… مطمئن نبودم اون یکی شخصیت ش کی رونمایی میشه و شاخ هاش درمیاد! گفتم ” خودتو اذیت نکن، من که همه جا رو بلدم خودم چایی و میوه میارم#34;…
بلند شدم برم سمت آشپزخونه، ورندازم کرد و گفت ” الهی قربونت بشم که با این یونیفرم تو چقدر زیبا میشی …” همیشه خودش و مهران اینو بهم می گفتن و نازم میدادن. لبخند زدم و گفتم مرسی. آب گذاشتم بجوشه و کمی میوه از یخچال برداشتم و برگشتم گذاشتم رو میز …
-“چطور بساط ت پهن نیس؟!!”
+” تو که همه ش غر میزدی اینجا تو هال پهن نکنم، منم دیگه بردم تو اون خواب کوچیکه وسایلم رو”
(همه ش بهش میگفتم که یه آشنایی مهمونی همسایه ای میاد دو دقیقه بشینه دود و بوی بافورت همه خونه رو گرفته عیبه، ببر تو اون خواب کوچیه در رو هم ببند هر وقت هم پنجره ها رو باز کنی هواش تازه میشه، کل خونه رو هم دود بر نمی داره. گرچه خودم از بو ش بدم نمیومد و چندبارم که ما سرما خورده بودیم دود می گرفت تو صورتمون فوت می کرد و می خندید می گفت تا صبح خوب میشین)
دیگه از دختره پرسید و گله کرد که “بچه دبیرستانی رو وسط درساش فرستادین رفت به امان خدا، لااقل میذاشتی دیپلمشو همینجا بگیره بعد واسه دانشگاه بره… بهش بگین به من زنگ بزنه دلم براش تنگ شده…”
براش توضیح دادم که کجاست و چیکار می کنه و نگران نباشه و “به روی چشم، اتفاقا چند بار بهش گفتم که بهت زنگ بزنه…”
صحبت از مرور دلایل جدایی من و مهران شد و … گفتم من دیگه واسه خداحافظی اومدم و حرف گذشته ها رو نزنیم بهتره…
اصرار کرد که لباساتو درار گرمه، کلاه و شال رو برداشته بودم و موهامو آزاد کرده بودم و دیگه دکمه های یونیفرمم رو بار کردم و زیرش یه تاپ داشتم و تقریبا خط سینه هام معلوم شده بود. دیگه قشنگ چشماش تیزتر شده بود و گفت : ” قربون اون پوست سفیدت برم که اینجوری برق برق میزنه#34; باز هول شدم و پاشدم برم چایی بیارم که نمی دونم چرا گفتم ” باس زود برم کلی کار دارم! اومدم خداحافظی کنم” انگار یهو ترس منو هول می کرد شایدم هیجان. نادر باز داشت می رفت تو اون شخصیتش که به قول من شاخاش درمیومد! گفت ” نه بابا تو هم همه ش فراری هستی! من از صبحه پای بساط نرفتم، بیا بریم اونور تو هم کنارم بشین حرف بزنیم…” داشتم چایی میریختم که متوجه شدم داره از پشت نزدیک میشه، باز دستام شروع کرد به لرزیدن… یواش دستاشو دور کمرم انداخت و از پشت چسبید به من و زیر گوشم پچ پچ کنان گفت”الهام، لااقل یه امروز رو مال من باش، همیشه آرزوم بود تورو داشته باشم … می دونی که چقدر هوس تو رو دارم …”
سعی کردم دیگه مقاومت شدید نکنم و منم آروم گفتم ” چیکار میکنی نادر؟! آبجوش تو دستمه ها!” از طرفی دلم میخواست ادامه بده ولی از طرفی می خواستم این جریان از سمت من نباشه و من تو همون فاز نخواستن بمونم و به پای من نوشته نشه. دوگانگی عجیبی بود! با اینکه تو اون خونه ی بزرگ تنهای تنها بودیم ولی به طرز شهوت انگیزی داشتیم پچ پچ کنان حرف می زدیم… سینی چای رو از کنارم کمی هول داد جلوتر و گفت: ” ببین الان چند روزه منو نادر صدا می زنی که البته خوشم میاد، به من دیگه “شما” نمی گی، “تو” میگی که بازم خوشم میاد، نشانه های خوبیه، خب منم متوجه میشم اینارو که می خوای اون دیوار عروس پدرشوهری فرو بریزه که البته دیگه ریخته…” همینجوری که اینارو یواش یواش می گفت اندامم رو می مالوند و منم همچنان پشت بهش وایساده بودم دستام رو اوپن بود و نفس نفس می زدم. دیگه دکمه و زیپ شلوارم رو تقریبا باز کرده بود و دستش توی شلوارم گیر بود و میمالید و با اون دستش که برده بود زیر تاپم سینه هامو از رو سوتین چنگ می زد… دیگه پاهام به لرزش افتاده بودن و دلهره و هیجان و شهوت و ترس و خجالت و همه احساساتم درگیر بودن… همونجوری نفس نفس زنان گفتم ” نه نادر، بخدا اینجوری نیست، نمی خوام …” نذاشت جمله م تموم بشه و تندی شلوارمو کشید پایین طوری که شورتم هم باهاش کشیده شد پایین… صدام دراومد و بلندتر ناله زدم ” عااااییی چیکار میکنی نادر؟ قول دادی بیام این کارو نمیکنی دیگه!” ولی باز نخواستم مانعش بشم دوس داشتم ادامه بده … همچنان پشتم بهش بود و کمی خم بودم. دستاشو که لای باسنم می کرد و کصم و می مالید قلبم می ریخت که دستم و از مچ گرفت و آورد به پشتم. دیگه پیژامه ش پایین بود و دستمو مالوند به کیرش و گفت “بگیرش برام” و یهو منو چرخوند روبروش و گفت ” الهام میدونم چقدر میخوایش، بخورش برام. من چنین قولی ندادم حواسم بود دارم چی میگم! گفتم بیا نگران نباش. الانم اذیتت نمی کنم. میدونم تمایلت به من شدیده” یه نگاه به پایین کردم . همون کیر لعنتی خواستنی ش رگهاش زده بود بیرون و کله ش انگاری داشت نفس می کشید. یاد همون صحنه دفعه قبل، پارسال، تو حموم افتادم. یه کم شونه هامو فشار داد سمت پایین که یعنی بشین بخورش. بازم نتونستم و سریع برگشتم و بریده بریده و هن هن کنان گفتم : “نه نادر بخدا واسه این نیومدم. تو آبتو بیار میخوام برم دیر شده”
انگار فهمیده بود که چاره ی دیگه ای نداره و من کنار نیومدم و واسه اینکه همین اندک موقعیت و از دست نده از پشت چسبید بهم و کیرشو می مالوند لای باسنم، رو کصم و لای پاهام. چند باری که می خواست بکنه تو کصم تا سرش می رفت توش بدنم و بی اختیار می کشیدم بالا و در می رفتم. انگار واقعا دست خودم نبود و سمت ناخودآگاه مقاومتم هنوز قوی تر از تمایلم بود و ناخواسته عصبانی داد زدم: “زود بیارش دیگه نادرررر…” در واقع از نادر عصبانی نبودم، از دست خودم عصبانی بودم که چرا اینجوری می کنم و درست و حسابی حال نمی کنم. نادر هم انگار دیگه چاره ای نداشت و چند بار لای پاهام تلمبه زد و ناله می زد و یهو آبشو پاشید. چند تا پامپ روی در کابینت، کمی روی باسنم که داشت لیز می خورد میومد روی رون پاهام، چندتا قطره روی قالیچه کف آشپزخونه… داشت ناله میزد که ” آخر نذاشتی الهام … عااااه …” و بازم چند قطره دیگه پاشید بیرون و من دست و پامو گم کردم و دست پاچه رفتم سمت شال و کلاهم و گوشی مو برداشتم و رفتم سمت در و گفتم “من دارم میرم خداحافظ نادر!”
خیلی ناامیدانه ناله زد ” آخه چرا اینجوری می کنی تو؟! کجا میری؟ این چه مدل خداحافظیه؟ بیا بشین اصلا غلط کردم بیا نیم ساعت بشین آروم بشی بعد برو…” و وقتی دید واقعا دارم میرم گفت ” لباساتو درست کن دیوانه اینجوری نرو تو آسانسور…”
دیگه داخل آسانسور رفته بودم و شانس آوردم کسی نبود توش. چون تابلو معلوم بود چیه وضعیتم. شالم دستم بود. دکمه شلوارم باز، یونیفرم باز، رو شلوارم کمی منی تازه … رفتم تو ماشین نشستم و همچنان می لرزیدم و نفس نفس می زدم.
واقعا گیج بودم که چرا من نمیتونم با خودم کنار بیام. چرا یه تصمیم قطعی نمی گیرم. اصلا چرا اومدم؟؟؟
هنوز ازم آب می رفت و هول بودم. به خونه رسیدم و دوش گرفتم کمی از غذای دیشب مونده بود گرم کردم و خوردم و رفتم دراز کشیدم ساعت حدود پنج عصر شده بود. فقط میخواستم یه چرت بزنم. دیدم نادر چندین پیام داده ولی باز نکردم نمی خواستم بخونم فقط می خواستم چرت بزنم و به هیچی فکر نکنم. اصلا ازش ناراحت نبودم. خودم گیج می زدم و فکر می کردم. به این چیزا که من همیشه توی چارچوب زندگی کردم. حتی وقتی قبل ازدواج مدت کوتاهی یه دوست پسر داشتم همه ش احساس گناه می کردم و همین اجازه نمی داد لذت ببرم. بعد ازدواجم هرگز از زناشویی م آنچنان لذت نبردم و انگار دیگه این طرز تفکر اتم داشت عوض میشد. اما چرا با نادر؟؟ نفهمیدم کی خوابم برد و وقتی پا شدم حدود هشت و نیم بود. یه قهوه درست کردم خوردم و کمی با دخترم ویدئو کال حرف زدیم. حالم جا اومده بود و کمی سرحال شده بودم. رفتم سراغ تلگرامم و پیامای نادر رو خوندم. و بارها تکرار کرده بود :
-“کجایی؟ چرا جواب نمیدی نگران شدم! بازم از دستم عصبانی هستی؟ باید حرف بزنیم…”
جواب دادم :
+” نه نادر، ازت ناراحت نیستم خسته بودم خوابیدم#34;
-” ببین میدونی فرق من با تو چیه؟ من تعارف رو با خودم گذاشتم کنار، از همون ابتدای جوونی م. می دونستم روحیه م چجوریه و پذیرفتمش و اصلا پشیمون نیستم و خیلی هم لذت بردم. هیولا هم نیستم. فقط با خودم رو راستم. همیشه هم می دونستم تو جزو یکی دو نفری هستی که من خیلی بهشون تمایلات شدیدی دارم اما همون چارچوب ها نمی ذاشت و می دونستم یه روزی روبروی هم قرار میگیریم. چون تمایل تورو هم حس می کردم. حالا هم دیگه بهت پیام نمیدم تا آرامشت بهم نریزه. و حالا هم که نزدیک رفتنت هست یه کم فکر کن شاید هردومون حسرت به دل بمونیم تا ابد. لطفا با خودت روراست باش!..”
راست می گفت و کارش رو هم خوب بلد بود. ولی جوابی ندادم و واقعا با خودم کلنجار رفتم. ماجرای پارسال و امروز رو دوره کردم بارها و بارها و اینکه من واقعا همیشه بهش تمایل داشتم اما واقعا فکر می کردم حس پدر دختری ه، اما نبود! ذهنم داشت از چارچوب همیشگی ش خارج میشد. و دیگه نمی خواستم مثل سابق باشم. فکر کنم حدود ساعت ده بود که بهش پیام دادم:
“مهران میاد بهت سر بزنه؟” خیلی تیزتر از اون بود که منظورم رو نفهمه. گفت “یه هفته س کیش ه و تا آخر هفته هم نمیاد، بیا لباسای سرکارت رو هم بیار که نصفه شب برنگردی باز، پاشو بیا خوشگل من”. با اینکه بازم دستپاچه شدم ولی تصمیمم رو گرفتم. واسه اینکه یه کم روم باز بشه ج دادم
+” تو که دیگه کارتو کردی، الانم بافور تو زدی پیرمرد، دیگه کاری ازت برنمیاد!”
-“خوب می دونی از هر جوونی جوون ترم. اتفاقا تو بیا منم یه قرصی می ندازم بالا نگران نباش حله”
نمی خواستم علنا بهش یله بگم و اکی بدم ولی پاشدم که برم. نیاز داشتم بهش.
به ماشین که رسیدم پیام داد : “داری میای دیگه؟” بازم جواب ندادم و راه افتادم. در کمتر از نیم ساعت رسیدم. در زدم و سریع باز کرد. با یه لبخند پیروزمندانه! منم خنده م گرفت و گفتم: “برو کنار نادر اجازه بده هضم کنم انقده م تو صورتم نگاه نکن خجالت می کشم. در رو بست و زد زیر خنده. از پشت بغلم کرد و منم چشامو بستم. شالمو درآورد صورتشو به موهام و گوشم مالوند و آروم گفت ” چقده خوش اومدی، برو لباساتو درآر بیا تا یخمون وا شه#34; رفتم و با یه پیرهن نازک و یه شلوارک خونگی که تا بالای زانوم بود برگشتم. گل از گلش شکفت تا اونجوری منو دید. دستاشو باز کرد که یعنی بیا بغلم. رو کاناپه ولو بود و عبای معروفش تنش بود. رفتم و صورتم رو یه وری گذاشتم رو سینه ش و گفتم “هنوز نمیتونم تو چشات نگاه کنم زمان بده”
سرم پایین به سمت پاهاش بود. موهامو ناز کرد و گفت : ” راحت باش هیییچ عجله ای نیست” یه جوری هم گفت با خیال راحت که انگار شکار اومده خودش و دیگه مال خودشه. گفتم “بیا فعلا حرف بزنیم. از کی دقیقا حس کردی به قول خودت به من تمایلات شدید داری؟ بگو دوست دارم خیلی چیزا رو بدونم و خیلی از روابط ت رو برام تعریف کن تا باهات راحت باشم”
خیلی با صدای بلند خندید و گفت ” باج می خوای بدجنس؟ باشه بعضیاشو که میشه تعریف کرد میگم برات. از همون روز خواستگاری که دیدمت مهرت به دلم نشست ولی گذاشتم به حساب عروس و پدرشوهر. تو همه ش پوشیده بودی جلوم و وقتی چند بار تو خونه مون ساق پا و بدن سفیدتو دیدم تمایلاتم حمله کردن به من. …”
و کلی حرف زدیم از یه وقتایی که بعضیاشو خوب یادم بود و خیلی رو اصلا به یاد نمی آوردم. با موهای نازک و نرم و حنایی پاهاش ور میرفتم و با لبام روشون می کشیدم. دیگه داشت کیرش تکون می خورد. دستاش دیگه کامل زیر شلوارکم بود و باسنم رو می مالید. خودم جرات کردم و دستم و گذاشتم روی کیرش که از رو عباش تکون تکون می خورد. داشتم از شهوت هلاک می شدم دیگه. ر.ن پاشو دندون دندون گاز میگرفتم و ناله میزدم که بند عبا رو وا کرد و کیرش افتاد بیرون. بدجنس حتی شرت هم نپوشیده بود. برای اولین بار بدون ترس و با خیال راحت به کیرش نگاه می کردم از فاصله ی نزدیک و با دستام می مالوندمش. رگ کلفت روش رو، تخمای بزرگ آویزونش و اون کله ی متورمش رو هی می بوسیدم و می خوردم. سرمو بلند کرد و گفت “روبروم بشین و بخور میخوام تماشات کنم” پا شدم شلوارکم رو درآورد و کصم رو بوسید و دکمه های پیرهنم رو باز کرد و سوتینم رو داد بالا و سینه هامو می خورد و فشارم داد پایین تا براش بخورم. دو زانو روبروش نشستم و اون لمیده بود رو کاناپه. کیرش داشت می ترکید و کله ش عین ماهیی که از آب افتاده بیرون نبض میزد انگار. با دستم تهشو گرفتم و خوب نگاهش می کردم خیلی غول بود. رگاش زده بود حتی قطرش تو دستم جا نمیشد بیرون از پایین و بالا. گفتم “چش شده این لعنتی ت؟” گفت “قرص اثر کرده! یه ویاگرا صد انداختم بالا!! امشب می خوام بفهمی گاییدن و گاییده شدن یعنی چی!” هم ترس ورم داشت هم خوشم اومد و شهوتی تر شدم از این حرفاش. دوست داشتم بزور منو بکنه اما نمیدونستم چجوری حالیش کنم روم نمیشد. تازگیا فهمیده بودم که این مدلی دوست دارم. هرگز سردرنمی آوردم که چرا ازون زناشویی های جنتل زیاد لذت نمی بردم!! وقتی نادر اولین بار با من اونجوری رفتار کرد تو حموم. با تمام خشمی که ازش داشتم اما تو پس زمینه ذهنم این بود همه ش که پس چرا من از فکر کردن بهش لذت می بردم؟! که البته تمایل شخصی که به نادر داشتم هم بی تاثیر نبود. همیشه برام نماد یه مرد جسور و بی باک و قوی بود و همه چیشو دوست داشتم. دیگه با تمام شهوتم داشتم کیرشو ساک می زدم. گفت به من نگاه کن و بخور. وقتی کیرش تو دستم بود و زبونم روش و به صورت نادر نگاه کردم یه لبخند رضایت هوس آلود و بدجنسی دیدم که نشان پیروزی و فتح داشت. دیگه رو م باز شده بود و بهش نگاه می کردم و کیرشو میخوردم و موهامو جمع کرد با یه دست تهشو گرفت و کله مو فشار داد به سمت پایین. حتی نصف کیرش هم بیشتر تو نمی رفت درحالیکه داشت به حلقم میزد. کیرشو درآوردم از دهنم و به صورتم می مالیدم. فهمید از این کار خوشم میاد و هی کیرشو میزد به صورتم. بلندم کرد و خوابوند رو کاناپه و شروع کرد به خوردن و بوسیدن ساق پاهام و رونام نفسم بند اومده بود و وقتی یهو با دهن حمله کرد به کصم جیغی کشیدم که انگار برقم گرفته. تمام بدنم می لرزید. انقدر خورد تا من به ارگاسم عجیبی رسیدم. تا چند دقیقه می لرزیدم و نادر محکم گرفته بود منو و هی ناز می کرد و می گفت “جونم جونم ای جونم نوش جونت نوش جونت …” چند ثانیه لرزشم قطع می شد و دوباره شروع میشد. پاهامو محکم جفت کرده بودم و دستش رو کصم گیر کرده بود و من ناله می زدم. یه چند دقیقه ای گذشت تا چشام وا شد. یه کم نازم کرد و قربون صدقه م رفت و پاهامو باز کرد. جندین بار سر کیرشو به کصم مالید و آروم کرد توش. دوباره ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم اما رو کاناپه گیر کرده بودم. با دستم ته کیرشو گرفتم که یه دفعه همه شو توش نکنه چند بار جلو عقب کرد و دستم و از رو کیرش ورداشت و تا ته کرد توم. دوباره لرزشم شروع شد و انگار فهمیده بود که باس خشن منو بکنه. دیگه واقعا چیزی نمی فهمیدم و فقط ناله میزدم و نادر وحشیانه تلمبه میزد و همه جامو می خورد. نمیدونم چند بار ارضا شدم و چقدر طول کشید. وقتی آبش اومد و رو شکمم ریخت من هنوز داشتم میلرزیدم. حدود پنج دقیقه ای همونجوری رو من افتاده بود تا به آرامش رسیدیم. چند جا از بازو و گردنش رو نشونم داد که گاز گرفته بودم و جاش مونده بود. من حتی دیگه نای بلند شدن نداشتم. نیمه شب بیدار شدم و گیج بودم که کجام و اینجا کجاست و ساعت چنده! تا یواش یواش یادم اومد. خوابم برده بود و اصلا یادم نبود کی اومدیم رو تختش خوابیده بودیم. ساعت سه و نیم بود. بوی منی میداد و لخت بودم. نادر هم لخت بود. پاشدم رفتم دوش گرفتم و دوباره اومدم تو تخت بغلش کردم. ساعت رو آلارم گذاشتم. بیدار شد و بغلم کرد و نازم کرد تا دوباره خوابیدم. صبح که پاشدم نادر هنوز خواب بود که من رفتم سر کارم. سه هفته ای به پروازم مونده بود. و فکر می کنم فقط دو سه روزش رو پیش نادر نرفتم. طی اون دو سه هفته شاید سی بار سکس کردیم و من تازه لذت سکس رو درک کرده بودم. پیشنهاد داد که پروازم رو عقب بندازم یا اصلا نرم و … . ولی نمی شد. گاهی وسوسه می شدم این کار رو بکنم. از لحظه لحظه ی عشق و حالمون واقعا لذت می بردم. خیلی حرفه ای بود. چند بار ازش پرسیدم که “گفته بودی من جزو اون یکی دو نفری بودم که همیشه دوست داشتی بکنی اما چارچوب ها اجازه نمی داد. اون یکی دیگه کی بود؟!!” هرگز جواب درستی به من نداد و طفره می رفت. گرچه خودم حدس هایی زده بودم! دیگه با جزییات تکراری خسته تون نمی کنم.
هنوزم تو تلگرام باهم در ارتباطیم و اصرار می کنه برگردم. اما تا حالا شرایطش پیش نیومده که حتی مسافرتی برم پیشش.
اصلا پشیمون نیستم و خوشحالم که منو با خودم بیشتر آشنا کرد.
بلند شدم برم سمت آشپزخونه، ورندازم کرد و گفت ” الهی قربونت بشم که با این یونیفرم تو چقدر زیبا میشی …” همیشه خودش و مهران اینو بهم می گفتن و نازم میدادن. لبخند زدم و گفتم مرسی. آب گذاشتم بجوشه و کمی میوه از یخچال برداشتم و برگشتم گذاشتم رو میز …
-“چطور بساط ت پهن نیس؟!!”
+” تو که همه ش غر میزدی اینجا تو هال پهن نکنم، منم دیگه بردم تو اون خواب کوچیکه وسایلم رو”
(همه ش بهش میگفتم که یه آشنایی مهمونی همسایه ای میاد دو دقیقه بشینه دود و بوی بافورت همه خونه رو گرفته عیبه، ببر تو اون خواب کوچیه در رو هم ببند هر وقت هم پنجره ها رو باز کنی هواش تازه میشه، کل خونه رو هم دود بر نمی داره. گرچه خودم از بو ش بدم نمیومد و چندبارم که ما سرما خورده بودیم دود می گرفت تو صورتمون فوت می کرد و می خندید می گفت تا صبح خوب میشین)
دیگه از دختره پرسید و گله کرد که “بچه دبیرستانی رو وسط درساش فرستادین رفت به امان خدا، لااقل میذاشتی دیپلمشو همینجا بگیره بعد واسه دانشگاه بره… بهش بگین به من زنگ بزنه دلم براش تنگ شده…”
براش توضیح دادم که کجاست و چیکار می کنه و نگران نباشه و “به روی چشم، اتفاقا چند بار بهش گفتم که بهت زنگ بزنه…”
صحبت از مرور دلایل جدایی من و مهران شد و … گفتم من دیگه واسه خداحافظی اومدم و حرف گذشته ها رو نزنیم بهتره…
اصرار کرد که لباساتو درار گرمه، کلاه و شال رو برداشته بودم و موهامو آزاد کرده بودم و دیگه دکمه های یونیفرمم رو بار کردم و زیرش یه تاپ داشتم و تقریبا خط سینه هام معلوم شده بود. دیگه قشنگ چشماش تیزتر شده بود و گفت : ” قربون اون پوست سفیدت برم که اینجوری برق برق میزنه#34; باز هول شدم و پاشدم برم چایی بیارم که نمی دونم چرا گفتم ” باس زود برم کلی کار دارم! اومدم خداحافظی کنم” انگار یهو ترس منو هول می کرد شایدم هیجان. نادر باز داشت می رفت تو اون شخصیتش که به قول من شاخاش درمیومد! گفت ” نه بابا تو هم همه ش فراری هستی! من از صبحه پای بساط نرفتم، بیا بریم اونور تو هم کنارم بشین حرف بزنیم…” داشتم چایی میریختم که متوجه شدم داره از پشت نزدیک میشه، باز دستام شروع کرد به لرزیدن… یواش دستاشو دور کمرم انداخت و از پشت چسبید به من و زیر گوشم پچ پچ کنان گفت”الهام، لااقل یه امروز رو مال من باش، همیشه آرزوم بود تورو داشته باشم … می دونی که چقدر هوس تو رو دارم …”
سعی کردم دیگه مقاومت شدید نکنم و منم آروم گفتم ” چیکار میکنی نادر؟! آبجوش تو دستمه ها!” از طرفی دلم میخواست ادامه بده ولی از طرفی می خواستم این جریان از سمت من نباشه و من تو همون فاز نخواستن بمونم و به پای من نوشته نشه. دوگانگی عجیبی بود! با اینکه تو اون خونه ی بزرگ تنهای تنها بودیم ولی به طرز شهوت انگیزی داشتیم پچ پچ کنان حرف می زدیم… سینی چای رو از کنارم کمی هول داد جلوتر و گفت: ” ببین الان چند روزه منو نادر صدا می زنی که البته خوشم میاد، به من دیگه “شما” نمی گی، “تو” میگی که بازم خوشم میاد، نشانه های خوبیه، خب منم متوجه میشم اینارو که می خوای اون دیوار عروس پدرشوهری فرو بریزه که البته دیگه ریخته…” همینجوری که اینارو یواش یواش می گفت اندامم رو می مالوند و منم همچنان پشت بهش وایساده بودم دستام رو اوپن بود و نفس نفس می زدم. دیگه دکمه و زیپ شلوارم رو تقریبا باز کرده بود و دستش توی شلوارم گیر بود و میمالید و با اون دستش که برده بود زیر تاپم سینه هامو از رو سوتین چنگ می زد… دیگه پاهام به لرزش افتاده بودن و دلهره و هیجان و شهوت و ترس و خجالت و همه احساساتم درگیر بودن… همونجوری نفس نفس زنان گفتم ” نه نادر، بخدا اینجوری نیست، نمی خوام …” نذاشت جمله م تموم بشه و تندی شلوارمو کشید پایین طوری که شورتم هم باهاش کشیده شد پایین… صدام دراومد و بلندتر ناله زدم ” عااااییی چیکار میکنی نادر؟ قول دادی بیام این کارو نمیکنی دیگه!” ولی باز نخواستم مانعش بشم دوس داشتم ادامه بده … همچنان پشتم بهش بود و کمی خم بودم. دستاشو که لای باسنم می کرد و کصم و می مالید قلبم می ریخت که دستم و از مچ گرفت و آورد به پشتم. دیگه پیژامه ش پایین بود و دستمو مالوند به کیرش و گفت “بگیرش برام” و یهو منو چرخوند روبروش و گفت ” الهام میدونم چقدر میخوایش، بخورش برام. من چنین قولی ندادم حواسم بود دارم چی میگم! گفتم بیا نگران نباش. الانم اذیتت نمی کنم. میدونم تمایلت به من شدیده” یه نگاه به پایین کردم . همون کیر لعنتی خواستنی ش رگهاش زده بود بیرون و کله ش انگاری داشت نفس می کشید. یاد همون صحنه دفعه قبل، پارسال، تو حموم افتادم. یه کم شونه هامو فشار داد سمت پایین که یعنی بشین بخورش. بازم نتونستم و سریع برگشتم و بریده بریده و هن هن کنان گفتم : “نه نادر بخدا واسه این نیومدم. تو آبتو بیار میخوام برم دیر شده”
انگار فهمیده بود که چاره ی دیگه ای نداره و من کنار نیومدم و واسه اینکه همین اندک موقعیت و از دست نده از پشت چسبید بهم و کیرشو می مالوند لای باسنم، رو کصم و لای پاهام. چند باری که می خواست بکنه تو کصم تا سرش می رفت توش بدنم و بی اختیار می کشیدم بالا و در می رفتم. انگار واقعا دست خودم نبود و سمت ناخودآگاه مقاومتم هنوز قوی تر از تمایلم بود و ناخواسته عصبانی داد زدم: “زود بیارش دیگه نادرررر…” در واقع از نادر عصبانی نبودم، از دست خودم عصبانی بودم که چرا اینجوری می کنم و درست و حسابی حال نمی کنم. نادر هم انگار دیگه چاره ای نداشت و چند بار لای پاهام تلمبه زد و ناله می زد و یهو آبشو پاشید. چند تا پامپ روی در کابینت، کمی روی باسنم که داشت لیز می خورد میومد روی رون پاهام، چندتا قطره روی قالیچه کف آشپزخونه… داشت ناله میزد که ” آخر نذاشتی الهام … عااااه …” و بازم چند قطره دیگه پاشید بیرون و من دست و پامو گم کردم و دست پاچه رفتم سمت شال و کلاهم و گوشی مو برداشتم و رفتم سمت در و گفتم “من دارم میرم خداحافظ نادر!”
خیلی ناامیدانه ناله زد ” آخه چرا اینجوری می کنی تو؟! کجا میری؟ این چه مدل خداحافظیه؟ بیا بشین اصلا غلط کردم بیا نیم ساعت بشین آروم بشی بعد برو…” و وقتی دید واقعا دارم میرم گفت ” لباساتو درست کن دیوانه اینجوری نرو تو آسانسور…”
دیگه داخل آسانسور رفته بودم و شانس آوردم کسی نبود توش. چون تابلو معلوم بود چیه وضعیتم. شالم دستم بود. دکمه شلوارم باز، یونیفرم باز، رو شلوارم کمی منی تازه … رفتم تو ماشین نشستم و همچنان می لرزیدم و نفس نفس می زدم.
واقعا گیج بودم که چرا من نمیتونم با خودم کنار بیام. چرا یه تصمیم قطعی نمی گیرم. اصلا چرا اومدم؟؟؟
هنوز ازم آب می رفت و هول بودم. به خونه رسیدم و دوش گرفتم کمی از غذای دیشب مونده بود گرم کردم و خوردم و رفتم دراز کشیدم ساعت حدود پنج عصر شده بود. فقط میخواستم یه چرت بزنم. دیدم نادر چندین پیام داده ولی باز نکردم نمی خواستم بخونم فقط می خواستم چرت بزنم و به هیچی فکر نکنم. اصلا ازش ناراحت نبودم. خودم گیج می زدم و فکر می کردم. به این چیزا که من همیشه توی چارچوب زندگی کردم. حتی وقتی قبل ازدواج مدت کوتاهی یه دوست پسر داشتم همه ش احساس گناه می کردم و همین اجازه نمی داد لذت ببرم. بعد ازدواجم هرگز از زناشویی م آنچنان لذت نبردم و انگار دیگه این طرز تفکر اتم داشت عوض میشد. اما چرا با نادر؟؟ نفهمیدم کی خوابم برد و وقتی پا شدم حدود هشت و نیم بود. یه قهوه درست کردم خوردم و کمی با دخترم ویدئو کال حرف زدیم. حالم جا اومده بود و کمی سرحال شده بودم. رفتم سراغ تلگرامم و پیامای نادر رو خوندم. و بارها تکرار کرده بود :
-“کجایی؟ چرا جواب نمیدی نگران شدم! بازم از دستم عصبانی هستی؟ باید حرف بزنیم…”
جواب دادم :
+” نه نادر، ازت ناراحت نیستم خسته بودم خوابیدم#34;
-” ببین میدونی فرق من با تو چیه؟ من تعارف رو با خودم گذاشتم کنار، از همون ابتدای جوونی م. می دونستم روحیه م چجوریه و پذیرفتمش و اصلا پشیمون نیستم و خیلی هم لذت بردم. هیولا هم نیستم. فقط با خودم رو راستم. همیشه هم می دونستم تو جزو یکی دو نفری هستی که من خیلی بهشون تمایلات شدیدی دارم اما همون چارچوب ها نمی ذاشت و می دونستم یه روزی روبروی هم قرار میگیریم. چون تمایل تورو هم حس می کردم. حالا هم دیگه بهت پیام نمیدم تا آرامشت بهم نریزه. و حالا هم که نزدیک رفتنت هست یه کم فکر کن شاید هردومون حسرت به دل بمونیم تا ابد. لطفا با خودت روراست باش!..”
راست می گفت و کارش رو هم خوب بلد بود. ولی جوابی ندادم و واقعا با خودم کلنجار رفتم. ماجرای پارسال و امروز رو دوره کردم بارها و بارها و اینکه من واقعا همیشه بهش تمایل داشتم اما واقعا فکر می کردم حس پدر دختری ه، اما نبود! ذهنم داشت از چارچوب همیشگی ش خارج میشد. و دیگه نمی خواستم مثل سابق باشم. فکر کنم حدود ساعت ده بود که بهش پیام دادم:
“مهران میاد بهت سر بزنه؟” خیلی تیزتر از اون بود که منظورم رو نفهمه. گفت “یه هفته س کیش ه و تا آخر هفته هم نمیاد، بیا لباسای سرکارت رو هم بیار که نصفه شب برنگردی باز، پاشو بیا خوشگل من”. با اینکه بازم دستپاچه شدم ولی تصمیمم رو گرفتم. واسه اینکه یه کم روم باز بشه ج دادم
+” تو که دیگه کارتو کردی، الانم بافور تو زدی پیرمرد، دیگه کاری ازت برنمیاد!”
-“خوب می دونی از هر جوونی جوون ترم. اتفاقا تو بیا منم یه قرصی می ندازم بالا نگران نباش حله”
نمی خواستم علنا بهش یله بگم و اکی بدم ولی پاشدم که برم. نیاز داشتم بهش.
به ماشین که رسیدم پیام داد : “داری میای دیگه؟” بازم جواب ندادم و راه افتادم. در کمتر از نیم ساعت رسیدم. در زدم و سریع باز کرد. با یه لبخند پیروزمندانه! منم خنده م گرفت و گفتم: “برو کنار نادر اجازه بده هضم کنم انقده م تو صورتم نگاه نکن خجالت می کشم. در رو بست و زد زیر خنده. از پشت بغلم کرد و منم چشامو بستم. شالمو درآورد صورتشو به موهام و گوشم مالوند و آروم گفت ” چقده خوش اومدی، برو لباساتو درآر بیا تا یخمون وا شه#34; رفتم و با یه پیرهن نازک و یه شلوارک خونگی که تا بالای زانوم بود برگشتم. گل از گلش شکفت تا اونجوری منو دید. دستاشو باز کرد که یعنی بیا بغلم. رو کاناپه ولو بود و عبای معروفش تنش بود. رفتم و صورتم رو یه وری گذاشتم رو سینه ش و گفتم “هنوز نمیتونم تو چشات نگاه کنم زمان بده”
سرم پایین به سمت پاهاش بود. موهامو ناز کرد و گفت : ” راحت باش هیییچ عجله ای نیست” یه جوری هم گفت با خیال راحت که انگار شکار اومده خودش و دیگه مال خودشه. گفتم “بیا فعلا حرف بزنیم. از کی دقیقا حس کردی به قول خودت به من تمایلات شدید داری؟ بگو دوست دارم خیلی چیزا رو بدونم و خیلی از روابط ت رو برام تعریف کن تا باهات راحت باشم”
خیلی با صدای بلند خندید و گفت ” باج می خوای بدجنس؟ باشه بعضیاشو که میشه تعریف کرد میگم برات. از همون روز خواستگاری که دیدمت مهرت به دلم نشست ولی گذاشتم به حساب عروس و پدرشوهر. تو همه ش پوشیده بودی جلوم و وقتی چند بار تو خونه مون ساق پا و بدن سفیدتو دیدم تمایلاتم حمله کردن به من. …”
و کلی حرف زدیم از یه وقتایی که بعضیاشو خوب یادم بود و خیلی رو اصلا به یاد نمی آوردم. با موهای نازک و نرم و حنایی پاهاش ور میرفتم و با لبام روشون می کشیدم. دیگه داشت کیرش تکون می خورد. دستاش دیگه کامل زیر شلوارکم بود و باسنم رو می مالید. خودم جرات کردم و دستم و گذاشتم روی کیرش که از رو عباش تکون تکون می خورد. داشتم از شهوت هلاک می شدم دیگه. ر.ن پاشو دندون دندون گاز میگرفتم و ناله میزدم که بند عبا رو وا کرد و کیرش افتاد بیرون. بدجنس حتی شرت هم نپوشیده بود. برای اولین بار بدون ترس و با خیال راحت به کیرش نگاه می کردم از فاصله ی نزدیک و با دستام می مالوندمش. رگ کلفت روش رو، تخمای بزرگ آویزونش و اون کله ی متورمش رو هی می بوسیدم و می خوردم. سرمو بلند کرد و گفت “روبروم بشین و بخور میخوام تماشات کنم” پا شدم شلوارکم رو درآورد و کصم رو بوسید و دکمه های پیرهنم رو باز کرد و سوتینم رو داد بالا و سینه هامو می خورد و فشارم داد پایین تا براش بخورم. دو زانو روبروش نشستم و اون لمیده بود رو کاناپه. کیرش داشت می ترکید و کله ش عین ماهیی که از آب افتاده بیرون نبض میزد انگار. با دستم تهشو گرفتم و خوب نگاهش می کردم خیلی غول بود. رگاش زده بود حتی قطرش تو دستم جا نمیشد بیرون از پایین و بالا. گفتم “چش شده این لعنتی ت؟” گفت “قرص اثر کرده! یه ویاگرا صد انداختم بالا!! امشب می خوام بفهمی گاییدن و گاییده شدن یعنی چی!” هم ترس ورم داشت هم خوشم اومد و شهوتی تر شدم از این حرفاش. دوست داشتم بزور منو بکنه اما نمیدونستم چجوری حالیش کنم روم نمیشد. تازگیا فهمیده بودم که این مدلی دوست دارم. هرگز سردرنمی آوردم که چرا ازون زناشویی های جنتل زیاد لذت نمی بردم!! وقتی نادر اولین بار با من اونجوری رفتار کرد تو حموم. با تمام خشمی که ازش داشتم اما تو پس زمینه ذهنم این بود همه ش که پس چرا من از فکر کردن بهش لذت می بردم؟! که البته تمایل شخصی که به نادر داشتم هم بی تاثیر نبود. همیشه برام نماد یه مرد جسور و بی باک و قوی بود و همه چیشو دوست داشتم. دیگه با تمام شهوتم داشتم کیرشو ساک می زدم. گفت به من نگاه کن و بخور. وقتی کیرش تو دستم بود و زبونم روش و به صورت نادر نگاه کردم یه لبخند رضایت هوس آلود و بدجنسی دیدم که نشان پیروزی و فتح داشت. دیگه رو م باز شده بود و بهش نگاه می کردم و کیرشو میخوردم و موهامو جمع کرد با یه دست تهشو گرفت و کله مو فشار داد به سمت پایین. حتی نصف کیرش هم بیشتر تو نمی رفت درحالیکه داشت به حلقم میزد. کیرشو درآوردم از دهنم و به صورتم می مالیدم. فهمید از این کار خوشم میاد و هی کیرشو میزد به صورتم. بلندم کرد و خوابوند رو کاناپه و شروع کرد به خوردن و بوسیدن ساق پاهام و رونام نفسم بند اومده بود و وقتی یهو با دهن حمله کرد به کصم جیغی کشیدم که انگار برقم گرفته. تمام بدنم می لرزید. انقدر خورد تا من به ارگاسم عجیبی رسیدم. تا چند دقیقه می لرزیدم و نادر محکم گرفته بود منو و هی ناز می کرد و می گفت “جونم جونم ای جونم نوش جونت نوش جونت …” چند ثانیه لرزشم قطع می شد و دوباره شروع میشد. پاهامو محکم جفت کرده بودم و دستش رو کصم گیر کرده بود و من ناله می زدم. یه چند دقیقه ای گذشت تا چشام وا شد. یه کم نازم کرد و قربون صدقه م رفت و پاهامو باز کرد. جندین بار سر کیرشو به کصم مالید و آروم کرد توش. دوباره ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم اما رو کاناپه گیر کرده بودم. با دستم ته کیرشو گرفتم که یه دفعه همه شو توش نکنه چند بار جلو عقب کرد و دستم و از رو کیرش ورداشت و تا ته کرد توم. دوباره لرزشم شروع شد و انگار فهمیده بود که باس خشن منو بکنه. دیگه واقعا چیزی نمی فهمیدم و فقط ناله میزدم و نادر وحشیانه تلمبه میزد و همه جامو می خورد. نمیدونم چند بار ارضا شدم و چقدر طول کشید. وقتی آبش اومد و رو شکمم ریخت من هنوز داشتم میلرزیدم. حدود پنج دقیقه ای همونجوری رو من افتاده بود تا به آرامش رسیدیم. چند جا از بازو و گردنش رو نشونم داد که گاز گرفته بودم و جاش مونده بود. من حتی دیگه نای بلند شدن نداشتم. نیمه شب بیدار شدم و گیج بودم که کجام و اینجا کجاست و ساعت چنده! تا یواش یواش یادم اومد. خوابم برده بود و اصلا یادم نبود کی اومدیم رو تختش خوابیده بودیم. ساعت سه و نیم بود. بوی منی میداد و لخت بودم. نادر هم لخت بود. پاشدم رفتم دوش گرفتم و دوباره اومدم تو تخت بغلش کردم. ساعت رو آلارم گذاشتم. بیدار شد و بغلم کرد و نازم کرد تا دوباره خوابیدم. صبح که پاشدم نادر هنوز خواب بود که من رفتم سر کارم. سه هفته ای به پروازم مونده بود. و فکر می کنم فقط دو سه روزش رو پیش نادر نرفتم. طی اون دو سه هفته شاید سی بار سکس کردیم و من تازه لذت سکس رو درک کرده بودم. پیشنهاد داد که پروازم رو عقب بندازم یا اصلا نرم و … . ولی نمی شد. گاهی وسوسه می شدم این کار رو بکنم. از لحظه لحظه ی عشق و حالمون واقعا لذت می بردم. خیلی حرفه ای بود. چند بار ازش پرسیدم که “گفته بودی من جزو اون یکی دو نفری بودم که همیشه دوست داشتی بکنی اما چارچوب ها اجازه نمی داد. اون یکی دیگه کی بود؟!!” هرگز جواب درستی به من نداد و طفره می رفت. گرچه خودم حدس هایی زده بودم! دیگه با جزییات تکراری خسته تون نمی کنم.
هنوزم تو تلگرام باهم در ارتباطیم و اصرار می کنه برگردم. اما تا حالا شرایطش پیش نیومده که حتی مسافرتی برم پیشش.
اصلا پشیمون نیستم و خوشحالم که منو با خودم بیشتر آشنا کرد.
تمام.
نوشته: الهام
20 پاسخ به “ماجرای عجیب با پدرشوهرم (۴ و پایانی)”
عجیب بوده از اون همه تنفر از تجاوز رسیدی به پرستش نادر !
هر چند میشه حدس زد اون نفر کیه ولی دمت گرم ک بعد طلاق رفتی پیشش👏👏👏
بسیار عالی بود الهام جان خیلی حال کردم باز هم داستان دیگه ای داری؟
نوش جان
عالی بود هرکجا هستی خوش و خرم باشی.شرایطشو داشتی برگرد و بهش سربزن. اونجایی که هستی لذت ببر سیم خاردار دور خودت نکش رها رها رها
این که آدم با خوده واقعیش آشنا بشه و اون موقع از خودش نترسه و خودشو رها کنه و به هیچ چیز جز خودش و لذتش فکر نکنه جسارت می خواد تبریک میگم
یادش به خیر یه زمان یه دوست دختری داشتم اونم اسمش الهام بود هنوز تو سکس رو دستش ندیدم
خیلی عالینوش جونتبهترین حالت روراستی با احساست خودمونهعالی بود خاطراتت 😘
عالی بود
سلام خوشحالم که بخواسته هایت رسیدی و تونستی حال کنی ، اما از طرفی دیگه هم خوشحالم که نادر قطع نخاع نبوده و خوب شده طبق چیزی که گفته بودم بشما . اما از سوی دیگه با توجه به اینکه حدس میزنم نادر دنبال گاییدن چه کسی دیگر بوده از خوب شدنش خوشحال نیستم دست خودم نیست.وبرایت آرزوی موفقیت میکنم و میخواهم موضوعی و بشما بگم اینکه مهران زود انزال بوده مقصر خودش نیست و شاید هم عاشق تو بوده پس دلیل نمیشه بگیم آدم بدی بوده . هیچ مردی دوست نداره سرد باشه توی رابطه با همسرش . اگر خودت
واقعا عالی بود بنظرم واقعی و پر از شهوت بود
کاملا درکت میکنم. منم یه دوس دختر رشتی داشتم همینجوری بود اولش. شخصیت هایی مثل شما وفتدارترینن
نادر خان تونست شمارو با خودت بیشتر آشنا کنه و تمایلات ولذت جدید بهت هدیه بده.ولی صد حیف که دیر متوجه شدیدبعضی وقتها انسان بخاطر برخی ندانستن ها و تعصب بیجا عمرشو تاوان میده…
میگن توی هند قومی هستند آلت پرست ، زنانه یا مردانه ، واقعا توی این داستان به اون قوم ایمان آوردم . که آلت چه ها میتونه بکنه
عالی و روان دمت گرم
الهام جان ممنونمیکسری ایرادات در منطق و پرداخت روایت وجود دارد. این داستان کشش ادامه بیشتری داشت. در هر قسمت و در کلاما روایت روان و در مرز منطق حرکت کردن بسیار آن را جذاب کردهاز ایرادات می گذرمخوشحالم از خواندن نوشته شما
اون یکی دخترشه
خوب بود. زن خوشگل حداقل. دوتا کیر باید بخورهو شوهرها هم باید این واقعیت رو قبول کنن
خیلی خوب بود باز بنویس
آخرش بهش کص دادی چون خودت میخواستی کرمشوداشتی