داره…فقط لایی بکنش…گفتم چی میگی…گفت میدونم دوست داره.دیدم با دوستاش با هم ارتباط داشتن.من خونه دوربین داشتم…فهمیدم گرایش جنسی داره به مردها…گفتم فهیمه مستی نمیفهمی چی میگی…گفت بخدا جدی میگم من آدم واقع بینی هستم…فقط توش نذار جر میخوره…کیر زد میشه…گفتم دیوانه شوخی کردم.گفت ولی من جدی میگم.یکم باهاش جنسی کار کن.کیرش کوچیکه،گناه داره بزار رشد جسمی جنسیش بره بالا…خیلی راحت بود…درست شب دوم عید رفت و من و پیمان تنها موندیم.رفتیم همون آپارتمان مادرش که دست من بود.خیلی ناراحت بود.خیلی گریه کرد.مادرش بخاطر امتحانات این نتونست با خودش اینو ببره…اول رفتیم پیتزا بعدشم.رفتیم خونه.گفتم بیا بازی کنیم.حرفی نزد.قهر بود…گفتم پیمان قراره دو ماه باهم باشیم.گفت دو ماه چی اقلا کمه کم بالای ۶ماه.بهت نگفت چون فک می‌کرد نگهم نمیداری… رفت دنبال کارهای بابام…می‌ترسه اعدامش کنند.گفتم ای دل غافل۶ماه…خدایا چکار کنم.رفت یک فلش آورد داد بهم.گفت این و ببین.گریه کرد رفت توی اتاقش…فلش و زدم به لب تاپم.اولش سلام و علیک و بعدشم تشکر کرده بود.بعدش گفت.نیما جان من شاید بین۶ماه تایکسال نتونستم برگردم.چرا چون شوهر عزیزم جونش در خطره.باید وکیل خوب بگیرم بتونم نجاتش بدم…بعد چندسال دوباره براش پرونده سازی کردن.اگه نرم اونجا ممکنه اعدامش کنند.تو رو خدا مواظب پسرم باش…ببین.یک کارت پول بهش دادم…ولی به نام خودته…هرچی خواستین و خواست براش بگیر.مواظبش باش.فک کن…داداش کوچیکته…فک کن پسرته،نیما ازت خواهش میکنم.مواظبش باش…دیگه نرو آپارتمان قبلی…سرویس جدید بگیر ببره بیارتش…نیما اگه کاری داشتی فقط به اون وکیلم بگو…تموم کارهای موسسه زبانت رو برات انجام دادم…همه چی به روز برات گرفتم…کمکش کن مرد بشه.زبان هم باهاش کار کن…فراموش نکنی کارت رو ازش بگیر.مال خودته…ببین برسم اونجا با شماره جدیدم بهت زنگ میزنم…بخدا برگردم ببینم از پسرم مرد ساختی چنان حالی بهت بدم…که باورت نشه…خداییش تا الان هم خیلی بهم رسیده بود.اما نباید دروغ میگفت.یکسال، مسئولیت یک نوجوون.رفتم در اتاقش رو زدم.خودش اومد کارت و داد بهم.گفتم کارت مهم نبود…مدارک دیگه هم داد.گفت.این کارت با این سیم کارت جدید به هم وصله.مامان داد.گفتم غصه نخور قراره مدت طولانی با هم باشیم…بماند که مبلغ خیلی قابل توجه برامون ریخته بود داخلش،ولی خب یکسال…کاریش نمیشد کرد.توی اتاقش بود رفتم پیشش گریه می‌کرد.گفتم پیمان جون تو دیگه مرد شدی خیلی بده گریه نکن…از این،به بعد با هم هستیم ورزش میکنیم کوه میریم.استخر میریم.درس می‌خونیم… باید گذروند.خوش باشی میگذره ناراحت هم باشی میگذره…گفت الان تنهام بزار خوابم میاد.گفتم چشم…رفتم اتاقم.ساعت نمیدونم چند بود.اومد پیش من.خواب بودم بیدارم کرد.گفتم جانم چی شده.گفت آقا اجازه ما تنهایی می‌ترسیم… گریه هم کرد…گفتم ای وای بیا اینجا تخت بزرگه بگیر بخواب نگران نباش.گفتم که رفیق خودمی،،رفت زیر پتو و زودی خوابش برد…صبح باهم زدیم بیرون.عید بود مدرسه تعطیل بود…من هم بودم باهم می گشتیم.ناهار پیشنهاد دادم…هر روزی چیزی بخوریم مختلف باشه تکراری نشه…بیشتر فست فود خور بود…براش توضیح دادم این جور چیزها هورمون‌های مردونه رو کمتر ترشح میکنه بعدا مرد نمیشی زمخت نمیشی تا دخترها دوستت داشته باشن…خوب گوش میداد…گفتم باید یکروز دیزی بخوریم.یک روز قیمه پلو…همینجور میگفتم…بخدا نمی‌دونست دیزی چیه؟بردمش دیزی سرا به من نگاه می‌کرد… چنان کیفی کرد…تازه فهمید دیزی چیه.،چون عید بود.هرشب کمی دیرتر میرفتم خونه…می‌ترسید زنگ میزد…باید میرفتم با پدر مادرم عید دیدنی باید حتما کلاس مهرانه رو برگزار میکردم…رسیدم خونه تنها بود گفت دوست خوبی نیستی ساعت۱۱شده الان میایی،گفتم پیمان جون بهت میگم با من بیا بریم میگی خجالت میکشم…بیا خجالت چیه…من باید بفکر پدر مادر خودمم باشم دیگه…بخدا این چند ماهه به حرف من گوش بده…اگه ضرر کردی،گفت بیا بریم استخر.گفتم بخدا خسته ام پیمان…گفت دیدی دوستم نیستی، من شنا کردن و فراموش کردم.باید خوب یاد بگیرم.گفتم باشه بریم.ولی دروغ میگفت یاد گرفته بود عین قورباغه شنا می‌کرد… میگفت بغلم کن بهم یاد بده.عین دخترها دلش بغل میخواست…خودش کون نرمشو بهم می‌میچسبوند…گفتم نکن اینجوری الان دیگه مبتدی نیستی که،جیغ زد آقا نیما.بغلم کن.مگه مامانم بهت نگفته من دلم بغل میخواد.گفتم جانم اینو بگو.۱۴سالش بود.خوشگل پسر…ناز عین هلو.گفتم چطوری دوست داری از روبرو یا پشت سر.گفت فعلا روبرو بغلم کن…گفتم باشه.بیا،،توی آب اومد بغلم…تنش خیس بود.ازم کوتاه بود دستامو انداختم از زیر باسنش بلندش کردم. گفتم خوبه دوست داری…گفت آره بغلم کن.چقدر نرم بود.ناخودآگاه بوسش کردم…گفت مرسی.دوستم داری؟خندیدم گفتم آره پسر خوبی هستی،گفت نه اونجوری،گفتم پس چه جوری،گفت مثل دخترها.گفتم تو خوشگلی از دخترها هم خوشگل تری.ولی راستش من نه بچه بازم نه گرایشی به پسرها دارم.گفت پس چرا شب اول اونجات توی استخر بزرگ شد.من ترسیدم ازش…گفتم آهان برای همون ازم دور میشدی؟گفت آره.وقتی بهم خورد خیلی ترسیدم.مال سینا یک‌کم بزرگه.ما باهم ازون کارها میکنیم…یکبار فشارم که داد از درد دو روز گریه میکردم…اگه این که ده برابر مال سیناست…میرفتم توی من میکشتی منو…خندیدم.گفتم راستش من فک نمیکردم اینقدر شماها بدناتون دخترونه باشه…چرا اینجوری هستین.گفت نمیدونم.شاید مامانمون اینجوری دوست دارند…خودش منو بوسید اونم لبمو.گفتم نکن دیگه.بد میشه ها.ولش کردم یک کمی…شنا کردیم رفتیم بالا…موقع خواب گفت میام پیش تو میخوابم.گفتم باشه بیا…به چی به کی قسم وقتی اومد.شورت دخترونه پوشیده بود.ارایش کرده بود.مات موندم…خوشگل شده بود ها…خیلی خوشگل.گفتم پیمان چیکار میکنی.گفت میخوام مث مامانم.زنت بشم.گفتم پیمان من گی نیستم.گفت تو رو خدا.دلم دوستامو میخاد اینجا دوستی ندارم.امشب فقط.گفتم بیا.من با شلوارک بودم اون با شورت ناز و دخترونه.اصلا انگار کیر نداشت…خودش دمر شد.گفت ماساژ نمیدی عشقتو.گفتم پیمان.عصبی میشم ها…گفت تو رو خدا…اقانیما. بخدا مامانم میدونه…من پسر دوست دارم…آروم آروم بدنشو میمالیدم.خیلی خجالت میکشیدم.ولی نمیشد کاریش کرد…گفت برو پایین‌تر روی کمر و باسنم…میدونی چی میخام.گفتم باشه…چه کون نرمی داشت داشتم کم کم شق میکردم دست زد به کیرم.مث برق گرفته ها شدم.گفتم نکن.پیمان…گفت تو رو خدا.بزار بگیرمش دستم آبم بیاد میرم میخوابم…آروم آروم خودش شورتش و کشید پایین…بلند شد رفت گفت صبر کن الان میام…وقتی برگشت.یک ژل با یک دیلدوی قلمی و کوچیک دستش بود گفت بکن توی سوراخم.خب…گفتم باشه…چقدر خایه های کوچیک و کیر قلمی داشت…آخ چه کونی داشت.با خودم گفتم این میخاد من چرا نخام.گفتم صبر کن حالی بهش بدم که توی عمرش ندیده باشه…گفتم داگی شو…قشنگ داگی شد…با ژل سوراخ و خایه هاشو خیس کردم…آروم آروم میمالیدم…کیر کوچولوش شق شد…دراز کشیدم…گفتم بکش پایین شورتمو…خودش داد پایین.جیغ زد وای خدا…این چقدره…اوف اوف…وای اندازه دستمه، وای…گفتم کونتو بیار جلوی دهنم و برو بخورش.گفت منظورت69شیم.گفتم آفرین…چول کوچیکش رو کردم دهنم…دیلدو رو فشار دادم توی کونش.جیغی زد.گفت آخ.گفتم جانم دردت گرفت.باید تحمل کنی.هنوز که کیر شوهرت نرفته توش…گفت درد دارم.گفتم درد دوست داری؟گفت آره.دیلدو رو چندین بار کشیدم بیرون دادم داخل تا سوراخ قشنگش جا بازکرد…بعدش دیگه روون بود.کیرمو خوب می‌خورد.خیلی وارد بود.میگفت نیما جون توی دهنم جا نمیشه…چقدر کلفته…گفتم ورزش و خوردن غذاهای خوب کلفتش کرده.به حرف من گوش کنی تو هم اینجوری میشی…گفت خیلی دلم میخاد…وقتی بزار توی کسی درد بکشه.گفتم پس به حرفهام گوش کن.یکسال وقت داری،خوب می‌خورد.خودمم کیرشو میخوردم.سوراخش باز شده بود.دیلدو رو نصف بیشتر دادم داخلش ناله کرد…ولی کیرش بزرگتر شد.خایه هاش توپی شو فهمیدم نزدیک ارضا شدنشه.نزاشتم آبش بیاد.گفتم دمرو شو.گفت باشه.کونش خوب بزرگ و چاق بود.ژل زدم و گذاشتم لای کونش.گفتم این جا نمیشه توی کونت صددرصد پاره ات میکنه…پس لایی میکنمت.گفت مرسی…وای لای کونش چقدر خوب بود…یکربعی ژل میزدم و میکردمش…ولی داخلش نه…روی تخت روی زانوهاش نگهش داشتم نزاشتم داگی بشه…دبلیو رو فشار دادم تا تهش رفت توی کونش…ناله کرد.نمیزاشت گفتم هیس.ساکت باش…تا ته دادم داخل گریه کرد.لبهاشو خوردم گفتم هیس…گریه نکن.رفتم جلو…از جلو.کردم لای پاهاش کیر کوچولوش شق بود…لبهاشو خوردم…لب میداد…با دستهاش نوک سینه هامو می‌گرفت.شق تر میشدم.تا سینه کوچولوش رو دندون زدم…دیدم شیکمم خیس شد آبش اومد.سفید و نسبت به سن و سالش زیاد بود.لبهامو محکم گرفت.گفت سینا جونم.مرسی.نشست.خودش به بدبختی دیلدو رو از کونش کشید بیرون…گفت تا الان اینجوری نشده بودم…گفتم پس من چی،؟گفت صبر کن برات چیزی بیارم تا خودبخود.ابت بیاد…رفت یک فلش آورد.توش پر فیلم بود.گفتم من پورن نگاه نمی‌کنم.گفت این فرق داره…این فلش تمامش فیلم‌های مامانهای ما۵تا رفیقه.گفتم چی گفت شبی یکی برات میزارم ببینی به شرطی که همیشه باهام دوست باشی…اولین فیلم…فیلم خود فهیمه بود.با دوتا قلچماق…این از دور فیلم گرفته بود.دوتایی می‌میکردنش. گفت نیما ببین دوتایی از کوس میکنند.کیرشون اندازه کیر تو نیست…گفتم بمیر بچه…خندید…اومد برام مالید.دیدن سکس فهیمه ابمو آورد…دیگه با هم عیاق شده بودیم.سعی کردم دیگه کاری کنم فکر سکس با من رو نکنه.ولی کونی بود.دلش کیر میخواست…همه‌جا باهام میومد.حتی خونه پدرم و برادرهام…دیگه خجالت نمی‌کشید.اردیبهشت بود ولی هنوز با مهرانه بودم.اکثرا انگلیسی باهام حرف میزد تا زبانش تقویت بشه.پیمان میشناختش.برای جمعه قرار کوه گذاشتیم.شبش مهرانه بهم زنگ زد.سینا جون گفتم جانم عزیزم.باهام خیلی خوب بود… دیگه تقریبا رل زده بودیم.اما اصلا سکسی بوسی چیزی در بین نبود.ولی باهم وقت زیاد میزاشتیم.چندتا مدرس خوب داشتم برای موسسه غروبها هر۳اونجا بودیم.تا شب من و پیمان و مهرانه…بهم عادت کرده بودیم…روزهای قشنگی بود…باهم حتی شام می‌خوردیم.همش به لطف فهیمه عزیز بود.پیمان دیگه واقعا داشت عوض میشد.خصلت کونی بودنش سرجاش بود.اما رفتارهاش بهتر شده بود.ورزش می‌کرد ذائقه غذا خوردنش عوض شده بود.دیگه ترسو نبود…ولی میگم کونی بود…چند شب یکبار شورت می‌پوشید میومد.کون میداد ساک میزد می‌رفت اتاقش…چقدر فیلم داشت از دادن مادرش و ننه بقیه بغیر ناهید.که فقط چندتا فیلم خودارضایی داشت…گفتم که مهرانه زنگ زد.دیر وقت بود.گفتم جانم عشقم.گفت اگه چیزی ازت بخوام روی منو زمین نمیندازی،گفتم از دستم بر بیاد از جون ودل انجام میدم.گفت فردا که که میخوای بریم کوه،اجازه میدی پوریا هم بیاد.به من گفت پیمان زنگ زده گفته با خاله و استاد نیما میخان برن کوه.گفت خاله منم بیام.گفتم باید از نیما اجازه بگیرم.گفتم اگه میدونی مامانش برامون شر درست نمیکنه.بگو بیاد چی میشه مگه.پسر خوبیه…گفت راستش کنارم نشسته خودش شنید…امشب پیش خاله و مامان بزرگشه…گفتم باشه آماده باشین…خروس خون۵صبح دم خونه ام.معطل نمی‌کنید ها…آسمون هنوز تاریک بود با پیمان رفتیم دنبالشون و وقتی رسیدم دم کوهپایه تازه داشت خورشید بیرون میومد.هوای پاکی بود پسرها باهم بودن و حرف میزدن.من هم با مهرانه نازنینم بودم…رسیدیم جای صخره سنگها.که با کمک هم بالا میرفتیم.اجبارا چندباری دست و زیر بغلهای مهرانه رو گرفتم.شرم قشنگی توی چشماش بود.رسیدیم توی استراحتگاه قشنگی.یک تیم کوچیک دیگه هم بودن که معلوم بود دیشب اونجا خوابیده بودن…آتیش روشن کردم وچای آتیشی رو راه انداختم و یک املت مشدی ساختم.دوساعتی استراحت کردیم و رفتیم.بالاتر‌.خیلی جای قشنگی بود.میخواستیم تا غروب وایستیم ولی بهار بود دیگه.رعد وبرای زد و بارون گرفت.کمی اوضاع وحشتناک شد.آب ازصخره ها با شدت جریان داشت و زیر پامون توی دره تبدیل به سیلاب میشد.۳تاشون خیلی ترسیده بودن و گریه میکردن.رسیدیم به اون کمپ کوچیک اونها هم داشتن جمع میکردن.همه با هم برگشتیم پایین…جای صخره ها پایین اومدن سخت بود‌.اون گروه خوب کمک می‌کردن‌.داخلشون کوهنورد بود نترس بودن.من پسرها رو سپردم بهشون.گفتم شما جلو جلو تندی برین…من بخاطر مهرانه نمیتونستم.تند بیام…خیلی می‌ترسید خودشو باخته بود.بارون شدیدتر شده بود.صدای رعد و برق دلهره آور بود.نمیتونست راه بره میلرزید.گفتم چیه من باهاتم نترس عزیزم.گفت سیل و ببین.رودخونه پر شده…گفتم باشه ما این بالاییم…اینجا آب نمیرسه…بچه ها دیگه دیده نمیشدن.با اون گروه رفتن پایین…ما تا از صخره‌ها پایین میومدیم طول می‌کشید… بدبختی آخرین مرحله که به جای خوبش داشتیم می‌رسیدیم… پاش پیچ خورد.دردش اومد گریه اش زیادتر شد…گفتم تو رو جون نیما گریه نکن.خب…بیا روی کولم سوار شو…گفت نه نمیشه من سنگینم.گفتم چرت نگو مگه۶۰کیلو بیشتری…بدو ببینم.نترس خجالت نداره.گفت باشه.خوبیش این بود بادگیر تنش کلاه داشت سرش بود.من گذاشتمش روی کولم و تا پایین به هر بدبختی بود رسیدیم…پایین افتضاح بود.سیل پل عابر رو کنده بود.باید راه رو دور میزدیم.تا به پل بزرگه نزدیک ماشین‌ها می‌رسیدیم.بچه ها ما رو دیدن …توی رستوران بودن…با بدبختی رسیدیم به ماشین.و سوار شدیم برگشتیم خونه…مستقیم رفتم آپارتمان خودمون.اولین بار بود که پوریا اینجا رو میدید…گفت اوه پسر اینجا دیگه کجاست…مستقیم رفتن استخر.من مهرانه رو بردمش بالا.خیلی حالش بد بود…گفتم بشین الان میام.براش یک دم نوش عسل دارچین زنجبیل ساختم بخوره گرم بشه…لباسهامون خیلی کثیف بودن.گفتم درشون بیار بندازم لباسشویی نیم ساعته تمیز شده.گفت آخه.گفتم نترس قربونت بشم.خیالت از من راحت باشه،گفت نیما زیرش لباس خوبی ندارم.گفتم تو برو دوش بگیر تا خشک بشن…گفت اینجوری خوبه…رفت توی حموم.من لباسهاشو ازش گرفتم انداختم لباسشویی…گفتم چیزی لازم نداری.گفت نه…فقط پادرد شدید.دارم.گفتم توی وان با آبگرم ماساژش بده…گفت دردم میاد…گفتم میخای کمکت کنم.گفت نه تو رو خدا نیا داخل.گفتم خب در که بسته اس تا تو نخای که نمیتونم بیام.اینقدر دلم میخواست لختش و ببینم.اخه اینقدری کونش نرم بود.سینه هاش روی دوشم نرم بودن که دائم بجای خستگی شق درد داشتم…خودش گفت نیماجان.گفتم جانم عزیزم.گفت یکوقت بچه ها نیان داخل…گفتم نه اونها توی استخر هستن طول میکشه.گفت نیما باهام کار بدی نکنی ها.فقط بیا پامو ماساژ بده.گفتم باشه عزیزم.گفت در بازه قفلش نکردم…آروم رفتم داخل …توی وان دراز کشیده بود.اول خودم خوب شستم چون عرق کرده بودم …شورت تنم بود.بدنم کمی مو داره…ولی به لطف ورزش خوب سفت و ساخته پرداخته است.نگاهم می‌کرد.گفتم چیه به چی نگاه میکنی؟گفت زیادی خوشگلی ها.گفتم تو که بهتری…نوک سینه هاش از آب بیرون بود.مث فرشته ها بود.موهاش مشکی و بلند بودن.پاشو گذاشته بود روی وان گفتم الان میام.شورت تنش بود.کوس قشنگش قلمبگی کمی داشت معلوم بود خیلی دخترونه و دست نخورده است.اصلا دیگه نگاهم نمی‌کرد.گفتم مهرانه چقدر نازی تو،خواهرت هم خوشگله.ولی تو خیلی گلی،گفت این حرفها رو به اون هم گفته بودی؟گفتم آره آره خوشگلین. گفت چرا هرچی میپرسم بهم راستشو میگی حاشا نمیکنی؟ چرا مث ناهید زیر حرفت نمیزنی،گفتم هر کس اخلاق و مرام خودشو داره.من معتقدم هیچی بهتر از راستی و حقیقت نیست.مچ پاشو ماساژ میدادم.گفتم من هم بیام پیشت دراز بکشم.سردم شد.گفت آخه.گفتم باشه ببخشید.گفت بیا دیگه فقط پسر خوبی باش.رفتم پیشش…گفتم بلند شو بشین روی شیکم من.قشنگ بغلش کردم.اروم کنج لبش رو بوسیدم.خودشو یک وری توی بغلم جا داد. دستشو انداخت روی شونه راستم و سرش و گذاشت روی شونه چپم.من هم خوشگل بغلش کردم.آبگرم بود.خوابم میومد. ترسیده بودیم.لخت بودنش لذت خواصی بهم میداد.دلم نمیخواست با کردنش این حس از سرم بپره…می‌بینی بعد سکس یا جق پشیمون میشی.ازون حس بدم میاد…دوست داشتم این لحظه تموم نشه.بیست دقیقه ای توی بغلم بود.بلند شد گفتم خسته شدی،گفت نه ولی فک کنم تو داری خسته میشی.گفتم بهونه منو نگیر.تا آخر دنیا میتونم همینجوری بغلت کنم.اومد بلند شه دوباره پاش درد گرفت. گفت هنوز موهامو نشستم بدنم هم عرق داره.وای گفتم چیه عزیزم.گفت تو‌رو خدا من‌ ببر دستشویی…گفتم همین در کنار یه،کمکش کردم.گفت نیما نیما.گفتم جانم چیه.گفت پریود شدم.گفتم آخ خب فشار اومده بود روی بدنت.الان گرم شدی اینطوری شد اشکال نداره الان میرم برات پد میخرم.گفت نه بیا کمکم کن.خودمو بشورم بعد بریم بیرون…گفتم باشه.دم در توالت کمکش کردم.سینه های متوسط رو به کوچیکی داره.سفت و قشنگ.گفت نیما نگاشون نکن دیگه کوچولوان.گفتم خیلی نازن.بردمش زیر دوش کمکش کردم حتی لیفش زدم خودشو شست.کیرمو بزور کنترل میکردم.نیم شق بود توی شورتم.گفت نیما میخوام شورتمو در بیارمش…نگاه نکن خب.گفتم نمیشه نمیتونم حتما باید ببینمش،خندید.گفت بی ادبی.گفتم بزار خودم درش بیارم.نشستم زیر پاش.اروم کشیدم پایین.دستش ت‌ی موهام بود.روی کوسش بصورت ۷پشم زیبا و کم پشتی داشت.کوس سفید عین برف بود.درش آوردم براش.اروم روی کوسشو بوسیدم.بلند شدم لیف و برداشتم.شامپو بدن و زدم.و خوب و آروم شستمش.چند بار لیف و آروم کشیدم لای کوسش.چیزی نگفت.رفتم پشتش.چه کونی داشت.کیرم بد شق شده بود.در گوشش گفتم برنگرد من هم لخت،شم…گفت باشه.شورتمو کشیدم پایین.ازپشت سر شونه هاش شامپو ریختم تموم پشتش و کفی کردم.آب گرفتم روی بدنش.برق میزد.کیرم دنبال کونش بود.اروم تف زدم سر کیرم.از پشت گذاشتم لای کونش اومد فرار کنه.گرفتمش.گفتم نترس عشقم کاری نمیکنم.فقط لای بدنته.خب.گفت نیما کجاته چقدر بزرگه.ساعد دستته…گفتم نه همونه که میدونی خود خودشه.بزرگ و گنده و کلفت.گفت نیما این که لای من خیلی به نظرم گنده است.اروم تکونش میدادم.پشت گردنشو مکیدم.و گوشش و آروم با دندونم گرفتم.لای کونش میزاشتم می‌رفت از جلوی کوسش میزد بیرون.داشت خوشش میومد.ولی گفت نیما پاهام درد میکنه.بر گردوندمش…تا برگشت کیرمو دید.گفت وای نیما این غیر طبیعیه،گفتم مگه قبلا دیدی، نیما ازم اصول دین نپرس…حتما دیدم که میگم…گفتم اونی که دیدیش.مردونه نبوده.گفت نیما این سرش و نمیتونم توی مشتم جاش بدم اونوقت تو بهم میگی طبیعیه.اروم گرفتش.قشنگ می‌مالید.آروم دوباره اینبار از جلو گذاشتم لای کوسش،لبهاشو بوسیدم.گفت نیما خیلی میترسم ازش،خیلی بزرگه.گفتم ناهید که اینقدر خوشش اومد بعدش گریه کرد.گفت ناهید قبلا شوهر داشت من هنوز دخترم باکره ام…این چطوری میخاد بره داخل من.نگاهش کردم.گفتم مهرانه تو هنوز باکره ای؟گفت آره من هنوز ازدواج نکردم که؟گفتم پس چطوری میخوای بری کانادا…گفت خب پدرم هست اجازه میده به هر حال و سالم بالای۱۸ساله منع قانونی ندارم.گفتم حیف نیست دختری به این خوشگلی بره خارج.همسر یک خارجی بشه،گفت اینجا هم امیدی به زندگی نیست.گفتم عزیزم آخه تو رشته تحصیلی هم بدرد اونجا نمیخوره.باید بری اونجا توی رستورانی کافه ای هایپر مارکتی جایی کار کنی…حیف تو نیست.گفت نیما ته دلم و خالی نکن.بزار برم…لبهاشو با لبم گرفتم اولش همراهیم نکرد ولی بعدش خودش راه میومد.گفتم دوستش داری لای نازتو پر کرده.گفت چقدر داغه.با دستم نگهش داشته بودم…میمالیدمش.سینه هاشو میبوسیدم.گفت وای نیما ولم کن بکش بیرون الان خونی میشی ها.رفتم کنار گفت ببخشید مجال توالت نیست…گفت تو رو خدا برگرد نگاهم نکن.خجالت میکشم.تندی برگشتم.نشست فقط دیدم خون از زیر پام رفت توی چاهک…بلند شد گفت ببخشید یک لحظه ته دلم خالی شد.فک کنم همزمان که ارگاسم شدم خون هم ریخت ازم.گفتم این هم شانس منه روزی با عشقم هستم پریوده…گفت بریم توی وان.گفت نیما الان که مست سکسی و منو لخت دیدی دوستم داری،،یا کلا دوستم داری،گفتم خیلی میخوامت…ولی نرو.بهت قول میدم فهیمه برگشت تا اون موقع باهم باشیم این بچه رو تحویلش بدم…اگه هنوز هم بهم علاقه داشتیم ازدواج کنیم.گفت اگه نشد چی بعدا ویزا دعوت نامه همه پرررر…گفتم نه من دوستت دارم مگه تو منو نخوای ،بیا موسسه خودم منشی باش…همش کنار هم باشیم.مامانم ببینتت،عاشقت میشه.گفت وای چی میگی،روم نمیشه.گفتم صبر کن بسپار به من…مادر تو هم که منو میشناسه…آروم کیرمو گرفت گفت این که هنوز سر پاست.گفتم عزیزم تو آروم شدی من که نشدم.گفت چکارش کنم.گفتم بلدی بخوریش…گفت راستش من یک چند ماهی با یک پسری بودم ولی چون زیادی دله بود و پررو ولش کردم. اهل کار و زندگی نبود…مفت خور بود.فقط خوش تیپ بود.گفتم از من خوش تیپ تر.گفت نه بخدا.ولی چیزش اینقدر نبود…آخه این خیلی گنده است.من نمیخوام بهت دروغ بگم.چون تو دروغ نگفتی و همیشه باهام روراست بودی،من چند بار باهاش سکس از پشت داشتم.و سکس دهانی…اما نیما خیلی دردم اومد با اون چیز کوچولوش…اونوقت این خب گنده است دیگه.گفتم جانم الان می‌ترسی ازش‌.گفت خیلی زیاد.نیما بار اولی که منو کرد.وقتی رفت توی پشتم.چشام سیاه تاریکی گرفت سرم گیج خورد.میخواستم بمیرم…گفتم اون بلد نبوده…من استاد سکسم ازم نترس…گفت خب اگه با من باشی رفتی با یکی از من خوشگلتر بعد چکار کنم.گفتم من هر زمانی با هر خانومی بودم.هیچ وقت سراغ دومی نرفتم مگر اینکه خودش ترکم کرده…الان برام میخوریش.گفت آره… بیا بشین لبه وان…یا نه تو سرپا باش.من میشینم…خیلی زیبا با اون لبهای غنچه قشنگش برام خورد.گفتم بکشم بیرون یا نه…گفت هر جور دوست داری.گفتم دوست دارم نمک گیرم بشی تا از پیشم نری، گفت خیلی لوسی، دستاش خیلی خوب کار می‌کرد…خایه هامو خوب ماساژ میداد.سرشو با دستم گرفتم نگهش داشتم و پمپاژ کردم داخل دهنش.یکم کمی خورد بقیه اشو ریخت بیرون.گفت وای دیگه نمیشد قورتش بدم نیما نصف لیوان آب داشتی بلندش کردم بوسیدمش…هنوز پا درد داشت.وقتی اومدیم بیرون اون دوتا بی‌شعور داشتن به ما میخندیدن.گفتم احمقها برین اتاقتون.لباسهاش خشک بود.پوشید.گفتم بمون میام.رفتم چندتا پیتزا گرفتم.و داروخانه براش پد گرفتم و دارو و باند کشی…برگشتم براش پاشو بستم پد دادم بهش.گفت خوب شد یادت بود.همون شورت قبلیش رو شسته بود.گفتم نه لازم نیست…رفتم از توی کشوی لباس‌های این دیوونه پیمان شورت تازه و آک آوردم دادم پوشید.کنی براش گنده بود.گفتم بپوش تمیزه …تا ۱۱سب پیش من بودن.بردم رسوندمشون.اول سر راه پوریا رو
رسوندم بعدش مهرانه رو.گفت نیما شورت مال کی بود.الان با کی رابطه داری،گفتم بخدا زنی بغیر فهیمه و تو توی زندگیم نیست.فهیمه رفته شوهرش رو نجات بده…تو هم که عزیز دلی.ولی اون شورته جریان داره.گفت بگو دیگه…گفتم اگه بگم ناراحت نمیشی.گفت نه من دوست دارم اگه باهم هستیم رو راست باشیم…گفتم مال پیمانه.اون حس دخترونه داره.مادرش هم میدونه.دوست داره کون بده…گفت وای تو با این کیرت اون رو میکنی…گفتم مهرانه من اصلا حس به مرد و پسر ندارم.دیلدو داره میاره میگه بکن توی سوراخم.برام ساک میزنه.یا میذاره لای پاهاش…بعدش…میره تا هفته دیگه.پولدار هن هست…اون شورت و میندازه کنار.هفته دیگه شورت جدید میپوشه،مثلا من شوهرشم سورپرایز بشم.چنان خنده‌ای کرد.از خنده اون من خندیدم.گفتم چته دیوونه پرده گوشم پاره شد…گفت نیما میزاری یکبار ببینم چکار میکنه…گفتم نه بفهمه حساسه.قهر میکنه.گفت تو رو خدا تو رو جون مهرانه…گفتم قسم نده بزار باهاش حرف بزنم چی میگه،بعد،چند شب بعد دوباره پیمان اومد.پیش من.شورت جدید تنش بود.گفت شورت مشکی گیپور من نیستش.گفتم اون شب خاله پوریا دوش گرفت برگشتنی پریود بود شورت نداشت دادم بهش.گناه داشت.گفت اشکال نداره…نیما جون دوستش داری. گفتم آره دختر خوبیه…پرسید تا الان با چندتا خانوم بودی،گفتم خیلی ها خیلی زیاد.گفت کدومشون خوب بوده. گفتم همه خوب بودن.ول راستش مامان تو و مامان پوریا عالی بودن.ولی مامان تو خیلی مهربون و خانومه…خودتم خوبی.گفتم نیما چیزی ازت بخوام.نه نمیگی.گفت نه. بگو.گفت ازت میخام پوریا هم یکشب بیاد سکس ۳نفره بکنیم.گفتم نه اصلا.مگه بهش گفتی،؟مکث کرد.گفتم وای چرا گفتی،؟دیگه دوستت ندارم.من با مامان اون لجم.گفت بخدا اون خودشم با مامانش لجه.بیزار شده از رفتار مامانش…نیگاه نکن پیش تو یک چیز میگه پیس مامانش چیز دیگه…اون باباش رو دوست داره…پدرش میخاد بیاد تا دوماه دیگه ببرتش پیش خودش…الان هم بیشتر شبها پیش خاله یا اون مامان بزرگ دیگه اش میخابه…مامانش عجیب غریبه.دکتر بهش گفته دو شخصیتیه،پسر خوبیه…اون کونش خیلی قشنگه.همه اونو از کون کردن.سوراخش بازه.دوتا کیره جا میشه توی کونش.دیلدوی من براش کمه.فک کنم کیر تو براش خوب باشه،گفتم دیوونه شر میشه.گفت میخاد بره شر چی میشه…گفت نیما امشب توشی منو بکن.دلم میخاد دردم بیاد کونم جر بخوره.گفتم نه مال من سرش بزرگه پاره میشی…گفت دوست دارم.بکن.چندوقته تو خونه نیستی خودمو با دیلدو بزرگه مامانم ارضا میکنم…تا جا باز کنم.گفتم شما ها خل هستین بخدا.ژل جدید داشت زد.گفت بزار خودم بشینم روش.اروم آروم فرو کرد توی خودش.گفتم اینجوری دوست ندارم.دمر شو.خوابید.خودم فرو کردم توش.گفت آخ آخ دردم میاد.گفتم هیس زن خوب فقط میده، نق و نوق نمیکنه.گفت کونم پاره شد.کلفته.گفتم خودت خواستی پس دندون روی جیگر بزار.چندوقته فقط لایی میدی…کون سفیدت باید خوب گاییده بشه.گفت نیما جون جرم دادی،گفتم اشکال نداره…بهش عادت میکنی…هق هق گریه اش بیشتر شد…ولی کیر وقتی بلند شه و بره توی سوراخی مگه تا آبش نیاد ول کن میشه…اونم این کون سفید و تپل و تنگ…خوب و زیاد گاییدمش.گفتم بره به درک…تا کی لایی بکنم.وقتی این میخاد چرا من نخام…ابمو ریختم توی کونش.با گریه تندی از زیرم فرار کرد رفت توالت…خیلی طول کشید تا اومد…صداش زدم.اومد.پیشم بردمش حموم.نمیومد.گفتم بعد سکس دوش واجبه.کیر نازکش قد کشیده بود…مالوندمش.گفت خیلی بدی تا حالا اینقدر درد نکشیده بودم.زخم شدم.گفتم عادت میکنی.گفت دیگه نمیدم…گفتم همه اینو گفتن اما بعدا خودشون پیشقدم دادن شدن…براش کیرشو مالیدم.گفتم بچرخ سوراختو ببینم…برگشت.دهن کونش عمودی پاره شده بود.خوب جا باز کرده بود…براش خایه هاشو مالیدم. خودش کیرشو مالید جق زد اومدیم بیرون.‌رفت گوشیش رو آورد.گفت یک عکس از سوراخم بگیر برای پوریا بفرستم.ببینه…براش گرفتم…خوابیدیم…چند روز بعد اومد گفت به پیشنهادم فکر کردی.گفتم شر میشه ها،،گفت تو رو خدا…گفتم باشه ولی به یک شرط،گفت چی هر چی باشه قبوله،گفتم بعدا زیرش نزنی،گفت خیالت جمع،،پرسیدم حالا چطوری میاد؟گفت به بهانه استخر میارمش،گفتم باشه…فردا ظهر بود خونه ما بود…اومدم خونه هر دو با لباس دخترونه بودن…آرایش شده…وقتی لباس عوض میکردم اومدن اتاقم…خودشون عجله داشتن.هر چی گفتم صبر کنید.تحمل نداشتن…پوریا تا دید گفت اوه اوه.وای پیمان این رفت توی کونت.گفت بخدا رفت…جرم داد.خوب و زیاد میکنه…شورتاشون رو در اوردن‌‌…ساک خوب زدن…پیمان کون پوریا رو ژل زد.خوب آماده اش کرد.و قشنگ.با دیلدو بازش کرد…گفت بیا آماده است…داگی بود.کیرمو کرد دهنش آروم آروم کردم کون پوریا.ناله کرد.کشید بیرون…گفت نمیشه پیمان نمیشه.پاره میکنه…بد کلفته،گفتم هیس جنده کونی،آروم باش.فحششون میدادی لذت میبردن،دوبار ژل زدیم کشیدیم بیرون میدونستم این کون قبلا پاره گیهاشو کشیده…شاید دردش بیاد اما پاره نمیشه.کونش،کش میومد…فرو کردم توش و کمرشو گرفتم.گفتم برو کیرتو بزار دهنش.بزار بخوره.رفت جلوی دهن پوریا دراز کشید.این هم هم آخ و ناله می‌کرد… گفت خدایا داره جرم میده…دیگه خوب داشتم مث کوس تلمبه میزدم…ولی نصفه بیشتر نمی کردم…کیرش از مال پیمان بزرگتر بود…شق بود…تا خایه هاشو گرفتم.آبش اومد.گفت نیما جون آبم اومد بسه دیگه نمیشه طاقت آورد… کشیدم بیرون…گفت بدو پیمان.گفت نه من نمیتونم دردم میاد تازه از اون روز کونم خوب شده…گفتم بیا نترس دل به کار بده.از بی کوسی کون میگاییدم اونم نوجوون…همش بخاطر وجود مسئولیت پیمان بود و موسسه تازه احداث شده…وقت کوس چرخ نداشتم.حالا که پول داشتم ماشین داشتم صاحب شرکت بودم.وقت نداشتم.درگیر بودم…حتی چندوقت بود موتور سواری نکرده بودم…پیمان هم قنبلش کرد.ژل زدیم…دودستی پوریا کون اینو کشید از هم بازش کرد…گفت بکن به این بچه کونی رحم نکن.کون زیاد داده…فرو کردم توش مث دخترها جیغ کشید.پوریا گفت دمت گرم.عجب کیری داری،،بکنش،،چه کونی از پیمان کردم و چه جیغهایی میزد.تا آبم اومد ریختم توی کونش.با چشمای پر اشک و خیس بلند شد رفت…چند روز بعد گفتم حالا نوبت قولی که دادی،گفت چی …گفتم یکبار باید جلوی مهرانه بهم کون بدی گفت وای نه از خجالت میمیرم.گفتم تو قول دادی…گفت نه نمیشه.مث خاله منه.گفتم باشه تو هم منو مجبور کردی پوریا رو بکنم…گفت باشه بهت خبر میدم.گفتم ولی اگه میخوای باهم همیشه دوست باشیم.باید بعضی رازها رو بین خودمون نگه داری این چیزها رو به پوریا نگو…گفت باشه.به مهرانه خبر دادم روز ۵شنبه باید خونه من باشی تا شب جمعه برنامه داریم.گفت باشه.شب بود خونه ما بود.بعد شام و بازی و اینها.گفتم بریم اتاقمون.گفتم پیمان عزیزم.آماده بشو باید عروس بشی، مهرانه خندید.گفتم بخندی قهر میکنه. این یک گرایش جنسیه،نباید طرف رو مسخره کنی چند دقیقه طول کشید تا اومد.من با شورت بودم.ولی مهرانه با تاب شلوارک تنگ و زیبا.سوتین نبسته بود.پیمان اومد آرایش شده.مهرانه گفت وای چی خوشگل شده.پیمان گفت مرسی مهرانه جون.گفت پس چرا شما لخت نیستی،گفت عشقم باید اجازه بده…گفت نیما جون بزار لخت شه دیگه.گفتم نالوتی شاید بخوام بگیرمش همسرم بشه.گفت نیما تو منو میکنی مامانمو میکنی اونوقت هنوز نمیزاری دوست دخترت جلوی من لخت بشه…خوش میگذره ها.تریسام…گفتم باشه دوست داری لخت شو…اون هم هنوز من نگفته بودم لخت شد.کوسش برق میزد.پیمان گفت وای چه بدنی داری، ۳نفری همو میبوسیدیم.پیمان و مهرانه رفتن سراغ کیرم چه ساکی میزدن…نمیشد تحمل کرد.زودی آبم اومد.چقدر قشنگ خوردن.مامان گفت امشب چی زود پنچر شدی…گفتم آخه دوتا خوشگل با هم دیگه نتونستم تحمل کنم.ولی الان زود بلند میشه…گفت من میتونم ناز مهرانه جون رو لیسش بزنم.گفتم حواست باشه باکره است‌.پرده داره اون مال خودمه…برو لیسش بزن کونش آزاده.دیلدو کوچیکت کجاست برو بیارش…رفت تندی آورد… با هم،69شدن.و حسابی میخوردن.مهرانه گفت ببین چقدر دودولش کوچولوست…دیدن سکسشون قشنگ بود.داشتم کم کم تحریک می‌شدم. گفتم بلدی کون بکنی.گفت آره چرا نتونم.ما اکثرا دوطرفه میکنیم…گفتم مهرانه بزار بکنه تو کونت…خندید گفت نیما…گفتم جانم.گناه داره دلش کون میخاد.اروم ژل زدیم.کیر نازکش رو فرو کرد توی مهرانه.گفت اوف سوخت…همچین هم کوچولو نیست ها…دردم اومد…تندتند سرعتی تلمبه میزد.گفت نیما اومدم دادن اینو ببینم.خودم…کون دادم.پیمان داشت تموم تلاشش رو می‌کرد.کیرم گنده شد.کردم توی دهن مهرانه…گفت وای چقدر وحشتناک گنده است…گفتم بکش بیرون…نوبت منه…مهرانه گفت نه تو رو خدا.جون مادرت منو نکن.بغلم کرد.گفتم عزیزم مگه دوستم نداری.توی حسرتت بمونم.گفت نیما بخدا زیر کیرت میمیرم.گفتم نه ببین.الان پیمان بیا.اومد.ژل زدم.کردم توش جیغ بدی زد.گفت دیدی چه جیغی کشید.گفتم اولشه الان ببین از خوشی زیاد آبش بدون اینکه به کیرش دست بزنم میریزه…چندتا تلمبه دیگه زدم.و تا دست به سینه های پیمان زدم.آبش ریخت.گفتم حالا تو بیا عشقم.گفت نه نمیخام نیما.میترسم…گفتم باشه دوستم نداری،،اگه نه دلمو نمیشکوندی،،گریه کردنیما نامردی نکن.میخای منو با حرفهات تحریکم کنی…نمیخام مگه از جونم سیر شدم.گفتم باشه بلندشدم با کیر شق شده.مثلا که ناراحتم.بهم برخورده…ادای تنگها رو در آوردم.رفتم توالت کیرمو خوب با آبسرد شستم تا بخوابه زود آبش نیاد…آخه وقتی کون زیرم ناله کنه.زودتر ارضا میشم.میدونستم…بهم میده.دختر مهربونیه،،وقتی برگشتم پیمان گفت.نیما جون خاله گناه داره آروم بکنش…گفتم مگه من وحشی هستم.مگه تا الان تو رو کردمت زوری بود.یا من میخواستم…گفت راست میگه خاله خیلی حوصله داره…تاذمن نخواستم منو توشی نگایید…گفت پیمان جون خیلی چیزش بزرگه…ببین.گفت خاله اصله اصله…کاش مال من اینقدری بشه، گفتم ورزش و فقط ورزش…مهرانه خودش داگی شد.بالش گنده گذاشت زیر سینه هاش.پیمان چشماش برق زد.منو دید لبخند زد.اشاره کردم.هیس نخند.ژل زد توی کونش پرش کرد.کیرمو خوب ساک زد.گفتم اماده ای عزیزم.با گریه گفت نه.اماده چیم.میدونم میمیرم.سر کیرم توی دست پیمان بود خودم کمر مهرانه رو گرفته بودم در نره.گذاشت دم سوراخ کونش اشاره کرد.گفت عشقم شل بگیر خودتو.تا شلش کرد فرو کردم داخلش…مگه جیغ بود.نعره بود.صدای سوت جیغش توی گوشم هست هنوز.نگهش داشته بودم.فرار نکنه.بین تکیه گاه تخت و بالش گنده از جلو گیر بود.پیمان هم بدنش و نگه داشته بود.من پشتش بودم کمرشو گرفته بودم.دوتا تلمبه دیگه زدم…بیشتر جیغ زد.بدوبیراه گفت.دوست نداشتم بی ادب بشه.تلمبه بعدی رو زدم که دیگه بکشم بیرون…بیشتر رفت توش.بی حال شد و ولو شد.زود کشیدم ازش بیرون.غش نکرد.اما جون اصلا دیگه نداشت.بغلش کردم گفتم پیمان برو یک آبمیوه بیار.نه شیر عسل هست توی یخچال بیار.رفت…باهام قهر بود.اشکاشو گرفتم.بوسیدمش.صورت قشنگشو چرخوند.شیر عسل که خورد جون گرفت.گفت من میخوام برم خونه.گفتم نه نرو امشب باش.بخدا کارت ندارم.صبح میرسونمت.چیزی نگفت رفت حموم برگشت لباس پوشید روی تخت من خوابید.کنارش خوابیدم.حتی بغلش کردم.خواب برده بود.صبح که نه ساعت ده بیدار شدم نبود.رفته بود…تمام شماره‌های منو و خودمو از همه جا بلاک کرده بود…دیگه جوابمو نمی‌داد.حتی به پوریا گفتم بهش زنگ زد…تا اومدم حرف بزنم قطعش کرد.رفتم دنبالش…مادرش گفت پسرم نمیدونم چی شده گفته اگه شما بودی بگم نیست…گفتم خاله من ازش خواستگاری کردم بهش گفتم نرو ناراحت شده.گفت قربونت بشم.بخدا دختر خوبیه.تو هم پسر خوبی هستی.بیا بگیرش نزار بره…ناهید که اعصاب نداره…پدرش پسرهامو فرستاد رفتن الان پشیمونه.این هم اگه بره.من میمیرم…گفتم خدا نکنه.ولی تو رو خدا بهش نگین من چی گفتم.دوستش دارم نمیدونم چرا باهام قهر شده…آقا نگو کلک از توی آیفون در باز کن داشته صدامو گوش می‌داده.حرفهامو می‌میشنیده…گفت نیما یعنی نمیدونی چرا باهات قهرم…مادرشم بود.گفتم عزیزم عشقم.معذرت میخام میشه ببینمت.گفت اصلا دیگه نیا در خونه ما…اصلا دیگه نمیخام ببینمت.نفهمیدی بلاک شدی.حتی از توی قلبم هم بلاک کردم…گفتم مهرانه دلت میاد…گفت چطور تو دلت اومد…مادرش گفت دخترم بیا پایین…از اونجا نمیشه حرف زد.من نمیدونم بینتون چی گذشته ولی به هم فرصت بدین.دعوا نمک زندگیه،گفتم مهرانه جون منو ببخش،بیا دیگه،گفت مامان اگه نمیخواستم برم ولی الان دیگه شک ندارم باید برم.بعدشم صدای گذاشتن گوشی اف اف اومد…گفتم شانش من باش.گفت عجله نکن.الان ناراحته.گفتم باشه خداحافظ… چند وقتی گذشت.یکروز پوریا اومد دیدنم توی موسسه گفت آقا خاله داره میره ها…نمیخوای هیچ کاری بکنی…گفتم لج کرده قهر کرده.گفت حق داره من تا ده روز نمیتونستم پی پی کنم…خندیدم گفتم خاک تو سرت…گفت بدو برو پیشش.اونم تو رو خیلی دوست داره…ولی لجش گرفته.من رفتم دنبال مادرم.با یک گل بزرگ و یک طبق شیرینی بردمش خونه مهرانه اینها.خودشم بود.تا منو دید رفت توی اتاقش.بدون اجازه پدرش رفتم اتاقش.چون خونه اینها زیاد رفته بودم.مادرم گفت کجا خونه مردم…پدر مهرانه خندید گفت حاج خانوم پسر شما رو یکساله ما میشناسیمش،به مهرانه زبان یاد میداد.الان خواستگارشه،مادرم نشست.من رفتم اتاقش.در نزده رفتم داخل در رو بستم.تا اومدم بهش بگم به حرفهام گوش کنه.زد توی گوشم.چرا بی اجازه اومدی داخل.مگه مامانت بهت ادب یاد نداده.آقای استاد،،دیگه فقط نگاهش کردم. تا اومدم برگردم.دستمو گرفت.گفت نرو نیما دلم برات یه ذره شده…گفتم دیگه دلت آروم شد.زدی زیر گوشم.گفت آره.اون شب میخواستم بزنم پیمان بود نشد.گفتم حالا بیا توی بغلم…اومد بوسیدمش…رفتیم توی پذیرایی…پدر مادرش خوشحال بودن…مادرم خواستگاری کرد.مهرانه کنارم نشسته بود.گفت من خیلی نیما رو دوستش دارم اما.نه من میخوام برم خارج پیش داداشام…پدرش گفت مهرانه اونها خودشون هم پشیمون هستن که رفتن.دخترم من اشتباه کردم فرستادمشون…تو نرو.گفت آره باباجون وقت رفتن اونها واجب بود برن ولی نوبت من رسیده میگی نرو.چون پیر شدی تنها شدی،گفت مهرانه تو بچه آخری منی.خیلی دوستت دارم.ما رو تنها نزار.نیما مرد خوبیه.دوستت هم داره.گفت نه من میخوام برم…مادرم گفت پاشو بریم پسرم…عروس خانوم هوس ددر داره…دستمو گرفت رفتیم…شام خونه مادرم موندم…خیلی دختر بهم پیشنهاد داد.گفت الان با این دفتر و دستکت.و ماشین و زندگی.پسر جان هرجا بری بهت دختر میدن.گفتم مامان من این دخترو میخوام.عجله نکن .اون نمیره.گفت نرفت برات عروسی میگیرم…ولی اگه تو بخوای باهاش بری منو تنها بزاری به همین سوی چراغ شیرموز حلالت نمیکنم.گفتم قربون شیرت بشم.که سالی چند بار کوفتمون میکنی…پدرم داشت چایی می‌خورد.چنان خنده ای زد قند از دهنش پرت شد بیرون.مادرم گفت خوشم باشه هنوز زن نیاورده منو مسخره میکنه…گفتم غلط بکنم.بوسیدمش.۱۱شب بودرفتم طرف خونه…دیدم گوشیم زنگ میخوره.مهرانه بود…تندتند زنگ می‌خورد…گفتم اینکه بلاکم کرده بود.‌تا جواب دادم گفت نیما بیا بیمارستان حال بابام خرابه…تنهام نمیدونم چکار کنم…سریع رفتم اونجا…مادرش گفت بعد رفتن ما…مهرانه با پدر مادرش جر و بحثشون شد.و باهم قهر می‌کنند.پدرش میره بخوابه بنده خدا.میفته سکته میکنه…اونم سکته مغزی.فشار خونش خیلی بالا رفته بوده…بردنش،مراقبت‌های ویژه…بستری شد…نشسته بودیم مهرانه خیلی ناراحت بود همش میگفت تقصیر منه…نیما چرا اومدی خواستگاریم.چرا آخه چرا.؟مگه نگفتم نیا.مگه نگفتم میخوام برم.مگه نگفتم دیگه دوستت ندارم.عصبی بود دنبال یک دیوار کوتاه می‌گشت تا خرابش بشه…چیزی نمیگفتم.مادرش گفت پسرم به خاطر من ببخشش.گفتم خاله بخدا.من ناراحت نمیشم،خیلی هم دوستش دارم.همون لحظه.ناهید و پسرش هم اومدن…سلام داد رفت حال پدرش و پرسید بعد گفت مامان چی شده؟پسرش آروم بهم گفت آقا اجازه تو رو خدا شما زود برگرد خونه…مامانم خیلی الان عصبیه…مادرش داشت موضوع رو بهش میگفت…ناهید داشت بهم نگاه می‌کرد… گفتم پوریا ازون جریان خودم و خودت و پیمان که چیزی بهش نگفتی ؟؟؟گفت وای بفهمه همه ما رو میکشه،،گفتم آفرین.پسر…شنیدم میخوای بری،گفت آره چیزی بهش نگو…نمیدونه بزار برم راحت شم…خسته شدم…بابام مث شما مرد خوبی بود…گفتم تو که میگفتی بابام مامانمو اذیتش می‌کرد… گفت بخدا اون حرفها رو مامانم بهم یاد داده بود بهتون بگم…گفتم ایراد نداره.مهم نیست…نشسته بودیم…ناهید اومد.گفت جناب سوپر من دیگه لازم نیست شما بمونید خودمون هستیم…گفتم خانوم سیندرلا من هم برای شما نیومدم…از من خواستن و زنگ زدن که اومدم.پس به شما مربوط نیست، ساکت شد.مهرانه گفت ناهید من ازش خواستم بیاد.اخه به تو گفتم الان اومدی، کسی دیگه هم نبود.که بگم بیاد…من و مامان تنها بودیم.بعدشم نیما…امشب ازم خواستگاری کرد…گفت میدونم بخاطر این آقا با پدر میونه ات بهم خورده…خانوم خانومها میخای بری برو…چرا دست دست میکنی؟همه رو سر کار گذاشتی…فقط بهت بگم.با طناب پوسیده این آقا توی چاه نرو…گفتم اونوقت چرا…تو تهمت زدی بخشیدمت…هنوز دو قورت و نیمت باقیه،؟ناهید خیلی پررو شدی، گفت آقا نیما استاد به نامزدت جونت گفتی قبلا با من دوست بودی، آره چرا نگم تو خراب کردی.ولی من هیچوقت به تو پیشنهاد ازدواج ندادم.تو دروغگو ترین آدم روی زمینی،،حتی بهش گفتم که باهات رابطه هم داشتم…این مکالمه رو آروم وبا خیال راحت ۳نفری صحبت میکردیم…مادرش و پوریا اونطرف سالن بودن…گفتم میدونه حتی بل فهیمه بودم.حتی فهیمه هم میدونه…چون به اون هم گفتم نمیخام باهات ازدواج کنم.اون گفت من عاشق شوهرم هستم…الان کسیو میخام مه یکسال مواظب پسرم باشه…مث تو نیست که تموم هیکلت دروغه.ناهید برو خودتو درست کن تو مریضی، ساکته ساکت شد.گفتم ناهید تو از اول با کلک اومدی جلو ولی من از اولش بهت حقیقت رو گفتم…مهرانه جون من برمیگردم انشالله بابات زود خوب میشه…هر کمکی هر لحظه ای خواستی زنگ بزن میام پیشت در خدمتم.مهرانه و مادرش ازم تشکر کردن و راه افتادم.پرستار بخش اومد گفت بی‌زحمت خلوت کنید فقط یکنفر بمونه.ناهید گفت من هستم مامان تو با مهرانه برگردین.مهرانه بیا این سوییچ.گفت نه حوصله رانندگی ندارم.برای همین ماشین خودمم نیاوردم…با آمبولانس اومدیم.نیما صبر کن ما رو هم برسون.پوریا گفت خاله منو هم با خودت ببر خونه…تنهام.گفت بیا…برگشتیم…رسوندمشون.مادرش ساکت بود.مهرانه گفت نیما منو ببخش ناراحت بودم.چرت وپرت گفتم…چیزی بهش نگفتم…وقت پیاده شدن…فقط گفتم باز هم به پیشنهاد من فک کن…گفت باشه…ولی بهت قول نمیدم…پوریا گفت آقامن بیام پیش تو وپیمان.درس که نداریم امتحانات تمومه،،گفتم پوریا مادرت با من خیلی مشکل داره…گفت اون با کی مشکل نداره که شما دومیش باشی…اون با خودشم مشکل داره…مادربزرگش گفت پوریا میزنم توی دهنت ها.گفت بزن عزیز جون بزن.مامانم که شب و روز میزنه شما هم روش…چی میشه…چندروز دیگه بابام میاد باهاش میرم…دیگه خیالم راحت میشه…عزیز جون ببین همه دارند از دست تو ومامان من فرار می‌کنند… خودتون رو درست کنید.ما که رفتیم اما…این نشد زندگی،خاله بهش بگو داری از دست مامانت با افکار مریضش فرار میکنی،از دست خواهر دیوونه ات که مامان من باشه فرار میکنی،نگو دوستت ندارم بگو عاشقتم ولی میترسم زندگی کنم.همینجوری که دایی‌ها رفتن خسته شدن…همینجوری که بابام رفت…مادر بزرگش کوبید توی دهنش.گفتم وای خاله. پوریا گفت آره بزن حرف حق تلخه.بزن عزیز جون…چرا خاله رو مقصر میدونی بگو خودم سر شوهرمو خوردم…تا اون سکته کرد…مهرانه گفت نیما اینو با خودت ببرش…اینها امشب منو دیوانه می‌کنند.چند روزی گذشت تلفنی با مهرانه در ارتباط بودم پدرش بهتر شده بود.خودش اومد دفتر موسسه.خیلی وقت بود نیومده بود.دیدمش خوشحال شدم آخه واقعا دوستش داشتم.اومد پیشم.گفت وقت داری بریم بیرون.گفتم برای هرکی نداشته باشم برای تو دارم.رفتیم کافی شاپ،گفت نیما آخر ماه دارم میرم دیگه.فقط اومدم بگم که دوست خوبی برام بودی.هر چند یکبار دردمو آوردی… ولی دوستت دارم.گفتم نرو بمون پیشم موسسه رو با هم اداره کنیم زندگی تشکیل بدیم.میری چکار کنی،؟گفت نمیشه باید برم.اوقاتم تلخ شد.واقعا عاشقش شده بودم.ارومی اشکم اومد…گفت وای برای من گریه میکنی،چیزی نگفتم…میز کناری دوتا خانوم بودن.گفت خوشگل خانوم حیف این مرد به این خوشتیپی نیست که اینقدر دوستت داره…ولی داری تنهاش میزاری…عصبی شدم.گوشی و سوییچ روی میز بودن برداشتم و رفتم بیرون…سوار شدم.زدم توی اتوبان.اعصابم بهم ریخت.بعد یکعمر دل به یکی بستم که خیلی دوستش داشتم اونم داشت می‌رفت تنهام میزاشت…ناخودآگاه زنگ زدم به ناهید…برداشت…گفت بله آقا خوبه فرشته نجات.گفتم ناهید کجایی،؟گفت خونه ام کجام.گفتم بیا پایین کارت دارم…باور کنید دو دقیقه نشد اومد پایین توی ماشین…گفت فهیمه تپل خوب نو نوارت کرد…عجب ماشینی،گفتم این حرفها رو ول کن.مهرانه داره میره…گفت خب به من چه؟گفتم نزار بره.برو برام خواستگاری،،خندید گفت چی،برم از رقیبم خواستگاری کنم…گفتم ناهید من که هیچوقت با تو ازدواج نمیکردم.سن وسالم به تو نمیخوره،اصلا میخواستم هم مامانم نمیزاشت…گفت خب برو به همون مامانت بگو…گفتم به مامانم گفتم اومد اما مهرانه جواب منفی داد.گفت تو الان اومدی دل منو آتیش بکشی،گفتم اینقدر حسود نباش…بخاطر بی احترامی هایی که بهم کردی،بخشیدمت.بخاطر تهمتی که بهم زدی بخشیدمت…گفت نامرد تو شبونه بهم تجاوز کردی،گفتم لعنتی اون تجاوز نبود رابطه بود که خودت صدام کردی اومدم پیشت…ناهید برو برام خواستگاری،نزار بره، اشکم اومد.گفت لعنتی اینقدر دوستش داری براش گریه میکنی، خاک تو اون سر مهرانه که قدر تورو نمیدونه.بخدا یکدونه ازین اشکها اگه برای من بود.دنیا رو برات آتیش میزدم.گفت من نمیتونم کاری کنم…تصمیمش رو گرفته.چندساله با مادرم مشکل داره.بعدش هم مگه تو بهم گفتی پسرم میخاد تنهام بزاره…پسرم رفت.الان تنهام.گفتم کی رفت حالا اون اشک ریخت گفت دو روزه.بهم گفت تو میدونستی…پیمان میدونست چطور بهت نگفته…گفتم هر جا هست انشاله سالم باشه.راه افتادم…تقریبا نزدیک آخر ماه بود.چندباری زنگ زدم پیام فرستادم.ولی مهرانه جواب نداد.دلگیر بودم…یادمه ۴شنبه بود.پیمان زنگ زد.نیما بدو برو در خونه مهرانه اینها.مث اینکه پدر بزرگ پوریا مرده…گفتم ای بابا،،رفتم اونجا دیدم مهمون دارند پرچم سیاه زدن.رفتم داخل.۴۰یا۵۰نفری آدم توی خونه بود.مادرش و ناهید هم بودن…همه مشکی پوش بودن…تسلیت گفتم.من دیر فهمیده بودم.خاکش کرده بودن…داشتن پذیرایی میکردن…همون موقع مهرانه اومد توی سالن چایی دستش بود مشکی پوشیده بود…چشماش کاسه خون بود…تا منو دید.چایی ها رو گذاشت روی میز اومد پیش من.زد زیر گریه جلوی همه اومد توی بغلم…گفت بی وفا پس کجا بودی…بابامو خاکش میکردم.کسی نبود.کنارم باشه…کسی نبود منو از خاکش جدا کنه.بابام مرد بابای خوبم مرد…گفتم مهرانه عزیزم به جون خودت من الان تا فهمیدم زودی اومدم…گفت ناهید مگه بهت نگفت…گفتم ناهید اینجاست ازش بپرس.کی به من خبر داده، ناهید گفت بمن چه که من به این بگم اصلا این کی هست…گفت حالا فهمیدی چرا میخوام برم…گفتم دیگه نمیزارم بری…تو مال منی، عشق منی.پدرت خدا بیامرز راضی بود…خدا رحمتش کنه…این ها رو ولشون کن.هیچ جا نمی خواد بری،مردم و فامیلاشون نگاهمون میکردن…پیرمردی اونجا بود خیلی فهمیده و عاقل مرد بود.دست دوتاییمون رو گرفت برد اتاق دیگه،گفت مهرانه این همون استاد زبانته که خاطر تو رو میخواد.گفت آره عمو.گفت پسرم هنوزم دوستش داری. گفتم عمو بخدا با دنیا عوضش نمیکنم.این میخواد بره…ولی نمیزارم بره…گفت بعد مراسم۴۰بیا این آدرس… خونه منه…من اینو میبرمش پیش خودم.دختر میخوای بیا اونجا خواستگاری، گفتم بروی چشم…گفت برادرم اینو به من سپرده…برادرم از دست زنش و دخترش سکته کرد و مرد…همه رو تارومار کردن…الان هم میخوان اینو فراریش بدن…ولی من میدونم با اینها چکار کنم…چند باری هم رو دیدیم.و رفتیم بیرون.و اومد موسسه.کم کم داشت رابطه مون دوباره درست میشد. مراسم چهلم تموم شد…عموش با دوتا جوون اومدن موسسه.اتفاقا مهرانه هم بود.خیلی بااحترام برخورد کردیم با هم دیگه…پسر عموهاش بودن…گفت پسرم چهلم تموم شد دوست داشتی بگو والدین بیان.گفتم چشم…گفت خودت ببرش خیابون براش خرید کن…سیاه رو در بیارین…شگون نداره جوونید.اون هم راضی نیست شما سیاه پوش باشین…انشالله خوشبخت بشین…مهرانه من خودم حق و حقوقت رو از مادر و خواهرت میگیرم…گفت عمو من هیچجی نمیخام…فقط همون باغ و ویلای بابا رو که دوستش داشت بهم بده…گفت غلط میکنی.ده برابر اون باید بهت برسه…الان دیگه باید ازدواج کنی…اون مفت خورها خوب می‌خورند…برادرات که حقشون رو گرفتن رفتن…بقیه مال تو و اون خواهرته…مادرتم حقش معلومه، عموش رفت ما رفتیم خیابون براش خرید کردم.گفتم میایی خونه من.خندید گفت اگه برام برنامه نداری میام پیشت…گفتم بیا خیلی وقته تنهام.گفت عروس خانومت که هست…گفتم باور میکنی دیگه چندوقته با اون هم نیستم…خلاصه که رفتیم خواستگاری،،و عمو قبول کرد…ولی خوردیم به ماه محرم و صفر…گفتن خوب نیست بهتره بعد ماه صفر باشه…پدرم آدم معتقدیه…بعد ماه صفر مادرش که با ناهید توی خونه پدری زندگی میکردن.دعواشون میشه و می‌زنند به تریپ و تار هم…مهرانه بیشتر خونه عموش بود.بعد چندروز میره خونه…میبینه مادرش سرده سرده…وقتی دکتر میاد که میگن چندروزه سکته قلبی کرده مرده…خلاصه که دیگه تنها شد…زمستون بود نزدیک یکسال بود فهیمه زنگ زد میخام برگردم…خیلی خوشحال شدم…اسفند ماه برگشت…و وقتی رسید بقران من که هیچ پسرشم نمیشناختش…تازه اونها باهم چت تصویری هم میکردن…رفته بود فرانسه عمل مینی بای پس کرده بود لاغر شده بود.شاید نهایت۶۰کیلو بود.چقدر خوشگل شده بود.اومدیم خونه…پسرش از فرودگاه تا خونه گریه میکرد…شب که تنها شدیم.گفت ممنونم از لطفت.و معذرت میخام که بهت دروغ گفتم…شوهرم تا۶ماه دیگه آزاد میشه…ولی مجبور شدم.۵۰۰هزار یورو به دادگاه ترکیه بدم…آزادیش رو خریدم.گفتم خدایا شکر.روی تخت کنارم بود.گفت فقط چندوقت دیگه تحملم کن…بخدا تمومه.بوسیدمش.گفتم زندگی جدیدمو مدیون تو هستم.اولا ازت بدم میومد و درموردت فکرای ید میکردم…ولی الان خیلی دوستت دارم.من هم خلاصه ای از زندگیم رو براش گفتم…گفت باشه ازدواج کن…ولی چندوقت به تعویقش بنداز…بخدا سند ساختمون موسسه رو همون طبقه رو بنامت میزنم…گفتم شوهرت بفهمه چی،گفت دیوونه ۸۰درصد این ثروت مال پدر من بود داد بهم…نترس کسی چیزی ازت نمیگیره…گفت هنوزم دوستم داری یانه…گفتم دیوونه توام.گفتم با پسرم چکار کردی…گفتم عروسش کردم.گفت وای کردی توش…گفتم آره از تو بهتر کون میده.زد توی سرم گفت خاک تو سرت…اون هم مث باباش کونیه…پدرش هم دوست داشت کون بده.گفتم آهان پس که اینطور، لباسهاشو در آورد.اوف سینه ها رو پروتز کرده بود.پوستشو کشیده بود.بدنش ناز بدون چربی.گفتم پریزاد شدی لامصب،،خندیدگفت آروم بکن خب…مال تو کلفته.گفتم توی فرانسه چکار میکردی؟گفت بماند دیگه…نمیخام بگم…گفتم باشه…نگو…لهت شدم.گفت اوف دمتگرم…مث مال عرب‌های آفریقایی هستش،،ساک قشنگی زد…خودش دراز کشید پاهاشو داد بالا…روان کننده زدم.و کردم داخلش معلوم بود اونجا همچین بیکار هم نمونده…به راحتی باز شد و سکس زیبایی کردیم‌.وقتی چرخید کونش انگار دختر ۱۸ساله است اینقدر که زیبا و جمع و جور شده بود.گفت عشق چون عمل معده داشتم بی‌زحمت زیاد وزنتو روم ننداز…گفتم چشم.داگی شد و خوب کردمش…فرداش جریان رو به مهرانه گفتم و خیلی خوب برخورد کرد.گفت چون از اول میدونستم و بهم گفتی فهیمه ازت چه رابطه ای میخاد اشکال نداره.بعدشم به یک طبقه ۱۵۰متری میارزه…اونجا خداتومن ارزش داره.تا اون وقت من هم سهم ارثم رو از ناهید جدا میکنم…چندماه طول کشید نزدیک برگشتن شوهر فهیمه شد.باهام در میون گذاشت و من از پیشش رفتم.و شبها توی همون موسسه میخوابیدم…خونه مادرم نمی‌رفتم.مهرانه میدونست…روز عقد کنون ما بود.که فهیمه با یک مرد خوشتیپ قد بلند اومدن توی سالن عقد.و سر عقد همون سند موسسه رو بهم داد…شوهرش آدم روشنفکری بود…و ازم بابت نگهداری پیمان خیلی تشکر کرد.پیمان خیلی منو بوسید…گفت چقدر یکسال با شما خوش گذشت.پررو حتی مهرانه رو هم بوسید.مادرش گفت ای وای نیما جون ببخشید.گفت چیه خب مث خاله خودمه.بجای پوریا بوسیدمش…ناهید حتی سر عقدمون هم نبود…عموش جشن کوچیکی برامون گرفت و پدرم قول عروسی بزرگی داد.بعد مراسم مهرانه منو برد توی یک آپارتمان.گفتم…اینجا کجاست…گفت فک کردی عروس بی جهیزیه گرفتی…رفتین توی یک واحد زیبا با تمام امکانات و جهیزیه…گفت عمو از سهم ارثم خریده…باغ و ویلا و چندتا مغازه رو هم بمن داد…گفتم خب خدا را شکر…گفتم از امشب با همیم دیگه…گفت بعدا یعنی چی؟گفتم یعنی تنهایی تمومه…توی خونه عمو خوابیدن تمومه.توی موسسه خوابیدن تمومه…گفت نه دیوونه عمو مهمون داره.میگه بعد سال پدر مادرت باید عروسی برگزار بشه…گفتم آخ خدا.دلم خانومم رو میخواد.دلم خوابیدن توی بغل عشقمو میخواد.اه اه. گفت میخوای برات بخورم.گفتم نه اگه بخوری حتما میکنمت.گفت نه نمیخوام بیا بریم.دستشو گرفتم…گفت اگه بهت بدم.قول میدی آروم بکنیم.دردم نیاد.گفتم نه نمیتونم دروغ بگم.خیلی وقته سکس نداشتم…خیلی وقته دلم تورو میخواد.دارم دیوونه میشم.هورمونها زده بالا.عصبی شدم.خندید لبهاشو آورد جلو.گفت چیکار کنم دیگه الان مث بختکی دیگه افتادی توی زندگیم.گفتم مهرانه من بختکم؟؟بغلم کرد.خودش لباسامو درشون آورد.و لخت شد.گفت میدونی تو تا الان کوس منو نخوردی.یکبار با ناهید دعوام
شد گفت اونی که تو براش له له میزنی…روزی چندبار کوس منو می‌خورد… گفتم وای چقدر دروغگوست…بعدشم اونبار که با پیمان بودیم کوستو خوردم…گفت نه پیمان خورد تو نخوردی،،گفتم مهرانه من کلا دو بار باناهید رابطه داشتم.یک بار از ته دل باهم بودیم.که ابمو ریختم دهنش با هم دعوامون شد…بخدا چنان مهرانه خندید که نگو…گفتم بار دیگه اومد از دل من در بیاره…شب رفتم خونه اش مشروب خورد خوابید.من هم لجم گرفت توی خواب کردم توی کونش.پاره شد صبح بلند شد عالم آدم رو بهم ریخت و ازم به جرم دزدی شکایت کرد نتونست بگه کونم گذاشته…وای نیما دهنت سرویس تو خواب گذاشته کون اون بدبخت…جرش داده.چقدر می خندید.گفت سوژه خنده منو تا یکعمر برام جور کردی،چرا قبلا بهم نگفته بودی…فقط گفتی رابطه داشتی…گفتم نمیشه که جزئیات رو بگم…الانم مجبور شدم…گفتم آلان دراز بکش روی تخت خودمون…چنان کوسی ازت بخورم که باورت نشه…عزیز دلمی، کوسش نرم ونازک پ کوچولو بود.سفید شیو شده.چقدر خوشش میومد.دستاش محکم سرمو فشار میداد به کوسش…کمرشو که جابجا می‌کرد… کوسشو محکم میکشیدم توی دهنم…گفت ادامه بده دارم میام…بیشتر خوردمش…توی دهنم آبش اومد.اروم شد.رفتم توی بغلش.ناز و نوازشش کردم.گفتم حاضری.گفت این حال قشنگو از دماغم نیاری ها.اروم بکن.میدونم برام کیفی نداره…ولی تو خوش باشی برای من هم عشقه…گفتم مرسی عزیزم.فقط سفت نگیر خودتو.بهت قول میدم فقط سرش و بکنم داخلش.گفت باشه.بالش کوچیکی گذاشت بین شیکم و کوسش…کونش قنبلی شد…ژل نداشتم آب دهن زدم.با فشار اول چون اینقدر کیرم سفت شده بود.سرش بیشتر رفت توی کونش…جیغ کوچیکی زد‌…وناله زد…نیما طاقت ندارم.گفتم نترس تکون نمیدمش.الان آبم میاد.گفت راست میگی.گفتم آره به جون عشقم.کیرم چنان جاش تنگ بود که…مث چسب چسبیده بود به سوراخش.دوتا کمر زدم.گفت اگه مهرانه رو دوستش داری تکونش نده…نیما داره کونم میترکه.اینقدر بزرگه.گفتم مال خودته.روزی داری چیز بزرگ بهت رسیده.گفت نمیخامش.گفتم چرا اخه.گفت دردش عجیبه…گفتم بهش عادت میکنی، پشت گردنشو بوسیدم.گفت نیما مواظبم باش.نزار بیشتر بره داخل.فشارم میاد.نیما بزار برم تخلیه کنم خودمو.گفتم باشه.تا ازش کشیدم بیرون.کونش هوفی کشید.بوی بدی ازش زد بیرون دویید توی توالت.من زود اسپری بدن روی میز آرایشش رو برداشتم توی خونه اسپری کردم.بوی خوش اسپری با بوی جوسش قاطی شده بود.چنددقیقه بعد برگشت.خندید.گفت اه از در میایی داخل اول بوی اسپری هست بعدش بوی عن میاد…دوتایی چقدر خندیدیم…دمرش کردم. گفت آروم بکن خب…زیرم بود.گفتم دیگه نچوسی روش ها کیرمو دوست دارم.جیغ زد نیما بدی بدی…گفتم دیگه بد و خوب مال توام.گفتم الانم چشمای نازتو ببند…آروم باش…کیرمو‌از پشت گذاشتم لای کوسش آروم لایی کردمش.اه قشنگی کشید.گفتم خوبه گفت مرسی پسر خوب…فدات شم الان عالیه…مث روزی که پریود شدم توی حموم ابمو اوردی، گفتم قربونت بشم من.اونجا هم آب خونت نصیبم شد.امشب هم بوی عنت…اون زیر خندید.گفت برعکس پس تو کم روزی هستی…همسر خوبی نصیبت نشده…گفتم اتفاقا برعکس بهترینش رو دارم…لایی میکردم.ابم اومد.گفت دوست داشتی بده بخورم.گفتم نه توی پشتت بوده.کثیفه باید بشورمش… آخرش با دست برام مالید…ریختم توی دستمال…بلند شد بغلم کرد.گفت خیلی دوستت دارم…خلاصه که معطل شدیم تا سال مادرش…و منتظر عروسی هستیم…تا بریم سر خونه زندگیمون…مامانم بهش گفته باید پرده رو نگه داره برای شب عروسی…چون اگه نه مردم میگن عروسشون بی حیا بوده…طفلی داره غصه اونشب رو میخوره…میگه این هیولا را میخواد رد کنه توی سوراخ سوزن…گفتم چنان ردش کنم که باورت نشه…می‌ترسه… خیلی زیاد…ولی من حتما هواشو دارم…به امید خوشی همه…شب خوش…ببخشید اگه غلط املایی داشت و طولانی شد…چون با موبایل نوشتم…

نوشته: نیما جان

بازدید 2,765

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “دوگانگی”

  1. کیرم دهنت اینو تو چند قسمت مینوشتی دیگه سرویس شدم تا تموم شد ولی ارزش داشت خوب بود

  2. دم به تله ندادی؟؟یه مرد ۳۲ ساله جقی وراج متوهم که از دار دنیا فقط یه موتورسیکلت دارهخودش تله س

  3. سلام داستانت خونم ،عالی بود و البته خوش شانس.کون کس همه رو‌کردی همچی گیرت بیاد،زن هم که گرفتی با تمام امکانت ،دهنت سرویس با این شانسی که داری ،بحرحال موفق باشیارزوی بهترینها ،

  4. سلام کسلییییییییییییس عزیزمواقعا خسته نباشیکاش میشد صدتا لایک بزارمواقعا زحمت میکشی اینهمه محبت میکنی و مینویسیچندتا سوتی و اشکال هم تو این همه متن مشکلی نیستدست مریزاد 👏لطفا بازم برامون بنویسفقط یه گله کنممن یک صدم فهیمه داستان هم پول ندارمولی ماشین زیر پام برند آلمانی خوبهاون چرا تیگو آخه ؟😐

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید