&&& راوی سعید &&&
وقتی همراه المیرا از بوشهر برگشتیم و او هم عضو تیم ما شد برای مدتی دست از هر کاری کشیدیم و فقط حواسمون به او بود که خطایی ازش سر نزنه تو این مدت صابر برا بچه او شناسنامه گرفت و معرفت رو در حقش تمام کرد. نوروز که اومد و رفت دیگه مطمئن شده بودیم که المیرا هم با ماست و حاضره بخاطر انتقام از داییش هر کاری بکنه اما از رحیمی لعنتی اثری نبود، انگار آب شده بود رفته بود تو زمین.
به کمک فیلمهای داخل مموری که المیرا در اختیار مون گذاشت همدست های رحیمی رو شناسایی کردیم و هر زمان میخواستیم میتونستیم اونا رو بکشیم اما منتظر بودیم رحیمی هم پیدا بشه و وقتی پازل تکمیل شد دست به کار بشیم که نه راه فراری براش بمونه و نه دردسری برامون درست کنه.
همزمان با این کار داشتم برای گرفتن اقامت در یکی از کشورهای اروپایی برای خودم، هدیه، صابر و المیرا تلاش میکردم تا بعد از اینکه کار اون سه رو ساختیم اگه دیدیم اوضاع خرابه فرار کنیم. البته هدیه از این موضوع خبر نداشت و درگیر کارای خودش بود ایام عید هم که برای تفریح به اروپا رفته بودیم بدون اینکه چیزی بهش بگم اکثر کارهای اقامت در اسپانیا رو انجام دادم وقتی از مسافرت برگشتیم هدیه انقدر سرگرم کارهای خودش شد که اصلاً حواسش نبود من از کجا میرم کجا میام و چکار میکنم و منم خوشحال بودم که سرگرم کارهای خودشه و کاری به کار من نداره.
برای پیداکردن رحیمی تصمیم گرفتیم به خونه پدر مادر المیرا نفوذ کنیم ببینیم اونا میدونند رحیمی و خانوادش کجا زندگی میکنند یا خیر؟ المیرا یه خواهر داشت که الان بزرگ شده بود و برا خودش خانمی شده بود شمارشو بدست آوردم و به المیرا دادم و ازش خواستم در فرصتی که او خونه نیست باش تماس بگیره اما بش نگه که تو این شهر ساکن شده.
یه روز من در تعقیب خواهر المیرا بودم او از دانشگاه بیرون اومد و سوار ماشینش شد. به صابر زنگ زدم و گفتم الان وقتشه و چند لحظه بعد خواهر المیرا را میدیدم که با تعجب و حیرت داره با گوشی صحبت میکنه تماس که پایان یافت راه افتاد باز او را تعقیب کردم او تا خونه کار خاصی نکرد. پیش المیرا و صابر برگشتم. المیرا گفت دایی عوضی ام بعد اینکه منو بیچاره کرد میاد و میره پیش پدر مادرم و تا میتونه بر علیه من پیش خانواده ام بدگویی میکنه. به حدی که هر چی به خواهرم گفتم عامل تمام بدبختی های من و باعث جدایی من از شوهرم همین دایی بوده باور نکرد و گفت تو حق نداری به مردی که همه روش قسم میخورند اینگونه تهمت بزنی. منم مجبور شدم بگم مدرکی دارم که ثابت میکنه این دایی که همه باور دارید آدم خوبیه چه آدم رذل و کثیفیه! خواهرم گفت پس بهتره دفعه دیگه که به من زنگ میزنی اول مدرک به دستم رسیده باشه وگرنه دیگه جوابتو نمیدم. بش قول دادم اینکارو میکنم و ازش قول گرفتم فعلا به کسی در مورد تماس من چیزی نگه. حالا مجبوریم یکی از فیلمهای دایی رو براش بفرستیم.
گفتم فیلم های مموری تو رو نمی فرستیم چون هنوز زوده که محتوای اون مموری لو بره.
پرسید پس چی بفرستیم.
گفتم یادته فرانک اون روز که با فندک شکنجه اش داد یه مموری از داخل ماشین داییت برداشت که خیلی برا داییت مهم بود.
گفت آره یادمه.
گفتم تو اون مموری فیلمی هست که نشون میده داییت با مادرت هم رابطه داشته و فیلم گرفته.
المیرا گفت دروغ میگی من باور نمیکنم.
گفتم این که کاری نداره کافیه یه ساعت به من فرصت بدی تا حرفمو ثابت کنم.
زودتر از یه ساعت رفتم مموری رو از خونه برداشتم و برگشتم پیش صابر و المیرا.
وقتی المیرا فیلم رو دید زد تو سرش و گفت وای بر من، من چه آدم بدبختی بودم که هر بلایی این کثافت به سرم آورد تحمل کردم و یه بار به خانوادم نگفتم مبادا که مادرم دلش بشکنه بعد حالا میبینم که این کثافت ها خودشون با هم رابطه داشته اند.
گفتم گذشته ها گذشته پس خودتو سرزنش نکن و اما دایی تو یه بیمار جنسیه که بیماریش خیلی حاده و به هیچ کس رحم نداشته و نداره. حالا دیگه تو افسوس چیو میخوری کار ما اینه که زودتر این بیمار روانی رو پیدا کنیم و قبل از اینکه بخواد افراد دیگری رو بدبخت کنه نابودش کنیم.
روز بعد با کلاه کاسکت و یه موتور بدون پلاک سر راه پارمیدا (خواهر المیرا) کمین کردم وقتی از دانشگاه بیرون اومد و سوار ماشین شد حرکت کردم و رفتم کنارش ایستادم و اشاره کردم شیشه رو پایین بده وقتی پایین داد مموری که فقط فیلم رابطه مامان المیرا با داییشو روش ذخیره کرده بودم و تو یه پاکت بسته بندی کرده بودم تو ماشینش انداختم و رفتم.
چند دقیقه بعد پیش بچه ها بودم. المیرا برا خواهرش پیام داد تو اون مموری که امروز به دستت رسید یه فیلم هست که وقتی ببینی متوجه همه چی میشی. فقط قول بده اون فیلم رو که دیدی از رو مموری پاک کنی و در موردش با کسی حرف نزنی.
نیم ساعت بعد پارمیدا به خواهرش زنگ زد المیرا گوشی رو زد رو آیفون و جواب داد. پارمیدا در حالی که گریه میکرد گفت چه کثافت هایی هستند این دایی و مامان. یه عمر جلو ما طوری جانماز آب میکشیدند که آدم فکر میکرد اینا فرشته اند.
المیرا گفت نمیخوام بگم مامان بی تقصیره یا من بی تقصیرم اما چیزی که من از این دایی عوضی دیدم چنان حرفه ای جلو میاد و آدم رو تو منگنه میزاره که طرف نه راه پس داره نه راه پیش مثلاً خود منو وقتی اومده بود جزیره کیش تحت فشار گذاشت و گفت اگه بش ندم کاری میکنه شوهرم از کارش برکنار بشه و آواره بشیم.
با نفوذی که ازش سراغ داشتم میدونستم این کارو میکنه منم مجبور شدم بخاطر زندگیم قبول کنم. وقتی هم که شوهرم فهمید تهدیدش کرد اگه جایی اسمی از او ببره سرشو به باد میده علی هم جرأت نکرد جایی ازش حرفی بزنه فقط زورش به من رسید و طلاقم داد. تو هم برو خدا رو شکر کن که دایی الان دیگه با شما در ارتباط نیست که اگه بود تو هم الان یکی از قربانی هاش بودی.
_وای نه؛ تو رو خدا نگو این حرفو.
+خدا نکنه سرنوشت تو مثل من بشه.
_حالا از من چی میخوای؟
+میخوام کمک کنی دایی رو پیدا کنم و ازش بپرسم چرا این بلا رو سر من و مامان اورده؛ کمکم میکنی؟
_به خدا من بی خبرم.
+مامان و بابا ازش خبر ندارند؟
_گاهی وقتها میشنوم مامان میگه امروز دایی زنگ زد احوالمو گرفت و به شما هم سلام رسوند بعد بابا ازش میپرسه نفهمیدی بالاخره این داداشت کجا رفته و مامان ابراز بی اطلاعی میکنه. فکر کنم خودش هم نمیدونه کجاست. شایدم دایی به مامان گفته و ازش خواسته به ما نگه.
المیرا با حالت گریه گفت پارمیدا جان تو هیچ میدونی من امروز در این دنیا جز تو هیچ کس رو ندارم پس تو رو جون بابا کمک کن دستم به کسی که نجابت من و مامان رو کشت برسه؛ خواهش میکنم.
پارمیدا گفت تلاشم رو میکنم آدرسی شماره ای ازش بدست بیارم و بهت بدم.
المیرا تشکر کرد و گفت بدون اینکه بزاری دیگران بفهمند باهام در تماس باش.
پارمیدا گفت باشه.
چند ماه از این ماجرا گذشت تو این مدت همه چی را برای اقامت در اسپانیا آماده کرده بودم فقط کافی بود اموالم رو بفروشم و به یورو تبدیل کنم اما هنوز هیچ ردی از رحیمی نداشتیم و باید صبر میکردیم ببینیم چی پیش میاد. پارمیدا جز یه شماره تلفن از داییش که از گوشی مامانش کش رفته بود و به خواهرش داده بود دیگه نتونسته بود کمکی به ما بکنه تا اینکه زد و اوایل شهریور ماه بابای المیرا فوت کرد. این خبر برای المیرا خبر تلخی بود بدتر از اون این بود که نتونست تو مراسم خاکسپاری و ترحیم پدرش شرکت کنه و همراه خانوادش باشه اما این اتفاق برای ما ثمره خوبی داشت.
پارمیدا روز سوم پدرش به المیرا اطلاع داد که زن دایی تو مراسم بابا شرکت کرده. موقع مراسم همراه المیرا که تغییر قیافه داده بود رفتیم و او دورادور زن دایی اش رو به من نشان داد.
بعد مراسم کار من و صابر شد تعقیب زن دایی تا اینکه آخر شب سوار اتوبوس رشت شد. اتوبوس رو تا مقصد دنبال کردیم کله صبح او از اتوبوس پیاده شد و سوار تاکسی به خونش رفت.
همان روز نزدیک ساعت ۱۰ صبح بالاخره رحیمی رو دیدیم که از خونش بیرون اومد. پیاده و با فاصله تعقیبش کردیم تا مطمئن بشیم خودشه.
وقتی مطمئن شدیم رفتیم سوار ماشین شدیم و از منطقه فاصله گرفتم. یه گوشه دنج ایستادم و به صابر گفتم اینم از رحیمی! حالا باید چکار کنیم؟
صابر گفت معلومه او رو در یه فرصت مناسب باید بدزدیم و ببریم کلکشو بکنیم.
گفتم مگه به همین راحتیه خودمون هم به فنا میریم.
صابر گفت مهم نیست. مهم اینه که انتقام فرانک و هدیه رو بگیریم.
گفتم اولاً اینطوری دیگه هیچ وقت دستمون به اون دوتای دیگه نمیرسه و نمیتونیم جواب تجاوزی که به همسرامون کردند رو بدیم در ثانی ما قرار بود انتقام بگیریم دیگه قرار نبود خودمون رو به کشتن بدیم.
گفت اگه تو از مرگ میترسی من نمیترسم اصلأ بزار برم همینجا بکشمش اگه گیر افتادم هم حرفی از تو نمیزنم تو هم اگه خواستی بعداً سر فرصت انتقامت رو از اون دوتا بگیر.
گفتم قرار بود همه چی رو با صبر و برنامه ریزی جلو ببریم پس لطفاً احساساتی نشو و راه افتادم بعد گفتم من حال تو رو درک میکنم تو دلت میخواد زودتر انتقام فرانک رو بگیری بعد دیگه هر چی پیش اومد و هر بلایی سرت اومد برات مهم نیست شاید بخاطر اینه که هیچ انگیزه ای برا زنده موندن و زندگی کردن نداری اما لطفاً تو هم منو درک کن چند سال زندان هدیه رو از من گرفت و تازه به آغوش ما برگشته من بخاطر هدیه و مادرم هم که شده نمیخوام به این راحتی بمیرم پس لطفاً صبور باش. به نظر من بهتره حالا که دیگه جاشو یاد گرفتیم بریم و در فرصتی مناسب با یه نقشه حساب شده به سراغش بیاییم و کلکش رو بکنیم اینطوری اگه گیر افتادیم حداقل میدونیم تلاشمون رو کردیم و نشد.
چند روز از ماجرا گذشت تمام تمرکزم رو گذاشتم تا برای انتقام نقشه بی نقصی بکشم و چیزهایی که نیاز داشتیم ردیف کنم.
بالاخره بعد چند روز فکر کردن تصمیم گرفتیم که یه روز همراه صابر بریم بی سر صدا رحیمی را بدزدیم و بیاریم به شهر خودمون در مکانی مطمئن زندانی کنیم بعد دو دوستش را هم همزمان از محل اقامتشان که مرکز استان بود بدزدیم و هر سه رو ببریم پیش هم اول تا سر حد مرگ شکنجه بدیم و بعد هم بکشیم و جنازشون رو آتش بزنیم. ابتدا کارگاه سنگبری متروکه ای بیرون از شهر زیر سر گذاشتیم دو تا کلت و یه بطری محلول اتر برای بیهوشی خریدم و آماده اجرای نقشه شدیم.
آخرین روزهای شهریور ۱۴۰۲ بود. تصمیم گرفته بودم قبل از شروع عملیات برم تمام اموالم رو به نام مامان منتقل کنم تا اگر مجبور شدیم یکباره کشور رو ترک کنیم گیر و گرفتاری نداشته باشم.
یه روز عصر که رفته بودم پیش مامان و داشتم این موضوع رو بش میگفتم شاگردان هدیه بهم زنگ زدند و خبر دادند دو مامور مرد و یه مامور خانم با لباس شخصی اومدند استاد رو بازداشت کردند.
بار دیگه دنیا بر سرم خراب شد و کپ کردم با خودم گفتم نکنه نقشه ما برای کشتن رحیمی و دوستانش لو رفته و اونا قبل از اینکه ما کاری کنیم دست به کار شدند. داشتم دیوانه میشدم.
از مادرم و آقا مصطفی و همه دوستان خانوادگی خواستم بیان تا با هم همفکری کنیم ببینیم چکار میتونیم بکنیم ولی باز هم فکر مون به جایی قد نمیداد که چند ساعت بعد در حالیکه که از نگرانی داشتم سکته میکردم هدیه اومد خونه و با توجه به حرفایی که زد فهمیدم موضوع دستگیری هدیه بیشتر بخاطر این بوده که جلوی فعالیت ورزشی اش رو بگیرند.
اوگفت اونجا بهم گفتند یا خودتو بکش یا از این مملکت برو وگرنه ما دست از سرت بر نمیداریم ولی من سفت ایستادم و گفتم نه میرم نه خودمو میکشم بهم اجازه بدید کار کنم تا کاری به کارتون نداشته باشم.
فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم هدیه جان بد هم نگفتند بیا تا مهاجرت کنیم و از این کشور بریم. اونجا هم میتونی ادامه تحصیل بدی هم باشگاه ورزشی داشته باشی و…
دیگه نذاشت بیشتر بگم و جواب داد برم! کجا برم؟ اگه تو میخوای بری برو ولی من جایی نمیام من متعلق به این خاکم؛ چرا باید خاکم رو رها کنم و برم؟ انگار یادت رفته من داشتم زندگیمو میکردم، درس میخوندم و برا خودم هدف داشتم اونا آیندمو گرفتند آرزوهامو به باد دادند و عشق رو در وجودم کشتند. حالا من برم! چرا اونا که میخوان من برم خودشون نمیرن؟ نه؛ من میمونم و خواب خوش رو از چشم اونایی که آرامش رو از من و این مردم مظلوم گرفتهاند میگیرم.
گفتم مگر میتونی؟
گفت آره میتونیم به شرطی که همه با هم باشیم. میدونی چرا پارسال که زندان بودم بند ما رو دو ماه ممنوع الملاقات کرده بودند چون از ما میترسیدند. یادمه هنوز ممنون الملاقات نشده بودیم یه ملاقاتی به یکی از هم بندی های ما خبر داده بود شهر بخاطر مرگ مهسا امینی به هم ریخته. بند ما مثل باروتی که منتظر یه جرقه باشه منفجر شد و و به حمایت از مردم، زندان رو به هم ریخت. اونا وحشت کرده بودند و کلک و پرشون ریخته بود و ما وحشت اونا رو به چشم خود دیدیم اونجا بود که فهمیدم این ما نبستیم که باید از اونا بترسیم اونا باید از ما بترسند. حالا هم اونا از خداشونه ما بترسیم و فرار کنیم اما من یاد نگرفتم از چیزی بترسم پس میمونم و اینبار با کسانی که بخوان جلوی تحقق آرزوهام رو بگیرند مبارزه میکنم
گفتم دیگه نمیذارم تو مسائل سیاسی دخالت کنی.
گفت نمیتونی! چون من دیگه اون آدم سابق نمیشم.
وقتی همه رفتند و تنها شدیم اومد کنارم نشست گفت ازم ناراحت نباش. من شاید آدم سابق نشم اما فراموش نکن جایگاه تو همیشه در قلب من محفوظه و دارم تلاشمو میکنم به نقطه ای برسم که عشقم که تویی و هدفم رو که الان فهمیدی چیه در کنار هم داشته باشم.
گفتم با حرفایی که زدی نظرم عوض شد ما جایی نمیریم می مونیم و در کنار هم برای عشق و هدفمان میجنگیم.
اون روزا صابر دل تو دلش نبود و خیلی دلش میخواست زودتر انتقام بگیریم. خودم هم همین رو میخواستم اما دوست نداشتم مفتی مفتی بمیرم و دلم میخواست بعد کشتن اونا سالها با خوشی در کنار عشقم زندگی کنم.
بعد اتفاق اون شب مدتی انجام نقشه رو به تعویق انداختم تا نقشه دیگری بریزم که هیچ ردی از خودمون بجا نذاریم که مجبور نباشیم فرار کنیم.
اواخر آبانماه، خونه صابر نشسته بودم و داشتیم فکر میکردیم چکار کنیم که صابر گفت اگه هدیه به مهاجرت رضایت داده بود طبق نقشه قبلی سریع کار رو تمام میکردیم و قبل از اینکه کار به پلیس بازی بکشه در میرفتیم.
گفتم از کجا معلوم قبل اینکه از کشور خارج بشیم گیر نمی افتادیم؟
صابر سری تکان داد و گفت نمیدونم شایدم گیر می افتادیم اما برا من مهم نبود که بعد چی میشد و چه اتفاقی میافتاد مهم این بود که انتقام فرانک رو گرفته بودم.
گفتم ولی برا من مهمه که انتقامم رو بگیرم بدون اینکه برا خودم یا خانوادم اتفاقی بیفته.
گفت من یه پیشنهاد دارم
گفتم بگو
گفت تو اقامت من و المیرا رو اون طرف قطعی کن و دیگه با هیچی کار نداشته باش ما ترتیب اون سه تا عوضی رو میدیم و میریم اگه هم گیر افتادیم پای تو رو وسط نمی کشیم تو هم با خیال راحت بمون زندگی کن.
گفتم اصلأ حرفشو نزن درسته من دوست ندارم بمیرم ولی به هیچ وجه حاضر نیستم شما رو تنها بزارم ما قول دادیم این کار را با هم تمام کنیم.
المیرا گفت من یه نقشه دارم ما باید کاری کنیم اونا به دست خودشون کشته بشن و هیچ جا پای ما گیر نباشه.
با تعجب گفتیم چطوری؟
المیرا طرح نقشه ای رو گفت که ایراداتی داشت اما در کل طرح خوبی بود و با چند ساعت کار کردن روش ایراداتش رو برطرف کردیم.
وقتی نقشه آماده اجرا شد آذر ماه شروع شده بود هدیه بیش از یه ماه بود باشگاه رسمی و قانونی اش رو افتتاح کرده بود و فارغ از هر دغدغه ای با انگیزه و پر انرژی داشت کارشو انجام میداد و من داشتم پای در بزرگترین خطر زندگی ام میگذاشتم راهی که ممکن بود برگشتی توش نباشه و کشته بشم اما بخاطر عشقم و آرامش خیالم خیلی برام مهم نبود. وصیتم رو نوشتم و یه کپی از فیلم اعتراف المیرا و تمام مدارکی که از اون سه نفر بدست آورده بودم کنارش تو گاو صندوق گذاشتم تا در صورت کشته شدن همه بدونند داستان چیه بعد با توکل به خدا همراه صابر به سمت رشت حرکت کردیم.
دو روز به صورت نامحسوس رحیمی رو زیر نظر داشتیم. رحیمی هر روز ساعت ۴ بعد از ظهر از خونش بیرون می اومد و بعد از حدود ربع ساعت قدم زدن می رفت تا به یه پارک میرسید و با هم سن و سال های خودش مشغول شطرنج بازی میشد و تا غروب کارش همین بود.
روز سوم ماشین رو خروجی رشت ابتدای جاده قزوین پارک کردیم و با تاکسی به شهر برگشتیم. در حالی که دستکش به دست داشتیم از جلو خونه ای تو سه سوت یه سمند دزدیدیم و به سمت پارک مورد نظر رفتیم و منتظر موندیم تا اینکه رحیمی بلند شد و به سمت خونش به راه افتاد. تو مسیر خونش یه جای خلوت و تاریکی بود به بهانه آدرس گرفتن جلوش ایستادیم و همین که سر خم کرد و خواست چهره ما رو ببینه صابر با دستمال آغشته به اتر بیهوشش کرد و او رو به داخل ماشین کشید کل این کار ۳۰ ثانیه طول نکشیده بود و هیچکس متوجه نشد. به سرعت منطقه رو ترک کردیم و به سمت ماشینم رفتیم. قرار بود تا مقصد هیچ حرفی با هم نزنیم مگر با اشاره.
بدون هیچ حرفی رحیمی رو از ماشین دزدی به ماشین خودم منتقل کردیم و به سمت شهرمون حرکت کردیم بعد از طی مسافتی قبل از اینکه رحیمی به هوش بیاد چند لحظه کنار کشیدیم و او رو چشم بند و دهان بند زدیم و دستاش رو از پشت محکم بستیم و کل لباساش رو وارسی کردیم.
چندتا کلید، یه کیف پول و یه گوشی از جیباش در اومد. کف ماشین، جلوی صندلی عقب درازش کردیم و روش یه پتو کشیدیم.
صابر پشت رول نشست و من روی صندلی عقب بالا سر رحیمی دراز کشیدم که اگه خواست حرکتی کنه حسابشو برسم.
محتویات کیفشو نگاه کردم. توش یه مقدار اسکناس و دوتا کارت بانکی بود. کارتها رو در آوردم شکستم و بیرون انداختم و بعد از طی مسیری کیف پولشو هم محض احتیاط بیرون انداختم.
پتو رو یه لحظه رد کردم و با گذاشتن حسگر لمسی گوشی اش روی نوک انگشتاش اونا باز کردم. اولین کاری که کردم جی پی اس و نت گوشیش رو خاموش کردم.
المیرا گفته بود داییم با زن و بچش طوری برخورد کرده که رو حرفش حرف نمیزنند مثلاً اگه یه پیام بده« دارم میرم فلان جا زنگ نزنید تا خودم برگردم» حتی اگه یه هفته طول بکشه بهش زنگ نمیزنند مگر اینکه کار خیلی مهمی داشته باشند که اونم پیام میدن. این اخلاق سلطه گرانش اینجا به ضررش تمام شد. یه پیام به خانمش فرستادم «دارم با دوستان جدیدم میرم آستارا ممکنه چند روز نباشم کار داشتید فقط پیام بدید»
پیامو که فرستادم شروع کردم به زیر و رو کردن گوشیش ببینم آخرین تماس و آخرین پیامش با اون دو دوستش کی بوده که دیدم خیلی وقته باشون تماسی نداشته.
گوشیشو خاموش کردم و سیم کارتشو در آوردم. تا نیمههای راه صابر رانندگی کرد و بعد خودم پشت رول نشستم نزدیک به مقصد بودیم که صابر آرام تو گوشم گفت رحیمی اولین علایم هوشیاری رو نشون داد ولی وقتی دید دست و دهان و چشماش بسته ست دیگه حرکتی نکرد.
آرام جواب دادم لابد فهمیده که اوضاع خیطه و بهتره که آرام باشه.
قبل از نیمه شب به شهر خودمون رسیدیم طبق نقشه صابر رو سر راه پیاده کردم تا بره و المیرا را با خودش بیاره و رحیمی رو به باغ بردم. فصل کشاورزی تمام شده بود و همه اونایی رو که تو مزرعه و باغ برام کار میکردند مرخص کرده بودم و میدونستم کسی اونجا نیست. در انباری رو باز کردم و رفتم سراغ رحیمی. پتو رو که از روش رد کردم دیدم هوشیاره اما دست ها، چشم ها و دهنش همچنان بسته بود.
بدون هیچ حرفی او رو از ماشین پایین بردم و بازوشو گرفتم و کشیدم. با پای خودش به داخل انباری اومد او رو محکم به ستون وسط انباری بستم.
از انباری بیرون رفتم و درو بستم. چند دقیقه بعد صابر و المیرا با ماشین صابر اومدند المیرا را به طبقه بالا بردم تا بچشو که خواب بود بزاره و منتظر بمونه.
صابر وارد انباری شد و سراغ رحیمی رفت و دهان و چشماشو باز کرد. من و المیرا داشتیم همه چیو از داخل مانیتور دوربین های مداربسته میدیدیم (ساختمان و باغ از سالها پیش مجهز به دوربین مداربسته بود)
رحیمی به دور و بر نگاه کرد و گفت اینجا کجاست برا چی منو اینجا آوردی؟ (صدای او رو از میکروفون های شنود که چند روز پیش داخل انباری کار گذاشته بودیم می شنیدم)
صابر پرسید منو میشناسی؟
رحیمی گفت نه
+فرانک رو چطور؟
_نه!
+حتی اسمش هم به گوشت نخورده؟
_نه
صابر فریاد زد فرانک همون کسی بود که چهار سال پیش پاتو شکست و بطری تو کونت کرد یادت اومد؟ میخوای فیلمشو ببینی؟
با تعجب نگاش کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت آره یادم اومد.
صابر همچنان با خشم و صدای بلند حرف میزد: من شوهر او بودم او رو کشتند. هنوز قاتلش پیدا نشده. یه نفر بهم گفته تو و خواهر زادت تنها دشمنان او بوده اید حالا بگو چرا همسر منو کشتید؟
_من نکشتم.
+پس کی کشته؟
_نمیدونم
+حتماً خواهر زادت کشته؟
_من نمیدونم
+به زودی معلوم میشه.
صابر از انباری بیرون اومد. المیرا بلند شد و لباسش رو کند و یه دست لباس پاره پوره که چند جای اونا با خون گوسفند خون مالی کرده بودیم به تن کرد. موهای سرش رو ژولیده و پریشان کرد و بعد با رژ لب انگشتای منو آغشته کرد و من دو تا سیلی آرام تو گوشش زدم که جای انگشتام موند. دستاشو از پشت بستم و رو چشاش چشم بند زدم و تحویل صابر دادم و دوباره جلوی مانیتور برگشتم.
صابر دست المیرا رو گرفت و او رو کشان کشان وارد انباری کرد و جلوی رحیمی چشماشو باز کرد و گفت این هم از خواهر زادت او هم میگه من نکشتم بعد تسمه ای رو در هوا چرخ داد و گفت یالا زودتر تکلیف منو مشخص کنید کدومتون همسر منو کشتید.
فضا فضای ترسناکی شده بود رحیمی حسابی ترسیده بود، المیرا که کف انباری افتاده بود خودشو به کولی بازی زد و گفت آخه لامصب چرا باور نمیکنی؟ چند بار بگم من او رو نکشتم.
صابر: پس کی او رو کشته.
المیرا: من از کجا بدونم.
صابر: ولی من مطمئنم کار یکی از شما بوده چون او جز شما دشمنی نداشت.
در همین موقع به گوشی صابر زنگ زدم. صابر گفت تا من جواب اینو بدم و برگردم خودتون تکلیف منو روشن کنید وگرنه هر دوتون رو میکشم. بعد از انباری بیرون رفت.
رحیمی وحشت زده به المیرا گفت لعنتی تو اینجا چیکار میکنی؟
المیرا زد زیر گریه و گفت اومدم مهمونی! مثل خودت!
رحیمی: بیا نزدیک کارت دارم.
المیرا بلند شد و نزدیکش رفت.
رحیمی به دوربین ها اشاره کرد و خیلی یواش چیزی گفت که نشنیدم.
المیرا نگاهی به دوربین کرد و گفت این دوربین مال عهد بوقه و فقط فیلم میگیره صدا که نمیگیره.
رحیمی این بار کمی بلند تر از دفعه قبل گفت باشه برا احتیاط هم که شده یواش حرف بزن چون ممکنه میکروفون گذاشته باشند.
المیرا دور ستون چرخی زد بعد به دور و بر نگاهی کرد و گفت نترس هیچی نیست. اصلاً چرا باید میکروفون گذاشته باشند. وقتی یارو تونسته ما رو پیدا کنه و بیاره اینجا حتماً میتونه آزمون اعتراف هم بگیره!
رحیمی با عصبانیت گفت حالا فعلا ساکت باش ببینم چه غلطی باید بکنیم.
المیرا گفت گیرم تحمل کردیم و اعتراف نکردیم، هر دومون رو میکشه و همینجا چال میکنه و خلاص. پس بهتره یه راه حل پیدا کنی که نجات پیدا کنیم چون من نمیخوام بمیرم.
رحیمی پرسید تو از کی اینجایی؟
_از دیروز صبح.
+میدونی اینجا کجاست.
المیرا با آه و ناله گفت اینجا آخر دنیاست اینجا برهوته، دیشب بهم چشم بند نزده بود و داشت منو جابجا میکرد نگاه کردم دیدم دور و بر یه صحرای در اندر دشت بود و تا چشم کار میکرد تاریک و ظلمات بود دریغ از یه روشنایی ولی هیچی به چشم نمیخورد.
چند لحظه بعد رحیمی با اضطراب که نشانگر ترسش بود پرسید ببینم تو واقعاً چیزی در مورد من به او نگفتی؟
المیرا حرص ناک دندان قروچه رفت و گفت بدبخت من اگه حرف زده بودم که تو الان زنده نبودی. بعد آرامتر ادامه داد من الان نزدیک دو روزه اینجام تو این مدت هر چی در موردت ازم پرسیدند من فقط گفتم چند ساله او رو ندیدم و ازش بی خبرم. که دروغم نبوده و من واقعا چند ساله ازت بی خبرم.
+آفرین دختر خوب.
_آفرین و مرض، درد بی درمان که من هر چی میکشم از دست توی کثافته.
+هر چی بگی حق داری، من شرمنده ام، معذرت میخوام.
_الان که هر دو گیر افتادیم معذرت میخوای؟ دیگه حالا معذرت خواهی تو به چه درد من میخوره هر چند هم الان هم اگه آزاد بودیم توی کثافت داشتی نقشه میکشیدی چطوری منو بگایی.
+خیلی خوب حالا تو هم! گفتم که ببخش حق با توی.
المیرا با گریه گفت تو آدمی نیستی که ببخشمت! تو اصلاً احساس نداری! خدایی چطوری غیرتت گذاشت بعد اینکه شوهرم ما رو با هم گرفت منو به حال خودم رها کنی و بری؟
رحیمی اینبار درمانده گفت حق با توی اشتباه کردم قول میدم اگه زنده از اینجا بیرون رفتیم جبران کنم.
_آره جون خودت یکی اینکه این عوضی میزاره ما زنده از اینجا بیرون بریم یکی اینکه تو خیلی اهل جبران کردنی.
+به شرافتم قسم اگه مقاومت کنی و چیزی در مورد من به این مرتیکه نگی و از اینجا جون سالم به در ببریم قول میدم گذشته رو جبران کنم.
المیرا داد زد خفه شو عوضی، بعد با بغض ادامه داد ببین کی داره از شرافت حرف میزنه، توی بی شرف شرافت میدونی چیه؟ بعد آرامتر و با گریه ادامه داد تو زندگی منو بخاطر هوست نابود کردی، پس دیگه دم از شرافت نزن. حالا هم اگه تو جای من بودی و من جای تو سه سوته منو لو داده بودی و خودتو از مخمصه نجات داده بودی اگه بدونی این بی پدر تو این ۲۴ ساعت چه بلاهایی سرم اورده و من از تو حرفی نزدم؛ حیف که دستام بسته ست وگرنه جای سیم داغ را رو بدنم نشونت میدادم.
+بمیرم برات.
المیرا داد زد لازم نکرده برام بمیری! اگه میتونی راهی پیدا کن از دست این عوضی نجات پیدا کنیم.
+باشه ، باشه داد نزن ببینم چه خاکی میتونم به سرمون بکنم.
_ببین من دیگه تحمل شکنجه ندارم آ. به جان خودم اگه راهی پیدا نکنی که از اینجا بریم و قرار باشه باز شکنجه بشم من واقعیت رو میگم.
تو آخرش با این حرفات هردومون رو به فنا میدی لطفاً، خواهشاً یه دقیقه هیچی نگو ببینم چکار میتونیم بکنیم.
با تک زنگ من صابر به داخل برگشت و طبق نقشه گفت خیلی خوش شانسید برام یه کار مهم پیش اومده که باید برم برا همین یه شب دیگه به عمر کثیفتون اضافه شد انشاالله که تو این مدت فکراتونو بکنید و فردا بهم بگید کدومتون قاتلید وگرنه هر دوی شما رو مثل سگ میکشم و همینجا چالتون میکنم. بعد المیرا را برد و پشت به پشت رحیمی به ستون بست و انباری رو ترک کرد ماشینش رو روشن کرد و از ساختمان فاصله گرفت بعد از طی مسیری ماشینش رو تو باغ زد و پیاده پیش من برگشت.
المیرا و رحیمی هر دو ساکت بودند تا اینکه المیرا آه و ناله رو شروع کرد و گفت خدایا این چه مصیبتی بود که دوباره منو گرفتارش کردی چرا من باید تاوان گناه نکرده رو پس بدم.
رحیمی همچنان سکوت کرده بود
المیرا یه دفعه آه و ناله اش رو قطع کرد و پرسید عوضی؛ نگفتی کدوم گوری مخفی شده بودی و چطوری شد که تو رو گرفتند؟ اصلأ کی تو رو گرفتند؟
+همین امشب دم دمای غروب.
المیرا با خوشحالی گفت جدی؟!پس امیدی هست خونتون ببینند دیر کردی نگران بشن و به پلیس اطلاع بدن؟
+نه اونا هیچوقت اینکارو نمیکنند.
_چرا؟
+چون بشون یاد ندادم که اگر روزی دیر به خونه رفتم یا اصلا نرفتم نگرانم بشن.
_بهتره بگی هیچ وقت برا خانواده ات اونقدر مهم نبودی که نگرانت بشن.
+باشه؛ حالا وقت این حرفا نیست.
_دوستات چی؟ دوستات نگرانت نمیشن پیگیری کنند ببینند کجایی؟
+کدوم دوست؟ من خیلی وقته دوستی ندارم!
_همون دو تا دوست سپاهی که باشون هر کاری میکردی؟
+اگه اون دو خبر داشتند حتماً کاری میکردند ولی الان خیلی وقته ما از هم خبر نداریم.
_چرا؟ ترسیدی فیلم های مموری رو پخش کنم از ترسشون رفتی مخفی شدی؟
+نه بابا؛ من مطمئن بودم تو هیچوقت فیلم های اون مموری رو جایی پخش نمیکنی چون آدم عاقلی هستی و میدونی با انتشار اونا خودت هم نابود میشدی. من اگه از شهر خودم رفتم بخاطر این بود که این اواخر یه اشتباه کردم که مردم شهر باهام بد شده بودند و میخواستند منو بکشند.
_چکار کرده بودی؟
+تو آشوبهای پارسال که مردم بخاطر مهسا امینی راه انداختند همراه پلیس ضد شورش به سرکوب مردم رفتم که توسط عدهای شناسایی شدم و نزدیک بود یه شب در خونم کشته بشم.
المیرا خندید و گفت تو هم جون کثیفتو برداشتی و د فرار.
+آره، خوشحالی؟ حالا اگه متلک هات تمام شده تعریف کن ببینم خودت این مدت کجا گم و گور شده بودی! و یه دفعه چی شد که سر از اینجا در اوردی؟
المیرا آهی کشید و گفت بعد اینکه از علی جدا شدم از اونجایی که تو منو از چشم پدر مادرم انداخته بودی نتونستم پیش خانوادم برگردم و همونجا موندم مدتی بعد با یه تاجر عراقی ازدواج کردم و رفتم دبی و اونجا ساکن شدیم و صاحب بچه شدیم. در تمام این مدت فقط با آبجی پارمیدا در ارتباط بودم اما ازش خواسته بودم به کسی نگه که با من در ارتباطه. او هم هر اتفاق اینطرف می افتاد به من میگفت. وقتی بازنشست شدی او به من گفت که بازنشست شدی. چند وقت پیش هم وقتی بابام فوت کرد او بهم گفت. منم که تو مراسمش نتونسته بودم بیام خیر سرم گفتم حالا یه سر بیام بشون سر بزنم که هنوز به خونه مامان نرفته گیر این پسره افتادم. معلوم نیست به کجا وصله که اینقدر دقیق آمار برگشتن منو داشت که تا پامو تو ایران گذاشتم منو پیدا کرد.
رحیمی گفت ولی از همه اینا مهمتر اینکه خیلی کنجکاوم بدونم او از کجا فهمیده ما یه زمانی با زنش و اون مژده عوضی مشکل داشتیم؟
_خب لابد فرانک قبل مرگش به شوهرش گفته؟
+نه بعید میدونم، من حدس میزنم کار مژده عوضی باشه. _مگه او زندان نبود؟
+محکومیت او پارسال تمام شد احتمالا وقتی آزاد شده و خبر دار شده فرانک مرده رفته همه چیو کف دست این یارو گذاشته.
_البته شاید هم کار شوهر مژده باشه. چون او هم از همه چی خبر داشت.
+آره خبر داشت ولی من بعید میدونم کار او باشه. چون اگه کار او بود خیلی زودتر از اینا به این پسره گفته بود. حدس میزنم او زیاد خودشو درگیر اینجور مسائل نمیکنه. البته اینکه کار مژده بوده یا شوهرش چندان فرقی هم نمیکنه مهم اینه که من حس میکنم این پسره کاملاً از اتفاقات اون سال خبر داره. و میدونه که مژده و فرانک اون سال چه بلایی سر ما اوردن. برا همینه که اومده سراغ ما و یقین داره که کشتن فرانک کار ما بوده و همین مسأله منو خیلی نگران کرده.
المیرا عصبی گفت خب مگه غیر از اینه که کار تو بود بعد لحن صداشو نرم کرد و گفت بیا و خودت مردی کن و همه چیو بش بگو شاید دلش به رحم اومد و ولمون کرد.
+دیوانه شدی؟ میخوای منو به کشتن بدی؟
المیرا دوباره عصبی گفت خب بگی یا نگی چه فرق میکنه لااقل بگو که هر دومون رو نکشه و من از این مخمصه نجات پیدا کنم.
+خیلی خودخواهی!
_آره خودخواهم چون هنوز سنی ندارم که بمیرم اما تو عمرتو کردی و تازه دغدغه چیزی نداری اما من یه بچه شیرخواره دارم.
+اینقدر حرف نزن ببینم چه راهی به ذهنم میرسه که هر دومون نجات پیدا کنیم!
_هیچ راهی وجود نداره، مگر اینکه معجزه بشه و شانسی شانسی یکی پیدا بشه و ما رو از دست این حیوون نجات بده بعد آهی کشید و گفت که البته یعیده همچین اتفاقی بیفته. اینو که گفت مدتی سکوت کرد رحیمی هم حرف نمیزد تا اینکه المیرا باز پرسید ببینم تو سپاه اون شهری که رفتی دوستی، آشنایی نداری که نگرانت بشه و بخواد برا پیدا کردنت کاری بکنه؟
+دیگه عضو سپاه نیستم، عضو هیچ جا نیستم. هیچکس هم نگران من نیست باید خودمون برا نجات خودمون کاری کنیم.
المیرا گفت ای بخشکه این شانس و باز سکوت کرد.
چند دقیقه بعد رحیمی گفت نگران نباش فقط قول بده مقاومت کنی قول میدم نجات پیدا میکنیم.
المیرا با خوشحالی گفت نکنه فکری به ذهنت رسیده که اینقدر مطمئنی!
_نه هنوز ولی حتماً یه راهی هست.
+آخه چه راهی، لعنتی؟؟
_خواهش میکنم تو فعلا یه مدت مقاومت کن و از مرگ فرانک چیزی نگو من مطمئنم راهی پیدا میشه.
بازم مدتی به سکوت گذشت تا اینکه المیرا گفت من یه راهی به ذهنم رسیده، من میگم با حرف نزدن مشکلی حل نمیشه فقط او رو عصبانی تر میکنیم وقتی هم که عصبانی شد معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره اما تو میتونی با حرف زدن جون خودت و منو نجات بدی بشرط اینکه بدونی چی باید بگی.
رحیمی پرسید باید چی بگم؟
المیرا گفت بیا و همدست هاتو، همونایی که باشون به فرانک تجاوز کردید قاتل معرفی کن و طوری حرف بزن که حرفتو باور کنه و بره سراغ اونا و دست از سر ما برداره.
+مگه به همین سادگیه که من بگم و او باور کنه؟ میره اونو رو میاره اینجا روبرو میکنه و اوضاع بدتر میشه.
_نمی تونی کاری کنی کار اونا به اینجا نکشه؟ مثلاً خودت راهکاری بدی که بدون اینکه شما را روبرو کنه شرشون رو بکنه و ما رو آزاد کنه.
+یعنی میشه؟ من که راهی به ذهنم نمیرسه.
باز مدتی به سکوت گذشت
طبق نقشه بلند شدم ماسک زدم و بچه المیرا رو برداشتم او رو به گریه انداختم و به انباری رفتم.
المیرا با دیدن بچه شروع به بی تابی کرد. بچه رو زمین گذاشتم و المیرا رو از ستون باز کردم. المیرا بچه رو از زمین برداشت و سینشو انداخت تو دهنش.
رحیمی به المیرا گفت فکر نمیکردم بچتو اینجا ببینم.
_انتظار داشتی بچه چند ماهه الان کجا باشه؟
مدتی منتظر نشستم تا بچه دوباره خوابید بدون هیچ حرفی بچه رو ازش گرفتم رو زمین گذاشتم او رو به ستون بستم بچه رو برداشتم و دوباره انباری رو ترک کردم.
جلو مانیتور نشسته بودم که المیرا گفت فهمیدم چی باید بگی! تو باید فردا به یارو بگی من میدونم زنتو کی و چرا کشته. بگو اونو دو نفرند و آدم مهم و خطرناکی اند. بگو فقط به کمک من میتونی از پس اونا بر بیایی. حالا اگه میخوای به آرزوت برسی و انتقام زنتو بگیری باید تضمین بدی ما رو آزاد کنی.
+خب بعد؟!
_تو اینو بگو بقیه اش رو بسپار به من.
رحیمی گفت من تا ندونم چی تو ذهنته که نمیتونم بسپارم به تو!
حدود نیم ساعت المیرا برا رحیمی نقشه ای رو که قبلاً با هم طراحی کرده بودیم دیکته کرد و در پایان گفت به نظرم این آخرین شانس ماست حالا دیگه خود دانی.
صبح خروس خون صابر سراغ اونا رفت و خیلی جدی گفت خب دیگه! امیدوارم که دیشب از فرصتی که خدا بهتون داد استفاده کرده باشید و الان به من بگید که قاتل همسر من کدوم یکی از شماست که اگه غیر از این بشنوم هردوتون رو میکشم.
هر دو سکوت کردند صابر تسمه پاره ای رو برداشت.
المیرا به تب و تاب افتاد و گفت دایی تو رو خدا بگو قاتل کیه تا دست از سرمون برداره.
رحیمی بعد چند لحظه سکوت گفت قاتل زن تو هیچکدام از ما نیستیم اما من میدونم قاتل کیه! اونا دو نفرند. اونا دو تا سپاهی مهم بودند که الان هر دوشون بازنشست شدند. من یه زمانی با اونا دوست صمیمی بودم و میدونم چه قدرت و نفوذی داشتند درسته الان بازنشسته اند و به ظاهر کاره ای نیستند اما همچنان قدرتمند و با نفوذند مطمئن باش به این راحتی که منو گرفتی دستت به اونا نمیرسه. مگر اینکه من کمکت کنم.
صابر اول با تعجب نگاش کرد بعد زد زیر خنده و گفت شما دوتا خیلی با حالید به جا اینکه به من بگید قاتل کدوم یکی از شماست نشستید فکر کردید چطور میتونید از دست من فرار کنید اما کور خوندید اینجا آخر خطه.
رحیمی: ولی من واقعیت رو گفتم.
صابر: برا این حرفت مدرک هم داری؟
رحیمی مکثی کرد و گفت آره دارم اما اینجا نیست ولی وقتی به همه حرفام گوش بدی میفهمی دروغ نمیگم.
صابر گفت باشه میشنوم.
_من اعتراف میکنم که سر همون جریان که خودت خبر داری از زنت کینه داشتم اما خدایی نه جرات و شهامت کشتنش رو داشتم و نه راضی به مردنش بودم فقط دلم میخواست یه کم بچزونمش تا دلم خنک شه برا همین موضوع رو با اون دو سپاهی که باشون دوست بودم در میان گذاشتم و ازشون خواستم او رو بگیرند و یه کم گوشمالی اش بدن تا کمی دلم خنک بشه اما متاسفانه دوستام وقتی او رو دستگیر کردند بر خلاف خواسته من بش تجاوز کردند بعد هم از ترس اینکه آبروشون بره او رو کشتند.
صابر گفت تو هو خوشحال شدی!
رحیمی گفت نه بخدا من راضی به مردنش نبودم.
صابر:خب حالا تو چه کمکی میتونی به من بکنی؟ نکنه انتظار داری آزادت کنم و با هم بریم اونا رو بکشیم؟
رحیمی: نه نیازی به این کار نیست کافیه ضمانت بدی که وقتی کمک کردم اونا رو کشتی اجازه بدی من از اینجا برم.
صابر: چه ضمانتی میخوای؟
رحیمی: ضمانت جون من اینه که قبل از هر کاری خواهر زادم رو آزاد کنی بره و از تو شهر با من تماس تصویری بگیره که من ببینم آزاد شده بعد من به اونا زنگ میزنم و اونا رو به هر خونه ای که خودت بخواهی میکشم و تو خیلی راحت میتونی بری اونجا دخلشونو بیاری و جنازشون رو هم ناپدید کنی بدون اینکه گیر بیفتی.
صابر: حالا چرا باید اول خواهرزادت رو آزاد کنم؟
رحیمی: بخاطر اینکه مطمئن بشم وقتی کار تمام شد من ازاد میشم.
صابر: خب اگر خواهر زادت رفت و با مامور برگشت چی؟
المیرا گفت مگه از جون بچه خودم سیر شدم که برم شما رو لو بدم. البته این تا زمانیه که کار شما با اون دو نفر تمام بشه و دایی و بچه من آزاد نشه که اون موقع دیگه دست به هر کاری ممکنه بزنم.
صابر گفت یعنی تو حاضری بچه ات رو به عنوان گروگان بزاری اینجا بمونه و خودت تنها بری؟
المیرا: بخاطر اینکه شما اطمینان کنید خطری شما رو تهدید نمیکنه راه دیگه ای به ذهنم نرسید مگه اینکه شما راه بهتری سراغ داشته باشید؟
صابر کمی فکر کرد و گفت نمیدونم چرا احساس میکنم دارید کلک میزنید!!
رحیمی: بلافاصله گفت نه بابا چه کلکی من که تا کشته شدن اونا تو دست تو اسیرم اون بچه هم که هست پس دیگه شما از چی میترسی؟ من باید بترسم که وقتی کار تموم شد تو رو حرفت میمونی یا نه؟
المیرا به داییش گفت دایی؛ خیالت راحت جلو خودش میگم من که آزاد شدم چند ساعت بیشتر بش فرصت نمیدم اگه ببینم تو رو همراه بچه ام آزاد نکرد. بش امان نمیدم و میرم پیش پلیس.
صابر با بغض داد زد چی خیال کردید فکر کردید من قاتل بالفطره ام که عشقی عشقی آدم بکشم!؟ من دلم نمیاد حتی یه گنجشک سر ببرم چه برسه به اینکه یه آدم بی گناه رو بخوام بکشم. اگه میبینید خودم رو به خطر انداختم فقط بخاطر اینه که میخوام انتقام زنم رو بگیرم تا هم روح او هم خودم به آرامش برسم. من اگه میخواستم شما رو بکشم همون لحظه که شما رو گرفته بودم کشته بودم و الان شما زنده نبودید اما دلم نمیخواد خون هیچ بی گناهی رو به زمین بریزم متوجه شدید؟ نگران بعد اینکه انتقام زنم رو گرفتم هم نیستم که بترسم و شما رو آزاد نکنم چون من قبلاً فکر همه جا رو کردم و همینکه کار قاتلان واقعی رو بسازم کشور رو ترک میکنم و هرگز دست پلیس به من نمیرسه من نگران اینم که قبل از اینکه کار تمام بشه شما برنامه منو خراب کنید پس باید برم و به پیشنهاد تون فکر کنم.
صابر بعد نیم ساعت برگشت و اینبار با ژست خیلی عصبانی جلو رفت و گفت من فکر میکنم قاتل یکی از خود شماست و دارید منو بازی میدید.
رحیمی: باور کن من بهت دروغ نگفتم.
صابر: پس زودتر تکلیف منو روشن کن اگه واقعا قاتل شما نیستید زودتر دست قاتل رو تو دست من بزار و مطمئن باش برا شما اتفاقی نمی افته، ولی اگه این کارو نکردی من فرض رو بر این میگذارم که شما قاتلید و کار رو تمام میکنم.
رحیمی گفت من رو حرفی که زدم هستم تو به پیشنهادم فکر کردی؟
صابر: آره ولی من هنوز بهت شک دارم آخه تو که اینجایی چطوری میخوای اونا رو هرجا من خواستم بیاری؟
رحیمی: اونا اینقدر به من اطمینان دارند که با یه تلفن به هر خونه ای که من بگم میان. اما خارج از شهر ممکنه شک کنند و به این راحتی نیان. پس کارت نباشه که من چطوری اونا رو سر قرار میکشم، تو فقط فکر این باش که یه خونه تو شهر ردیف کنی و بعد هم بتونی از پس کشتن اونا بر بیایی و بی سر و صدا کار رو تمام کنی و اگه میدونی تنهایی از پسش بر نمیایی یکی دو نفر آدم مطمئن همراه خودت ببر.
صابر داد زد تو به اینکه از پسشون بر بیام کار نداشته باش فقط میخوام بدونم چی بشون میگی که سر قرار بیان؟
رحیمی گفت بهشون میگم یه هلوی خوشگل و کم سن از شمال با خودم اوردم که ترتیبشو بدیم اونا هم از خدا خواسته بدون اینکه چیزی بپرسن به هوای کس دختر شمالی با سر میان.
صابر مدتی سکوت کرد و بعد گفت بسیار خوب بزار خونه رو ردیف کنم خبرت میکنم. بعد المیرا رو باز کرد و گفت تو بیا بریم سراغ بچت، بوی گندش اتاق رو برداشته. صابر داشت دستای المیرا رو از پشت به هم می بست که رحیمی گفت من دستشویی دارم.
صابر گفت بزار اینو ببرم پیش بچش بعد بیام سراغ تو همزمان چشم بند را روی چشای المیرا گذاشت و از انباری بیرون اومدن.
چند دقیقه بعد المیرا لباس عوض کرد و خودشو رو تخت انداخت و گفت وای مردم چه شب سختی بود.
گفتم خسته نباشی بعد ازش پرسیدم به نظرت کلید خونه داییت تو دسته کلیدش هست؟
گفت باید دعا کنیم باشه که اگه نباشه تو دردسر میافتیم.
گفتم من برم چک کنم و بیام میدونم تو هم خسته ای اما الان دیگه روزه و باید حواست به دور و بر باشه کسی نزدیک ساختمان نیاد و اگر اومد سریع صابر رو در جریان بزاری. موقع رفتن با نقاب رفتم داخل انباری، رحیمی به دستشویی گوشه انباری رفته بود و صابر منتظرش بود که بیاد یواش به صابر گفتم من دارم میرم شهر خیلی حواست به اطراف باشه.
گفت حواسم هست.
به شهر رفتم ماشین رو با فاصله از خونه پارک کردم و با کلاه نقابی که نقابش رو تا بالای ابروهام کشیده بودم، ماسک بهداشتی که رو صورت داشتم سراغ خونه رحیمی رفتم و در یه زمان خلوت دستکش به دست کردم و سراغ در رفتم. خوشبختانه با سومین کلید در باز شد. وارد حیاط شدم و با یکی دیگه از کلیدها وارد ساختمان شدم بخاطر اینکه مدتها کسی اونجا نرفته بود همه چی زیر گرد و خاک رفته بود. برای طبیعی بودن نقشه باید همه جا رو تمیز میکردم. بدون در آوردن ماسک، کلاه و دستکش مدت یه ساعت مشغول تمیز کاری شدم و همه چی رو گردگیری و مرتب کردم. از اونجا که بیرون اومدم سوار ماشین شدم و رفتم یه جا دنج به صابر زنگ زدم ببینم اوضاع چطور پیش میره گفت گوشی رحیمی رو دادم بش با هر کدوم از دوستاش جداگانه زنگ زد و کمی با هم خوش و بش کردند و بعد رحیمی طبق نقشه به اونا گفت برگشتم شهرستان و هم خودم مشتاق دیدارم هم یه هلو از شمال اوردم که از بس تعریف شما رو پیشش کردم او هم مشتاقه زودتر شما رو ببینه. اونا هم با خوشحالی گفتند ما هم همینطور کی همدیگر رو ببینیم؟ رحیمی گفت خبرتون میکنم اما یادتون باشه این حوری بهشتی همش ۲۲ سالشه. باید قول بدید خیلی اذیتش نکنید. اونا هم از خوشحالی خر کیف شدند و قبول کردند حالا رحیمی منتظره المیرا آزاد بشه و باش تماس تصویری بگیره تا محل و زمان ملاقات رو باشون قطعی کنه.
گفتم یه کم دیگه کار دارم و میام المیرا رو به شهر میارم.
به کلید سازی رفتم و از رو دو تا کلید خونه رحیمی یه دست دیگه ساختم و از اونجا رفتم یه بطری مشروب خریدم و به باغ برگشتم.
ماسک به صورت زدم و با المیرا که لباس مرتب به تن کرده بود وارد انباری شدیم صابر منتظر ما بود گفت این خانم رو بدون اینکه اذیتش کنی ببر تو شهر رها کن و برگرد. بعد به المیرا گفت وقتی به جای امن رسیدی با من تماس تصویری بگیر تا داییت ببینه آزاد شدی فراموش نکن اگه دست از پا خطا کنی و من احساس خطر کنم دیگه هیچوقت دایی و بچت رو نمیبینی.
المیرا گفت باشه و من حرفشو با سر تایید کردم و گوشی المیرا رو دادم دستش و از انباری بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
یک ساعت بعد تو قسمتی از شهر المیرا با صابر تماس تصویری گرفت و تایید کرد که آزاد شده و به داییش گفت ببین دیگه حالا جون بچه من و جون خودت به همکاری تو بستگی داره تو رو خدا کاری نکن که جونتون به خطر بیفته منم مرتب تماس میگیرم تا مطمئن بشم براتون اتفاقی نیفتاده و کارها درست پیش میره انشاالله که نیاز هم نمیشه پیش پلیس برم.
بعد تماس دوباره به باغ برگشتیم و المیرا رفت تو اتاق سراغ بچش که داشت گریه میکرد.
رحیمی درخواست غذا کرده بود یه بطری بزرگ نوشابه خریده بودم دستکش بدست دور اونو کامل شستم و خشک کردم و با غذای رحیمی تو سینی گذاشتم و سینی رو به صابر دادم و تاکید کردم مواظب باش دستت به بطری نخوره.
صابر غذا رو داخل انباری برد و رو زمین گذاشت و رحیمی رو از ستون باز کرد.
رحیمی مشغول خوردن غذا شد
صابر با مهربانی گفت از اول هم معلوم بود تو اونقدرا هم آدم بدی نیستی که بخوای آدم بکشی. ممنونم ازت که داری همکاری میکنی تا من بعد این همه وقت بتونم انتقام همسرم رو بگیرم و یه شب راحت بخوابم.
رحیمی خیالش کاملاً راحت شده بود که با خودش کاری نداریم و با صابر خوش و بش میکرد و غذا میخورد همزمان دو سه بار بطری نوشابه رو برداشت و نوشابه خورد.
بعد خوردن غذا صابر سینی رو اورد. با دستکش از گلوی بطری گرفتم و مابقی نوشابه رو خالی کردم و سه تا قرص خواب تو مشروب حل کردم و مشروب رو با قیف داخل بطری نوشابه ای که اثر انگشت رحیمی روش مونده بود ریختم. بطری رو برداشتم و به شهر برگشتم مقداری میوه و خوراکی و سور و سات مشروب خوری خریدم و با رعایت تمام جوانب امنیتی باز به خونه رحیمی رفتم. هوای ساختمان کمی سرد بود بخاری رو روشن کردم. بطری مشروب رو دستکش به دست از سرش گرفتم و تو یخچال گذاشتم بقیه وسایل سور و سات رو هم کامل پاک کردم و رو میز یا تو یخچال گذاشتم. میوه ها رو هم شستم و اونو رو هم تو یخچال گذاشتم. یه بار دیگه همه چی رو چک کردم و وقتی دیدم همه چی مرتبه از اونجا بیرون زدم و یه دست از کلیدها رو گوشه در مخفی کردم و به صابر زنگ زدم گفتم همه چی اکی شد.
وقتی به باغ برگشتم صابر گفت با گوشی رحیمی برا اون دو تا پیام دادیم و و برای ساعت ۵ قرار گذاشتیم.
نقاب به صورت همراه صابر پیش رحیمی بودیم که ساعت ۴:۴۵ یکی از دوستای رحیمی زنگ زد و گفت ما با همیم کجا بیاییم. رحیمی یه آدرس الکی که صابر رو کاغذ نوشته بود به او داد و رحیمی به اونا گفت و در ادامه گفت معذرت میخوام من دارم میرم دنبال دختره ممکنه یه کم طول بکشه کلید رو کنار پاشنه در مخفی کردم بردارید در رو باز کنید برید داخل، همه چی مهیا کردم از خودتون پذیرایی کنید تا من و حوری بیاییم.
اونا هم با خوشحالی گفتند باشه زود بیا ببینیم این حوری که اینقدر تعریفشو میکنی چیه.
بعد خداحافظی گوشی رو از رحیمی گرفتیم و بیرون اومدیم.
چند دقیقه بعد گوشی رحیمی زنگ زد دوستاش بودند نوشتم معذرت میخوام نمیتونم جواب بدم لطفاً پیام بدید.
نوشتند مردک ما رو گرفتی آدرسی که به ما دادی که اصلاً وجود خارجی نداره.
نوشتم «معذرت میخوام اینقدر ذوق زده ام که فکر کنم آدرس رو اشتباهی دادم 🤣🤣🤣🤣🤣» بعد آدرس خونه رحیمی رو براش نوشتم.
چند دقیقه بعد پیام اومد رسیدیم.
نوشتم کلید رو پیدا کردید و رفتید داخل؟
باز چند دقیقه بعد پیام اومد ما تو خونه ایم.
نوشتم مشروب گذاشتم تو یخچال خنک بشه بردارید بزنید حوصلتون سر نره تا من بیام.
چند دقیقه بعد پیام اومد لازم نبود بگی خودمون بلدیم چکار کنیم فقط خودتو زود برسون وگرنه تموم میشه و برا خودت نمیمونه.
نوشتم نوش جونتون اگه دوست دارید همشو بخورید من بازم تو ماشین دارم.
نزدیک یه ساعت از رفتن اون دو به داخل خونه رحیمی، گذشته بود گوشی رحیمی رو دادم المیرا تا به اونا زنگ بزنه.
اونا با صدای کشدار جواب دادند و گفتند رحیمی پس چرا نمیایی؟
المیرا با عشوه گفت من دوست رحیمی ام ایشون میخواد بره رستوران غذا سفارش بده از من خواست بپرسم شما چی میل دارید.
یکی از اونا پاتیل پاتیل با صدای کشدار گفت من تو رو میل دارم و اون یکی از خنده ریسه رفت. این نشون میداد همه چی طبق نقشه پیش رفته.
به صابر و المیرا گفتم من برم که کار رو تمام کنم دعا کنید این مرحله از نقشه هم خوب پیش بره.
صابر جلومو گرفت و گفت قرارمون چیز دیگه ای بود یادت رفته؟ قرار بود وقتی قاتل رو پیدا کردیم من انتقام بگیرم.
گفتم اولاً قاتل همسر تو اینجاست در ثانی اون موقع که این قرار رو گذاشتیم هنوز نمیدونستیم اینا همونایی اند که تو زندان به همسر من تجاوز کرده اند.
یه ساعت بعد کار خیلی حرفه ای و شسته رفته تمام شده بود. به صابر اطلاع دادم و رفتم خونه دوش گرفتم و پیش هدیه موندم. وقتی هدیه خوابید من خوابم نبرد و تا تا صبح بیدار بودم. صبح با موتور و کلاه کاسکت از اون کوچه گذشتم. خبری نبود. گاز موتور رو گرفتم و به سمت باغ رفتم.
المیرا و صابر گفتند چی شده چرا آشفتهای؟
گفتم چیزی نیست فقط یه کم دلهره دارم، حالا چه اتفاقی میافته.
صابر گفت داداش دلهره نداشته باش انشاالله که هیچ اتفاقی نمی افته اگر هم پای کسی گیر باشه پای رحیمی گیره. برو خوشحال باش که تو داری انتقام تجاوز به خانمت رو میگیری و من دارم انتقام خون عشقم رو میگیرم.
المیرا گفت فراموش کردی بگی المیرا هم داره انتقام عمر بر باد رفته اش رو میگیره.
کمی آرام شدم و پرسیدم از رحیمی چه خبر؟
صابر گفت رحیمی چند دقیقه پیش گیر داده بود پس چی شد چرا آزادم نمیکنید و من بش گفتم هنوز عکس جنازه دوستات رو برام نیاوردند.
گوشیمو دادم بش و گفتم برو اینو رو نشونش بده و بگو عکس جنازه ها دستم رسید ولی المیرا گوشیشو خاموش کرده و جواب نمیده. تا المیرا جواب نده تو جایی نمیری.
اون روز تا شب همه چی در آرامش گذشت و یه بار صابر با ماشین خودش رفت و برگشت گفت هنوز خبری نبود ولی بفهمی نفهمی یه بویی از اونجا می اومد.
دوباره صابر و المیرا رو تو باغ تنها گذاشتم و شب رفتم خونه پیش هدیه و صبح بلند شدم رفتم از سر کوچه خونه رحیمی با ماشین گذشتم خبری نبود اما بو شدیدتر شده بود. بار دیگه ظهر صابر رفت و وقتی برگشت گفت وقتی سر کوچه رحیمی رسیدم از دور جلوی خونه رحیمی تجمع مردم رو دیدم و بوی گندی که به مشام میرسید. از یه نفر که بد و بیراه میگفت و از اون طرف می اومد پرسیدم اونجا چه خبره؟ گفت این بوی گند رو نمیشنوی؟ گفتم چرا؟ این بوی چیه؟ گفت بوی گند آدمیزاده که وقتی میمیره اینطوری به گند می افته و از هر بوی گندی حال به هم زن تره. پرسیدم حالا کی مرده؟ گفت همسایه ها میگن دو نفر تو اون خونه رفتن مشروب خوردند و سنکوپ کردند مردند. گفتم امان از این مشروب ها که همه آشغال شدند. بدبخت ها مثلاً خواستند یه حالی بکنند این شده عاقبتشان. یارو گفت میخوام اینجوری حال نکنند و راهشو گرفت و رفت. منم اومدم.
گفتم دو سه ساعت دیگه صبر میکنیم اگه خبری نشد مرحله آخر نقشه رو پیاده میکنیم. با غروب آفتاب بار دیگه با یه دستمال آغشته به اتر رحیمی رو بیهوش کردیم و بدون بستن دستاش به داخل ۲۰۶ صابر بردیم و گفتم بریم و همگی راه افتادیم صابر رانندگی میکرد گوشی رحیمی رو گرفتم و مموری که المیرا ازش کف رفته بودو توش گذاشتم و روشنش کردم و چند تا عکس و فیلم و فایل صوتی که سند جنایت اون سه نفر بود و باعث رسوایی شون میشد توی تلگرام گوشی رحیمی برای تمام مخاطبان و گروههایی که عضو بود ارسال کردم و وقتی ارسال تأیید شد و حتی چندتاش سین خورد گوشی رو خاموش کردم مموری رو در اوردم.
تقریباً چند کیلومتری از باغ دور شده بودیم در زمینی شن زار که ردی از چرخ ماشین و جای پا نمیماند ایستادیم. باد نسبتا سردی میوزید. در این فصل سال احدی اون اطراف نبود.
رحیمی رو از ماشین پیاده کردیم هشیار شده بود چشم بند رو که از صورتش برداشتم نگاه به صورتم که اینبار بدون نقاب بود کرد با تعجب گفت تو؟!
گفتم آره من. اگه یادت باشه بهت گفته بودم اگه باز طرف زندگیم و عزیزانم بیایی با من طرفی یادت که نرفته؟
گفت ولی من که با زندگی تو کاری نداشتم.
المیرا پیاده شد و گفت چرا داشتی! خودت گفتی باعث بازداشت شدن خانمش شدی و بعد هم او رو تو بازداشت با اون دو کثافت گاییدی نگفتی؟
گفتم روزی که وکیل خانمم گفت چه اتفاقی برای او تو بازداشتگاه افتاده تمام فکر و ذکرم این بود که بگردم و کسانی که این بلا رو سرش آوردند پیدا کنم و پاسخ این کار کثیفشون رو بدم اون دوتا رو که به درک فرستادم حالا نوبت توئه پس آماده مردن باش.
رحیمی با صدای لرزونی گفت او داره دروغ میگه.
صابر اومد طرفش و مموری رو نشونش داد و گفت فیلم تجاوزت به فرانک هم دروغه؟ چطور دلت اومد زن منو که یه کودک دو ماهه تو شکمش بود اونجور سلاخی کنی؟
رحیمی به المیرا گفت تو با اینا همدست بودی؟
المیرا گفت انتظار داشتی با تو همدست بشم تویی که اومدی کیش و زندگیمو نابود کردی و وقتی لو رفتی به تخمت هم نبود که چه بلایی سر من میاد تازه برگشتی رفتی پیش پدر مادرم و منو از چشم اونا انداختی. توی کثافت مثلاً دایی من بودی ولی هر بار که فرصت بدست اوردی منو گاییدی. اما اینا که باید دشمنم میبودند مثل یه خواهر با من رفتار کردند همین آقا صابر نزدیک یه ساله با من زیر یه سقف میخوابه اما تا حالا به من دست نزده.
رحیمی حرفی نداشت. ساکت رو زمین نشست و به دور دست و به افق که جز تاریکی چیزی نبود چشم دوخت.
گفتم بهتره قبل مرگت بدونی دوستات رو تو خونه خودت کشتم بدون اینکه بشون دست بزنم قبل از اینکه وارد خونت بشن یه مشروب خواب آور تو همون بطری که توش نوشابه بود و آلوده به اثر انگشت تو بود ریختم و بردم گذاشتم تو یخچال خونت بعد گوشیش رو روشن کردم و گرفتم جلوش و گفتم بعد اینکه تو بشون گفتی برن تو خونه و منتظر تو باشند با گوشی تو بهشون پیام دادم آدرس اشتباهه و آدرس خونه تو رو دادم. وقتی رفتند اونجا پیام دادم که از خودشون پذیرایی کنند دو ساعت بعد به خونت برگشتم و دیدم بیشتر مشروب رو خورده بودند و داغ کرده بودند و هرچی لباس تنشون بود کنده بودند و خوابشون برده بود. فهمیدم به این زودی و به این راحتی بیدار نمیشن با حوصله و دستکش به دست لوله بخاری رو در اوردم که گاز منوکسید بیرون نره بعد بخاری رو بالا کشیدم و اومدم اونا هم دیگه هیچوقت از خواب بیدار نشدند تا اینکه امروز مردم جنازه متعفن اونا رو از خونت بیرون کشیدند و به این ترتیب قتل اون دو به گردن تو افتاد. چرا که این تو بودی که در آخرین لحظه به اونا زنگ زده ای و پیام داده ای. و مهمتر از اون تو خونه تو کشته شدند در حالی که تو اونجا نبوده ای. تازه یه کار جالب هم کردم که دیگه نه دولت نه خانواده هاتون دلشون نخواد دنبال پرونده شما رو بگیرن و از خداشون باشه هر چه سریعتر بایگانی کنند.
داشت کنجکاوانه تو صورتم نگاه میکرد گوشیشو دادم بهش و گفتم بگیر و برو تو تلگرام
وقتی اینکارو کرد و دید که چه رسوایی به بار اومده گفت زودتر منو بکش. گوشیو ازش گرفتم و خاموش کردم
صابر گفت قراره من تو رو بکشم اونم به بدترین شکل ممکن میخوام روت بنزین بریزم و آتیشت بزنم و بشینم سوختنت رو تماشا کنم ولذت ببرم فقط اینطوری دلم خنک میشه و میتونم انتقام فرانک رو بگیرم. بعد سمت ماشین رفت.
گفتم چه مرگ زجر آوری.
المیرا دستکش بدست، دست کرد تو کیفش و یه دونه قرص سیانور بیرون آورد و کف دستش گرفت و گفت تنها کاری که میتونم در حقت بکنم اینه که این قرص رو بدم بخوری که مرگت بدون درد و زجر باشه حالا دیگه انتخاب با خودته دایی جون!
رحیمی چشمش که به گالن بنزین دست صابر افتاد وحشت زده قرص رو گرفت المیرا بطری آبی رو از کیفش در اورد و با دستکش پاک کرد و اونا به رحیمی داد و گفت تا صابر نرسیده بخور وگرنه او نمی ذاره به این راحتی جون بدی.
رحیمی بلافاصله قرص رو تو دهنش گذاشت و آب رو بالا رفت و در عرض چند ثانیه بطری از دستش افتاد و تمام کرد.
گفتم اینم از این، همانطور که انتظار داشتیم همه چی طبق نقشه پیش رفت و اینم به دست خودش کشته شد بدون اینکه جای ضرب و شتمی رو بدنش باشه. حالا وقتی جنازش رو پیدا کردند فکر میکنند اونا رو کشته و بعد هم اومده اینجا خودکشی کرده.
به باغ برگشتیم و تمام آثار جرم از جمله گوشی و سیم کارت رحیمی رو نابود کردیم و همه چی رو مرتب کردیم دو تا کلت رو که چند وقت پیش خریده بودم در یه جای امن مخفی کردم و خواستیم به شهر برگردیم که خواهر المیرا به المیرا زنگ زد و گفت یه خبر داغ برات دارم.
المیرا پرسید چی شده؟ نکنه دایی پیدا شده؟
گفت الان دایی تو تلگرام برا من، مامان و داداش فیلمهایی فرستاده که از کثافت کاری های خودش با دوستاش فیلم گرفته.
المیرا با تعجب پرسید چه فیلمی؟
پارمیدا براش توضیح داد.
المیرا گفت خیلی عجیبه چرا این کارو کرده و داره آبروی خودش و دوستاش رو میبره.
پارمیدا گفت نمیدونم. مهم اینه که حالا دیگه همه فهمیدن این دایی چه ذات کثیفی داره و چه بلاهایی سر تو آورده.
المیرا گفت چه فایده کاش دستم بش میرسید و میتونستم انتقام اون روزها رو خودم ازش بگیرم.
پارمیدا گفت غصه نخور بخاطر این فیلم ها و جنازه هایی که صبح تو خونش پیدا شد دولت خودش پیداش میکنه و پدرشو در میاره!
المیرا با تعجب گفت جنازه چی؟ کیو کشته؟
پارمیدا گفت امروز صبح تو خونه قدیمی دایی دو تا جنازه متعفن پیدا شده که میگن سپاهی بازنشسته و از دوستان سابق دایی بودند. شایعه زیاده، بعضی ها میگن دایی اونا رو کشته، بعضی ها میگن سنکوپ کردند بعضی ها میگن بر اثر خفگی گاز مردن.
المیرا خوشحال گفت پس داستان زندگی دایی داره جالب میشه و بعد خداحافظی کرد و قطع کرد.
به المیرا گفتم به نظر من بهتره شما زودتر از کشور برید چون بزودی جریان مرگ داییت هم برملا میشه و به احتمال زیاد پلیس سراغ خانواده تو میره تا شاید اطلاعاتی بدست بیاره. کافیه پارمیدا بترسه و بگه تو این ایام با تو در تماس بوده و تو قصد انتقام داشته ای. بعد از اون هر جا بری پلیس پیدات میکنه و تو رو میگیره و اونقدر شکنجه میده که مجبور بشی به همه چی اعتراف کنی.
المیرا گفت حق با توی، من همین فردا میرم.
صابر بش گفت دو روز صبر کن تا با هم بریم.
گفتم برا چی صبر کنه مدارک اقامت هر دو تون آماده ست همین فردا برید.
گفت باید هر چی دارم نقد کنم و به ارز تبدیل کنم!
پرسیدم غیر از خونه و مغازه (ابزار فروشی) و این ماشین که زیر پاته دیگه چیزی داری؟
گفت نه!
گفتم فردا ماشین رو ببر بنگاه هر چقدر خریدند رد کن و پولشو بده یورو بخر. خونه و هر چی توشه هم بده مامانم چون میدونم برا فرزند خونده هاش خونه میخواست بخره. مغازه و هرچی توشه هم خودم بر میدارم و بعد که رفتی اونجا ساکن شدی بدهی خودم و مامان رو برات ارز واریز میکنم البته اگه قبولم داری.
گفت این چه حرفیه تازه کارمو راحت میکنی.
گفتم پس دیگه مشکلی برا رفتن نداری؟
گفت نه و ازم تشکر کرد.
از المیرا برا همیشه خداحافظی کردم و به صابر گفتم تا فردا که برای انتقال سند خونه و مغازه بریم محضر خداحافظ.
من با ماشین خودم و المیرا و صابر با ماشین صابر به شهر برگشتیم. موقعی که به خونه رفتم ساعت ۱۱ شب بود. هدیه بیدار بود گفت چرا گوشیت خاموشه؟
گفتم شارژ تمام کرده بود چطور؟
گفت شنیدی امروز تو شهر چه غوغایی بود؟
گفتم میشه خبر به این مهمی رو نشنیده باشم!
گفت باورت میشه تو خونه رحیمی جنازه دو تا از دوستاش به گند افتاده باشه؟ همه میگن کار خودشه!
با خونسردی گفتم چیز عجیبی نیست! اینجور افراد در ظاهر با هم دوستند در باطن از هر دشمنی برای هم خطرناک ترند.
گفت چند ساعت پیش بچهها میگفتند چند تا کلیپ سکسی هم ازشون تو فضای مجازی دست به دست میشده.
خندیدم و گفتم فقط شنیدی یا دیدی؟
سرشو پایین انداخت و با خجالت گفت از روی کنجکاوی یه تیکه اش رو تو گوشی یکی از شاگردام دیدم.
گفتم مهم نیست.
پرسید راستی از صابر چه خبر؟
گفتم یه دفعه چی شد یاد صابر افتادی؟
گفت نفهمیدی پرونده فرانک رو به کجا رسوند.
گفتم فکر کنم قبلاً بهت گفته بودم صابر رفته بود پیش بازپرس و گفته بود خانمش یه خصومت قدیمی با المیرا داشته و بازپرس بش گفته بود ما خودمون اون موضوع رو پیگیری کردیم و چیز مشکوکی بدست نیاوردیم!
هدیه گفت آره گفته بودی ولی کاش یه جوری به صابر گفته بودی که رحیمی با المیرا همدست بوده و ممکنه کار رحیمی باشه.
گفتم فعلا که روزگار خودش داره شر رحیمی رو از سر همه کم میکنه چرا باید برا خودمون شر درست کنیم ؟!
گفت من حدس میزنم پلیس فهمیده قاتل بیچاره فرانک، همین رحیمی کثافته؛ اما چون آدم با نفوذی بود سمتش نرفتند.
گفتم نگران نباش حالا بخاطر این دو تا سپاهی که تو خونش مردن حتماً سراغش میرن و دیگه نمیتونه قسر در بره.
گفت کاش یه زنگ به صابر میزدی تا یه احوالی ازش بگیریم خیلی وقته ازش بی خبرم.
گفتم الان دیروقته بزار برا یه وقت دیگه.
غروب روز بعد در حالی که تو شهر پیچیده بود جنازه رحیمی توسط چوپانی تو بیابان پیدا شده صابر و المیرا در آسمان به سمت ترکیه میرفتند تا از اونجا به اسپانیا برن.
ماجرای مرگ مشکوک اون سه نفر با فیلم و کلیپهای جنجالی اونا تو شهر پیچید و اونو رو بیش از قبل از چشم مردم انداخت و مردم بجای اینکه تو مراسم خاکسپاری اونا شرکت کنند بشون لعنت میفرستادند. اوضاع طوری شد که حتی همسراشون حاضر نشده بودند تو مراسم خاکسپاری اونا شرکت کنند.
سه ماه از ماجرا گذشت و آب از آب تکون نخورد. فکر کنم همانطور که پیش بینی کرده بودیم به خاطر سابقه کثیفشون پرونده مرگشون خیلی زود بایگانی شد.
یه شب که هدیه دوش گرفته بود، بدنشو خشک کرد و موهاشو سشوار کشید و با لباس خواب حریر به رختخواب اومد و کنارم دراز کشید. گوشی دستم بود و داشتم آهنگ همسفر گوگوش رو گوش میدادم که به سمتم چرخید و گفت بگیر اینطرف تا منم ببینم.
گفتم فیلم نیست که ببینی؛ آهنگه.
گفت از این آهنگ و این تراک فیلم خیلی خوشم میاد، باحاله.
گفتم نمیدونستم دوست داری حالا که دوست داری بزار کلیپ شو دانلود کنم ببین.
گفت من همیشه از آهنگهای عاشقانه خوشم میاد.
اون تراک از فیلم همسفر رو که گوگوش و بهروز وثوق با موتور تو جاده چالوس سمت تهران میرن دانلود کردم دادم دستش نگاه کنه و گفتم چند وقت پیش خودم یه فیلم عاشقانه بازی کردم دوست داری ببینیش؟
با تعجب نگام کرد
بلند شدم یه مموری از توی وسایل شخصی ام اوردم و گفتم این مموری پر از چیزهایی ست که من به عشق تو انجام دادم. بعد گذاشتم تو گوشی و رفتم رو فیلمی که المیرا تو بوشهر اعتراف کرده بود و صابر مخفیانه ازش گرفته بود و گفتم بگیر نگاه کن.
هدیه تا صدای المیرا رو شنید بهت زده نشست و گوشی رو ازم گرفت و لحظه به لحظه اونو با دقت گوش داد تا تمام شد. وقتی فهمید اون سه نفر که تو زندان بهش تجاوز کردند رحیمی و دوستان رحیمی بودند پرسید نکنه کشتن اونا کار تو بود.
گفتم نه فقط من، المیرا صابر و من هر سه با هم همکاری کردیم. صابر میخواست انتقام فرانک رو بگیره و المیرا هم میخواست انتقام خودشو بگیره، منم که میخواستم انتقام تو رو بگیرم بعد کل ماجرا را همراه با فیلم و عکس هایی که به عنوان مدرک از روزهای انتقام جمع کرده بودم بش نشون دادم و براش تعریف کردم. وقتی موضوع رو شنید و اون چیزا رو دید چشاش از خوشحالی برق زد و گفت چرا زودتر بهم نگفته بودی که بالاخره موفق شدی انتقامم رو از اونا بگیری؟
گفتم صبر کردم تا آبها از آسیاب بیفته و پرونده قتل اونا مختومه بشه و خیالم که راحت شد بهت بگم.
یه ماچ آبدار از صورتم کرد و با لبخند گفت حالا که فکرشو میکنم میبینم مهم نیست که چرا زودتر نگفتی مهم اینه که تو به عهدت وفا کردی و انتقام منو گرفتی. دمت گرم حالا باید جشن بگیریم بعد لباس خوابشو کند و کامل لخت شد و گفت سعید جان منو بغل بگیر که بد رقم دیوانه بغلت شدم.
یه نگاه به بدن زیبا و بی عیب و نقصش کردم و از خوشحالی نفهمیدم چطور لخت شدم فقط وقتی به خودم اومدم دیدم کامل لختم و او رو محکم تو بغلم کشیدم و عطر تنش رو که بوی بهشت میداد بو میکشم.
لباشو بوسیدم
او هم همراهی میکرد گویی معجزه شده بود و هدیه همان هدیه همیشگی شده بود. از خوشحالی اشک امانم نمیداد.
او هم گریه میکرد و دیوانه وار در هم می لولیدیم و همدیگر رو نفس میکشیدیم.
گریمون که بند اومد لب پایینم رو محکم مک زد و من زبانم رو تو دهنش چرخاندم و مدتی لب همو خوردیم
بعد رفتم رو سینه هاش که دیدم ناله هاش بلند شد انقدر خوردم تا اینکه سرمو به پایین هل داد
رفتم پایین شروع کردم به خوردن کسش و با یه دستم سینه شو می مالیدم.
وقتی رون پاهاشو مک میزدم دیوانه میشد و وقتی چوچولش رو میخوردم میمرد.
دو انگشتم رو توی کسش کردم. خیس بود و از داغی میسوزاند.
چند لحظه بعد پیچ و تابی به خودش داد و دست تو موهام کرد و جیغی زد که کر شدم.
مثل قدیما بعد ارضا کنارش دراز کشیدم و محکم بغلش کردم و صورتشو غرق بوسه کردم.
نفس عمیقی کشید و خیلی چالاک خودشو بین پاهام قرار داد
کیرمو با ولع کرد تو دهنش و چنان مکی زد که میخواست جونمو از کیرم بیرون بکشه.
مدتی خورد که کیرم به شق ترین حالت خودش رسید
از بین پاهام بلند شد و رو کیرم نشست. لیز لیز بود و تا بیخ فرو رفت.
یه لحظه سوختم، از بس تو کسش حرارت داشت.
چه روح نواز بود وقتی رو کیرم سر میخورد و چه صحنه چشم نوازی ایجاد میکرد وقتی خودشو بالا میکشید و پوست کس تنگش دور کیرم حلقه میشد.
من در اوج لذت تو آسمونا بودم و او بدون خستگی مدتی رو کیرم بالا پایین میشد تا اینکه خودشو روم رها کرد.
ناله بلندی کشید و وقتی ارضا شد با ناخناش از دو طرف بازوهام رو سوراخ می کرد.
کمی بعد از زیرش در اومدم و روش خیمه زدم و کیرمو فرو کردم و تلمبه زدم، چه تلمبه هایی، پی در پی و بی وقفه…
ارضا که شدم تمام آبم رو تو کسش خالی کردم. هنوز کیرم تو کسش بود که محکم بغلم کرد و پاهاش رو به دور کمرم قفل کرد.
نبض زدن کسش رو با کیرم احساس کردم و گوشم رو به ناله های بکن تو اش سپردم.
برای بار سوم ارضا شد
چقدر لذت بخش بود. چقدر عاشق این هدیه بودم.
کامل که ارضا شد گفتم عاشقتم تا ابد.
لبخند دلبرانه ای زد.
پیشونی اش رو بوسیدم.
نفسش که جا اومد با لبخند گفت فکر کنم حامله شدم.
گفتم مگه حلقه نداشتی؟
خندید و گفت زن که با هوا حامله نمیشه! میشه؟
با تعجب گفتم نه؛ و از روش پایین اومدم.
خندید و گفت چرا تعجب کردی؟ منظورم اینه الان نزدیک به یه ساله که تو بهم دست نمیزدی پس چرا من باید حلقه جلوگیری می ذاشتم؟
با دلخوری گفتم تو این مدت تو از خدات بود بهت دست نزنم.
گفت معذرت میخوام. تا زمانی که اون متجاوزان زنده بودند احساس من مرده بود، اما با کاری که تو در حقم کردی دیگه همه چی تمام شد بعد با خنده گفت از حالا به بعد باید روزی سه بار منو بگایی تا جبران بشه.
گفتم من نوکرتم دربس؛ اما فعلا بگو چکار کنیم که حامله نشی؟
گفت خب حامله بشم مگه بچه بده؟
فکری کردم و گفتم نه خیلی ام خوبه. حالا اسمشو چی بذاریم؟
گفت اگه پسر بود اسمشو میزاریم پرهام.
گفتم اگه دختر بود میذاریم نازنین.
گفت عالیه.
صبح با صدای پیانو بیدار شدم. از جام بلند شدم و خودمو به در اتاق بغلی رساندم هدیه پشت میز پیانو نشسته بود و مینواخت. رفتم و کنارش ایستادم. لبخند خوشگلی بهم هدیه داد و همزمان با نواختن شروع به خوندن کرد:
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
وقتی همراه المیرا از بوشهر برگشتیم و او هم عضو تیم ما شد برای مدتی دست از هر کاری کشیدیم و فقط حواسمون به او بود که خطایی ازش سر نزنه تو این مدت صابر برا بچه او شناسنامه گرفت و معرفت رو در حقش تمام کرد. نوروز که اومد و رفت دیگه مطمئن شده بودیم که المیرا هم با ماست و حاضره بخاطر انتقام از داییش هر کاری بکنه اما از رحیمی لعنتی اثری نبود، انگار آب شده بود رفته بود تو زمین.
به کمک فیلمهای داخل مموری که المیرا در اختیار مون گذاشت همدست های رحیمی رو شناسایی کردیم و هر زمان میخواستیم میتونستیم اونا رو بکشیم اما منتظر بودیم رحیمی هم پیدا بشه و وقتی پازل تکمیل شد دست به کار بشیم که نه راه فراری براش بمونه و نه دردسری برامون درست کنه.
همزمان با این کار داشتم برای گرفتن اقامت در یکی از کشورهای اروپایی برای خودم، هدیه، صابر و المیرا تلاش میکردم تا بعد از اینکه کار اون سه رو ساختیم اگه دیدیم اوضاع خرابه فرار کنیم. البته هدیه از این موضوع خبر نداشت و درگیر کارای خودش بود ایام عید هم که برای تفریح به اروپا رفته بودیم بدون اینکه چیزی بهش بگم اکثر کارهای اقامت در اسپانیا رو انجام دادم وقتی از مسافرت برگشتیم هدیه انقدر سرگرم کارهای خودش شد که اصلاً حواسش نبود من از کجا میرم کجا میام و چکار میکنم و منم خوشحال بودم که سرگرم کارهای خودشه و کاری به کار من نداره.
برای پیداکردن رحیمی تصمیم گرفتیم به خونه پدر مادر المیرا نفوذ کنیم ببینیم اونا میدونند رحیمی و خانوادش کجا زندگی میکنند یا خیر؟ المیرا یه خواهر داشت که الان بزرگ شده بود و برا خودش خانمی شده بود شمارشو بدست آوردم و به المیرا دادم و ازش خواستم در فرصتی که او خونه نیست باش تماس بگیره اما بش نگه که تو این شهر ساکن شده.
یه روز من در تعقیب خواهر المیرا بودم او از دانشگاه بیرون اومد و سوار ماشینش شد. به صابر زنگ زدم و گفتم الان وقتشه و چند لحظه بعد خواهر المیرا را میدیدم که با تعجب و حیرت داره با گوشی صحبت میکنه تماس که پایان یافت راه افتاد باز او را تعقیب کردم او تا خونه کار خاصی نکرد. پیش المیرا و صابر برگشتم. المیرا گفت دایی عوضی ام بعد اینکه منو بیچاره کرد میاد و میره پیش پدر مادرم و تا میتونه بر علیه من پیش خانواده ام بدگویی میکنه. به حدی که هر چی به خواهرم گفتم عامل تمام بدبختی های من و باعث جدایی من از شوهرم همین دایی بوده باور نکرد و گفت تو حق نداری به مردی که همه روش قسم میخورند اینگونه تهمت بزنی. منم مجبور شدم بگم مدرکی دارم که ثابت میکنه این دایی که همه باور دارید آدم خوبیه چه آدم رذل و کثیفیه! خواهرم گفت پس بهتره دفعه دیگه که به من زنگ میزنی اول مدرک به دستم رسیده باشه وگرنه دیگه جوابتو نمیدم. بش قول دادم اینکارو میکنم و ازش قول گرفتم فعلا به کسی در مورد تماس من چیزی نگه. حالا مجبوریم یکی از فیلمهای دایی رو براش بفرستیم.
گفتم فیلم های مموری تو رو نمی فرستیم چون هنوز زوده که محتوای اون مموری لو بره.
پرسید پس چی بفرستیم.
گفتم یادته فرانک اون روز که با فندک شکنجه اش داد یه مموری از داخل ماشین داییت برداشت که خیلی برا داییت مهم بود.
گفت آره یادمه.
گفتم تو اون مموری فیلمی هست که نشون میده داییت با مادرت هم رابطه داشته و فیلم گرفته.
المیرا گفت دروغ میگی من باور نمیکنم.
گفتم این که کاری نداره کافیه یه ساعت به من فرصت بدی تا حرفمو ثابت کنم.
زودتر از یه ساعت رفتم مموری رو از خونه برداشتم و برگشتم پیش صابر و المیرا.
وقتی المیرا فیلم رو دید زد تو سرش و گفت وای بر من، من چه آدم بدبختی بودم که هر بلایی این کثافت به سرم آورد تحمل کردم و یه بار به خانوادم نگفتم مبادا که مادرم دلش بشکنه بعد حالا میبینم که این کثافت ها خودشون با هم رابطه داشته اند.
گفتم گذشته ها گذشته پس خودتو سرزنش نکن و اما دایی تو یه بیمار جنسیه که بیماریش خیلی حاده و به هیچ کس رحم نداشته و نداره. حالا دیگه تو افسوس چیو میخوری کار ما اینه که زودتر این بیمار روانی رو پیدا کنیم و قبل از اینکه بخواد افراد دیگری رو بدبخت کنه نابودش کنیم.
روز بعد با کلاه کاسکت و یه موتور بدون پلاک سر راه پارمیدا (خواهر المیرا) کمین کردم وقتی از دانشگاه بیرون اومد و سوار ماشین شد حرکت کردم و رفتم کنارش ایستادم و اشاره کردم شیشه رو پایین بده وقتی پایین داد مموری که فقط فیلم رابطه مامان المیرا با داییشو روش ذخیره کرده بودم و تو یه پاکت بسته بندی کرده بودم تو ماشینش انداختم و رفتم.
چند دقیقه بعد پیش بچه ها بودم. المیرا برا خواهرش پیام داد تو اون مموری که امروز به دستت رسید یه فیلم هست که وقتی ببینی متوجه همه چی میشی. فقط قول بده اون فیلم رو که دیدی از رو مموری پاک کنی و در موردش با کسی حرف نزنی.
نیم ساعت بعد پارمیدا به خواهرش زنگ زد المیرا گوشی رو زد رو آیفون و جواب داد. پارمیدا در حالی که گریه میکرد گفت چه کثافت هایی هستند این دایی و مامان. یه عمر جلو ما طوری جانماز آب میکشیدند که آدم فکر میکرد اینا فرشته اند.
المیرا گفت نمیخوام بگم مامان بی تقصیره یا من بی تقصیرم اما چیزی که من از این دایی عوضی دیدم چنان حرفه ای جلو میاد و آدم رو تو منگنه میزاره که طرف نه راه پس داره نه راه پیش مثلاً خود منو وقتی اومده بود جزیره کیش تحت فشار گذاشت و گفت اگه بش ندم کاری میکنه شوهرم از کارش برکنار بشه و آواره بشیم.
با نفوذی که ازش سراغ داشتم میدونستم این کارو میکنه منم مجبور شدم بخاطر زندگیم قبول کنم. وقتی هم که شوهرم فهمید تهدیدش کرد اگه جایی اسمی از او ببره سرشو به باد میده علی هم جرأت نکرد جایی ازش حرفی بزنه فقط زورش به من رسید و طلاقم داد. تو هم برو خدا رو شکر کن که دایی الان دیگه با شما در ارتباط نیست که اگه بود تو هم الان یکی از قربانی هاش بودی.
_وای نه؛ تو رو خدا نگو این حرفو.
+خدا نکنه سرنوشت تو مثل من بشه.
_حالا از من چی میخوای؟
+میخوام کمک کنی دایی رو پیدا کنم و ازش بپرسم چرا این بلا رو سر من و مامان اورده؛ کمکم میکنی؟
_به خدا من بی خبرم.
+مامان و بابا ازش خبر ندارند؟
_گاهی وقتها میشنوم مامان میگه امروز دایی زنگ زد احوالمو گرفت و به شما هم سلام رسوند بعد بابا ازش میپرسه نفهمیدی بالاخره این داداشت کجا رفته و مامان ابراز بی اطلاعی میکنه. فکر کنم خودش هم نمیدونه کجاست. شایدم دایی به مامان گفته و ازش خواسته به ما نگه.
المیرا با حالت گریه گفت پارمیدا جان تو هیچ میدونی من امروز در این دنیا جز تو هیچ کس رو ندارم پس تو رو جون بابا کمک کن دستم به کسی که نجابت من و مامان رو کشت برسه؛ خواهش میکنم.
پارمیدا گفت تلاشم رو میکنم آدرسی شماره ای ازش بدست بیارم و بهت بدم.
المیرا تشکر کرد و گفت بدون اینکه بزاری دیگران بفهمند باهام در تماس باش.
پارمیدا گفت باشه.
چند ماه از این ماجرا گذشت تو این مدت همه چی را برای اقامت در اسپانیا آماده کرده بودم فقط کافی بود اموالم رو بفروشم و به یورو تبدیل کنم اما هنوز هیچ ردی از رحیمی نداشتیم و باید صبر میکردیم ببینیم چی پیش میاد. پارمیدا جز یه شماره تلفن از داییش که از گوشی مامانش کش رفته بود و به خواهرش داده بود دیگه نتونسته بود کمکی به ما بکنه تا اینکه زد و اوایل شهریور ماه بابای المیرا فوت کرد. این خبر برای المیرا خبر تلخی بود بدتر از اون این بود که نتونست تو مراسم خاکسپاری و ترحیم پدرش شرکت کنه و همراه خانوادش باشه اما این اتفاق برای ما ثمره خوبی داشت.
پارمیدا روز سوم پدرش به المیرا اطلاع داد که زن دایی تو مراسم بابا شرکت کرده. موقع مراسم همراه المیرا که تغییر قیافه داده بود رفتیم و او دورادور زن دایی اش رو به من نشان داد.
بعد مراسم کار من و صابر شد تعقیب زن دایی تا اینکه آخر شب سوار اتوبوس رشت شد. اتوبوس رو تا مقصد دنبال کردیم کله صبح او از اتوبوس پیاده شد و سوار تاکسی به خونش رفت.
همان روز نزدیک ساعت ۱۰ صبح بالاخره رحیمی رو دیدیم که از خونش بیرون اومد. پیاده و با فاصله تعقیبش کردیم تا مطمئن بشیم خودشه.
وقتی مطمئن شدیم رفتیم سوار ماشین شدیم و از منطقه فاصله گرفتم. یه گوشه دنج ایستادم و به صابر گفتم اینم از رحیمی! حالا باید چکار کنیم؟
صابر گفت معلومه او رو در یه فرصت مناسب باید بدزدیم و ببریم کلکشو بکنیم.
گفتم مگه به همین راحتیه خودمون هم به فنا میریم.
صابر گفت مهم نیست. مهم اینه که انتقام فرانک و هدیه رو بگیریم.
گفتم اولاً اینطوری دیگه هیچ وقت دستمون به اون دوتای دیگه نمیرسه و نمیتونیم جواب تجاوزی که به همسرامون کردند رو بدیم در ثانی ما قرار بود انتقام بگیریم دیگه قرار نبود خودمون رو به کشتن بدیم.
گفت اگه تو از مرگ میترسی من نمیترسم اصلأ بزار برم همینجا بکشمش اگه گیر افتادم هم حرفی از تو نمیزنم تو هم اگه خواستی بعداً سر فرصت انتقامت رو از اون دوتا بگیر.
گفتم قرار بود همه چی رو با صبر و برنامه ریزی جلو ببریم پس لطفاً احساساتی نشو و راه افتادم بعد گفتم من حال تو رو درک میکنم تو دلت میخواد زودتر انتقام فرانک رو بگیری بعد دیگه هر چی پیش اومد و هر بلایی سرت اومد برات مهم نیست شاید بخاطر اینه که هیچ انگیزه ای برا زنده موندن و زندگی کردن نداری اما لطفاً تو هم منو درک کن چند سال زندان هدیه رو از من گرفت و تازه به آغوش ما برگشته من بخاطر هدیه و مادرم هم که شده نمیخوام به این راحتی بمیرم پس لطفاً صبور باش. به نظر من بهتره حالا که دیگه جاشو یاد گرفتیم بریم و در فرصتی مناسب با یه نقشه حساب شده به سراغش بیاییم و کلکش رو بکنیم اینطوری اگه گیر افتادیم حداقل میدونیم تلاشمون رو کردیم و نشد.
چند روز از ماجرا گذشت تمام تمرکزم رو گذاشتم تا برای انتقام نقشه بی نقصی بکشم و چیزهایی که نیاز داشتیم ردیف کنم.
بالاخره بعد چند روز فکر کردن تصمیم گرفتیم که یه روز همراه صابر بریم بی سر صدا رحیمی را بدزدیم و بیاریم به شهر خودمون در مکانی مطمئن زندانی کنیم بعد دو دوستش را هم همزمان از محل اقامتشان که مرکز استان بود بدزدیم و هر سه رو ببریم پیش هم اول تا سر حد مرگ شکنجه بدیم و بعد هم بکشیم و جنازشون رو آتش بزنیم. ابتدا کارگاه سنگبری متروکه ای بیرون از شهر زیر سر گذاشتیم دو تا کلت و یه بطری محلول اتر برای بیهوشی خریدم و آماده اجرای نقشه شدیم.
آخرین روزهای شهریور ۱۴۰۲ بود. تصمیم گرفته بودم قبل از شروع عملیات برم تمام اموالم رو به نام مامان منتقل کنم تا اگر مجبور شدیم یکباره کشور رو ترک کنیم گیر و گرفتاری نداشته باشم.
یه روز عصر که رفته بودم پیش مامان و داشتم این موضوع رو بش میگفتم شاگردان هدیه بهم زنگ زدند و خبر دادند دو مامور مرد و یه مامور خانم با لباس شخصی اومدند استاد رو بازداشت کردند.
بار دیگه دنیا بر سرم خراب شد و کپ کردم با خودم گفتم نکنه نقشه ما برای کشتن رحیمی و دوستانش لو رفته و اونا قبل از اینکه ما کاری کنیم دست به کار شدند. داشتم دیوانه میشدم.
از مادرم و آقا مصطفی و همه دوستان خانوادگی خواستم بیان تا با هم همفکری کنیم ببینیم چکار میتونیم بکنیم ولی باز هم فکر مون به جایی قد نمیداد که چند ساعت بعد در حالیکه که از نگرانی داشتم سکته میکردم هدیه اومد خونه و با توجه به حرفایی که زد فهمیدم موضوع دستگیری هدیه بیشتر بخاطر این بوده که جلوی فعالیت ورزشی اش رو بگیرند.
اوگفت اونجا بهم گفتند یا خودتو بکش یا از این مملکت برو وگرنه ما دست از سرت بر نمیداریم ولی من سفت ایستادم و گفتم نه میرم نه خودمو میکشم بهم اجازه بدید کار کنم تا کاری به کارتون نداشته باشم.
فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم هدیه جان بد هم نگفتند بیا تا مهاجرت کنیم و از این کشور بریم. اونجا هم میتونی ادامه تحصیل بدی هم باشگاه ورزشی داشته باشی و…
دیگه نذاشت بیشتر بگم و جواب داد برم! کجا برم؟ اگه تو میخوای بری برو ولی من جایی نمیام من متعلق به این خاکم؛ چرا باید خاکم رو رها کنم و برم؟ انگار یادت رفته من داشتم زندگیمو میکردم، درس میخوندم و برا خودم هدف داشتم اونا آیندمو گرفتند آرزوهامو به باد دادند و عشق رو در وجودم کشتند. حالا من برم! چرا اونا که میخوان من برم خودشون نمیرن؟ نه؛ من میمونم و خواب خوش رو از چشم اونایی که آرامش رو از من و این مردم مظلوم گرفتهاند میگیرم.
گفتم مگر میتونی؟
گفت آره میتونیم به شرطی که همه با هم باشیم. میدونی چرا پارسال که زندان بودم بند ما رو دو ماه ممنوع الملاقات کرده بودند چون از ما میترسیدند. یادمه هنوز ممنون الملاقات نشده بودیم یه ملاقاتی به یکی از هم بندی های ما خبر داده بود شهر بخاطر مرگ مهسا امینی به هم ریخته. بند ما مثل باروتی که منتظر یه جرقه باشه منفجر شد و و به حمایت از مردم، زندان رو به هم ریخت. اونا وحشت کرده بودند و کلک و پرشون ریخته بود و ما وحشت اونا رو به چشم خود دیدیم اونجا بود که فهمیدم این ما نبستیم که باید از اونا بترسیم اونا باید از ما بترسند. حالا هم اونا از خداشونه ما بترسیم و فرار کنیم اما من یاد نگرفتم از چیزی بترسم پس میمونم و اینبار با کسانی که بخوان جلوی تحقق آرزوهام رو بگیرند مبارزه میکنم
گفتم دیگه نمیذارم تو مسائل سیاسی دخالت کنی.
گفت نمیتونی! چون من دیگه اون آدم سابق نمیشم.
وقتی همه رفتند و تنها شدیم اومد کنارم نشست گفت ازم ناراحت نباش. من شاید آدم سابق نشم اما فراموش نکن جایگاه تو همیشه در قلب من محفوظه و دارم تلاشمو میکنم به نقطه ای برسم که عشقم که تویی و هدفم رو که الان فهمیدی چیه در کنار هم داشته باشم.
گفتم با حرفایی که زدی نظرم عوض شد ما جایی نمیریم می مونیم و در کنار هم برای عشق و هدفمان میجنگیم.
اون روزا صابر دل تو دلش نبود و خیلی دلش میخواست زودتر انتقام بگیریم. خودم هم همین رو میخواستم اما دوست نداشتم مفتی مفتی بمیرم و دلم میخواست بعد کشتن اونا سالها با خوشی در کنار عشقم زندگی کنم.
بعد اتفاق اون شب مدتی انجام نقشه رو به تعویق انداختم تا نقشه دیگری بریزم که هیچ ردی از خودمون بجا نذاریم که مجبور نباشیم فرار کنیم.
اواخر آبانماه، خونه صابر نشسته بودم و داشتیم فکر میکردیم چکار کنیم که صابر گفت اگه هدیه به مهاجرت رضایت داده بود طبق نقشه قبلی سریع کار رو تمام میکردیم و قبل از اینکه کار به پلیس بازی بکشه در میرفتیم.
گفتم از کجا معلوم قبل اینکه از کشور خارج بشیم گیر نمی افتادیم؟
صابر سری تکان داد و گفت نمیدونم شایدم گیر می افتادیم اما برا من مهم نبود که بعد چی میشد و چه اتفاقی میافتاد مهم این بود که انتقام فرانک رو گرفته بودم.
گفتم ولی برا من مهمه که انتقامم رو بگیرم بدون اینکه برا خودم یا خانوادم اتفاقی بیفته.
گفت من یه پیشنهاد دارم
گفتم بگو
گفت تو اقامت من و المیرا رو اون طرف قطعی کن و دیگه با هیچی کار نداشته باش ما ترتیب اون سه تا عوضی رو میدیم و میریم اگه هم گیر افتادیم پای تو رو وسط نمی کشیم تو هم با خیال راحت بمون زندگی کن.
گفتم اصلأ حرفشو نزن درسته من دوست ندارم بمیرم ولی به هیچ وجه حاضر نیستم شما رو تنها بزارم ما قول دادیم این کار را با هم تمام کنیم.
المیرا گفت من یه نقشه دارم ما باید کاری کنیم اونا به دست خودشون کشته بشن و هیچ جا پای ما گیر نباشه.
با تعجب گفتیم چطوری؟
المیرا طرح نقشه ای رو گفت که ایراداتی داشت اما در کل طرح خوبی بود و با چند ساعت کار کردن روش ایراداتش رو برطرف کردیم.
وقتی نقشه آماده اجرا شد آذر ماه شروع شده بود هدیه بیش از یه ماه بود باشگاه رسمی و قانونی اش رو افتتاح کرده بود و فارغ از هر دغدغه ای با انگیزه و پر انرژی داشت کارشو انجام میداد و من داشتم پای در بزرگترین خطر زندگی ام میگذاشتم راهی که ممکن بود برگشتی توش نباشه و کشته بشم اما بخاطر عشقم و آرامش خیالم خیلی برام مهم نبود. وصیتم رو نوشتم و یه کپی از فیلم اعتراف المیرا و تمام مدارکی که از اون سه نفر بدست آورده بودم کنارش تو گاو صندوق گذاشتم تا در صورت کشته شدن همه بدونند داستان چیه بعد با توکل به خدا همراه صابر به سمت رشت حرکت کردیم.
دو روز به صورت نامحسوس رحیمی رو زیر نظر داشتیم. رحیمی هر روز ساعت ۴ بعد از ظهر از خونش بیرون می اومد و بعد از حدود ربع ساعت قدم زدن می رفت تا به یه پارک میرسید و با هم سن و سال های خودش مشغول شطرنج بازی میشد و تا غروب کارش همین بود.
روز سوم ماشین رو خروجی رشت ابتدای جاده قزوین پارک کردیم و با تاکسی به شهر برگشتیم. در حالی که دستکش به دست داشتیم از جلو خونه ای تو سه سوت یه سمند دزدیدیم و به سمت پارک مورد نظر رفتیم و منتظر موندیم تا اینکه رحیمی بلند شد و به سمت خونش به راه افتاد. تو مسیر خونش یه جای خلوت و تاریکی بود به بهانه آدرس گرفتن جلوش ایستادیم و همین که سر خم کرد و خواست چهره ما رو ببینه صابر با دستمال آغشته به اتر بیهوشش کرد و او رو به داخل ماشین کشید کل این کار ۳۰ ثانیه طول نکشیده بود و هیچکس متوجه نشد. به سرعت منطقه رو ترک کردیم و به سمت ماشینم رفتیم. قرار بود تا مقصد هیچ حرفی با هم نزنیم مگر با اشاره.
بدون هیچ حرفی رحیمی رو از ماشین دزدی به ماشین خودم منتقل کردیم و به سمت شهرمون حرکت کردیم بعد از طی مسافتی قبل از اینکه رحیمی به هوش بیاد چند لحظه کنار کشیدیم و او رو چشم بند و دهان بند زدیم و دستاش رو از پشت محکم بستیم و کل لباساش رو وارسی کردیم.
چندتا کلید، یه کیف پول و یه گوشی از جیباش در اومد. کف ماشین، جلوی صندلی عقب درازش کردیم و روش یه پتو کشیدیم.
صابر پشت رول نشست و من روی صندلی عقب بالا سر رحیمی دراز کشیدم که اگه خواست حرکتی کنه حسابشو برسم.
محتویات کیفشو نگاه کردم. توش یه مقدار اسکناس و دوتا کارت بانکی بود. کارتها رو در آوردم شکستم و بیرون انداختم و بعد از طی مسیری کیف پولشو هم محض احتیاط بیرون انداختم.
پتو رو یه لحظه رد کردم و با گذاشتن حسگر لمسی گوشی اش روی نوک انگشتاش اونا باز کردم. اولین کاری که کردم جی پی اس و نت گوشیش رو خاموش کردم.
المیرا گفته بود داییم با زن و بچش طوری برخورد کرده که رو حرفش حرف نمیزنند مثلاً اگه یه پیام بده« دارم میرم فلان جا زنگ نزنید تا خودم برگردم» حتی اگه یه هفته طول بکشه بهش زنگ نمیزنند مگر اینکه کار خیلی مهمی داشته باشند که اونم پیام میدن. این اخلاق سلطه گرانش اینجا به ضررش تمام شد. یه پیام به خانمش فرستادم «دارم با دوستان جدیدم میرم آستارا ممکنه چند روز نباشم کار داشتید فقط پیام بدید»
پیامو که فرستادم شروع کردم به زیر و رو کردن گوشیش ببینم آخرین تماس و آخرین پیامش با اون دو دوستش کی بوده که دیدم خیلی وقته باشون تماسی نداشته.
گوشیشو خاموش کردم و سیم کارتشو در آوردم. تا نیمههای راه صابر رانندگی کرد و بعد خودم پشت رول نشستم نزدیک به مقصد بودیم که صابر آرام تو گوشم گفت رحیمی اولین علایم هوشیاری رو نشون داد ولی وقتی دید دست و دهان و چشماش بسته ست دیگه حرکتی نکرد.
آرام جواب دادم لابد فهمیده که اوضاع خیطه و بهتره که آرام باشه.
قبل از نیمه شب به شهر خودمون رسیدیم طبق نقشه صابر رو سر راه پیاده کردم تا بره و المیرا را با خودش بیاره و رحیمی رو به باغ بردم. فصل کشاورزی تمام شده بود و همه اونایی رو که تو مزرعه و باغ برام کار میکردند مرخص کرده بودم و میدونستم کسی اونجا نیست. در انباری رو باز کردم و رفتم سراغ رحیمی. پتو رو که از روش رد کردم دیدم هوشیاره اما دست ها، چشم ها و دهنش همچنان بسته بود.
بدون هیچ حرفی او رو از ماشین پایین بردم و بازوشو گرفتم و کشیدم. با پای خودش به داخل انباری اومد او رو محکم به ستون وسط انباری بستم.
از انباری بیرون رفتم و درو بستم. چند دقیقه بعد صابر و المیرا با ماشین صابر اومدند المیرا را به طبقه بالا بردم تا بچشو که خواب بود بزاره و منتظر بمونه.
صابر وارد انباری شد و سراغ رحیمی رفت و دهان و چشماشو باز کرد. من و المیرا داشتیم همه چیو از داخل مانیتور دوربین های مداربسته میدیدیم (ساختمان و باغ از سالها پیش مجهز به دوربین مداربسته بود)
رحیمی به دور و بر نگاه کرد و گفت اینجا کجاست برا چی منو اینجا آوردی؟ (صدای او رو از میکروفون های شنود که چند روز پیش داخل انباری کار گذاشته بودیم می شنیدم)
صابر پرسید منو میشناسی؟
رحیمی گفت نه
+فرانک رو چطور؟
_نه!
+حتی اسمش هم به گوشت نخورده؟
_نه
صابر فریاد زد فرانک همون کسی بود که چهار سال پیش پاتو شکست و بطری تو کونت کرد یادت اومد؟ میخوای فیلمشو ببینی؟
با تعجب نگاش کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت آره یادم اومد.
صابر همچنان با خشم و صدای بلند حرف میزد: من شوهر او بودم او رو کشتند. هنوز قاتلش پیدا نشده. یه نفر بهم گفته تو و خواهر زادت تنها دشمنان او بوده اید حالا بگو چرا همسر منو کشتید؟
_من نکشتم.
+پس کی کشته؟
_نمیدونم
+حتماً خواهر زادت کشته؟
_من نمیدونم
+به زودی معلوم میشه.
صابر از انباری بیرون اومد. المیرا بلند شد و لباسش رو کند و یه دست لباس پاره پوره که چند جای اونا با خون گوسفند خون مالی کرده بودیم به تن کرد. موهای سرش رو ژولیده و پریشان کرد و بعد با رژ لب انگشتای منو آغشته کرد و من دو تا سیلی آرام تو گوشش زدم که جای انگشتام موند. دستاشو از پشت بستم و رو چشاش چشم بند زدم و تحویل صابر دادم و دوباره جلوی مانیتور برگشتم.
صابر دست المیرا رو گرفت و او رو کشان کشان وارد انباری کرد و جلوی رحیمی چشماشو باز کرد و گفت این هم از خواهر زادت او هم میگه من نکشتم بعد تسمه ای رو در هوا چرخ داد و گفت یالا زودتر تکلیف منو مشخص کنید کدومتون همسر منو کشتید.
فضا فضای ترسناکی شده بود رحیمی حسابی ترسیده بود، المیرا که کف انباری افتاده بود خودشو به کولی بازی زد و گفت آخه لامصب چرا باور نمیکنی؟ چند بار بگم من او رو نکشتم.
صابر: پس کی او رو کشته.
المیرا: من از کجا بدونم.
صابر: ولی من مطمئنم کار یکی از شما بوده چون او جز شما دشمنی نداشت.
در همین موقع به گوشی صابر زنگ زدم. صابر گفت تا من جواب اینو بدم و برگردم خودتون تکلیف منو روشن کنید وگرنه هر دوتون رو میکشم. بعد از انباری بیرون رفت.
رحیمی وحشت زده به المیرا گفت لعنتی تو اینجا چیکار میکنی؟
المیرا زد زیر گریه و گفت اومدم مهمونی! مثل خودت!
رحیمی: بیا نزدیک کارت دارم.
المیرا بلند شد و نزدیکش رفت.
رحیمی به دوربین ها اشاره کرد و خیلی یواش چیزی گفت که نشنیدم.
المیرا نگاهی به دوربین کرد و گفت این دوربین مال عهد بوقه و فقط فیلم میگیره صدا که نمیگیره.
رحیمی این بار کمی بلند تر از دفعه قبل گفت باشه برا احتیاط هم که شده یواش حرف بزن چون ممکنه میکروفون گذاشته باشند.
المیرا دور ستون چرخی زد بعد به دور و بر نگاهی کرد و گفت نترس هیچی نیست. اصلاً چرا باید میکروفون گذاشته باشند. وقتی یارو تونسته ما رو پیدا کنه و بیاره اینجا حتماً میتونه آزمون اعتراف هم بگیره!
رحیمی با عصبانیت گفت حالا فعلا ساکت باش ببینم چه غلطی باید بکنیم.
المیرا گفت گیرم تحمل کردیم و اعتراف نکردیم، هر دومون رو میکشه و همینجا چال میکنه و خلاص. پس بهتره یه راه حل پیدا کنی که نجات پیدا کنیم چون من نمیخوام بمیرم.
رحیمی پرسید تو از کی اینجایی؟
_از دیروز صبح.
+میدونی اینجا کجاست.
المیرا با آه و ناله گفت اینجا آخر دنیاست اینجا برهوته، دیشب بهم چشم بند نزده بود و داشت منو جابجا میکرد نگاه کردم دیدم دور و بر یه صحرای در اندر دشت بود و تا چشم کار میکرد تاریک و ظلمات بود دریغ از یه روشنایی ولی هیچی به چشم نمیخورد.
چند لحظه بعد رحیمی با اضطراب که نشانگر ترسش بود پرسید ببینم تو واقعاً چیزی در مورد من به او نگفتی؟
المیرا حرص ناک دندان قروچه رفت و گفت بدبخت من اگه حرف زده بودم که تو الان زنده نبودی. بعد آرامتر ادامه داد من الان نزدیک دو روزه اینجام تو این مدت هر چی در موردت ازم پرسیدند من فقط گفتم چند ساله او رو ندیدم و ازش بی خبرم. که دروغم نبوده و من واقعا چند ساله ازت بی خبرم.
+آفرین دختر خوب.
_آفرین و مرض، درد بی درمان که من هر چی میکشم از دست توی کثافته.
+هر چی بگی حق داری، من شرمنده ام، معذرت میخوام.
_الان که هر دو گیر افتادیم معذرت میخوای؟ دیگه حالا معذرت خواهی تو به چه درد من میخوره هر چند هم الان هم اگه آزاد بودیم توی کثافت داشتی نقشه میکشیدی چطوری منو بگایی.
+خیلی خوب حالا تو هم! گفتم که ببخش حق با توی.
المیرا با گریه گفت تو آدمی نیستی که ببخشمت! تو اصلاً احساس نداری! خدایی چطوری غیرتت گذاشت بعد اینکه شوهرم ما رو با هم گرفت منو به حال خودم رها کنی و بری؟
رحیمی اینبار درمانده گفت حق با توی اشتباه کردم قول میدم اگه زنده از اینجا بیرون رفتیم جبران کنم.
_آره جون خودت یکی اینکه این عوضی میزاره ما زنده از اینجا بیرون بریم یکی اینکه تو خیلی اهل جبران کردنی.
+به شرافتم قسم اگه مقاومت کنی و چیزی در مورد من به این مرتیکه نگی و از اینجا جون سالم به در ببریم قول میدم گذشته رو جبران کنم.
المیرا داد زد خفه شو عوضی، بعد با بغض ادامه داد ببین کی داره از شرافت حرف میزنه، توی بی شرف شرافت میدونی چیه؟ بعد آرامتر و با گریه ادامه داد تو زندگی منو بخاطر هوست نابود کردی، پس دیگه دم از شرافت نزن. حالا هم اگه تو جای من بودی و من جای تو سه سوته منو لو داده بودی و خودتو از مخمصه نجات داده بودی اگه بدونی این بی پدر تو این ۲۴ ساعت چه بلاهایی سرم اورده و من از تو حرفی نزدم؛ حیف که دستام بسته ست وگرنه جای سیم داغ را رو بدنم نشونت میدادم.
+بمیرم برات.
المیرا داد زد لازم نکرده برام بمیری! اگه میتونی راهی پیدا کن از دست این عوضی نجات پیدا کنیم.
+باشه ، باشه داد نزن ببینم چه خاکی میتونم به سرمون بکنم.
_ببین من دیگه تحمل شکنجه ندارم آ. به جان خودم اگه راهی پیدا نکنی که از اینجا بریم و قرار باشه باز شکنجه بشم من واقعیت رو میگم.
تو آخرش با این حرفات هردومون رو به فنا میدی لطفاً، خواهشاً یه دقیقه هیچی نگو ببینم چکار میتونیم بکنیم.
با تک زنگ من صابر به داخل برگشت و طبق نقشه گفت خیلی خوش شانسید برام یه کار مهم پیش اومده که باید برم برا همین یه شب دیگه به عمر کثیفتون اضافه شد انشاالله که تو این مدت فکراتونو بکنید و فردا بهم بگید کدومتون قاتلید وگرنه هر دوی شما رو مثل سگ میکشم و همینجا چالتون میکنم. بعد المیرا را برد و پشت به پشت رحیمی به ستون بست و انباری رو ترک کرد ماشینش رو روشن کرد و از ساختمان فاصله گرفت بعد از طی مسیری ماشینش رو تو باغ زد و پیاده پیش من برگشت.
المیرا و رحیمی هر دو ساکت بودند تا اینکه المیرا آه و ناله رو شروع کرد و گفت خدایا این چه مصیبتی بود که دوباره منو گرفتارش کردی چرا من باید تاوان گناه نکرده رو پس بدم.
رحیمی همچنان سکوت کرده بود
المیرا یه دفعه آه و ناله اش رو قطع کرد و پرسید عوضی؛ نگفتی کدوم گوری مخفی شده بودی و چطوری شد که تو رو گرفتند؟ اصلأ کی تو رو گرفتند؟
+همین امشب دم دمای غروب.
المیرا با خوشحالی گفت جدی؟!پس امیدی هست خونتون ببینند دیر کردی نگران بشن و به پلیس اطلاع بدن؟
+نه اونا هیچوقت اینکارو نمیکنند.
_چرا؟
+چون بشون یاد ندادم که اگر روزی دیر به خونه رفتم یا اصلا نرفتم نگرانم بشن.
_بهتره بگی هیچ وقت برا خانواده ات اونقدر مهم نبودی که نگرانت بشن.
+باشه؛ حالا وقت این حرفا نیست.
_دوستات چی؟ دوستات نگرانت نمیشن پیگیری کنند ببینند کجایی؟
+کدوم دوست؟ من خیلی وقته دوستی ندارم!
_همون دو تا دوست سپاهی که باشون هر کاری میکردی؟
+اگه اون دو خبر داشتند حتماً کاری میکردند ولی الان خیلی وقته ما از هم خبر نداریم.
_چرا؟ ترسیدی فیلم های مموری رو پخش کنم از ترسشون رفتی مخفی شدی؟
+نه بابا؛ من مطمئن بودم تو هیچوقت فیلم های اون مموری رو جایی پخش نمیکنی چون آدم عاقلی هستی و میدونی با انتشار اونا خودت هم نابود میشدی. من اگه از شهر خودم رفتم بخاطر این بود که این اواخر یه اشتباه کردم که مردم شهر باهام بد شده بودند و میخواستند منو بکشند.
_چکار کرده بودی؟
+تو آشوبهای پارسال که مردم بخاطر مهسا امینی راه انداختند همراه پلیس ضد شورش به سرکوب مردم رفتم که توسط عدهای شناسایی شدم و نزدیک بود یه شب در خونم کشته بشم.
المیرا خندید و گفت تو هم جون کثیفتو برداشتی و د فرار.
+آره، خوشحالی؟ حالا اگه متلک هات تمام شده تعریف کن ببینم خودت این مدت کجا گم و گور شده بودی! و یه دفعه چی شد که سر از اینجا در اوردی؟
المیرا آهی کشید و گفت بعد اینکه از علی جدا شدم از اونجایی که تو منو از چشم پدر مادرم انداخته بودی نتونستم پیش خانوادم برگردم و همونجا موندم مدتی بعد با یه تاجر عراقی ازدواج کردم و رفتم دبی و اونجا ساکن شدیم و صاحب بچه شدیم. در تمام این مدت فقط با آبجی پارمیدا در ارتباط بودم اما ازش خواسته بودم به کسی نگه که با من در ارتباطه. او هم هر اتفاق اینطرف می افتاد به من میگفت. وقتی بازنشست شدی او به من گفت که بازنشست شدی. چند وقت پیش هم وقتی بابام فوت کرد او بهم گفت. منم که تو مراسمش نتونسته بودم بیام خیر سرم گفتم حالا یه سر بیام بشون سر بزنم که هنوز به خونه مامان نرفته گیر این پسره افتادم. معلوم نیست به کجا وصله که اینقدر دقیق آمار برگشتن منو داشت که تا پامو تو ایران گذاشتم منو پیدا کرد.
رحیمی گفت ولی از همه اینا مهمتر اینکه خیلی کنجکاوم بدونم او از کجا فهمیده ما یه زمانی با زنش و اون مژده عوضی مشکل داشتیم؟
_خب لابد فرانک قبل مرگش به شوهرش گفته؟
+نه بعید میدونم، من حدس میزنم کار مژده عوضی باشه. _مگه او زندان نبود؟
+محکومیت او پارسال تمام شد احتمالا وقتی آزاد شده و خبر دار شده فرانک مرده رفته همه چیو کف دست این یارو گذاشته.
_البته شاید هم کار شوهر مژده باشه. چون او هم از همه چی خبر داشت.
+آره خبر داشت ولی من بعید میدونم کار او باشه. چون اگه کار او بود خیلی زودتر از اینا به این پسره گفته بود. حدس میزنم او زیاد خودشو درگیر اینجور مسائل نمیکنه. البته اینکه کار مژده بوده یا شوهرش چندان فرقی هم نمیکنه مهم اینه که من حس میکنم این پسره کاملاً از اتفاقات اون سال خبر داره. و میدونه که مژده و فرانک اون سال چه بلایی سر ما اوردن. برا همینه که اومده سراغ ما و یقین داره که کشتن فرانک کار ما بوده و همین مسأله منو خیلی نگران کرده.
المیرا عصبی گفت خب مگه غیر از اینه که کار تو بود بعد لحن صداشو نرم کرد و گفت بیا و خودت مردی کن و همه چیو بش بگو شاید دلش به رحم اومد و ولمون کرد.
+دیوانه شدی؟ میخوای منو به کشتن بدی؟
المیرا دوباره عصبی گفت خب بگی یا نگی چه فرق میکنه لااقل بگو که هر دومون رو نکشه و من از این مخمصه نجات پیدا کنم.
+خیلی خودخواهی!
_آره خودخواهم چون هنوز سنی ندارم که بمیرم اما تو عمرتو کردی و تازه دغدغه چیزی نداری اما من یه بچه شیرخواره دارم.
+اینقدر حرف نزن ببینم چه راهی به ذهنم میرسه که هر دومون نجات پیدا کنیم!
_هیچ راهی وجود نداره، مگر اینکه معجزه بشه و شانسی شانسی یکی پیدا بشه و ما رو از دست این حیوون نجات بده بعد آهی کشید و گفت که البته یعیده همچین اتفاقی بیفته. اینو که گفت مدتی سکوت کرد رحیمی هم حرف نمیزد تا اینکه المیرا باز پرسید ببینم تو سپاه اون شهری که رفتی دوستی، آشنایی نداری که نگرانت بشه و بخواد برا پیدا کردنت کاری بکنه؟
+دیگه عضو سپاه نیستم، عضو هیچ جا نیستم. هیچکس هم نگران من نیست باید خودمون برا نجات خودمون کاری کنیم.
المیرا گفت ای بخشکه این شانس و باز سکوت کرد.
چند دقیقه بعد رحیمی گفت نگران نباش فقط قول بده مقاومت کنی قول میدم نجات پیدا میکنیم.
المیرا با خوشحالی گفت نکنه فکری به ذهنت رسیده که اینقدر مطمئنی!
_نه هنوز ولی حتماً یه راهی هست.
+آخه چه راهی، لعنتی؟؟
_خواهش میکنم تو فعلا یه مدت مقاومت کن و از مرگ فرانک چیزی نگو من مطمئنم راهی پیدا میشه.
بازم مدتی به سکوت گذشت تا اینکه المیرا گفت من یه راهی به ذهنم رسیده، من میگم با حرف نزدن مشکلی حل نمیشه فقط او رو عصبانی تر میکنیم وقتی هم که عصبانی شد معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره اما تو میتونی با حرف زدن جون خودت و منو نجات بدی بشرط اینکه بدونی چی باید بگی.
رحیمی پرسید باید چی بگم؟
المیرا گفت بیا و همدست هاتو، همونایی که باشون به فرانک تجاوز کردید قاتل معرفی کن و طوری حرف بزن که حرفتو باور کنه و بره سراغ اونا و دست از سر ما برداره.
+مگه به همین سادگیه که من بگم و او باور کنه؟ میره اونو رو میاره اینجا روبرو میکنه و اوضاع بدتر میشه.
_نمی تونی کاری کنی کار اونا به اینجا نکشه؟ مثلاً خودت راهکاری بدی که بدون اینکه شما را روبرو کنه شرشون رو بکنه و ما رو آزاد کنه.
+یعنی میشه؟ من که راهی به ذهنم نمیرسه.
باز مدتی به سکوت گذشت
طبق نقشه بلند شدم ماسک زدم و بچه المیرا رو برداشتم او رو به گریه انداختم و به انباری رفتم.
المیرا با دیدن بچه شروع به بی تابی کرد. بچه رو زمین گذاشتم و المیرا رو از ستون باز کردم. المیرا بچه رو از زمین برداشت و سینشو انداخت تو دهنش.
رحیمی به المیرا گفت فکر نمیکردم بچتو اینجا ببینم.
_انتظار داشتی بچه چند ماهه الان کجا باشه؟
مدتی منتظر نشستم تا بچه دوباره خوابید بدون هیچ حرفی بچه رو ازش گرفتم رو زمین گذاشتم او رو به ستون بستم بچه رو برداشتم و دوباره انباری رو ترک کردم.
جلو مانیتور نشسته بودم که المیرا گفت فهمیدم چی باید بگی! تو باید فردا به یارو بگی من میدونم زنتو کی و چرا کشته. بگو اونو دو نفرند و آدم مهم و خطرناکی اند. بگو فقط به کمک من میتونی از پس اونا بر بیایی. حالا اگه میخوای به آرزوت برسی و انتقام زنتو بگیری باید تضمین بدی ما رو آزاد کنی.
+خب بعد؟!
_تو اینو بگو بقیه اش رو بسپار به من.
رحیمی گفت من تا ندونم چی تو ذهنته که نمیتونم بسپارم به تو!
حدود نیم ساعت المیرا برا رحیمی نقشه ای رو که قبلاً با هم طراحی کرده بودیم دیکته کرد و در پایان گفت به نظرم این آخرین شانس ماست حالا دیگه خود دانی.
صبح خروس خون صابر سراغ اونا رفت و خیلی جدی گفت خب دیگه! امیدوارم که دیشب از فرصتی که خدا بهتون داد استفاده کرده باشید و الان به من بگید که قاتل همسر من کدوم یکی از شماست که اگه غیر از این بشنوم هردوتون رو میکشم.
هر دو سکوت کردند صابر تسمه پاره ای رو برداشت.
المیرا به تب و تاب افتاد و گفت دایی تو رو خدا بگو قاتل کیه تا دست از سرمون برداره.
رحیمی بعد چند لحظه سکوت گفت قاتل زن تو هیچکدام از ما نیستیم اما من میدونم قاتل کیه! اونا دو نفرند. اونا دو تا سپاهی مهم بودند که الان هر دوشون بازنشست شدند. من یه زمانی با اونا دوست صمیمی بودم و میدونم چه قدرت و نفوذی داشتند درسته الان بازنشسته اند و به ظاهر کاره ای نیستند اما همچنان قدرتمند و با نفوذند مطمئن باش به این راحتی که منو گرفتی دستت به اونا نمیرسه. مگر اینکه من کمکت کنم.
صابر اول با تعجب نگاش کرد بعد زد زیر خنده و گفت شما دوتا خیلی با حالید به جا اینکه به من بگید قاتل کدوم یکی از شماست نشستید فکر کردید چطور میتونید از دست من فرار کنید اما کور خوندید اینجا آخر خطه.
رحیمی: ولی من واقعیت رو گفتم.
صابر: برا این حرفت مدرک هم داری؟
رحیمی مکثی کرد و گفت آره دارم اما اینجا نیست ولی وقتی به همه حرفام گوش بدی میفهمی دروغ نمیگم.
صابر گفت باشه میشنوم.
_من اعتراف میکنم که سر همون جریان که خودت خبر داری از زنت کینه داشتم اما خدایی نه جرات و شهامت کشتنش رو داشتم و نه راضی به مردنش بودم فقط دلم میخواست یه کم بچزونمش تا دلم خنک شه برا همین موضوع رو با اون دو سپاهی که باشون دوست بودم در میان گذاشتم و ازشون خواستم او رو بگیرند و یه کم گوشمالی اش بدن تا کمی دلم خنک بشه اما متاسفانه دوستام وقتی او رو دستگیر کردند بر خلاف خواسته من بش تجاوز کردند بعد هم از ترس اینکه آبروشون بره او رو کشتند.
صابر گفت تو هو خوشحال شدی!
رحیمی گفت نه بخدا من راضی به مردنش نبودم.
صابر:خب حالا تو چه کمکی میتونی به من بکنی؟ نکنه انتظار داری آزادت کنم و با هم بریم اونا رو بکشیم؟
رحیمی: نه نیازی به این کار نیست کافیه ضمانت بدی که وقتی کمک کردم اونا رو کشتی اجازه بدی من از اینجا برم.
صابر: چه ضمانتی میخوای؟
رحیمی: ضمانت جون من اینه که قبل از هر کاری خواهر زادم رو آزاد کنی بره و از تو شهر با من تماس تصویری بگیره که من ببینم آزاد شده بعد من به اونا زنگ میزنم و اونا رو به هر خونه ای که خودت بخواهی میکشم و تو خیلی راحت میتونی بری اونجا دخلشونو بیاری و جنازشون رو هم ناپدید کنی بدون اینکه گیر بیفتی.
صابر: حالا چرا باید اول خواهرزادت رو آزاد کنم؟
رحیمی: بخاطر اینکه مطمئن بشم وقتی کار تمام شد من ازاد میشم.
صابر: خب اگر خواهر زادت رفت و با مامور برگشت چی؟
المیرا گفت مگه از جون بچه خودم سیر شدم که برم شما رو لو بدم. البته این تا زمانیه که کار شما با اون دو نفر تمام بشه و دایی و بچه من آزاد نشه که اون موقع دیگه دست به هر کاری ممکنه بزنم.
صابر گفت یعنی تو حاضری بچه ات رو به عنوان گروگان بزاری اینجا بمونه و خودت تنها بری؟
المیرا: بخاطر اینکه شما اطمینان کنید خطری شما رو تهدید نمیکنه راه دیگه ای به ذهنم نرسید مگه اینکه شما راه بهتری سراغ داشته باشید؟
صابر کمی فکر کرد و گفت نمیدونم چرا احساس میکنم دارید کلک میزنید!!
رحیمی: بلافاصله گفت نه بابا چه کلکی من که تا کشته شدن اونا تو دست تو اسیرم اون بچه هم که هست پس دیگه شما از چی میترسی؟ من باید بترسم که وقتی کار تموم شد تو رو حرفت میمونی یا نه؟
المیرا به داییش گفت دایی؛ خیالت راحت جلو خودش میگم من که آزاد شدم چند ساعت بیشتر بش فرصت نمیدم اگه ببینم تو رو همراه بچه ام آزاد نکرد. بش امان نمیدم و میرم پیش پلیس.
صابر با بغض داد زد چی خیال کردید فکر کردید من قاتل بالفطره ام که عشقی عشقی آدم بکشم!؟ من دلم نمیاد حتی یه گنجشک سر ببرم چه برسه به اینکه یه آدم بی گناه رو بخوام بکشم. اگه میبینید خودم رو به خطر انداختم فقط بخاطر اینه که میخوام انتقام زنم رو بگیرم تا هم روح او هم خودم به آرامش برسم. من اگه میخواستم شما رو بکشم همون لحظه که شما رو گرفته بودم کشته بودم و الان شما زنده نبودید اما دلم نمیخواد خون هیچ بی گناهی رو به زمین بریزم متوجه شدید؟ نگران بعد اینکه انتقام زنم رو گرفتم هم نیستم که بترسم و شما رو آزاد نکنم چون من قبلاً فکر همه جا رو کردم و همینکه کار قاتلان واقعی رو بسازم کشور رو ترک میکنم و هرگز دست پلیس به من نمیرسه من نگران اینم که قبل از اینکه کار تمام بشه شما برنامه منو خراب کنید پس باید برم و به پیشنهاد تون فکر کنم.
صابر بعد نیم ساعت برگشت و اینبار با ژست خیلی عصبانی جلو رفت و گفت من فکر میکنم قاتل یکی از خود شماست و دارید منو بازی میدید.
رحیمی: باور کن من بهت دروغ نگفتم.
صابر: پس زودتر تکلیف منو روشن کن اگه واقعا قاتل شما نیستید زودتر دست قاتل رو تو دست من بزار و مطمئن باش برا شما اتفاقی نمی افته، ولی اگه این کارو نکردی من فرض رو بر این میگذارم که شما قاتلید و کار رو تمام میکنم.
رحیمی گفت من رو حرفی که زدم هستم تو به پیشنهادم فکر کردی؟
صابر: آره ولی من هنوز بهت شک دارم آخه تو که اینجایی چطوری میخوای اونا رو هرجا من خواستم بیاری؟
رحیمی: اونا اینقدر به من اطمینان دارند که با یه تلفن به هر خونه ای که من بگم میان. اما خارج از شهر ممکنه شک کنند و به این راحتی نیان. پس کارت نباشه که من چطوری اونا رو سر قرار میکشم، تو فقط فکر این باش که یه خونه تو شهر ردیف کنی و بعد هم بتونی از پس کشتن اونا بر بیایی و بی سر و صدا کار رو تمام کنی و اگه میدونی تنهایی از پسش بر نمیایی یکی دو نفر آدم مطمئن همراه خودت ببر.
صابر داد زد تو به اینکه از پسشون بر بیام کار نداشته باش فقط میخوام بدونم چی بشون میگی که سر قرار بیان؟
رحیمی گفت بهشون میگم یه هلوی خوشگل و کم سن از شمال با خودم اوردم که ترتیبشو بدیم اونا هم از خدا خواسته بدون اینکه چیزی بپرسن به هوای کس دختر شمالی با سر میان.
صابر مدتی سکوت کرد و بعد گفت بسیار خوب بزار خونه رو ردیف کنم خبرت میکنم. بعد المیرا رو باز کرد و گفت تو بیا بریم سراغ بچت، بوی گندش اتاق رو برداشته. صابر داشت دستای المیرا رو از پشت به هم می بست که رحیمی گفت من دستشویی دارم.
صابر گفت بزار اینو ببرم پیش بچش بعد بیام سراغ تو همزمان چشم بند را روی چشای المیرا گذاشت و از انباری بیرون اومدن.
چند دقیقه بعد المیرا لباس عوض کرد و خودشو رو تخت انداخت و گفت وای مردم چه شب سختی بود.
گفتم خسته نباشی بعد ازش پرسیدم به نظرت کلید خونه داییت تو دسته کلیدش هست؟
گفت باید دعا کنیم باشه که اگه نباشه تو دردسر میافتیم.
گفتم من برم چک کنم و بیام میدونم تو هم خسته ای اما الان دیگه روزه و باید حواست به دور و بر باشه کسی نزدیک ساختمان نیاد و اگر اومد سریع صابر رو در جریان بزاری. موقع رفتن با نقاب رفتم داخل انباری، رحیمی به دستشویی گوشه انباری رفته بود و صابر منتظرش بود که بیاد یواش به صابر گفتم من دارم میرم شهر خیلی حواست به اطراف باشه.
گفت حواسم هست.
به شهر رفتم ماشین رو با فاصله از خونه پارک کردم و با کلاه نقابی که نقابش رو تا بالای ابروهام کشیده بودم، ماسک بهداشتی که رو صورت داشتم سراغ خونه رحیمی رفتم و در یه زمان خلوت دستکش به دست کردم و سراغ در رفتم. خوشبختانه با سومین کلید در باز شد. وارد حیاط شدم و با یکی دیگه از کلیدها وارد ساختمان شدم بخاطر اینکه مدتها کسی اونجا نرفته بود همه چی زیر گرد و خاک رفته بود. برای طبیعی بودن نقشه باید همه جا رو تمیز میکردم. بدون در آوردن ماسک، کلاه و دستکش مدت یه ساعت مشغول تمیز کاری شدم و همه چی رو گردگیری و مرتب کردم. از اونجا که بیرون اومدم سوار ماشین شدم و رفتم یه جا دنج به صابر زنگ زدم ببینم اوضاع چطور پیش میره گفت گوشی رحیمی رو دادم بش با هر کدوم از دوستاش جداگانه زنگ زد و کمی با هم خوش و بش کردند و بعد رحیمی طبق نقشه به اونا گفت برگشتم شهرستان و هم خودم مشتاق دیدارم هم یه هلو از شمال اوردم که از بس تعریف شما رو پیشش کردم او هم مشتاقه زودتر شما رو ببینه. اونا هم با خوشحالی گفتند ما هم همینطور کی همدیگر رو ببینیم؟ رحیمی گفت خبرتون میکنم اما یادتون باشه این حوری بهشتی همش ۲۲ سالشه. باید قول بدید خیلی اذیتش نکنید. اونا هم از خوشحالی خر کیف شدند و قبول کردند حالا رحیمی منتظره المیرا آزاد بشه و باش تماس تصویری بگیره تا محل و زمان ملاقات رو باشون قطعی کنه.
گفتم یه کم دیگه کار دارم و میام المیرا رو به شهر میارم.
به کلید سازی رفتم و از رو دو تا کلید خونه رحیمی یه دست دیگه ساختم و از اونجا رفتم یه بطری مشروب خریدم و به باغ برگشتم.
ماسک به صورت زدم و با المیرا که لباس مرتب به تن کرده بود وارد انباری شدیم صابر منتظر ما بود گفت این خانم رو بدون اینکه اذیتش کنی ببر تو شهر رها کن و برگرد. بعد به المیرا گفت وقتی به جای امن رسیدی با من تماس تصویری بگیر تا داییت ببینه آزاد شدی فراموش نکن اگه دست از پا خطا کنی و من احساس خطر کنم دیگه هیچوقت دایی و بچت رو نمیبینی.
المیرا گفت باشه و من حرفشو با سر تایید کردم و گوشی المیرا رو دادم دستش و از انباری بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
یک ساعت بعد تو قسمتی از شهر المیرا با صابر تماس تصویری گرفت و تایید کرد که آزاد شده و به داییش گفت ببین دیگه حالا جون بچه من و جون خودت به همکاری تو بستگی داره تو رو خدا کاری نکن که جونتون به خطر بیفته منم مرتب تماس میگیرم تا مطمئن بشم براتون اتفاقی نیفتاده و کارها درست پیش میره انشاالله که نیاز هم نمیشه پیش پلیس برم.
بعد تماس دوباره به باغ برگشتیم و المیرا رفت تو اتاق سراغ بچش که داشت گریه میکرد.
رحیمی درخواست غذا کرده بود یه بطری بزرگ نوشابه خریده بودم دستکش بدست دور اونو کامل شستم و خشک کردم و با غذای رحیمی تو سینی گذاشتم و سینی رو به صابر دادم و تاکید کردم مواظب باش دستت به بطری نخوره.
صابر غذا رو داخل انباری برد و رو زمین گذاشت و رحیمی رو از ستون باز کرد.
رحیمی مشغول خوردن غذا شد
صابر با مهربانی گفت از اول هم معلوم بود تو اونقدرا هم آدم بدی نیستی که بخوای آدم بکشی. ممنونم ازت که داری همکاری میکنی تا من بعد این همه وقت بتونم انتقام همسرم رو بگیرم و یه شب راحت بخوابم.
رحیمی خیالش کاملاً راحت شده بود که با خودش کاری نداریم و با صابر خوش و بش میکرد و غذا میخورد همزمان دو سه بار بطری نوشابه رو برداشت و نوشابه خورد.
بعد خوردن غذا صابر سینی رو اورد. با دستکش از گلوی بطری گرفتم و مابقی نوشابه رو خالی کردم و سه تا قرص خواب تو مشروب حل کردم و مشروب رو با قیف داخل بطری نوشابه ای که اثر انگشت رحیمی روش مونده بود ریختم. بطری رو برداشتم و به شهر برگشتم مقداری میوه و خوراکی و سور و سات مشروب خوری خریدم و با رعایت تمام جوانب امنیتی باز به خونه رحیمی رفتم. هوای ساختمان کمی سرد بود بخاری رو روشن کردم. بطری مشروب رو دستکش به دست از سرش گرفتم و تو یخچال گذاشتم بقیه وسایل سور و سات رو هم کامل پاک کردم و رو میز یا تو یخچال گذاشتم. میوه ها رو هم شستم و اونو رو هم تو یخچال گذاشتم. یه بار دیگه همه چی رو چک کردم و وقتی دیدم همه چی مرتبه از اونجا بیرون زدم و یه دست از کلیدها رو گوشه در مخفی کردم و به صابر زنگ زدم گفتم همه چی اکی شد.
وقتی به باغ برگشتم صابر گفت با گوشی رحیمی برا اون دو تا پیام دادیم و و برای ساعت ۵ قرار گذاشتیم.
نقاب به صورت همراه صابر پیش رحیمی بودیم که ساعت ۴:۴۵ یکی از دوستای رحیمی زنگ زد و گفت ما با همیم کجا بیاییم. رحیمی یه آدرس الکی که صابر رو کاغذ نوشته بود به او داد و رحیمی به اونا گفت و در ادامه گفت معذرت میخوام من دارم میرم دنبال دختره ممکنه یه کم طول بکشه کلید رو کنار پاشنه در مخفی کردم بردارید در رو باز کنید برید داخل، همه چی مهیا کردم از خودتون پذیرایی کنید تا من و حوری بیاییم.
اونا هم با خوشحالی گفتند باشه زود بیا ببینیم این حوری که اینقدر تعریفشو میکنی چیه.
بعد خداحافظی گوشی رو از رحیمی گرفتیم و بیرون اومدیم.
چند دقیقه بعد گوشی رحیمی زنگ زد دوستاش بودند نوشتم معذرت میخوام نمیتونم جواب بدم لطفاً پیام بدید.
نوشتند مردک ما رو گرفتی آدرسی که به ما دادی که اصلاً وجود خارجی نداره.
نوشتم «معذرت میخوام اینقدر ذوق زده ام که فکر کنم آدرس رو اشتباهی دادم 🤣🤣🤣🤣🤣» بعد آدرس خونه رحیمی رو براش نوشتم.
چند دقیقه بعد پیام اومد رسیدیم.
نوشتم کلید رو پیدا کردید و رفتید داخل؟
باز چند دقیقه بعد پیام اومد ما تو خونه ایم.
نوشتم مشروب گذاشتم تو یخچال خنک بشه بردارید بزنید حوصلتون سر نره تا من بیام.
چند دقیقه بعد پیام اومد لازم نبود بگی خودمون بلدیم چکار کنیم فقط خودتو زود برسون وگرنه تموم میشه و برا خودت نمیمونه.
نوشتم نوش جونتون اگه دوست دارید همشو بخورید من بازم تو ماشین دارم.
نزدیک یه ساعت از رفتن اون دو به داخل خونه رحیمی، گذشته بود گوشی رحیمی رو دادم المیرا تا به اونا زنگ بزنه.
اونا با صدای کشدار جواب دادند و گفتند رحیمی پس چرا نمیایی؟
المیرا با عشوه گفت من دوست رحیمی ام ایشون میخواد بره رستوران غذا سفارش بده از من خواست بپرسم شما چی میل دارید.
یکی از اونا پاتیل پاتیل با صدای کشدار گفت من تو رو میل دارم و اون یکی از خنده ریسه رفت. این نشون میداد همه چی طبق نقشه پیش رفته.
به صابر و المیرا گفتم من برم که کار رو تمام کنم دعا کنید این مرحله از نقشه هم خوب پیش بره.
صابر جلومو گرفت و گفت قرارمون چیز دیگه ای بود یادت رفته؟ قرار بود وقتی قاتل رو پیدا کردیم من انتقام بگیرم.
گفتم اولاً قاتل همسر تو اینجاست در ثانی اون موقع که این قرار رو گذاشتیم هنوز نمیدونستیم اینا همونایی اند که تو زندان به همسر من تجاوز کرده اند.
یه ساعت بعد کار خیلی حرفه ای و شسته رفته تمام شده بود. به صابر اطلاع دادم و رفتم خونه دوش گرفتم و پیش هدیه موندم. وقتی هدیه خوابید من خوابم نبرد و تا تا صبح بیدار بودم. صبح با موتور و کلاه کاسکت از اون کوچه گذشتم. خبری نبود. گاز موتور رو گرفتم و به سمت باغ رفتم.
المیرا و صابر گفتند چی شده چرا آشفتهای؟
گفتم چیزی نیست فقط یه کم دلهره دارم، حالا چه اتفاقی میافته.
صابر گفت داداش دلهره نداشته باش انشاالله که هیچ اتفاقی نمی افته اگر هم پای کسی گیر باشه پای رحیمی گیره. برو خوشحال باش که تو داری انتقام تجاوز به خانمت رو میگیری و من دارم انتقام خون عشقم رو میگیرم.
المیرا گفت فراموش کردی بگی المیرا هم داره انتقام عمر بر باد رفته اش رو میگیره.
کمی آرام شدم و پرسیدم از رحیمی چه خبر؟
صابر گفت رحیمی چند دقیقه پیش گیر داده بود پس چی شد چرا آزادم نمیکنید و من بش گفتم هنوز عکس جنازه دوستات رو برام نیاوردند.
گوشیمو دادم بش و گفتم برو اینو رو نشونش بده و بگو عکس جنازه ها دستم رسید ولی المیرا گوشیشو خاموش کرده و جواب نمیده. تا المیرا جواب نده تو جایی نمیری.
اون روز تا شب همه چی در آرامش گذشت و یه بار صابر با ماشین خودش رفت و برگشت گفت هنوز خبری نبود ولی بفهمی نفهمی یه بویی از اونجا می اومد.
دوباره صابر و المیرا رو تو باغ تنها گذاشتم و شب رفتم خونه پیش هدیه و صبح بلند شدم رفتم از سر کوچه خونه رحیمی با ماشین گذشتم خبری نبود اما بو شدیدتر شده بود. بار دیگه ظهر صابر رفت و وقتی برگشت گفت وقتی سر کوچه رحیمی رسیدم از دور جلوی خونه رحیمی تجمع مردم رو دیدم و بوی گندی که به مشام میرسید. از یه نفر که بد و بیراه میگفت و از اون طرف می اومد پرسیدم اونجا چه خبره؟ گفت این بوی گند رو نمیشنوی؟ گفتم چرا؟ این بوی چیه؟ گفت بوی گند آدمیزاده که وقتی میمیره اینطوری به گند می افته و از هر بوی گندی حال به هم زن تره. پرسیدم حالا کی مرده؟ گفت همسایه ها میگن دو نفر تو اون خونه رفتن مشروب خوردند و سنکوپ کردند مردند. گفتم امان از این مشروب ها که همه آشغال شدند. بدبخت ها مثلاً خواستند یه حالی بکنند این شده عاقبتشان. یارو گفت میخوام اینجوری حال نکنند و راهشو گرفت و رفت. منم اومدم.
گفتم دو سه ساعت دیگه صبر میکنیم اگه خبری نشد مرحله آخر نقشه رو پیاده میکنیم. با غروب آفتاب بار دیگه با یه دستمال آغشته به اتر رحیمی رو بیهوش کردیم و بدون بستن دستاش به داخل ۲۰۶ صابر بردیم و گفتم بریم و همگی راه افتادیم صابر رانندگی میکرد گوشی رحیمی رو گرفتم و مموری که المیرا ازش کف رفته بودو توش گذاشتم و روشنش کردم و چند تا عکس و فیلم و فایل صوتی که سند جنایت اون سه نفر بود و باعث رسوایی شون میشد توی تلگرام گوشی رحیمی برای تمام مخاطبان و گروههایی که عضو بود ارسال کردم و وقتی ارسال تأیید شد و حتی چندتاش سین خورد گوشی رو خاموش کردم مموری رو در اوردم.
تقریباً چند کیلومتری از باغ دور شده بودیم در زمینی شن زار که ردی از چرخ ماشین و جای پا نمیماند ایستادیم. باد نسبتا سردی میوزید. در این فصل سال احدی اون اطراف نبود.
رحیمی رو از ماشین پیاده کردیم هشیار شده بود چشم بند رو که از صورتش برداشتم نگاه به صورتم که اینبار بدون نقاب بود کرد با تعجب گفت تو؟!
گفتم آره من. اگه یادت باشه بهت گفته بودم اگه باز طرف زندگیم و عزیزانم بیایی با من طرفی یادت که نرفته؟
گفت ولی من که با زندگی تو کاری نداشتم.
المیرا پیاده شد و گفت چرا داشتی! خودت گفتی باعث بازداشت شدن خانمش شدی و بعد هم او رو تو بازداشت با اون دو کثافت گاییدی نگفتی؟
گفتم روزی که وکیل خانمم گفت چه اتفاقی برای او تو بازداشتگاه افتاده تمام فکر و ذکرم این بود که بگردم و کسانی که این بلا رو سرش آوردند پیدا کنم و پاسخ این کار کثیفشون رو بدم اون دوتا رو که به درک فرستادم حالا نوبت توئه پس آماده مردن باش.
رحیمی با صدای لرزونی گفت او داره دروغ میگه.
صابر اومد طرفش و مموری رو نشونش داد و گفت فیلم تجاوزت به فرانک هم دروغه؟ چطور دلت اومد زن منو که یه کودک دو ماهه تو شکمش بود اونجور سلاخی کنی؟
رحیمی به المیرا گفت تو با اینا همدست بودی؟
المیرا گفت انتظار داشتی با تو همدست بشم تویی که اومدی کیش و زندگیمو نابود کردی و وقتی لو رفتی به تخمت هم نبود که چه بلایی سر من میاد تازه برگشتی رفتی پیش پدر مادرم و منو از چشم اونا انداختی. توی کثافت مثلاً دایی من بودی ولی هر بار که فرصت بدست اوردی منو گاییدی. اما اینا که باید دشمنم میبودند مثل یه خواهر با من رفتار کردند همین آقا صابر نزدیک یه ساله با من زیر یه سقف میخوابه اما تا حالا به من دست نزده.
رحیمی حرفی نداشت. ساکت رو زمین نشست و به دور دست و به افق که جز تاریکی چیزی نبود چشم دوخت.
گفتم بهتره قبل مرگت بدونی دوستات رو تو خونه خودت کشتم بدون اینکه بشون دست بزنم قبل از اینکه وارد خونت بشن یه مشروب خواب آور تو همون بطری که توش نوشابه بود و آلوده به اثر انگشت تو بود ریختم و بردم گذاشتم تو یخچال خونت بعد گوشیش رو روشن کردم و گرفتم جلوش و گفتم بعد اینکه تو بشون گفتی برن تو خونه و منتظر تو باشند با گوشی تو بهشون پیام دادم آدرس اشتباهه و آدرس خونه تو رو دادم. وقتی رفتند اونجا پیام دادم که از خودشون پذیرایی کنند دو ساعت بعد به خونت برگشتم و دیدم بیشتر مشروب رو خورده بودند و داغ کرده بودند و هرچی لباس تنشون بود کنده بودند و خوابشون برده بود. فهمیدم به این زودی و به این راحتی بیدار نمیشن با حوصله و دستکش به دست لوله بخاری رو در اوردم که گاز منوکسید بیرون نره بعد بخاری رو بالا کشیدم و اومدم اونا هم دیگه هیچوقت از خواب بیدار نشدند تا اینکه امروز مردم جنازه متعفن اونا رو از خونت بیرون کشیدند و به این ترتیب قتل اون دو به گردن تو افتاد. چرا که این تو بودی که در آخرین لحظه به اونا زنگ زده ای و پیام داده ای. و مهمتر از اون تو خونه تو کشته شدند در حالی که تو اونجا نبوده ای. تازه یه کار جالب هم کردم که دیگه نه دولت نه خانواده هاتون دلشون نخواد دنبال پرونده شما رو بگیرن و از خداشون باشه هر چه سریعتر بایگانی کنند.
داشت کنجکاوانه تو صورتم نگاه میکرد گوشیشو دادم بهش و گفتم بگیر و برو تو تلگرام
وقتی اینکارو کرد و دید که چه رسوایی به بار اومده گفت زودتر منو بکش. گوشیو ازش گرفتم و خاموش کردم
صابر گفت قراره من تو رو بکشم اونم به بدترین شکل ممکن میخوام روت بنزین بریزم و آتیشت بزنم و بشینم سوختنت رو تماشا کنم ولذت ببرم فقط اینطوری دلم خنک میشه و میتونم انتقام فرانک رو بگیرم. بعد سمت ماشین رفت.
گفتم چه مرگ زجر آوری.
المیرا دستکش بدست، دست کرد تو کیفش و یه دونه قرص سیانور بیرون آورد و کف دستش گرفت و گفت تنها کاری که میتونم در حقت بکنم اینه که این قرص رو بدم بخوری که مرگت بدون درد و زجر باشه حالا دیگه انتخاب با خودته دایی جون!
رحیمی چشمش که به گالن بنزین دست صابر افتاد وحشت زده قرص رو گرفت المیرا بطری آبی رو از کیفش در اورد و با دستکش پاک کرد و اونا به رحیمی داد و گفت تا صابر نرسیده بخور وگرنه او نمی ذاره به این راحتی جون بدی.
رحیمی بلافاصله قرص رو تو دهنش گذاشت و آب رو بالا رفت و در عرض چند ثانیه بطری از دستش افتاد و تمام کرد.
گفتم اینم از این، همانطور که انتظار داشتیم همه چی طبق نقشه پیش رفت و اینم به دست خودش کشته شد بدون اینکه جای ضرب و شتمی رو بدنش باشه. حالا وقتی جنازش رو پیدا کردند فکر میکنند اونا رو کشته و بعد هم اومده اینجا خودکشی کرده.
به باغ برگشتیم و تمام آثار جرم از جمله گوشی و سیم کارت رحیمی رو نابود کردیم و همه چی رو مرتب کردیم دو تا کلت رو که چند وقت پیش خریده بودم در یه جای امن مخفی کردم و خواستیم به شهر برگردیم که خواهر المیرا به المیرا زنگ زد و گفت یه خبر داغ برات دارم.
المیرا پرسید چی شده؟ نکنه دایی پیدا شده؟
گفت الان دایی تو تلگرام برا من، مامان و داداش فیلمهایی فرستاده که از کثافت کاری های خودش با دوستاش فیلم گرفته.
المیرا با تعجب پرسید چه فیلمی؟
پارمیدا براش توضیح داد.
المیرا گفت خیلی عجیبه چرا این کارو کرده و داره آبروی خودش و دوستاش رو میبره.
پارمیدا گفت نمیدونم. مهم اینه که حالا دیگه همه فهمیدن این دایی چه ذات کثیفی داره و چه بلاهایی سر تو آورده.
المیرا گفت چه فایده کاش دستم بش میرسید و میتونستم انتقام اون روزها رو خودم ازش بگیرم.
پارمیدا گفت غصه نخور بخاطر این فیلم ها و جنازه هایی که صبح تو خونش پیدا شد دولت خودش پیداش میکنه و پدرشو در میاره!
المیرا با تعجب گفت جنازه چی؟ کیو کشته؟
پارمیدا گفت امروز صبح تو خونه قدیمی دایی دو تا جنازه متعفن پیدا شده که میگن سپاهی بازنشسته و از دوستان سابق دایی بودند. شایعه زیاده، بعضی ها میگن دایی اونا رو کشته، بعضی ها میگن سنکوپ کردند بعضی ها میگن بر اثر خفگی گاز مردن.
المیرا خوشحال گفت پس داستان زندگی دایی داره جالب میشه و بعد خداحافظی کرد و قطع کرد.
به المیرا گفتم به نظر من بهتره شما زودتر از کشور برید چون بزودی جریان مرگ داییت هم برملا میشه و به احتمال زیاد پلیس سراغ خانواده تو میره تا شاید اطلاعاتی بدست بیاره. کافیه پارمیدا بترسه و بگه تو این ایام با تو در تماس بوده و تو قصد انتقام داشته ای. بعد از اون هر جا بری پلیس پیدات میکنه و تو رو میگیره و اونقدر شکنجه میده که مجبور بشی به همه چی اعتراف کنی.
المیرا گفت حق با توی، من همین فردا میرم.
صابر بش گفت دو روز صبر کن تا با هم بریم.
گفتم برا چی صبر کنه مدارک اقامت هر دو تون آماده ست همین فردا برید.
گفت باید هر چی دارم نقد کنم و به ارز تبدیل کنم!
پرسیدم غیر از خونه و مغازه (ابزار فروشی) و این ماشین که زیر پاته دیگه چیزی داری؟
گفت نه!
گفتم فردا ماشین رو ببر بنگاه هر چقدر خریدند رد کن و پولشو بده یورو بخر. خونه و هر چی توشه هم بده مامانم چون میدونم برا فرزند خونده هاش خونه میخواست بخره. مغازه و هرچی توشه هم خودم بر میدارم و بعد که رفتی اونجا ساکن شدی بدهی خودم و مامان رو برات ارز واریز میکنم البته اگه قبولم داری.
گفت این چه حرفیه تازه کارمو راحت میکنی.
گفتم پس دیگه مشکلی برا رفتن نداری؟
گفت نه و ازم تشکر کرد.
از المیرا برا همیشه خداحافظی کردم و به صابر گفتم تا فردا که برای انتقال سند خونه و مغازه بریم محضر خداحافظ.
من با ماشین خودم و المیرا و صابر با ماشین صابر به شهر برگشتیم. موقعی که به خونه رفتم ساعت ۱۱ شب بود. هدیه بیدار بود گفت چرا گوشیت خاموشه؟
گفتم شارژ تمام کرده بود چطور؟
گفت شنیدی امروز تو شهر چه غوغایی بود؟
گفتم میشه خبر به این مهمی رو نشنیده باشم!
گفت باورت میشه تو خونه رحیمی جنازه دو تا از دوستاش به گند افتاده باشه؟ همه میگن کار خودشه!
با خونسردی گفتم چیز عجیبی نیست! اینجور افراد در ظاهر با هم دوستند در باطن از هر دشمنی برای هم خطرناک ترند.
گفت چند ساعت پیش بچهها میگفتند چند تا کلیپ سکسی هم ازشون تو فضای مجازی دست به دست میشده.
خندیدم و گفتم فقط شنیدی یا دیدی؟
سرشو پایین انداخت و با خجالت گفت از روی کنجکاوی یه تیکه اش رو تو گوشی یکی از شاگردام دیدم.
گفتم مهم نیست.
پرسید راستی از صابر چه خبر؟
گفتم یه دفعه چی شد یاد صابر افتادی؟
گفت نفهمیدی پرونده فرانک رو به کجا رسوند.
گفتم فکر کنم قبلاً بهت گفته بودم صابر رفته بود پیش بازپرس و گفته بود خانمش یه خصومت قدیمی با المیرا داشته و بازپرس بش گفته بود ما خودمون اون موضوع رو پیگیری کردیم و چیز مشکوکی بدست نیاوردیم!
هدیه گفت آره گفته بودی ولی کاش یه جوری به صابر گفته بودی که رحیمی با المیرا همدست بوده و ممکنه کار رحیمی باشه.
گفتم فعلا که روزگار خودش داره شر رحیمی رو از سر همه کم میکنه چرا باید برا خودمون شر درست کنیم ؟!
گفت من حدس میزنم پلیس فهمیده قاتل بیچاره فرانک، همین رحیمی کثافته؛ اما چون آدم با نفوذی بود سمتش نرفتند.
گفتم نگران نباش حالا بخاطر این دو تا سپاهی که تو خونش مردن حتماً سراغش میرن و دیگه نمیتونه قسر در بره.
گفت کاش یه زنگ به صابر میزدی تا یه احوالی ازش بگیریم خیلی وقته ازش بی خبرم.
گفتم الان دیروقته بزار برا یه وقت دیگه.
غروب روز بعد در حالی که تو شهر پیچیده بود جنازه رحیمی توسط چوپانی تو بیابان پیدا شده صابر و المیرا در آسمان به سمت ترکیه میرفتند تا از اونجا به اسپانیا برن.
ماجرای مرگ مشکوک اون سه نفر با فیلم و کلیپهای جنجالی اونا تو شهر پیچید و اونو رو بیش از قبل از چشم مردم انداخت و مردم بجای اینکه تو مراسم خاکسپاری اونا شرکت کنند بشون لعنت میفرستادند. اوضاع طوری شد که حتی همسراشون حاضر نشده بودند تو مراسم خاکسپاری اونا شرکت کنند.
سه ماه از ماجرا گذشت و آب از آب تکون نخورد. فکر کنم همانطور که پیش بینی کرده بودیم به خاطر سابقه کثیفشون پرونده مرگشون خیلی زود بایگانی شد.
یه شب که هدیه دوش گرفته بود، بدنشو خشک کرد و موهاشو سشوار کشید و با لباس خواب حریر به رختخواب اومد و کنارم دراز کشید. گوشی دستم بود و داشتم آهنگ همسفر گوگوش رو گوش میدادم که به سمتم چرخید و گفت بگیر اینطرف تا منم ببینم.
گفتم فیلم نیست که ببینی؛ آهنگه.
گفت از این آهنگ و این تراک فیلم خیلی خوشم میاد، باحاله.
گفتم نمیدونستم دوست داری حالا که دوست داری بزار کلیپ شو دانلود کنم ببین.
گفت من همیشه از آهنگهای عاشقانه خوشم میاد.
اون تراک از فیلم همسفر رو که گوگوش و بهروز وثوق با موتور تو جاده چالوس سمت تهران میرن دانلود کردم دادم دستش نگاه کنه و گفتم چند وقت پیش خودم یه فیلم عاشقانه بازی کردم دوست داری ببینیش؟
با تعجب نگام کرد
بلند شدم یه مموری از توی وسایل شخصی ام اوردم و گفتم این مموری پر از چیزهایی ست که من به عشق تو انجام دادم. بعد گذاشتم تو گوشی و رفتم رو فیلمی که المیرا تو بوشهر اعتراف کرده بود و صابر مخفیانه ازش گرفته بود و گفتم بگیر نگاه کن.
هدیه تا صدای المیرا رو شنید بهت زده نشست و گوشی رو ازم گرفت و لحظه به لحظه اونو با دقت گوش داد تا تمام شد. وقتی فهمید اون سه نفر که تو زندان بهش تجاوز کردند رحیمی و دوستان رحیمی بودند پرسید نکنه کشتن اونا کار تو بود.
گفتم نه فقط من، المیرا صابر و من هر سه با هم همکاری کردیم. صابر میخواست انتقام فرانک رو بگیره و المیرا هم میخواست انتقام خودشو بگیره، منم که میخواستم انتقام تو رو بگیرم بعد کل ماجرا را همراه با فیلم و عکس هایی که به عنوان مدرک از روزهای انتقام جمع کرده بودم بش نشون دادم و براش تعریف کردم. وقتی موضوع رو شنید و اون چیزا رو دید چشاش از خوشحالی برق زد و گفت چرا زودتر بهم نگفته بودی که بالاخره موفق شدی انتقامم رو از اونا بگیری؟
گفتم صبر کردم تا آبها از آسیاب بیفته و پرونده قتل اونا مختومه بشه و خیالم که راحت شد بهت بگم.
یه ماچ آبدار از صورتم کرد و با لبخند گفت حالا که فکرشو میکنم میبینم مهم نیست که چرا زودتر نگفتی مهم اینه که تو به عهدت وفا کردی و انتقام منو گرفتی. دمت گرم حالا باید جشن بگیریم بعد لباس خوابشو کند و کامل لخت شد و گفت سعید جان منو بغل بگیر که بد رقم دیوانه بغلت شدم.
یه نگاه به بدن زیبا و بی عیب و نقصش کردم و از خوشحالی نفهمیدم چطور لخت شدم فقط وقتی به خودم اومدم دیدم کامل لختم و او رو محکم تو بغلم کشیدم و عطر تنش رو که بوی بهشت میداد بو میکشم.
لباشو بوسیدم
او هم همراهی میکرد گویی معجزه شده بود و هدیه همان هدیه همیشگی شده بود. از خوشحالی اشک امانم نمیداد.
او هم گریه میکرد و دیوانه وار در هم می لولیدیم و همدیگر رو نفس میکشیدیم.
گریمون که بند اومد لب پایینم رو محکم مک زد و من زبانم رو تو دهنش چرخاندم و مدتی لب همو خوردیم
بعد رفتم رو سینه هاش که دیدم ناله هاش بلند شد انقدر خوردم تا اینکه سرمو به پایین هل داد
رفتم پایین شروع کردم به خوردن کسش و با یه دستم سینه شو می مالیدم.
وقتی رون پاهاشو مک میزدم دیوانه میشد و وقتی چوچولش رو میخوردم میمرد.
دو انگشتم رو توی کسش کردم. خیس بود و از داغی میسوزاند.
چند لحظه بعد پیچ و تابی به خودش داد و دست تو موهام کرد و جیغی زد که کر شدم.
مثل قدیما بعد ارضا کنارش دراز کشیدم و محکم بغلش کردم و صورتشو غرق بوسه کردم.
نفس عمیقی کشید و خیلی چالاک خودشو بین پاهام قرار داد
کیرمو با ولع کرد تو دهنش و چنان مکی زد که میخواست جونمو از کیرم بیرون بکشه.
مدتی خورد که کیرم به شق ترین حالت خودش رسید
از بین پاهام بلند شد و رو کیرم نشست. لیز لیز بود و تا بیخ فرو رفت.
یه لحظه سوختم، از بس تو کسش حرارت داشت.
چه روح نواز بود وقتی رو کیرم سر میخورد و چه صحنه چشم نوازی ایجاد میکرد وقتی خودشو بالا میکشید و پوست کس تنگش دور کیرم حلقه میشد.
من در اوج لذت تو آسمونا بودم و او بدون خستگی مدتی رو کیرم بالا پایین میشد تا اینکه خودشو روم رها کرد.
ناله بلندی کشید و وقتی ارضا شد با ناخناش از دو طرف بازوهام رو سوراخ می کرد.
کمی بعد از زیرش در اومدم و روش خیمه زدم و کیرمو فرو کردم و تلمبه زدم، چه تلمبه هایی، پی در پی و بی وقفه…
ارضا که شدم تمام آبم رو تو کسش خالی کردم. هنوز کیرم تو کسش بود که محکم بغلم کرد و پاهاش رو به دور کمرم قفل کرد.
نبض زدن کسش رو با کیرم احساس کردم و گوشم رو به ناله های بکن تو اش سپردم.
برای بار سوم ارضا شد
چقدر لذت بخش بود. چقدر عاشق این هدیه بودم.
کامل که ارضا شد گفتم عاشقتم تا ابد.
لبخند دلبرانه ای زد.
پیشونی اش رو بوسیدم.
نفسش که جا اومد با لبخند گفت فکر کنم حامله شدم.
گفتم مگه حلقه نداشتی؟
خندید و گفت زن که با هوا حامله نمیشه! میشه؟
با تعجب گفتم نه؛ و از روش پایین اومدم.
خندید و گفت چرا تعجب کردی؟ منظورم اینه الان نزدیک به یه ساله که تو بهم دست نمیزدی پس چرا من باید حلقه جلوگیری می ذاشتم؟
با دلخوری گفتم تو این مدت تو از خدات بود بهت دست نزنم.
گفت معذرت میخوام. تا زمانی که اون متجاوزان زنده بودند احساس من مرده بود، اما با کاری که تو در حقم کردی دیگه همه چی تمام شد بعد با خنده گفت از حالا به بعد باید روزی سه بار منو بگایی تا جبران بشه.
گفتم من نوکرتم دربس؛ اما فعلا بگو چکار کنیم که حامله نشی؟
گفت خب حامله بشم مگه بچه بده؟
فکری کردم و گفتم نه خیلی ام خوبه. حالا اسمشو چی بذاریم؟
گفت اگه پسر بود اسمشو میزاریم پرهام.
گفتم اگه دختر بود میذاریم نازنین.
گفت عالیه.
صبح با صدای پیانو بیدار شدم. از جام بلند شدم و خودمو به در اتاق بغلی رساندم هدیه پشت میز پیانو نشسته بود و مینواخت. رفتم و کنارش ایستادم. لبخند خوشگلی بهم هدیه داد و همزمان با نواختن شروع به خوندن کرد:
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه…
«پایان»
══♫══╡ (¸.•´♥`•.¸) ╞══♫══
دوستان خواننده در نظر داشته باشید این یه رمان ۱۵ قسمتی ساخته ذهن بود بنابراین همه شخصیت های داستان غیر واقعی بود و اسامی به صورت اتفاقی انتخاب شده بود.
سپاسگزارم از اینکه همراهی ام کردید
«پیروز و سربلند باشید»
«هر کی»
نوشته: هر کی
4 پاسخ به “عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۵ و پایانی)”
عالی بود
دمت گرم عالی بود 🌹
دم همه بچه های چ و ب گرماز شیمبار تا سفید دشت از گردنه رخ تا سامان
☠️🔥🔥🔥