عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۲)

بعد از تماس رامین با سعید داشتم به این فکر می‌کردم که راه دیگری برای نفوذ به اون خونه پیدا کنم که یه دفعه نقشه جدیدی به ذهنم رسید. نقشه ام رو به صورت کامل برای سعید و فرانک توضیح دادم
وقتی متوجه نقشه ام شدند گفتند عالیه؛ حرف نداره. صبر کردیم دو روز از ماجرا بگذره و به فرانک زنگ زدم اومد خونه ما. ساعت از ۷ بعد از ظهر گذشته بود، به فرانک گفتم الان بهترین موقع برای صحبت با المیرا ست زنگ بزن.
فرانک زنگ زد ولی المیرا جواب نداد و پیام فرستاد با شما تماس می‌گیرم. نیم ساعت بعد خودش به فرانک زنگ زد فرانک گوشی رو وصل کرد و گذاشت رو بلندگو. المیرا بعد احوالپرسی فاز ناراحتی به صداش داد و گفت مثل هر روز بازم زیر داییم بودم و نتونستم جواب بدم، چیکارم داشتی؟
فرانک گفت بخاطر ضربه روحی که تو و داییت به من زده بودید دو روز نتونستم سر کار برم اما بالاخره امروز سر کار اومدم، مادر شوهر مژده گیر داد که چرا دو روز غایب بودی و سر کار نیومدی؟ با دروغ و مظلوم نمایی گفتم مادرم مریضه و تازگی ها زمین گیر شده و من مجبورم کاراشو انجام بدم. گفت برو سر کارت. بعد از ظهر مشغول کارم بودم که مژده اومد. مادر شوهره موضوع رو بش گفته بود. اومد سراغم و گفت کور خوندی، فکر کردی دروغ بگی و مظلوم نمایی کنی من دست از سرت بر می‌دارم اما این خبرا نیست. قسم خوردم و گفتم بخدا دروغ نمیگم اگه باور نمی‌کنی خودت بیا حال و روز مادرمو ببین. گفت باشه میام و اگه دروغ گفته باشی جریمه ات رو دو برابر می‌کنم!! گفتم اگه راست گفته باشم چی؟ گفت اگه راست گفته باشی برا این مدت که اینجا کار کردی به اندازه بقیه حقوق میگیری بعد هم آزادی اینجا بمونی کار کنی یا بری. گفتم باشه قبوله حالا کی بریم گفت خودم خبرت می‌کنم.
المیرا گفت لابد حالا تو هم تصمیم داری مامانتو زمین گیر کنی و مژده رو ببری خونتون مامانتو نشون بدی و خودتو از دست او نجات بدی و بعد هم بری دنبال کار خودت و به ریش ما بخندی.
دایی المیرا که اونور خط حرفامو شنیده بود گفت کافیه احساس کنم نمیخوای با ما همکاری کنی سه سوته فیلمتو پخش می‌کنم.
فرانک گفت واقعا شما دوتا چقدر احمقید. منظور من اینه که خیلی زودتر از آنچه تصور می کردیم شرایطی پیش اومده تا مژده رو به خونه مد نظر بکشیم و ازش آتو بگیریم.
لحظه ای المیرا و داییش سکوت کردند بعد دایی المیرا گفت حالا فهمیدم تو بجای اینکه مژده رو ببری به خونه مادرت تا او را ببینه می‌خوای بیاری خونه من تا ترتیبشو بدیم.
فرانک گفت چه عجب خر فهم شدی!
دایی المیرا با لحن جدی گفت دیگه بهت رو دادم پررو نشو.
فرانک سکوت کرد
دایی المیرا گفت همیشه مواظب حرف زدنت با من باش.
فرانک گفت چشم، ببخشید.
گفت آفرین دختر خوب.
فرانک گفت به نظر شما حالا برنامه رو چطوری جلو ببریم که خرابکاری نشه؟
بجای دایی، المیرا جواب داد باید یه جوری برنامه ریزی کنی که ما قبل از اومدن شما اینجا باشیم.
فرانک گفت او اکثراً صبحها یا خوابه یا اینجا نمیاد و بعد از ظهر ها میاد که شما اونجایید و جای نگرانی نیست با این حال من مرتب به شما زنگ میزنم تا هر تصمیمی گرفت شما در جریان باشید.
المیرا گفت آفرین باید خیلی حواست باشه این موقعیت رو از دست ندیم
فرانک گفت در ضمن شما باید امشب خونه رو یادم بدید و یه کلید از خونه به من بدید که وقتی من با او اومدم خودم در رو باز کنم که او شک نکنه.
دایی گفت آفرین خوشم میاد که حواست به همه چی هست و فکر همه جا رو کردی.
بلافاصله بعد از تماس به اتفاق سعید و فرانک از خونه بیرون زدیم و به سمت خونه دایی المیرا رفتیم و اون اطراف کمین کردیم و منتظر بیرون اومدن اون دو تا شدیم چند دقیقه بعد هر کدام از اونا با ماشین خودش از خونه بیرون اومدند و راه افتادند همزمان المیرا به فرانک زنگ زد و گفت میام در خونت تا سوارت کنم و بریم خونه رو یادت بدم و بهت کلید بدم.
فرانک گفت من بخاطر کار شما دیروز اون خونه رو تخلیه کردم و پیش پدر مادرم برگشتم.
المیرا مجدداً از فرانک معذرت خواهی کرد و گفت آدرس خونه پدرتو بده تا بیام سوارت کنم.
فرانک گفت لازم نکرده تو بیایی دنبالم خودم میام تو شهر و باهات تماس میگیرم.
ما همچنان با فاصله زیاد در تعقیب اونا بودیم تا جایی که مسیرشون از هم جدا شد و ما به تعقیب ماشین دایی المیرا پرداختیم و انقدر دنبالش رفتیم تا از شهر خارج شد و تو جاده‌ای که سمت شهر خودش می‌رفت افتاد.
وقتی خیالمون راحت شد که داره به شهرش بر می‌گرده به داخل شهر برگشتیم. المیرا تو این مدت یه بار به فرانک زنگ زده بود که پس چرا نمی آیی؟ فرانک به المیرا زنگ زد و گفت من میدان فردوسی ام و از ماشین پیاده شد و رفت گوشه میدان ایستاد چند دقیقه بعد المیرا اومد سوارش کرد و ما مجدداً تعقیبش کردیم همزمان من به فرانک زنگ زدم و گفتم آدرس خونتو بگو می‌خوام بیام به مادرت سر بزنم.
فرانک گفت ببخشید خانم مامانم الان در شرایطی نیست که شما به خونمون بیایید.
گفتم دیدی دروغ گفته بودی؟
گفت خانم باور کنید دروغ نگفتم منتها الان کثیف کاری کرده و من باید او را به حمام ببرم.
گفتم اشکال نداره یادم بنداز فردا بعد از ظهر با هم بریم.
همچنان با سعید در تعقیب المیرا بودیم تا اینکه فرانک رو برد خونه دایی رو نشون داد و دوباره برگشت میدان فردوسی پیاده کرد.
بعد از اینکه فرانک از رفتن المیرا مطمئن شد اومد و سوار ماشین ما شد و گفت اینم کلید.
به سمت خونه المیرا حرکت کردیم و درست زمانی که المیرا داشت با ماشین وارد پارکینگ خونشون می‌شد او رو دیدیم و از بابت او هم خیالمون راحت شد. دوباره به سمت خونه دایی المیرا برگشتیم و سعید رفت و با کلید در رو باز کرد و وارد حیاط خونه شد و یه دقیقه بعد برگشت و گفت همانطور که پیش بینی کرده بودم در ورودی ساختمان قفله.
به خونه برگشتیم و شام خوردیم و خودمون رو برای اجرای مرحله دوم نقشه آماده کردیم.
طبق نقشه ساعت ۲ شب فرانک و من به طرف خونه دایی المیرا رفتیم و وقتی دیدیم همه چی نرماله با سعید تماس گرفتم و سعید به همراه داوود و رامین، آقا دزده رو که قرار بود قفل در ساختمان رو باز کنه چشم بسته آوردند و همگی دستکش به دست وارد خونه شدند (علت بستن چشمای او به خاطر این بود که موقعیت خونه رو یاد نگیره تا بعداً شر نشه، در ضمن رامین، داوود و سعید رو به عنوان همکار خودش به آقا دزده معرفی کرده بود)
یک ساعت بیشتر من و فرانک دورادور مواظب خونه بودیم تا اگه بیرون خونه حرکت مشکوکی دیدیم به اونا اطلاع بدیم که خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و سعید زنگ زد گفت همه چی به خوبی پیش رفته و کار تمومه.
نگاه کردم دیدم کوچه در امن امانه گفتم خسته نباشید میتونید همین الان بیایید بیرون.
اونا هم بی درد سر از خونه بیرون اومدند و آقا دزده رو چشم بسته سوار ماشین کردند و رفتند و ما هم محل رو ترک کردیم. فرانک رو در خونه پدرش پیاده کردم و به خونه رفتم سعید هم بقیه رو پیاده کرده بود و اومد خونه.
اینبار داوود دسترسی به فیلم دوربین ها را روی گوشی سعید فعال کرده بود
سعید وارد اپلیکیشن متصل به دوربین ها شد و همزمان تصویر یکی یکی آنها رو فعال کرد. اولین تصویر که کمی تار بود متعلق به دوربینی بود که تو حیاط نصب شده بود. بعد تصویر دوتا دوربین دیگه رو فعال کرد که نور یه لامپ ۴۰ وات فضای اونجا رو تا حدودی روشن کرده بود و گفت اینجا یه حال بزرگه و ما دو تا دوربین از دو جهت توش قرار دادیم که کل فضای هال رو داشته باشیم بعد توی تصویر دو تا در بسته نشون داد و گفت این ساختمان دو تا اتاق خواب داره. این یکی بیشتر شبیه انباری و به هم ریخته بود برا همین ما توش دوربین کار نذاشتیم و این یکی که توش فرش پهن بود و وسط اتاق تشک پهن بود دوتا دوربین مخفی کردیم اما چون الان فضای اتاق تاریکه چیزی دیده نمیشه.
روز بعد چند متر طناب، یه چماق شبیه باتون و یه چاقوی ضامن دار تدارک دیدیم و منتظر رسیدن زمان اجرای مرحله نهایی نقشه شدیم. فرانک هم خونه ما بود.
ساعت ۱۱ المیرا زنگ زد و از فرانک پرسید مطمئنی امروز مژده میاد؟
فرانک گفت خودت که دیشب دیدی یهویی زنگ زد گفت می‌خوام بیام پس هیچی معلوم نیست و همه چی به مژده بستگی داره اینکه اصلاً بیاد یا نیاد و اگه خواست بیاد چه ساعتی میاد برا همین پیشنهاد میدم شما از ظهر برید اونجا و منتظر باشید و دعا کنید که بیاد.
ساعت یک باز دوباره المیرا زنگ زد به فرانک گفت من دارم میرم اونجا داییم هم مرخصی گرفته و داره میاد که زودتر از معمول اونجا باشیم پس سعی کن با یه ترفند راضیش کنی که همین امروز بیاد و قال قضیه رو بکنیم
فرانک گفت من نباید بهش اصرار کنم. چون ممکنه شک کنه و اصلأ نیاد اما چون خودش خواسته بود امروز یادآوری کنم من این کارو می‌کنم و احتمال اینکه بیاد زیاده پس منتظر باشید
سعید گوشیشو در اورد و رفت روی فیلم دوربین های خونه. چند دقیقه بعد در حیاط باز شد و ماشین المیرا وارد حیاط شد المیرا از داخل ماشین پیاده شد در حیاط رو بست و یه پاکت از صندوق عقب ماشین برداشت و وارد ساختمان شد به طرف اتاق خواب رفت و مشغول لخت شدن شد.
تا اون لحظه سعید خودش با جابجا کردن تصویر دوربین ها همه چی رو کنترل و ضبط می‌کرد اما همین که المیرا شروع کرد به لخت شدن گوشیو به من داد و گفت اگه کاری پیش اومد صدام بزنید و به سمت اتاق خواب رفت.
فرانک گفت اجازه هست یه چیزی در مورد سعید بگم؟
گفتم بگو
گفت این سعید همون سعیده که یه زمان سه تا سه تا دوست دختر داشت و بی هیچ کس رحم نمی‌کرد؟
لبخند زدم و گفتم آره.
گفت لعنتی؛ تو با او چکار کردی که اینطوری سر به راه شد؟
گفتم وقتی ازدواج کردی اونوقت بهت میگم باید چکار کرد که شوهر کفتر جلد خودت بشه.
برگشتیم روی تصویر گوشی. المیرا کاملاً لخت شد. ابتدا کمی به سینه‌ها و کسش دست کشید و بعد به سمت پاکتی که با خودش آورده بود رفت و از داخلش یه دست لباس مشکی (کت و شلوار چرمی) بیرون اورد و بدون شورت و سوتین پوشید که حسابی به تنش چسبید و یه جفت چکمه چرمی بلند و مشکی هم به پاش کرد و از اتاق بیرون اومد و رفت توی هال روی مبل نشست و مشغول آرایش کردن خودش شد.
چند دقیقه بعد دایی وارد خونه شد و تا چشمش به المیرا افتاد گفت سلام عشقم و دیوانه‌وار او رو در آغوش کشید و باز گفت عزیزم چقدر تو این لباس خوشگل شدی.
المیرا گفت من همیشه خوشگل بودم حالا هم به لطف پولهای تو قراره روز به روز خوشگلتر بشم.
داییش گفت قربونت بشم. پول در مقابل تو چه ارزشی داره خدا برکت بده به پول‌های بنیاد شهید. که مفت مفت به من میدن منم می‌ریزم پای عشقم که تو باشی و بعد هر دو خندیدن.
دایی گفت از فرانک چه خبر؟ خبر داری کی قراره بیان؟
المیرا گفت قبل اینکه برسم زنگ زدم فرانک گفت معلوم نیست مژده کی بیاد و چه تصمیمی بگیره.
دایی پرسید حالا به نظرت چکار کنیم؟ منتظر بشینیم تا اونا بیان یا مشغول بشیم و همزمان که داریم سکس می‌کنیم گوش به زنگ فرانک بمونیم؟
المیرا گفت مشغول بشیم. چون فرانک می‌گفت ممکنه مژده نظرش عوض بشه و امروز اصلأ نیاد از طرفی من از بس امروز به گاییدن کس مژده فکر کردم کسم همش خیسه و دیگه نمیتونم طاقت بیارم و باید منو ارضا کنی تا یه کم آروم بشم.
دایی هیجان زده گفت قربون جنده خوشگل خودم برم که همش حشریه بعد دست توی شلوار المیرا کرد و بلند و کشدار گفت جوووون.
المیرا خودشو بی حال رو دستای دایی رها کرد. دایی دستشو از تو شلوار المیرا در اورد و لیس زد بعد المیرا رو لبه مبل داگی کرد و شلوارشو تا زانو پایین کشید و سرشو بین پاهاش برد و مشغول خوردن و لیس زدن کس و کون المیرا شد. المیرا جیغ سکسی‌ میزد و داییش براش کس لیسی می‌کرد تا اینکه ارضا شد و نفس نفس زنان روی مبل افتاد.
دایی بلند شد و مشغول لخت کردن خودش شد و وقتی فقط شورت به پاش بود به سمت دستشویی رفت و به المیرا گفت عشقم من برم توی کونمو تمیز کنم و برگردم.
وقتی اومد لخت مادرزاد بود و کیرش بلند شده بود فرانک عصبی گفت وقتی فکرشو می‌کنم که این آشغال اون شب به زور این کیرشو تو کس من کرد دلم می‌خواد اول اونو بعد خودمو بکشم.
نگاه تو صورتش کردم دیدم حالش خیلی بده. گوشی رو رها کردم و مشغول نوازش و دلداری دادنش شدم وقتی دوباره سراغ گوشی رفتم المیرا دستشویی بود و داییش داشت سوراخ کونشو با وازلین چرب می‌کرد.
المیرا وقتی برگشت همچنان لباس به تن داشت. به سمت اتاق رفت و کیر مصنوعی رو از روی لباس به کمرش بست و دایی خودشو اینبار با اسم لئو صدا زد.
دایی بلافاصله چهاردست و پا شد و در حالی که پارس می‌کرد به سمت اتاق رفت المیرا قلاده‌ای به گردن داییش انداخت و در حالی که با کمربند چرمی رو کونش میزد او رو تحقیر می‌کرد.
بالاخره بعد از حدود نیم ساعت تحقیر کردن دایی رفت و کیر مصنوعی را با تمام قدرت تو کون دایی کرد و وحشیانه مشغول تلمبه زدن شد چند دقیقه که تلمبه زد کمربند رو از دور کمرش باز کرد و دیلدو را تا دسته تو کون داییش هل داد و گفت اگر ببینم در اومده می‌کشمت. سپس شلوارشو از پاش در اورد و با کشیدن قلاده به داییش فهموند که باید طاق باز بخوابه.
وقتی دایی طاق باز خوابید. المیرا با کس و کون رو دهن داییش نشست و گفت بخور کس کش بی همه چیز، بخور زن جنده خوارکسه، بخور که لیاقتت همینه و دایی با هیجان بیشتری مثل سگ کس و کون او رو لیس میزد و لذت می‌برد.
المیرا از رو صورت دایی بلند شد و رو کیرش نشست و با کمی ور رفتن کیر دایی رو تو یکی از سوراخ های تحتانی که برا ما قابل دیدن نبود فرو کرد و به دایی گفت ببین کسکش چی میگم اگه آبت قبل از اینکه من ارضا بشم بیاد می‌کشمت.
دایی گفت چشم ارباب، المیرا شروع کرد رو کیر دایی بالا پایین کردن.
فرانک رو کرد به من و گفت حالا دیگه مطمئن شدم حرف تو درست بود و این المیرا ست که دایی رو تو چنگش داره.
گفتم پ ن پ فکر کردی من الکی یه چی می پرونم.
دوباره به تصویر گوشی برگشتیم. فرانک گفت حالا وقتشه ضد حال بزنیم و به المیرا زنگ زد. صدای زنگ گوشی المیرا بلند شد و عصبی گفت تف توی این شانس، آخه الان وقت زنگ زدنه؟ بعد با عصبانیت از روی کیر داییش بلند شد و سمت گوشی رفت و تا شماره فرانک رو دید به دایی گفت فرانک زنگ زده فکر کنم همه چی داره جفت و جور میشه و تماس رو وصل کرد و با خونسردی به فرانک گفت جان؟ چی شد؟ دارید می آیید؟
فرانک خنده کنان گفت خیلی ذوق نکن. زنگ زدم بگم آمادگیشو داشته باشید چون مژده الان اومد اینجا و من می‌خوام برم بهش یادآوری کنم که بیاییم پس هر آن ممکنه به من بگه بیا بریم.
المیرا گفت بدون اینکه گوشی رو قطع کنی برو پیشش ببینم چی میگه.
فرانک گفت باشه گوشی رو داشته باش.
چند ثانیه بعد فرانک به من گفت سلام خانم.
با لحنی خشک گفتم سلام.
فرانک گفت خانم دیشب فرمودید فردا بعد از ظهر یادآوری کن تا بریم به مادرت سر بزنیم خواستم بگم اگه قراره بریم الان بهترین فرصته.
با همون لحن خشک گفتم نه؛ الان هم من هم تو کار داریم بزار برای شب که هم فروشگاه تعطیل بشه هم سر من خلوت شده باشه.
فرانک گفت باشه خانم هر چی شما بگید.
گفتم حالا دیگه برو سر کارت.
چند ثانیه بعد فرانک به المیرا گفت خودت شنیدی چی گفت؟
المیرا گفت آره شنیدم و خداحافظی کرد.
دوباره به تصویر گوشی برگشتیم المیرا کلافه گفت ریده شد تو حالمون و رفت سراغ داییش و چندتا شلاق به او زد و گفت کسکش بلند شو به هر طریقی بلدی منو ارضا کن.
فرانک رو کرد به من و گفت ضد حال رو خوشت اومد؟
لبخند زدم و گفتم تو دیگه چه جونوری هستی.
فرانک با غرور گفت حالا حالا ها من با این دو نفر کار دارم.
دوباره به تصویر گوشی برگشتیم دایی دیلدو رو از تو کونش در آورد و کنار گذاشت و قلاده به گردن رفت سمت المیرا و کت چرم رو از تن المیرا کند و او را طاقباز روی تشک خوابوند و مشغول خوردن سینه هاش شد آرام آرام به سمت کسش رفت و مدتی اونجا رو خورد و بعد پاهای المیرا رو تا حدی بالا برد که سوراخ کونش بالا اومد و مماس با کیرش قرار گرفت و کیرشو تو کون المیرا فرو کرد. بعد چند ثانیه شروع کرد به تلمبه زدن. المیرا همزمان مشغول مالیدن چوچولش بود.
بعد چند دقیقه تلمبه زدن المیرا ارضا شد. اما دایی هنوز ارضا نشده بود برا همین از المیرا خواست داگی بشه.
المیرا پرسید جریان چیه که امروز اینقدر دیر ارضا میشی؟
دابی گفت امروز هم شیره تریاک خوردم هم اسپری بی حسی زدم.
المیرا گفت یادت باشه از حالا به بعد همیشه همین کارو بکنی و همزمان داگی شد.
دایی گفت چشم و دوباره کیرشو کرد تو کون المیرا و مشغول تلمبه زدن شد.
المیرا دوباره حشری شده بود و دیوانه وار به دایی میگفت بکن بکن که دایی دوام نیاورد و قبل از اینکه المیرا ارضا بشه ارضا شد و آبشو تو کون او خالی کرد و کیرشو دراورد.
المیرا از دست دایی عصبانی شد قلاده او را کشید و یه سیلی بهش زد و با خشونت گفت حالا که زودتر از من ارضا شدی باید کس و کونمو لیس بزنی تا ارضا بشم.
دایی از ترس صورتشو جلو برد و مشغول لیس زدن کون کثیف و آب کیری المیرا شد.
این صحنه چنان چندش بود که حال من و فرانک را به هم زد ولی دایی با تمام توان این کارو کرد و با خوردن کس و کون المیرا او را ارضا کرد و بلافاصله اتاق رو ترک کرد و به سمت دستشویی دوید.
المیرا پس از ارضا مثل آدمای مست روی تشک ولو شده بود و قاه قاه میخندید. دایی از دستشویی بیرون اومد و رفت کنار المیرا دراز کشید و در حالی که او رو بغل گرفته بود و نوازش میکرد خوابشان برد.
نگاه به ساعت کردم. چند دقیقه به ۴ بود به فرانک گفتم منم خوابم گرفت اگه تو بیداری تا من چرتی بزنم؟
فرانک با لحنی گفت برو آسوده بخواب که من بیدارم.
روی مبل بزرگ دراز کشیدم و اونقدر چشام خسته شده بود که بلافاصله خوابم برد.
با صدای فرانک بیدار شدم نگاه به ساعت کردم ساعت ۵ بود با خودم گفتم چقدر خوابیدم و از فرانک پرسیدم از المیرا و داییش چه خبر؟
زد زیر خنده و گفت دو بار دیگه بشون زنگ زدم و کیرشون کردم
پرسیدم چطوری؟
گفت تو که خوابیدی اول یه بار زنگ زدم و بیدار شون کردم و از طرف تو بشون گفتم امروز نمیتونی به خونه ما بیایی و به این شکل خواب رو براشون زهر مار کردم. با اعصاب داغون رفته بودن تو آشپزخونه داشتند غذا درست می کردند که کوفت کنند دوباره زنگ زدم و گفتم نظر مژده رو عوض کردم و قراره امروز بیاد و به این شکل غذا خوردن براشون زهر مار شد بعد با خنده گفت حالا هم اومدن تو هال منتظر نشستند تا بری و حسابتو برسند.
خندیدم و گفتم خدا نکنه هیچ بدبختی گیر تو بیفته، رحم بش نمیکنی!
گفت اینا بدبخت نیستند بدبخت من و تو ایم.
رفتم رو گوشی نگاه کردم دیدم المیرا باز دوباره لباس های چرمی اش رو پوشیده و رو مبل لم داده و دایی هم شلوارک به پاش کرده و پای مبل کنار المیرا نشسته و داره دست و پای المیرا رو ورز میده.
کمی که گذشت المیرا بلند شد نشست و به دایی گفت این مژده را که من می شناسم هم خیلی قلدره هم خیلی چموشه پس ما نباید او رو دست کم بگیریم. من میگم باید او رو غافلگیر کنیم و یه دفعه تو سرش بریزیم تا نتونه کاری بکنه وگرنه ممکنه زورشو نکنیم. نقشه من اینه که کلید را از داخل روی در بذاریم، تو بری توی آشپزخانه مخفی بشی منم برم توی اتاق خواب و از فرانک بخواهیم وقتی وارد خونه شدند ابتدا در رو قفل کنه بلافاصله تو از پشت سر و من از جلو به مژده حمله کنیم و تا اومد به خودش بیاد دست و پاشو ببندیم.
دایی با سر حرفشو تائید کرد و بعد گفت او رو که بستیم می‌بریم توی اتاق و لختش می کنیم بعد در حالی که من دارم میکنمش تو ازش فیلم بگیر.
المیرا گفت خوشم باشه دیگه چیزی نمیخوای؟
دایی گفت یعنی من نکنم؟
المیرا عصبانی شد و گفت مرتیکه هوس باز خجالت بکش. تو انگار یادت رفته چه قولی به من دادی؟ تو نبودی گفتی بد آوردم و از زنم حالم به هم می‌خوره و همش التماسم می‌کردی و می‌گفتی تو اگه مال من باشی من دیگه به احدی نظر نمی‌کنم پس حالا چی شده؟ نکنه فکر کردی چون خودمو مفت در اختیارت گذاشتم میزارم هر غلطی خواستی بکنی؟
داییش گفت ببخشید من منظورم این بود مثل فرانک من بکنم تو فیلم بگیری که آتو داشته باشیم.
المیرا گفت مژده با فرانک خیلی فرق داره. من اگه اجازه دادم فرانک رو بکنی بخاطر این نبود که تو لذت ببری به خاطر این بود که ازش انتقام کتک هایی که بهم زده بود بگیرم اما چون میخواستم دوستیمو برا امروز حفظ کنم مجبور شدم اجازه بدم تو او را بکنی. اما امروز که مژده را تو دام ما انداخت و ماموریتش تمام شد بش میگم که چقدر ازش متنفر بودم و هستم. اما تو هیچوقت یادت نره همانطور که من قبول کردم جوانی ام رو به پای توی پیرمرد بذارم تو هم قول دادی دیگه چشمت به دنبال کسی نباشه که اگه غیر از این شد نه تنها باید برای همیشه دور من خط بکشی آبرویی برات باقی نمیذارم.
دایی گفت غلط کردم. اصلاً من با داشتن تو چه نیازی به دیگران دارم.
فرانک عصبانی شده بود و می‌گفت چقدر حرف های تو در مورد این کثافت درست بود.
المیرا همچنان داشت به داییش حرف میزد. دایی به گوه خوری افتاده بود و هر چی از المیرا عذرخواهی میکرد المیرا بیشتر تحقیرش می کرد و براش شاخ شونه می‌کشید.
دیگه وقت اجرای عملیات رسیده بود رفتم سعید رو صدا زدم و گفتم وقتشه باید بریم.
بلند شد و پرسید اتفاق خاصی نیفتاد؟
گفتم نه همه چی طبق برنامه پیش رفت و آتویی که لازم داشتیم گرفته شد حالا فقط مونده بریم برای تسویه حساب.
کمی سکوت کرد و بعد با نگرانی گفت بازم میگم این یه کار مردانه است بزار به عهده من.
گفتم نه سعید؛ خواهش میکنم بزار خودم تمومش کنم بعد برگشتم و به فرانک گفتم به المیرا زنگ بزن و بگو داریم می آییم
فرانک زنگ زد. المیرا با شنیدن صدای گوشی بالاخره تحقیر کردن دایی رو تمام کرد و با خوشحالی گوشی رو جواب داد
فرانک گفت من همین الان دارم میرم که سوار ماشین مژده بشم و حرکت کنیم زنگ زدم بگم حواستون باشه خرابکاری نکنید.
المیرا گفت ببین چی میگم وقتی در رو باز کردی و وارد حیاط شدید مژده را به داخل ساختمان دعوت کن و با هم وارد هال بشید کلید روی قفل دره، بلافاصله در را قفل کن و کلید را بردار و بیا به کمک ما تا با هم بریزیم تو سرش.
فرانک گفت باشه و خداحافظی کرد
نگاه به تصویر کردم المیرا از خوشحالی دست از پا نمی‌شناخت. به سمت دایی رفت و گفت حالا که بیخیال کردن مژده شدی می‌خوام بهت اجازه بدم موقعی که من دارم کس و کون مژده رو با دیلدو میگام تو فیلم بگیری، وقتی به اندازه کافی فیلم گرفتی گوشی رو کنار بزار و بیا کیرتو تو دهن مژده بکن و آخر کار آبتو رو صورتش بریز و بعد چند تا عکس خوشگل از صورتش بگیر.
داییش گفت چشم هرچی شما بگید.
خشمگین شدم و تو دلم گفتم امروز چنان بلایی سرتون بیارم که تا عمر داری اسم منو که شنیدید بدنتون بلرزه.
&&& راوی سعید &&&
با صدای مژده از خواب بیدار شدم و وقتی گفت که به اندازه کافی آتو گرفتیم و الان وقت تسویه حسابه و باید بریم. با نگرانی از ترس اینکه بلایی سرش بیاد و من نتونم خودمو ببخشم بش گفتم این یه کار مردانه است بسپارش به خودم.
مصمم جلوم ایستاد و گفت خواهش میکنم اجازه بده کاری رو که شروع کردم خودم تمومش کنم.(نقشه مژده این بود که به اتفاق فرانک وارد اون خونه بشه و به روش خودش با اونا تسویه‌حساب کنه)
چاره‌ای نداشتم و تسلیم خواستش شدم مژده از اتاق بیرون رفت. به داوود و رامین زنگ زدم و ازشون خواستم خودشون رو به ما برسونن تا اگر اتفاقی برای مژده و فرانک افتاد ما وارد عمل بشیم بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کاملاً آماده از اتاق خارج شدم فرانک و مژده داشتند از روی گوشی من، فیلم زنده المیرا و داییشو نگاه میکردند صدای المیرا رو شنیدم که به داییش می گفت وقتی به اندازه کافی فیلم گرفتی گوشی رو کنار بزار و بیا کیرتو تو دهن مژده بکن و آخر کار آبتو رو صورتش بریز و بعد چند تا عکس خوشگل از صورتش بگیر.
از شنیدن این حرف خونم به جوش اومد و دلم میخواست مژده رضایت میداد تا برم دهن جفتشونو سرویس کنم. اما وقتی چهره عصبانی مژده رو دیدم فهمیدم او هم حسی شبیه یه من داره و دلش میخواد خودش دهن اونا رو سرویس کنه.
گوشیمو گرفتم و گفتم برو آماده شو تا بریم. مدتی بعد دنبالش رفتم دیدم یه شورت و سوتین اسپرت پوشیده بود و از تو کمدش دنبال لباسی می گشت که موقع درگیری راحت باشه و تو دست و پاش نباشه.
رفتم جلو و بغلش کردم بعد پوست ظریف بدنش رو لمس کردم و گفتم اگه امشب بلایی سرت بیاد یا دست اون مرتیکه حتی برای لحظه ای کوتاه این بدن خوشگل تو رو لمس کنه من خودمو نمی بخشم.
گفت زبونم لال اگه این اتفاق بیفته منم خودمو نمی بخشم و همونجا خودمو میکشم اما نگران نباش بهت قول میدم اجازه ندم دستش به من بخوره.
یه کت و شلوار تمام مشکی کتان داشت برداشتم و دادم دستش و گفتم اینو بپوش.
وقتی پوشید کمی رقص پا رفت و چندتا حرکت رزمی انجام داد و گفت عالیه بعد کاپشن پوشید و یه شال مشکی رو سرش انداخت و یه جفت کفش اسپرت به پاش کرد و گفت بریم
چند دقیقه بعد همگی سوار ماشین رامین شدیم و به راه افتادیم. همزمان من روی گوشیم تصویر دوربین ها رو چک می کردم. المیرا و داییش بیقرار منتظر رسیدن مژده و فرانک بودند.
فرانک گفت المیرا پیام داده «خیلی دارید طولش میدید پس چرا نمی آیید؟»
گفتم در جوابش بنویس «مژده گفت زشته دست خالی عیادت مادرت بریم و جلوی یه سوپری ایستاد یه مقدار خرید کرد»
بالاخره به در خونه رسیدیم رامین ماشین رو با فاصله حدود ۳۰ متر از در خونه پارک کرد.
بار دیگه به مژده گفتم بزار من بجای تو برم دهن جفتشونو صاف کنم و بیام.
گفت نه عزیزم من نمیتونم از این فرصت بگذرم باید یه بار برای همیشه به اونا بفهمونم با کی طرفند.
رامین گفت مژده خانم مطمئنی خودت از پسش بر می آیی و نیازی به کمک ما یا حداقل سعید نداری؟
مژده گفت خیال همتون راحت، مشکلی پیش نمیاد.
گفتم من که به تو ایمان دارم اما چطوری غیرتم بر داره توی ماشین بشینم و تو بری با یه مرد درگیر بشی؟
گفت قبلاً بهت گفتم بازم میگم این کاری بود که من شروع کردم و باید خودم تمومش کنم پس لطفاً مخالفت نکن.
گفتم باشه عزیزم هر چی تو بخوای. اما اگه احساس خطر کردم دیگه صبر نمیکنم ببینم چی میشه و همون لحظه میام داخل، پس اگه احساس خطر کردم و اومدم ناراحت نشو.
لبخند زد و گفت اینقدر نگران نباش، اتفاقی نمی افته.
برای هر دو شون آرزوی موفقیت کردم و به مژده گفتم من به تو افتخار میکنم و اطمینان دارم که همیشه سربلندی.
تشکر کرد و زد روی شونم و گفت قول میدم از اینکه به من اعتماد کردی پشیمون نمیشی.
مژده و فرانک داشتن دستکش می پوشیدند که رامین به فرانک گفت در خونه رو که باز کردی کلید را از روش بر ندار و در را ببند و برو. شما که رفتید ما بر می داریم تا اگه نیاز شد بتونیم سریع وارد عمل بشیم.
فرانک گفت هر چند نیاز نمیشه ولی باشه.
هر دو پیاده شدند و راه افتادند. یه بار دیگه تصویر دوربین ها رو از روی گوشی چک کردم. المیرا و دایی منتظر روی مبل نشسته بودند با لایک من مژده و فرانک کلید انداختند و در باز شد و وارد حیاط خونه شدند.
توی گوشیم تصویر المیرا و داییشو دیدم که با شنیدن صدای در از روی مبل جستند و مثل کفتار مخفی شدند.
توی دوربین حیاط مژده و فرانک رو می دیدم که بدون ترس به طرف ساختمان می رفتند و قبل از اینکه وارد بشن فرانک چماقی رو که زیر مانتوش مخفی کرده بود در آورد و به دست گرفت و بدون کندن کفش وارد ساختمان شد و داد زد ما اومدیم. مژده هم با کفش رفت داخل در را به هم زد و داد کشید مگه منتظر من نبودید پس کدوم گوری مخفی شدید من الان اینجام نکنه می‌ترسید که خودتون را نشان نمیدید؟
المیرا از داخل اتاق بیرون اومد و خواست به سمت مژده حمله کند که فرانک چماق بدست جلوش ایستاد.
دایی المیرا درحالیکه فقط شلوارک به پا داشت و چیزی تو دستش نگه داشته بود از آشپزخانه بیرون اومد. رامین تا او را دید گفت یا خدا؛ کثافت شوکر برقی تو دستش داره و با این حرفش باعث نگرانی ام شد. مژده به رحیمی نگاه کرد و گفت به به آقای رحیمی، پارسال دوست امسال آشنا؛ میبینم زرنگ شدی و برام دام پهن کردی!
رحیمی گفت اگه میخوای اذیت نشی عاقل باش و خودت مثل بچه آدم برو رو مبل بشین وگرنه آسیب می‌بینی و برای ترساندن مژده یه بار شاسی شوکر را فشار داد.
شوکر موج الکتریکی پرتاب کرد و شق شق شق صدا کرد.
همزمان صحنه ای از مژده دیدم که اگه با چشم خودم ندیده بودم باور نمی‌کردم او در یه چشم به هم زدن مثل بروسلی چرخید و با پا چنان ضربه ای تو سینه یارو زد که سه متر عقب رفت و به دیوار چسبید.
رامین گفت بنازم، به این میگن یه شیر زن.
داوود براش کف زد.
مژده مثل باد خودشو به رحیمی رساند اما او نامردی نکرد و شوکر را سمت مژده گرفت و یه شوک به سمت او پرتاب کرد که به بازو و شونه سمت چپ مژده اصابت کرد و او را برای لحظه ای سر جاش خشک کرد و وقتی قطع شد بازوشو گرفت و به زمین افتاد.
گوشی را تو دست رامین انداختم و از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه دویدم. به در خونه که رسیدم یادم افتاد کلید را داوود اومد از روی در برداشت. دوان دوان به سمت ماشین برگشتم و از داوود پرسیدم کلید کو؟
داوود داشت کلید رو از جیبش درمی آورد که رامین گفت صبر کنید ورق برگشت.
با اضطراب گفتم چی شد؟
رامین گوشیو جلوم گرفت، دیدم المیرا گوشه‌ای روی زمین نشسته و فرانک و مژده بالا سر رحیمی که روی زمین افتاده بود ایستادند و به نوبت با پا ضربه‌ای به او می‌زدند. پرسیدم چی شد که ورق برگشت؟
گفت لحظه ای که تو گوشی رو رها کردی و رفتی فرانک را دیدم که خواست خودشو به مژده برسونه که المیرا از پشت موهاشو گرفت و کشید. فرانک هم برگشت و با چماقی که دستشه یکی محکم تو پای المیرا زد که دادش به هوا رفت و به زمین نشست داییش که این صحنه رو دید داشت به سمت فرانک می رفت که مژده پا تو پاهای او داد و یارو کله پا شد. فرانک هم خودشو رسوند و با چماق یه دونه وسط دو کتف یارو زد. او از درد به خودش می‌پیچید که مژده از زمین بلند شد و با اولین ضربه پا که به بازوی طرف زد شوکر از دستش در اومد و پرت شد بعد هم از دو طرف او را به لگد بستند.
داوود گفت شانس گفت که شوکر یارو حرفه ای نبود و آمپرش پایین بود وگرنه حالا حالا ها مژده خانم نمی‌تونست تکون بخوره.
دوباره رو گوشی نگاه کردم مژده با دست راست بازوی چپش را گرفته بود و هم‌چنان داشت با پا رحیمی را میزد و می‌گفت برا من نقشه تجاوز می‌کشی و دوباره می‌زد فرانک هم رفته بود و المیرا رو میزد و می‌گفت از من متنفری!؟ آره؟ فکر می‌کنی من خیلی از تو خوشم میاد؟ حالا چنان بلایی سرت بیارم که تا عمر داری یادت نره.
بالاخره مژده از زدن رحیمی دست کشید و سراغ کیفش رفت و داشت مقداری طناب ازش بیرون می آورد که رحیمی تکانی خورد و به هر زحمتی بود خودشو به شوکر رساند اما مژده بلافاصله به سمتش یورش برد و درست زمانی که رحیمی دست برد تا شوکر رو برداره مژده چنان با پا رو ساعد دستش کوبید که صدای نعره او را از توی کوچه شنیدیم. مژده شوکر رو از دم دست رحیمی دور کرد سپس از موهای سرش گرفت و او رو از زمین بلند کرد و به دیوار چسبوند و صورتشو به سیلی بست و گفت تو چطور به خودت اجازه دادی که به تجاوز به من فکر کنی؛ هان؟
رحیمی به گوه خوری افتاده بود که مژده مشت محکمی تو شکمش زد که او رو از پا در اورد و وقتی رهاش کرد همانجا روی زمین نشست.
مژده سمت المیرا رفت و فرانک المیرا را رها کرد و سراغ رحیمی رفت و یه سیلی تو صورتش زد و گفت توی کثافت اومدی تو خونه خودم به من تجاوز کردی منم امروز بلایی سرت بیارم که تا عمر داری نتونی از خونه بیرون بیایی.
المیرا زیر پای مژده گریه میکرد و جیغ می‌کشید و ازش معذرت خواهی می‌کرد اما مژده گوشش بدهکار نبود و با پا او را می‌زد و می‌گفت بهت گفتم برو دنبال زندگیت و فکر انتقام نباش اما تو حرفمو گوش نکردی و دنبال بی آبرو کردن من بودی امروز چنان ادبت کنم که نه تنها دیگه به فکر انتقام نیفتی بلکه هر موقع اسم منو شنیدی از ترس خودتو خراب کنی بعد از موهای المیرا گرفت و بالا کشید و دو تا سیلی تو گوشش چپ و راست کرد که صدای جیغ و داد المیرا بلندتر شد و باز التماس کنان گفت گوه خوردم.
از اون طرف فرانک هم بالای سر رحیمی ایستاده بود و داشت او را میزد اما رحیمی سفت تر از این حرفها بود که با ضربه های دست و پای فرانک خیلی دردش بیاد و در یه فرصت خواست چماق را از دست فرانک بگیرد که خوشبختانه موفق نشد و همین کارش سبب خشم فرانک شد و یه چماق تو رون پای رحیمی زد که باعث شد به مدت یک دقیقه او از درد عربده بکشه.
مژده المیرا را کشان کشان تا کنار داییش برد. یه لگد به رحیمی زد و گفت پاشو بشین و تماشا کن سر عشقت چی میاد بعد از تو کیفش یه ضامن دار بیرون آورد و به سمت المیرا برگشت. المیرا با گریه و زاری پرسید میخوای چیکار کنی؟
مژده خندید و گفت به معنی واقعی می‌خوام جرت بدم.
المیرا گفت غلط کردم، گوه خوردم. فرانک او رو به سیلی بست و گفت امروز با خواهش و تمنا کاری از پیش نمیبری.
رحیمی به فرانک گفت جنده خانم مطمئن باش تو یکی یه روز پاسخ این خیانتت را می‌بینی.
فرانک با خشم به سمت او برگشت و در نهایت بی رحمی با لگد تو دهن رحیمی زد که ناله سوزناکی کرد بعد بی توجه به درد و ناله های او جلوش نشست و گفت مردک ابنه ای تو دیگه به من نگو جنده!
آقای رحیمی دست جلوی دهن پر خونش گرفته بود و می نالید.
مژده ضامن دار رو باز کرد و لباس های چرمی المیرا را از چند جا پاره کرد و از تنش درآورد و او رو لخت کرد. المیرا همچنان داشت التماس میکرد که مژده جلوش ایستاد و گفت شنیدم که بکن شدی و خیال کردن منو داشتی؟
المیرا گفت من غلط کرده باشم به همچین چیزی فکر کنم. این دروغ ها رو فرانک به تو گفته تا خودشو از دست تو نجات بده.
فرانک نوک سینه های المیرا رو گرفت و نمیدونم چقدر فشار داد که جیغ المیرا رفت هوا و گفت غلط کردم تو نگفتی.
مژده یه چک تو گوشش زد و گفت اگه میخوای کمتر کتک بخوری دیگه دروغ نگو، باشه! بعد ادامه داد آخرین بار که دیدمت بهت چی گفتم؟
المیرا گفت گفتی اگه باهات کاری نداشته باشم دیگه باهام کاری نداری.
مژده گفت اما توی احمق فکر کردی میتونی از پس من بر بیایی و به خودت اجازه دادی که با من در بیفتی؛ درسته؟
المیرا گفت غلط کردم، گوه خوردم.
مژده داد زد پرسیدم درسته؟
المیرا با سرافکندگی گفت درسته!
آقای رحیمی با دهن پر خون ناله کنان گفت با او کار نداشته باش من تصمیم داشتم از تو انتقام بگیرم.
مژده گفت فعلا تو خفه چون برای توی آشغال هم دارم بعد دوباره به المیرا گفت تو لیاقت خوبی نداری من با اینکه با فیلم های دفعه پیش که ازت آتو گرفته بودم می‌تونستم هر بلایی سرت بیارم صرفاً با استعفا دادن تو، از تنبیه تو چشم پوشی کردم اما توی هرزه بی همه چیز نقشه کشیدی منو بی آبرو کنی و فیلم بگیری. پس امروز هر بلایی سرت بیارم حقته.
فرانک جلو رفت و کس المیرا رو چنگ انداخت و وقتی صداش بلند شد گفت همینطور که به من تجاوز کردید و فیلم گرفتید امروز کستو میگام و فیلم می‌گیرم.
مژده گفت شنیدم بعد از کلی جر و بحث با داییت قرار بود تو بکنی و داییت فیلم بگیره؛ درسته؟
فرانک گفت منم شنیدم می‌خواستی امروز که کارم تمام شد بهم بگی که چقدر ازم متنفری و اون بلا رو اونروز داییت به خواسته تو و به خاطر انتقام گرفتن تو سر من آورده! درسته؟
آقای رحیمی و المیرا از شنیدن این حرف ها تعجب کرده بودند.
مژده گفت چیه چرا لال شدی؟ تو نبودی یه ساعت پیش این دایی آشغالت رو تحقیر می‌کردی و می‌گفتی تو فقط مال منی؟
فرانک یه متر از طناب برید و گفت می‌بینید که ما از همه چی خبر داریم و بعد با طناب به جون المیرا افتاد و همینطور که داشت او را میزد گفت حالا که فکر شو می‌کنم اونبار کم زده بودمت اما اینبار اینقدر کتک بخوری که نتونی از جات بلند بشی. المیرا با هر ضربه طناب که مثل تازیانه به بدنش می‌خورد جیغ می‌کشید
همزمان مژده رفت سراغ رحیمی و گفت و اما توی ابنه ای!! بعد با عصبانیت دو تا سیلی تو گوشش زد و گفت توی بی همه چیز غلط کردی که حتی به خودت اجازه دادی به من فکر کنی چه برسه بخواهی ازم انتقام بگیری. بعد او هم مثل فرانک با طناب شلاقی درست کرد و به جون رحیمی افتاد و تا میخورد زدش.
المیرا و داییش اینقدر شلاق خوردن و فریاد زدند تا اینکه هر دو از حال رفتن.
داوود گفت این دو چه شکنجه گرایی هستند ما خبر نداشتیم.
رامین گفت والا اینطور که این دو نفر دارند شکنجه می‌کنند پلیس آگاهی اجازه نداره با خلافکار برخورد کنه.
به مژده زنگ زدم و گفتم تا خون این دو رو دستتون نیفتاده تمومش کنید و بیایید.
گفت تازه این بخش اول برنامه بود فرانک هنوز با اونا کار داره.
گفتم ولی من دوست ندارم شما بیشتر از این اونجا بمونید و خودتون را با این کثافت ها در گیر کنید پس لطفاً وسایلو جمع کنید و بیایید بیرون.
مژده قطع کرد و وسایل رو جمع کرد و به فرانک گفت به نظرم دیگه کافیه بریم.
فرانک گفت بریم؟! به تو تجاوز نشده که اینقدر زود بیخیال اینا شدی ولی من هنوز با اینا کار دارم بعد رفت یه لگد تو کیر و خایه رحیمی زد که بار دیگه عربده‌اش به آسمان رفت و به مژده گفت یه سوال ازت میپرسم با وجدانت رو راست باش و جواب بده اگه جوابت منو قانع کرد من دست از سر اینا بر میدارم سپس پرسید اگه به کسی اعتماد کنی و او را به خونت راه بدی و او از اعتماد تو سوءاستفاده کنه و به تو تجاوز کنه تو باش چکار می‌کنی؟
مژده کمی مکث کرد و گفت می‌دونم چی تو سرته ولی من تحمل دیدن اون صحنه ها رو ندارم. میرم تو حیاط کارت که تموم شد بیا بریم.
مژده رفت تو حیاط لبه پله نشست و فرانک اون دو تا رو در یه خط دراز کرد طوری که سرهایشان کنار هم قرار گرفت و پاهایشان در دو قطب مخالف هم، بعد دست هایشان رو به هم بست و رفت یه پارچ آب اورد تو سرشون ریخت. اونا هشیار شدند و متوجه شدند دستاشون به هم بسته شده تا اومدن حرفی بزنند فرانک به المیرا گفت گوشی!؟
المیرا آدرس گوشی اش رو داد فرانک رفت گوشی رو آورد و از المیرا رمز گوشیو پرسید و گفت فقط دعا کن فیلم من تو گوشی تو نباشه که اگه بود دوباره گوشیتو تکه تکه میکنم.
بعد چند دقیقه وارسی، گوشی رو جلوی المیرا انداخت و گفت شانست گفت سپس گوشی رحیمی رو برداشت و گفت رمز؟
رحیمی بلافاصله رمز را گفت و فرانک مشغول وارسی گوشی شد و انگار چیزی دیده باشه عصبانی شد و دوباره شروع کرد به زدن دایی از آخر گوشی رو زمین گذاشت و با چماق اینقدر روش زد که هزار تکه شد.
بعد پرسید دیگه کجا فیلم منو ذخیره کردی؟
دایی گفت هیچ جا.
فرانک یه فندک از تو کیفش برداشت و رفت کنار رحیمی نشست و اونو روشن کرد و گفت میگی یا نه؟
گفت باور کن دیگه جایی ندارم.
فرانک دو بار فندک رو به پهلو های او نزدیک کرد که فریاد او بالا رفت اما اعتراف نکرد.
بلند شد و سراغ المیرا رفت و رو شکم او نشست و گفت یادمه تو یه بار گفتی دایی یه مموری داره که فیلم های خاص رو توش ذخیره می‌کنه اون کجاست؟
المیرا گفت من نمی‌دونم خودش می‌دونه. فرانک فندک رو روشن کرد و سمت نوک سینه های المیرا برد که او بلافاصله گفت دایی همیشه اونا تو ماشین میذاشت اما من از جاش خبر ندارم.
فرانک شعله رو به سینه المیرا نزدیک کرد
المیرا جیغ کشید و گفت بخدا نمی‌دونم
فرانک فندک رو جدا کرد و گفت داییت که میدونه ازش بخواه که بگه وگرنه شعله بعدی رو به پوست ظریف کست میگیرم.
المیرا با گریه گفت دایی خواهش میکنم بش بگو مموری کجاست
دایی چیزی نگفت.
فرانک رو شکم المیرا چرخید و فندک رو روشن کرد و به سمت کس المیرا برد.
المیرا تقلا می‌کرد، جیغ می‌کشید و پاهاشو به هم فشار میداد و داییش همچنان ساکت بود.
فرانک او را رها کرد و رفت سمت رحیمی و کیر خوابیده او را از شلوارک بیرون کشید و فندک رو روشن کرد و گرفت زیرش.
رحیمی جیغی زد و گفت میگم میگم.
فرانک آدرس مموری رو که از زیر زبون دایی کشید به المیرا گفت این عوضی خودخواه حاضر بود کس تو بسوزه و حرفی نزنه اما به خودش که رسید اعتراف کرد پس اینکه می‌گه عاشقته کسشره سپس سوئیچ رو برداشت و به سمت حیاط رفت.
بعد رفتن فرانک المیرا طلبکارانه به دایی گفت میمردی زودتر بگی نمی دیدی می‌خواست کس منو بسوزونه؟
دایی گفت تو هم اگه بدونی چیها تو اون مموری هست مقاومت میکردی!
فرانک با مموری برگشت و اونو تو گوشی خودش گذاشت و مدتی بعد گفت خودشه هم فیلم من توشه هم چیزهای دیگه که در آینده به درد میخوره.
دایی گفت اون مموری پر از فیلم‌های خانوادگیه خواهش می‌کنم فیلمتو حذف کن و مموری را یا بده به من یا بسوزون.
فرانک یه لگد تو پهلو او زد و گفت خفه شو کثافت آشغال تو و خواهر زادت با من کاری کردید که من می‌خواستم همون شب خودمو بکشم و اگه مژده نبود من الان زنده نبودم. بعد تویی که به من تجاوز کردی و فیلم گرفتی تا هر بلایی خواستی سرم بیاری انتظار داری من به آبروی تو و این جنده رحم کنم؟ بهتره بدونید این بلاها که امروز به سرتون میارم تازه پیش در آمد بلاهایی ست که قراره در آینده سرتون بیارم. قسم می‌خورم به خاطر تجاوزی که به من کردید تا نابودتون نکنم دست از سرتون برندارم؛ اولین کاری که می‌کنم میرم پیش خانواده هاتون و بشون میگم که هر روز بعد از ظهر تو از شهر خودت ۵۰ کیلومتر می کوبی میایی اینجا تا با خواهر زاده جنده ات سکس کنی. به اندازه کافی مدرک هم دارم که حرفمو ثابت کنم بعد به سقف اشاره کرد و گفت بد نیست بدونید دیشب ۵ تا دوربین اینجا مخفی شد و امروز شما هر غلطی کردید و هر حرفی زدید ما دیدیم و شنیدیم و ذخیره کردیم. دوباره یه لگد دیگه به او زد و گفت تا من برگردم بچرخید و دمر بخوابید که اگه اومدم و دیدم نخوابیدید من می‌دونم با شما و به سمت آشپزخونه رفت.
وقتی برگشت یه بطری شیشه ای نوشابه دستش بود. وقتی اونا رو دید که نچرخیدند عصبانی شد طناب رو برداشت و به جون اونا افتاد انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود و هیچی جلودارش نبود.
مژده از صدای ناله های اون دو به داخل ساختمان رفت و از فرانک خواهش کرد رهاشون کنه.
المیرا با شیون به مژده گفت من دارم میمیرم خواهش میکنم تا مرا نکشته بیا فرانک رو با خودت ببر.
فرانک دست از زدن برداشت و گفت خود کرده را تدبیر نیست باید اون موقع که با نقشه اومدی سراغم و گفتی می‌خوام گذشته رو جبران کنم و دوستیمو بهت ثابت کنم فکر امروز را می‌کردی.
المیرا گفت گوه خوردم.
فرانک دستای اونا را باز کرد و گفت اگه دست از پا خطا کردید یا به من دست زدید بخدا جلاد میشم و خونتون رو میریزم بعد رحیمی رو وادار کرد برگرده و دمر بخوابه و به المیرا گفت پاشو بیا و شلوارک داییتو بکش پایین و کونشو لیس بزن.
مژده دوباره برگشت و تو حیاط نشست.
المیرا با ترس و لرز کاری رو که فرانک خواسته بود انجام داد
یه دقیقه بعد در حالیکه با گوشی خودش فیلم می‌گرفت گفت حالا این بطری رو بکن توش.
المیرا سر باریک بطری رو کرد تو کون داییش.
فرانک عصبانی داد زد همشو بکن.
المیرا گفت کلفته نمیره.
فرانک پاشو انتهای بطری گذاشت و فشار داد رحیمی در حالی که به زمین مشت می‌زد آی سوزناکی کشید و از حال رفت. فرانک پاشو از ‌پشت بطری برداشت و سر المیرا داد زد حالا دیدی میره؟
المیرا وحشت زده حرف او را تایید کرد.
فرانک گفت حالا نوبت خودته، بیا اینجا طاقباز بخواب.
المیرا با گریه گفت میخوای چکار کنی؟
گفت وقتی اومدی خودت میفهمی و همزمان رفت دیلدو رو از توی اتاق اورد و گفت یادمه یه بار بخاطر اینکه من پرده ندارم و تو داری تحقیرم کردی! یادت میاد؟
المیرا سکوت کرد.
فرانک گفت به نظر خودت تو جنده تری یا من؟
المیرا باز سکوت کرد.
فرانک گفت چیه؟لال شدی! جوابی نداری که بدی؟ می‌دونی می‌خوام چکار کنم. می‌خوام پردتو پاره کنم که فکر نکنی فقط پرده داشتن نشانه پاک دامنیه و اگه روزی دوباره برات خواستگار اومد نخواهی خودتو به عنوان یه دختر پاک به او قالب کنی.
المیرا شروع کرد به تقلا و التماس کردن. فرانک با تکون دادن طناب بش فهموند که باش شوخی نداره و او دست از تقلا برداشت ولی همچنان گریه و التماس می‌کرد فرانک رفت بین پاهای المیرا نشست و درحالیکه با یه دست فیلمبرداری می‌کرد با دست دیگه یه تف به کس المیرا زد و اونا خیس کرد و دیلدو رو تو کس او فرو کرد و بدون توجه به ناله هاش تا انتها فشار داد و گفت جنده خانم از حالا به بعد میتونی با خیال راحت هم کس بدی، هم کون بدی بعد دیلدوی خونی رو بیرون کشید و انداخت تو صورت المیرا و گفت بهت توصیه میکنم من و مژده رو برای همیشه فراموش کن وگرنه دفعه دیگه بجای مژده با عزرائیل به سراغت میام. بعد بلند شد رحیمی بطری نوشابه را از تو کونش بیرون داده بود و با کون خونی نقش بر زمین بود و می‌نالید فرانک سرش داد زد کی گفت بطری را در بیاری و به سمت شوکر که گوشه‌ای افتاده بود رفت و اونو برداشت و به سمت رحیمی برگشت.
رحیمی با التماس گفت نه؛ خواهش می کنم
فرانک گفت نه نداریم تو با این به دوست من شوک دادی، حالا خودت بچش ببین چه مزه ای داره و شوکی به کمر رحیمی داد که او را از پا درآورد.
بالاخره مژده و فرانک از خونه بیرون اومدن و ما سه نفر با دستکش وارد خونه شدیم المیرا و داییش همچنان سر جاشون افتاده بودند. اونا اینقدر شکنجه شده بودند که توان حرکت نداشتند. رامین و داوود نقاب به صورت مشغول جمع کردن دوربین ها شدند و من رفتم از تو اتاق یه پتو برداشتم و بردم رو بدن لخت المیرا کشیدم و گفتم روزی که فرانک خبر داد بش تجاوز کردید تا او را تحت فشار بذارید و به خانم من تجاوز کنید می‌خواستم بیام و نفس جفتتون رو ببرم اما خانمم نذاشت. خلاصه اینکه می‌خوام بگم دست از سر خانواده من و فرانک بردارید وگرنه بعد از این با خود من طرفید سپس به دایی المیرا گفتم اگه بعد از این بفهمم دست از پا خطا کردی می‌دونی باهات چیکار می‌کنم؟ او داشت حیرت زده نگام می‌کرد. گوشیمو در اوردم و فیلم سکس المیرا و داییش رو که امروز بعد از ظهر مژده رو گوشیم ذخیره کرده بود نشون دادم و گفتم این فیلم رو مستقیم به دست رئیس بنیاد شهید و فرمانده سپاه استان میرسونم که خودت خوب می‌دونی چه اتفاقی برات میفته و چه بلایی سرت میاد. اما اگه سرت به کار خودت باشه ما هم دیگه با شما کاری نداریم. متوجه شدید؟
هر دو نگاهی به من کردند المیرا با ناله گفت من غلط بکنم دیگه به شماها حتی فکر کنم
رحیمی گفت ریش و قیچی دست شماست من چطور میتونم با چیزی که تو در دست داری کاری علیه شما انجام بدم فقط خواهش میکنم شما هم امروز رو فراموش کنید و کاری به کار ما نداشته باشید.
از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم فرانک و مژده داشتند فیلم‌ها و عکس های مموری رحیمی رو مرور می‌کردند وقتی حرکت کردیم فرانک مموری را از تو گوشیش در اورد و به من داد و گفت بهتره این پیش شما باشه چون پره از فیلم هایی که به عنوان آتو از این و اون گرفته ولی یکی از اون فیلم ها که خیلی فاجعه ست مربوط میشه به چند سال پیش زمانی که خواهرش یعنی مادر المیرا هنوز جوان بوده.
پرسیدم منظورت اینه با خواهرش هم سکس داشته و فیلم گرفته؟
گفت خودت بعداً میتونی ببینی؟
گفتم شما از کجا فهمیدی که خواهرشه.
گفت عوضی زیر همه کلیپها نوشته که مربوط به چه زمان و کیه؟ زیر اون کلیپ هم نوشته بود «خواهر، برادری» در ضمن من مادر المیرا رو دیدم درسته او الان کمی پیر شده ولی میشه تشخیص داد که خودشه.
مژده گفت گور بابای همشون کرده. رفتیم خونه آتشش بزن.
گفتم نه اینها اسناد تاریخه و باید باقی بمونه تا آیندگان ذات کثیف اینجور افراد را بشناسند.
فرانک نفس راحتی کشید و به مژده گفت حالا دیگه به برادرت صابر بگو هر موقع خواستید می‌تونید رسماً بیایید منو از پدر مادرم خواستگاری کنید.
مژده گفت فرداشب منتظر باش من او با هم می آییم.

۲۰ روز از آزمایش دی ان ای مژده و پدر بزرگش می‌گذشت که وکیل زنگ زد و گفت همین الان به اتفاق خانمت به دفتر من بیایید.
وقتی رفتیم پدر بزرگ مژده به اتفاق دو نفر دیگه هم اونجا بودند
مژده از دیدن پدربزرگ خوشحال شد و به سویش پر کشید. پدربزرگ خوشحال تر از مژده او را بغل کرد و کلی قربون صدقش رفت. مژده گریش گرفته بود و اشک شوق می‌ریخت بعد مدتی از بغل پدربزرگ بیرون اومد و جلوش ایستاد و گفت پدربزرگ خیلی دلم براتون تنگ شده بود. چه خوب شد که اومدی.
پدربزرگ گفت منم دلم برات تنگ شده بود. حالا بزار تا تو رو با عموهایت آشنا کنم بعد به دو مردی که نشسته بودند اشاره کرد و گفت این ها پسرای من و عموهای تو اند.
مژده با حیرت به اونا نگاه کرد و کمی بعد با متانت به سمت اونا رفت و دستشو به سمتشون دراز کرد
اونا از جاشون بلند شدند اولی که به نظر بزرگتر بود دست داد و گفت من عمو اکبرم و از اینکه دخترٍ برادر عزیزم رو می‌بینم خیلی خوشحالم. بعدی هم دست داد و با لبخند گفت من عمو خیبرم منم از اینکه تو رو می‌بینم خیلی خوشحالم.
جلو رفتم و با اونا دست دادم و ابراز خوشوقتی کردم.
وکیل از همه ما خواست بنشینیم و بعد به برگه ای که دستش بود اشاره کرد و گفت این رای دادگاست بعد به چهره تک تک ما نگاه کرد و به مژده گفت اگر بگم طبق رأی دادگاه شما دختر اسماعیل نیستید چه حالی بهتون دست میده؟
مژده کمی فکر کرد و گفت بی شک خیلی ناراحت خواهم شد ولی منی که تونستم ۲۳ سال بی‌سرپرستی رو تحمل کنم حالا هم می‌تونم این خبر رو بشنوم و تحمل کنم و بقیه عمر را با خاطره خوش روزهایی که فکر می‌کردم دختر اسماعیلم سپری کنم.
وکیل کف زد و گفت آقا سعید بهت تبریک میگم که همسری چنین فهمیده و خود ساخته داری که با هر شرایطی می‌تونه کنار بیاد و وقار و شخصیت خودشو حفظ کنه بعد همون سوال رو از پدربزرگ کرد.
پدربزرگ گفت آقای وکیل من حکمی که بگه این دختر نوه من نیست رو اصلا قبول نمی‌کنم چون این دختر نوه منه و شکی درآن نیست.
وکیل گفت بسیار خب پس باید ابتدا به شما تبریک بگم و به محضر شما برسونم که قاضی با توجه به جواب آزمایش دی ان ای، دعوی این خانم رو در خصوص اینکه دختر گمشده مرحوم مهرداد شاهین پور یا بهتره بگم اسماعیل لطفی هستند تایید نموده و الان دیگه ایشان رسماً و قانونا دختر اسماعیل و نوه شما هستند
مژده با خوشحالی دستاشو بالا برد و بلند گفت خدایا شکرت، خدایا ازت ممنونم که دلمو نشکستی.
اون روز قبل از اینکه از اتاق وکیل خارج بشیم مژده به وکیل گفت میخوام ترتیبی بدید که هویت من برگرده و برام شناسنامه ای صادر کنند که نام پدر مادرم توش باشه.
وکیل گفت حتماً اطاعت امر می‌کنم.
پدربزرگ به وکیل گفت منم ازت یه خواهش دارم هزینه شما رو هم هر چقدر شد خودم تقدیم میکنم.
وکیل گفت قابل نداره شما امر بفرما.
پدربزرگ گفت پسر مرحومم اسماعیل اینجا کارگاهی داشته که بعد فوتش دادگاه اونو پلمپ کرده می‌خوام ترتیبی بدی پلمپ اونجا هم باز بشه و در اختیار نوه ام قرار بگیره.
وکیل گفت بسیار خب من از همین امروز همزمان پیگیر امور مربوط به انحصار ورثه و تغییر شناسنامه نوه جنابعالی می‌شم.
ازش تشکر کردیم و اونجا رو ترک کردیم.
دو سه روزی عموهای مژده مهمان عزیز ما بودند و بعد پدربزرگ به اونا گفت که به شهرستان برگردند و ترتیب یه جشن خیلی بزرگ بدن تا چند روز بعد ما به اتفاق هم به اونجا بریم.
مژده از پدر بزرگ تشکر کرد
پدربزرگ گفت عزیزم تشکر لازم نیست این کار برا خودمه چون من می‌خوام همه بفهمند که تو تنها بازمانده پسر ارشد من و نور چشم منی. همچنین می‌خوام به همه بگم که من در حق تو و پدرت بد کردم و از حالا به بعد تا عمر دارم تلاش میکنم کار اشتباه گذشته ام رو جبران کنم.
پدر بزرگ داشت اسامی افراد سرشناسی که دوست داشت در این جشن حضور داشته باشند به پسراش گوشزد می‌کرد و می‌گفت حتماً دعوت کنید که مژده پرسید آیا بستگان مادرم هم به این جشن دعوت می‌کنید؟
پدربزرگ گفت اونا هم خودشون جدا جشن بگیرند
مژده گفت پدر بزرگ؛ با تمام احترامی که براتون قائلم ولی باید بگم من به این جشن نمیام.
پدربزرگ مکثی کرد و گفت اگه تو بخواهی که دعوت می‌کنم.
مژده بغض کرد و گفت پدربزرگ مهم نیست که من چی می‌خوام مهم اینه که شما الان گفتید دوست دارید اشتباه خود رو جبران کنید در حالی که هنوز مادرم رو از ته دل به عنوان عروس خود نپذیرفتند. پس دیگه چی رو قراره جبران کنید بعد در حالیکه اشکاش جاری شده بود گفت پدر بزرگ بی ادبی منو ببخشید اما فراموش نکنید من زاده کسی ام که پسر شما حاضر نشد او رو با تمام دنیا عوض کنه ولی شما هنوز برا او هیچ ارزشی قائل نیستید.
مژده اینو گفت و درحالیکه اشک می‌ریخت جمع رو ترک کرد.
پدربزرگ دست بر پیشانی گذاشت و شروع کرد به گریه کردن و چند دقیقه بعد گفت من خیلی خود خواهم خدا منو ببخشه. بعد رو به پسراش گفت گاهی وقتها آدم باید از کوچک‌ترها درس بیاموزه امروز نوه ام درس بزرگی به من داد و چیزی که تو این سی سال نفهمیده بودم او به من گفت سپس به پسراش تاکید کرد تمام بستگان عروسم رو در اولویت قرار دهید و دعوت کنید.
پدربزرگ ماند و پسراش رفتند یکی دو روز بعد پدربزرگ از من لیست دوستان و آشنایانم رو گرفت و همه اونا رو به جشن دعوت کرد.
روز جشن به اتفاق همه دوستان و تعدادی از بستگان کاروانی حدود پنجاه نفر با چند تا خودرو به سمت بازفت حرکت کردیم وقتی به روستای محل زندگی پدر بزرگ رسیدیم ساعت ۴ بعد از ظهر بود عده ای رو در ورودی روستا دیدیم که با چه ذوق و اشتیاقی به استقبال ما اومده بودند پدربزرگ که تو ماشین ما بود به مژده گفت عزیزم به زادگاه پدر مادرت خوش اومدی این‌ها همه بستگان تو اند. به استقبال شما اومدند.
هنوز حرف پدربزرگ تمام نشده بود که مژده گفت سعید جان ماشین رو نگهدار قفل در را بزن و همین که زدم از ماشین پیاده شد در جلوی جمع ایستاد و سلام کرد و به احترام اونا تعظیم کرد سپس با خوشحالی و بدون فیس و افاده به سمت اونا رفت.
غیر از تعداد اندکی از آنها که بستگان مادری مژده بودند بقیه برای ما غریبه بودند و ما نمی شناختیم اما انگار مژده آنها رو می شناخت و عمری با آنها زندگی کرده بود که چنین ذوق زده به سوی آنها می رفت.
پدر بزرگ گفت من در عجبم چرا ذره‌ای فخر فروشی در وجود این دختر نیست من انتظار داشتم او بنشیند تا بقیه به سمتش بیایند اما او اصلاً به این چیزها اهمیتی نمی‌دهد.
گفتم پدر بزرگ تو مدتی که با نوه شما آشنا شدم و باهاش زندگی می‌کنم فهمیدم او قدرت بی نظیری در نفوذ به قلب آدمها داره که بخشی از آن بخاطر همین افتادگی اوست. خودت بزودی می‌بینی که چگونه با همین رفتارش همه رو به خودش علاقه مند می‌کنه.
من و پدر بزرگ از ماشین پیاده شدیم صدای ساز و کرنای بلند شد مردها از جمعیت جدا شدند و به استقبال ما اومدن و بعد از سلام و احترام به پدر بزرگ، به سمت من اومدن خودشون رو معرفی کردند و خوش آمد گفتند. اون روز از احترام دیگران به پدر بزرگ تازه فهمیدم که پدربزرگ برا خودش خوانسالاری ست و در بین بستگانش چه برو ‌و بیایی داره.
بعد از احوالپرسی با همه مردان توجهم به سمت مژده رفت که همچون نگین انگشتری در جمع خانمها می‌درخشید و همه او رو صمیمانه در آغوش می گرفتند.
پدربزرگ به آرامی بازویم را فشرد و در گوشم گفت حق با تو بود او قلب ها رو جادو می‌کند.
اون شب جشن زیبا و بزرگی در خونه پدر بزرگ برپا شد پدربزرگ دست مژده رو گرفت در بین جمع چرخید و به زبان محلی چیزهایی به بستگانش گفت که من نفهمیدم اما میتونستم درک کنم از اینکه بعد سالها فرزند پسرش اسماعیل در بین اوناست خیلی خوشحاله و او رو نور چشم خودش معرفی می‌کرد.
با اتمام جشن و شروع روز بعد همه همراهان ما به شهرمون برگشتند اما من و مژده چند روز بیشتر آنجا موندیم. یکی از شب‌ها پدر بزرگ در بین جمع فرزندان و نوادگانش گفت روزی که پسرم اسماعیل ما رو ترک کرد و رفت من از روی خشم اعلام کردم او پسر من نیست و او رو از ارث محروم کردم ولی الان متوجه شده ام اونروز کار اشتباهی کردم و امشب همه شما رو اینجا جمع کردم تا بگم نوه ام هدیه تنها وارث اسماعیل بعد از مرگم مثل دو پسر دیگرم از اموالم ارث می‌برد.
همان شب بعد از اینکه همه رفتند مژده چند برگه برداشت و روی اونا صلحنامه ای نوشت انگشت زد و امضا کرد و از من خواست همان شب اونا رو به دست عمو و عمه هایش برسانم. صبح روز بعد پدربزرگ وقتی متوجه این موضوع شد بشدت از دست مژده ناراحت شد و گفت اشتباه کردی نباید این کار رو می‌کردی و بار دیگه همه فرزندانش رو جمع کرد تا صلحنامه ها رو بگیرد و پاره کنه.
وقتی همه جمع شدند قبل از اینکه دیگران حرفی بزنند مژده به پدر بزرگ گفت؛ پدر بزرگ من اشتباه نکردم این شما بودید که اشتباه کردید چون با کاری که دیشب کردی عملاً محبت عمو ها و عمه های منو که از هر چیزی بیشتر به اون احتیاج دارم ازم گرفتی و در عوض چیزی به من دادی که من احتیاجی به اون ندارم.
پدربزرگ گفت ولی این حق توست.
مژده گفت اگر قبول داری حق منه من دوست دارم از حقم بگذرم.
پدربزرگ گفت فایده نداره، من از پس تو نمیام همانطور که از پس بابات نیومدم.
من کنار پدربزرگ نشسته بودم مژده اومد دست دور گردن پدر بزرگ انداخت و صورت او رو بوسید و آرام گفت شما که اومدی خونه زندگی منو دیدی و خودت میدونی من از مال دنیا بی‌نیازم و چیزی کم ندارم. چیزی که نیاز دارم محبت کسانیه که تازه پیدا کردم پس چرا میخوای همه چی رو خراب کنی و منو از چشم بقیه بندازی تا همه فکر کنند من برای گرفتن ارث و میراث اینجا اومدم.
پدربزرگ صورت مژده رو بوسید و آرام به من گفت هیچ کس تا حالا نتونسته بود تو روی من بایسته و بگه من اشتباه کردم و بعد هم اینگونه به من ثابت کنه که واقعا من اشتباه کردم.
مژده رو به بقیه گفت شما که غریبه نیستید پس بد نیست بدونید زمانیکه دوران کودکی و نوجوانی ام رو در بهزیستی می گذراندم افراد زیادی مثل من بی سرپرست بودند که آرزوهای کوچک و بزرگ زیادی داشتند اما چیزی که بعد از داشتن پدر مادر جز بزرگترین آرزوهای همه ما بود این بود که دوست داشتیم ما هم مثل بقیه مردم کس و کار داشته باشیم و با آنها رفت و آمد کنیم. نمیگم دوست نداشتیم مال و منال داشته باشیم که اگه بگم دروغ گفتم اما خیلی برامون مهم نبود حداقل برای من اینگونه بود هنوز هم همینطوره. من دوست دارم شما ها رو داشته باشم البته اگه قابل بدونید
پدربزرگ برای مژده دست زد و رو به جمع گفت امروز فهمیدم بزرگی به سن نیست به عقله.
همان روز نزدیک های ظهر مامان زنگ زد و گفت از بنگاه املاک زنگ زدن و یه ملک به من نشون دادند که باب کارگاه تولید پوشاکه اگه ممکنه زودتر خودتو برسون تا این ملک از دست نرفته معامله کنیم.
بعد از ظهر همان روز تو راه برگشت فکرم درگیر بود که مژده گفت چیه؟ چرا سرحال نیستی؟
گفتم خودت که بهتر میدونی من می‌خواستم با پولی که داشتم یه زمین بزرگ بخرم و تالار بزنم اما مامان نظرمو عوض کرد و گفت تولیدی پوشاک برای ما که فروشگاه لباس داریم خیلی بهتره و الان موندم چکار کنم.
چیزی نگفت
پرسیدم تو نظری نداری؟
گفت به نظر من کاری رو انجام بده که مامان میگه.
گفتم پس دل خودم چی میشه؟
گفت تو هوای دل مامانتو داشته باش تا خدا هم هوای دل تو رو داشته باشه.
نزدیک شهر مون بودیم که مژده عکسی رو نشونم داد و گفت این عکس پدرمه.
گفتم این کجا بود؟
گفت دیروز که تو با پدر بزرگ به مرتع گوسفندان پیش بقیه رفته بودی مامان بزرگ بهم داد.
گرفتم نگاه کردم و گفتم اصلا از قیافه شبیه او نیستی ولی از قد و بالا به پدرت بردی چون مادرت قد کوتاه بوده و پدرت قد بلند.
گفت اوهوم و ادامه داد باور می‌کنی من سالها قبل همیشه تو خواب شخصی رو با این شکل و هیبت دیده بودم و نمی‌دونستم کیه؟
سر تکان دادم و او ادامه داد دیشب هم بعد سالها باز خواب او رو دیدم. با این تفاوت که در اون سالها وقتی خواب او رو می‌دیدم چهره‌اش ناراحت و عبوس بود ولی دیشب خیلی خوشحال بود.
گفتم باید هم خوشحال باشه دخترش بعد سالها کس و کارشو پیدا کرده و تونسته تو دل همشون نفوذ کنه.
گفت میشه قبل از اینکه به خونه بریم سر خاک پدر و مادرم بری؟ می‌خوام بشون بگم که براشون اعاده حیثیت کردم و ارزش و اعتبار شون رو بشون برگردوندم.
گفتم با اینکه رفتن شبانه تو قبرستان خوبیت نداره ولی ما میریم
روز بعد از ملک مورد نظر مامان دیدن کردم و اونو خریداری کردیم و بنا شد پس از یه سری تعمیرات جزیی و خرید وسایل خیاطی اونجا را به عنوان کارگاه خیاطی راه اندازی کنیم.
&&& راوی مژده &&&
روزها به روال عادی خود برگشته بود. فرانک با صابر نامزد کرده بود و هر دو خیلی راضی و خوشحال بودند. کارگاه تولید پوشاک هم آماده و افتتاح شد و مامان مدیریت اونجا رو به عهده گرفت و چند تا خیاط ماهر استخدام کرد و مشغول تولید پوشاک شد دختر خوانده هاش هم ۴ روز در هفته در فروشگاه و ۲ روز به صورت شیفتی در تولیدی کار می‌کردند تا خیاطی یاد بگیرند.
۴۵ روز از درخواست انحصار وراثت گذشته بود که وکیل کارهای مربوطه رو انجام داد و مجوز فک پلمپ کارگاه پدرم رو گرفت و به ما تحویل داد.
به اتفاق سعید، پدربزرگ و دایی کاووس قفل در و پلمپ رو شکستیم و وارد اونجا شدیم. با یه محوطه بزرگ که یه سمت تنه درخت و سمت دیگه الوار چوب چیده شده بود روبرو شدیم محوطه رو طی کردیم و به در بزرگی رسیدیم که قفل زنگ زده ای روی آن قرار داشت.
سعید با بدبختی قفل رو شکست و در را باز کرد وارد سالن بزرگی شدیم. ابتدا به یه نیسان آبی که ۴چرخش به زمین چسبیده بود و روش یه وجب خاک نشسته بود برخورد کردیم و سپس به کارگاه بزرگ چوب بری نظر انداختیم. تعدادی اره فلکه بزرگ و دیگر وسایل چوب بری که همه زنگ زده بودند دیده می‌شد. در بخشی از سالن اتاقی وجود داشت که دفتر چوب بری بود. قفل اونجا را هم شکستیم و در را باز کردیم و با اسباب اثاثیه زندگی پدر مادرم روبرو شدیم.
اکثرا وسایل خونه بخاطر نم و نا و وجود حیوانات موذی نابود و مابقی زیر غبار این سالها مدفون شده بودند.
وقتی به این فکر کردم که زمانی پدر مادرم با چه مشقتی اونا رو جفت و جور کرده بودند تا با دلخوشی کنار هم زندگی کنند اما الان خودشون زیر خروارها خاک پوسیده بودند و زار و زندگی شون اینگونه نابود شده بود دلم ریش شد و حالم گرفت. دیگه تاب موندن و دیدن نداشتم. سعید متوجه حال خرابم شد و گفت بیا تا تو رو از اینجا ببرم.
از سالن بیرون اومدیم توی محوطه بودیم که دایی صدام زد و دوان دوان صندوقچه ای را به ما رساند.
پرسیدم این چیه؟
گفت این صندوقچه تمام خاطرات زندگی پدر مادرته که خودم موقع اسباب کشی جمع و جور کردم و به اینجا آوردم و در امن ترین جای ممکن گذاشتم.
همانجا نشستم و بازش کردم. روی صندوقچه سه تا عکس قاب دار بود. یکی یکی اونا رو برداشتم و پاک کردم و نگاه کردم. یکی رو پدرم قبل ازدواج با پدر، مادر و خواهر، برادراش گرفته بود و دیگری رو مادرم با اعضای خانوادش گرفته بود و یکی رو پدر مادرم زمان عقد شون گرفته بودند.
دایی گفت اون یه باری که بعد ۷ سال موفق شدم اونا رو ببینم و خونشون رفتم این عکس ها به دیوار خونشون نصب بود. یادمه پدر مادرت گفتند شاید بقیه ما را فراموش کرده باشند ولی ما هیچ وقت بستگانمان رو فراموش نکردیم و تو این ۷ سال هر وقت دلمون می‌گیره با این عکس ها حرف می‌زنیم و دل تنگی مون را با اینا برطرف می‌کنیم.
گفتم من قربون اون دل با صفا شون برم و اشکم جاری شد که دیدم پدربزرگ هم کمی آنطرف تر ایستاده و داره آرام آرام اشک می‌ریزه.
دایی عکس ها رو از دستم گرفت و سه تا شناسنامه از داخل صندوقچه برداشت و به دستم داد که شناسنامه من و پدر مادرم بود. با ذوق شناسنامه خودم رو باز کردم همانطور که دایی قبلاً گفته بود نامم هدیه و تاریخ تولدم ۳۰ شهریور بود. دایی از توی صندوقچه پاکتی بیرون آورد که چند تا برگه کاغذ توش بود. گفت تعدادی از این برگه ها مدارک ماشین پدرته و تعدادی هم مربوط به مالکیت اینجاست. بعد از کف صندوقچه یه آلبوم بزرگ برداشت داد به من و گفت اگه قول میدی دوباره گریه نکنی اینا رو هم نگاه کن. گرفتم و بازش کردم عکس های پدر و مادرم از زمان ازدواج تا آخرین روزهای عمرشون و چند تا عکس طفولیت من که تو بغل پدر مادرم بودم توش قرار داشت دوباره دلم برای پدر مادرم گرفت و اشکام جاری شد
پدربزرگ غمگین به سمتم اومد و گفت دخترم گریه نکن، تو که گریه می‌کنی قلب من آتش میگیره و دوباره یاد ظلمی که در حق تو و پدر مادرت کردم می افتم.
گفتم باور کن منظوری ندارم و نمی‌خوام ناراحتتون کنم، اما دست خودم نیست.
دایی از کف صندوقچه چیزی شبیه قوطی کبریت بالا اورد و گفت چشاتو ببند. وقتی بستم گفت حالا دستتو جلو بیار و انگشتری به انگشتم کرد و گفت حالا چشاتو باز کن.
وقتی باز کردم حلقه ای زیبا روی انگشتم خود نمایی می‌کرد گفت اینم حلقه ازدواج مادرت که پدرت براش خریده بود.
انگشت و حلقه را با هم رو لبام گذاشتم و بوسیدم که باز چشام پر اشک شد و خواستم گریه کنم که چهره ناراحت سعید را دیدم و یادم اومد که او همیشه می‌گفت گریه هاتو دوست ندارم. به هر زحمتی بود جلوی گریه هامو گرفتم با آستین اشکامو پاک کردم و با لبخند بش گفتم ببین حلقه مادرم چه خوشگله.
سعید لبخندم رو با لبخند پاسخ داد و گفت خوشگل این چشمای ناز توی وقتی که لبخند میزنی بعد رو به همه گفت بیایید تا از اینجا بریم بعداً خودم چند تا کارگر میارم و اینجا رو سر و سامان میدم. سپس صندوقچه و محتویاتش رو برداشت و راه افتاد.
همینطور که کنارش قدم بر می‌داشتم بش گفتم همه چیزهایی که اینجاست اگه قابل استفاده ست بفروش و پولشو برای شادی روح پدر مادرم خیرات کن هر چه هم که به درد نمیخوره ماشین بگیر و به محل دفع زباله‌ های شهری بفرست.
تو راه برگشت به خونه، پدربزرگ پرسید برای ساختمان کارگاه چه برنامه‌ای داری؟
گفتم تا حالا من هر آرزویی داشتم به لطف خدا و شوهر عزیزم بر آورده شده حالا من با اجازه شما می‌خوام آرزوی شوهرم رو برآورده کنم.
سعید با تعجب نگام کرد.
پدربزرگ گفت آرزوی شوهرت چیه؟
گفتم سعید آرزو داشت یه تالار بزرگ و مجلل داشته باشه.
دایی گفت اتفاقاً اگه اونجا رو بازسازی کنید برای این کار عالیه.
سعید گفت چی داری میگی! دیوونه شدی؟ اونجا یادگار پدرته.
گفتم خب یادگار پدرم باشه، انتظار که نداری از فردا صبح برم توش چوب بری کنم؟
پدربزرگ به سعید گفت من فکر میکنم اگه این کارو بکنی روح پسرم رو شاد می‌کنی.
سعید گفت بسیار خب من تسلیمم اما یه شرط داره من اونجا رو بازسازی می‌کنم و یه تالار لاکچری راه اندازی می‌کنم اما مالکیت و مدیریتش باید دست خودش باشه.
خندیدم و گفتم شرمنده منو درگیر کار نکن من برا خودم برنامه دارم.
گفت اگه اینطوره منم تالار نمی‌خوام.
گفتم آقای لجباز باشه قبوله.
دایی خندید و به ما اشاره کرد و به پدربزرگ گفت خوشم میاد این دوتا خوب از پس هم بر میان.
پدربزرگ گفت چیزی که من تو این مدت آشنایی از اینا دیدم اینه که فهمیدم تنها کسی که از پس این آهوی وحشی بر میاد همین آقا سعیده.
به شوخی گفتم بابا بزرگ من وحشیم.
گفت تو وحشی دوست داشتنی هستی.
سعید گفت بابابزرگت چه خوب تو رو شناخته؟
اخم ساختگی کردم و به سعید گفتم تو دیگه چی میگی؟
با شیطنت اشاره ای به جای بریدگی قدیمی ساعد دستش کرد و گفت مگه دروغ میگم؟
با اینکه می‌دونستم سعید چیزی در اون مورد به پدربزرگ و دایی نمیگه با این حال لبخند زدم و گفتم من تسلیم فقط تو رو خدا آبرو داری کن.
بابا بزرگ گفت چی شد یه دفعه اینقدر مظلوم شدی؟
خندیدم و گفتم چکار کنم شوهرمه، باید ازش بترسم وگرنه کتک می‌خورم.
چند روز بعد جز بنای ساختمان چیزی در کارگاه چوب بری نمانده بود و سعید یا وسایل را به نیازمندان اهدا کرده بود یا اونا رو به پول تبدیل کرده بود و خیرات کرده بود. سپس برای تغییرات اونجا به کمک چند تا مهندس نقشه ای طراحی کرد و کارها رو به پیمانکار سپرد.
در همان روزها من با حکم قضایی که وکیل از دادگاه گرفت و بهم داد به ثبت احوال رفتم و شناسنامه جدید گرفتم و برای کارت ملی جدید ثبت نام کردم.
لحظه ای که شناسنامه رو در دست گرفتم هنوز باورم نمیشد که من دارای هویت شدم. با خوشحالی به صفحه اول شناسنامه ام نگاه کردم: نام هدیه، نام خانوادگی شاهین پور، تاریخ تولد ۳۰ شهریور ۱۳۷۴، فرزند مهرداد شاهین پور و مهناز بهرامی. با خوشحالی اونو رو سینه ام فشردم و خدا رو شکر کردم.
روز بعد با نامه دادگاه و ثبت احوال برای تغییر هویت مدارک تحصیلی به آموزش و پرورش مراجعه کردم و چند روز بعد با مدارک تحصیلی جدید برای شرکت در کنکور سال آینده ثبت نام کردم
فصل زمستان دیگه داشت تمام میشد که تالار آماده بهره‌برداری شد. به هر ترتیبی بود سعید مدیریت تالار رو به گردن من انداخت منم پویا و همسرش رو همه کاره اونجا قرار دادم. بعد تعدادی نیروی کار آمد (آقا و خانم) از نیازمند ترین افراد جامعه استخدام کردم و وظایف اونا رو مشخص کردم.
روز افتتاحیه جشن بزرگی ترتیب دادیم وقتی با سعید توی تالار قدم می‌زدیم و به مهمونا خوش آمد می‌گفتیم سعید گفت در تمام مدتی که داشتم دنبال جایی برای ایجاد تالار می‌گشتم نتونستم مکانی به این بزرگی و خوش جایی برای این کار پیدا کنم اینجا واقعا برای همچین کاری ساخته شده بود انشالله که روح پدر مادرت هم از این کار ما راضی باشه.
گفتم من در اداره اینجا ترتیبی دادم که بی شک راضی و خوشحال میشن.
پرسید چیکار کردی؟
گفتم به پویا سپردم هوای مردم رو داشته باشه و به کسانی که مشکل مالی دارند تخفیف چشمگیری بده تا ثوابش هدیه‌ای باشه برای روح پدر مادرم. تو که مخالف نیستی؟
گفت پدربزرگم همیشه می‌گفت زیادی مال به اینه که اون مال برکت داشته باشه و یه مال زمانی پر برکت میشه که رضایت خدا و مردم توش باشه.
بعد از جشن افتتاحیه اولین جشن، جشن عروسی مهشید و فردین بود و به این ترتیب مهشید با جهیزیه ای که مامان براش تدارک دیده بود رفت و ساکن شهرکرد شد.
سال ۹۷ هم تمام شد و سال ۹۸ آغاز شد یک ماه از عید گذشته بود که فرانک و صابر هم عروسی کردند. با اینکه جشن عروسی اونا بزرگ و شلوغ نبود ولی دوستان سنگ تمام گذاشتند و جشنی در خور و شایسته برای آنها در تالار بر پا کردیم و با خوشی و ماشینی که کادوی سعید بود اونا را روانه خونه بخت کردیم.
چند روز بعد از عروسی وقتی از ماه عسل برگشتند و من آنها رو به خونه دعوت کردم، تو خلوت از فرانک پرسیدم چه خبر؟ خوش میگذره؟
فرانک خندید و گفت خوش میگذره چیه؟ بگو سالمی تا من برات تعریف کنم این داداش صابر کس ندیده ات چه به روزم آورده.
خندیدم و گفتم چی شده؟
گفت تو این چند روز دمار از روزگارم درآورده. چپ میره و راست میاد فقط می‌خواد بکنه.
گفتم خب تو رو گرفته که بکنه نگرفته که نگاه کنه.
گفت میدونم ولی کردنم حدی داره. نه دیگه روزی سه بار.
گفتم من که می‌دونم تو از خداته زیر کیر صابر سلاخی بشی پس دیگه ادا تنگا رو در نیار فقط بگو در مجموع از صابر راضی هستی یا نه؟
گفت داداشت حرف نداره این منم که روز و شب باید از خدا بخوام که لیاقت صابر رو داشته باشم.
تو دلم گفتم خدا رو شکر اگه سعید رو از چنگش درآورد باعث شدم به اونی که باب میلش بوده برسه. بش گفتم نگران نباش اگه با همین فرمون جلو بری مطمئن باش لیاقتشو داری. بعد ازش پرسیدم در مورد تجاوز رحیمی بی شرف که چیزی بهش نگفتی؟
گفت بعد از انتقام از المیرا و داییش سعی کردم با این موضوع کنار بیام و دیگه به این موضوع فکر نکنم به صابر هم چیزی نگفتم.
گفتم کار خوبی کردی. حالا که فکرشو می‌کنم با گفتن این موضوع چیزی عوض نمی‌شد فقط دلش می‌شکست. بعد پرسیدم راستی خبر داری المیرا هم شوهر کرده؟
گفت نه نمی‌دونستم حالا با کی شوهر کرده اون سلیطه؟
گفتم همین چند روز پیش از سعید شنیدم که گفت المیرا شوهر کرد و برای همیشه از این شهر رفت. ازش پرسیدم کجا رفت گفت شوهرش اهل همینجاست اما چون تو یکی از هتل های جزیره کیش کار می‌کنه رفته اونجا ساکن شده.
فرانک گفت بگو آواره شد.
گفتم من که براش آرزوی خوشبختی کردم پیشنهاد میکنم تو هم کینه ها رو دور بریز و براش آرزوی خوشبختی کن.
فصل بهار تمام شد و بالاخره تیرماه ۹۸ و زمان شرکت در کنکور فرا رسید و من و تعدادی از دوستام (دختر و پسر های تحت حمایت مامان) در کنکور شرکت کردیم.
زمان انتخاب رشته با اینکه رتبه خوبی داشتم اما چون میخواستم بعد از فارغ التحصیل شدن به استخدام بهزیستی در بیام و مربی کودکان بی‌سرپرست بشم، رشته روانشناسی زدم و چون نمی‌خواستم از سعید دور باشم فقط دانشگاه دولتی شهر خودم و مرکز استان رو انتخاب کردم و زمانی که نتایج قطعی کنکور اومد همانطور که دلم میخواست روانشناسی دانشگاه دولتی شهر خودم قبول شدم. از بین خواهر و برادرام هم علی و حامد مهندسی، مینا و مجتبی پرستاری، زهرا و نازنین فرهنگیان و نرگس مامایی قبول شدند اما معصومه، نیلوفر و سوسن جایی قبول نشدند. اونایی که دانشگاه قبول شدند دیگه کارگاه تولیدی نمی‌رفتند و همزمان با تحصیل، اوقات فراغت را در فروشگاه مشغول به کار بودند اما مامان بشون تاکید کرده بود درس رو در اولویت قرار بدن و بشون حقوق کامل میداد.
ترم اول دانشگاه بودم که بنزین گران شد و اعتراضات مردمی بالا گرفت و پای اعتراضات به دانشگاه کشیده شد. وقتی ظلم حکومت به قشر ضعیف جامعه رو دیدم و دیدم که چگونه دارند معترضین را سرکوب می‌کنند نتونستم بی تفاوت بمونم و یه روز به اتفاق تعدادی دانشجو که بعضی شون عضو تشکل‌های سیاسی دانشجویی بودند ابتدا تو دانشگاه سر و صدا به راه انداختیم و بعد به حمایت از مردم به تظاهرکنندگان داخل شهر پیوستیم.
روز بعد یه عده عرزشی بی همه چیز تو دانشگاه ریختند و همه کسانی که روز قبل تظاهرات کرده بودیم گرفتند تا می‌خوردیم زدند گوشی هامون رو گرفتند و دست بسته و چشم بسته به مرکز استان بردند. (اینو از مسافتی که تو راه بودیم حدس زدیم) اونجا همینطور که ما را می‌زدند همه وسایل شخصی حتی ساعت کمربند و کفشهای ما را گرفتند و بدون هیچ سوال جوابی داخل یه اتاق کوچیک که ایستاده به زور جامون میشد هول دادند و در را بستند و هر چه به در و دیوار کوبیدم کسی اعتنایی نکرد.
تعدادمون ۲۶ نفر و همه دانشجو بودیم. نه نفر از ما خانم و مابقی آقا بودند. غیر از من و دو آقا بقیه مجرد بودند.
با اینکه ساعت نداشتیم ولی حدس می‌زنم حدود ۲۴ ساعت بدون آب و غذا و حتی دستشویی ما رو اونجا سر پا نگه داشتند.
بی خوابی، کمبود اکسیژن بوی عرق و فشار دستشویی باعث شد همین که در باز شد عده زیادی از ما به غلط کردن بیفتد و با دادن تعهد و پذیرفتن اینکه اعتراضی ندارند و گول سه تا از دانشجویان را خورده اند خود را از اون شرایط خلاص کردند و به دنبال کارشون رفتند.
شاید اگه اون بند آخر که می‌گفت رفتارم احساسی بوده و گول خورده ام در تعهد نامه نبود منم امضا می‌کردم اما نتونستم کاری که انجام داده بودم بی ارزش کنم و اگه جرمی انجام داده بودم به گردن دیگران بندازم. برا همین تعهد نامه رو امضا نکردم.
از بین خانم‌ها فقط من موندم و از آقایون ۳ نفر. اونها همان فعالان سیاسی بودند که عرزشی ها ازم خواسته بودند جرمم رو گردن اونا بندازم. اونا داشتند منو نصیحت می‌کردند که تا دیر نشده تو هم برو تعهد بده و از اینجا برو که در اتاق باز شد و یکی دیگه از پسرا که رفته بود تعهد بده پیش ما ۴ نفر برگشت و گفت من چطور می‌تونم برم تعهد بدم و از اینجا بیرون برم و بعد از این اسم خودم را مرد بزارم درحالیکه این خانم بدون هیچ ترسی همچنان اینجا مونده.
همین حرف کافی بود که انگیزه ام برا موندن قوی تر بشه و به اونا هم انگیزه بدم و بگم مقاومت کنید و مطمئن باشید که هیچ وقت ظلم پایدار نمی‌مونه.
همون لحظه دو تا خانم اومدن و منو از اون ۴ نفر جدا کردند و دیگه نفهمیدم چی به روز اونا اومد اما منو با چشم بند و پابند و دستبند با ماشین به مکانی دیگر بردند و چشم بسته به عده ای دیگر تحویل دادند. از صداشون فهمیدم اونا هم زن هستند. یکی از اونا منو به اتاقی برد و گفت بشین. وقتی رو صندلی نشستم چشم بند را باز کرد، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد نور یه لامپ کم نور بود که داخل کاسه چراغی قرار گرفته بود و فقط روی میزی که زیرش قرار داشت می‌تابید. این یعنی اینکه من در اتاق بازجویی بودم.
بعد از دیدن چراغ و میز، آن طرف میز دست‌های مردانه ای دیدم که خودکار بین انگشتان و چند برگه کاغذ زیر دستش بود و نهایت یه لیوان و یه پارچ آب که کنار دستش بود.
پرسیدم می‌تونم آب بخورم؟
بدون جواب دادن لیوانی آب ریخت و به سمتم سر داد.
وقتی خوردم گفت تعریف کن.
گفتم حرف تعریفی ندارم و پرسیدم من نمی‌دونم برا چی منو اینجا نگه داشتید.
گفت قراره من بپرسم تو جواب بدی اما فقط این یه بار جوابتو میدم بعد گفت ما که نمی خواستیم بمونی تو خودت نخواستی بری وگرنه مثل بقیه تعهد می‌دادی و می‌رفتی حالا بگو چرا نرفتی؟
گفتم چون هنوز به وضعیت موجود اعتراض دارم و نمی‌خوام کاری رو که کردم به گردن کسی بندازم.
گفت تو از کی دستور می‌گیری؟
با غرور گفتم از خدا، مگه خدا نگفته هیچ بنده ای نباید اجازه بده کسی به او ظلم کنه. منم دیدم اونایی که رأس قدرتند دارند ظلم می‌کنند رفتم تا اعتراض کنم. حالا به نظر شما آیا کسی که جلوی ظلم می ایسته مجرمه؟
چیزی نگفت.
گفتم جواب ندادی؛ مجرمه؟!
گفت خفه شو. یادت باشه اینجا فقط من سوال می‌کنم و تو باید جواب بدی.
گفتم اینم یه نمونه دیگه از ظلمه. شما همگی ظالمید.
چیزهایی نوشت و بلند شد بره. داد زدم کجا میری یا منو آزاد کنید یا حداقل اجازه بدید با خانواده ام تماس بگیرم اما او اعتنایی نکرد و رفت.
دوباره خانمی چشامو بست و منو برد جای دیگر و دستامو از بالا به میله ای بست و شکنجه آغاز شد
ساعت ها شکنجه شدم و از حال رفتم و دوباره به هوش اومدم تا اینکه منو به اتاقی به اندازه دستشویی بردند که بی نهایت تاریک و نمدار بود و جز در و دیوار چیزی در اون تاریکی به چشم نمی‌خورد. اونجا چشم بند و پابند و دستبند رو باز کردند و در را بستند و رفتند.
بعد از اون، روزی چند ساعت به شکل وحشتناکی زیر شکنجه قرار می‌گرفتم و هیچ کس دلیلی برای اون همه شکنجه به من نمی‌گفت با اینکه هیچ وقت در روشنایی چشام باز نبود که بدنم را ببینم اما می‌تونستم حدس بزنم که همه جای بدنم کبود یا زخم شده و جای سالمی در بدنم باقی نمانده بود ولی امید به آزادی را از دست نداده بودم. هر روز بعد از شکنجه برای بازجویی می‌رفتم و در مقابل بازپرسی بی پدر مادر می‌نشستم و اون بی همه چیز یه مشت سوالات صد من یه غاز که هیچ پایه و اساسی نداشت از من می‌پرسید و باز من به سلولم بر می‌گشتم. تنها غذایی که می‌دادند بخورم تا نمیرم روزانه یه وعده سیب‌زمینی یا آب لوبیا یا آب نخود بد طعم و بد بویی بود که دل و روده آدم از خوردنش میخواست بالا بیاد اما برای زنده ماندن چاره‌ای نداشتم و می‌خوردم.
ثانیه ها ، دقیقه ها، ساعت ها، و روزها با بدترین شرایط روحی و سخت ترین شکنجه های جسمی که یه زن بتونه تحمل کنه و نمیره می گذشت و جز خدا دادرسی نبود. دیگه زمان از دستم در رفته بود و هیچ اطلاعی از بیرون نداشتم و اونجا هم هیچ کس هیچ جوابی به من نمی‌داد.
بالاخره بعد از مدتی یه روز خانمی اومد سراغم و گفت دیگه داری به گند می افتی دستور دادند امروز بری استحمام کنی و باز چشم بسته و دست و پا بسته منو به مکان دیگری برد و اونجا پاها و دستامو باز کرد و ازم جدا شد و گفت خودت چشاتو باز کن.
وقتی چشامو باز کردم خودمو برای اولین بار تو روشنایی دیدم فضای اطرافم یه اتاق تقریباً ۴×۵ بود که سقف و همه دیوار هاش سیمان سفید بود و کفش موزاییک و دور تا دورش چندین علمک دوش بدون هیچ حصار یا پوششی کنار هم قرار داشت.
خانمه گفت کامل لخت شو و خودتو بشور.
نگاه به سمتش کردم، یه زن قد بلند چهارشانه با پوششی سیاه در کنار در ایستاده بود اعتراف می‌کنم تا اون روز زنی به بزرگی و هیبت او ندیده بودم، به انواع اسپری های فلفل و بیهوشی نیز مسلح بود و یه باتوم هم در دست داشت و کلاه صورت پوشی به سر گذاشته بود و رو صورتش کشیده بود که شناسایی نشه…
گفت زیاد فرصت نداری پس به جای اینکه به من نگاه کنی از این فرصت استفاده کن و خودت را بشور. بعد به پاکتی کف حمام اشاره کرد که یه صابون و یه شامپو کوچک یکبار مصرف توش بود و گفت اونا برا توی بردار.
از اینکه یه دفعه بهداشت فردی من اینقدر براشون مهم شده بود تعجب کردم. نگاه به دور و بر کردم و پرسیدم اینجا که دوربین نداره؟
گفت خودت نگاه کن ببین تو به این دیوارها چیزی می‌بینی.
بار دیگر با دقت نگاه کردم سقف و دیوارها صاف و بدون هیچ شی اضافه بود و چیزی توجهم را جلب نکرد.
گفتم پس برو بیرون تا لخت بشم.
گفت اینجا حمام خصوصی خونت نیست که می‌رفتی توش و در را می‌بستی و لخت میشدی! من باید اینجا باشم، پس بجنب که خیلی کار دارم.
چاره‌ای نبود، یا باید قید دوش گرفتن رو می‌زدم یا جلوش لخت می‌شدم. وسوسه یه دوش آب ولرم بر تن خسته و زخمی ام باعث شد که به او پشت کنم و مانتو و شلوار زندان را بکنم لباس زیری در کار نبود و کامل لخت شدم و زیر آب رفتم.
وقتی آب به زخم هایی که با تازیانه بر بدنم گذاشته بودند خورد از شدت سوزش و درد می‌خواستم فریاد بزنم اما از طرفی دوست نداشتم از خودم ضعف نشان بدم.
خم شدم تا شامپو را از تو پاکت بردارم که دیدم سر خانم به سمت منه و چشماش رو کونم قفل شده. با اخم تو چشاش زل زدم که نگاهشو دزدید. ایستادم و مشغول شستن موهام شدم و وقتی کف‌ها از روی سر و صورتم کنار رفت دوباره برگشتم و نگاش کردم و دیدم باز داره نگام می‌کنه و تا دید دارم نگاش می‌کنم باز نگاهش را دزدید.
تمام وجودم پر از خشم شد و به سمتش برگشتم و با لحن خشم آلودی گفتم اگر باز ببینم به من نگاه میکنی از جونم می‌گذرم و میام اون باتوم رو ازت می‌گیرم و تو کونت فرو می‌کنم.
بدون اینکه نگاه کنه با صدایی که کمی ترس توش مشهود بود گفت خفه شو و کارتو بکن.
دیگه پشتمو بش نکردم و او هم دیگه جرات نکرد نگام کنه. سر و بدنم را کامل کف مالی کرده بودم که گفت بجنب وقتت تمومه.
گفتم چه خبره اینقدر عجله می‌کنی که در را باز کرد و تشتی گرفت و داخل گذاشت. توی تشت یه حوله و یه دست لباس به چشم می‌خورد.
زیر آب رفتم و کف ها را از روی سر و بدنم شستم و به سمت تشت رفتم.
وقتی لباس پوشیدم دوباره دست بند و پابند و چشم بند بهم زدند و از اونجا بیرون رفتم.
باز دست و پام رو باز کردند و مرا به داخل هل دادند و در را بستند و رفتند.
چشم بند را خودم از روی صورتم برداشتم. دیگه توی سلولم نبودم و با اتاقی روبرو شدم که کمی روشن بود و جز یه تخت فلزی و یه تشک و یه پتو و یه بالش چیزی توش نبود.
موهامو خشک کردم و رو تخت دراز کشیدم.
بعد مدتها احساس سبکی می‌کردم
خوابم برده بود که صدایی شنیدم. وقتی چشم باز کردم دیدم زندان بانی باز با پوشش سیاه و کلاه صورت پوش بالا سرم ایستاده.
بهم گفت چشم بندت را بزن و به پشت رو تخت دراز بکش قراره دکتر بیاد معاینه ات کنه.
چشم بند روی چشمم بود که صدای خانمی را شنیدم که گفت من دکترم.و لباسم را بالا داد و به زخمهای پشتم نگاه کرد و گفت یه پماد برات می‌گذارم روزی چند بار روی هر جای بدنت که زخمه بزن تا خوب بشی.
اون روز دیگه از شکنجه و بازجویی خبری نشد. همه چی به یکباره تغییر کرده بود و ذهنم پر از سوال بود که چه اتفاقی داره می‌افته و در نهایت به این نتیجه رسیدم که بزودی قراره آزاد بشم و عرزشی ها دوست ندارند من با داشتن آثار شکنجه رو بدنم آزاد بشم برای همینه که دارند به من می‌رسند.
خوشحال شدم و امیدم به آزادی پر رنگ تر شد. ناخواسته لبخندی زدم و اونشب برای اولین بار آسوده خوابیدم.
پنج روز دیگه سپری شد و من هر روز یه پماد در کنار تنها وعده غذایی ام می‌گرفتم و اونو تا شب رو زخم های بدنم می‌مالیدم تا اینکه اوضاع زخمها خیلی بهتر شد و خیلی از اونا که سطحی بود به کلی محو شد.
روز ششم دوباره منو فرستادند تا استحمام کنم
داشتم با صابون روی لکه های باقی مانده زخم ها رو می شستم که زندانبانم که چشم پاک‌تر از قبلی بود گفت دستوره که با ژیلت موهای زائد بدنتو بزنی و یه ژیلت نو طرفم گرفت.
ژیلت رو ازش گرفتم و گفتم کی به دستورات شما اهمیت میده؟ اما بخاطر سلامتی خودم می‌زنم.
موهای زائدم تو این مدت بلند شده بود و به سختی می شد اونو رو با ژیلت زد اما به هر نحوی بود اونو رو زدم و بدنم را کامل شستم.
اینبار خیلی بیشتر از دفعه قبل بهم وقت داده بودند و این برام عجیب بود. زیر آب بودم که باز تشت حوله و لباس داخل اومد و من لباس پوشیده و چشم بسته از حمام خارج شدم.
بعد از ظهر همان روز باز خانم دکتر به دیدنم اومد و بعد معاینه زخمها گفت زخمات تقریباً خوب شد ولی بدنت تحلیل رفته و نیاز به تقویت داره و یه آمپول به من تزریق کرد و رفت.
بعد از رفتن او با اینکه بیشتر روز را خوابیده بودم و انتظار نداشتم خوابم بگیره چشام بشدت سنگین شد و خواب بر من چیره شد…

&&& راوی سعید &&&
دقیقا شامگاه سه‌شنبه ۲۸ آبان‌ماه ۹۸ بود اون روزها کار چندان زیادی نداشتم و جز مدیریت فروشگاه که تنها کارم بود کار خاصی نداشتم. وقتی به خونه اومدم هدیه مثل همیشه پر حرارت و با هیجان مشغول صحبت کردن شد او از گران شدن بنزین و ظلم نظام در حق مردم مظلوم و قشر ضعیف جامعه می گفت تا اینکه گفت امروز به اتفاق تعدادی از فعالان سیاسی دانشجویی ابتدا تو دانشگاه تظاهرات به راه انداختیم و بعد هم به جمع مردمی که اکثراً قشر جوان بودند و تو شهر تظاهرات کرده بودند پیوستیم و همین مساله باعث شد که اونا هم انگیزه قوی‌تری پیدا کنند و تظاهرات چند ساعت بیشتر طول کشید و یه تظاهرات درست حسابی به راه افتاد که باعث شد جیره خواران حکومت وحشت کنند و بیان و مردم رو سرکوب کنند.
او از کارهایی که اون روز به اتفاق همراهانش شجاعانه انجام داده بود با هیجان تعریف می‌کرد و من لحظه به لحظه بیشتر نگرانش میشدم تا اینکه گفتم کمی بیشتر مواظب خودت باش و سعی کن کمتر برا خودت دردسر بتراشی.
گفت سعید جان درسته که ما در رفاهیم و مشکلات اقتصادی چندان تاثیری در زندگی ما نداره. اما من عضوی از این جامعه ام پس چطور می‌تونم مشکلات قشر ضعیف جامعه را ببینم و نسبت به وضعیت زندگی هم نوعان خودم بی تفاوت باشم مگر نشنیدی که سعدی می‌گه «چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار»
گفتم ولی من از این می‌ترسم که یه روزی سرتو بخاطر این نترس بودنت به باد بدی.
گفت نگران نباش تا خدا نخواد اتفاقی نمی افته.
اعتراف میکنم که اون شب به شجاعتش غبطه خوردم و تو دلم افکار شو ستودم. روز بعد نزدیک ظهر خبری تو شهر پخش شد که یه عده با لباس شخصی وارد دانشگاه شدند و به جون دانشجویانی که در تظاهرات روز قبل شرکت کرده بودند افتاده اند و بعد از ضرب و شتم وحشیانه، معترضان رو با خود برده اند.
بلافاصله به هدیه زنگ زدم گوشیش خاموش بود. سراسیمه به سمت دانشگاه حرکت کردم. متاسفانه خبر صحت داشت و والدین عده ای از دانشجویان اونجا جمع شده بودند و احوال فرزندشون رو می‌گرفتند و مسئولان جواب سر بالا می‌دادند.
دانشجویانی که حضور داشتند وحشت زده از وحشی گری لباس شخصی ها می‌گفتند. بالاخره رئیس دانشگاه گفت یه عده از سپاه آمدند و دوربینهای دانشگاه رو چک کردند و دانشجویانی که دیروز شلوغ کرده بودند شناسایی کردند و به همراه فیلم دوربین با خود بردند.
همراه کسانی که عضوی از اعضای خانواده شون بازداشت شده بود به سمت سپاه ناحیه حرکت کردیم تا پیگیری کنیم اما مسئولین اونجا از این موضوع ابراز بی اطلاعی کردند.
از اونجا به هر ارگان یا جایی که فکرشو می‌کردیم از جمله فرمانداری، نیروی انتظامی، آگاهی و غیره در شهر مون سر زدیم که نتیجه نداشت. به مرکز استان رفتیم و مرکز استان هم هر جا که فکرشو بکنی سر زدیم و فایده نداشت و اون روز را همگی با نگرانی پشت سر گذاشتیم تا اینکه روز بعد در حالیکه همچنان در جستجو بودیم از دانشگاه خبر رسید که ۲۲ نفر از ۲۶ نفر بازداشتی آزاد شدند. با خوشحالی به سمت دانشگاه رفتیم و اونجا متوجه شدم که کسانی که آزاد شدند چندین تعهد دادند و اون ۴ نفری که آزاد نشدند حاضر نشدند تعهد بدهند که متاسفانه هدیه تنها خانم در بین اونا بود و سه تای دیگه سه دانشجوی پسر بودند.
کسانی که آزاد شده بودند از شرایط بد ۲۴ ساعت بازداشت می‌گفتند و خبر نداشتند که توسط چه ارگانی و کجا بازداشت بوده اند فقط از طی مسافت حدس زده بودند که در مرکز استان بازداشت بوده اند.
از روز بعد کار من و والدین اون سه نفر این شده بود که مرتب به مرکز استان می‌رفتیم و هر جا که فکر کنی سر می‌زدیم و پیگیر پیدا کردن عزیزانمان بودیم اما متاسفانه هر چه می گشتیم کمتر می‌یافتیم و نه خبری و نه اثری از اونا نبود.
یه هفته پر از نگرانی و استرس به دنبال اونا رفتیم تا اینکه همراهانم خسته شدند و زمین نشستند اما همچنان من و پدربزرگ به دنبال هدیه بودیم
چند روز بعد از خانواده‌های اون سه دانشجوی پسر مطلع شدم که ازشون خواسته شده برای آزادی مشروط پسراشون سند بزارند اما همچنان از هدیه خبری نبود.
وقتی اون سه آزاد شدند به سراغ تک تکشون رفتم. اوضاع داغونی داشتند و معلوم بود که روزهای سختی پشت سر گذاشته اند وقتی ازشون در مورد هدیه پرسیدم حرف هر سه آنها کاملاً یکی بود اونا گفتند بعد ۲۴ ساعت بازداشت از ما خواستند تعهد بدیم و آزاد بشیم ۲۱ نفر از ما تعهد دادند و آزاد شدند موندیم چهار نفر پسر و یه خانم که همسر شما بود. یکی از پسرها به اسم مانی گفت چطور می‌تونم برم تعهد بدم و از اینجا برم و بعد از این اسم خودم را مرد بزارم درحالیکه این خانم بدون هیچ ترسی اینجا مونده!
خانمت که اینو شنید کلی به ما انگیزه داد و گفت مقاومت کنید و مطمئن باشید که هیچ وقت ظلم پایدار نمی‌مونه.
بلافاصله دو نفر اومدند خانم شما را بردند و کمی بعد مانی را از ما جدا کردند و دیگه ما هرگز اونا را ندیدیم. تو این مدت هر سه ما کنار هم در بازداشت بودیم و هر روز شکنجه می‌شدیم و بالاخره برا مون یه جلسه دادگاه مشترک گرفتند و فعلأ با تعهد و به قید ضمانت آزادیم تا بعداً به پروندمون رسیدگی بشه.
یکی از اونا گفت چیزی که بعد آزادی متوجه شدم این بود که فهمیدم مانی همان روز به همراه بقیه کسانی که تعهد دادند و آزاد شدند او هم آزاد شده.
به سراغ مانی رفتم و جریان را ازش پرسیدم او گفت وقتی که منو از بقیه جدا کردند بردند و به خاطر حرفی که زده بودم به سیلی و مشت و لگد بستند منم نتونستم تحمل کنم و به غلط کردم افتادم و از اونجایی که پدرم یه روزی پاسدار بوده اومد و به دادم رسید و منم با تعهد آزاد شدم.
گفتم پس با حرفی که زدی فقط می‌خواستی خانم منو تحریک کنی که کردی و بعد هم خودتو خلاص کردی!
گفت هر کی یه دونه از اون سیلی ها که من خوردم می خورد به غلط کردن می افتاد.
گفتم لطفاً دیگه اسم خودتو مرد نزار چون هنوز همسر من در بنده و تو همان روز آزاد شدی.
گفت آره قبول دارم من مرد نیستم چون اگه مرد بودم لااقل باید یه روز پای حرفی که خودم زده بودم می ایستادم.
روزها به سختی می‌گذشت و از نگرانی مثل کسی بودم که بین زمین و آسمان آویزان باشه و ندونه چیکار کنه. خودم را فراموش کرده بودم و مجنون وار پی لیلی ام می‌گشتم. فکر و ذکرم شده بود هدیه و برای پیدا کردنش از هیچ کاری دریغ نمی‌کردم و می‌دونستم که از جانیان حکومت هر کاری بر میاد و از این نگران بودم که هدیه رو سر هیچ و پوچ بکشند و یه روز در پاسخ به پیگیری هایم آدرس یه مزار ناشناس در قبرستان نصیبم بشه. وقتی به این موضوع فکر می کردم وحشت و غصه تمام وجودمو فرا می گرفت.
اون روزا هیچکس حال خوبی نداشت. عشق من با نبودنش گویی خاک غم بر سر همه پاشیده بود و خوشی های همه را گرفته بود. از مامان گرفته تا همه دوستان و آشنایان و حتی غریبه ها براش نگران بودند و خبر داشتم دایی ها، عمو ها، عمه ها و خاله هدیه هم در بازفت نگرانش هستند.
پدر بزرگ و مادربزرگ هدیه پیش ما اومده بودند و پدر بزرگ شونه به شونه من برای پیدا کردن مژده همراه من می اومد و از هر کسی نگران تر بود و حتی یکبار در سپاه داد زد اگر نوه ام را کشته اید جنازه اش را تحویل بدید و اگر زنده است خودشو به ما نشان بدید و حتی تهدید کرد که اگر خبری از نوه ام نشود قوم بختیاری را به اینجا می‌کشم و اینجا را رو سرتون خراب می‌کنم.
بعد از ظهر همان روز عده ای سراغ پدر بزرگ اومدن و با قاطعیت گفتند همه افراد و جوانان قومت بخصوص پسرها و نوه هایت را شناسایی کردیم اگر کوچکترین تحرکی بین اونا احساس کنیم در نطفه خفه می‌کنیم و مسئولیتش با شماست. در واقع هشدار دادند که می‌کشیم و هیچ مسئولیتی قبول نمی کنیم…

نوشته: هر کی

ادامه…

بازدید 3,827

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۲)”

  1. سلام دوست عزیز خیلی وقته منتظر اومدن داستان هستیمقسمت قبل اپلود نشده

  2. سلام هرکی جان. پارت اول داستان رو پیدا نکردم. این همه مدت از سری قبل داستانت گذشت و منتظر بودم ولی دیدم نوشته قسمت دوم. قسمت اولش کجا رفت؟مثل فصل اول داستان این فصل هم عالی شروع شد

  3. سلام مجدد منم مثل شما اکانت قبلیم به نام پر طلایی بلوکه شد لطفا یه اکانت جدید بساز برام خصوصی پیام بده

  4. این همون داستان دختران خانه آبشار و بعد از اون عق تا ابد پایداره، فقط از یه منظر دیگه.همون شخصیت ها و همون تم 😐

  5. تازه الان چون قسمت اول اپلود شده خوندمواقعا عالی موسوع داستان رو به حال جامعه وارد میکنی و توی موج مشکلات و‌مسائل جامعه داستان رو جلو میبریقلمت مانا و ماندگار

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید