جلوی بهشت زهرا اتوبوس ایستاد و مامورین خیلی خونسرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده جسمِ بی جانِ امیر رو که تمام مدت کف اتوبوس دراز بود و صورتش با لباس یکی از بچه ها پوشانده شده بود پایین بردن و به سردخونه تحویل دادن! وای به حال دلِ مادرش وقتی که بدنِ پرپر شده ی پسرش رو تحویل میگرفت! ضربه هایی که سرهنگ” کمیجانی” با پوتین بر سر و صورت و دنده های شکسته ی امیر میزد لحظه ای از مقابل چشم هام دور نمیشد.خدایا چیکار میکنی اون بالا؟! هستی و می بینی این همه ظلم رو ؟!..
حدود یک ساعت, تحویلِ جسد طول کشید و بعد با قلبی آکنده از اندوه به سمت اوین حرکت کردیم.وقتی رسیدیم مسئولین اوین ما رو که اونطور زخمی و عفونی و بیرمق بودیم پذیرش نکردن به همین خاطر با اون حالِ وخیم دوباره زیر آفتاب سوزان پشت درهای بسته موندیم.محسن روح الامینی درحالیکه از پشتش چرک و خون بیرون میاومد، بیجان پشت درهای اوین دراز کشیده بود و ما که مرگ امیر رو با چشم های خودمون دیده بودیم از ترس از دست دادنِ یکی دیگه از دوستانمون شروع کردیم به التماس تا حداقل در رو براش باز کنن یا به درمونگاه منتقلش کنن ولی هیچکس فریادهای پردرد مون رو نشنید! یعنی می شنیدن اما به اندازه سر سوزنی به جان دادن یک جوان اهمیت نمی دادن! درمانده و ناامید از همه جا؛ من و چندتا از بچه ها زیر اون گرمای سوزان پیرهنامونو درآوردیم و سایه بونی برای تنِ عفونت کرده محسن درست کردیم تا گرما اذیتش نکنه,درنهایت بعد از گذشت چیزی حدود دوساعت درب اوین بروی ما باز شد و محسن که دیگه نفس کشیدنش به خِرخِر ترسناکی تبدیل شده بود به درمونگاه منتقل شد! می دونستم که دیر شده! لرزش بدن و دهنِ کف آلود و نفسهاش که سخت بالا می اومد؛ بهم می فهموند که امیدی به موندنش نیست…!!!
پرسنل اوین همگی بخاطر بوی تعفن و چرکهای زخمهای عفونی مون ماسک زده بودن و ناباورانه می پرسیدن “چه بلایی سر شما آوردن که اینجوری شدید؟! “…و ما فقط سکوت کرده بودیم.یک دنیا حرف داشتیم ولی بُهت و بغض و درد اجازه دهن باز کردن نمی داد.
بعد از استحمام و زدن داروی ضد شپش و تعویض لباسها مارو به سلول چهار در قرنطینه یک منتقل کردن.اوین برای ما دربرابر کهریزک بهشت بود,اینجا حداقل آب برای نوشیدن و جا برای دراز کشیدن وجود داشت.چیزی از ورودمون به داخلِ سلول نگذشته بود که حال محمد کامرانی به یکباره بد شد! مرتب سرش گیج میرفت و با سر به لبههای تخت برخورد میکرد، انگار داشت جونش رو بالا می آورد.همه وحشت کرده بودیم.یکی دوتا از دوستان سراسیمه به سمتش هجوم بردن برای کمک، منم از جام بلند شدم و به سمت درب سلول راه افتادم تا نگهبان رو صدا بزنم همین لحظه در توسط سربازی وا شد و اسمم با صدای بلندی خونده شد ” میلاد مهامی؟!”
بی حرکت سرجام ایستادم و خیره به سرباز با دست به محمد اشاره کردم: حالش بد شده!! برسونیدش درمونگاه!!
نگاهش رو دوخت به پشت سرم.حرفی نزد فقط ابروهاش کشیده شد توی هم؛ بعد با مکث دوباره به من نگاه کرد و سرد پرسید: میلاد مهامی کیه؟!
کوتاه جواب دادم: منم…
جلو اومد و بی توجه به حالِ وخیمِ محمد بازوم رو گرفت و منو به همراه خودش از سلول بیرون کشید! ازش خواستم یه مامور بفرسته سراغِ محمد؛ با تشر گفت خفه شو! به هیچ کدوم از سوالام هم جوابی نداد تا اینکه رسیدیم پشت در اتاقِ رئیس زندان و بمحض داخل شدن و دیدنِ” سعید مرتضوی ” بین چند درجه دار، فورا دلیل اونجا بودنم رو فهمیدم! فیلمی که از فرار من و مرگ سهراب توی اینترنت و فضای مجازی پخش شده بود و به قول خودشون وجه ی نظام رو بخطر انداخته بود.وجه ای داشت اصلا؟! مسلمه که نداشت ولی من برای نجات برادرم مجبور بودم بگم اون فیلم یک سناریو بیشتر نبوده!!!
سعید مرتضوی نشسته پشت میز؛ همونطور که یک نگاه کلی از سرتا به پام می انداخت خونسرد پرسید: این زخمها چیه که روی بدنته؟!
زیاد نمیشناختمش ولی حرفهای ” رامین پوراندرجانی” پزشک کهریزک که گفته بود حکم هرگونه شکنجه از جانب سعید مرتضوی صادر شده؛ در ذهنم رژه میرفت.با تاخییر جواب دادم: تو کهریزک شکنجه شدم!..”…یک تای ابروی مرتضوی انگار که حرف مسخره ای شنیده باشه با تعجب بالا پرید: از کجا معلوم که توی کهریزک شکنجه شدی؟!
ناباور گفتم: این همه شاهد هست…حتی امیر جوادی فر هم بر اثر شکنجه ها تو راه اوین فوت شده…
سعید مرتضوی درجواب اخم غلیظی کرد و با لحنی تند توپید: مرگ جوادی فر بر اثر شکنجه نبوده؛ مننژیت داشته سرماخورده و دووم نیاورده… نباید جایی بگی که در کهریزک شکنجه شدی، باید بگی بیرون از کهریزک این اتفاق برات افتاده,وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه !!!
رذالت تا کجا؟! وقاحت تا کی؟! سکوت کردم و هیج حرفی نزدم. مرتضوی ادامه داد:می فرستمت بهداری زندان برای درمان؛ حواست باشه که درمورد شکنجه هیچ حرفی نزنی…از اونجا میبرنت برای بازجویی …”…یک برگه از روی میز برداشت و به طرفم گرفت: اینارو حفظ کن که اونجا جلوی بازجوها بگی!!!
نخونده می دونستم چی توی اون برگه نوشته! رابطه من و سهراب و سایر اعضای ستاد موسوی, با خارج از کشور و سازمانهای جاسوسی…ما فریب خورده دشمنان نظام هستیم…ما به ملت و کشور خیانت کردیم…ما بایک مشت گره کرده و شعار سردادن,به بدنه ی نظام ضربه وارد کردیم!
برگه رو نگرفتم.خیره شدم به چشمهای باریک شده مرتضوی و گفتم: برادر کوچکترمو به جرم پاره کردن و آتیش زدن عکس خامنه ای گرفتن و تهدید کردن که اگه…
جمله کامل از دهنم خارج نشده بود که با اصابت جسمی سنگین به پشت سرم ؛ تمام تنم پُر درد شد پاهام سست شد و گیج و منگ بی اراده روی زانوهام پخش زمین شدم” اولا امام خامنه ای؛ …دوما اسمشو توی دهن نجست نیار تخم سگ” بی حس و حال دوزانو روی زمین نشسته بودم که بازوم توسط سربازی کشیده شد” بلند شو ببینم” درحالیکه یه دستم پسِ سرم بود به زحمت روی پاهام ایستادم.مرتضوی خونسردانه گفت: برادرت حالش خوبه؛ به زودی میفرستنش خونه! اما به شرطی که تو به تمام کارهای کرده و نکرده ت اعتراف کنی ! اعلام برائت کنی از موسوی و حامیانش؛ تعهد هم بدی که دیگه توی هیچ تجمع اعتراضی شرکت نمیکنی…
نمی تونستم مخالفت کنم! برام مثل روز روشن بود که با این اعتراف,حکمِ مرگِ خودم و وجدان و شخصیت و غرورم رو با دستام صادر میکنم,ولی چاره ای نداشتم.بخاطر برادرم مجبور بودم…با چشم دیده بودم که مامورینِ حکومت به اصطلاح اسلامی چقدر بی رحم و از انسانیت به دورند! یک قطره آب به امیرِ درحال احتضار ندادن…به فریاد محسنی که داشت جون میداد نرسیدن…محمد کامرانی پسربچه ای که درانتظار کارت ورود به جلسه کنکورش بود اون پایین داشت مثل ماهی بیرون افتاده از آب تقلا میکرد ولی هیچکس اهمیت نمیداد…با برادر من که عکس امامشون رو پاره کرده بود چه میکردن؟! کاش به جای سهراب من تیر خورده و مرده بودم و شاهد این همه ظلم و درد و خفقان نبودم.هیچ حرفی نزدم و من رو در سکوتی سنگین و تلخ برای مداوا به بهداری زندان فرستادن که البته هیچ مداوایی هم صورت نگرفت، فقط روی زخمهام بتادین زدن و پانسمان کردن!
حالا بعد از اون روزهای سرد و سیاه کهریزک، بعد از اون نالههای شبانه، بعد از اون دردهای تمام نشدنی،بعد از اینکه فهمیدیم به جز امیر جوادی فر…“محسن روح الامینی ,محمد کامرانی,رامین قهرمانی و احمد نجاتی کارگر” جزو درگذشتگان اون جهنم بودن,سرنوشت ما تحقیر و کتک بود و بازجوییهای هر روزه اوین و سوالهای تکراری، کی هستیم و از کجا اومدیم؟! و من هر بار دلم میخواست داد بزنم که انگار هیچوقت نبوده ام و از آخر دنیا اومدهام، از جایی که روز به روزش جهنم تازهای بود.دلم میخواست داد بزنم و بگم من از کهریزک اومده ام و فقط در انتظار فردایی هستم که در پسِ طلوعش هیچ دیواری نیست، سیاهی ای نیست، زندانی نیست…درد و شکنجه ای نیست… کهریزک نیست!..و چقدر دنیا بی بند و زندان,بی خشونت, بی نفرت…با آزادی…زیباتر میشد!!
…
دربِ دولنگه ی آهنی باصدای قیژ بلندی ازهم باز شد.نفس عمیقی کشیدم بیرون رفتم و بمحض خروج، دیدمش! با چند قدم فاصله منتظرِ من ایستاده بود.چقدر شکسته شده مگه چقدر گذشته بود؟! یادم نمی اومد.زمان رو گم کرده بودم.مات و مبهوت خیره به من ﮔﺎم اول رو لرزون ﺑﺮداشت ﺑﺮاي اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻢ ﺑﯿﺎد.چرا انقدر حیرت زده اس؟! حتما داشت به این فکر میکرد” پسرِ منه به این حال و روز افتاده؟!” ﻗﺪم ﻫﺎي ﺑﻠﻨﺪ اما سستم رو ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﺑﺮداشتم؛ اون بود ﮐﻪ دﺳﺘﻬﺎﺷﻮ ﺑﺮاي ﺑﻪ آﻏﻮش ﮐﺸﯿﺪﻧﻢ ﺑﺎز کرد! ﺑﻐﻠﺶ کردم و ﺳﺮم نشست روي ﻗﻔﺴﻪ ي ﺳﯿﻨﻪ اش؛ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی اون بود که ﺷﺮوع کرد ﺑﻪ ﻟﺮزﯾﺪن. پدرم بود.چه خوبه که هست.چه خوبه که شونه های پهنش از این به بعد مرهمی میشه برای زخم های جسم و روحم! ﺑﻐﺾِ دﻟﺘﻨﮕﯽ و اﻓﺴﻮس ﭼﻨﮓِ ﮔﻠﻮم شده بود اﻣﺎ ﺳﺨﺖ ﻣﻘﺎوﻣﺖ کردم برای شکستنش و ﭼﻪ ﺧﻮب تونستم ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺸﻢ.
دستهاش ﺑﺎﻻ اومد، ﺳﺮم رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖِ ﺧﻮدش ﺧﻢ کرد, ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﻢ رو بوسید و زﯾﺮ ﻟﺐ ﺧﺪا رو ﺷﮑﺮ گفت.بغضم نمی رفت تنها تونستم یک کلمه بگم: میعاد؟!..”…فورا جواب شنیدم: خونه اس…
…
بمحض پیچیدن ماشین توی کوچه؛ چشمم افتاد به خونه ی رفیقم سهراب و حجله ی سبزرنگی که تکیه به دیوارِ مجاورِ درِ خونه شون نصب شده بود.دﻟﻢ با دیدن اون بنای سبزرنگ اوﻧﻘﺪري ﻓﺸﺮده ﺷﺪ ﮐﻪ ﺣﺲ کردم ﯾﻪ وزﻧﻪ ي ﺳﻨﮕﯿﻦ روي ﻗﻔﺴﻪ ي ﺳﯿﻨﻪ ام گذاشته شده و اﺟﺎزه ي درﺳﺖ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﺑﻬﻢ ﻧﻤﯽ ده.ﺑﻐﺾ ﺑﺪي ﮔﻠﻮﻣﻮ ﻓﺸﺎر ﻣﯽ داد. ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎي ﺟﻮن دادنش ﺑﺮاي هزارمین ﺑﺎر ﺟﻠﻮي ﭼﺸﻤﺎم ﺷﮑﻞ گرفت.ﭼﻪ روزﻫﺎﯾﯽ رو ﺗﻮي اﯾﻦ کوچه باهمدیگه گذروندیم! ﭼﻪ روزﻫﺎﯾﯽ رو ﺑﺎ ﻫﻢ دﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻘﻪ ﺷﺪﯾﻢ و ﻫﻤﻮ ﮐﺘﮏ زدﯾﻢ! ﭼﻪ روزﻫﺎﯾﯽ رو ﺑﺎ ﻫﻢ درس ﺧﻮﻧﺪﯾﻢ! ﭼﻪ روزﻫﺎﯾﯽ رو ﺑﺎ ﻫﻢ ﺷﯿﻄﻨﺖ و ﺧﺮاب ﮐﺎري و بازی کردیم! اﻧﮕﺎر ﻫﻤﯿﻦ دﯾﺮوز ﺑﻮد.ﺳَﺮِ ﭘُﺮ ﺷَﺮ و ﺷﻮرﻣﻮن ﮔﺮم ﭼﻪ دﻟﺨﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ اﻣﺮوز از ﻫﯿﭻ ﮐﺪوﻣﺸﻮن ﺧﺒﺮي ﻧﯿﺴﺖ!ﯾﮑﯽ زﻧﺪه ي ﺑﯽ روح، ﻓﺮﺳﻮده ي ﻓﺮﺳﻮده! ﯾﮑﯽ ﻣﺮده ي ﺑﯽ روح، ﺧﻮاﺑﯿﺪه ﺗﻮي ﯾﻪ ﻗﺒﺮ، ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ زﯾﺮ آﺳﻤﻮن اﯾﻦ شهر!
پدرم متوجه نگاهم شد و فورا گفت: آدرسشو میدم بهت، برو یه سر بهش بزن!
آدرس قبرِ سهراب؟! با چه رویی می رفتم؟ چی بهش می گفتم؟! که تسلیم شدم؟ اعتراف کردم جاسوس بودی؟ گذاشتم اون ﭼﯿﺰي ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﯾﺎد دادي ﮐﻒ ﻫﻤﻮن ﺧﯿﺎﺑﻮن ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺖ ﻗﺎﻃﯽ و ﻣﺤﻮ ﺑﺸﻪ؟! گذاشتم ﻣﺮدﻧﺖ ﺑﯽ رﻧﮓ ﺑﺸﻪ؟! گذاشتم ﺑﻪ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﺑﺮي سهراب؟! ازم راﺿﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟! منو می بخشی اصلا؟! نه؛ نمی تونستم برم! من حتی شرم می کردم به عکس اعلامیه ش نگاه کنم! من حتی اجازه نداشتم به ﺳﻮگ ﺻﻤﯿﻤﯿﺘﺮﯾﻦ رﻓﯿﻘﻢ ﺑﺸﯿﻨﻢ.من خائن بودم!
پیاده شدم و با سری پایین بدون نگاه کردن به تک پارچه ی سیاه نصب شده روی دیوار کوچه؛ پشت سر پدرم وارد حیاط خونه شدم! چندروز از این محیطِ امن دور بودم؟! عطر خونه رو عمیق بو کشیدم تا سنگینیِ زندان و شکنجه یه خرده از وجودم کم بشه،از پله ها بالا نرفته بودم که مادرم بیرون اومدن و به محض دیدن من سرجا میخکوب شد! نه اون تکون می خورد، نه من! نه من حرفی می زدم, نه اون! بهت و ناباوری تنها چیزیه که تو چشمای خیسش دودو می زنه! از چی انقدر متعجبه? از این همه تغییر متعجبه یا از اینکه پسر ۲۵ ساله ای تو اوج جوونی اونقدر پیر به نظر می رسه؟
من همیشه بزرگتر از سنم بودم! همیشه بزرگتر از سنم فهمیدم و همیشه بزرگتر از تاریخ شناسنامه ام رفتار کردم و این واقعاً بد بوده! وقتی زیاد بفهمی، وقتی زیادی بفهمی دنیای کوچیک اطرافت راضیت نمی کنه و سعی می کنی بپری! بپری اون بالاها و ببینی جاهای دیگه چه خبره بدون اینکه لحظه ای به این فکر کنی که ته این پریدن شاید یه سقوط جانانه باشه !مادرم حق داشتن تعجب کنه؛ این من نبودم!
آغوش پرمهر مادر و دلسوز خواهرم تا حدودی ذهنم رو از سهراب دور کرده بود.هرچند که هق هق گریه شون قلبم رو به درد می آورد.وارد ساختمون که شدم چشم گردوندم بدنبال میعاد.نبود.حدس زدم توی اتاقش باشه…برگشتم سمت پدرم و پرسیدم: میعاد توی اتاقشه؟!
جوابی نبود جز سکوت محض!منتظر به دهان پدرم چشم دوخته بودم.از جواب خبری نبود.سوالم رو تکرار کردم: میعاد توی اتاقشه دیگه؟!
فکِ چفت شده ی پدر و سرِ مادرم که پایین افتاد؛ ذهنم رو برد سمت یک اتفاق شوم! آب دهنمو به زور فرو دادم لبی تر کردم و با ترس پرسیدم: چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!..”…تکون دادن سر پدرم به دو طرف به معنی”آره”همزمان شد با ترکیدن بغض مادرم! برگشتم عقب و بهت زده خیره ش شدم.سرشو فرو کرده بود تو پر شالش و گریه میکرد.فهمیدن موضوع برای من خیلی سخت نبود اما باورش وحشتناک بود. ﺗﻮ اوﻟﯿﻦ ﻗﺪم ﭼﺸﻤﺎم ﻣﯿﺦ در بسته اﺗﺎقِ میعاد شد و ثانیه ای بعد ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺗﺎق ﭘﺮواز کردم ﺗﺎ ﺗﺮدﯾﺪ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﻣﺎﻧﻌﻢ ﺑﺸﻪ! قلبم طوری میزد که هرآن ممکن بود از قفسه سینه ام بیرون بزنه! ﺗﻮ ﺻﺪم ﺛﺎﻧﯿﻪ و ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ کسی ﺑﺘﻮﻧﻪ ﻣﺎﻧﻌﻢ ﺑﺸﻪ به در رسیدم و بی معطلی دستگیره رو چرخوندم! اﺳﺘﺮﺳﻢ اوﻧﻘﺪر زﯾﺎد ﺑﻮد ﮐﻪ ﺳﺴﺘﯽ رو ﺗﻮي ﭘﺎﻫﺎم ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮدم.بی توجه به میلا میلاد گفتن های پدرم داخل رفتم و خیره به صحنه روبرو, به آنی مغزم خاموش شد.
پسر ﻧﺤﯿﻔﯽ ﮐﻪ روي ﺗﺨﺖ دراز کشیده ﺑﻮد, ﻫﯿﭻ ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﺑﺎ برادرم ﻧﺪاﺷﺖ! اﯾﻦ ﭼﻬﺮه ي از ﺷﮑﻞ اﻓﺘﺎده، اﯾﻦ ﻫﯿﮑﻞ ﭘﻮﺳﺖ و اﺳﺘﺨﻮن و اﯾﻦ ﭼﺸﻤﺎي ﺑﯽ ﻧﻮر؛ متعلق به میعاد اون بچه ی پر شر و شیطون و همیشه خندون نبود.اﯾﻦ پسرو ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ! ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺒﻮد! ﻫﯿﭻ ﮐﺴﻢ ﻧﺒﻮد!چیکار کرده بودن باهاش؟!
پدرم بود که باصدایی شکسته و گرفته از بغض توضیح داد ” هیچ خبری از شما دوتا نداشتیم تا اینکه بعد از دوهفته سرگردونی توی کلانتریها و دادگاهها، یه تیکه گوشت کبود و مریض بهم تحویل دادن و گفتن این پسرت! تهدیدم کرده بودن هیچ کجا حرفی از زندانی شدنش نزنم وگرنه تورو سربه نیست میکردن حتی جسدت هم تحویل نمی دادن.میعاد روز اول، تب داشت و هذیون می گفت.هنوز نمی دونستم چه مصیبتی برسرم نازل شده! با دیدن خون فراوان در ادرار و مدفوعش، از ترس اطلاعاتی ها بردیمش یه درمونگاه حاشیه شهر…دکتر درمونگاه چند آزمایش نوشت و معاینه های دقیق تری کرد بعد بهم گفت توسط یک یا چند نفر، به زور مورد تجاوز جنسی قرار گرفته!!! وقتی شنیدم دنیا دور سرم چرخید و همونجا از حال رفتم…«پارگی شدید مقعد» بعد از بارها تجاوز و خونریزی، مقعد و روده هاش رو دچار عفونت شدیدی کرده بود.دکتر می خواست مقامات قانونی و کلانتری رو در جریان یک جرم,احتمالا زورگیری و تجاوز به عنف قرار بده که اجازه ندادم و ماجرای تظاهرات و زندانی بودنشو گفتم.دکتر شوکه شده بود رنگش مثل گچ سفید شده بود و فهمیده بود همین مأمورای قانون، این بلا رو سر میعاد آوردن!
تمام مدتی که پدرم داشت توضیح میداد ﺣﺲ ﮐﺮدم روح از ﺑﻨﺪ ﺑﻨﺪ وجودم ﺟﺪا ﺷﺪه!خیس عرق بودم اما سردم بود و لرز کرده بودم.نمی تونستم درست نفس بکشم.سعی کردم هوا رو ببلعم! سعی کردم اکسیژن رو به ریه هام بکشم! اما نبود! هیچ هوایی نبود! تو هوایی، تو زمینی که اینهمه ظلم و ستم میشد هیچ اکسیژنی نبود!نفس بریده، گر گرفته، با اعصابی تحلیل رفته راه افتادم سمت اتاقم! تمام وجودم فقط یه چیز می خواست. تنهایی و تنهایی و تنهایی…
نمی دونم چقدر گذشته بود، نمی دونم چقدر گذشته بود از وقتی ایستاده بودم وسط اتاقم و پرحرص نفس می کشیدم! نمی دونم ضربان قلبم تو اون شرایط روحی به چند هزار رسیده بود! نمی دونم حرص بی شرمی و وقاحتِ مامورینِ رذل و دروغگوی این نظام نجس بود یا فشار عصبی تحمیل شده, که دستهام مشت شد صدام از اعماق وجودم اومد و اومد نشست تو گلوم و بعد منفجر شدم و همزمان صدای شکسته شدن وسیله های اتاق بود که گوش می رسید.سوزش دستهام و خونی که جلوی چشمامو گرفته بود! نههههه های ممتد و بلندی که از گلوم بیرون می اومد و حنجره امو می خراشید! ناسزاهایی که از سر عصبانیت از دهنم بیرون می اومد! خشمی که بیشتر از تخریب وسیله های اتاق داشت خودمو نابود می کرد!
دستی دور کمرم حلقه شد اما نتونست مانع تقلام بشه! اونقدر دست و پا زدم و نفس نفس و فریاد و هوار کشیدم تا سرم با فشار دستی روی زمین قرار گرفت و صدای هیس و چیزی نیست چیزی نیست های پدرم پیچید تو گوشم.واقعا چیزی نبود? بخاطر نجات برادرم نشسته م جلوی بازجو و به کارهای کرده و نکرده ام اعتراف کردم حالا میبینم که هیچی از اون برادر نمونده جز یه جسم متلاشی شده!! این درد رو به کی می گفتم?شکایتش رو کجا میبردم? با اینهمه درموندگی چیکار میکردم!? نه در پی حفظ غرور مردونه ای بودم و نه اصلا دیگه توانی واسه خوددار بودن جلوی خانواده تو وجودم هست! پلک می بندم و دستمو هایل می کنم روی چشمایی که چند هفته س جز سیاهی و درد و غم چیزی ندیده و می ذارم بغضم بشکنه که اگه باز هم بخوام مانع بشم قلبم از هجوم اینهمه درد از کار می افته!
آروم که شدم.از تقلا که افتادم پدرم رهام کرد ولی شنیدم که پرحرص گفت: ﺑﺎزﯾﭽﻪ ﺷﺪين میلاد ! ﺑﺎزیتون دادن! چقدر بهت گفتم توی این خیمه شب بازی نظام دخالت نکن و بشین تو خونه؟ برادرتم افتاد دنبال تو ببین حالشو… بد کردی با همه مون میلاد, و اول از همه هم با خودت !
چشم بستم و آهسته و پربغض گفتم: زخم نزن پدرِ من! تمام تنم پر زخمه,بیشتر از این طاقت ندارم…کاریو که فکر میکردم درسته انجام دادم.ﺗﻮ ﯾﻪ ﺑﺮﻫﻪ اي اﺣﺴﺎس ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ از ﺟﺎت ﺑﻠﻨﺪ ﺷﯽ و بخاطر مردمت ﺣﺮف ﺣﻘﯽ رو ﺑﺰﻧﯽ و ﻣﯽ زﻧﯽ و ﭘﺎي ﺗﺎواﻧﺶ ﻫﻢ ﻣﯽ اﯾﺴﺘﯽ!
من مستحق سرزنش نبودم.هنوز و بعد این همه شکنجه و ظلم فکر می کنم راه خطا نرفتم اما تاوانی سنگین تر از جرمی که به ظاهر مرتکب شدم رو دادم! یعنی همه مون دادیم! تاوان رد شدن از خط قرمزها شد چیزی که نباید! سربلند کردم و میخِ چشمهای این پدرِ ده سال شکسته تر شدم. سخت نیست فهمیدن اینکه بر خلاف ظاهر خونسردش تو وجودش بدتر از من غوغاست، اون هم وقتی که سیب گلوش با اون شدت بالا و پایین می شه و با بغض میگه:بخاطر مردم?! ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺑﺮو ﺑﯿﺮون و ﺑﺒﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﻠﺖ دارن ﭼﻪ ﺟﻮري زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ! ﻫﻤﻪ اﺷﻮن ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮدن! اﻧﮕﺎر ﻧﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺑﻮده! اﻧﮕﺎر ﻧﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﺷﻮن ﯾﻪ زﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ اﻣﺜﺎل ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪه ﺑﻮدن! ﮐﺪوﻣﺸﻮن ﯾﻪ ﺑﺎر ﯾﻪ ﮐﻤﭙﻮت دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ و اوﻣﺪ زﻧﺪان؟! ﮐﺪوم ﯾﮑﯽ از اﯾﻦ ﻣﺮدم ﯾﻪ ﺑﺎر در اﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو زد ﮐﻪ ﺑﮕﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ﭘﺴﺮﺗﻮن ﻫﻤﻪ ي زﻧﺪﮔﯿﺘﻮﻧﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎ ﻓﺪا ﮐﺮد! ﮐﺪوﻣﺸﻮن در ﺧﻮﻧﻪ ي پدر سهراب رو زده ﮐﻪ ﺑﮕﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮدن ﭘﺴﺮﺷﻮن؟! ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻦ ﻣﺮدم قمار کرد و باختی؟! اﯾﻦ ﻣﺮدﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ زود ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ رو ﻓﺮاﻣﻮش ﻣﯽ ﮐﻨﻦ؟!ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻦ ﻣﺮدم ﻗﺪرﻧﺸﻨﺎس زنده کش ﻣﺮده ﭘﺮﺳﺖ ﺟﻮوﻧﯽ و ﺗﺤﺼﯿﻼت و زﻧﺪﮔﯽ تو ﺣﺮوم ﮐﺮدي؟!
شاید حق با پدرم بود.شاید درست می گفت و من بیهوده و سر یک قمار همه چیزمو باختم اما,ﺣﺪاﻗﻠﺶ این بود اون ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮدم ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ و ﺣﺮﻓﻤﻮ ﺑﺰﻧﻢ، ﺳﺎﮐﺖ ﻧﻤﻮﻧﺪم و ﺧﻮدﻣﻮ ﺧﻔﻪ ﻧﮑﺮدم! جواب پدرم رو ندادم…یعنی حرفی برای زدن نداشتم و مطمئنا گوشی هم برای شنیدن نبود.بلند شدم و رفتم سمت سرویس,شیر رو باز کردم و سرم رو گرفتم زیر آب. خنکی قطره هایی که از یقه ام راه گرفته و به پشتم می چکید لرز به تنم انداخت اما خوب بود.با اون جوشی که آورده بودم این آب، شاید آب روی آتیش نبود اما یه مقدار آرامش می آورد! یه خرده از این تنش و عصبیت وجودم کم می کرد و میتونستم برم و با میعاد روبرو بشم!
رفتم سمت اتاقش! آهسته درو باز کردم و داخل شدم همچنان به شکم روی تخت دراز کشیده و صورتش رو به من بود.رفتم جلو,آب دﻫﻨﻢ رو ﻓﺮو ﻣﯽ دم و ﺑﺎ ﻣﺸﻘﺖ زﯾﺎد ﻟﺐ وا کردﻢ: میعاد…بیداری?
ﭼﻮﻧﻪ ام بی اراده می لرزید.ﻟﺐ گزیدم و ﺳﮑﻮت کردم ﮐﻪ ﺑﻐﻀﻢ ﻧﺸﮑﻨﻪ! منِ از درون تهی و پوچ باید سفت و سخت می ایستادم و میگفتم خودم کمک میکنم تا دوباره سرپا بشی ! منتظر خیره به صورتش بودم که پلکهاش لرزید و ثانیه ای بعد چشم باز کرد.
خیره شدیم به هم.نگاهش خسته و بی نور بود.کجا رفت اون پسر زیبا و خندون با چشمایی براق?! این پیرمرد فرتوت و پژمرده که فقط موهاش سفید نشده, کی بود?! بغض خفه ام کرده بود.نتونستم سرپا بمونم زانو زدم کنار تخت و اﯾﻦ ﺑﺎر وﻗﺘﯽ اﺳﻤﺶ رو ﺑﻪ زﺑﻮن آوردم ﻟﺮزش ﺗﻮ ﺻﺪام ﺑﯿﺪاد میکرد.میعاد هیچ حرفی نمی زد فقط با چشمای پر اشکش نگاه میکرد.پر بغض با صدایی گرفته و خشدارگفتم: همه چی درست می شه فدات شم …
باز هم سکوت و نگاهی پر درد که قلب منو مچاله می کرد.دوست داشتم داد بزنم و بگم بخدا اعتراف کردم.بخاطر نجات تو گفتم سهراب جاسوس بود و مرگش صحنه سازی …ولی چه فایده ای داشت? سالم میشد? چیکار باید میکردم برای این برادر ده سال کوچکتر ولی بیست سال از خودم پیرتر?! آهی کشیدم و خواستم بلند شم که دﺳﺖ میعاد بی رمق ﻧﺸﺴﺖ روي دﺳﺘﻢ.از ﺳﺮﻣﺎش ﺗﻤﻮم ﺗﻨﻢ ﻣﻮر ﻣﻮر ﺷﺪ!هم خوشحال بودم هم متعجب.خیره نگاهش می کردم که با صدای بسیار ضعیفی گفت: خوب میشم داداش…صبح که بشه حالم خوب میشه!
ذوق زده و بی اراده خندیدم و سعی کردم با حرف زدن حالش رو عوض کنم اما میعاد غیر از اون جمله دیگه لب وا نکرد.منم سکوت کردم و نفهمیدم کی و چطور کنارِ تختش روی زمین خوابم برد!
” صدای قهقهه ی سهراب لبخند به لبم میاره،راه می افتم سمتش که ببینم برای چی این طور می خنده. در اتاقی رو هل می دم. قدم که به داخل میذارم میبینم اتاق نیست و سلول بی پنجره ی انفرادیه و سهراب غرق در خون روی زمین افتاده و همون طور که منو نگاه می کنه می خنده! تمام جونم به لرزه می افته، عضلاتم کش می یاد و حس وحشت لحظه ای که سهراب روی دستام جون داده به تنم می شینه اما اون همچنان دیوانه وار می خنده ! جلو می رم و کنارش زانو می زنم. دستم پیش می ره برای بلند کردنش،خنده اش به آنی تبدیل به اخم می شه و دستم رو پس می زنه! با تنی زخمی سر جاش می شینه! ماتزده می مونم بهش که سر پا می ایسته! برقِ خشمِ نگاهش چشمامو می زنه وقتی با انگشت بهم اشاره می کنه و با عصبانیت فریاد میکشه: تو خائنی…خیانت کردی بهم!..جیغ بلندی میکشه و هجوم میاره به سمتم…”
میدونستم دارم کابوس می بینم ولی توان چشم باز کردن و تکون خوردن و فرار کردن از اون کابوس لعنتی رو نداشتم .عجیب تر این بود که صدای جیغ رو هنوز میشنیدم!یکم که گذشت صدای جیغ بلندتر و سوزناک تر شد و اونجا بود که مغزم به تنم فرمان هوشیار شدن داد و بلافاصله چشم باز کردم.توی اتاق میعاد بودم.با دوباره شنیدن صدای جیغ لرزه به اندامم افتاد و ضربان قلبم تند شد.این دیگه کابوس نبود…کاملا بیدار بودم و میشنیدم…وحشت زده بلند شدم.تخت میعاد خالی بود.دلم با دیدن تخت خالی بی دلیل فرو ریخت.صدای جیغ لحظه ای قطع نمیشد و نمی دونم چرا احساس میکردم زیادی برام اشناست.سراسیمه از اتاق خارج شدم و دویدم سمت ورودی هال.صداها از حیاط می اومد و من هرچه میرفتم به در نمیرسیدم.قدمهام انگار سنگین شده بود.ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪم اﯾﻦ ﻟﺮز ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻢ اﻓﺘﺎده! از ﭘﺎﻫﺎم ﺷﺮوع ﺷﺪه ﺑﻮد و داﺷﺖ ﻣﯽ اوﻣﺪ ﺑﺎﻻ!
دوباره صدای جیغ بلند و بلندتر شد.درو که باز کردم پا که گذاشتم توی حیاط دیگه صدایی نشنیدم! نگاهم به جمعیت توی حیاط جلوی در انباری,قفل شده بود.اینا کی بودن? همسایه!? اینجا چی می خواستن?نگاهم افتاد به خواهرم.روسری به سر نداشت خودشو میزد و موهاشو میکشید و چند زن سعی داشتن جلوشو بگیرن.چه خبر شده اینجا?یکی سعی داشت تکونم بده,دستم رو میکشید ولی من پسش میزدم و میرفتم سمت جمعیتی که ته حیاط جلوی در انباری جمع شده بودن!یکی صدام زد.بی اراده خندیدم و گفتم: خواهرم چرا خودشو میزنه?
زانوهام میلرزید و اشکِ بهت و ناباوری توی چشمام حلقه زده بود.جلوتر رفتم و اینبار میون چند زن و مرد همسایه مادرم رو دیدم.مادرم بود این زن?!چرا صورتش چنگ خورده و خونیه? چرا چشمهاش انقدر وحشت زده س?نگاه مادرم که به من افتاد با دو دست کوبید توی صورتش و شروع کرد میعاد رو صدا زدن و نفرین کردن خامنه ای و …چنان پر سوز نفرین می کرد که من از نفرین هاش ترسیدم و مو بر بدنم سیخ شد.اصلا چرا میعاد رو صدا میزد!?بالاخره رسیدم جلوی انبار…چندنفری رو کنار زدم تا اینکه چشمم افتاد به دو پای آویزون از سقف و …
همه ی وجودم داشت می لرزید.این تنِ آویزونِ به دار کشیده که چندنفر سعی در پایین آوردنش داشتن برادرم بود?! نه شوکه ام و نه از خود بی خود…به هوشم…هوشیارِ هوشیار…درك ﻣﯽ ﮐﻨﻢ و ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﭼﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ اي اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎده! ﺗﻮ ﺑﯿﺪاري ﮐﺎﻣﻠﻢ! اما انگار داشتم خواب میدیدم.ﻧﮕﺎﻫﻤﻮ دوختم به پدرم که زار میزد.ﭘﺪر رو اﯾﻦ ﺟﻮر ﺳﺴﺖ و ﺷﮑﺴﺘﻪ دﯾﺪن,آدم رو ویران میکرد.یهو و بی اراده داد کشیدم.اونقدر بلند که همه برگشتن سمتم و با ترحم نگاهم کردن…انگار تازه داشتم از شوک خارج میشدم…تازه داشتم معنی حرف دیشب میعاد رو درک میکردم” خوب میشم داداش…صبح که بشه حالم خوب میشه!” ﺳﺮدي ﺻﻮرﺗﻢ ﺑﻪ آﻧﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﺷﺪ.الان حالش خوب بود? الانی که از این دنیای تیره و تار پر ظلم و ستم دست کشیده ,حالش خوب بود?!
…
سالگرد میعاد بود.مراسم تموم نشده,زودتر از بقیه قبرستون رو ترک کردم تا یوقت دلم هوای رفیقم رو نکنه! بعد از یکسال هنوز که هنوزه دلم رضا نمیداد برم سر خاکش بشینم.هنوز نتونستم خودمو بابت اون خیانت ببخشم و مطمئنم هیچوقت هم نمی بخشم.نمی دونم چرا از بهشت زهرا که اومدم,بی هدف و بی مقصد راه افتادم توی کوچه پس کوچه ها، به مردمی نگاه می کنم که پی زندگیشونن!
یه روز صبح, دیدن اخبار و تصویر شلوغی ها و زد و خوردها خونمو به جوش آورد! یه روز صبح پشت به پشت سهراب وارد معرکه ای شدم که گذشته و حالمو تغییر داد. یه روز صبح رفتم که بگم نزنین! نکشین! امان بدین! اما زدن، کشتن و امانی ندادن.یه روز نزدیک اذان ظهر خون سهراب رو دستام رد گذاشت و یه روز دیگه خون خودم بود که از باور مرگش خشک شد.یه روز دیگه میون کلی درد و زخم و کینه چند جوون جلوی چشمام پرپر زدن و یه صبح که خورشید کامل طلوع نکرده بود تن بی جون برادرمو کشیده به دار دیدم و شونه هام خم شد از مصیبتش! به چه قیمتی!?..طلب حق و آزادی…
می رم و می رم تا می رسم به اون نقطه از دنیا که انگار یه زمانی توش قیامت شده!می ایستم و زل می زنم به اطرافم. به در و دیوارها، به جایی که اون روز سهراب مقابل چشمام تیر خورد و زمین افتاد.به انتهای خیابون و اون دود و آتیش و سر وصدا! به مردمی که حالا دارن بی خیال زندگیشونو می کنن نگاه می کنم. به آدمهایی که یادشون رفته یه عده آدم تو این خیابون، تو این نقطه از آخر دنیا زندگیشون به آخر رسیده ! چه دردها, چه شکنجه ها و چه تحقیرهایی که نکشیدن! چه بغض هایی که نکرده و چه اشکهایی که نریختن!
چه فایده? کی یادش مونده? کی میدونه امیر جوادی فر چطور مُرد یا محسن روح الامینی چقدر شجاع بود? کی میدونه ترانه موسوی،همون دختر سبزپوشی که روز ۷ تير دستگير شد، مورد تجاوز قرار گرفت و بعد به دليل پارگی رحم و مقعد سر از بيمارستانی در کرج و دست آخر با بدنی جزغاله شده سر از سينه قبرستونی بی نام و نشان شمال ايران درآورد ,کی بود?
یه دلسردی بزرگ تو وجودم نشسته که هیچ جوری ریشه کن نمی شه!یه دنیا دلتنگی رو روی شونه هام حمل می کردم که به هیچ وجه,سبک نمیشد.من بریدم! از این مردمِ فراموشکارِ بی درد، از این دنیایِ رنگارنگ بریدم و بی رگ شدم و بی درد! با خودم عهد بستم دیگه هرگز دلم برای هیچ بشری نلرزه !
راه رفتم و راه رفتم و اجازه دادم فکرها، خاطره ها، حسرت ها، کینه ها و تحقیرها عین خوره ذره ذره روحمو بخوره! می رفتم تا برسم یه جایی ته دنیا, تو تنهایی سر کنم و فکر و فکر و فکر تا بفهمم قیمت یه همدردی، یه همفکری چقدر پامون تموم شده !
نفهمیدم چقدر راه اومدم اصلا کجام و هوا کی تاریک شد. جاده رو برگشتم.اما باز تاریکی بود.ایستادم. به آسمون نگاه کردم بدنبال یک کوکب هدایت, اما جز سیاهی هیچی نبود.چرا این سرزمین انقدر تاریک شده?!از سیاهی ستم و ظلم بود دیگه? چرا نوری از هدایت نمی اومد? ما به جبران کدوم گناه و اشتباه، اسیر این سیاهی شدیم? کجای مسیرمون رو اشتباه رفتیم?نمی دونم…نمی دونم! ﯾﻪ دﺳﺘﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﮔﻠﻮﻣﻮ ﻓﺸﺎر ﻣﯽ داد! دﺳﺖ ﺑﻮد ﯾﺎ ﺑﻐﺾ؟! درد ﺑﻮد ﯾﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؟! ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﻮد ﺑﺪﺟﻮري داﺷﺖ منو از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪاﺧﺖ!
این میلاد محصول زندان و شکنجه و خشونت و بی رحمیه! محصول لکه های سیاهی که هر یه دونش برای کدر کردن روح کافیه!روح مرده ی من با کدوم دم مسیحایی قراره شور زندگی از سر بگیره؟!
پایان…
می بوسمت یک روز در میدان آزادی…
می بوسمت وقتیکه تهران دست ما افتاد…
می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید…
می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد…
می بوسمت پای تمام چوبه های دار…
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد…
وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست…
وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد…
می بوسمت پشت در سلول ها وقتی…
بوی شکنجه از در زندان نمی آید…
وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد…
وقتی که از چشمانمان باران نمی آید…
می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم…
یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند…
وقتی که نان عده ای اعدامِ گندم نیست!
در مزرعه,گندم سرود صلح می خواند…
من آروزهای خودم رو باتو می بینم…
وقتی کنارم در خیابان راه می آیی…
وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد…
یک روز می بوسم تورا بانوی رویایی…
آغوش تو بوی بهار سبز را دارد…
تو دختری از جنس بارانهای خردادی…
می بوسمت,می بوسمت,می بوسمت ای عشق…
می بوسمت یک روز در میدان آزادی…
نوشته: روح.بیمار
65 پاسخ به “کهریزک (۴ و پایانی)”
سلام دوستان عزیز!من اول یه عذر خواهی کنم از عزیزانی که خاطرشون مکدر شده بخاطر این داستان…میدونم که جاش اینجا نبود ولی در کنار لذت بردن یکم طعم تلخ واقعیتهای اطرافمونو بچشیم هم بد نیست.یه نکته بگم برای دوستانی که سوال پرسیدن,این داستان سرگذشت من نیست.بخش کوچیکی از خاطرات قربانیان کهریزکه که بصورت داستان دراومده…متاسفانه بیشتر شماها بی اندازه حساس هستین و من نتونستم خیلی از واقعیتها رو بگم…از این قسمت هم خیلی زدم تا تلخیش کمتر بشه, که بنظرم کار درستی نبود…حالا از ما که گذشت…موندنی نیستیم…ولی اگه از این به بعد کسی اومد واقعیتها رو بگه دلسردش نکنین…بهش انگیزه بدین ادامه بده, چون مسکوت موندن این ظلم ها,خیانت به خودمونه!یه خواهش دارم از اون دوستان عزیزی که بی سروصدا لایک میکنن و کامنت نمیذارن.اگه براشون مقدوره قسمت اخری تو پی وی حداقل ,یه کامنت بذارن من بشناسمشون…البته اگه مایل موندین…خیلی خیلی ممنون که همراهی کردین…شاد باشید عزیزان… ? ?
من نصفی خوندم لایک دادم غمگینه آخه 😢
🙁
این اولین داستان بکن توه که منو به گریه انداخت…میعاد،میعاد،میعاد…نمیدونم ملت با چه رویی میگن یه خدای خوب و مهربون اون بالاست که هوای بنده هاش رو داره،مگه میعاد،محسن،امیر،ترانه،ندا،سهراب و خیلی های دیگه بنده همون خدای لعنتی نبودن؟ارش نمیبخشمت!به خاطر این که خدا مرده نمیبخشمت!به خاطر میعاد نمیبخشمت!تمام چهار قسمت نگران اون بچه طفل معصوم بودم و این شد عاقبتش…بزارین راحت بگم،اگه قیامت و عدالتی در کار باشه،خدا برای بخشایش باید به پای خیلی ها بیفته!
توکه دهان ما رو تو قسمتهای قبل مورد عنایت قرار دادی،خوب اینم ازش نمیزدی، کامل میذاشتی دیگه.باهات موافقم،کار درست همینه،در اینگونه موارد خودسانسوری مطلقا مفید نیست،همونکه اولش تذکر بدی کافیه.هنوز نخوندم،ممنون بابت زحماتیکه واسه نوشتن مخصوصا کهریزک متحمل شدی،میدونم علاوه بر خستگی جسمی،روانی هم اذیت شدی،اما از دید من باارزشترین اثر در بکن تو هستش.بخونم دوباره خدمت میرسم ?
درود، آرش جان، حال خوشی ندارم،همین.
لایکش کردم آرش جان میدونم اونقدر خوب نوشتی که ارزش هزارتا لایک رو داری اما نمیتونم بخونمش حداقل امشب نه نباید بخونمش میدونم بخونم دیوونه میشم شعر انتهای داستانت رو خوندم فقط ?
مادری رو میشناختم،پارسال دارفانی رو وداع گفت.افسوس که ازینگونه مادران کم داریم.۴ تا پسر داشت. پسر اولش فواد فارغ التحصیل شریف بود،دومی حسین از دانشگاه تهران،سومی و چهارمی، امجد و ماجد از دانشگاه علوم پزشکی تبریز .دوتای آخر رو تو زندان تبریز اعدام کردند،حسین تو پادگان شهر مریوان همراه هشت تن دیگر،و اولی یعنی فواد، تو ماشین در جاده مریوان به سقز، با هلیکوپتر زدند و کشتند. همه اینها در عرض چند ماه اتفاق افتاد.مادرش رو میگویند هیچکس ندیده که این گریه کنه،گفته بود سهمم رو پرداخت کردم،همین.آآآآی آقایان،دوره دیو و دد است، حال تاریخ بد است.
روح گرامی خسه نباشی ?بچاها منو میشناسن که به ندرت سمت داستانا میام، ولی داستان تو رو از قسمت اولش میخوندمو پیگیر بودم. بیتردید میشه گف نشر همچین داستانی تو سایت خعلی هم لازم بود. ولی ای کاش قضایا رو به همون تلخی که بود میگفتی و سانسور نمیکردی…شاید گاهی باید حقیقتو حتا عریان تر از اونی که هس بکوبونی تو چش اونایی که نمیبیننش.بهرحال وقایع تلخ کهریزک بعیده روان هر بنی بشریو به درد نیاره، نمونهی روشنیست بر اثبات جنایات اسلام و ایضن پوچی امید به عدالت الهی… یادمه بعد از روشن شدن جنایات اون سال چقد به حماقت خودم خندیدم که اوایلِ اعتراضا که هنو زیاد درگیری داغ نبود سر کتکی که تو خیابون ولیعصر از مأمورای حکومتی خورده بودم میخواسم برم ازشون شکایت کنم!جمبش سبزو با تشبیهات دلنشینی (ساقه و برگ و اینا) توصیف کردی… که نهایتن تبر نصیبشون شد.یه جای داستانت عبارت «جمهوریبه اصطلاحاسلامی» به کار بردی. خدمت گل روت عرض شود که این جمهوری قطعن اسلامیه، خیالت راحت. کافیه یه مروری روی تاریخ اسلام و برخورد خود بنیانگذاران این دین با مخالفا شود تا قشنگ روشن شه مأمورین حکومت اسلامی امروز، این رفتاراشونو که تو داستانت شرح دادی تمام و کمال از کجا الگو گرفتن.
چیزی که تو نوشته هات و کامنت بعضی از دوستان بود و به سر یکی از دوستای خودمم اومده بود اینکه بعد از آزادی ، بهیچ عنوان لام تا کام حرف نمیزد و همش مات و مبهوت یه گوشه نشسته بود و خیره به یه نقطه ای. البته هنوزم همونجوره و من بارها با تودم میگفتم مگه اونجا چیکارشون کردن؟؟حالا با خوندن نوشته ات ، فهمیدم بدترین جنایتها اونجا رخ داده. فهمیدنی که از روی شنیدن و خوندن بوده و صد البته که قیاس مع الفارقه با اون چه که کسی از نزدیک چشیده.ذهنم قفل کرده دیگه ، مخم هنگ هنگه، هیچی نمیتونم بگم دیگه.و لایک تلخ تقدیم شد.
اصلاحیه:لینک دو آهنگ بالا با هم قاطی پاطی شد، شرمنده.↓ تصحیح میشودسال خون ♪وقتی خدا خوابه ♪
آرش جان فوق العاده بوداشکم بند نمیادنفسم گیر کرده تو سینمچرا انقد خوب مینویسی اخه
ajab majarai,in harekata in raftaraye be dor az ensaniat bazi adama hale adamo bham mizane vaqean narahat konandaslike,bazam benevis neveshte hat ravon o sade hale delo neshon mide
خدا لعنت کنه همه اونایی رو که جوونای مثل گل این مرزو بوم رو فقط به خاطر گفتن حرف حق به این روز انداختن خدایا چقدر صبرت زیاده
با اسکلت جان حشری کاملا موافقم.اتفاقا این است اسلام،اونم از نوع ناب محمدیش.مگه تاریخ اسلام رو نخوندیم؟اصلا خود قران،کتاب برابری و برادری،اونو نگاه کن.میدونی قران دو بخش است،یکی آیات مکی،دیگری آنچه که در مدینه مثلاً نازل! شد.آیات مکی همگی از نوع لا اکراه فی الدین، و لکم دینکم است و از نبودن اجبار در دین و دین خودشون واسه خودشون حرف میزند و اینکه برادران یهودی و محترم شمردن سایر ادیان اساس اسلام میباشد.چرا؟چون اونزمان تعداد مسلمونا کم بود،قدرت نداشتند،ناچار به نرمش بودند.اما همینکه به مدینه رفتند و اونجا صاحب سلاح و قدرت شدند،به یکباره قران پر شد از قتلوا.از اینکه غیر مسلمانان را بکشید و بسوزانید،زنهاشون مال خودتون،اموالشون رو غارت کنید،دخترانشان را به کنیزی ببرید…نه فقط اسلام، اساس همه حکومتهای غیر سکولار و مبتنی بر ایدولوژی همین است.مگه پولپوت رو یادمون نیست،مگه استالین و… فراموش شده اند؟اول کمونیسم،بر اساس برابری و یکسانی بود،اما پشت بندش از دیکتاتوری پرولتاریا صحبت میکرد.یعنی اینبار بجای بورژوا،طبقه کارگر است که دیکتاتور میشود…تا به اونجا نرسیم که مذهب رو به مساجد و کلیساها برانیم و دین را در پستوی خانه نهان کنیم…وضعیت ما همین است.ما تجربه روحانیت رو در دو دوره تاریخی در همین ایران داریم،یکی زمانیکه روحانیت همکار و همیار حکومت بود در دوران قاجار، و دیگری الان که خود روحانیت حکومت میکند.نتیجه هردو رو هم با چشم خود دیده ایم.امیدوارم سری بعد،دیگه حتی تاکسیها هم جایی واسه آخوند نداشته باشند که براستی شومند و نحسی میاورند.
من دلم سخت گرفتست از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریکفوق العاده بود عالی بودحیف از خون جوانانی که فدا شد حیفهمه جای دنیا نتیجه آزادی خواهی همینه،چی میشه یک روز هیچ مرزی تو دنیا نباشه؟هیچ حکومتی نباشهکه ما مجبور باشیم ازش هوا گدایی کنیم؟چی میشه جهان اول و جهان سومی نباشه چی میشه خدایی نباشه؟متاسفانه انسانیت برای همه ی ما محدودیت داره و تا زمانی انسانیم که با تفکرمان همخونی داشته باشه.
عالی بود آرش جون لایک 26 بی صبرانه منتظر بخش 2 شیطان کیست هستیم موفق باشی
لایکپاراگراف اخر محشر بود
تنم رو لرزوندی…نا امید نباش پسر. ظالم سرزمین ما خیلی وقته که تکیه زده به عصا و ایستاده مرده. شما هایی که باتون خوردید و شکنجه شدید کم بودید، خس و خاشاک بودید. ریز هستید دیده نمیشید اما مثل موریانه هایی هستید که عصای سلیمان را خوردند. به زودی عصای این فرعون هم میشکنه و نعشش از اون بالا میفته کف زمین. آرزوی همیشگی من اینه که وقتی جسدش سر دست ها بود جلوی چشم عالم توی کفنش برینه تا همه ببینند این همه زور گفت و زد و کشت و تنها چیزی که دست آخر با خودش برد عن خودش بود!
تشکر از PayamSEی بزرگوار بابت شفافسازیِ بیشتر.(جهت پیگیری این مطلب از رو شواهد مکتوب میتوانید بنگرید بهتاپیک «اسلام دین صلح و دوستی!»)
روح.بیمار، دوست عزیز، گفتی اونایی که میان مخفیانه لایک میکنن و بی حرف…خب! من حرفی نداشتم که بزنم… ندارم که بزنم…سکوتهر بار خوندنشون اشکه اما بندی بر پا، قفلی بر لب…چرا؟ بماند…
عالی بود آرشجز این هیچ حرفی نمیتونم بزنم.زبانم قاصره
توی خصوصی پیام گذاشتم حتما بخونشلایکیدمت
ای واااای ای واااااای ای واااای دیدید چی شد?? حواس که نمیذارن واس آدم که!من متاسفانه یادم رفت توی قسمت آخر داستان به ماجرای قتل پزشک کهریزک ,رامین پوراندرجانی و دکتر عبدالرضا سود بخش, بخاطر اطلاعاتی که داشتن اشاره کنم! دو گزارشِ کوتاه درمورد این دو عزیزِ قهرمان ,براتون میذارم که خوندنش خالی از لطف نیست.
Xeus آره والا منتظر بودم اپ شه سریع بیام زیرش حرفامو بزنم.خخخ
PayamSEفدات پیام مهربانی!دوست داشتم خونده بشه, تلخ تر میشد خونده نمیشد…هرچند که اگه هزاران کتاب هم راجبشون چاپ بشه,یک ثانیه اون درد و ظلمی که با بندبند وجودشون متحمل شدن درست و حسابی به تصویر کشیده نمیشه!قربونت پیام, ممنون با اینکه سختت بوده و یادآور روزای درداور و تلخی بوده واست بازم همراهم بودی!
sooooofi عزیز مهربون! گریه نکن…پس یکجورایی سرگذشت دوستت شباهت داشته به این داستان! البته سرگذشت همه اون جوونای نازنین شبیه بهم بود…باتوم و حبس و خون و تجاوز…یه عده تحمل نکردن و خودکشی…فقط میتونم بگم متاسفم!
eyval123412341234ببخشید شادی جان! من میتونم بیام و توی خصوصی مزاحم بشم? راستش سوالاتی داشتم,اگه فضولی نباشه…حرفات یه دنیا سوال پشتش داره…
کس_لیس_حشریعزیز جان, فک کنم هدف این داستان هم همین بود.اینکه بدونیم زیر سایه چه حکومتی داریم زندگی میکنیم و مردممون بخاطر یه اعتراض چی کشیدن!
shivanaaفدات عزیزم خیلی خیلی لطف داری! خوشحالم دوستش داشتی!والا چی بگم شیوا جان…خودت که میبینی ,حرف زدن درمورد جنایتهایی که در حق اون عزیزان شده یه درده…مخفی نگه داشتنش هم یه درد دیگه!!!متاسفانه تو بدترین موقعیت زمانی و مکانی گیر افتادیم, نه راه پس هست نه راه پیش و به قول تو مطمئنا سنمون هم قد نمیده به روزیکه طعم واقعی آزادی رو بچشیم!میدونی دردش چیه? اینه که همه مردم از این خفقان به ستوه اومدن ولی هنوز متحد نشدن…مرسی عزیز که خوندیش ?
اسکلت حشری عزیز, ممنونم که زیر آبی همراه بودی نازنین…باعث افتخاره! ? ? ? ?راستش حق با شماست! باید تمام حقیقت حتی اگه شده با کمی چاشنی دروغ, گفته بشه تا چشای کور یه عده باز شه!!دقیقا مثل کاری که خودشون هرساله با حادثه عاشورا میکنن و چنان پرسوز و گداز ازش حرف میزنن که نگو…اینم بگیم که کهریزک نمونه کوچیکی از جنایتای این رژیم فاسد بوده که در هر صورت لو رفته! از اعدامای اوایل انقلاب بگیر تا ترور شخصیتای مردمی و حمله به کوی دانشگاه …و…و…درمورد اصطلاح اسلامی,حق با توئه حسام جان…اشتباه کردم کاش مینوشتم جمهوری اسلامی به اصطلاح آزادی…وگرنه اسلام تا بوده همین بوده…خشونت…جنگ… خونریزی…سرکوب مخالفین و…شاهد عینی ش هم , همینه که هرجایی اسم اسلام هست جنگ و خونریزی حرف اولو میزنه…
جغدتنهای عزیزم! دقیقا همینطوره…برادر خودمم به همین شکل بود…نه حرف میزد نه چیزی…هیچی براش نموند جز یه اعصاب داغون و یه اینده نیمه تاریک…البته خانواده تنهاش نذاشتن و تونست سرپا بشه! الان حالش خوبه ولی توی چشماش یه دنیا غم و درد نهفته س…آرزو به دل موندم بشینه باهام حرف بزنه بگه چی شد…ولی هیچی به هیچی!!ممنون که خوندی عزیز ? مرسی بابت لایک
سهمش رو به جنبش و مبارزه کرد علیه جمهوری اسلامی.پسراش همگی از فعالان سیاسی و مبارزان بنام بودند.تقریبا هیچ کُردی نیست که پسران مصطفی سلطانی رو نشناسه. و در موردشون نخونده باشه.البته خونواده اونها فقط یه نمونه هستش،همین الان با چیزاییکه تو ذهنم دارم،میتونم حداقل ۱۵،۲۰ تا خونواده رو نام ببرم که اینها بالاتر از ۲ اعدامی و شهید دارند تو خونوادشون.یکی دوتا که دیگه تقریبا عادیه.میدونی که مبارزات کردستان علیه جمهوری اسلامی از نخستین روز روی کار اومدن رژیم آخوندی شروع شد،از همانزمان که بنی صدر رئیس جمهور دستور دار “پوتینهاتون رو از پا در نیارید،مگر اینکه کردستان را خفه کرده باشید”.درواقع میشه گفت اونزمان در ایران کردها تنها کسانی بودند که به رفراندوم جمهوری اسلامی ” نه ” گفتند.
/eyval123412341234 قربون دلت برم چرا انقدر دلت پره آخه.ذلیل بشن اونایی که دلتو به درد آوردن.اگه خدایی باشه با این نفرینای تو عرشش به لرز میفته.
خوش_غیرت فدات عزیز هم قبیله ای ?
Hidden.moon عزیزم!ممنونم بابت همراهمیت نازنین… و امان از اون مهری که بر لبها زده شده! ?
eyval123412341234شادی عزیزم! نه میشناسمت,نه میدونم چندسالته,نه اینکه سرگذشتت چیه و کجا زندگی میکنی! ولی کامنتهات بدجور قلبمو به درد آورد و تنمو لرزوند.خدا میدونه چی کشیدی…چی داری می کشی که اومدی اتیش دلت رو ,که مطمئنم هیچوقت خاموش نمیشه,اینجا کمی سرد کنی… خدا به داد دلت برسه,البته اگه خدایی باشه…نفرینات پر سوز و گدازه,تن آدمو میلرزونه,نمی دونم چه بلایی سر برادرت اومده فقط دعا میکنم این قلبِ بی قرار و دل سوخته ت به حق آه همه ستمدیده ها آروم و قرار بگیره!
PayamSEکُردهای همیشه با غیرت (inlove) (inlove)مادر منم کُرد سنندجه! خانوادش …دایی و عمو و …اهل مبارزه مستقیم نبودن ولی هرجا یه اعتراضی چیزی میشد,صدایی بلند میشد , شرکت میکردن و کمک میکردن…منم از خانواده مادریم خیلی چیزارو یاد گرفتم.البته پدرمم بختیاریه,قوم بختیاری هم سابقه زیادی توی مبارزه داره…کلا اگه حرکتی هم بخواد صورت بگیره,این اقوام هستن که چرخ دنده ها رو هل میدن به سمت جلو… (inlove) ?
پسر فوق العاده ای هستیآرش هم قلمت هم اخلاقت خاصهمن مدت زیادیه که چراغ خاموش میام این سایت ولی با تو حدود ی ماهه که آشنا شدمخوشحالم از این آشنایی و خوشحالتر میشم اگه بیشتر باهات آشنا بشم و بهتر بشناسمتلایک ۴۴ از من
امروز با گذشت تقریبا یک دهه، ما میدونیم که جنبش سبز،نه فقط به اهداف خودش نرسید بلکه جمهوری اسلامی با قدرت و حدت بیشتری به سرکوب هواداران این حرکت جمعی ادامه میده.رهبرانش در حصر حکومتیند و هوادارانشون اجازه ابراز نظرات و عقایدشون رو ندارند.حامیان باری به هر جهت این حرکت اعتراضی هم ینی رفسنجانی و خاتمی،یکی فیزیکی و دیگری سیاسی حذف شدند. حکام کشور هم سیاست داخلی و خارجی کشور رو نه فقط به قبل از آغاز اعتراضات یعنی خرداد ۸۸،بلکه به خیلی قبلتر ینی ۲ خرداد ۷۶ برگردوندند.بعد از خرداد ۸۸،مملکت اونی نشد که قبلش بود،بلکه با زیرکی و این استراتژی که به هر شکل و فرمی باید پایدار بمونیم،مسئله هسته ای رو بسیار پررنگ تر از قبل کردند و همچنان با دخالت در سوریه،موضوع داعش،حضور فیزیکی در عراق، مسئله عربستان و یمن،… نه تنها مسئله اوضاع داخلی و خفقان موجود رو به مسئله ای بی اهمیت و کم رنگ تبدیل کردند، بلکه تونستند با تحریک عرق ناسیونالیستی و ملی گرایانه، حتی همراهی و همدلی بخشی از این جنبش رو به دست بیاورند.الان حتی مصمم ترین و پرشورترین طرفداران این جنبش با این سوال ناامید کننده روبرو شدیم که چرا جنبش شکست خورد؟یا چرا حداقل دستاورد قابل توجهی نداشتیم؟ و حتی اگه کمی بدبینانه به این قضیه نگاه کنیم این پرسش مطرح میشه که آیا واقعا جنبش سبز، یک جنبش اجتماعی بود یا صرفا یک شورش جمعی.اگه به انقلاب ۵۷ ایران یا همین اواخر بهار عربی نگاه کنیم میبینیم که واجد این شرایط بودند که جنبش و انقلاب خوانده بشوند،در واقع چیزهاییکه باعث میشه یک جریان به جنبشی اجتماعی تبدیل بشه.انگیزه، ابراز کردن و ادامه و استمرار است. خراداد ۸۸ ،انگیزه داشت،انگیزه هاش هم فقط اعتراضات انتخاباتی نبود بلکه شامل مطالبات فرا انتخاباتی هم میشد،ابراز هم شد،میلیونها نفر به خیابان ریختند…اما متاسفانه تداوم و استمرار نداشت.فقط در صورت استمرار انگیزه ها و ابرازشون میتونست به یک جنبش موفق و کارآمد دراومده و به هدفهاش برسه، وگرنه هر شورشی هم دارای انگیزه است و هم ابراز میشود،اما یک جایی یا سرکوب میشه یا انگیزه و ابراز، تداوم پیدا نمیکنند و به همین دلیل هم در حد شورش باقی مونده و مجال تبدیل شدن به یک جنبش رو پیدا نمیکنند.انگیزه این اعتراضات ، ۲۲ خرداد وقتی نتایج انتخابات اعلام شد بوجود اومد،روزهای بعدش و مخصوصا ۲۵ خرداد که سه میلیون نفر تو تهران به خیابونها ریختند اعتراضها ابراز شد،روزهای بعدش هم بصورت محدودتر در تهران و چند شهر بزرگ دیگه هم ادامه پیدا کرد،اما مشارکت مردم بشدت افت پیدا کرد، روز به روز ضعیفتر شد و نهایتا با دستگیری موسوی،کروبی و رهنورد متوقف شد.البته پیشبینی این وضعیت هم کار سختی نبود و انتظار هم میرفت اینجوری بشه،به دو دلیل عمده.یک اینکه بر خلاف آنچه که ما تصور میکردیم و میگفتیم، احمدی نژاد در میان اقشار فرودست جامعه و حتی بخشی از مرفهین و بیدردان،حامیان فراوان داشت، و این نارضایتی و ناخشنودی به نتیجه انتخابات شامل حال تمامی اقشار مملکت نمیشد، همینجا خودبخود ما از بخش وسیعی از ملت ایران جدا شدیم،خواست ما خواست همه ملت نبود، ما با شعار رأی من کجاست شروع کردیم ،در حالیکه بسیاری از رأی دهندگان رای خود رو به احمدی نژاد داده بودند.در نتیجه نتونستیم انگیزه اعتراضی کافی در میان همه طبقات جامعه بوجود بیاوریم.دوم اینکه باید به این واقعیت اعتراف کنیم که بدلیل ضعف رهبری و فقدان رهبری مناسب حتی تمامی مخالفان و معترضان به نتایج انتخابات نتونستند متحد بشوند و برنامه ریزی و سازماندهی تنها بخشی از معترضان نمیتوانست کارساز باشد.ما دیدیم دیگه،دیدیم که حتی بخش بسیار عمده و بزرگی از طبقه کارگر و زحمتکش به این اعتراضات نپیوستند،اقلیتهای دینی و قومی نیامدند،شهرهای کوچک و روستاها ملحق نشدند.درواقع میشه گفت یک حرکت خام و سریع بود اونهم فقط به این دلیل که موسوی رای نیاورد،درواقعش آغازش از اونجا بود،و اگه موسوی رئیس جمهور میشد هیچکدام ازین اتفاقات نمیافتاد هرچند اگه وضع ملت خیلی بدتر از قبل میشد.اما واسه قشر آزادیخواه و مبارز کشور،این یک آزمون خیلی سخت و دشوار بود، اعتراضاتمون به نتیجه دلخواه نرسید،اما تونستیم عیارمون رو محک بزنیم و تواناییهامون رو به بوته آزمایش بگذاریم.هستیم،هنوز هستیم، و مطمئنا بار دیگر در موقعیتی مناسب دوباره بپا خواهیم خاست،با این مزیت که اینبار میدانیم بار قبل چرا شکست خوردیم.
سودابه جان، من دیشب متوجه شدم که اکانتت پاک شد،میتونم حدس بزنم چرا. به گمونم به خاطر کامنتهایی است که میذارید. گاهی ( البته به حق ) از کلمات کمی تند و گزنده یا از نظر ادمین ممنوع استفاده میکنید،فکر کنم ادمین به همین دلیل پاک کرده اکانتت رو.
آره آرش جانخوندم،با دقت هم خوندم،با اجازه یه نسخه هم از همه قسمتهاش پیش خودم نگه داشتم ?ببخشید اون کامنت طولانی ۲ بار اومد 🙁
feeeeeriiiiiلطف داری عمو طوسی! باعث افتخاره…ممنونم برای لایک 😉
روح بیمار عزیز منممنون بابت حقیقت هایی که اشک همه رو در آوردشاید که مرحمی باشه برای عزیزان ازدست رفتهممنون بابت شجاعت. و رشادتتدست مریزاد
از وقتی ک داستانتو خوندموقتی ک این سایتو باز میکنم بوی خون مشاممو میگیره و حتی نمیذاره نفس بکشم کل محیط برام تیره و تار میشه.ب عنوان ی جوون ۱۷ ساله واقعا از ته دل کنجکاو سال ۸۸ بودم،همیشه پی مطالبو عسکسا و مستندا بودم ولی هیچکدوم انقد رو من تاثیر نذاشته بود واقعا داستانت زندگی منو تغییر داد چون خیلی دنبال جریانات سال ۸۸ بودم و هروقت میرفتم دنبالش ب یه بن بست میخوردم که کنجکاویمو بیشتر می کرد.ولی تو به همه ی کنجکاویام جواب دادی بهم گفتی ک اگه بخوام برم دنبال کنجکاویام چ بلایی سرم میاد.مغزم بهم میگه بشین تو دل زمینو تکون نخور و دیگه دنبال این چیزا نروولی دلم …
تو کامنت اول گفتی اوناییکه بی سر و صدا لایک میکنن بیان بگن.من از همون موقع که داستان اپ شد میخواستم بیام.ولی به لطف ادمین هر دو تا اکانتام بن بودن.اکانت اولیم.amin…u__u.ما هم اومدیم حاضری زدیم^-^
Hot69.1976عزیزم, خیلی خیلی لطف داری ? والا هدف اشک دراوردن نبود.امیدوارم تاثیرپذیر بوده باشه فقط…مرسی از همراهیت نازنین ?
آرش عزیز ؛هم داستانتو خوندم ، هم دلنوشته های دوستان رو که چیزی بهتر از این واسه نوشتن ندارمسکوت میکنم و بهتی پیچک وار که ریشه در تاریخ داره …پاینده باشید
آرش عزیز خسته نباشی پسر دوست داشتنی :)کاشکی همه واقعیتهارو همونجور که بود میگفتی . کسی اگه طاقت خوندن نداشت خوب نمیخوند.خیلی ممنون بابت داستانت قوی ترین اثری بود که تا حالا خوندم کپی ازش میگیرم و صددرصد به خانواده و دوستامم پیشنهادش میکنم.از تو هم خواهش میکنم که کماکان بنویسیشیفته نوشته هات شدم 🙂
جدی مادر توام کرده؟اونم سنندج،احتمالا کمی بیشتر بریم تو نخش فامیل هم میشیم، خودم میدونستم یه چیزی هست که بله رو دادم.لطف داری آرش جان،تا حالا هرچی نوشتی زیبا بوده و دلنشین.کهریزک هم که دیگه حسابش جداست،من هنوزم میگم زیباترین و تاثیرگذارترین داستان در این سایته. اتفاقا تا الان واسه سه تا از دوستام فرستادم( روم نشد بگم بیان اینجا بخونند)،هنوزم باید واسه خیلیا بفرستم.راستی،این روزا یه کم وقتم آزاده،دوست دارم ترجمه ش کنم واسه یه رادیو اینجا.البته به اسم و نشانی خودت.موافقی؟امیدوارم بازم افتخار همراهی با نوشته های زیبایت را داشته باشم و به این زودیا و حالا حالاها این شانس رو ازمون نگیری.قربان تو عزیز
Takmardتکمرد عزیزم…مرسی از لطفت…مرسی از اون تک جمله زیبا…چندروزی نبودی نگرانت بودم ?
PayamSEآره پیام جان کُرد هستن…خانواده پدریش محله سرتپوله, حوالی خیابون شهدا مینشستن!یه چیزی بود که مهرتان به دلمان افتاد دیگه,عزیز هم قبیله ای ? (inlove) (inlove)
خيلي خيلي خيلي غمگين بود آرش، تو يكي از درسها خوندم ك انقلاب هيجان جمعي هست ك با هدف حكومتي بهتر صورت ميگيره ك متأسفانه اون نتيجه اي ك انقلاب كننده ها بخاطرش انقلاب كردن هيچوقت محقق نميشه ، و چ بسا حتي حكومت بعدي بدتر هم باشه ، به نظرم اينكه بعد از اون جريان خيليها ب فراموشي سپردن ب اين دليل بوده ك غرق در روزمره گي هستيم، بعضيهامون يا شايد بهتر بگم بيشترمون فقط صبح رو ب شب ميرسونيم ب اسم زندگي كردن ، نه درك درستي از آزادي داريم نه مفهوم واقعيه زندگي رو فهميديم، ممنون از قلم زيبات ، خسته نباشيد
سلامنوشتن ازموضوعى به اهميت كهريزك اونهم بعدازاين همه سال لازم بود چون شرمم ميادبگم ولى مامردم ايران بيشتربه بوقلمون وگوسفندشباهت داريم تاادم ناراحت نشين اين رو ازروى تجربه ميگم وازروى خشم تلخى كه مثل خوره روح ادم روميخورهكهريزكاى خدا كاش اون دروديوارزبان بازكنن تامن وتوببينيم وبشنويم وبيش ازقبل شرمنده وجدان هاى مرده ومتعفن وچرك زده خودمان بشيمكاش ايكاش …جالبه خيلىبه اندازه مثلاً يك توالت رفتن هم بعضى ياشايد همه ما درطول يك ماه هم به رنج وعذابى كه به خيلى هاگذشت اصلاً حتى اگر فكر بكنيمبله ما همينيميك مشت نئشه از روزمرگى هاى بيهوده وسرخوش ازسرهم كلاه گذاشتن وبدترازهرچيزبيتفاوت بودن نسبت به هرچيزغيرازخودمانكهريزك رفت تموم شدكوى دانشگاه رفت تموم شدفلان مطلب رفت تموم شدبهمان مطلب رفت تموم شدوهزاران موردگذشته وبسيارمورد درآينده هم ميان وميرنولى دردناك وزجراور وتلخ وايضاً مهمعادت كردن ماستشايد عادتمان داده باشنبددرديه خيلى ميسوزونه اگه روحى داشته باشىتااون عمق فكرواحساست رودلم پربغضه روحم زجرميكشه ازاين بى احساسى وبيخيالى كه درگيرش شديممن ازبينوايى نيَم روى زردغم بينوايان رخم زرد كرددرد اينجاست كه كسى بالاتر وقايع كهريزك رو زيرسئوال برده بودويكى ديگه فرافكنى ميكردمن خودم شرمنده بزرگى روح اون شهداء راه ازادى وحق طلبى هستمسئوالم اينه شما هم اونهارولايق حداقل يادبودى درسال ميدونيدواينكه چكاركنيم كه اين خونها پايمال نشهمن ازدوست عزيزى كه زحمت اين روكشيد كه تلنگرى به روح مرده ما بزنه بانوشتن اين واقعيت نامه دردناك سپاسگزارموازبقيه ميخوام كمى وخيلى كم لااقل به اين صفحات سياه تاريخ نگاهى دوباره ودقيق بياندازن
بوسيدمت بوسيدمت از دور…هر شب كتك خوردي كتك خوردي…كتك خوردي…ما خوابيديم و وقتي بيدار شديم، ميعاد ها و ستار ها و ندا ها به باد سپرده شده بودند…
خیابون شهدا؟ همون فرح قدیم!دیدی گفتم آرش،فعلا شدیم همسایه،اگه ازشون سوال کنی “مزگت امین” مسجد امین،حتما میشناسهمنظورم از به اسم و نشانی خودت همین اسم اینجات بود.مثلا آرش از اهواز.پس حتما اینکارو میکنم،قبلا خیلی براشون مطلب فرستادم، رادیو سرسری سوئد هستش،تو کل کشور شنیده میشه.
Yase3fid2ممنون بابت لطفت عزیزم!از حق نگذریم حرکت خوب و امیدوار کننده ای بوده که متاسفانه سرکوبها و جنایتهای رژیم به اسم اسلام و دین, بدجور زمینگیرش کرد…مردم فراموش نکردن,سکوت کردن فقط و وای بحال روزیکه این سکوت و خفقان بشکنه!
PayamSEنکنه داداش گمشده من باشی پیام ? ?نکنه اصلا دو قلوییم و خبر نداریم? ?عین این فیلم هندیاااا…الکی الکی اشنا دراومدیم باهم…
خخخخاونوقت عقدمون باطل میشه ?آره دیگه رادیوست،میخوننش از رادیو.البته تو سایت رادیو هم میزارن و تو آرشیو میمونه.
PayamSEنه عقد ما تو آسمونا بسته س ? باطل نمیشه که…
روح بیمار آخه انتظار داری چی بگیم؟ دردی که داستان داشت رو با تمام وجودم حس کردم. نمیدونم چی بگم فقط اینکه مردم ما بیشترشون روحشون بیماره چون از صبح تا شب با دهها تبعیض، ظلم، زورگویی، دروغ، نفاق، … مواجه میشن. روح بیمار تو از قشنگترین نوع روحهای بیماره …
Pourya1979لطف داری پوریا جان! قشنگ ترین تعریفی که شنیدم از تو بود (inlove)
به قول مادربزرگم اورییم یاندی :(حتی منم عذاب وجدان دارم … به خاطر شانسی که داشتم و هیچوقت اسیرشون نشدم… ولی خیلیا دیگه یا نیستن یا هیچجوره مثل قبل نمیشن…
بغض داره خفم میکنه،انقدر چرا دارم که جوابی براشون نیست،گاهی فکر میکنم کاش زادگاهم کشور دیگه ایی بودبه امید روزی که بخاطر انتقاد نفسمونو نبرن
تیشه بیاد داشته باشید وقتی جبهه مقابل مسلمان هستن انتظار بدترین چیزها رو داشته باشید، چون از مسلمون هر چی که بگی بر میاد، فراموش نکنید مسلمون در هر صورت کثیفه