عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب(۱)

با سلام به همه خوانندگان عزیز؛ داستانی که پیش رو دارید یه مجموعه دنباله دار بوده که ۱۰ قسمت آن قبلاً با نامهای «دختران خانه آبشار مهربانی» و« عشق تا ابد پایدار » منتشر شده بنابراین دوستانی که تمایل دارند اونا خواند در صورتی که هنوز قسمت های قبلی را نخونده اند پیشنهاد میدم برای متوجه شدن جریان رمان لطف کنند و اونا از ابتدا بخونند با سپاس از همراهی شما عزیزان.
و اما ادامه ماجرا:
از دفتر وکیل بیرون زدم و به رامین زنگ زدم و کل ماجرا رو گفتم و نقشه ای که چند دقیقه پیش در آوردن پدر بزرگ به ذهنم رسیده بود براش توضیح دادم و ازش خواستم یه برگ جلب جعلی با یه دست لباس فرم بدون اتیکت به من امانت بده.
گفت مشکل نداره ولی این کار تو خلاف قانونه و اگه گیر بیفتی خیلی برات بد میشه! تو مطمئنی میتونی از پسش بر بیایی؟
گفتم خیالت راحت اتفاقی نمی افته.
گفت برات آماده می‌کنم فردا بیا بگیر.
روز بعد رفتم تا لباس ها رو ازش بگیرم. دیدم رامین با یه ساک اومد نشست تو ماشین و گفت بریم.
گفتم تو کجا؟
گفت انتظار که نداری تو رو تو این سفر تنها بذارم؟
گفتم نگران چی هستی فکر می کنی نتونم از پسش بر بیام؟
گفت این چه حرفیه؟ من فقط می‌خوام همراهت باشم تنها نباشی؟
زدم رو شونش و گفتم قربون تو با مرام و راه افتادیم.
هنوز از شهر بیرون نرفته بودیم وکیل زنگ زد و گفت احضاریه آماده ست بیا بگیر.
خواستم بگم نیاز نیست رامین گفت اتفاقاً بهتره احضاریه رو همراهمون داشته باشیم شاید نیاز شد.
رفتیم احضاریه رو از وکیل گرفتم و به جاده زدیم. رامین یه برگه جلب با مهر و امضای جعلی از جیبش در اورد و گفت اینم حکم جلب فقط کافیه مشخصاتش رو توش بنویسیم.
گفتم آفرین کارت عالی بود.
به شهرکرد رسیدیم و نهار را خونه دایی خوردیم و به اتفاق دایی سمت بازفت حرکت کردیم
قرار بود دایی بیاد پدر بزرگ و محل زندگیشو به ما نشون بده و به خاطر امنیت خودش و خانوادش دیگه کاری به کار ما نداشته باشه.
ماشینم رو خونه ییلاقی دایی گذاشتیم و با ماشین دایی به شناسایی منطقه و خونه پدربزرگ رفتیم.
دایی توی ده یه قهوه خونه نشون داد و گفت اینجا پاتوق پیرمردهای محله ست، پدر اسماعیل هر موقع حوصلش سر میره میاد اینجا میشینه کاش حالا هم اینجا باشه. بعد گفت اینم کوچه پدر بزرگه و ما رو برد جلوی یه ساختمان بزرگ که به سبک سنتی بنا شده بود و در وسط یه محوطه خیلی بزرگ قرار داشت و گفت اینجا هم خونشه.
داشتیم بر می گشتیم که پیرمردی حدوداً ۷۰ ساله قد بلند با لباس محلی بختیاری کاملاً اتفاقی جلو قهوه خونه دیدیم. دورادور نشونم داد و گفت چه خوش شانسی اینم از پدربزرگ خانمت.
جنتلمنی بود برا خودش. چهره اش را به ذهنم سپردم و گفتم بریم.
حرکت که کردیم دایی گفت خبر دارم هر روز صبح بعد نماز از خونه میزنه بیرون و تا چشمه… پیاده‌روی می‌کنه و بر می‌گرده. اگه شانس باتون یار باشه و فردا هم طبق برنامه عمل کنه همه چی عالی میشه و شما بدون اینکه نیاز بشه در خونش برید او رو بازداشت می‌کنید
رامین گفت باید یه مقدار خوراکی برای صبحانه بخریم که به محض سوار کردن طرف دیگه این دور و بر نا ایستیم و سریع منطقه رو ترک کنیم.
صبح روز بعد هر دو روی لباس مون لباس نیروی انتظامی پوشیدیم و طبق برنامه ساعت ۶ صبح از دایی خداحافظی کردیم و از خونه بیرون زدیم. با فاصله حدود ۱۰۰ متر از خونه پدربزرگ در کمین نشستیم. ساعت ۶/۵ درست زمانی که آفتاب داشت طلوع می‌کرد پیرمرد از خونه بیرون زد. صبر کردیم تا بیشتر از صد متر از خونش فاصله گرفت. به رامین که پشت رول بود گفتم بریم.
ماشین رو روشن کرد و در حالی که پشت پیرمرده داشت می‌رفت گفت تا حالا با لند کروز برا جلب نرفته بودم که اینم داریم می‌ریم.
گفتم به نظرت شک نمیکنه؟
لبشو شتری کرد و گفت چی بگم.
کنار پدربزرگ ایستادیم و از نزدیک تو صورتش نگاه کردم چه پیرمرد سرحال و قبراقی بود. گفتم ببخشید آقا می‌تونیم چند لحظه وقت شما رو بگیریم.
با غرور گفت بله بفرمایید در خدمتم.
پیاده شدم در عقب رو باز کردم و گفتم لطف کنید بفرمایید بالا.
بدون تعلل و تردیدی که ناشی از غرورش بود سوار شد خودم کنارش نشستم و در رو بستم رامین قفل در ها رو زد و بلافاصله حرکت کرد
پیرمرد گفت فکر کردم می خواهید سوال بپرسید چرا راه افتادید؟
گفتم به موقع سوالم ازت می‌پرسیم
مضطرب گفت من حوصله این مسخره بازی‌ها را ندارم نگه دارید پیاده بشم.
گفتم سواد داری.
گفت بله که دارم.
حکم جلب رو نشونش دادم و گفتم تو این چی نوشته؟
همینطور که داشت میخوند ترس بر وجودش افتاد و در آخر پرسید جلب برا چی؟ من که کاری نکردم.
گفتم اگه کاری نکردی نگران چی هستی؟
گفت حتماً اشتباه شده
گفتم شاید اشتباه شده باشه. هر چی هست اونجا معلوم میشه.
طولی نکشید از روستا بیرون زدیم و افتادیم تو جاده.
چند کیلومتر که فاصله گرفتیم رامین دکمه های لباسشو باز کرد و برای لحظه ای توقف کرد پیرن نظامی رو از تنش درآورد و دوباره حرکت کرد و به منم اشاره کرد تو هم بکن.
منم کندم.
پدر بزرگ ساکت و فکری نشسته بود و چیزی نمی‌گفت حتی براش سوال نشد که چرا لباس فرم را روی لباس پوشیده بودیم و چرا کندیم.
کلانتری شهر بازفت لب جاده ای بود که مسیر برگشت ما بود. وقتی از جلوش گذشتیم پدر بزرگ گفت مگه قرار نبود بریم پاسگاه پس منو کجا می‌برید؟
رامین گفت مستقیم می‌ریم دادگاه پیش قاضی.
باز دوباره پدربزرگ چیزی نگفت تا اینکه از شهرستان چلگرد هم گذشتیم
پدر بزرگ گفت پس چرا جلوی دادگاه نرفتید؟
رامین گفت مگه ما گفتیم دادگاه اینجا قراره بریم؟
گفت پس کجا می‌برید؟
من گفتم قرار شد کمی حوصله کنی تا خودت متوجه بشی. گفت چرا نمیگید چی شده و منو کجا می‌برید.
مقداری خوراکی همراه چند تا نون، کره، مربا و پنیر خریده بودم وسط گذاشتم و گفتم بخور تا برسیم.
گفت نمی‌خوام
گفتم می‌دونم که صبحانه نخوردی پس لجبازی نکن و بخور.
گفت تعارف نکردم. من تو عمرم کره و پنیر شرکتی نخوردم و نمی‌خورم.
گفتم آهان از اون لحاظ و خودم مشغول خوردن صبحانه شدم اما او حتی یه لقمه هم نخورد وقتی که سیر شدم از رامین خواستم کنار بکشه و جامو باش عوض کردم و خودم مشغول رانندگی شدم.
رامین صبحانه می‌خورد که گوشی پدربزرگ زنگ خورد. خواست جواب بده رامین نزاشت.
پدر بزرگ گفت از خونمون بود اگه جواب ندم نگران میشن.
رامین گفت اگه بگی باز داشت شدی که بیشتر نگران میشن.
گفت نمی‌خواستم بگم بازداشت شدم. زنم ناراحتی قلبی داره اگه بگم بازداشت شدم ممکنه سکته کنه.
_پس چی میخواستی بگی؟
_بش می‌گفتم اومدم صحرا پیش پسرم و تا بعد از ظهر نمیام.
رامین گوشی رو داد و پدر بزرگ به خونش زنگ زد و به زبان محلی چیزهایی گفت که خیلی واضح نبود اما به نظر نگران کننده نبود. وقتی قطع کرد گفت می‌خوام به یکی از پسرام زنگ بزنم بگم بیان سراغم.
رامین گفت فعلا نمیشه باید از قاضی اجازه بگیری.
گفت هنوز نمی‌خواهید بگید چی شده و منو کجا می‌برید.
رامین گفت خودت چی حدس میزنی؟
گفت هرچی هست زیر سر این رمضونعلی گور به گور شده است حتماً رفته حرفایی که من اون روز تو قهوه خونه پشت سر حکومت زدم گذاشته کف دست دومادش که شهرکرد آخونده اونم برام شر درست کرده.
رامین پرسید مگه پشت سر حکومت چی گفته بودی؟
گفت همین حرفها که همه می‌گن.
رامین باز پرسید همه چی می‌گن.
پدر بزرگ گفت داری ازم بازجویی می‌کنی هنوز خیلی بچه‌ای! من تا نفهمم چرا بازداشت شدم حرفی نمی‌زنم.
بالاخره به شهرکرد رسیدیم جلو یه آجیل فروشی ایستادم و مقداری پسته و مغز گردو خریدم و از جای دیگه پنیر کره و عسل محلی خریدم و جلو پدربزرگ گذاشتم و گفتم لااقل از اینا بخور ضعف نکنی و دوباره راه افتادم. از اون طرف شهرکرد که بیرون زدیم پدر بزرگ نگرانتر پرسید ببینم شما منو کجا می‌برید؟
با ملایمت گفتم نگران نباش و صبحانه بخور قول میدم جای بدی نمیری.
گفت چرا جواب سر بالا می‌دی؟ اصلا شما کی هستید.
رامین گفت پیرمرد خیلی دیر فهمیدی که باید بپرسی ما کی هستیم. اون موقع که با غرور سوار ماشین می‌شدی باید میپرسیدی.
گفت شما منو گول زدید بعد شروع کرد شونه هامو تکون دادن و داد زدن که یالا بکش کنار می‌خوام پیاده بشم.
رامین اونا به صندلی چسبوند و گفت چرا شلوغش کردی از اول گفتم قراره بریم دادگاه هنوزم میگم داریم می‌ریم دادگاه. مگه خودت حکم جلب رو ندیدی.
پدر بزرگ گفت من نباید بدونم دادگاهِ کجا حکم جلب منو صادر کرده.
احضاریه دادگاه رو از جیبم در اوردم و دادم دستش و گفتم بگیر و بخون.
همین که اسم شهرستان ما رو بالای برگه احضاریه خوند دوباره شروع کرد به داد و هوار کردن که شما حق ندارید منو اونجا ببرید و من می‌خوام برگردم.
گفتم پیرمرد چته اینقدر داد و هوار می‌کنی؟ برگشتی تو کار نیست پس همینطور که تا الان آرام نشسته بودی بشین تا برسیم.
گفت شما منو دارید به زور به اونجا می‌برید. این کار شما آدم دزدیه. بزارید از دستتون خلاص بشم ببینید چی به روزگارتون میارم.
گفتم باشه وقتی رسیدیم اونجا برو شکایت کن و هر کار خواستی بکن.
گوشیشو در اورد و خواست زنگ بزنه.
رامین گفت داری چکار میکنی و گوشیشو گرفت.
گفت زورتون به من پیرمرد رسیده؟ اگه راست میگید بزارید زنگ بزنم بچه هام تا بیان دمار از روزگارتون در بیارن.
گفتم پیرمرد اینقدر به بچه هات نناز هر کس تو محل خودش خیلی هارت و پورت می کنه باید دید بیرون چند مرده حلاجه؟
گفت دلاور مردان قوم بختیاری هر جا که باشند زیر بار زور نمیره تو هم مطمئن باش روزی که پسرام و نوه هام بفهمند شما منو به زور به اونجا بردید میگردن پیداتون می‌کنند و جواب این گستاخی امروز شما رو میدن تا بفهمی با کی طرفی.
گفتم باشه پیرمرد حالا فعلا تو بیا جواب این نوه ات رو که ازت شکایت کرده بده برا اونا هم ما یه فکری می‌کنیم
با تعجب گفت کدوم نوه من جرات کرده از من شکایت کنه؟ اصلا چرا اومده اونجا شکایت کرده؟
گفتم این نوه تون رو تا حالا ندیدید. او دختر اسماعیله.
با عصبانیت داد زد ای احمق‌ها، منو بخاطر شکایت یه دختر بی سر و پای بی پدر مادر می برید؟
عصبانی شدم و ماشینو کنار کشیدم با همون عصبانیت برگشتم تو صورتش نگاه کردم و گفتم چی گفتی؟
چیزی نگفت.
خیره بش نگاه کردم و گفتم اگه به احترام سن و سالت نبود بخاطر این حرفت استخوان هات رو تو هم می شکستم و جنازتو می‌بردم تحویل دادگاه می‌دادم ‌پس تا بیشتر عصبانی نشدم ساکت شو.
پیرمرد خودشو جمع و جور کرد و دیگه حرفی نزد.
برگشتم و دوباره به راهم ادامه دادم.
بعد چند ساعت رانندگی هنوز صد کیلومتر مونده بود به شهرمون برسیم که جامو با رامین عوض کردم و خودم پیش پدر بزرگ نشستم. به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۱/۵ بود. به وکیل زنگ زدم و گفتم دارم با پدر بزرگ خانمم می آییم دادگاه لطف کنید و شما هم تشریف بیارید.
وقتی قطع کردم پدر بزرگ داشت با تعجب نگام می‌کرد
گفتم پیرمرد چی شده؟
گفت شوهرشی؟
گفتم برا تو چه فرقی می‌کنه؟
گفت من تا حالا فکر می‌کردم تو مامور دولتی! نگو مأمور زنت بودی که بیایی منو بیاری اینجا.
گفتم آفرین خوب فهمیدی اما حیف که دیر فهمیدی
رامین خندید و با تمسخر گفت آخه کدوم ماموری با ماشین شخصی اونم شاسی بلند میره متهم جلب کنه؟
به رامین چشم غره رفتم یعنی اینکه حواست باشه با کی داری حرف می‌زنی.
پدربزرگ گفت حتماً اون حکم جلب هم دروغی بود.
رامین سرشو به علامت تایید تکون داد.
من گفتم اما اون احضاریه دادگاه واقعیه.
پدر بزرگ گفت پام که برسه به دادگاه اول از شما شکایت می‌کنم
رامین گفت میشه بگی چی میخوای بگی؟
گفت میگم شما منو دزدیدید.
رامین گفت ما هم می‌زنیم زیرش کسی هم حرف شما رو باور نمیکنه. چرا؟ چون هیچ آدم ربایی کسی رو که دزدیده به دادگاه نبرده پس با این حرف فقط خودتو مضحکه می‌کنی.
گفتم ببین پیرمرد تو هر کار دوست داری بکن برا من اصلا مهم نیست من اومده بودم که تو رو بیارم حتی اگه لازم میشد تو رو تو گونی بندازم و بیارم این کار رو می‌کردم میدونی چرا؟ چون ۲۳ سال پیش که پسر تو اینجا کشتند یه بار نیومدی ببینی چی بر سر جنازش اومد فقط تنها کاری که کردی بلند شدی رفتی تو دادگاه شهرتون به قاتلش رضایت دادی و از اون حرومزاده نپرسیدی سر بچه سه ماهه پسرت چی اورده.
گفت من هر کاری که کردم یا نکردم به خودم مربوطه و به تو هیچ ربطی نداره.
گفتم خیلی خوبه که هنوز غرور داری پس بیا همین ها رو تو دادگاه بگو تا بفهمی این غرور احمقانه تو چه بلایی سرت میاره. فقط اینو بدون یکی پیدا شده کپ خودت مغرور و شجاع. تصمیمم گرفته برا خودش و پدر مادرش اعاده حیثیت کنه مطمئن باش او شاخ تو رو می‌شکنه.
ساعت ۱۲/۵ جلوی در ورودی دادگستری بودیم من و پدر بزرگ پیاده شدیم تا داخل بریم و رامین رفت ماشین رو پارک کنه. دست پدر بزرگ رو گرفتم و گفتم بریم.
گفت اگه نیام چی؟
گفتم اگه نیایی به زور می‌برمت.
گفت به زور؟ فکر کردی با بچه طرفی؟ همینطور که من مدرکی ندارم که ثابت کنم شما منو دزدیدید تو هم نمی‌تونی منو به زور داخل دادگاه ببری.
کاملا حق با او بود سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و با خنده گفتم خوشم اومد، حالا فهمیدم همسرم زرنگی شو از کی به ارث برده! بعد به رامین زنگ زدم و موضوع رو گفتم.
رامین گفت همونجا نگهش دار تا بیام.
دو دقیقه نشده بود که با لباس فرم اومد و بلافاصله دستبندی را روی دست پدربزرگ بست و در حالی که او را می‌کشید خیلی جدی گفت پیرمرد مغرور من داشتم بهت لطف می‌کردم که آبروت جلو نوه ات نره و احترامت حفظ بشه. اما خودت نخواستی. فردا که نوه ات همه جا رو پر کرد که حکم جلبت رو گرفته و تو را دست بسته به دادگاه کشیده میفهمی چه لطفی در حقت کرده بودم.
رامین جلو می‌رفت و پدر بزرگ رو پشت سرش می‌کشید و منم پشت سر پدر بزرگ بودم که به در ورودی ساختمان رسیدیم.
دژبان ورودی دادگستری با دیدن رامین به او احترام نظامی گذاشت و سلام کرد و اجازه ورود داد. رامین به من گفت گوشی خودت و این آقا رو تحویل بده و بیا تو.
پس از ورود به راهروی دادگستری، دیدم پدر بزرگ داره از رامین خواهش می‌کنه دستبند رو باز کنه.
رامین گفت نه دیگه یه بار بهت خوبی کردم قدر ندونستی.
میانجیگری کردم و گفتم حالا اینبارم بخاطر من بازش کن.
رامین دستبند رو باز کرد و گفت اینم بخاطر گل روی آقا سعید.
شعبه رسیدگی به پرونده ما طبقه بالا بود همراه پدر بزرگ به دفتر قاضی رفتیم. آقای دارابی (وکیل) توی دفتر منتظر ما بود بهش سلام کردم. بعد احوالپرسی گفت به موقع رسیدی تا چند دقیقه دیگه می‌ریم داخل.
منشی دادگاه پرونده ما رو برداشت برد پیش قاضی و وقتی برگشت گفت برید داخل. سه نفری وارد دادگاه شدیم و هر سه روبروی قاضی نشستیم.
قاضی شروع به مطالعه پرونده کرد و بعد رو به پدر بزرگ گفت جناب آقای نجفقلی لطفی شما می‌دونید برای چی اینجا هستید.
گفت؛ نه!
قاضی گفت خانمی به نام مژده طاهری مدارکی به دادگاه ارائه کرده و مدعی شده فرزند مهرداد شاهین پور و نوه شماست.
پدربزرگ گفت من نه مژده طاهری می‌شناسم نه مهرداد شاهین پور.
وکیل اجازه صحبت گرفت و از جاش بلند شد و رو به پدر بزرگ گفت شاید مژده طاهری رو نشناسید ولی ادعای شما مبنی بر اینکه مهرداد شاهین پور رو نمی شناسید دروغه. بعد برگه ای رو از داخل کیفش بیرون کشید و گفت شما ۲۲ سال پیش به عنوان پدر و ولی دم کسی که ادعا می‌کنید او رو نمی‌شناسید در دادگستری شهرکرد حاضر شده اید و به قاتل او رضایت داده اید.
پدربزرگ گفت فراموش کرده بودم که اسماعیل اسم و فامیلش رو عوض کرده بود و این اسم و فامیل رو انتخاب کرده بود.
قاضی گفت بسیار خوب مجدداً به شما اعلام میکنم خانمی به نام مژده طاهری اعلام کرده نوه شما و فرزند مهرداد شاهین پور یا همان اسماعیل پسر شماست. بنابراین این دادگاه جهت رسیدگی به ادعای ایشان برقرار می‌باشد.
پدر بزرگ زد زیر خنده و مدتی بلند خندید.
قاضی گفت آقای محترم اینجا دادگاهه لطفاً رعایت کنید و اگه صحبتی دارید بفرمایید.
پدر بزرگ گفت از قدیم میگن طرف رو تو ده راه نمی‌دادند دنبال کدخدا می‌گشت حالا شده حکایت این خانم، من اونی که پسرم بود و از خون و گوشت خودم بود وقتی ناخلف در اومد ازش بیزار شدم و اسمشو از تو شناسنامه ام پاک کردم حالا یکی پیدا شده می‌خواد به واسطه او خودشو به ما بچسبونه! شما بگید؛ این خنده‌دار نیست؟
وکیل گفت میشه بگید پسرتون چه کار خلافی کرده بود که ناخلف در اومد و ازش بیزار شدید و اینگونه افتخار می‌کنید که اسم او رو از شناسنامه تون پاک کردید؟
ثانیه ها می‌گذشت و پدربزرگ فکر می‌کرد چی جواب بده و هم‌چنان ساکت بود که صدایی از پشت توجه همه را به خود جلب کرد. صدا، صدای مژده بود هر سه به عقب برگشته بودیم و او داشت حرف میزد و جلو می اومد آقای وکیل بذارید جواب سوال شما رو من بدم؛ جرم پدر من این بود که عاشق شد و با همسری که او رو عاشقانه دوست داشت ازدواج کرد. سپس سمت پدر بزرگ رفت و دست انداخت به یقه کت او و او رو از روی صندلی بلند کرد و گفت ۳۰ سال نشستی و گفتی پدر من مقصره، آیا یکبار شد فکر کنی خودت چقدر مقصری؟
سپس قاضی رو خطاب قرار داد و گفت این آقای مغرور ادعا کرد که اسم پدر منو از شناسنامه اش پاک کرده و به این کارش افتخار کرد حالا که او این کار رو افتخار می‌دونه منم با افتخار میگم که این پدر من بود که به خود خواهی او پشت کرد و راه خودشو رفت
مژده دوباره پدربزرگ رو خطاب قرار داد و گفت پس پیرمرد زیادی به خودت نناز. مگه تو کی هستی که من بخوام خودمو به تو بچسبونم. اگه ادعا کردم که فرزند اسماعیلم به این خاطر نبود که خودمو به تو بچسبونم. چرا فکر می‌کنی داشتن پدر بزرگ مغرور و عاشق کشی مثل تو برا من افتخاره؟ من اگه ادعا کردم دختر اسماعیلم بخاطر اینه که فرزند همچین پدری بودن افتخاره، مردی که پای عشقش ایستاد و او را بخاطر حرف زور تو رها نکرد. اما تو اینو بدون یه روزی …
قاضی حرف مژده رو قطع کرد و گفت کافیه دیگه و ازش خواست اگه نمی‌تونه سکوت کنه دادگاه رو ترک کنه.
مژده بدون هیچ حرفی دادگاه رو ترک کرد.
دست و پای پدر بزرگ به لرزه افتاد و اشک توی چشماش حلقه زد دیگه از اون آدم مغرور هیچ اثری نبود آرام روی صندلی نشست سرشو بین دستاش گرفت و همینطور که گریه میکرد مدتی به زبان محلی با خودش حرف زد
هیچوقت مژده رو اینگونه بی رحم و مغرور ندیده بودم. اما چرا !؟ فقط یکبار زمانیکه منو له کرد و از نو ساخت و من عاشقش شدم. از خودم پرسیدم آیا امروزم هدفش این بود که پدر بزرگ رو شیفته خودش کنه، یا می‌خواست پدربزرگش را له کنه تا خودش رو خالی کرده باشه؟
پارچی آب روی میز قاضی دیدم بلند شدم برداشتم و یه لیوان آب ریختم و به دستان لرزان پدر بزرگ دادم. گرفت و خورد. نگاه تو صورتش کردم و گفتم پدر بزرگ حالت خوبه؟
گفت تو درست میگفتی، یکی پیدا شد که شاخ منو بشکنه.
با لبخند گفتم من که قبلاً اخطار داده بودم.
پدر بزرگ رو به قاضی کرد و گفت آقای قاضی این دختر درست می‌گفت زمانی که پسر من همش سه سال داشت برادرم صاحب دختری شد و من از روی رسم و رسومات جاهلانه دختر او رو ناف بر پسرم کردم تا بزرگ که شدند با هم ازدواج کنند اما پسرم وقتی که بزرگ شد دختر عموشو دوست نداشت در عوض عاشق یکی دیگه بود. من خیلی با او حرف زدم تا نظرشو عوض کنم تا اینکه یه شب زنم غذایی سر سفره گذاشت که باب طبع من نبود. من نه تنها لب به اون غذا نزدم کلی هم سر صدا کردم وقتی آرام شدم پسرم گفت چرا غذا نخوردی؟ گفتم باب طبعم نبود او گفت پدر تو نتونستی یه وعده غذا که باب میل تو نیست بخوری و این همه سر صدا کردی پس چطور انتظار داری من با دختری که باب میلم نیست ازدواج کنم و یه عمر بی سر و صدا باش زندگی کنم. هیچ جواب منطقی براش نداشتم. بالاخره پسرم با دختری که دوستش داشت فرار کرد و ازدواج کرد. با اینکه می‌دونستم من مقصرم و بابتش عذاب وجدان داشتم اما غرورم نذاشت به اشتباهم اعتراف کنم برعکس هرجا نشستم او رو مقصر کردم و همه جا جار زدم او از من نیست و هیچ کس جرات نکرد جلوم بأیسته و بگه تو مقصری. همه گفتند اسماعیل مقصره شاید دلیلش این بود که ازم ترسیدند و همین تائید آن‌ها کافی بود که من گمراه بشم و باور کنم که واقعا من تقصیری ندارم و عذاب وجدانم هم از بین رفت. روزی هم که فهمیدم مرده انگار که یه غریبه مرده بود ناراحت نشدم اما امروز بعد ۳۰ سال این دختر دیگه از من نترسید و تائیدم نکرد و جلوم ایستاد و منو از خواب بیدار کرد و حرف‌هایی زد که منو به یاد پدرش انداخت پدر خدا بیامرزش هم همینطوری محکم و قاطع حرفشو میزد از هیچ کس بیم نداشت.
قاضی گفت لطفاً بیشتر از این وقت دادگاه رو نگیرید و اجازه بدید با روال قانونی به موضوع پرونده رسیدگی کنیم.
پدربزرگ گفت من مقصرم نوه من هر ادعایی علیه من کرده من قبول دارم و هر حکمی شما صادر کنید من می‌پذیرم.
قاضی گفت نوه شما شکایتی از شما نداره که نیاز به صدور حکم باشه.
پدربزرگ با تعجب گفت شکایتی نکرده؟ پس چرا منو جلب کردید؟
قاضی گفت ما شما را جلب نکردیم ما شما را احضار کردیم تا بررسی کنیم آیا ادعای ایشان مبنی بر اینکه گفته نوه شماست درسته یا خیر.
پدربزرگ نگاهی به من کرد و در حالی که لبخند شیطونی گوشه لبش بود گفت درست میگید من برگه احضاریه رو با حکم جلب اشتباه گرفتم. اما مطمئن باشید این دختر فرزند اسماعیل و نوه منه، در این شک نکنید.
قاضی گفت شما از کجا اینقدر مطمئنید؟ مگر قبلاً او رو دیده بودید.
پدر بزرگ در حالی که دوباره اشک از چشمانش جاری شده بود گفت شاید باور نکنید در تمام لحظاتی که این دختر جلوم ایستاده بود و حرف می‌زد اینقدر رفتارش و حرفاش به پدرش شباهت داشت که بعد ۳۰ سال انگار داشتم اسماعیلم رو می‌دیدم برای همین زبانم بند اومده بود و دلم میخواست او حرف بزنه من فقط گوش بدم.
گفتم پدر بزرگ من باور میکنم لعنتی انگار حرفاش قدرت جادو داره.
پدربزرگ گفت بلند شو برو بیارش می‌خوام بازم ببینمش.
قاضی گفت نیاز به حضور ایشان نیست بعد به پدر بزرگ گفت ببین پدر جان احکام قضایی بر پایه یه سری ادله و قوانین بنا شده در مورد این پرونده هم قانون میگه شما و این خانم باید آزمایش دی ان ای بدین تا ما به صورت قطعی بتونیم رای صادر کنیم. من از شما می‌خوام با ایشان همکاری کنید و در اولین فرصت اقدام به انجام آزمایش کنید.
پدربزرگ گفت به روی چشم آقای قاضی، هر چی شما دستور بفرمایید.
قاضی در حالی که تو پرونده چیزهایی می‌نوشت گفت بسیار خوب من دستور شو نوشتم. فعلأ دیگه اینجا کاری ندارید بیرون، از منشی دادگاه، معرفی نامه آزمایشگاه رو بگیرید.
از قاضی تشکر کردیم و از اتاقش بیرون اومدیم. مژده رو ندیدم از منشی سراغش رو گرفتم گفت همون لحظه که از اتاق قاضی بیرون اومد، رفت. خواستم بش زنگ بزنم یادم اومد گوشی رو به دژبانی تحویل دادم.
تو دفتر دادگاه منتظر آماده شدن معرفی نامه بودیم که دیدم پدربزرگ بی حوصله شد.
گفتم پدربزرگ چیزی شده؟
گفت تو محل دفن پسرم رو بلدی؟
گفتم آره، چطور؟
گفت منو می‌بری اونجا؟
گفتم چرا که نه! ولی اول میریم خونه ناهار می‌خوریم و بعد می‌ریم.
گفت نه؛ دیگه تحمل ندارم. می‌خوام قبل از هر کاری برم سر خاک اسماعیلم و عقده ۳۰ سال دوری و دلتنگی ام رو خالی کنم.
آقای وکیل که حرفهای ما رو شنیده بود گفت تا این برگه آماده بشه طول می‌کشه، شما اگه کار دارید برید. آماده که شد من می‌گیرم و به دفترم می‌برم. هر موقع خواستید آزمایش برید تشریف بیارید برگه رو بگیرید و برید.
ازش تشکر کردم و همراه پدر بزرگ از دادگستری بیرون زدیم
به مژده زنگ زدم ببینم کجاست جواب نداد. به سمت ماشین رفتیم رامین سرش رو فرمان در حال چرت زدن بود. دو تا تقه به شیشه زدم بیدار شد و در رو باز کرد سوار که شدیم پدر بزرگ به شوخی گفت باز که تو اینجایی اگه من می‌دونستم اینجایی بخاطر قپی که اومدی و به من دستبند زدی حتما دستتو بند می‌کردم.
رامین گفت چیه پیرمرد کبکت خروس می‌خونه؟
گفتم اولا پیرمرد نه و پدر بزرگ. دوماً روشن کن و راه بیفت که باید پدر بزرگ رو به آرامستان ببریم.
حرکت که کرد گفت شما نمی‌خواهید بگید چی شد؟
اتفاقات دادگاه رو که براش می گفتم همش تعجب می‌کرد و به پدربزرگ می‌گفت اصلا نمی‌تونم تصور کنم که چطور اینقدر سریع دیدگاهتون نسبت به پسرتون و نوه تون عوض شده باشه. در آخر وقتی فهمید از حالا به بعد خاطر پدر بزرگ برا ما عزیز و محترمه با شرمندگی از پدر بزرگ عذرخواهی کرد.
پدربزرگ گفت شما بچه های خوب و زرنگی هستید من از آدمای زرنگ خوشم میاد و ازتون ناراحت نیستم.
از پدر بزرگ پرسیدم حالا خودمونیم اگه رامین بهت دست بند نمی زد واقعا می‌خواستی بری؟
گفت شک نکن که می‌رفتم ولی الان ازش ممنونم که با این کار جلومو گرفت.
رامین نزدیک خونش ایستاد و گفت من که از دیدار شما سیر نمیشیم ولی فعلا بهتره شما رو با هم تنها بزارم.
ازش بخاطر اینکه منو تو این سفر همراهی کرده بود تشکر کردم و گفتم به افتخار آشنایی با پدر بزرگ همگی شب خونه ما.
رامین مجدداً از پدر بزرگ عذرخواهی کرد و دستشو بوسید و گفت شب حتما همدیگر رو می‌بینیم.
پشت فرمان نشستم و حرکت کردم پدربزرگ پرسید شما چه نسبتی با همدیگه دارید؟
گفتم داستان زندگی ما مفصله اگه اجازه بدید شب همه چیو براتون میگم.
پدربزرگ گفت باشه فقط خواستم بگم پسر با مرامی بود ازش خوشم اومد.
گفتم به برکت وجود نوه شما دور ما پره از افراد با مرام.
زد رو شونم و گفت ببین پسر از تو هم خیلی خوشم اومد با اینکه نمی‌دونم از چه قومی هستی اما مشخصه هم با دل و جراتی و هم با غیرتی.
گفتم از کجا معلوم؟
گفت از اونجایی که دست به خطر زدی و اومدی منو از محلمون دزدیدی و به زور به اینجا آوردی و از عواقبش نترسیدی. یا از اونجایی که وقتی به خانمت توهین کردم اونجور محکم جلوم ایستادی.
گفتم به نظرت به پای پسرات و نوه هات میرسم؟
خواست جواب بده که گوشیش زنگ خورد نگاه کرد و گفت پسرمه تو هیچی نگو.
وقتی جواب داد به زبان محلی صحبت کرد زیاد از حرفاش سر در نیاوردم فقط فهمیدم که داره پسرشو میپیچونه. قطع که کرد گفت بچه‌هام تازه فهمیدن که من نیستم و نگرانم شدند منم گفتم اومدم مسافرت و می‌خوام مدتی بمونم خیلی کنجکاو بودند بفهمند کجا اومدم منم گفتم تو راه مشهدم.
پرسیدم باور کردند؟ نگفتن چرا تنها رفتی؟
گفت فکر کردی کسی می‌تونه رو حرف من حرف بزنه. بعد مکثی کرد و دوباره گفت البته تا امروز که این نوظهور ما رو با خاک مالامال کرد.
گفتم بابا بزرگ این حرفو نزنید اگه بدونی چه دل مهربونی داره من مطمئنم او شما رو دوست داره.
گفت اگه اینطوره که میگی. دیگه باید مطمئن باشیم که او دختر اسماعیله و این اخلاقش به باباش رفته. خدابیامرز باباش هم همینطوری بود، به وقتش مهربان و با گذشت میشد و به وقتش جدی و بی رحم.
پدربزرگ در حالیکه دوباره بغض کرده بود گفت پسر من کوهی از مرام و مردانگی بود. من اسماعیل رو از همه بیشتر دوست داشتم وقتی رفت دنیا بر سرم آخر شد اما حرف مردم کورم کرد و باعث شد چشمم را روی تمام خوبی‌هاش ببندم و او رو مفت مفت از دست بدم خدا خودش از سر تقصیراتم بگذره.
جلوی آرامستان که رسیدیم ماشین مژده رو اونجا دیدم. بدون اینکه چیزی از حضورش به بابا بزرگ بگم پیاده شدیم و وارد آرامستان شدیم چند متر که جلو رفتیم مژده رو دیدم که پشت به ما بین مزار پدر مادرش نشسته. به پدر بزرگ نشونش دادم و گفتم نوه تون هم اینجاست.
ایستاد و گفت تو همینجا بمون می‌خوام باش تنها باشم
&&& راوی مژده &&&
وقتی چهره در هم شکسته ،گریه و زاری و آه و فغان پدربزرگ را که بیانگر پشیمانی اش بود، بر سر خاک پدرم دیدم فهمیدم که او متحول شده و از کاری که در حق پسرش کرده نادم و پشیمانه. هر چه صبر کردم تا آرام بگیره و عکس العملش را با خودم ببینم، دیدم آرام نمی‌گیره و مثل مرغ سر کنده دور مزار پسرش می‌چرخه و به زبان محلی مرثیه خوانی می‌کنه سعید با فاصله زیادی زیر درختی نشسته بود و ما را نگاه می‌کرد با قدم‌های آهسته به سمتش حرکت کردم پدربزرگ مرثیه خوانی رو قطع کرد و گفت دخترم بمون. ایستادم و به سویش برگشتم دستاشو باز کرد و مرا به آغوشش فرا خواند به سویش رفتم و خودم را در آغوشش جا دادم همون لحظه محبت عمیقی در دلم ایجاد شد. بعد از اون روز، من شدم جگر گوشه او و او جای پدرم رو گرفت و خاطرش برام بی‌نهایت عزیز شد گذشته ها رو به فراموشی سپردم و سعی کردم از حضورش نهایت استفاده رو ببرم. در مدتی که پیش ما بود من مثل پروانه دورش می‌چرخیدم و او چون پدری مهربان منو از محبتش سیراب میکرد.
پدربزرگ ده روز خونه ما موند تو این مدت ساعت به ساعت علاقه ام نسبت به او بیشتر می‌شد و می‌دونستم وقتی بره به شدت دلتنگش میشم
روزی که پدر بزرگ قصد رفتن کرد سعید تصمیم گرفت خودش او رو برسونه. منم آماده شدم تا با سعید و پدر بزرگ برم اما پدربزرگ صلاح ندید و گفت صبر کن تا من برم مقدمات آشنایی تو و خانواده ام رو مهیا کنم و خبرت کنم.
با رفتن پدربزرگ همانطور که پیش‌بینی می‌کردم به سرعت دلتنگش شدم و هر چه تلاش کردم خودمو تو خونه به کاری سرگرم کنم تا کمتر به دوریش فکر کنم نشد سعید هم نبود که لااقل وقتمو با او پر کنم. تصمیم گرفتم به فروشگاه برم و مدتی از وقتمو با دوستام بگذرونم.
تو فروشگاه مدتی به خوش و بش گذشت تا اینکه فرانک منو به گوشه ای برد و گفت این مدت که همش با پدربزرگت بودی اتفاق های زیادی افتاده که من تو رو در جریان نذاشتم تا با خیال آسوده بتونی به کارات برسی.
پرسیدم چه اتفاقی؟
گفت اگه یادت باشه قبلاً گفته بودم، المیرا بابت اینکه وادارش کردی استعفا بده و از طرفی به خاطر اینکه تو را باعث و بانی به هم خوردن نامزدیش میدونه همچنان از دستت کفریه و تصمیم داره به هر ترتیبی شده ازت انتقام بگیره.
گفتم نگران نباش نمی‌تونه هیچ غلطی بکنه.
گفت منم تا چند روز پیش چندان نگران نبودم اما دو روز پیش خبردار شدم اوضاع خطرناک تر از این حرفاست که بی خیال بشیم.
پرسیدم چطور؟
گفت بعد از اینکه المیرا را وادار کردی استعفا بده یه آدم آتل و باطل شده بود و صبح تا شب علاف دور خودش می‌چرخید از طرفی بخاطر استعفای خودسرانه اش پیش دایی و اعضای خانوادش بی اعتبار شده بود و نمی‌تونست دلیلشو به اونا بگه. اونا هم زیاد بهش محل نمی ذاشتن. یه روز دوباره اومد سراغ من و با عذرخواهی گفت می‌دونم که خیلی به تو بد کردم اما این روزها بیش از هر زمانی بهت احتیاج دارم و اگر تو هم تحویلم نگیری من یه آدم واقعا تنها میشم که حتی نمی‌دونم با کی درد دل کنم و ممکنه بلایی سر خودم بیارم. پس لطفاً گذشته ها رو فراموش کن و بیا دوباره با هم دوست بشیم. گفتم اگه مشکل تو تنهایی و بی کسیه من سالهاست که هیچکس رو ندارم. با این حال گاگول نیستم دوباره با تو رفاقت کنم چون تو ثابت کردی که نه تنها برا من رفیق نمیشی بلکه یه دشمنی. گفت هر چی بگی حق داری ولی می‌خوام جبران کنم و بهت ثابت کنم یه دوست واقعیم. گفتم حتی اگه الان حرفات درست باشه تو آدمی هستی که تا بدبختی هات تموم میشه رفاقت یادت میره. باز گفت خواهش میکنم یه فرصت دیگه به من بده. منم بخاطر اینکه تو ازم خواسته بودی رابطه ام را باهاش حفظ کنم قبول کردم و بش گفتم باشه ببینیم و تعریف کنیم. بعد از اون شبها که از سر کار می‌رفتم می اومد پیشم و دو سه ساعت حرف می‌زد و من مجبور بودم گوش بدم تا اینکه خودش خسته بشه و بلند شه بره و من بتونم بخوابم. چند شب همینطور گذشت تا اینکه یه شب گفت بیا لخت بشیم و همدیگر رو بغل کنیم. گفتم روتو زیاد نکن من دیگه عمرا پیش تو لخت بشم و با تو سکس کنم و خواستم از خونه بیرونش کنم که عذرخواهی کرد و دوباره مدتی نشست. موقع رفتن گفت ببینم هنوز اون دیلدو رو داری؟ گفتم آره. گفت میدیش به من؟ گفتم تو کابینته خودت برش دار. او هم برداشت و رفت. بعد از اون هر موقع اومد پیشم دیگه صحبت از سکس نکرد فقط چند ساعت وراجی می‌کرد و می‌رفت. چند شب پیش یه دفعه موضوع تو رو پیش کشید و گفت هر چی فکر می‌کنم می‌بینم من نمی‌تونم بلاهایی که این مژده بی همه چیز سر ما اورد فراموش کنم او شغل و نامزد منو ازم گرفت و تو را به بردگی و بیگاری کشید پس بیا به هر نحوی شده ازش انتقام بگیرم تا حداقل دلمون خنک بشه. گفتم من که قبلاً گفته بودم از خدامه یه بلایی سر او بیاد و من از شر تحقیر و توهین هاش راحت بشم ولی ما کاری از دستمون بر نمیاد. گفت همانطور که قبلاً منم گفته بودم باید ما هم ازش آتو داشته باشیم تا بتونیم بهش ضربه بزنیم. گفتم او که تنها نیست یه تیم همراه خودش داره مگه ما می‌تونیم از پسش بر بیاییم. گفت کاری نداره که ما هم یه تیم درست می‌کنیم. گفتم چطوری؟ گفت خبر داری داییم از مقامش کناره گیری کرد و رفت کارمند سپاه استان شد؟ با اینکه می‌دونستم ابراز بی خبری کردم. گفت راستش اینطور که داییم می‌گفت برکناری او از مقام و منصبش کار همین مژده آشغال و مادر شوهر بی همه چیزشه. برا همین داییم بد رقم از دست شون شکاره و تصمیم داره هر طور شده حالشون رو بگیره. گفتم حالا مگه براش بد شده؟ گفت از لحاظ شغلی نه ولی میگه اونا باعث شدند آبرو و اعتبار چندین و چند سالم زیر سوال بره و تحقیر بشم. حالا اگه هر سه با هم همکاری کنیم تیم خوبی می‌شیم و می‌تونیم ازش انتقام بگیریم. منم بخاطر اینکه تو نقشه هاشون باشم تا بتونم برات خبر بیارم قبول کردم.
گفتم دمت گرم که به فکر منی.
گفت همانطور که تو به فکر منی، فکر کردی خبر ندارم!
با تعجب گفتم از چی حرف می‌زنی؟ من برا تو کاری نکردم.
گفت این پسره صابر بود که جون منو نجات داد!
گفتم خب؟
گفت برام گفته که خیلی از من پیشش تعریف کردی!
با تعجب گفتم صابر؛ مگه تو با صابر در ارتباطی؟
گفت شب جشن رو یادت میاد که صابر به من پیشنهاد رقص داد و تو اشاره کردی باش برقصم؟
گفتم خب ؟
گفت همون شب صابر وقتی متوجه شد که ماشین ندارم و همراه رامین و مهسا اومدم پیشنهاد داد که همراه او برگردم. تو راه گفت من قبلاً در مورد تو با آبجی مژده صحبت کرده بودم و او خیلی از شما تعریف کرده. حالا اگه امکانش هست شمارتو بده تا بیشتر با هم آشنا بشیم منم دیدم پسر خوب و سربه راهیه و از طرفی فهمیدم مورد تأیید توی شماره دادم.
به شوخی گفتم بگو می‌خواستم بش شماره بدم دیگه چرا پای منو وسط می‌کشی.
گفت اتفاقاً دلیل اینکه شماره دادم این بود که می‌دونستم تو بی دلیل پیش او از من تعریف نکرده ای و حدس زدم باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه و در حالی که می‌خندید ادامه داد خودمونی بگم فهمیدم می‌خوای منو بش قالب کنی خواستم کار تو را آسان کنم برا همین شماره دادم.
با لحن شیطونی پرسیدم حالا فقط تلفنی حرف می‌زنید یا حضوری هم همدیگه رو می‌بینید؟
گفت خوشگلم، فکر خراب نکن. ما دو سه بار همدیگر رو دیدیم که تو همین فروشگاه بوده و او چند دقیقه به بهانه خرید اومده و رفته.
گفتم خب حالا داستان تون به کجا رسیده و نظرت در رابطه با صابر چیه؟
گفت به نظرم پسر خیلی خوب و سر به راهیه و فکر می کنم او به من علاقه داره و علاقش روز به روز داره بیشترم میشه اما هنوز ابراز نکرده. ولی من بش دل نبستم.
پرسیدم چرا ؟
گفت معلومه دیگه چون می‌ترسم دل ببندم و بعد نتونم فراموشش کنم.
گفتم مگه قراره بعد دل بستن فراموشش کنی؟
گفت تو چقدر خنگی!خب معلومه صابر از اون افراد چشم و گوش بسته ایست که وقتی بش بگم در گذشته دوست پسر داشتم و باش رابطه داشتم نمی‌تونه بپذیره و بی خیالم میشه.
گفتم حالا تو بگو شاید اینطوری نشد.
گفت اتفاقاً دلم میخواد زودتر بگم که او هم الکی پای من نشینه اما نمیدونم چطوری بگم.
گفتم کاری نداره همانطور که برا من صادقانه گفتی برا او هم خیلی صادقانه بگو و حتماً بش بگو که یه زمانی مجبور به این کار بودی و اگر واقعاً فرق کردی بش اطمینان بده که تا عمر داری پابندش میشی. به نظر من اگه همه چی را رو راست بگی درکت می کنه. اما یه نکته هم یادت باشه اگه پرسید با کی دوست بودی نباید از کسی اسمی بیاری، اگه دیدی خیلی داره پافشاری می‌کنه بگو بچه یه شهر دیگه بود و رفت.
گفت متوجه ام
از فروشگاه رفتم بیرون. سوار ماشین شدم و حرکت کردم. همزمان به صابر زنگ زدم و گفتم چطوری داداش؟
گفت خوبم.
گفتم تو قرار بود بری پیش مشاور و بعد برا ازدواج تصمیم بگیری پس چی شد؟
گفت چند جلسه رفتم.
گفتم نتیجه چی شد؟
گفت راستش من چند بار اومدم فروشگاه و به بهانه های مختلف به دوستای تو نگاه کردم اما هیچکدام برای من جذاب نبودند در عوض فرانک خانم را که می‌دیدم ناخواسته جذبش می‌شدم بخصوص که چند بارم باش صحبت کردم و حسابی دلمو برد.
گفتم همین ها رو به مشاور گفتی؟
گفت اتفاقاً گفتم، مشاور جواب داد اگه بخواهی تعصبی و سنتی به این قضیه فرانک نگاه کنی و بیش از حد حساسیت به خرج بدی زندگی با این خانم برات سخت میشه اما اگه بتونی گذشته اش رو نادیده بگیری به شرط اینکه او هم خودشو اصلاح کرده باشه زندگی شیرینی پیش رو خواهید داشت.
گفتم به نظرت می‌تونی گذشته اش رو نادیده بگیری؟
گفت دارم تلاشمو می‌کنم
گفتم صابر جان؛ می‌دونی خانم‌ها روحیه حساسی دارن؟
گفت منظورت چیه؟
گفتم منظورم اینه که نباید او رو به خودت وابسته کنی و بعد رهاش کنی.
گفت متوجه ام اما هنوز نمی‌دونم باید چکار کنم؟
گفتم قبل از اینکه بهت وابسته بشه باید تصمیم بگیری.
گفت چشم هر چی تو بگی.
پرسیدم صابر یادته به من قول دادی چه با او ازدواج کنی چه نکنی هیچوقت نباید به روش بیاری که تو چیزی از گذشته اش می‌دونی.
گفت بله بهت قول دادم و همیشه روی قولم می‌مونم.
گفتم آفرین.
بعد از صحبت با صابر به سعید زنگ زدم و احوالشو گرفتم گفت هنوز تو جاده ایم و حدوداً دو ساعت دیگه مونده برسیم گفتم پس زیاد مزاحمت نمیشم فقط زنگ زدم ازت اجازه بگیرم و خونه مامان رقیه برم.
گفت مشکلی نداره برو.
گفتم به پدر بزرگ سلام برسون و قطع کردم.
یه مقدار وسیله بهداشتی درمانی و خوراکی خریدم و سمت خونه مامان رقیه حرکت کردم (مامان رقیه مادر حسین فرجی بود کسی که حق مادری به گردنم داشت و در طفولیت سه ماه منو تر و خشک کرده بود) این سومین بار بود که اونجا می‌رفتم دفعه اول با سعید رفتم و وقتی او را تو بستر بیماری زمین گیر دیدم خیلی ناراحت شدم اما او از دیدن من خیلی، خیلی خوشحال شد. همان روز با خودم عهد کردم تا زنده است مرتب بش سر بزنم.
اون روز داداش حسین هم اونجا بود و همراه مامان رقیه کلی از خاطرات اون زمان برام گفتند. حسین گفت اسم مژده را ما برات انتخاب کردیم و روزی که تو رو به بهزیستی تحویل دادم پرسیدند شما این بچه رو چی صدا میزنید گفتم مژده اونا گفتند ما هم اسمشو میزاریم مژده.
روز بعد ناهار رو آماده کردم و منتظر سعید شدم. با اومدن سعید ناهار خوردیم و خوابیدیم وقتی بیدار شدم سعید هنوز خواب بود دیشب سکس نکرده بودم و دلم سکس می‌خواست رفتم خودمو خوشگل کردم و با شورت و سوتین رو تخت برگشتم و دستمو بردم سمت کیر خوابیده سعید و اونو از روی شلوارک مالیدم کمی که جون گرفت دست زیر شلوارک و شورت بردم و اونو مالیدم. سعید کش و قوسی به خودش داد و چشماشو باز کرد. خودمو براش شیرین کردم و گفتم قربان اگه بی اجازه به کیر مبارکتون دست زدم و بیدارتون کردم منو ببخشید!
لبخند زد و به شوخی گفت آخی؛ یه دیشب نکردمت! داری برا کیر سواری له له می‌زنی؟!
گفتم چکار کنم، محتاج کیرم. از کس دادن به تو هم سیر نمیشم و با ولع کیرشو کردم تو دهنم.


غروب داشتم با سعید تو شهر دور می‌زدم که فرانک زنگ زد و ذوق زده گفت نیم ساعت پیش صابر بهم زنگ زد و تلفنی ازم خواستگاری کرد. منم همانطور که تو ازم خواسته بودی همه چی رو براش گفتم.
پرسیدم عکس العمل صابر چی بود؟
گفت خیلی خونسرد به حرفام گوش داد و از آخر گفت گذشته ها گذشته. چیزی که برا من ارزش داشت این بود که تو صادقانه همه چی رو به من گفتی و این نشان میده که تو با گذشته ات خداحافظی کردی و دنبال یه زندگی سالمی. بعد پرسید حالا حاضری با من ازدواج کنی؟ گفتم وقتی اومدی با پدر مادرم صحبت کردی اون موقع جوابتو میدم.
گفتم مبارکه.
گفت چی مبارکه؟ من که هنوز جواب بله ندادم.
گفتم نگران نباش اونم میدی.
حرفم دو پهلو بود او هم منظورمو فهمید و گفت اوووف؛ دادن چه حالی میده و با هم خندیدیم.
هنوز داشتم با فرانک حرف میزدم که صابر پشت خط اومد.
از فرانک خداحافظی کردم و تماس صابر را جواب دادم. بعد احوالپرسی گفت بالاخره تصمیمم را گرفتم و با فرانک صحبت کردم و رسماً ازش خواستگاری کردم او هم با خیال اینکه من چیزی از گذشتش نمی‌دونم همه چیز را صادقانه گفت که همین صداقتش خیلی برام ارزش داشت و باعث شد اطمینانم بهش بیشتر بشه.
پرسیدم جواب نهایی اش چی بود؟
گفت با اینکه از حرفاش میشد فهمید که او هم منو دوست داره و به این وصلت رضایت داره اما گفت یه بار این کلاه سرم رفته و مادر دوست پسر سابقم که خانمی باشخصیت و دانایی ست گفت زمانی خواستگاری رسمیت پیدا می‌کنه که خانواده پسره رسماً از دختر خواستگاری کنند پس تو هم باید با خانواده ات به خواستگاری ام بیایی تا من جواب قطعی بدم. گفتم ولی من خانواده ندارم. گفت چرا داری؛ تو یه خواهر داری که با دنیا برابری می‌کنه. گفتم باشه به خواهرم میگم و با او میام.
گفتم به سلامتی؛ پس دیگه همه چی اکیه و فقط مونده با هم بریم خواستگاری؟!
گفت اگه زحمتی براتون نمی‌شه.
گفتم زحمت که نیست، خیلی هم خوشحال میشم و ادامه دادم پس لطفاً صبر کن تا من شرایط رو بسنجم و خودم خبرت کنم.
وقتی تماس صابر را قطع کردم سعید گفت خدا را شکر، من همیشه بابت این دختر عذاب وجدان داشتم و نگران بودم اما امروز از ته دل خوشحالم که او هم داره سر و سامان می‌گیره.
ساعت حدود ۱۲ شب وسط سکس با سعید بودم که گوشیم شروع کرد به زنگ زدن. اهمیت ندادم و به سکسمون ادامه دادم اما هر کی بود ول کن نبود و مرتب زنگ می‌زد اونقدر که حس سکس را ازمون گرفت و کفری گوشی رو برداشتم دیدم اسم فرانک رو گوشیم افتاده. کلافه و طلبکارانه جواب دادم چی شده این موقع شب نمیذاری بخوابیم؟
دیدم صدای گریه و هق هقش بلند شد.
بلافاصله لحن مهربان و نگرانی گرفتم و باز پرسیدم فرانک جان چی شده؟
بعد کلی گریه زاری گفت مژده دارم دیوونه میشم؟
گفتم چرا مگه چی شده؟
همانطور که گریه می‌کرد گفت اون کثافت آشغال، اون بی ناموس اومد تو خونه خودم بهم تجاوز کرد و رفت؟
با تعجب و عصبانیت پرسیدم صابر؟
گفت نه بابا اون بنده خدا که یه فرشته ست. منظورم این دایی عقده ای و بی همه چیز المیرا ست.
گفتم قسم می‌خورم تا این حیوون رو نابودش نکنم دست از سرش بر ندارم.
همچنان با گریه گفت دمت گرم منم تصمیم گرفتم با کشتن خودم مدرک خوبی در اختیارت بذارم.
گفتم دیوانه شدی؟ چرا تو بمیری او باید بمیره که با تو این کارو کرده.
هق هق کنان گفت امروز که صابر ازم خواستگاری کرد با چه امیدی به زندگی نگاه کردم و چه قول و قرارهایی با خودم گذاشتم اما به چند ساعت نکشید که اون کثافت اومد و همه چی رو نابود کرد حالا دیگه من با چه رویی می‌تونم تو صورت صابر نگاه کنم. در حالی که همش دو ساعت بعد از اینکه با خودم عهد بستم تا عمر دارم دیگه اجازه ندم دست هیچ بنی بشری جز صابر به بدنم بخوره و تا زنده ام به او وفادار باشم یه نامرد، یه بی شرف، اومد این بلا را سر من آورد. حالا دیگه من موندم و یه دل شکسته و نمی دونم به چیه خودم دل خوش باشم و با صابر ازدواج کنم.
گفتم خودت داری میگی تجاوز. پس تو هیچ نقشی در اون نداشتی و نباید اینقدر خودتو سرزنش کنی و به خودکشی فکر کنی. در عوض باید به صابر و ازدواج با او و روزهای زیبای زندگی که پیش رو داری فکر کنی و انتقام از او رو به من بسپاری.
گفت نه مژده جون دیگه فایده نداره، صابر وقتی بفهمه درست در شبی که از من خواستگاری کرده بدن برهنه من در آغوش یه مرد دیگه بوده ازم متنفر میشه و تف تو صورتم می‌اندازه. اگر هم بخوام ازش پنهان کنم و نگم امشب چه اتفاقی افتاده باید تا عمر دارم با عذاب وجدان زندگی کنم که هرگز نمیتونم.
گفتم به هر حال هر چیزی راهی داره تو دیوانگی نکن حتما راهی پیدا میشه که صابر رو متقاعد کنیم.
گفت نه مژده جون هر طور فکر کنی من با این همه ننگ لیاقت عشق پاک او را ندارم. من تصمیم خودم رو گرفتم و همه چی را رو کاغذ نوشتم یکی تو خونه گذاشتم و یکی تو جیبم و دارم میرم که از رو پل هوایی خودمو پرت کنم پایین تا هم خودم راحت بشم هم شما مدرکی برای نابود کردن این حیوون رذل کثیف داشته باشید فقط بهم قول بده نذاری خونم پایمال بشه و تا این کثافت رو نابود نکردی دست از سرش بر ندار.
گفتم نه؛ اینکارو نکن. ما باید بیشتر با هم حرف بزنیم چون تو داری اشتباه میکنی و من مطمئنم راههای بهتری برای حل این مشکل وجود داره پس لطفاً دیوانگی نکن و بگو الان کجایی تا بیام دنبالت و بیشتر با هم حرف بزنیم.
فرانک گفت مژده جون تلاش بیهوده نکن من تصمیمم رو گرفتم و دیگه کارم تمومه فقط این دم آخر خواستم بگم تو بهترین دوستی بودی که من در تمام عمرم داشتم و این مدت که با تو آشنا شدم بهترین روزهای زندگیم بود. من که جز خوبی چیزی از تو ندیدم اما تو اگه از من بدی دیدی لطفاً این دم آخری منو ببخش. بعد در حالیکه هق هق گریه می کرد گفت مژده جون مواظب خودت باش و باز هق هق کرد و گفت برای همیشه خداحافظ.
تا اومدم حرفی بزنم گوشی رو قطع کرد.
بش زنگ زدم خاموش بود. دوباره زدم رو تماس و مشغول لباس پوشیدن شدم. سعید هم که مکالمه ما رو شنیده بود بلند شد و مشغول لباس پوشیدن شد. خیلی زود هر دو آماده شدیم و از خونه بیرون زدیم همینطور که به سمت خونه فرانک می‌رفتیم مرتب بش زنگ می‌زدم ولی خاموش بود مضطرب و وحشت زده از خیابانی که چند تا پل هوایی داشت و به خونش منتهی می شد عبور کردیم خوشبختانه خبری نبود. به در خونش رفتیم و هر چه در زدیم نه جوابی اومد و نه دری باز شد نگران و غمگین دوباره به سمت خیابان برگشتیم از سعید خواستم کنار پل هوایی ها نگه داره تا دنبال فرانک بگردیم. جلوی اولین پل هوایی که نگه داشت پیاده شدم و پله‌ها رو چهار تا یکی کردم و به بالای پل رفتم.
روی پل تقریباً تاریک بود اما تو اون روشنایی کم باز هم میشد دید که کسی نیست خواستم برگردم که اون سر پل چیز سیاه رنگی نظرم رو جلب کرد بدو بدو به سمتش رفتم خودش بود با مانتوی سیاه تو دومین پله نشسته بود و به لبه اولین پله تکیه زده بود و هق هق گریه میکرد چشمش که به من افتاد گریه کنان گفت خودکشی جیگر می‌خواد من ندارم و زار زار گریه کرد.
سعید از ماشین پیاده شده بود و می‌پرسید چی شد؟
رفتم لبه پل و گفتم نگران نباش فرانک اینجاست حالشم خوبه الان می آییم.
رفتم جلو فرانک ایستادم. خم شدم و تو چشاش خیره شدم و گفتم خودکشی جیگر نمی‌خواد حماقت محض می‌خواد که تو هنوز به اون درجه نرسیدی.
صدای گریه های فرانک بلندتر شد گفتم شاید خیلی جاهای زندگی تلخ باشه اما اینو بدون هیچ چیزی تو رفتن به استقبال مرگ وجود نداره که اونو از زندگی شیرین‌تر کنه پس باید موند و زندگی کرد و با مشکلات جنگید بعد دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدم.
از جاش بلند شد و اومد تو بغلم، بوسیدمش و گفتم جون به لبم کردی دیوونه.
به سختی جلو گریشو گرفت و گفت ببخشید. بعد پرسید مژده جون حالا من با این بلایی که به سرم اومده چطوری زندگی کنم؟
گفتم خدا بزرگه فعلأ آرام باش و به چیزی فکر نکن. بعداً در این مورد حرف می‌زنیم حالا بیا بریم و دیگه هیچ وقت همچین حماقتی نکن و خدا رو شکر کن که امشب هواتو داشت و ازت مراقبت کرد وگرنه هر آن ممکن بود بلایی سر خودت بیاری.
با سر حرفمو تایید کرد و گفت خدا کارش درسته.
از پله ها پایین رفتیم سعید کنار پله ها منتظر ما بود با دیدن فرانک یه سیلی محکم تو گوشش زد که من از تعجب شاخ در اوردم و فرانک دوباره زد زیر گریه.
سعید رفت سوار ماشین شد و دستوری گفت سوار شید.
فرانک گریان گفت من با شما نمیام.
سعید داد زد: گفتم سوار شو.
دست فرانک رو کشیدم و گفتم فعلا هیچی نگو و بیا سوار شو.
هر دو روی صندلی عقب نشستیم سعید راه افتاد و گفت این سیلی رو زدم که بدونی من هنوز نسبت به تو احساس مسئولیت می‌کنم و نگران آینده توام. امروز وقتی فهمیدم قراره با صابر ازدواج کنی انقدر خوشحال شدم که انگار دنیا را بهم دادند اما لحظه ای که گفتی قصد داری خودکشی کنی تا الان هزار بار مردم و زنده شدم! می‌دونی چرا؟ چون اگه من برای اولین بار این کارو با تو نکرده بودم اون مرتیکه هم امشب به خودش اجازه نمی‌داد با تو اینکارو بکنه. اینو بدون اگه امشب تو خودتو میکشتی من تا عمر داشتم عذاب وجدان می‌گرفتم پس لطفاً به خاطر من هم که شده مواظب خودت باش. من منتظر روزی ام که تو رو خوشبخت و در لباس عروس ببینم و خیالم از بابت تو آسوده بشه.
فرانک سرشو رو پای من گذاشته بود و بدون اینکه چیزی بگه نم نم اشک می‌ریخت.
سعید ادامه داد می‌دونم این اتفاق خیلی درد آوره. چند روز به من مهلت بده چنان بلایی سر اون بی شرف بیارم که تو تاریخ بنویسند.
از سعید خواستم به سمت خونه بره فرانک اول قبول نمی‌کرد اما با اصرار زیاد قبول کرد که اون شب را خونه ما بخوابه. به خونه که رسیدیم سعید رفت خوابید. به همراه فرانک وارد اتاق دیگری شدیم با نوشیدنی ازش پذیرایی کردم و گفتم حالا برام تعریف کن امشب چه اتفاقی افتاد.
فرانک تعریف کرد:
سرشب المیرای لعنتی زنگ زد و گفت با داییم صحبت کردم و قرار شده یه جا بشینیم و در مورد نقشه‌ای که برا مژده کشیدیم با همدیگه صحبت کنیم برا همین تصمیم گرفتیم چند دقیقه بیابیم خونه تو و مزاحم تو بشیم. من ساده هم فکر کردم میان چند دقیقه صحبت می‌کنیم و بعد گورشون رو گم می‌کنن و میرن گفتم باشه مشکلی نداره. ساعت ۸ شب بود اومدن.
دایی المیرا گفت اینطور که شنیدم تو هم از این زنیکه جنده ضربه خوردی و دنبال انتقامی؟
گفتم آره.
گفت ما هر سه یه هدف مشترک داریم اونم انتقام از این زنه.
گفتم اما من هیچ راهی به ذهنم نمیرسه، شما پیشنهادی دارید؟
گفت باید او رو گیر بندازیم و ازش آتو بگیریم. فقط اینطوری می‌تونیم به کل خانواده اش سوار بشیم.
با سر تایید کردم
گفت اما نقش تو خیلی مهمه. تو باید به هر ترفندی شده با او صمیمی بشی و اعتمادشو جلب کنی تا موقعی که خام تو بشه بعد او را به خونه ای که در آینده میگم کجاست می کشی.
گفتم اینکه از من می‌خواهید به زبان راحته، اما در عمل خیلی سخته. من چطوری میتونم اعتماد او رو جلب کنم؟
المیرا گفت باید یه مدت حسابی حرف گوش کن و سر به راه بشی و هر کار گفتند انجام بدی و همزمان براشون چاپلوسی کنی تا آرام آرام ازت خوشش بیاد.
گفتم تو که مژده رو می‌شناسی آیا به همین راحتی میشه اعتمادشو جلب کرد؟
دایی گفت به هر حال او هم آدمه و احساس داره. پس تو اگه بخوای میتونی راهی برای نفوذ به قلبش پیدا کنی، عجله هم نکن آرام آرام و لاک‌پشت وار جلو برو و حواستو جمع کن نقشه رو لو ندی ما هم هستیم و بهت راهکار میدیم.
المیرا گفت به این فکر کن اگه موفق بشیم و ازشون آتو بگیریم می‌تونیم پول کلفتی ازشون بکنیم که یک سومش مال تو میشه و صد برابر زحمتی که تو این مدت کشیدی گیرت میاد.
گفتم پولشون تو سرشون بخوره من همین که از دستشون راحت بشم راضیم.
دایی گفت حالا این وسط یه مشکل داریم و اونم اینه که ما چطوری باید به تو اعتماد کنیم که تا آخر پای کار میمونی و برنامه ما رو خراب نمی‌کنی؟
گفتم اون دیگه به خودتون بستگی داره وگرنه من قابل اعتمادم.
گفت ولی تو باید تضمین بدی.
گفتم چه تضمینی؟
یه دفعه بلند شد و به سمتم اومد و افتاد به جونم تا لختم کنه. منم تقلا می‌کردم که خودمو از دستش در بیارم و از المیرا کمک می‌خواستم که در نهایت ناباوری دیدم المیرا هم اومد به کمکش و منو کف حال خوابوندند و مشغول لخت کردنم شدند و به کمک هم بالاتنه ام را کامل لخت کردن.
با تعجب صحبت فرانک را قطع کردم و گفتم نگو که مرد بی حیا جلو خواهر زادش به تو تجاوز کرد.
فرانک خنده تلخی کرد و گفت تو به این کارشون میگی بی حیایی اگه بقیه ماجرا رو بشنوی چی میگی و باز ادامه داد: من به جز جیغ و داد و گریه کاری از دستم بر نمی اومد وقتی بالا تنه ام رو لخت کردند دایی از المیرا خواست رو دهنم بشینه و دستامو نگه داره تا دیگه صدام در نیاد. با اینکه صدام تو گلو خفه شد و دستام از کار افتاد اما همچنان تقلا میکردم. دایی آشغال که خیالش از بابت جیغ و داد هام راحت شده بود با خیال راحت مشغول کندن شلوارم شد و به هر نحوی بود شلوار و شورتمو کند و محکم پاهامو نگه داشت و سرشو بین پاهام برد.
مرتیکه بی همه چیز بعد اینکه مدتی کسمو خورد و با آب دهنش خیس کرد بین پاهام نشست و کیرشو تو کسم فرو کرد دنیا جلو چشمم تیره و تار شد و همون لحظه آرزوی مرگ کردم دیگه دست از تقلا برداشتم و به فکر خودکشی افتادم وقتی دیدند دیگه تقلا نمی‌کنم المیرا از روم بلند شد. چشامو بسته بودم تا قیافه نحسشون را نبینم و نم نم گریه می‌کردم کثافت با دستاش سینه هامو می‌مالید و تو کسم تلمبه می‌زد اینقدر این کارو کرد تا اینکه ارضا شد و آبشو رو بدنم خالی کرد.
یه لحظه چشامو باز کردم و دیدم المیرا داره فیلم می‌گیره. داد زدم کثافت داری چیکار می‌کنی؟
دایی یه کشیده تو صورتم زد و گفت خفه! گوشی رو از المیرا گرفت و خاموش کرد و گفت این فیلم جاش پیش من امنه. کاری که ازت خواستم انجام بده تا فیلم رو بهت برگردونم در غیر اینصورت پخشش می‌کنم.
دیگه نه نای گریه کردن داشتم و نه حوصله التماس با خودم گفتم من که تا یه ساعت دیگه خودمو کشته ام پس دیگه غصه چیو دارم می‌خورم، ولش کن بزار بره بمیره.
فرانک در حالی که اشکش جاری شده بود ادامه داد اما متاسفانه عرضه خودکشی نداشتم و حالا موندم چطوری فیلمم را ازش بگیرم و بدتر از اون چطوری با این درد زندگی کنم.
گفتم خدا بزرگه انشاالله همه چی درست میشه.
با همون حالت گریان گفت دیگه چی درست میشه؟ به تو که تجاوز نکردند که بدونی چه حالی داره! پس چگونه می‌تونی تصور کنی این بلایی که سر من اومده چه ضربه ای به من زده؟
خودمو جای او گذاشتم دیدم درست میگه. من اگه جای او بودم یا سکته می‌کردم یا دیوانه می‌شدم یا بلایی سر خودم می‌اوردم پس چه انتظاری می‌تونستم از او داشته باشم، تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که دلداریش دادم و گفتم کمی حوصله کن بهت قول میدم بلایی سر المیرای آشغال و اون دایی کثیفش بیاریم که مثل سگ به پات بیفتند.
گفت تنها چیزی که میتونه کمی آرومم کنه انتقامه! و تا انتقام نگیرم آروم نمی‌گیرم، حالا واقعا کمکم میکنی تا انتقام بگیرم؟
گفتم کمک چیه؟! من خونم به جوش اومده و تا این کثافت ها را ادب نکنم آرام نمی‌گیرم مگه خودت نگفتی اونا برا من دام پهن کردند تا یه همچین بلایی سرم بیارند پس دیگه گفتن نداره باید بلایی سرشون بیاریم که هم انتقام تو رو گرفته باشیم هم برای همیشه سرجاشون بشینند و برای همیشه ادب بشن.
گفت میخوای چکار کنی؟ اینو در نظر داری که اون کثافت ها از من فیلم سکسی دارند و ممکنه پخش کنند؟
گفتم نگران نباش! برا اونم یه فکری می‌کنیم چیزی که مهمه تو نباید خودتو درگیر کنی. بلکه باید وانمود کنی داری باشون همکاری می‌کنی تا روز انتقام فرا برسه انشاالله اون روز هم فیلم رو می‌گیریم هم انتقام می‌گیریم. من با سعید صحبت می‌کنم و حتما راهی پیدا میشه که این دو تا رو ادب کرد.
دوباره اشکاش جاری شد و گفت ازت می‌خوام یه کار دیگه هم برام بکنی.
گفتم چه کاری؟
گفت با این وضعیت من دیگه لیاقت عشق پاک صابر رو ندارم. حتی جرات روبرو شدن با او را هم ندارم می‌خوام تو کاری کنی که او بی خیال من بشه و بره دنبال زندگیش و منو فراموش کنه.
گفتم من حالتو درک می‌کنم و واقعا نمی‌دونم الان چی باید بگم که تو آرام بشی اما فکر میکنم اگر عجله نکنیم و یه مدت صبر کنیم بهتر باشه.
کمی حالش بهتر از قبل شده بود رفتم براش رختخواب اوردم و خواستم برم بخوابم که گفت نمی‌خواهی بدونی بعد اینکه دایی المیرا کار خودشو کرد و رفت چه اتفاقی افتاد؟
گفتم مگه اتفاق خاصی افتاد؟
گفت او که رفت المیرا موند و صحبت هایی کرد که اگه بشنوی مو به تنت سیخ میشه.
گفتم من فکر کردم با هم گورشان را گم کردند؟ حالا چی می گفت این مار خوش خط و خال؟
فرانک تعریف کرد:
وقتی کار اون عوضی حرومزاده تموم شد و رفت همچنان لخت وسط هال افتاده بودم و اشک می‌ریختم که المیرا اومد کنارم نشست و در حالی که داشت آب کیر داییشو از رو بدنم پاک می‌کرد گفت می‌دونم از دست من ناراحتی اما باور کن اینبار منم تقصیری ندارم و مجبور بودم حرفشو گوش بدم و باش همکاری کنم وگرنه آبرومو جلو خانوادم می‌برد.
چیزی بهش نگفتم
خودش گفت « از روزی که استعفا دادم آب خوش از گلوم پایین نرفته و خانوادم سرزنشم می‌کردند که چرا سر از خود استعفاء دادم و چیزی به آنها نگفتم. مهمتر داییم بود که هم عصبانی بود هم براش عجیب؛ که چرا من استعفاء دادم و باعث توبیخ شدن او شدم و من هیچ جوابی نداشتم بش بدم. حدود ۱۰ روز پیش یه روز خیلی عصبانی زنگ زد گفت باهات کار مهمی دارم و می‌خوام بیرون از خونه همدیگر را ببینیم و تاکید کرد داری میایی به کسی نگو با منی. گفتم باشه و آماده شدم از خونه بیرون زدم. با فاصله دو سه خونه آنطرف تر منتظرم بود. سوار ماشینش که شدم راه افتاد و بلافاصله گفت خودت میدونی که من بخاطر حمایت از تو و لاپوشانی کردن کثافت کاری های تو اعتبار و آبرومو به خطر انداختم و توبیخ شدم و شغلمو تو بهزیستی از دست دادم. پس حالا حقمه بدونم چرا تو سر از خود رفتی استعفا دادی؟ با ان و پن گفتم باید چکار میکردم یه تصادف با ماشین اداره کرده بودم همکارام اینقدر زخم زبون و نیش و کنایه زدند و گفتند که آبرو برام نموند و مجبور شدم برم استعفا بدم. گفت زر مفت نزن. فکر کردی به همه گفتی بخاطر تصادف استعفا دادی باور کردند منم باور می‌کنم. من تو رو میشناسم امکان نداشت تو به این خاطر استعفا بدی حتما دلیل دیگه ای داشته پس به من بگو چرا اینکارو کردی تا کمکت کنم و اینقدر با چرب زبانی حرف زد تا اینکه خام شدم و باور کردم که میخواد کمکم کنه گفتم یکی از مددجوهای سابقم ازم آتو داشت و تهدیدم کرد اگه استعفا ندم آبرومو می‌بره. پرسید این مددجو همونی نبود که یه بار ازت شکایت کرده بود؟ گفتم چرا؛ خودشه. گفت درست روزی که منو تو اداره داشتند توبیخ می کردند همین کثافت و مادر شوهرش اومدن تو اداره و حیثیت و آبروی منو بخاطر حمایت از تو به باد دادند حالا میفهمم که همه این بلاها که سر ما اوردن از قبل برنامه ریزی شده بوده. بعد پرسید حالا چی ازت آتو گرفته بود؟ من اولش نمی گفتم ولی اینقدر اصرار کرد تا اینکه به دروغ گفتم چندتا عکس لختی از خودم گرفته بودم و تو گوشیم داشتم یه بار که مژده اومده بود تو اداره گوشیمو ازم قاپید و اونو رو دید و فرستاد رو گوشیش و گفت «حالا یا استعفا میدی یا عکسها رو پخش می‌کنم» منم از ترس آبروم استعفا دادم. داییم گفت کو میشه منم عکس ها رو ببینم گفتم نه زشته، دیدم باز گفت. گفتم دایی خجالت بکش، تو مثلاً دایی منی و من به تو اعتماد کردم و ازت انتظار کمک دارم بعد تو می‌خوای عکسهای لخت منو ببینی که چی بشه؟ گفت معذرت می‌خوام بعد نصیحت گونه گفت آخه آدم عاقل که اینجور عکسها رو تو گوشی نگه نمیداره! گفتم دایی؛ حماقت کردم فکر نمی‌کردم گوشیم دست کسی بیفته. گفت چاره‌ای نیست اتفاقی ست که افتاده، کاری ام نمیشه کرد. بش گفتم ولی من تصمیم دارم ازش انتقام بگیرم. پرسید چطوری؟ گفتم می‌خوام منم ازش آتو بگیرم و اونوقت من سوار او بشم. داشت با دقت به حرفام گوش میداد که گفتم تو هم که مثل من ازش ضربه خوردی و نفرت داری بیا به هم کمک کنیم و ازش آتو بگیریم و نابودش کنیم. گفت چه فکر خوبی کردی و موافقت کرد بعد منو جلو خونمون رسوند وقتی پیاده شدم و خواستم ازش خداحافظی کنم کیفمو ازم قاپید و پاشو گذاشت رو گاز و رفت جلوتر ایستاد کمی بعد دوباره برگشت و اومد کیف رو داد دستم. پرسیدم این چه کاری بود کردی گفت من همیشه هوا تو رو داشتم و هر کاری برات کردم؛ درسته؟گفتم همینطوره. پرسید حالا این درسته که تو از نشون دادن چند تا عکس به من خودداری کنی؟ گفتم دایی باز که گفتی، چرا متوجه نیستی که تو دایی منی و نباید این حرفو به من بزنی. گفت منظورت اینه که اگه غریبه بودم و عکس لخت تو رو می‌دیدم اشکال نداشت حالا که دایی تو ام مشکل داره؟ باشه برو اما باز به هم می‌رسیم. اینو گفت و رفت. وقتی رفتم خونه دیدم گوشیم تو کیفم نیست، تازه متوجه شدم چرا دایی کیفمو قاپید. با اینکه داستان عکس و فیلم دروغ بود و از خودم برای دایی ساخته بودم اما یه فیلم و چند تا عکس خیلی ضایع بعد از اینکه دیلدو رو از تو گرفتم از خودم گرفته بودم و تو گوشیم داشتم اما تو همشون ماسک زده بودم و چهره ام مشخص نبود و برای اطمینان توی یه برنامه مخفی ساز (عکس و فیلم) ذخیره کرده بودم. پس جای نگرانی نبود. با تلفن خونه به دایی زنگ زدم و خیلی خونسرد گفتم من چیزی تو گوشیم ندارم که به درد تو بخوره لطفاً بیارش. گفت اگه نداری رمزشو بگو. گفتم باشه بیا خونه بهت میگم. گفت اول رمز ! گفتم اگه ندم چی؟ گفت مجبوری مدتی بدون گوشی بمونی تا من بگردم یه موبایلی مطمئن پیدا کنم قفلشو باز کنه و محتویاتش رو ببینم. بعد بیارم. دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست کوتاه اومدم و رمز گوشیمو دادم. گوشیمو که باز کرد گفت فقط دعا کن چیزی از توش در نیارم که اگه چیزی توش باشه من می‌دونم با تو ! با اطمینان گفتم خیالت راحت، چیزی توش نیست. قطع کرد و یه ساعت بعد اومد خونمون و یه جور خاص بهم نگاه کرد. داشتم سکته میکردم که به مامانم گفت از روزی که المیرا استعفا داده یه لحظه هم از فکرش در نیومدم چون می‌دونم چه آسیب روحی دیده برا همین اومدم با خودم ببرم کمی دور بزنیم تا کمی از این حال و هوا بیرون بیاد. مامان ساده ام بی خبر از همه جا کلی ازش تشکر کرد و به من گفت ببین چه دایی خوبی داری همه جوره به فکرته، قدر این دایی رو بدون. دایی ازم خواست آماده بشم و باهاش بیرون برم. به اجبار اون روز برای بار دوم سوار ماشین دایی شدم همین که از محله مون خارج شد ماشین رو کنار کشید و گوشیمو از جیبش در اورد و باز کرد و مستقیم رفت رو برنامه مخفی ساز و گفت بگیر این برنامه رو بازش کن. گوشی رو گرفتم انداختم تو کیفم و گفتم رمزشو فراموش کردم. خیلی خونسرد خندید و گفت من رمزشو یادت میارم «نود و هفت، سی و یک» نمی‌دونم از کجا رمز رو فهمیده بود خودمو در یه قدمی رسوایی می‌دیدم به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم چهار تا عکس و فیلم سکسی از مردم اونجا دیدی؛ که چی؟ خنده تحقیر آمیزی کرد و گفت مردم؟! یعنی تو نمی‌دونی اون عکس و فیلم ها مال کیه؟ با تته پته گفتم من چه می‌دونم فضای مجازی پره از اینا. تو چشام زل زد و گفت میخوای بگی اون عکس و فیلم ها مال تو نیستن. کمی به خودم مسلط شدم و گفتم معلومه که نیستن. از روی شلوار دست روی کیر باد کردش کشید و گفت خدا رو شکر که تو نیستی، چون من از لحظه ای که اون عکس و فیلم ها رو دیدم این کیر بی شعورم بلند شده و دلش می‌خواست جای اون دیلدو بود و می‌رفت تو اون کون. بدنم از خجالت گر گرفت و عین لبو سرخ شدم و به سختی گفتم دایی آدم جلو خواهر زادش از این حرفها نمی‌زنه و خواستم پیاده شم که گفت خفه شو دختره جنده تو فکر کردی با گاگول طرفی؟! باشه برو اما فکر نکن چون با ماسک قیافت رو پوشوندی من تو را نشناختم. بعد گوشیشو تکان داد و گفت من همه اون عکس ها را رو گوشیم انتقال دادم و قبل از اینکه تو به خونه برسی من پیش پدر مادرتم و اون فیلم و عکس ها رو نشونشون میدم. مطمئنا از فضای حمام و اتاقت که تو فیلم و عکس ها داره زار میزنه همه چی دستگیرشون میشه و می‌فهمند که اون دختره که دیلدو را تا بیخ تو کونش کرده و داره کیف می‌کنه دختر جنده خودشونه. دیگه رسوایی از این بدتر نمیشد با گریه و التماس گفتم دایی غلط کردم تو رو خدا تو دیگه بیرحم نباش و آبرومو نبر. وقتی گریمو دید دستی رو سرم کشید و گفت عزیزم چرا گریه می‌کنی؟ من که نمیخوام آبروی خواهرزاده خوشگلمو ببرم فقط ازت می‌خوام یه کم هوای منو داشته باشی، منم قول میدم بیشتر از قبل هوای تو رو داشته باشم. بعد ماشینو روشن کرد و به سمت خونه پدری اش که بعد فوت پدر بزرگ و مادربزرگم سهم بقیه رو خریده بود و مال خودش کرده بود راه افتاد و وقتی اونجا رسیدیم در نهایت بی شرمی ازم سکس خواست. برگشتم و بش گفتم خجالت بکش من خواهر زاده تو ام. گفت هر خری می‌خواهی باش. بعد لخت شد با کیر باد کرده جلوم ایستاد و پرسید بی شعور؛ یعنی این کیر اندازه اون دیلدو نیست که می‌کردی تو کونت؟ گفتم دایی خیلی پستی. گفت خفه شو تو دو راه بیشتر نداری یا یه حالی به این کیر بینوای من میدی و مثل همیشه عزیز دایی می‌مونی یا اینکه با عکس و فیلم هات میرم پیش بابا مامانت»
حرف فرانک رو قطع کردم و گفتم واقعا اینها رو راست میگی یا نصفه شبی ما رو گرفتی؟
گفت به خدا هر چی می‌گم دو سه ساعت پیش از زبان المیرای عوضی شنیدم.
گفتم من که خیلی برام سخته تصور کنم که چنین آدمی وجود داشته باشه که حاضر بشه عکس و فیلم خواهر زادش رو دستاویزی برای هوسرانی خودش بکنه.
گفت تو خیلی از مرحله پرتی، دیگه هیچی مثل قدیم نیست دنیا پر شده از همه جور کثافت کاری و هیچ حد و مرزی هم نداره.
گفتم منظورت از اینکه حد و مرز نداره چیه؟
گفت یکیش همین سکس با محارمه که خیلی عادی شده.
گفتم یعنی از این جور افراد بازم هست؟
گفت اوووو تا دلت بخواد. شاید باور نکنی اگه بگم سکس مادر و فرزند، خواهر با برادر، پدر و دختر هم تو این جامعه اتفاق می افته.
مو به تنم سیخ شد و گفتم کافیه دیگه، حالمو به هم زدی.
گفت تو خیلی پاستوریزه موندی؟
گفتم شاید حق با تو باشه و من پاستوریزه و عقب مانده ام اما به این عقب ماندگی افتخار می‌کنم.
گفت تو که کارت درسته و یه فرشته ای اما نباید این دوره چشم و گوش بسته بمونی و نفهمی تو جامعه ای که زندگی می‌کنی چی میگذره. به هر حال جامعه پر از گرگ شده و تو که قراره یه روز مادر بشی باید از خیلی چیزها با خبر باشی.
این حرفش خیلی تکان دهنده بود و حسابی فکرمو درگیر کرد. دیگه حوصله شنیدن ادامه ماجرای المیرا رو نداشتم. گفتم تا نصف شبی با حرفات کسخلم نکردی من برم بخوابم.
گفت دوست نداری بقیه ماجرای المیرا و داییشو بشنوی؟
گفتم فعلا نه چون می‌ترسم نصف شبی چیزهایی بشنوم که تا صبح خوابم نبره.
گفت باشه پس بقیشو فردا برات می‌گم.
رفتم تو جام دراز کشیدم. سعید غرق خواب بود اما حرفهای فرانک خواب رو از چشم من ربوده بود. ابتدا ذهنم درگیر این شد که چرا جامعه اینطوری شده اما آرام آرام فکرمو از اون موضوع به سمت این بردم که چطور میتونم المیرای عوضی و اون دایی آشغال تر از خودشو ادب کنم و سر جاشون بنشونم. نمی‌دونم چقدر زمان گذشت که یه نقشه به ذهنم رسید.
خواب از چشمم کاملاً رفته بود. یه حسی بهم گفت فرانک هنوز بیداره، بلند شدم و به امید اینکه فرانک بیدار باشه به اتاقش رفتم. خوشبختانه بیدار بود. پرسید پس چرا نخوابیدی؟
گفتم خوابم نبرد و حدس زدم تو هم بیداری اومدم ببینم المیرا دیگه چی گفت.
فرانک دوباره شروع کرد تعریف کردن و از زبان المیرا گفت « وقتی داییم کیرشو جلوم گرفت و گفت یا باید به کیرم حال بدی یا آبروتو جلو خانوادت می‌برم نه راه پس داشتم و نه راه پیش، قبول کردم و گفتم باشه اما به شرط اینکه همین یه بار باشه و دیگه ازم چیزی نخواهی! لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت قربون المیرا جون خودم برم که دل داییشو نمیشکنه؛! بعد بغلم کرد و گفت چشم دایی جون تو امروز یه حال مشتی به دایی بده من قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام منم که دیدم خواهی نخواهی قراره این اتفاق بیفته تصمیم گرفتم ناز و ادا رو کنار بزارم و خودم هم حال کنم از بغلش بیرون اومدم و گفتم دوست دارم امروز یه حال اساسی بهت بدم به شرط اینکه مثل مرد رو حرفت بمونی. گفت قول میدم گفتم پس عقب بایست و تماشا کن و با عشوه شروع کردم به لخت شدن. آب از دهن داییم سرازیر شده بود و با چشمای هیزش لخت شدنم رو تماشا می‌کرد و لحظه ای جان گفتن و اوف اوف کردن از دهنش نمی‌افتاد. شورت و سوتین هنوز تنم بود که جلو اومد و خودش سوتینم رو باز کرد و سینه هامو که دید گفت ای جااااااان چه خوشگلند و از خود بیخود شد و مثل ندید بدید ها به جونم افتاد و در حالی که صداش از هیجان می‌لرزید گفت باورم نمیشه که امروز قراره فرشته ای مثل تو مال من باشه بعد منو برد تو اتاق خواب، وسط اتاق یه تشک پهن کرد و ازم خواست روش بخوابم و شورتمو کند و دیوانه‌وار مشغول خوردن کسم شد و انقدر با ولع خورد که به سرعت به اوج رسیدم و با تمام وجود تو صورتش ارضا شدم صورتشو که از تراوشات کسم کاملاً خیس شده بود از رو کسم برداشت و گفت حالا دیدی اگه با من راه بیایی به خودتم خوش میگذره؟ چیزی نگفتم. دوباره به سینه هام حمله کرد و مدتی اونا رو خورد و مالید بعد گفت خوشگلم حالا داگی شو که می‌خوام کونت رو بگام. رفتم دستشویی و خودمو خالی کردم و وقتی برگشتم دیدم طاقباز خوابیده و با کیر برافراشته منتظر منه. تا حالا به کیرش دست نزده بودم از تو چه پنهان خیلی دلم میخواست برای اولین بار یه کیر واقعی رو لمس کنم. رفتم بین پاهاش نشستم و اونو تو دستم گرفتم. وای که چقدر داغ و جذاب بود با اینکه خیلی از دیلدو کوچکتر بود اما اصلا با دیلدو قابل مقایسه نبود و با گرمی و نرمی که داشت یه حس خوبی بهم می‌داد. اونو فشار دادم و دیدم آب شفافی ازش بیرون زد. بی اختیار کلاهک کیر رو تو دهنم کردم و اونا مک زدم. دایی داشت با لذت تماشا می‌کرد. بلند شدم و با کونم رو دهنش نشستم و با پررویی گفتم کونی که قراره بکنیش باید اول بخوریش. دایی گفت چشششششم و با اشتها مشغول لیس زدن به کونم شد همزمان منم مشغول خوردن کیرش شدم. کمی بعد گفت تو نخور! پرسیدم چرا؟ گفت بخوری آبم میاد و دیگه نمیتونم بکنمت. گفتم باشه و رو صورتش چرخیدم و همینطور که کس و کونم جلو دهنش بود تو چشاش نگاه کردم و پرسیدم دایی جان خوردن کس و کون خواهر زادت حال میده؟ کونمو کمی از صورتش فاصله داد و گفت تا سر حد جنون دارم لذت می‌برم. کسمو محکم جلو دهنش فشار دادم و گفتم نوش جونت بخورش که داری خوب میخوری.
حدود یکی دو دقیقه ابتکار عمل رو در دست گرفتم و با جابجا کردن کس و کونم رو دهن دایی خودمو تا یه قدمی ارضا شدن بردم. اما قبل ارضا شدن از رو دهن دایی بلند شدم و رو کیرش نشستم و درحالیکه تو چشاش که از خوشحالی چهار تا شده بود و برق می‌زد نگاه می کردم آرام آرام کیرشو تو کونم جا دادم. کیرش که کامل تو کونم فرو رفت و کونم روی لگن دایی چسبید دایی دستاشو از دو طرف دور کمرم گرفت و محکم نگهم داشت و نعره زنان کل آب داغشو تو کونم خالی کرد که کونم آتش گرفت و بلافاصله منم ارضا شدم. حالم که جا اومد از روش بلند شدم. کیرش تقریباً خوابیده بود گفتم تو که حتی یه تقه هم نزدی و ارضا شدی؟! گفت لعنتی چطور انتظار داری من ۵۰ ساله در مقابل کون خوشگل یه دختر ۲۶ ساله بیشتر از این دوام بیارم بعد ازم خواست برم آب کیرشو خالی کنم و خودمو شستشو بدم و برگردم. وقتی برگشتم ازم خواست داگی بشم و خودش پشتم قرار گرفت و دوباره مشغول لیس زدن به کس و کونم شد چند دقیقه طول کشید تا کیرش دوباره بلند شد و کرد تو کونم و اینبار ده تا تلمبه نزده بود ارضا شد ولی من ارضا نشدم و عصبانی گفتم اگه ارضام نکنی من می‌دونم با تو. کیرشو بیرون کشید و گفت بذار کستو برات بخورم تا ارضا بشی و با زبون به جون کسم افتاد و انقدر خورد و مالید تا اینکه ارضا شدم. بلند شدم لباس پوشیدم و گفتم دایی جون من عیش تو رو کامل کردم حالا نوبت تویی که به قولت عمل کنی. گوشیشو داد دستم و گفت بگیر خودت حذف کن. گرفتم و هر جا که فکرشو بکنی نگاه کردم چیزی از خودم پیدا نکردم گفتم کو اینجا که چیزی نیست قپی اومدی تا…
حرفمو قطع کرد و با خنده گفت حالا نه که به تو کم خوش گذشت و کم حال کردی. خندیدم و گفتم خیلی نامردی. عاشقانه بغلم کرد و در حالیکه به زنش فحش میداد گفت حدود ۱۰ سالی میشه که زن خیکی و عنم رو صرفاً بخاطر اینکه مادر بچه هامه تحمل می‌کنم و هیچ لذتی از همخوابی باهاش نمی‌برم. اما حالی که تو امشب به من دادی اگه اغراق نکنم ۱۰ سال جوانم کرد. اونشب بعد سکس دایی منو به رستوران برد و همزمان با خوردن شام تا تونست بهم ابراز علاقه کرد و وقتی منو به خونه رسوند پیش پدر مادرم کلی ازم تعریف و تمجید کرد تا اینکه بالاخره آخر شب ازم دل کند و رفت. اما این پایان کار نبود و فردا موقعی که از سر کار تعطیل شده بود زنگ زد و گفت ناهار که خوردم می‌خوام بیام شهرتون و بعد از ظهر رو با هم باشیم. گفتم نه دیگه؛ قرار نشد هر روز، هر روز مزاحمم بشی و نذاری من زندگیمو بکنم. گفت من که نگفتم سکس کنیم فقط خواستم با هم باشیم. گفتم با هم باشیم که چی بشه؟ گفت دیدم بیکاری اذیتت می‌کنه تصمیم دارم برات کاری دست و پا کنم منم که از بیکاری کلافه شده بودم حرفاشو باور کردم و قبول کردم که بعد از ظهر با هم دنبال کار بگردیم. گفت داری می‌آیی اون دیلدو رو با خودت بیار. گفتم مگه قرار نیست دنبال کار بگردیم اونو دیگه برا چی میخوای؟ گفت کنجکاوم ببینم چه شکلیه!
ساعت ۴ بعد از ظهر اومد دنبالم تو خونه به همه گفت که قراره با هم بریم برا من دنبال کار بگردیم و از خونه بیرون زدیم. تنها که شدیم بلافاصله پرسید دیلدو رو آوردی و وقتی مطمئن شد تو کیفمه به سمت خونه دیروزی راه افتاد. احساس خطر کردم و گفتم دایی داری قول و قرارمون رو زیر پا میزاری آ. گفت نگران نباش با تو کاری ندارم فقط خیلی مشتاقم که اون دیلدوی خوشگل رو زودتر ببینم. وقتی که رسیدیم گفت درش بیار و همین که در اوردم و دادم دستش با چه اشتیاقی نگاش کرد و در حالی که آب دهنش راه افتاده بود با صدای لرزونی گفت دیروز من تو رو کردم امروز تو باید منو با این بکنی.
حتی تصور اینکه قراره یه کیر مصنوعی به کمرم ببندم و تو کون دایی ام بکنم برام حال به هم زن و چندش آور بود. برا همین واکنش تندی نشون دادم. دیدم بلافاصله گوشیشو در اورد و عکس های لختی منو نشونم داد و گفت بچه جون فکر کردی من عکس و فیلم های تو رو پاک کردم؟ کور خوندی من حالا حالا ها با تو کار دارم. گفتم دابی این قرارمون نبود. گفت از حالا به بعد کار تو همینه که بعد از ظهر ها بیایی اینجا و همدیگر رو بگاییم و بابت این کار حقوق بگیری. اگه همراهی کردی هم لذت میبری هم دیگه بیکار نیستی و حقوق میگیری اما اگه نخواهی همراهی کنی آبروتو می‌برم. ازش خواهش کردم و گفتم من خواهر زادتم، این کارو با من نکن. گفت کار از این حرفها گذشته، انگار خبر نداری که من عاشقتم. باور کن اگه شرع و قانون اجازه میداد باهات ازدواج میکردم اما حالا که نمیشه مطمئن باش به این راحتی تو رو از دست نمیدم. بعد مموری رو از تو گوشیش در اورد جلو صورتم گرفت و گفت من مثل تو ابله نیستم که اینجور چیزها رو تو گوشی نگه دارم که لو بره و برا خودم بد بشه و در حالیکه از ساختمان بیرون می‌رفت گفت من تا اینو جاساز کنم و برگردم فکراتو بکن. نگاه کردم دیدم دایی رفت سمت ماشینش تا مموری را مخفی کنه. تا برگرده با خودم فکر کردم بهتره یه مدت با خواسته هاش مدارا کنم تا شاید خام بشه و بتونم اون مموری رو از چنگش در بیارم برای همین خیلی سریع همه لباسامو به جز شورت و سوتین کندم و دیلدو را به کمرم بستم و رو مبل نشستم وقتی که برگشت و منو با اون هیبت دید اینقدر ذوق زده شد که اشکش در اومد. گفتم امروز چنان بکنمت که تا عمر داری یادت نره. اومد دستی به دیلدو زد و گفت گر خوشگلکی ما رو بگاید، از گائیدنش ما رو خوش آید. بعد تعریف کرد و گفت بچه که بودم چند تا از بچه محل ها به زور منو گاییدن و من ابنه ای شدم و تا قبل از اینکه سر کار برم به خیلی ها کون دادم اما زمانی که استخدام شدم از ترس آبروم و اخراج شدن کنار گذاشتم تا اینکه دیروز وقتی فیلمتو دیدم و دیدم که چطوری این دیلدو رو تو کونت کرده بودی، همون لحظه آرزو کردم یه روزی برسه که تو با اون منو بگایی و امروز قراره من به کمک تو به یکی دیگه از آرزوهام برسم بعد بلند شد و مشغول لخت کردن خودش شد.
شلوار و شورتشو که پایین کشید کیرش عین فنر بالا پرید و در حالی که آب زلالی ازش سرازیر بود دستی به کیرش زد و با هیجان وصف ناپذیری گفت تو ده سال گذشته هرگز این کیر را اینطوری تیز ندیده بودم می‌دونی چرا؟ چون قراره خواهر زاده خوشگلم با کیر مصنوعی منو بگاد و من با فکر کردن به لذتی که قراره ببریم اینطوری حشری شدم بعد با تمام احساس منو بغل کرد و گفت المیرا جون خیلی دوستت دارم.
گفتم بپر تو دستشویی و داخل کونتو بشور و بیا که دارم برا گاییدنت لحظه شماری میکنم.
با خوشحالی رفت و وقتی برگشت گفت همانطور که گفتی شستم.
وارد اتاق خواب شدیم با وازلینی که قبلاً آماده کرده بود دیلدو و سوراخ کونش رو حسابی چرب کرد و رو تشک وسط حال داگی شد و گفت بکن توش که دارم می‌میرم.
آرام آرام دیلدو رو تو کونش کردم و تا ته جا دادم هنوز یه تقه هم نزده بودم چنان نعره‌ای زد که ترسیدم بلایی سرش اومده باشه اما او داشت با تمام وجود ارضا می‌شد و چنان آبی ازش خارج شد که خودش هم با تعجب گفت موندم این همه آب رو من کجا جمع کرده بودم.
کنار هم ولو شدیم منو کشید تو بغلش و گفت تو یه فرشته ای که قراره زندگی منو دگرگون کنه و با تمام احساسش منو بوسید. بعد با هم رفتیم حموم دو تا ژیلت از قبل تهیه کرده بود با یکی موهای زائد بدن منو شیو کرد و برق انداخت و با یکی دیگه از کمر تا یه وجب بالاتر از زانو خودشو شیو کرد و گفت حالا این دو تا کون گاییدن داره. دیلدو رو به کمرم بست و گفت اول تو منو بکن بعد من تو رو میکنم.
کف حمام داگی شد و من با آب دهانم کونشو چرب کردم و دیلدو را به راحتی تا دسته تو کونش جا دادم و مشغول تلمبه زدن شدم. قبل از حمام شیره تریاک خورده بود و اینبار از ارضا شدن خبری نبود
مدتی که تلمبه زدم کونش گشاد و قرمز شد با هیجان زیاد که شهوت بالا شو نشون میداد گفت دیگه بسه، حالا همینطور که دیلدو تو کون منه کمربند رو از دور خودت باز کن. وقتی باز کردم با دیلدو که در کونش بود کف حمام طاقباز خوابید و ازم خواست حالت ۶۹ بشیم و او کس منو بخوره و من برای او ساک بزنم مدتی که کیرشو خوردم کونم به خارش افتاد. بلند شدم و رو کیر دایی نشستم و کیرشو تا ته تو کونم جا دادم. دایی داشت از دو طرف حال می‌کرد و من با لذت تمام رو کیرش بالا پایین می‌کردم مدتی بعد دایی با سر و صدای زیاد آبشو تو کونم خالی کرد و منم رو کیرش ارضا شدم.
اونشب دایی برام ماهیانه چهار میلیون حقوق تعیین کرد و آخر شب هم اومد پیش پدر مادرم گفت تو یه شرکت برا دخترتون کار پیدا کردم. منم به اجبار حرفشو تائید کردم و گفتم بعد از ظهر ها ساعت چهار میرم و همین موقع میام ماهیانه هم ۴ میلیون حقوق داره. دایی گفت البته بعضی مواقع جمعه ها هم باید بره که اضافه کاری بش تعلق میگیره. بابام پرسید این چه شرکتیه که بعد از ظهرها و جمعه ها که همه جا تعطیله تازه اونجا فعال میشه و کار می کنه؟ دایی بلافاصله گفت این شرکت در واقع یه کارگاه تولید کننده مواد شوینده غیر استاندارده و برای اینکه گند کارش در نیاد همه کارهاش مخفیانه و زیرزمینی انجام میشه و کسی نباید از فعالیت اونا بویی ببره. مامان گفت برا ما مهم نیست، همین که دخترم سرگرم باشه و یه حقوقی داشته باشه ما راضی هستیم. بابام هم با سر تایید کرد. دایی از خوشحالی چشماش برق زد و پنهانی چشمکی به من انداخت و گفت دیگه هیچ مشکلی نداری. بر خلاف میل باطنی ازش تشکر کردم و گفتم انشالله که این لطف شما رو جبران کنم.
بعد از اون هر روز کارم اینه که میرم خونه دایی و منتظر می‌مونم تا بیاد و با هم سکس کنیم. دو روز پیش مجدداً داستان انتقام از مژده رو پیش دایی مطرح کردم و به دایی گفتم دوستی دارم که او هم مثل ما دلش می‌خواد از مژده انتقام بگیره. بعد تو را بهش معرفی کردم و گفتم تو هم بخاطر اینکه آتو دستش داری مجبوری رایگان براش کار کنی و مرتب تحقیر بشی این بود که دایی اون نقشه رو طراحی کرد و چون آدم شکاکیه گفت باید از دوستت هم آتو بگیریم تا مطمئن بشیم تا آخر نقشه پای کار می‌مونه اما من مخالفت کردم و گفتم فرانک آدمی نیست که به ما خیانت کنه باش کاری نداشته باش. دوباره تهدیدم کرد و گفت جنده خانم تو دوباره تو برنامه‌های من فضولی کردی چرا نمی‌فهمی که پیش من آتو داری و هرچی من میگم باید بگی چشم. منم از ترس آبروم گفتم چشم و این شد که امشب اومدیم اینجا و او این بلا را سر تو آورد اما باور کن من از این کارش خیلی بدم اومد و نفرتم بیشتر شد. اما چه میشه کرد حالا تو هم مجبوری مثل من ازش حرف شنوی کنی وگرنه با فیلمی که منو مجبور کرد ازت بگیرم آبرویی برات نمی‌ذاره»
حرف های المیرا که تمام شد چیزی برای گفتن نداشتم جز اینکه گفتم از خونه من گمشو بیرون که حوصلتو ندارم و وقتی رفت نشستم و این نامه رو برای تو نوشتم و بهت زنگ زدم گفتم می‌خوام خودکشی کنم.
نامه را گرفتم و بدون خوندن پاره کردم و گفتم المیرا این داستان رو برات سرهم کرد تو هم باور کردی؟؟
گفت یعنی دروغ گفته؟
گفتم شک نکن همه چی زیر سر خود المیرا ست نمی‌خوام رابطه اونا را انکار کنم اما نمی‌تونم بپذیرم تجاوزی که به تو شده نقشه دایی بوده چون داییش از کجا می‌دونست تو تنها زندگی میکنی و مهمتر از اون از کجا می‌دونست تو باکره نیستی؟
فرانک به فکر فرو رفت و بعد از کمی فکر کردن گفت یعنی المیرا باز هم منو بازی داده و به من دروغ گفته.
گفتم شک نکن. المیرا از همون روزی که با مظلوم نمایی دوباره به سمت تو برگشته برات نقشه داشته و تو متوجه نشده ای. امشب هم با گفتن این داستان خواسته به تو بگه که او هم قربانی داییش شده تا هر بلایی سرت آورد تو به پای داییش بنویسی و فکر کنی خودش بی تقصیره در حالی که همه چی زیر سر خودشه. من حتی حدس می‌زنم این داییشه که بازیچه او شده چون اگه نمی‌خواست جنده داییش باشه و واقعا با این کار مخالف بود یه بار محکم جلو داییش می‌ایستاد و می‌گفت برو هر غلطی میخوای بکن مطمئنا دایی اونقدر احمق نبود که چهار تا عکس ببره به پدر مادر المیرا نشون بده که آبروی خودش بره. به نظر من المیرا بخاطر شهوت افسار گسیخته ای که داره وقتی دید نامزدیش به هم خورد و تو هم تحویلش نگرفتی، همین که دیده دایی هیچی ندارش بهش نظر داره اونو بهترین گزینه برای رابطه سکسی دیده و خودشو انداخته تو بغلش تا با خیال راحت حال کنه و کسی متوجه نشه تازه پولم بگیره.
فرانک که تازه متوجه شده بود چطور گول المیرا رو خورده خشم تمام وجودشو فرا گرفت و گفت می‌دونم باش چکار کنم فردا میرم پیش پدر مادرش و همه چی رو براشون میگم و ابرویی براش نمیزارم
گفتم تو فکر کردی بری همچین چیزی رو به پدر مادرش بگی اونو حرف تو رو باور می‌کنند و آبروی او میره؟ نه؛ مطمئن باش یه چیزم ازت طلبکار میشن بعد هم ممکنه المیرا و داییش فیلمتو پخش کنند اما در عوض من یه فکری کردم که خیلی مطمئن تره. ولی همه چی بستگی به اجرای نقشه ای داره که تو باید اجرا کنی.
گفت نقشت چیه؟
گفتم قبل از هر چیز تو نباید دشمنی ات را با او آشکار کنی برعکس باید وانمود کنی حرفشو باور کردی و المیرا را مقصر نمی‌دونی. بهت قول میدم به زودی روز انتقام می‌رسه و اونروز تو آزادی هر بلایی خواستی سرش بیاری.
گفت قول میدی روز انتقام هر بلایی خواستم سرش بیارم جلومو نگیری.
گفتم آره قول میدم.
فرانک گفت میشه بگی چه نقشه ای براش کشیدی؟
گفتم الان دیگه دیر وقته بگیر بخواب تا صبح در موردش حرف بزنیم.
برگشتم پیش سعید و خوابیدم. مست خواب بودم که با صدای سعید بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت از نه صبح گذشته بود و کلا ۴ ساعت خوابیده بودم. مثل اکثر مواقع با شورت و سوتین بودم. لباس پوشیدم و سراغ فرانک رفتم. او خوابیده بود. رفتم سر و صورتمو شستم و میز صبحانه رو چیدم و مشغول خوردن صبحانه بودیم که سعید گفت چی شد امروز بلند نشدی برقصی؟
گفتم خوابم می اومد آخه دیشب تا نزدیک صبح بیدار بودم.
گفت اگه می‌دونستم کم خوابیدی بیدارت نمی‌کردم
گفتم اشکالی نداره حالا یه شب کمتر بخوابم، چیزی نمی‌شه.
گفت موضوع این دختره رو فهمیدی؟
گفتم اتفاقاً تا دم صبح یه ریز در مورد همین موضوع حرف زد.
با خنده گفت آره او خیلی حرف میزنه حالا چی می گفت؟
گفتم او گفت که دایی المیرا از المیرا آتو گرفته و به وسیله اون المیرا رو تحت فشار قرار داده و باش سکس می‌کنه؟ من اولش باور نکردم اما بعد که ماجرا را شنیدم و تو ذهنم تجزیه تحلیل کردم دیدم امکانش زیاده، حتی به این نتیجه رسیدم که باید المیرا از خداش باشه که با دایی خودش رابطه بذاره.
گفت هرچی از اینجور افراد ریاکار و کثیف بگی کم گفتی.
گفتم ولی من اولش وقتی شنیدم دایی و خواهر زاده با هم سکس می‌کنند مو به تنم سیخ شد، اما فرانک گفت سکس با محارم خیلی اتفاق می‌افته و برای عده‌ای از افراد جامعه یه چیز عادی شده! به نظر تو این صحت داره؟
گفت نه به اون شدت که او گفته اما کم هم نیست. مثلاً هم حالا اگه بری تو گوگل سرچ کنی « بکن تو » یه سایت برات باز میشه که پره از خاطرات سکسی که طرف از گاییدن بستگان یا گاییده شدن خود توسط بستگانش نوشته و اونجا منتشر کرده.
شوکه شدم و گفتم یعنی اوضاع اینقدر خراب شده که طرف نه تنها با بستگانش سکس می‌کنه میاد خاطره اش رو اونجا بیان می‌کنه؟
گفت البته بیشترش که دروغ می‌نویسند. ولی متاسفانه تعدادی راسته که اونا هم برای اینکه لو نرن و آبروشون نره خاطره شون را با اسم مستعار منتشر کرده‌اند.
دهنم تلخ شد و گفتم چقدر وحشتناک!
گفت اهمیت نده و ذهنتو درگیر این چیزا نکن بگو ببینم فرانک دیگه چیا می گفت؟
ماجرای تجاوز دایی المیرا به فرانک رو به صورت کامل براش توضیح دادم و گفتم همزمان که داشته به فرانک تجاوز می‌کرده از المیرا خواسته ازش فیلم برداری کنه، حالا می‌خوان به وسیله اون فیلم فرانک را تحت فشار قرار بدن تا فرانک منو به جایی بکشه که بتونند خفتم کنند و به من هم تجاوز کنند و اینطوری ازم انتقام بگیرند.
سعید یه جور خاص نگام کرد و گفت به همسر من تجاوز کنند!؟ بلایی سرشون بیارم که از زندگی کردن پشیمان بشن، اولین کاری که می کنم همین امروز تخمای اون مرتیکه رو میکشم و دور گردنش پاپیون می‌کنم.
با خوشحالی براش دست زدم و گفتم می‌دونم شوهر غیرتی من اجازه نمیده کسی به من چپ نگاه کنه اما ابتدا باید ببینیم چقدر المیرا به فرانک راست گفته و چقدر فرانک با ما رو راسته، بعد به کمک هم ادبشون می‌کنیم.
پرسید اینو چطوری بفهمیم؟
گفتم طبق گفته فرانک المیرا هر روز ساعت ۴ از خونشون به سمت خونه داییش میره و منتظر می‌مونه تا داییش بیاد و با هم سکس کنند اولین کاری که باید بکنیم اینه که المیرا را تعقیب کنیم تا بفهمیم اون خونه کجاست. کار بعدی اینه راهی پیدا کنیم که توش نفوذ کنیم و دوربین کار بذاریم تا ببینیم وقتایی که المیرا و داییش اونجا میرن چه اتفاقی می افته تا اگر دروغ نگفته باشند مدرک بدست بیاریم و در نهایت با یه نقشه حساب شده المیرا و داییشو ادب کنیم.
سعید گفت تعقیب و شناسایی خونه با من همین امروز اینکارو می‌کنم.
سعید رفته بود و من مشغول کارام بودم که فرانک بیدار شد می‌خواست بره که دیدم حالش خوب نیست گفتم تو امروز مهمان منی و من اجازه نمیدم جایی بری.
زمانی که داشت صبحانه می‌خورد ماتم از چهره اش می‌بارید. پرسیدم بالاخره دیشب تونستی بخوابی؟
با بقض گفت دو سه ساعتی خوابیدم ولی چه خوابی همش داشتم کابوس اون مرتیکه رو می‌دیدم.
گفتم فرانک جان؛ می‌دونم خیلی سخته ولی چاره‌ای نیست باید این درد رو تحمل کنی تا به مرور فراموش کنی.
گریش گرفت و یا افسوس گفت حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم تحمل کارای پدر مادرم با اینکه سخته اما اگه زمانی که گفتی خونه رو تحویل بده و برگرد پیش پدر مادرت اگه به حرفت گوش داده بودم دیشب این بلا سرم نمی اومد.
گفتم گذشته ها گذشته و افسوس خوردن فایده نداره اما همیشه اینو یادت باشه که وجود پدر مادر حتی اگه بد باشند باز هم غنیمته و برا یه دختر بی پناه، امنیت.
گفت همین امروز خونه رو تخلیه می‌کنم و پیش پدر مادرم برمی‌گردم، در همین موقع گوشی فرانک زنگ خورد، گفت صابره و رد تماس داد.
گفتم چرا جواب داداش منو ندادی؟
با گریه گفت من دارم به این فکر می‌کنم چطور خودمو از سرش باز کنم، تو میگی چرا جوابشو ندادی؟
گفتم چرا میخوای اینکارو بکنی؟
گفت رو سیاهی من کجا و عشق پاک او کجا؟ من از خودم شرم دارم که بخوام به همسری او در بیام.
گفتم دیوانه نشو و لگد به بخت خودت نزن تو باید زن صابر بشی در ضمن یادت باشه الان وقت مناسبی برای گفتن اتفاق دیشب نیست اما میتونی بعد از اینکه انتقام گرفتیم موضوع را بش بگی. من یقین دارم او باز هم تو را درک می‌کنه بعد مدتی با فرانک حرف زدم و سعی کردم بهش امید بدم. فرانک کمی آرام شد و در حالی که به صابر زنگ می‌زد به سمت اتاقی که شب قبل توش خوابیده بود رفت نیم ساعت بعد وقتی از اتاق بیرون اومد سرحال تر بود.
مشغول آشپزی بودم و فرانک کنارم نشسته بود و حرف می‌زد که صابر به من زنگ زد و گفت با دوستت فرانک صحبت کن و ازش برای خواستگاری وقت بگیر.
از فرانک فاصله گرفتم و گفتم اتفاقاً صحبت کردم و او گفته فعلاً آمادگیشو ندارم و چند روز فرصت خواسته اما نگران نباش من از دلش خبر دارم همون‌طور که خودت دیروز فهمیدی او دلش با توی و بهت جواب منفی نمیده. اما تو باید این روزها بدون صحبت از خواستگاری بیشتر از قبل هواشو داشته باشی و بش محبت کنی. وقتی قطع کردم برگشتم پیش فرانک و بش گفتم از عاشق دل خسته ات خواستم چند روز بهت مهلت بده تا ذهنت آرام بگیره.
گفت اگر حرف های تو نبود که خواستگاری صابر رو رد می‌کردم حالا هم اگه قبول کردم فقط بخاطر اینه که قراره انتقام بگیرم و تا حدودی وجدانم آسوده میشه. بعد پرسید بالاخره نگفتی چه نقشه ای برا المیرا و داییش کشیدی.
نقشه ام رو براش گفتم و ازش خواستم اگه المیرا زنگ زد باهاش طوری حرف بزنه که المیرا شک نکنه.
اتفاقاً نزدیکای ظهر المیرا زنگ زد فرانک وصل کرد و گوشی را رو آیفون گذاشت. المیرا سلام کرد و خواست احوال فرانک رو بپرسه که فرانک گفت چرا به من زنگ زدی تو نمیدونی با کاری که با من کردید من از تو و داییت متنفرم؟
المیرا گفت از من چرا، من که دیشب توضیح دادم مقصر نیستم.
فرانک گفت این تو نبودی که دو سه هفته پیش اومدی بم گفتی من در حق تو بد کردم و با گریه و زاری ازم خواستی بهت یه فرصت دیگه بدم تا دوستی تو ثابت کنی؟ چرا وقتی میدونستی داییت چه نقشه کثیفی برا من کشیده چیزی به من نگفتی؟
المیرا گفت بخدا مجبور بودم اگه این کارو می‌کردم و نقشه داییم رو لو می‌دادم فیلم و عکس ها رو به خانوادم نشون میداد و آبروم می‌رفت.
فرانک گفت باشه از من گذشت اما مطمئن باش یه روزی یه جایی تاوان این کارتو پس میدی.
المیرا با صدای مظلومانه ای مجدداً معذرت خواهی کرد و بعد گفت حالا اینا رو ول کن بگو برا به دام انداختن مژده چه نقشه ای داری.
فرانک گفت اگه اون دایی هیچی ندارت با من این کارو نکرده بود من با شما همکاری می‌کردم اما الان دیگه هیچ کمکی نمی کنم.
المیرا گفت در آن صورت داییم عصبانی میشه و فیلمتو پخش می‌کنه، تو که اینو نمی‌خوای؟
فرانک خندید و گفت بچه گول می‌زنی اینطوری خودشم تو فیلم هست و آبروش می‌ره.
المیرا گفت دایی از من خواست طوری فیلم بگیرم که صورت خودش تو فیلم نباشه پس کسی نمی‌فهمه کی داره تو رو میگاد.
فرانک گفت اگه فیلم من پخش شد میرم ازتون شکایت می‌کنم و میگم شما به زور وارد خونه من شدید و به من تجاوز کردید و فیلم گرفتید.
المیرا گفت داییم فکر اونجاشو کرده و به من گفته بهت بگم اگه رفتی شکایت کردی چون هیچ مدرکی نداری خودت محکوم می‌شی و تازه او اعاده حیثیت می کنه و چون برادر شهید هست به راحتی می‌تونه ‌پدرتو در بیاره. در ضمن او گفت بهت بگم صدای گریه هاتو از رو فیلم پاک می‌کنه و بجاش صدای آه و اوه روی فیلم ادیت می‌کنه که وقتی پخش شد هیچکس نفهمه بهت تجاوز شده و همه فکر کنند با رضایت داشتی کس می‌دادی و خلاصه آبرویی برات نمی‌مونه.
فرانک گفت احساس می کنم تو هم همچین ناراحت نیستی داییت این بلا رو به سرم اورده و حالا هم بدت نمیاد آبرومو ببره.
المیرا سریع گفت نه باور کن اتفاقاً خیلی برات ناراحتم و برا اینکه نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته و از این بدتر بشه دارم می‌گم بیا و کاری که ازت خواسته انجام بده.
فرانک گفت گیرم من اومدم این کارو کردم و مژده رو اوردم و تو دام شما انداختم از کجا معلوم فیلم منو بهم بده؟
المیرا گفت وقتی ماموریت رو به خوبی انجام بدی داییم دیگه به فیلم تو چه احتیاجی داره که بخواد نگه داره؟
فرانک پرسید اگه اینطوره فیلم تو رو چرا پس نداد؟
المیرا من من کرد و هول هولکی گفت «من با تو فرق دارم او بخاطر اینکه منو از دست نده و همیشه با من رابطه داشته باشه عکس های مرا نگه داشته اما تو نگران نباش او اگه همزمان بخواد با تو هم رابطه داشته باشه من خودم آبروشو می‌برم» اینجا بود که مطمئن شدم همه چیز زیر سر اون المیرای آشغاله و حتی داییش بازیچه المیرای.
فرانک گفت گیرم فیلم رو پس داد جواب این روحیه داغون و دل شکسته منو کی میده؟
المیرا گفت تو نقشه رو پیاده کن تا آتو رو بگیریم اینقدر پول گیرت میاد که کلا این اتفاق را بشوره و از یادت ببره.
فرانک گفت امروز از دست شما روحیه خوبی نداشتم و سر کار نرفتم باید بهم فرصت بدید تا حال و روزم که بهتر شد ببینم چکار می‌تونم بکنم.
المیرا گفت باشه عزیزم عجله‌ای نیست و باز معذرت خواهی کرد و قطع کرد.
فرانک ازم پرسید مکالمه چطور بود؟
گفتم همین که خودتو از همان ابتدا مطیع نشان ندادی رفتارت خیلی طبیعی جلوه کرد و این عالی بود.
بعدازظهر طبق برنامه سعید خونه رو شناسایی کرد و گفت یه خونه ویلایی رو درنظر بگیر که از سه طرف به خونه همسایه چسبیده و فقط از داخل حیاط به کوچه راه داره که اونم با یه دیوار بلند که تازه روش هم نرده حفاظ هست محصور شده ما اول باید از این دیوار رد بشیم و به داخل حیاط بریم و تازه اونجا با در ورود به ساختمان مواجه می‌شیم که به احتمال خیلی زیاد باید قفل باشه و باز کردنش داستان داره. برای همین نباید ریسک کنیم و باید با یه نقشه حساب شده جلو بریم.
گفتم من میگم با رامین مشورت کنیم شاید راهی جلو پامون بذاره.
سعید با رامین تماس گرفت و وقتی قطع کرد گفت رامین میگه « مدتها پیش یه دزد گرفته بودم که خیلی حرفه ای بود و هر دری رو می تونست باز کنه باید برم سراغش ببینم چطوری میتونه قفل در ها رو باز کنه»
نزدیک غروب رامین به سعید زنگ زد و با خنده گفت به دزده گفتم می‌خواهیم به یه خونه نفوذ کنیم و برای تکمیل پرونده یه سری مدارک جمع آوری کنیم چطوری میتونیم وارد این خونه بشیم دزده گفت وای به حال ملتی که امیدشون به شماست، شمایی که خودتون شاه دزدید! بش میگم مرتیکه ما برای پرونده داریم تلاش می‌کنیم. یارو میگه شما برا پرونده تلاش می‌کنید ما هم برای سیر کردن شکم زن و بچه تلاش می‌کنیم پس زیاد فرقی نداره از آخر هم گفت شما از عهده این کار بر نمی آیید و من خودم باید بیام در رو باز کنم فقط بگید چقدر گیر من میاد.
سعید گفت دستمزدش مشکل نداره هر چقدر بخواد بش می‌دم اما مسئله اینه که ما نمی‌تونیم پای یه بیگانه رو به این موضوع باز کنیم و از طرفی اگه دم در یارو تجمع کنیم ممکنه همسایه ها ما رو ببینند ما باید راهی پیدا کنیم که سریع وارد حیاط خونه بشیم.
بعد از تماس رامین با سعید داشتم به این فکر می‌کردم که راه دیگری برای نفوذ به اون خونه پیدا کنم که یه دفعه نقشه جدیدی به ذهنم رسید. نقشه ام رو به صورت کامل برای سعید و فرانک توضیح دادم…
«پایان قسمت ۱»

نوشته: هر کی

بازدید 10,356

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب(۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید