مرگ غرور (۱)

  • هشدار *
    “این داستان احتمالا مناسب جق زدن نیست”
    سلام
    این اولین داستانیه که من اینجا مینویسم، بهتره بگم بخشی از زندگی گذشته من، ممنون میشم بی رحمانه نقدش کنید🙏

مرگ غرور، بخش اول
تا حالا شده موقعیتی پیش بیاد که با خودتون بگید فاک، این دیگه واقعیه نه تو ذهنم!
شهوت که یه رفتار حیوانی ما آدما محسوب میشه انگار یه حالتیه که نقاب زندگی اجتماعی رو از صورتمون بر میداره و به ما نشون میده چقدر خوی وحشی داریم. بعضیامون با ترکیب کردن شهوت با بو، درد،کثیفی و ترس نوع جدیدی از احساس رو کشف میکنن توی وجودشون که لذت عمیق تری براشون ایجاد میکنه، و بعضیا با حقارت!
و من توی اون دسته بودم، با ترکیب حس شهوت و حقارت شرطی شده بودم و لذت چشیدنش من رو از دنیای ساده بکن تو یک رابطه عادی خارج کرده بود.
اینکه ریشه این حسم به چی برمیگرده چندتا حدس دارم دربارش و ولی مهم تر از ریشه این حس، اینه که من با مقایسه کیرم با یه کیر کلفت و بزرگ آفریقایی لذت میبردم! از اینکه یه چیزی به اسم چستیتی وجود داره و کیر و خایه ام رو توش میشه بست تا به خودم بفهمونم جام کجاست و چقدر پست و حقیرم، از اینکه یه مرد قد بلند و بدنساز با کیر گنده و گوشتیش در حالی که من رو به زور روی زمین خوابونده و داره میخنده، بکوبه روی دودول کوچیک و فندقیم و یا اینکه یه نفر غریبه با قدرت وارد حریم من بشه و خصوصی ترین نقاط ناموسم رو ببینه، بو کنه، لمس کنه و با ارائه تمام قد مردونگیش، جلوی چشمم ناموسم رو بکنه، لذت هایی بود که باعث بشه نتونم با یه سکس عادی حس شهوت بگیرم.
و البته که اینا همش توی ذهن من بود، و البته که من تو زندگی عادیم خیلی خیلی فرق داشتم با فانتزی های بکن توم، و البته که ملیکا هم دختری بود که بخاطر همین زندگی غیر بکن توم بهم علاقه مند شده بود!
ملیکا دختری بود لاغر اما خوش تراش و نچرال، با قد تقریبا ۱۶۵، دانشجو، موهاش مشکی و پرپشت، سینه هاش طراوت دوران جوونی رو داشت و با اینکه از روی لباس انگار خیلی صاف و فلت به نظر می رسید ، ولی وقتی لخت میشد تازه متوجه میشدی چه پستونای درشت و خوش اندازه و سفتی اون زیر قایم شده و صورتش! صورتش مثل بچه ها معصوم بود. معصومیتی که انگار یک لایه دفاعی برای پنهان کردن شخصیت اصلی ملیکا بود.
تصورشو میتونید بکنید دیگه که وقتی یه پسر برای اولین بار بعد بیست و اندی سال وارد رابطه با یه دختر میشه چه حسی میشه و تازه از بد ماجرا اون دختری هم که عاشقش شده باشه یه دختر باهوش و رابطه دیده و خلاق در سکس هم باشه.البته تازه یه رابطه درست و درمون هم نه، یه رابطه لانگ دیستنس!
عشق بچه گانه من به ملیکا مثل یک بیماری تمام قلبم رو پر کرده بود و بدنم هم که نا آشنا با این ویروس بود سعی داشت با تب کردن، گریه کردن و تخلیه شهوتم آرومم کنه. اما خب چه داروییه که بتونه لذت شنیدن اولین “دوست دارم” رو تو آخرین ساعتای شب وقتی که آماده شدی بری بخوابی و از پشت تلفن از اولین عشقت میشنوی رو درمان کنه؟
اولین عزیزم ها اولین گرفتن دست ها اولین بغل کردنا و اولین قدم زدنای دوتایی چیزی نبود که برای آدمی به سن من غیر عادی باشه، ولی برای من بود، بود تا اینکه ملیکا ازم جدا شد. دلیل منطقی نداشت و حس میکنم خسته شده بود از حجم بی تجربگی و کودکی من در رابطه و خب به محض اینکه ملیکا که از پیدا کردن التیامی برای زخم یک رابطه چند ساله به من پناه آورده بود، نا امید شد، خودش زخمی شد روی قلبم…
تصور اینکه حس پاک عمیق عاشقی رو تجربه کرده بودم منو به وجد میاورد و اینکه بالاخره من هم وارد رابطه شده بودم‌، کمی من رو با اعتماد به نفس جلوه میداد، اما کوتاه بودن رابطه ما و حس بی تجربگی، تبدیل شد به نگرانی های جدید من.
درسته مدتی پس از جدا شدنمون همچنان احساسی و ضعیف بودم ولی کم کم بعد چند شب گریه و ناراحتی، دوباره برگشتم به اوج بی احساسی، روزها کار شب ها سیگار و خوندن کتاب و غرق شدن توی دنیای بزرگسالی. اصلا و ابدا کسی توی عجیب ترین خیالاتش نمیتونست تصور کنه من با این پوزیشن اجتماعی و اخلاق خاص و هوش بالام به وقت شهوت یه همچین موجود حقیری باشم، و خب این حس با رفتن ملیکا دوباره در من زنده شده بود. بیرون از دنیای شهوت، مردی بودم بی رحم، قاطع، دارای سیاست رفتاری و گاها رفتار های شجاعانه و کله خر مابانه که برایند همه رفتار هم باعث شده بود از نظر خیلیا آدم موفقی باشم!
گذشت و گذشت تا بعد از چندین ماه که ارزش توصیف نداره، تو یک شب زمستونی بهم پیام داد.
اره ملیکا بود و بدون اینکه جفتمون اشاره ای به این بکنیم که چرا پیام داده و چرا اونطوری ول کرد و رفت و الان چی میخواد از من، شروع به صحبت کردیم. شاید و شاید توی اون عمیق ترین جای فکر کردنامون، وقتی که از کشاکش رابطه بیرون اومده بودیم، توی اون شب های خلوت تنهاییمون، جفتمون متوجه شده بودیم که احتمالا یه ویژگی خیلی خاص توی ما دوتا بوده و الان وقتی که ماه ها گذشته، بدون هیچ اشاره ای به این موضوع ملیکا شجاعت به خرج داده و حس کنجکاویش اون رو به گفتن “سلام، چطوری؟ “وا داشته . با این حال سطح صحبت ما در جایی نبود که بشه اسمش رو بازگشت به رابطه گذاشت چون هم من و هم ملیکا بعد اون شب و تا چندین روز بعدش کاملا توی انتخاب کلماتمون دقت میکردیم که یه وقت دوباره وارد دنیای عشق نشیم.
توی همین صحبتا بود که بعد گذشت یک ماه، یه شب که نه من حال جذابی داشتم و نه ملیکا، از اینکه چرا اون حالش گرفته و بده شروع به صحبت کردیم.
همیشه از اینکه سراغ درد کهنه عشق قدیمیش بره واهمه داشت. شاید ترسو بودن زیاد از حد و یا شاید عمیق بودن اون زخم علت این واهمه بود ولی هر چیزی که بود، اون شب دست من لایه های پی در پی ذهن و قلبشو کنار زد و همراه با سخاوتمندی ملیکا در راه دادن من به خلوت دردهایش، شروع به لمس اون زخم کردم. با اینکه یه چیزایی در مورد آسیب روحی بعد جدا شدنش میدونستم ولی با شنیدن بی سانسور اینکه چقدر و چطور از شکست عشقی رابطه قبلیش آسیب دیده قفل دهن من هم باز شد و گله های زیادی که توی دلم مونده بود فرصت طلایی بیرون اومدن پیدا کرده بود.
صحبت با ملیکا البته یک سری ویژگی داشت، و اون این بود که نمیتونستم حدس بزنم در ادامه چی میخواد بگه! رفتار آدما معمولا بعد از مدتی رفت و آمد و شناخت، برام قابل پیش بینی بود، اینک اون ادم الان ناراحته پس این رو میگه، اینکه این حرف رو بزنم احساسی میشه و فلان چیزو میگه و این دست مسائل، اما ملیکا فرق داشت.
توی چت کردن باهاش گاهی عصبی میشدم از ابهام کلامش، گاهی میترسیدم از واکنشی که قراره نشون بده و گاهی تعجب میکردم از جواب خیلی متفاوتی که بهم میداد.
اما اون شب قدرتی که رویارویی با زخم های کهنه اش بهش داده بود، باعث شد ملیکا جسورانه احساسات من رو توی دستش بگیره و با فشار دادن و له کردن همشون حس جدیدی ایجاد کنه!
دارم درباره جایی حرف میزنم که وقتی داشتم عمیقا از احساسات قلبیم براش تعریف میکردم و اینکه چطور ازش آسیب دیدم و انتظار داشتم با دیدن این حجم از خلوص، اون هم بخشی از قلبش رو به من بده، به خودم اومدم و دیدم ملیکا درباره سکس با اکسش صحبت میکنه!
این آدم واقعا برام قابل پیش بینی نبود و چرخش سریع و عجیب و در کمال تعجب ماهرانه ملیکا از درد و عشق و عصبانیت، به شهوت، طوری من رو به دنیای بی غیرتی سابقم پرت کرد که حس کردم بالاترین سطوح لذت بی غیرتی رو دارم واردش میشم.
وقتی درباره اینکه تو چه جاهایی با هم سکس کردن برام گفت دیگه از شدت شهوت صورتم داغ شده بود،
” کیرش وااای کیرش نمیدونی چقدر کلفت بود یه طوری که رفتم دکتر زنان چندوقت بعدش، دکتره فکر کرد بهم تجاوز شده”
قلبم تند میزد و کیرم تا جایی که میتونست شق شده بود و مدام به این فکر میکردم چرا باید انقدر با شوق درباره کیر اکست جلوی پسری که اینطوری توی دنیای عشق، غرق تو هست صحبت کنی؟ تا حالا هیچ کس نمیدونسته من بیغیرتی کردم و علاقمه اما خب ملیکا چطور داره انقدر ماهرانه من رو میکشونه سمت این دوست قدیمیم؟ نکنه که…
افسار تصمیم گیریم حالا به دست اسب شهوت افتاده بود و من رو توی زمین بیغیرتی حسابی میچرخوند. سعی کردم خودم رو کنترل کنم و با حالتی مملو از لودگی و بی اهمیتی و طنز بهش گفتم” جدی؟ یعنی انقدر کلفت بود؟ عکسشو نداری؟” اما بعد از فرستادن این جملات با خودم گفتم عکسشو میخوای چیکار؟ این چی بود که گفتی؟ که دیدم ملیکا یه عکس محو شونده فرستاد. ذوقم برای دیدن عکس فرصت نداد فکر کنم چرا دختری که عاشقشم هنوز عکس کیر دوست پسر سابقشو داره و بلافاصله عکس رو باز کردم. پسری روی صندلی نشسته بود و کمی لاغر اما تو پر بود و یکم هم دست و پاش مو داشت اما بزرگترین شاخصه بدنش کیرش بود. داشتم به کیری نگاه میکردم که با هر مترو و معیاری از دودول لای پاهام بزرگتر کلفت تر و بهتر بود. هیچ شانسی برای رقابت با این کیر عظیم الجثه که حتی توی حالت خوابش هم احتمالا از کیر شق شده ی من بزرگ تر بود نداشتم. ” وقتی قبلا ملیکا عکسایی که از کیرم میگرفتم و براش فرستاده بودم رو نگاه میکرد، به عنوان کسی که همچین کیری رو دیده چه فکرایی تو سرش میومده؟” تصویر محو شونده تایمرش تموم شد و من در حالی که حس شهوتم در اوج بود با ملیکا صحبتمو ادامه دادم که چطور با این کیر سکس داشتن ولی اون لحظه حس عمیق دردی بزرگ توجهم رو جلب کرد.
وقتی میتونید حس من رو تو اون شب درک کنید که یکبار هم که شده حس طرد شدن از جمع رو چشیده باشید. وقتی میگم بیغیرتی لذت داره، به معنی این نیست که بعد ارضا شدن هم حالت خوب میمونه و از اون جایی که هیچ لذتی توی دنیا رایگان نیست، کفاره این لذت عظیم باید بعد ارضا شدن پرداخت بشه و این کفاره برای من چیزی نبود جز حس طرد شدگی! انگار بقیه آدم ها یک سمت آن و تو یک سمت، انگار چیزی در تو با بقیه فرق داره، انگار آدمای عادی توی دنیا دارن زندگی میکنن میگن میخندن ولی در نهایت تو رو از خودشون نمیدونن. آدمایی که روز به روز رل میزنن، سکس منظم دارن، سکسی ان، پارتی میرن، هیکلای خوبی دارن و به شکل استادانه ای قدرت مخ زدن دارن. انگار تو متعلق به اون جمع نیستی! نه اینکه نخوای، میخوای، خیلی هم میخوای ولی به واسطه ویژگی های ذاتیت( کیر کوچیکت، هیکل بدت، قیافه غیر جذابیت و ویژگی های جنسی ضعیفت)راهت نمیدن توی اون جمع، هر چقدرم که تلاش میکنی انگار بی فایدس. و خب ملیکا برای من بلیط این حس بود که اره من هم توی این جمع اومدم، من هم بالاخره تونستم رل بزنم با کی بگردم و خب پس من هم مشکل ذاتی ندارم و میتونم حس بدی به خودم نداشته باشم.
اره منی که با موفقیت های اجتماعی سعی میکردم آبروم رو حفظ کنم و باعث نشم تو واقعیت با دید تحقیر بهم نگاه بشه اون شب توی گردبادی از احساسات حس کردم ملیکا دیوار دفاعی منو رد کرده و طوری به وجود من نفوذ کرده که حتی میتونه درباره سایز کیر اکسش بی پروا صحبت کنه و با افتخار عکسشو برام بفرسته!
و اینجا وقتی بود که با پیدا کردن جواب سوالم، دیوار های بلندی که با بلیط ملیکا ساخته بودم فرو ریخت. هیولای صحبت های ملیکا با بی رحمی و خشم وصف نشدنی حقیقتی رو کوبید روی صورتم که من رو دوباره به اعماق بی کسی پرت کرد. اره من توهم داشتم که مثل بقیه ادما هستم و طرد شده نیستم. دیدی؟ حتی کسی که انقدر هم دوستش داشتی از اوناس و تو توی گروه اون نیستی! کسی که انقدر دوستش داری همچنان حسرت کیر یکی از آدمای اون سمتو میخوره! تو همچنان همون آدم حقیر طرد شده ای که یه نفر برای سرگرم شدن داره باهات صحبت میکنه نه از روی علاقه!
تلخی و سرمای ترس این حس طرد شدگی که حسی از نوستالژی هم برام در پی داشت، به قدری در من جاری شده بود که هیج جای فراری نداشتم. غرورم ملتمسانه به من نگاه میکرد و انتظار داشت کاری بکنم، انتظار داشت تسلیم نشم و وارد مسیری نشم که دیگه هیچ وقت راه برگشتی نداره اما کار از کار گذشته بود. ملیکا با قلدری تمام در حالی که وجودم رو فتح کرده بود با قدم های آروم و آروم و آروم نزدیکم شد،خنجر آغشته به زهر شهوتش رو بیرون کشید و در حالی که تن زخم خورده و ضعیف غرورم رو در آغوش می گرفت، چشم در چشم خنجرش رو بدون ذره ای رحم فرو برد!
درد این مرگ به قدری روحم رو آزار داد که به ملیکا گفتم بس کنه و حالم بد شده، بدون اینکه منتظر بمونم جواب بده، چت رو بستم، اینترنتو بستم، رفتم توی پوزیشن خواب، و به خودم گفتم”فاک، این دیگه واقعیه نه تو ذهنم”

نوشته: دون کیشوت

بازدید 11,805

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “مرگ غرور (۱)”

  1. ببیم مرد. آدم باید یه چیزو صرف کنه و اون فعل بودن فعل خوایتن فعل امر به حرکت کردن و تسخیر کردنه. آدم باید بلد باسه دستاشو محکم مشت کنه تا دیوارها رو خراب کنه. باید بلد باشه پاهاشو ستون کنه تا سرپا وایسه. باید بلد باشه به تنهایی برقصه و هرررچقد صداش بد باشه به تنهایی و‌در جمع بخونه داد بزنه فریاد بزنه و قهقهه سر بده. زمین خوردنها کار اجتناعه ولی بلند سدن یرپا شدن و دوام آوردن کار یک مبارزه.همه ما در زندگی یک مبارزیم یک جنگجوی یاغی

  2. خیلی خوب نوشته بودی. نمیتونم وصف کنم چقدر خوب. این مشکل صرفا محدود به تو نیست. منم اولین بار که تو همچین موقعیتی قرار گرفته بودم، دچار همچین احساساتی شدم. سریع ادامشو بنویس

  3. قلم قشنگ و هنرمند داری که توانسته احساس یا تخیلت را با وضوح بالا به تصویر بکشد.

  4. خیلی قشنگ و جذاب وصف کرده بودی. قلمت عالیه. موضوع رو هم دوست داشتم. یه زاویه جدید بود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید