مرده ها و زنده ها (۴ و پایانی)

بالاخره چتمون شروع شد. با کسی که نه اسمی ازش نداشتم نه می دونستم کی هست یا چه شکلیه!
_لطفا به این رابطه به عنوان رابطه بیمار و پزشک نگاه نکن. بیشتر دوست دارم به عنوان یه دوست مجازی در نظرم بگیری یا حتی اینجا رو به عنوان یه دفتر یادداشت در نظر بگیری و خودت رو توش خالی کنی. قبل از اینکه به سمت هدفت حرکت کنی لازمه که بدونی از کجا اومدی و الان کجایی پس فقط راحت باش و بنویس. قرار نیست کسی قضاوتت کنه و …
و در نهایت ازم خواست حتی دکتر هم صداش نکنم
_پس چی می تونم صداتون کنم؟
_راست میگی. هر آدمی حتی اگه مجازی باشه هم به اسم احتیاج داره.ضمنا بهتره یه اسم معمول نباشه .چون ممکنه وقتی صدام میزنی با بیاد آوردن آشنایی که همین اسم رو داره دوباره گارد دفاعیت بسته بشه. خوب نظرت چیه “هومر” صدام کنی!
_هومر؟ همون یوناییه؟
_آره می شناسیش؟
_یکمی حالا چرا هومر؟
_به حساب علاقه شخصیم به اسطوره های یونانی بزار.
_جالبه توی اولین سکسمون، الهه یکی از همین اسطوره ها رو واسم تعریف کرد.
_عجب!خوب کدوم یکی رو؟
برعکس جلسات حضوری روانکاوی، اینجا واقعا احساس راحتی می کردم. انگار با دوستی که خیلی وقته میشناسیش گپ میزدم.
_خوب الهه یه حلقه داره. یه حلقه سیاه عجیب غریب
و بعد داستانی که الهه برام تعریف کرده بود رو گفتم:
_پس الهه یه حلقه داشت که به حلقه پرومته تشبیهش می کرد؟ یعنی برای فراموش نکردن اشتباهش می پوشیدش؟
_نه راستش برای اینکه مردهایی که باهاش در رابطه بودن فراموشش نکنن
_مردها؟ یعنی با کسان دیگه ای هم در رابطه بود؟
در مورد ادعای الهه در مورد اینکه روح مردهای زیادی توی حلقه گیر کرده گفتم و در مورد علی
_خوب بگذریم. می خوام از رابطه ات با الهه بگی. چطور آشنا شدین، چطور کارتون به سکس رسید و بقیه چیزا
تقریبا همه چیز رو گفتم. از قد بازی و کورس گذاشتن تا دعوت شدن به خونه الهه و سکس و تاثیر عجیب حلقه و بعد مواد، اولین بار بود که برای کسی، با این جزئیات همه چیز رو تعریف می کردم. بدون احساس شرم یا ترس از قضاوت یا رسوا شدن
_و بعد رابطه ات باهاش ادامه پیدا کرد
_آره
_عاشق هم شدین؟
_فک نکنم. در مورد الهه که اصلا اینجوری نبود. واسه خودمم البته بعد اینکه فهمیدم متاهله
_پس چی رابطه تون رو ادامه داد؟
_نمی دونم یجور عجیبی بود نه می تونستیم از هم ببریم نه می تونستیم با هم باشیم. بعد از هر سکس با حس تنفر و دل زدگی ازش جدا می شدم .اما خیلی زود دوباره به سمتش کشیده می شدم.
.
.
.

هر روز برای چند دقیقه و گاهی تا یکی دو ساعت چت می کردیم. ازم در مورد شخصیت الهه پرسید و من از گذشته اش، از پدرش و آلزایمر، از خواسته هاش در مورد تعریف شنیدن و از کابوسی که در مورد فراموش شدن دیده بود گفتم. از میل شدیدش به شنیدن اینکه نمی تونم فراموشش کنم و توی این دنیا بهر دختر و زنی ترجیحش می دم. از اعتیادش به مواد و آلوده شدن خودم گفتم. در مورد جداییم از بهاره، فوت فیتیش و تمایلم به تحقیر شدن …
_توی رابطه های قبلیت هم تحقیر شده بودی و همچین میلی داشتی؟
_هرگز
_از کی متوجه این احساس نیاز شدی؟
_نمی دونم شاید وقتی از بهاره جدا شدم و مخصوصا وقتی فهمیدم الهه متاهله
_یعنی الهه رو دلیل این میل می دونی؟
_نه برعکس خودم رو، یعنی اولش اون رو گناهکار می دونستم اما…
براش توضیح دادم که حرفهای الهه یادم آورد که هر دو به یک اندازه پست و خائن هستیم.
_اون لحظه احساس گناه وحشتناکی اومد سراغم که بدجوری مضطربم می کرد. هر روز توی این اضطراب بودم. تنها سکس با الهه، اضطرابم رو کم می کرد و من رو به آرامش می رسوند. یه جورایی به این رابطه و این تحقیرها، معتاد شده بودم.
_و الهه از تحقیرت لذت می برد؟
_راستش رفتارش تناقضی داشت که هیچ وقت درکش نکردم. وقتی قد و مغرور بودم حس می کردم بیشتر مایله که باهام باشه. اما به هم که می رسیدیم، خوردم می کرد. زمان هایی که بهش احتیاج داشتم؛ حتما باید مجیزش رو می گفتم تا قرار بزاره. برعکس، زمان هایی که سعی می کردم ازش دوری کنم هر جور بود منو راضی می کرد که به دیدنش برم. مثلا الان که از قرار حضوری گریزونم و جواب تلفنش رو به ندرت می دم، همه وسوسش رو بکار می بره که دوباره هم رو ببینیم.
_داستان زئوس و آفرودیته رو شنیدی؟ زئوس به امید رسیدن به وصال، با آفرودیته الهه عشق و لذات جنسی، قرار گذاشت. آفرودیته میل سیری ناپذیری به تحسین شدن داشت و زئوس برای نرم کردن دلش مجبور بود، جلال و جبروتش رو کنار بزاره و بی هیچ حد و مرزی تحسینش کنه و حتی مجیز گوییش رو بکنه. این کار در تمام طول شب ادامه داشت و در نهایت، صبح شد اما وصال دست نداد. این ماجرا سه شب، تکرار شد و صبح روز سوم، زئوس حقیقت رو فهمید. آفرودیته، فقط خدای خدایان رو در حد لیاقت خودش می دونست. اما برای برآورده شدن میل بیش از حد آفرودیته به تحسین شدن، نیاز بود که زئوس مثل یک نوکر مجیزگویی کنه و اونوقت دیگه زئوس خدای خدایان نبود یک نوکر بود که لیاقت آفرودیته رو نداشت.
این قسمت رابطه شما از همین نوعه، الهه جذب مردای مغرور میشه. کسانی که در نظر اول چندان تحویلش نگیرن. اما بعد از آشنایی، تمام توجه و تحسینشون رو فقط برای خودش می خواد و اونقدر ادامه میده که ازشون افرادی وابسته و آویزون بسازه، یعنی افرادی که دیگه جذابیتی براش ندران! بگذریم. بنظرت الهه چرا خیانت می کرد؟ شوهرش مشکلی داشت؟
_در مورد شوهرش زیاد نمی دونم فقط می دونم خیلی پول داره
_الهه هم از خیانتش احساس گناه می کرد؟
_مطمئن نیستم. یادمه یه دفه پرسید چرا ازم نمی خوای طلاق بگیرم و زنت بشم؟ گفتم تو که این کار رو نمی کنی پس چرا بخوام؟ گفت چون می خوام این حس رو بهم بدی که این رابطه، ارزش خیانتی که می کنم رو داره!
روزهای بعد، در مورد بهاره حرف زدیم. از آشناییمون، شروع و نوع رابطه، قول و قرامون و در نهایت بار گناهی که روی دوشم حس می کنم و خودم رو عامل بدبختی اون می دونم.
.
.
.
جلسات بعدی بیشتر در مورد کودکیم،نوجوانی،بلوغ، خانوادم، اولین تظاهر امیال جنسی و… بود. براش در مورد مادرم گفتم که مذهبی بود و اینکه خودم هم در دوره های کودکی و نوجونی تا حدودی مذهبی بودم. در مورد پدرم که نظامی بود و اینکه نظامی گری توی خونواده تا قبل از خودم، شغل موروثی بود و پدربزرگم رئیس شهربانی بود. وقتی بحثمون به بلوغ و ظهور علایم جنسی رسید؛ دوباره خودسانسوری های من شروع شد. اما بالاخره پافشاری های هومر جواب داد و برای اولین بار در عمرم در مورد میل جنسیم به زن عموم و جلق هایی که در نوجونی به یادش زده بودم اعتراف کردم.
_تو آدم مذهبی ای بودی ولی بیاد زن عموت جلق می زدی. این موضوع چه حسی بهت می داد.
_خوب اون وقتا خیلی شهوتی بودم و نمی توستم جلوی میلم رو بگیرم . جلقی که تمام لذتش به تصوراتی بود که از زن عموم، توی ذهنم میومدن. اما با اومدن آبم، حس بدی بهم دست می داد. هربار می خواستم این آخرین بار باشه، اما بازم تکرار می شد. یه جور جاذبه جنسی عجیب نسبت بهش داشتم. یجورایی ملکه رویاهای جنسی من بود.
_در مورد زن عموت بیشتر از همه، چی تورو جذب می کرد؟ یا اولین باری که حس کردی بهش حس داری چجوری بود؟
_توی یه عروسی بود.
_خوب؟
_می دونی، اون روز صورتش غرق آرایش بود و واقعا بین زنهای فامیل می درخشید. نمی تونستم ازش چشم بردارم. توی اون جمع، کلی دختر و زن دیگه بود ولی من فقط چشمم دنبال زن عمو بود.
_اون روز چه چیزی بیشتر از همه حشریت کرد
_پاهاش
_چطوری بودن؟
_خوب یه لباس شب پوشیده بود که خیلی بلند نبود و وقتی از پله ها بالا رفت با هر حرکت پاش، ساق سفید اون یکی پاش، نمایان می شد و با هر قدمش تپش قبلم صدبرابر میشد.
_هنوزم بهش حس داری؟
_نه!خوب راستش فوت کرده
بعد، در مورد اولین رابطه جنسیم و تمایلات جنسیم پرسید.
_میل به همجنس داشتی یا داری؟
_نه اصلا
_پس هیچوقت تجربه اش نکردی؟
_راستش نه اونجوری که خودم بخوام یا لذت ببرم
_تجاوز بود؟
_حتما باید جواب بدم؟
_نمی خوام جزئیات رو بگی فقط شده؟
_بله
_چه حسی داشت؟
_میشه ازین بگذریم
_باشه فقط بگو هنوزم بهش فکر می کنی؟
_نه
.
.
.
_می دونی هومر، من یه چیزی رو بهت نگفته بودم و الان فکر می کنم لازمه بگم
بین دو جلسه، کلی با خودم کلنجار رفته بودم. اما نهایتا به این نتیجه رسیدم که باید این موضوع رو بگم. پس در مورد سکسی که الهه با کفش های پاشنه بلند، روی کمرم کشید و تمام حس هایی که در من ایجاد شد؛ براش گفتم.
_اون لحظه خاطره تجاوز ،برات تداعی شد؟
_بله
_چه حسی داشتی؟
_چه جوری بگم. یه جور درد که لذت همراهش بود. یه جور، لذتی که ازش خجالت می کشیدم ولی دوست داشتم ادامه پیدا کنه
_الهه، حست رو فهمید؟
_فکر کنم و همین باعث شد که همزمان لذت و خجالتش بیشتر بشه
_اون لحظه دوس داشتی با سوراخت ور بره؟
_آره!
.
.
.
چند جلسه دیگه داشتیم و بالاخره هومر، نظرش رو گفت.
_بنظر من مشکل خودسانسوری تو ریشه در کمال گرا بودن تو داره که البته یه بخشیش هم به باورهای مذهبیت بر می گرده. رفتارهای امروز ما، میوه درختانی هست که بذر یا نهالش خیلی سال پیش توی ذهنمون کاشته شده. کمال گرایی و اعتقادات مذهبی تورو به سمتی میبره که از داشتن هر عیب یا گناهی، بشدت احساس شرمساری و اضطراب می کنی. دلیل اینکه حتی با روانشناست، راحت نیستی و بشدت خودسانسوری می کنی هم همینه. نظر خودت چیه؟
_خوب چه جوری کمال گرا هستم ولی تحقیرهای الهه اینجور من رو حشری و بهش وابسته می کنه؟
_بخاطر حس گناهی که با خودت حمل میکنی
_متوجه نشدم
_تو یه کمال گرایی و یه فرد مذهبی ، تو دنیای ذهنی و ناخودآگاهت تو حق نداری اشتباه یا گناه کنی و اگر بکنی حتما باید بابتش مواخذه یا جریمه بشی. به همین دلیل هر گناه یا اشتباهی تورو آشفته و مضطرب می کنه و به سمت میل به تنبیه و تحقیر سوق می ده. تنها زمانی از اضطرابت کم میشه که در مقابل گناه یا اشتباهت، تنبیه و تحقیر بشی. کم شدن اضطراب و رسیدن به آرامش، بهت حس لذت میده و همین لذت تورو به خودش معتاد می کنه و این وسط مواد و سکس هم به عنوان عوامل ثانویه در تشدید این حالت در تو موثر بوده.
_نمی خوام با تشخیصت مخالفت کنم ولی آخه من تا قبل از الهه، هیچ وقت همچین گرایشهایی نداشتم.
_بحرانها یک شبه و یک دفعه اتفاق نمیوفتن. ذره ذره جمع می شن و یه جایی یه ضربه یا یه جرقه انبار باروت رو منفجر می کنه. قبلا گفتی وقتی بیاد زن عموت با خودت ور می رفتی بعدش احساس بدی بهت دست می داد. می خواستی دیگه تکرار نشه اما با قدرت گرفتن شهوت، دوباره و دوباره اسیر اون حس می شدی. احساس گناه و احساس ناتوانی در مقابل حس شهوت، باعث می شد برای این گناه و ناتوانی، عذاب بکشی و در ناخودآگاهت خودت رو مستحق تنبیه و سرزنش می دونستی. بگذریم که از نگاه ذهن یه نوجوون مذهبی، خود جلق زدن هم به تنهایی گناهه و مستحق کیفر و همه اینها، ناخودآگاهت رو به این سمت سوق میده که شهوت و سکس، کلا بد و گناهه و نباید ازش لذت ببری و باید همراه تنبیه و درد و تحقیر باشه.
_خوب بازم نمی فهمم چرا با الهه این حس بهم دست میده؟
_خوب باید یه مرحله بریم جلو و لازمه که دوباره به تجاوزت برگردیم. در مورد تجاوزی که بهت شد خودت رو مقصر می دونستی؟
_فکر نکنم. یعنی تا جایی که بدونم نه
_زمانی که الهه با پاشنه کفشش روی کمرت کشید تو رو به لحظه تجاوزت برد و احساس لذت کردی
_احساس شهوت زیاد
_اون لحظه توی تصورت زن عموت رو جای الهه تصور نمی کردی؟یا تشابهی بینشون نمی دیدی؟
_از بابت تشابه، خوب هر دو لباس شب و مجلسی تنشون بود و کفشهاشون ،شاید شبیه بودن! می دونی الان که فکرش رو می کنم شاید واقعا اون لحظه، زن عموم توی ذهنم اومده باشه
_توی روانشناسی هیچ قطعیتی نیست ولی به نظر من، اون تجاوز با همه دردناکیش در ناخودآگاه تو به عنوان تنبیه خودارضاییهات و مخصوصا میل به زن عموت نشسته مثل یه بذر که یه گوشه چال میشه تا یه روزی سبز بشه و از زمین بیرون بیاد. خوب تجاوز، با درد و تحقیر همراهه و همونجوری که گفتم، در ناخودآگاهت سکس و شهوت به عنوان یه عمل بد که باید با درد و تحقیر همراه باشه نشسته بوده. شاید حتی دوست داشتی که این تجربه دردناک بخاطر تکرار گناه استثما، بازم تکرار بشه تا روزی که الهه با حرکت پاشنه پاش همه اون حس ها رو دوباره زنده کرد و از اینکه بخاطر گناهانت تنبیه شدی حس خوبی بهت دست داده. خوب بعد از اون، موضوع بهاره، بار گناهی که روی دوشت بود رو سنگین تر کرد. تو خواستی قسمتی از بار گناه رو با الهه قسمت کنی ولی حرفهایی که بهت زد و تحقیرش ضربه دوم و نهایی رو وارد کرد.
بزار یه قصه دیگه برات بگم و بازم به پرومته معروف برگردیم. گناه پرومته دادن آتش آگاهی به انسان بود. آگاهی، ایمان انسانهارو ضعیف کرده بود و مثل قبل خدایان رو عبادت نمی کردن. زئوس برای انسانها هم تنبیهی در نظر گرفت. پس جعبه ای به زمین فرستاد. جعبه ای که پر بود از دردها، بیماری ها، مشکلات و …از جزئیات بگذریم؛ نهایتا یک زن بنام پاندورا، لاک و مهر اون جعبه رو شکست و انسانها رو اسیر گرفتاری و بدبختی کرد. می دونی می خوام چی بگم؟
_اگه اشتباه نکنم منظورت اینه منم جعبه ای پر از گناه و درد و تحقیر داشتم که الهه بازش کرده
_دقیقا”
_چجوری می تونم از این وضعیت راحت بشم؟
_مرحله اول بیزاری از وضعیتی هست که گرفتارشی و دومین مرحله، خودشناسی و شناخت مشکله که هر دو رو تا حدود زیادی طی کردی.حالا نوبت شروع پروسه درمانته. گفتی عمه ات فوت کرده
_بله
_آیا هنوزم احساس گناه می کنی؟
_نه، آخه خیلی وقته اعتقادی به مذهب به اون معنا ندارم. الان فقط حس شرم یا خجالته
_خوب یه زمانی یه نفر یه توصیه خوب کرد. هر چند دیر بهش عمل شد ولی امیدوارم تو به موقع بهش عمل کنی و توصیه اینه:“مرده ها رو در گور بگذار و زنده ها رو از گور بیرون بیار”
_ببخشین متوجه نشدم. منظورت فوت زن عمومه؟
_خوب این بیشتر یه اصطلاحه، منظورم اینه زمان گذشته رو باید دفن کنی و زمان حال رو دریابی.
چند جلسه بعدی، صحبتهای هومر حول این بود که باید شهوت رو به عنوان یکی از نیازهای طبیعی انسان که در دوره جوانی بسیار قویه و مقاومت در مقابلش تقریبا غیر ممکنه بپذیرم. بپذیرم من هم یکی از نوع بشر هستم و اسیر همون هوسها و امیالی که دیگران درگیرش هستن و نباید از خودم توقع خاصی منجمله پاکدامنی یا بی عیب و نقص بودن داشته باشم.
_این یه مورد کاملا شایعه و تقریبا اکثر افراد، در دوران بلوغشون و به اوج رسیدن امیال بکن تو، این تمایلشون حداقل برای مدتی به سمت یکی از نزدیکانشون سوق پیدا می کنه. یکی خاله، یکی زن دایی و … و حتی کسانی هستن که به مادر خودشون حس دارن و حتی تا سالها اسیر این میل هستند. این فقط یه جور تمایل انسانیه و مختص شخص تو یا شایسته تنبیه نیست.
در مورد تجاوز هم جلساتی داشتیم. هر چه چتهامون بیشتر می شد، صحبت کردن در موردش برام راحت تر می شد. کم کم حس می کردم تجاوز، فقط یه اتفاق بد بوده که درش قربانی بودم و هیچ نقشی در اتفاق افتادنش نداشتم و این حس خوبی بهم می داد. مثل حس باز کردن گره کوری که بعد از مدتها بالاخره تونسته بودم بازش کنم. دیگه سنگینیش رو روی شونه هام حس نمی کردم. چیزی بود که ازش گذشته بودم.
.
.
.
بعد، نوبت موضوع بهاره بود.
_چرا فکر می کنی زندگی بهاره نابود شده و مقصر همه چیز تویی؟
_بهاره مجبور به ازدواج اجباری شد با کسی که حسی بهش نداره و مقصرش کیه جز من؟
_آخرین باری که با بهاره تماس داشتی کی بود؟
_آخرین بار شب خواستگاریش بود و بعد هم فهمیدم ازدواج کرده
_و بعدش
_بعدش؟ هیچی
_پس چطور میگی زندگی بهاره، بد و نابود شده اس؟
ازم خواست با بهاره قرار بزارم و ببینمش ولی من واقعا آمادگیش رو نداشتم. از من انکار بود و از هومر اصرار
_جعبه پادورا رو که یادته؟
_بله
_خوب جعبه پاندورای تو باز شده. با همه شرم و خجالتی که در خودت باهاش درگیری ولی بازم این جعبه رو با خودت حمل می کنی. مثل محکومی که باید بار گناهانش رو بخودش زنجیر کنه و همه جا حمل کنه. کاری که الان باید بکنی اینه که سنگینی این جعبه رو کم کنی. تا الان تونستی تا حدود زیادی موضوع زن عموت و تجاوز رو حل کنی و از سنگینی این جعبه کم کنی و امروز نوبت بهاره اس که از جعبه بیرون بیاری و برای همیشه بار سنگین گناه و شرمش رو از جعبه پاندورای خودت بیرون بزاری. می دونم برات سخته اما بزار در مورد این دنیا یه رازی رو بهت بگم. معجزه دقیقا در انجام کاریه که از انجامش طفره میری!
.
.
.
《سلام هومر عزیز
می دونم که تا پس فردا جلسه روانکاوی ندارم ولی باید بهت پیام می دادم. راستش حق با تو بود. واقعا عین یه معجزه بود و الان واقعا حالم خوبه! عین یه بچه، ذوق زدم که همه چیز رو برات تعریف کنم. اولش که بهش پیام دادم؛ شوکه شد و جوابی نداد. راستش خودمم امیدی نداشتم. اما در جواب خواهش ها و اصرارهام فقط یه جمله گفت:
_چی از جونم می خوای؟
_یه فرصت برای توضیح دادن، طلب بخشش
_دیگه کار از توضیح و بخشش گذشته. لطفا فقط مزاحمم نشو
_بهاره من تحت درمانم
امروز عصر توی پارک، باهام قرار گذاشت. وقتی دیدمش هزار تا حس، همزمان سراغم اومدن. دلتنگی، شرمندگی، خوشحالی و … چشمام خیس شده بود. سلام کردم و فقط نگاهم کرد. توی نگاهش دلتنگی بود، غصه بود، درد بود و کمی هم تعجب
_چقدر لاغر و رنگ پریده شدی؟
همه چیز رو براش توضیح دادم. از روز اول آشناییم با الهه تا امروز رو گفتم. گریه کرد. گریه کردم.هر دو سبک شدیم. بهم گفت خوشبخته یا حداقل از زندگیش راضیه و شوهرش رو دوس داره و الان یه پسر کوچولو به اسم پیمان داره! فکرش رو بکن! بهاره مامان شده .منو بخشید. اون لحظه واقعا احساس سبکی کردم. احساس آزادی و رها شدن. احساس کردم واقعا لایق اون همه درد و تحقیر و سیاهی نیستم》
.
.
.
《سلام سجاد جان
خیلی خیلی خوشحالم که این قدم رو برداشتی. تو یه مرحله دیگه به رهایی نزدیک شدی و جعبه پاندورای خودت رو سبک تر کردی. از همین الان، روزی رو می بینم که زنجیرهایی که باهاش این جعبه رو به خودت وصل کردی پاره میکنی و جعبه رو دور میندازی و کاملا آزاد میشی.
ضمنا هر موقع، مورد خاصی بود یا حس جدیدی داشتی می تونی پیام بزاری و لازم نیست منتظر جلسه باشی》
.
.
.
دو ماه بعدی جلساتمون حول محور الهه و بقول هومر، سنگین ترین وزنه گناهی که در جعبه پاندورا مونده بود، می گذشت.
_هنوزم بهش فکر می کنی؟
_تقریبا هر روز
_از سه ماه پیش، دیگه همدیگه رو ندیدین؟
_نه
_هنوزم چت می کنین؟
_گاهی، بیشتر پیام میزارم
_چی بهت میگه؟
_دلش برام تنگ شده. دوس داره حضوری همدیگه رو ببینیم
_تو هم دلت براش تنگ میشه
_نه راستش
_پس چرا هنوز باهاش پیام رد و بدل می کنی؟
_نمی دونم شاید می خوام این پیام بهش برسه که فراموشش نکردم و بخودم بگم از دست ندادمش
_از دست دادنش اذیتت میکنه؟
خوابی که در مورد افتادن از روی حلقه و در واقع افتادن از چشم الهه بود رو واسش تعریف کردم.
_می دونی با اینکه نمی خوام باهاش باشم و حتی جدیدا” یجوری بودن باهاش منو دچار استرس و حتی ترس می کنه. اما وقتی به از دست دادن کامل و همیشگیش فکر می کنم، حس تنها شدن و بی پناهی بهم دست می ده!
_بیشتر از همه چه موقع هایی فکرش میاد سراغت؟
_زمانهایی که فکرم درگیر شهوت و سکسه
_وقتی در حال سکس هستی چی؟ منظورم با زنته
_مشکل دقیقا همین جاست!
_موقع سکس، به الهه فکر می کنی؟
_بله
_احساس گناه یا خجالت بهت دست میده؟
_من عاشق فرشته هستم. توی زیبایی هیچی کم نداره. یه زمانی تمام افکار سکسیم حول محورش می چرخید. اما حالا که زنمه و باهام سکس می کنه من با یاد یکی دیگه ارضا می شم.
_حس می کنی بابتش باید تنبیه بشی؟
_با این مدل ارضا شدن از خودم بدم میاد. حق فرشته این نیست. میدونی هومر، گاهی با خودم میگم کاش هیچوقت باهاش ازدواج نمی کردم. یا کاش یه زن هرزه و خیانت کار بود تا شاید یکم از عذاب وجدانم کم می شد.
هومر، باز هم برام توضیح داد که این یه حالت بسیار شایعه و بسیاری از زن و مردها موقع سکس، فکرشون پیش شخص یا اشخاص دیگه یا سکسهای خاطره انگیزی که داشتن یا فانتزی های مختلفه، درگیر اشخاصی که تجربه سکس باهاشون رو داشتن یا نداشتن و فانتزیهایی که تا حالا تجربش کردن یا هیچوقت تجربش نکردن و اینجوری ارضای عمیق تری پیدا می کنن و این فقط راهیه برای لذت بیشتر
_اون توصیه قبلی رو فراموش نکن. اگه گاهی فکرت پیش الهه اس یا حتی فکرش شهوتت رو تند تر میکنه و باعث لذت بیشتر میشه. باید یادت باشه اون رابطه تمام شده اس. مرده اس و مرده هارو باید توی گور گذاشت. برعکس، رابطه ای که با فرشته داری زنده اس و زنده ها نباید توی گور باشن. می دونی الان یا می تونی بقیه عمرت رو به تنبیه و سرزنش کردن خودت بگذرونی و اینجوری زندگی خودت و فرشته رو بیشتر به تباهی بکشی یا می تونی بقیه زندگیت رو صرف خوشحال کردنش کنی. این سخت ترین قسمت درمانته و ییشترین بارش هم بر دوش خودته. تو به شناخت و آگاهی رسیدی، مشکلت رو فهمیدی، علتش رو فهمیدی، راه حلش رو هم فهمیدی و الان فقط خودت و تنها خودت هستی که می تونی از این سیاهی و منجلاب بیرون بیای و خودت کسی هستی که باید زنجیرهایی که تورو به جعبه پاندورات وصل کرده رو پاره کنی و از شرش خلاص بشی
_در مورد جعبه فکر می کنم حق با تو بود و مخصوصا وقتی بهاره رو دیدم خیلی احساس سبکی کردم و الان فقط بار گناه الهه توی جعبه من مونده ولی الهه با بقیه زخمهای زندگیم خیلی خیلی فرق میکنه.
_چه جور فرقی؟
_قبلا بهت گفتم الهه اول آشناییمون قصه تنبیه شدن پرومته رو واسم تعریف کرد
_خوب
_یه حسی بهم میگه حتی اگه روزی بتونم جعبه رو کاملا خالی کنم و زنجیرها رو پاره کنم بازم سرنوشتم شبیه پرومته خواهد بود و از همون زنجیرها، حلقه ای نامرئی به پام باقی می مونه که منو یاد الهه و دردهام بندازه و این تاوانیه که نمی تونم ازش فرار کنم.
.
.
.
《سلام هومر عزیز
اولا که شرمنده که پیامهات رو بی جواب گذاشتم و توی جلسه شرکت نکردم. راستش اصلا حالم خوب نبود. امروز الهه رو دیدم. شاید بپرسی چرا؟ دیشب با فرشته سکس داشتم و بازم وسط سکس یاد الهه افتادم. صبح که شد هم بهم زنگ زد. جواب ندادم. چند بار زنگ زد و بالاخره وقتی جواب دادم ازم خواست برم به دیدنش، گفت دلش تنگ شده. معلومه که نمی خواستم ببینمش و جوابم منفی بود. خواهش کرد و نه یکبار، فکرش رو بکن الهه با همه غرورش تقریبا برای اینکه به دیدنش برم بهم التماس می کرد. بازم جوابم منفی بود. گفت این یه جور خداحافظیه و می خواد از ایران بره. یه دفه استرس گرفتم. ترس از دست دادن همیشگیش، اضطرابم رو بالا برد و زانوهام رو سست کرد. وقتی به دیدنش رفتم؛ همون اغواگری های همیشگیش منتظرم بود. همون آرایش غلیظ، بوهای سکسی و مواد. لباسش همون لباس خونگی سفید با گلهای شقایق قرمز بود که شب اول پوشیده بود. ازم خواست مواد بزنم. جوابم نه بود. خودش زیاد مصرف کرده بود. بهم گیر داد
_دلت برام تنگ شده بود؟
_من زن دارم الهه
_خوب که چی مگه قبلا نداشتی؟ یا مگه من از بی شوهری با تو بودم؟
نزدیکم شد. می خواست با نفسش و با لمس شدن، تحریکم کنه ولی خودم رو کنار کشیدم. اون لحظه واقعا نمی خواستمش و تلاشهاش برای اغوا نه تنها منو تحریک نمی کرد که حتی هر چه بیشتر تلاش می کرد بیشتر ازش متنفر می شدم.
_الهه، گفته بودی قراره واسه همیشه بری و من فقط برای خداحافظی اومدم
_یعنی می خوای فراموشم کنی؟
_الهه حرف فراموش کردن نیست. ما توی یه رابطه اشتباه بودیم. بزار مثل دوتا آدم بالغ از هم جدا بشیم و هر کسی بره دنبال زندگی خودش
الهه ازم دور شد. روی مبل سه نفره وسط هال نشست.
_یه نگاه به این خونه بکن. هر گوشه اش یه خاطره از من و تو داره. مثلا همین مبل
_الهه…
_یعنی واقعا یادت نمیاد پاهای منو می پرستیدی؟
دامنش رو کشید بالا و ساق پاهاش، مث عاج فیل برق زدن و همزمان نبض شهوت رو در خودم حس کردم. آلتم سفت شده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود. پاش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا توله کوچولوی من
بی اختیار به سمتش رفتم. پاش رو گرفتم و بوسیدمش. همزمان با خودم ور می رفتم و ضربان قلبم تند شده بود. پیروزمندانه خندید. دامنش رو کامل بالا گرفت و خواست به سبک سکسهای قبلیمون برم زیر دامنش و براش بخورم. ولی نرفتم. عوضش فقط پاهاش رو یک به یک خوردم و اونقدر با خودم ور رفتم تا آبم اومد. حتما حدس می زنی که بعد از اومدن آبم چه حسی بهم دست داد. سیاهی ای رو حس کردم که کل وجودم رو گرفت. گریه می کردم و الهه، بی هیچ حسی فقط نگاهم می کرد. از سر بیچارگی نالیدم
_چرا این کار و باهام می کنی؟
سرش رو بهم نزدیک کرد و زمزمه کرد
_آخه تو مال منی و دوس ندارم هیچوقت اینو فراموش کنی!
الان که این پیام رو واست می نویسم ساعت دو نصف شبه و فرشته مثل یه بچه روی تخت، خوابیده و من بدجوری حالم بده. به فرشته نگاه می کنم و بیشتر و بیشتر از خودم بدم میاد. از الهه متنفرم. نمی خوام هیچوقت دیگه ببینمش. حق فرشته این نیست. حس می کنم توی وجودم یه جنگه، جنگی که الان به لحظه سرنوشت رسیده. جنگ میان نیمه روشنم که بسمت فرشته تمایل داره و نیمه تاریکم که منو به سمت الهه هل میده.
همونجوری که گفتی تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه خودم هستم و خودم. راستش دیگه نمی خوام جلسات رو ادامه بدم. اما باهات در تماس می مونم و از حال و روزم برات پیام می زارم. می خوام بجنگم و الان از همیشه بیشتر برای پیروز شدن مصمم هستم.》
.
.
.
《هومر عزیز سلام
پنج روز از آخرین پیامم گذشته، حالم همچنان خوبه و شاید بهتر از قبل! یه اتفاق بزرگ افتاده.
الهه رفته. بله واقعا از ایران رفته و برعکس چیزی که فکر می کردم؛ بعد از شنیدنش احساس راحتی عجیبی کردم. این خبر اصلی بود. اما بزار کاملتر برات بنویسم.
امروز شاهد، بهم پیام داد. گفت می خواد ببینتم. مخالفت کردم اما اصرار کرد. گفتم هر چیزی هست تلفنی بگو
_خواهرم از ایران رفته
_کی از ایران رفته؟
_الهه …خواهرم
باورم نم یشد. فکر می کردم شاهد هم یکی از معشوقه هاشه ولی برادرش بود.
توی یه کافی شاپ قرار گذاشتیم. بیشتر از یکساعت حرف زدیم و اطلاعاتی که بهم داد، مغزم رو منفجر کرد. مالک، شوهر الهه توی یه تصادف کشته شده. در واقع هشت ساله که مرده. مرگی که الهه با وجود چندین سال روان درمانی باورش نکرده. توی دنیای ذهنی الهه، مالک زنده اس اما دچار فراموشی شده و یه روزی بالاخره همه چیز یادش میاد و برمی گرده. بنظر دکترها، آلزایمری که پدرش داشته و حادثه ای که برای شوهرش پیش اومده، الهه رو به اینجا رسونده.
طبق گفته شاهد، الهه بعد از مرگ مالک، به کوک معتاد شده و در طول این سالها، با چندین مرد وارد رابطه های طولانی مدت شده. رابطه ای که در اون بدنبال سلطه پیدا کردن بر روح و روانشون بود. مردهایی که در ابتدای کار، مغرور و شاید واسش جذاب بودن اما بعد از مدتی به افرادی معتاد و بیچاره تبدیل می شدن که نمی تونستن فکر الهه رو از سرشون بیرون کنن و برای بودن با الهه التماسش رو می کردن و درست زمانی که به اوج بیچارگی و بی وجودی می رسیدن، الهه مثل یه تیکه آشغال دورشون مینداخت. شاید می خواسته بخودش ثابت کنه هیچکدوم اون مردها در حد و قواره مالک نیستن و همگی ضعیف و بیچاره هستن.
_تو تنها مردی بودی که در مقابلش مقاومت کردی و هییچوقت به اون حد فلاکتی که بقیه افتادن نیفتادی
بعد، شاهد از جیبش حلقه سیاه مرموزی که باعث کلی آشوب در دلم می شد رو بیرون آورد و روی میز سیاه کافی شاپ گذاشت و به سمتم هلش داد.
_اینو واسه تو گذاشته… البته اگه بخواهیش
یه لحظه دستم به سمتش دراز شد. اما خیلی زود دستم رو پس کشیدم. درست وسط میز بود. میزی که اونم سیاه بود. اما سیاه مات و حلقه وسطش با اکلیل های خاصی که داخلش بود برق می زد. یه لحظه بخودم لرزیدم. انگار چشم سیاه الهه بود که بهم زل زده بود. چشمم رو از میز گرفتم و شاهد رو دیدم که با اشتیاق نگاه میکنه. انگار منتظر بود ببینه بالاخره حلقه رو بر می دارم یا نه. شاید اینم یکی دیگه از شرط بندیهای احمقانه شاهد و الهه بود.
_این دقیقا چیه؟
_یه جور سرامیک خاصه، اما نه هر سرامیکی…از الماس محکم تره، تقریبا غیر قابل شکستنه و تا بالاترین درجه های حرارت رو تحمل می کنه. هیچ خط و خشی بهش نمی یوفته و از درخشندگیش کم نمیشه. یجورایی جاودانه و توی کل دنیا همین یه دونه اس
_چطور ممکنه فقط همین یکی باشه؟
_این رو مالک ،برای الهه ساخته بود. به عنوان نماد جاودانه و بی همتا بودن عشقش به الهه!
بعد بهم توضیح داد که مالک، طراح جواهرات بوده و خیلی از جواهر های الهه که اکثرا خاص و عجیب، غریب بودن رو خودش طراحی کرده بوده. در مورد اینکه چرا حلقه ای که نماد عشق مالک بوده رو واسه من گذاشته، نظر شاهد این بود که شاید بالاخره الهه، مرگ مالک رو پذیرفته و دلیلش من بودم و لابد از دید الهه من بهمین دلیل مستحق داشتنش هستم.
وقتی شاهد رفت، برای چند دقیقه ای من و حلقه تنها شدیم. حالت عجیبی بود. فقط یه حلقه بود. یه جسم مثل میز، صندلی، ساعت …اما در من هزار آشوب بود. میل به برداشتنش با اضطراب و حتی ترس همراه شده بود و بالاخره همونجا رهاش کردم و از کافی شاپ بیرون زدم.》
.
.
.
《هومر عزیزم سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم یا چجوری بابت قطع کردن یهویی همه راههای ارتباطیمون ازت عذرخواهی کنم. حتی نمی دونم هنوز اونور خط هستی یا حتی بعد این همه وقت من یا حداقل جزئیات کیسم رو یادت هست یا نه. اما تصمیم گرفتم بعد از چهار سال، بالاخره بهت پیام بدم. البته چند ماهی بود که دلم می خواست، اما هر بار بدلیلی یا بهتره بگم بهانه ای عقبش انداختم. ولی امروز وقتی سپیده، بالاخره این جرات رو به خودش داد که برای اولین بار، دستش رو از دیوار برداره و اولین قدم های زندگیش رو روی پاهای خودش و بدون کمک هیچ کسی برداره و من و فرشته رو غرق در لذت کنه با خودم گفتم دیگه وقتشه!
خوب بزار به چهارسال قبل و آخرین پیامم برگردم. همون پیامی که گفتم شاهد، حلقه الهه رو آورد و من روی میز کافی شام رهاش کردم. بعد از نوشتن اون پیام خوابیدم. نصف شب با احساس دلتنگی عجیبی از خواب بیدار شدم. درون خودم یه حس خالی بودن عجیب داشتم. یه چیزی مثل حفره ای عمیق که با هیچ چیزی پر نمیشه. حتی با بغل گرفتن فرشته هم اون چاله سیاه عجیب پر شدنی نبود. باورم نمیشد تا این حد برای الهه دلتنگ شده باشم. موجودی که تا اون حد، ازش بیزار بودم و حتی فکرش موجب اضطرابم میشد. تا صبح با خودم کلنجار رفتم. چندین بار در مورد اینکه صبح به کافی شاپ سر بزنم یا نه تصمیم گرفتم و دوباره تصمیمم عوض شد. صبح با این امید که اثری از حلقه در کافی شاپ نباشه به اونجا سر زدم. اما انگار صندوق دار، منتظرم بود و با ورودم و حتی قبل از باز شدن دهانم؛ حلقه روی پیشخوان بود.
_آقا… دیروز حلقه تون رو جا گذاشتین!
بی هیچ حرفی، حلقه رو از روی پیشخون توی مشتم جمع کردم و با سری خمیده مثل آدمی که کار شرم آوری رو در جمع انجام داده، بیرون اومدم. چپوندمش داخل جیبم و هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه دستم داخل جیبم می شد و لمسش می کردم. هر تماس، غوغایی دوباره در وجودم ایجاد می کرد. همزمان حسهای شرم، شهوت، سرزنش خودم و …تمام فکر و ذهنم رو پر می کرد. باید باهات تماس می گرفتم اما احساس شرمی که داشتم مانعم شد. چجوری می تونستم بعد از اون پیام آخری، بهت پیام بدم که چقدر آدم ضعیفی هستم و برای برداشتن حلقه برگشتم؟ چطور می تونستم بگم نمی تونم بی خیال داشتن حلقه بشم؟ حلقه ای که خودم می دونستم با بودنش نمی تونم از شر الهه خلاص بشم. پس دیگه بهت پیام ندادم و پیامهات رو هم نخونده گذاشتم.
با برگشتن حلقه، رابطه جنسیم با فرشته که کمی بهتر شده بود؛ دوباره زیر سایه خاطرات سکسهام با الهه رفت و احساس گناه، شرم و میل به تنبیه و تحقیر دوباره برگشت. اینجا بود که با خاطره آشنا شدم. خاطره، یه فاحشه بود. کسی که برای سکس پول می گیره. اما خاطره بشکل غیر منتظره ای زرنگ یا حرفه ای بود. یعنی تفاوت مردهارو می فهمید. تفاوت مردی که تنها انگیزه اش از سکس، خالی کردن شهوتشه با مردی که از رابطه، دنبال پر کردن حفره های خالی روحشه! خیلی خوب می دونست هر مردی چجوری ارضا میشه. البته در مورد من، خودم هم در این درک ،کمکش کردم یا بهتره بگم کاملا توجیهش کردم و رابطه ما این جوری شروع شد. هیچوقت با خاطره، سکس به اون معنای واقعیش نداشتم. دقیق تر بخوام بگم ازش می خواستم حلقه سیاه رو داخل انگشتش کنه. یه لباس سفید با گلهای شقایق قرمز، شبیه لباس الهه خریده بودم که خونه خاطره بود و واسه سکسهامون می پوشیدش. ازش می خواستم سر پا وایسه یا بشینه روی مبل و خودم جلوش زانو می زدم. و پاهاش رو می بوسیدم، می لیسدم و با کیرم ور می رفتم. هیچ وقت به بالا و صورتش رو نگاه نمی کردم. وقتی سر پا بود؛ مثل بنده ای بودم که در مقابل بتش سجده کرده. خاطره هم مثل یه ارباب واقعی می دونست چجوری با کمترین حرف زدن تحقیرم کنه. هیچوقت ازش نخواستم لخت بشه یا باهام سکس کنه یا حتی ساک بزنه تنها بعضی وقتها می خواستم در حالی که انگشتر داخل دستشه برام جلق بزنه. در واقع با مقاومتم در مقابل مواد، با سکس نکردن با خاطره و با این توجیه که هیچ حس عاطفی به خاطره ندارم؛ خودم رو دلداری می دادم که کارم خیلی هم خیانت حساب نمیشه یا حداقل تمام پلها ،خراب نشده و هنوز راه برگشتی برام مونده.
نزدیک دو سال به این منوال گذشت تا یه مسافرت دو نفره با فرشته رفتیم. چند سال از ازدواجمون می گذشت و این اولین بار بود که مسافرتمون دو نفره بود و از اعضای خانواده هامون کسی همراهمون نبود. توی ماشین، نشسته بودیم و تو دل جاده می رفتیم. نم نم بارون می زد. کنار جاده سرسبز بود و حال غریبی بهم دست داده بود. فرشته هم یه جور خاصی سر حال و پر انرژی بود. صورتش رو نگاه کردم. پر حرارت و با ذوق، یه چیزی رو تعریف می کرد و گونه هاش گل انداخته بودن. انگار اولین بار بود می دیدمش و وای چقدر زیبا بود. چشمهای آبی روشنش و پوست سفید صاف یکدستش و گونه های گل انداخته و موهایی که از شالش که از سرش افتاده بود، مثل آبشار پایین ریخته بودن. به لبهاش نگاه کردم که موقع حرف زدن انگار انرژی ازشون می بارید. بی اختیار انگشتهام دنبال انگشتهاش گشتن و چفت شدن توی هم و دستش رو بالا آوردم و بوسیدمش. فرشته یه لحظه متوقف شد و با تعجب نگام کرد
_چی شده؟
_هیچی ادامه بده
صورتم رو به جاده بود و چشمهام انگار گرم شده بودن. شاید حتی خیس هم شده بودن اما نه اونقدر که تابلو باشه. بعد از سالها دوباره عاشق شده بودم! عاشق فرشته ای که اولین عشق زندگیم بود. چقدر خوب بود که خودمون دوتا بودیم و کاش می شد از همونجا به یه دنیای دیگه پرت می شدیم. به دنیایی که فقط من باشم و فرشته و هیچ کس دیگه ای نباشه! دوباره نگاهش کردم لبهاش، گونه هاش و انرژی ای که ازش می بارید گرمم کرده بود. طاقت نیاوردم زدم کنار و صورتش رو بین دستهام گرفتم و لبام رفت روی لبهاش
_چی شده سجاد؟
_آخه یجوری دلم هوس لبات رو کرد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
گونه هاش قرمزتر و چشمهاش گشادتر شدن. صورتش اگه یه تابلو نقاشی بود توی اون لحظه تصاویر جاخوردن، شادی بی حد، عشق و حتی غرور رو می شد دید و این بار فرشته بود که لب گرفتن رو شروع کرد. بهم گفت دوس داره زودتر به هتل برسیم. دست گذاشتم روی رونش که توی شلوار جینش بدجوری خوش فرم و دلچسب بود.
_من که از خدامه!
اونشب یکی از دلچسب ترین سکسهای عمرم رو کردم. برای اولین بار بعد از ازدواجم، فقط من بودم و فرشته و در خلال سکسمون ذهنم از هر کسی و بخصوص الهه خالی بود. از ذره ذره زیبایی، انرژی، بدن بی نقص و حشری بودن فرشته لذت می بردم. وقتی اومدن آبم نزدیک شد خواستم بیرون بکشم. اما فرشته محکم بغلم کرد و با نگاهش و حرکت سر بهم فهموند که می خواد داخلش خالی کنم و چه لذتی بود اومدن آبم در اون لحظه!
بعد از سکسمون، آرامش عجیبی داشتم. روح و روانم انگار در آرامش خالص بود. رو کردم به فرشته
_نمی خوای خودتو بشوری؟ ممکنه حامله بشی
_بزار بشه!
_واقعا؟
_من که آمادگیشو دارم تو چی؟
بوسیدمش و گفتم البته! اون چند روز مسافرت، بهترین روزای بعد از عروسیمون بودن. عاشقانه نگاهش می کردم. هر لحظه دنبال فرصت یا بهونه بودم برای بغل کردنش، بوسیدنش و سکس! فرشته هم متوجه تغییرم شده بود و می پرسید: چی شده؟ انگار هوای اینجا یه چیزی توشه! یا می گفت باید بیشتر سفر دو نفره بریم!
خلاصه مسافرت، تمام شد و برگشتیم. دوباره سرگرم زندگی عادیمون شدیم. درگیر رفت و آمدهای خانوادگی، دخالت هاشون و مشغولیت های کاری و گرفتاری های روزمره و طبیعتا رابطه مون از داغی ای که در مسافرت پیدا کرده بود افتاد. با اینهمه در مقابل وسوسه ها، ایستاده بودم تا اینکه فرشته بهم خبر داد وقت عادتش گذشته و اتفاقی نیفتاده. اول اپلیکاتور و بعد آزمایش خون، نشون داد که فرشته حامله اس. علیرغم خوشحالی اولیه ولی یجور استرس خاص هم در وجودم بود. استرسی که روز سونو و وقتی برای اولین بار دخترمون رو دیدم به اوجش رسید. مثل ابرهای تیره ای که آسمون صاف و آبی رو پر می کنن؛ افکار تیره و سیاه هم آروم آروم، فکر و ذهنم رو پر کردن. یاد گذشته تباهم، الهه و تحقیرهاش افتادم و با خودم می گفتم آیا واقعا لیاقت پدر بودن رو دارم؟
در تمام این سالها، حلقه رو گوشه ای از کیف کارم قایم می کردم و هر وقت دچار استرس می شدم بین انگشتهام می گرفتمش و باهاش بازی می کردم و خیلی زود یه قرار با خاطره می گذاشتم. اینبار هم همین کار رو کردم. اما این دفعه بار پشیمونی و گناه، بیشتر از همیشه سنگین بود. اما برای مدتی من رو تخلیه کرد. در طول مدت حاملگی فرشته، دو بار دیگه هم خاطره رو دیدم.
به دنیا اومدن بچه خیلی نزدیک بود و من یه خواب دیدم. توی فرودگاه بودیم. قرار بود مسافرت بریم. من و فرشته و دخترم! اما دخترم یه بچه کوچیک نبود. حدودا “بیست ساله بود. قد بلند و زیبا با چشمهایی که درست عین مادرش آبی بودن. با همدیگه کنار کانتر بودیم برای گرفتن کارت پرواز و غیر از عشق، یجور حس افتخار یا غرور داشتم و دخترم با عشق، نگاهم می کرد. از خواب بیدار شدم. چشمهام خیس شده بود. دوباره اضطراب به جونم افتاد. آیا لیاقت داشتن همچین دختری رو دارم؟ حس گناه داشتم و توی همون تاریکی شب، کیف کارم رو پیدا کردم. دستم رو داخلش کردم. می دونستم حلقه کجاست. سر انگشتم رو بهش رسوندم. یه لحظه به خودم اومدم چیکار داشتم می کردم؟ من قرار بود پدری بشم که دخترش با عشق نگاهش کنه. مثل برق گرفته ها کیف رو پرت کردم. بدنم می لرزید و با صدای داد فرشته بخودم اومدم.
_سجاد کجایی؟
دردش شروع شده بود. بعد از چند ساعت انتظار داخل بیمارستان، مادر فرشته خودش رو بهم رسوند و دستم رو کشید. بیا بچه رو ببین. طبق توصیه مادر فرشته، یه پولی بعنوان شیرینی به خانمی که دخترم رو به اتاق نگهداری نوزادها می برد دادم و پارچه سبز رو کنار زد و برای اولین بار دیدمش! چشمهاش به نور عادت نداشتن و با کنار رفتن پارچه، محکم بستشون و من انگار اون لحظه مالک کل دنیا بودم.
همون لحظه، لازم بود برگردم خونه و چیزی بیارم. نشستم داخل ماشین و به سمت خونه حرکت کردم و تمام مدت، فکرم مشغول بود. مشغول دخترم، خوابی که دیده بودم و زندگیم که از یه مرحله عبور کرده و وارد مرحله بعدی شده بود. آهنگ SUNRISE,SUNSET رو در تمام مدت رفتنم به خونه و برگشتن به بیمارستان پلی کرده بودم و همینطور که توی افکارم غوطه ور بودم اشک می ریختم. اونجا بود که با خودم عهد کردم از این به بعد هیچوقت کاری نکنم که مایه شرمساری دخترم بشه. دختری که اسمش رو سپیده گذاشتیم.
چند روز بعد فرشته مشغول شیر دادن به سپیده بود. انگشتم رو سمت دستش بردم. یه دفعه انگشتهای ظریف و کوچولوش، دور انگشتم حلقه شدن. دستم رو یه حرکت کوچولو دادم اما همچنان محکم انگشتم رو گرفته بود. مثل پیچکی که به تنه درختی بپیچه! اون لحظه یاد حرف پدرم افتادم. وقتی خیلی جوون بودم، از خونه گریزون و بشدت رفیق باز بودم. پدرم همیشه می گفت:
_پسر! همیشه یادت باشه رفیق هات میان و میرن و تنها کسایی که تا ابد مثل کوه پشتت هستن و هیچوقت پشتت رو خالی نمی کنن خونوادت هستن
به انگشتای نازک سپیده نگاه کردم و یاد خوابم افتادم. بله این انگشت های ظریف و نازک قراره یه روزی قوی ترین تکیه گاه من بشن. دستش رو بوسیدم. چشمهاش رو نگاه کردم که مثل مادرش رنگی و روشن بودن. از خودم که بیرون اومدم، متوجه فرشته شدم که تمام مدت با عشق و علاقه نگاهم می کرده. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم
_عاشقتم
خواستم بلندشم ولی فرشته سرم رو گرفت ولبام رو بوسید
_منم عاشقتم
از جام بلند شدم. رفتم داخل اتاق و کیفم رو برداشتم. دیگه هیچ شکی باقی نمونده بود. حلقه رو بیرون کشیدم و رفتم سرویس بهداشتی و خودم رو واسه همیشه از شرش خلاص کردم.
امروز، یکسال از اون روز گذشته و به اصطلاح یکساله که پاکم! یادته توی همون دوره درمانم یه روز ازت پرسیدم توی همه این تمثیلها بالاخره الهه، زئوسه که باید من پرومته رو عذاب بده یا پاندوراس که در جعبه بدبختی های من رو باز کرده و نقش تو چیه آیا تو پرومته ای هستی که آتش آگاهی رو به من انسان میدی؟ و تو گفتی اسطوره ها و تمثیلها صورت های ساده شده ما انسانها برای فهم بهتر دنیا و خودمون هستن و در واقع هر کدوم از ما انسانها در وجود خودمون ترکیبی از زئوس، آفرودیته،پرومته و پاندورا هستیم؟ فکر می کنم در وجود من هم ترکیبی از الهه و فرشته وجود داشته. الهه و فرشته ای که در وجود من سه سال جنگیدن تا بالاخره در اون روز، بخش فرشته وجودم که نماد روشنی بود؛ پیروز شد. نمی تونم بگم بخش الهه و تاریک وجودم بکلی از بین رفته. راستش هنوزم گاهی بهش فکر می کنم. اما مبارزه ادامه داره و من همچنان می جنگم. ولی اینبار تنها نیستم. سپیده و فرشته در کنارم هستن.
و در آخر خیالت راحت باشه. الان دیگه مرده ها در گور هستن و زنده ها بیرونن》
.
.
.
پایان

نوشته: ساسان سوسنی

بازدید 12,061

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

28 پاسخ به “مرده ها و زنده ها (۴ و پایانی)”

  1. یه انقلابی تو بکن تو به وجود اومدهجدیدا بعضی از داستانا عجیب قشنگ و دلچسب شدندمت گرم

  2. خودتم نمیدونی چه کس و شعری سرهم کردی اینجا باید داستان سکس واقعی یا دروغی بنویسی مثل اینکه سریال افعی تهران خیلی روت تأثیر گذاشته… مورد بعد اینکه نویسندگی با کون دادن ترکیب نمیشه نتیجشم همین کس و شعری که نوشتی پس برو کونتو بده

  3. عالی بود ، دمت گرم، بالاخره بعد از رفتن شیوا یه داستان درست حسابی خوندم، خسته نباشی

  4. دمت گرم خیلی خوب بود واقعان ادم غرق در داستان میشه ازه همه بهتر مرتب میذاری ممنون

  5. بعد از مدت ها یه داستان خوب خوندم دمت گرم خسته نباشیامیدوارم کارت ادامه داشته باشه

  6. سلام این بخش قسمت تکمیلی بود فقط وشاید به مزاج کسانی که به دنبال تحریک هستن خوش نیاد.امابه عنوان به مقصدرسوندن تمام اتفاقات توضیح کامل ومفصلی بود.موفق باشید

  7. ساسی جون دمت گرم! یعنی خار علم روانکاوی رو جلوی چشم فروید آوردی ها! فروید باید بره جلو بوق بزنه! جوری سجادو روانکاوی کردی که فهمید همه این کص کلک بازی هاش ریشه در کون دادنش تو دوره بچگی اش داره!

  8. اون کسی که میخواد یه جق بزنه و بره به کارش برسه ، این داستانا به دردش نمیخوره .اما اگه میخوای یه کم به فکر فرو بری و از تفکرت یه چیزی در بیاد باید داستان خوب بخونی .این داستان جای بحث داردممنونم ازت ساسان عزیز

  9. Rutty جان شما بلدی ؟؟ بیا بهترشو بنویس. یا برو به کارای مامان برس اگه بلد نیستی ، همون جور که ساسان جون گفت

  10. درود بر شما نویسنده محترم . داستانتون خوب بود . باهاش حال کردم و لذت بردم بویژه اینکه خیلی در انتظارمون نذاشتی و تقریباً بموقع همه قسمتاش بارگذاری شد . فقط یک نکته که انتظار میره تو داستانهای بعدیتون بهش دقت کنین و یا بهتر بگم یک پیشنهاد دوستانه و اونم اینکه الآن یافتن املاء درست لغات بسیار ساده است و خیلی حیفه که دوستانی که قلم به این شیوایی دارند در متن شون غلط املایی باشه که البته در مورد شما بسیار کم بود ( با توجه به طولانی بودن متن ) .” قد ” = اندازه قامت ،” غُد ” = خودبین، خوخواه، خودرای

  11. دستخوش خیلی عالی بود اصلا انتظار همچین داستان قوی تو این سایت نداشتم .واقعا حرفه ایی هستی .ممنون

  12. چه خبر شده اینجا؟چرا اینقدر تغییر کرده؟واقعا افتخار میکنم وقتم رو بابت همچین داستانی سپری کردم و از لحظه به لحظه ش لذت بردم

  13. ساسان جان میتونم بگم بهترین داستانی بود ک دراین چندماه اخیر خوندمبسیار جذاب بودعالی بودقلمت ماناادامه بده

  14. والا واسه منی که سالی یه بار میام بکن تو و فقط داستان‌های پربازدید رو میخونم قشنگ بود هیییییی ولی کاش سکسی اینطوری ننویسی آخه لامصب الان من چطوری جقم رو بزنم

  15. داستانت خوب و قوی بود ولی حیف که زیاد سکسی نبود مخصوصا آخراش که کلا فاز دیگه ای بود و از سکس خبری نبود مثل فیلم های سانسور شده!

  16. عالی بود دسخوشتوجه نکن به کامنتای منفی کصکشای جقی ، بعضی وقتا هم خوبه آدم از کیرش دست بکشه خون به مغزش برسهمن هیچ وقت اینجور داستارو تو بکن تو ازشون استقبال نمیکردم و میگفتم اینجا مخصوص شهوته نه چیز دیگه ولی این داستان تو دقیقا بیانگری اون بخش از شهوته که راحت میتونه بقییه ابعاد زندگی آدمو فلج کنه چرا که شهوت بزرگترین عامل و انگیزه در انسان سالمه

  17. بسیار عالیدرود بر شما و خسته نباشینوشتن بسیار سخته و شما به بهترین شکل این کار رو انجام دادی. اروتیک های فوت فتیش در داستان شما بسیار عالی و کم نظیر بود.آموختم از داستان شمابه دنبال این داستان ها هستم از تابو تا عاشقی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید