جنایت، اعتراف و مکافات (۴)

قسمت چهارم
اگه اون حس گناه و عذاب بعد از این سکس بهم دست نمی داد، این تجربه رو بین سه تای اول سکسامون می ذاشتم. ولی زهرا متاسفم که احساس کردم حالم بد شد. به محض اینکه ازت جدا شدم و آغوشت رو رها کردم، یه سقوط آزاد به بی نهایت رو تجربه کردم. احساس کردم جاذبه زمین من رو توی خودش بلعید. بوی ادویه هایی که به کوفته ها زده بودی توی کل خونه پیچیده بود. من و تو به انتهای خط رسیده بودیم ولی تو اومدی و لبام رو بوسیدی. من خودم رو توی بغلت مچاله کردم. می خواستم با بلندترین صدای ممکن گریه کنم و ازت معذرت بخوام. می خواستم به پاهات بیفتم و التماست کنم تا ما به زندگی قبلیمون برگردیم. نه به روستا، بلکه زمانی که خوشحال تر بودیم. ولی خیلی دست و پا چلفتی تر از این حرفا بودم و زمانی که تو توی بغلم بودی و من نمی تونستم چهره ات رو ببینم، مغزم به راحتی تونست تصور کنه که من پارمیدای معصوم و جوون رو به آغوش خسته ام کشیدم.
میگن خیانت از نظر یه زن، خیانتِ جنسی نیست، بلکه خیانتِ احساسیه… و من احساس کردم به زهرا خیانت کرده بودم. من نوت های موسیقی احساسم رو برای پارمیدا خرج کردم و حالا هم با خیال و توهم اون به زهرا نزدیک شده بودم. اگه زهرا من رو سرزنش کنه بهش حق میدم. بهش حق میدم اگه با دستای نحیفش به گونه هام سیلی بزنه. احساس میکردم اگه من رو حتی به صلیب هم بکشه حق داره.
توی تخت، لا به لای بی خوابی هام، به این موضوع فکر کردم. زهرا بازم پشتشو کرده بود به سمتم و ناز خوابیده بود. دوست داشتم برم بغلش کنم و بی صدا گریه کنم ولی باز مثل همون شب اول یه فکر شیطانی به سرم زد. از همون فکرایی که قانع تون می کنه که خودتون رو توجیه کنید. از اون فکرایی که اگه بهشون خوش اومدید بگید، ریشه های سمی و کشنده شون رو توی شیارهای مغزتون فرو می کنن. از همون فکرایی که بهم روزای بد و خفت بار رو یاد آوری می کرد. زهرا… ما کاری با خودمون کردیم که شک ها، تردیدها، احتمالات، تجربه ها، بد شانسی ها و عقده های گذشته مون برامون تصمیم بگیرن.
این بدترین جمله ایه که یه مرد میتونه به خودش بگه… و زهرا، من این رو به خودم گفتم. اولش برام مثل یه نجوا اکو وار توی سرم داد زده می شد. من در رو برای اون افکار باز کرده بودم و حالا داشتن برای زندگیم نقشه میکشید. من به تو نگاه کردم… به بدن معصوم و بیگناه و این جمله رو گفتم:«اون که هنوز نمی دونه.» و مطمئنم اونقدر خودم رو توی این افکار گم کرده بودم که طوری این جمله گفتم که اگه خواب نبودی می شنیدی. من بدترین جمله ممکن رو به خودم گفته بودم و بزرگ ترین مهر تأیید رو روی گناهان آینده ام زدم. زهرا… زندگی من… می دونم هر چی بگم و هر چقدر ازت تعریف و تمجید کنم بازم نمیتونم اشتباهم رو نادیده بگیرم ولی من توی عرض یکی دو ساعت، از گناه کار ترین فرد روی زمین به فردی تبدیل شدم که آسوده ترین وجدان رو حتی بعد از انجام یه سری جنایت ها داره.
اولا وقتی با زهرا سریالایی می دیدم که طرفین به هم خیانت می کردن، با خودم می گفتم خوب چه فایده. ولی حالا فهمیدم خیانت توی یک یا دو شب اتفاق نمیفته. خیانت بیشتر یه پروسه هست. یه پروسه پر از استرس شیرین و تابو شکنانه که آدم هر چی توش جلوتر بره، خودش رو بیشتر برای عملش توجیه و تبرئه می کنه. همه چیز خیلی ساده شروع میشه. یه گفت و گوی ساده و دوستانه. دقیقا مثل من و پارمیدا… و دفعه های بعد آدما جلوتر میرن بدون این که بفهمن با چه سرعتی توی کهکشان احتمالات کشنده حرکت می کنن. اولش با خودتون میگید:«ما فقط داریم حرف میزنیم.» زمانی میرسه که می بینید توی یه تخت کنار هم دراز کشیدید و اگه واقعا تعهد ذره ای براتون مهم باشه، تازه می فهمید چه گندی زدید.
ولی زهرا، من تازه دارم اینا رو می فهمم. تازه دارم پی می برم چیکار کردم. تازه گرفتم که چقدر باهات صادق نبودم. درسته که ما با هم به اندازه سابق خوب نبودیم ولی هیچ چیزی نمیتونه کارم رو توجیه کنه. من به پانزده سال به دست انداختن این حلقه خیانت کردم و این تازه اول شرمساری های این داستان طولانیه. ما این مسیر رو با تموم مشکلاتش پانزده سال طی کرده بودیم ولی انگار من تو رو توی بزرگراه زندگی تنها گذاشتم و توی خاکی ها روندم. اینا رو تازه می فهمم. به خاطر همین یه روز تصمیم گرفتم اونا رو به رشته تحریر دربیارم. به خاطر همین بود که زیر لامپ کم نور اتاق، قلم و کاغذ به دست گرفتم. به خاطر بار گناهی بود که دوشم رو زخمی کرده بود و ازش تغذیه می کرد. توی این مدت بارها خواستم به قانع کردن خودم ادامه بدم ولی انگار هر روز نسبت به تو عذاب وجدان بیشتری داشتم. جوری که حتی نمی تونستم بدون اینکه حالم بد شه بهت نزدیک بشم. حساب شب هایی که تا صبح تو رو توی خواب نگاه می کردم و زجر می کشیدم از دستم در رفته. همون شبایی که اینقدر به سرم میزد که به خدا می گفتم منو فردا بیدار نکنه.
زهرا… من دیگه خسته شدم. از همه چیز رونده شدم. دیگه انرژی سابق رو توی بازوهام حس نمی کنم. دیگه جرات نزدیک شدن به لبه ساختمون رو ندارم و اون بالا سرم گیج میره. دیگه مثل سابق نمی تونم متمرکز و کاریزماتیک باشم. نمی تونم با همکارام گرم بگیرم. دیگه خونه مون گرمی سابق رو نداره. دیگه نمی خوام سورپرایزت کنم چون حس می کنم تا وقتی این جریانات رو ندونی هیچ وقت نمی تونم خودم رو ببخشم. دیگه توی آینه خودم رو نمی بینم. بلکه سایه ای از یه گناه کار و متجاوز می بینم. دیگه نمی خوام به هر قیمتی تلاش کنم. دیگه حوصله مردم رو ندارم. حس میکنم گاهی میخواهم آنقدر عصبانی بشم که یا خودم یا یکی از اونا رو از سر ساختمون پرت کنم پایین. دیگه نمیتونم لمست کنم. دیگه نمیخوام بهت نزدیک بشم. نمیخوام تو رو هم با نجاسات آلوده کنم. نمی خوام تو هم مثل من بشی. فقط یه چیز میخوام. فقط یه چیز ازت میخوام. اینکه این متن رو بدون توقف تا آخر بخونی و خودت رو جام بذاری و نه به عنوان یه همسر بلکه به عنوان یه قاضی محاکمه ام کنی و بعد هفت تیر عقده و ترسِت رو روی پیشونیم بذاری و مجازاتم کنی. میتونی هر کاری که خواستی بکنی. میتونی ازم یه درس عبرت بسازی و یا هفت تیرت رو به اعماق دریای بخشش پرت کنی و منو به آغوش بکشی. می تونیم توی بغل هم تا وقتی که بمیریم، اشک بریزیم.
زهرا، من می دونم هر کاری هم که کنیم، باز هیچ وقت نمی تونیم مثل سابق بشیم. می دونم بازم یه حس تردید و شک توی ته دلت جوونه میزنه وقتی کنار هم نیستیم. می دونم بازم ممکنه دیر کردن من رو بذاری پای بی جنبه بودنم. به خاطر همینه که میگم اگه حتی منو بکشی برام هیچ فرقی نمی کنه. چون میدونم ما هیچ وقت به اولین روز آشنایی مون برنمی گردیم. هیچ وقت نمی تونیم دوباره به هم دیگه صد در صد اعتقاد داشته باشیم. چون می دونم اگه ده سال بعد به مشکلی خوردیم، شلاق خاطره های تلخ امروز رو به پشتم میزنی و بهم میگی که باید همون روز ولم می کردی. باید با هم صادق باشیم. اگه حتی قراره من رو نود و نه درصد سر این قضیه ببخشی، من مرگ رو انتخاب می کنم.
می دونم تقریبا غیر ممکنه. مگر اینکه اون بخش زخم دیده قلب و مغزمون رو توی یه جراحی پیچیده ازمون جدا کنن. می دونم که احتمال اینکه این قضیه رو کامل فراموش کنی تقریبا نزدیک به صفره. ولی اگه تا اینجا هر طوری من رو مقایسه کردی، یه لحظه بهم امون بده و بهم گوش کن. من خودم اومدم و بهت گفتم. جرات کردم و بهت گفتم چه گندی زدم. من می تونستم این داستان رو ننویسم و فرض رو بر این بذارم که تا روز مرگت از این ماجرا بویی نمی بری. ولی من خواستم به احترام پانزده سال ازدواجمون باهات صادق باشم. میدونم هیچ چیزی رو نمیتونه عوض کنه ولی امیدوارم من رو حداقل به خاطر عذاب وجدانم مستحق رنج و درد کمتری بدونی.
فردای اون روز من تقریبا خودم رو قانع کرده بودم که بزرگترین مجوز گناه آزاد رو دارم. وقتی بیدار شدم، زهرا خواب بود. اگه بیدار می شد باعث می شد دوباره سورپرایز بشم و بازم با خودم درباره پارمیدا کلنجار برم ولی انگار خوشحال شدم این اتفاق رخ نداد.
سر ساختمون داشتم با مهندس و معماران پروژه صحبت می کردم. اونا نقشه گرافیکی ساختمون رو بهم نشون می دادن. نقشه ای که نشون می داد طبقه سوم این ساختمون بعد ساختن چطوری میشه. منم تأییدشون می کردم. اگه کارشون رو درست انجام بدن دوباره توی پروژه بعدی استخدامشون میکنم. البته اگه انتظار سه برابر شدن حق و حقوقشون رو نداشته باشن. بالاخره با خودم میگفتم مهندس و معمار خوب شاید سخت پیدا بشه ولی پیدا میشه. حس می کردم باید خیلی بیشتر روی ارتباطات و پارتی هام کار کنم. مصالح ساختمون داشت گرون می شد و من باید اونا رو یه جوری با حداقل نصف هزینه جور می کردم.
راستش می دونستم که پارمیدا حتی از سر کنجکاوی هم که شده بهم جواب مثبت میده. ولی نمی خواستم به این زودی ها بهش زنگ بزنم. نمی خواستم خیلی آویزون جلوه بدم. اونم توی این سن. ولی خب این کار مقاومت خیلی زیادی رو می طلبید. بارها شد که شماره اون رو تایپ کردم ولی جرات نکردم بوق های تماس گرفتن رو بشنوم.
فکر میکردم دیدارمون باید خیلی غیر مترقبه تر از این حرفا باشه. عقده سال ها سورپرایز کردن زهرا توی دلم مونده بود و می خواستم هر طور شده به چشمش. آره زهرا، تو باهام این کار رو بارها کرده بودی و من نمی خواستم یه بار دیگه خودم رو سرافکنده کنم.
تقریبا یه هفته بعد، از یکی از رفیقام که یه نمایشگاه کوچیک ماشین داشت یه ماشین قرض گرفتم. توی تصور زهرا اون ساعت از صبح من در حال داد کشیدن سر کارگرا سر ساختمون بودم و پیشرفت پروژه رو از بالا مثل یه عقاب نگاه می کردم ولی توی واقعیت از این خبرا نبود. من جلوی خونه پارمیدا و همکلاسی هاش کمین کرده بودم. توی یه کت و شلوار رسمی خوشگل چون بعد از اینکار مستقیم می رفتم سر ساختمون. صندلی رو خوابونده بودم و زیر چشمی به در خونه پارمیدا نگاه می کردم و با خودم می گفتم:«مواظب باش حلقه رو نبینن»
آه زهرا… نمیدونم چرا ولی من نمیتونم این حلقه رو از خودم دور کنم. حس می کنم اون هر جا دنبالم میاد و تموم تلاشش رو میکنه تا تو رو به یادم بیاره. من با دیدنش به تو فکر می کنم و احساس می کنم به خاطر همین توی دستمه. یا شایدم بهتره وجه تاریک و سیاهش رو هم بگم. شاید از اینکه با فکر و خاطره تو این کار رو میکنم لذت ممنوعه ای رو تجربه می کنم.
حول و حوش ساعت نه، صدای باز شدن در خونه پارمیدا همه حواسم رو جذب خودش کرد. نه… ذوق زده نشو. آروم و ریلکس باش. تو دنبال پارمیدا هستی ولی از طریق دوستاش. میدونم سخته برات ولی حتی اگه اون الهه زیبا رو هم دیدی نباید از جات تکون بخوری.
خیلی سوسکی و ریز از کنار پنجره اون صدا رو دنبال کردم. یه دختر جوون با لباس های دانشجویی مرتب و اتو کشیده اومد بیرون. دستپاچه عمل نکردم. سعی کردم طوری رفتار کنم که نترسه و آمارم رو به پارمیدا لو نده. حلقه رو از دستم بیرون کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم. در رو بستم و خیلی آروم و متین به سمت دختر حرکت کردم.
-سلام خانم.
ایستاد و نمیدونست چیکار کنه. چون تیپ و قیافه ام به پسرای مزاحم دوزاری نمی خورد.
-می تونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟
+چرا؟
سعی کردم شمرده شمرده بهش توضیح بدم.
-من علیم… دوست پارمیدا. تازه با هم آشنا شدیم.
+شما پارمیدا رو از کجا می شناسی؟
-می گم که تازه با هم آشنا شدیم. بذارید روشنتون کنم.
اینجا اعتماد به نفسم به اوج خودش رسیده بود. در حدی که خواستم پارمیدا رو توصیف کنم و به اون دختر ثابت کنم می شناسمش.
-پارمیدایی که چشماش سبزه و گل رز قرمز دوست داره. بیست و شیش سالشه و ارشد روانشناسی میخونه. فکر می کنم تازه هم با یکی کات کرده.
+بله بله متوجه شدم.
-اخیرا متوجه یه کیف مردونه توی خونه نشدین؟
+آره… چطور؟
-خب اون کیف من بود که پیش اون جا موند. (با خنده)
+بله درست میفرمایید.
-مرسی… راستی اسم شما چیه؟
+مهسا هستم.
-خوشوقتم مهسا خانم… راستش من می خواستم توی یه حرکت رمانتیک پارمیدا رو سورپرایز کنم. می خواستم بدونم برنامه ایشون برای دو شنبه این هفته چیه. وقت آزاد داره یا نه؟
و مهسا بهم توضیح داد و گفت که کلاسای دانشگاه پارمیدا کی تموم میشه و بعد از ظهر چی کار می کنه. ازش تشکر کردم و معذرت خواستم اگه وقتش رو گرفتم و بهش گفتم که اگه ممکنه این جریان بین خودمون بمونه.
توی ماشین نشستم. از استرس بالا نفس عمیق کشیدم. حلقه رو که توی دستم کردم آروم گرفتم. کارم به جایی کشیده شده بود که تا می خواستم دو دقیقه فکر کنم که چه غلطی دارم میکنم، پارمیدا توی چشمام ظاهر می شد و جای تردید و شک، توی دلم اعتماد و قدرت می کاشت. ماشین رو بردم نمایشگاه و تحویل دادم و ماشینم رو از پارک در آوردم و به سمت ساختمون روندم.
سر ساختمون دائم به استرس و تنش کاری که می خواستم بکنم فکر می کردم. دیگه توی مغزم چیزی به اسم خوب و بد، شر و خیر و درست و نادرست وجود نداشت. بیشتر حس می کردم همه چیز توی هم مخلوط شده بود و من نمی تونستم اونا از هم تمیز بدم. ولی یه چیز رو خوب حس می کردم. اینکه به هر گوشه ای از قلبم که دست می زدم، اولش عشق زهرا کورم می کرد و بعدش کلی درد و رنج از اون ناحیه بهم ساطع می شد و من نمی تونستم هیچ چیزی به خوبی تشخیص بدم. انگار که کلا به جاده خاکی بی تفاوتی زده بودم و هیچ چیزی نمی تونست برام مهم باشه. نمیدونستم چی میتونست چهار چرخ لجبازیم رو پنچر کنه.
روز یکشنبه، یه روز قبل از دوشنبه که روز مهمی بود، تعصب و خودبینی زهر خودش رو به خونم خورونده بود و من تصمیم گرفتم دست از دست رو دست گذاشتن بردارم. پایین ساختمون، جایی که سکوت بیشتری داشت، شماره پارمیدا رو پیدا کردم، دور و برم رو برای پیدا کردن مزاحم احتمالی چک کردم و تماس رو فشردم و بعدا فهمیدم که دیگه جای برگشتی برای خودم نذاشتم.
+الو…
-اگه جوابت منفیه قبل از اینکه تا سه بشمارم تلفن رو قطع کن.
+…
-یک، دو، سه.
+…
-الو؟
+سلام.
-سلامممم. چطوری؟
-مرسی… عالی.
-میشه بپرسم چرا قطع نکردی؟
+آخه فکر کردم.
-و من رو واجد شرایط دیدی؟(با خنده)
+تقریبا… ولی چرا دیر پیگیری کردی؟
-نخواستم همینطوری تصمیم بگیری.
+خب الان چی میشه؟
-دوست داشتم همین الان ببینمت ولی یه چند وقتی شده خیلی کار ریخته سرم.
+درک می کنم.
-واقعا شرمنده ام بابتش.
+اصلا حرفشم نزن اشکالی نداره.
-ولی فعلا این چند وقت باهات در تماسم.
+همچنین.
-مواظب خودت باش.
+تو هم همینطور.
-منم مراقب این جوونه شوقی ام که امروز توی دلم کاشتی. تا روزی که ببینمت.
+خداحافظ…
و پارمیدا قطع کرد. نمی دونم آیا بعدش از خوشحالی جیغ کشید یا نه. فقط این رو میدونم که اگه بالای ساختمون بودم، خودم رو از شوق پرت میکردم پایین. زهرا، لطفا احساس حسادت نکن… من واقعا شرمنده ام. پونزده سال پیش توی روستا همچین چیزایی نبود. اگه یه نگاه چپ به ناموس کسی می کردی سنگسارت می کردن. مطمئن باش اگه اینطوری نبود من بهت مثل پارمیدا نزدیک می شدم. چون تو زیباترین آدمی هستی که به نظرم پا روی این کره خاکی گذاشته. حتی الان که با پارمیدا جور شدم هم تو توی زیبایی ده هیچ شکستش میدی.
شب توی خونه، پر استرس ترین ساعت ها رو گذروندم. شاید این پارت یکی از قسمت هایی باشه که قلب زهرا رو تیکه تیکه کنه. توی طول اون چند وقت یه بارم درباره این ماجرا دروغ نگفتم. پنهون کردم ولی دروغ نگفتم. وقتی بهم تکست میداد کجام، من سرکار بودم و بهش راست می گفتم. ولی اون به هیچ چیزی شک نکرد تا ازم بپرسه. ولی اون شب من اولین دروغم رو توی این ماجرا گفتم.
-راستی همکارای جدیدمون برای فردا برنامه ریختن.
+چه برنامه ای؟
-نه که این چند وقت خیلی پر فشار بوده، می خواستن یه روز رو ریکاوری کنن برای ادامه پروژه.
+خب برنامه شون چیه؟
-برنامه اصلی کوهنوردی ولی طبیعت گردی و دوچرخه سواری هم هست.
+اون موقع که یه هفته دیگه باید برای اینا ریکاوری کنن.
-نه… ازشون تعهد کتبی گرفتم فرداش بیان سر ساختمون.
+راستی چرا اینقدر دیر میگی؟ من چطوری آماده شم تا فردا؟
-مگه تو هم میای؟
+این یعنی اینکه نیام دیگه آره؟(با خنده)
-آخه همه مجردی میان زهرا خانوم گل.
+چیه مگه؟
-نمی خوام خیلی گیر بدم ولی خودت راحت نیستیا.(با خنده)
و زهرا رو به همین راحتی پیچوندم. شاید اگه خیلی اصرار می کرد خط فکری این داستان جور دیگه ای پیش می رفت ولی همیشه بهم اعتماد داشت. متأسفم زهرا… این اولین دروغم به تو راجع به این مسئله بود؛ اگه کنجکاوی بدونی دروغام از کجا شروع شد.
خیلی زود فردا شد. یادم اومد ماشین رو ندادم کارواش. ولی وقت کافی نداشتم. صبح اول وقت خودم یه آبی زدم بهش. دیگه فکر کردم کت و شلوار پوشیدن جایز نبود. یه تیپ تیره زمستانی با یه پالتوی کوتاه پوشیدم. برای رد گم کنی، گرمکن و کفش های اسپورت گرون قیمتم رو هم یه گوشه صندوق گذاشتم. چرخیدم و می خواستم سمت در ماشین برم که نگاهم به چهره زهرا توی چارچوب در خورد. خمیازه ای کشید و با خنده گفت:«با این تیپ میخوای بری کوهنوردی؟»
رفتارای این چند وقتش برام تازه و مطبوع بود. انگار که فرق کرده بود.
-گرم گن و کفشم رو گرفتم تو صندوق.
+اون شکم مبارک رو تا شب چی کار می کنی؟
-به بچه ها سپردم یه چیزی بیارن.
+از همون آشغالای سری قبل؟
و زهرا، تو غیب شدی. نمیدونم رفتی دنبال چی. ولی وقتی برگشتی سبد مسافرتی بزرگ مون دستت بود که به زور بلندش کرده بودی و من به محض دیدنت به سمتت دویدم.
-چی کار می کنی دیوونه؟
+هیچی ببین…
-آخه تو مگه جثه ات به این میخوره که بلندش کردی؟
+…
-خوبه جاییت آسیب ببینه؟
-دیشب وقتی خوابیدی این غذاها رو درست کردم برای امروز.
سبد رو ازش گرفتم و گذاشتمش زمین و درش رو باز کردم. یه عالمه ساندویچ بسته بندی شده توش بود. زهرا، اون موقع نه ولی الان که دارم اینا رو می نویسم، حس میکنم قلبم داره شکافته میشه. چطوری من اون موقع از اون حجم از بی رحمی خودم آب نشدم برم توی زمین؟ چطوری من اینقدر کور و دیوونه شده بودم؟ چطوری از خجالت جلوی پاهات زمین نخوردم؟ چطوری تونستم با غرور بی دلیلم اون رشته های وا رفته احساسم رو کنار هم نگه دارم؟ چطوری حتی بغض نکردم؟
من سبد رو ازت گرفتم و توی صندوق گذاشتمش. تو حتی فلاکس چایی آماده کرده بودی. تو حتی یکی دو کیلو تخمه گذاشته بودی. چطوری اصلا من روم شد تو رو بذارم و برم؟ چطوری تونستم به چشمات پشت کنم و استارت ماشین رو بزنم و با صدای سوت چرخ ها برم؟ یعنی به همین سادگی تونسته بودم همه چیز رو فراموش کنم؟ حرف پونزده ساله… پانزده سالی که زود گذشت ولی از ارزشش کم نمی کنه. چطوری حتی ازت تشکر نکردم؟ از تو، نورهایی برای برگشت به زندگی سابق مون ساطع می شد ولی انگار نور تو لای شلوغی این شهر و نورهای مصنوعی پارمیدا گم شد.
از لابه لای ترافیک تهران خزیدم و ساعتای ده تقریبا سر ساختمون بودم. ماشین ساخت این پروژه حتی بدون من هم کار می کرد و این راضی کننده بود. یعنی همه برای کار از هیچ چیزی دریغ نمی کنن. روی ساختمون، همه همکارام به تیپ متفاوتم تیکه انداختن. با خنده بهشون گفتم که خشک شویی دیروز تعطیل بود. اونا هم گفتن تا اونجایی که اطلاع دارن باید تا الان بالای پنجاه ست کت و شلوار داشته باشم.
جلسه ای نداشتم. ولی توی همون کافه همیشگی پلاس شدم و روزی رو به یاد آوردم که همه چی ازش شروع شد. ساعت ها گذشت. من قهوه خوردم. حساب کردم. در آخر قبل از خروج نیم بوت های ضخیم رو توی ماشین فسقلی ای که واکس میزد گذاشتم تا خوب برق بزنن. همه چیز راجع به اون کافه با اون زنگوله که به صدا در اومد تموم شد.
ساعت های دوازده، جلوی در دانشگاهش، کمی پایین تر پارک کردم و وقتی اون با بقیه ازش خارج شد تونستم بشناسمش. توی یه ایستگاه اتوبوسی که اونجا بود نشست. بهش زنگ زدم.
+سلام علی.
-چطوری پارمیدا؟
+مرسی تو چطوری؟ روبه راهی؟
-عالیم… کجایی؟
+هیچی. تازه از دانشگاه زدم بیرون.
-واتساپت رو چک کن.
و گوشی رو قطع کردم و لوکیشنم رو فرستادم. زیرش نوشتم:«میدونی کجا پیدام کنی.»
بعد از چند لحظه دیدم که از ایستگاه اتوبوس بلند شد و به سمت ماشینم نگاه کرد. حرکتش رو از آینه می دیدم. دسته گلم رو آماده کردم. تنوع رو بیشتر کرده بودم ولی به اصل قضیه بی توجهی نکردم و تراکم بالای رز کوچیک قرمز رو رعایت کردم. اومد و دقیق جلوی در شاگرد وایستاد. گل رو به سمت پنجره گرفتم و پنجره رو دادم پایین. بلافاصله اونا رو گرفت و بوشون کرد. بعد در رو باز کرد و کنارم نشست. دستش رو آورد جلو. گرفتمش و بوسیدم.
ترکیب خستگی و خوشحالی توی صورتش موج می زد. نمی تونستم اون حجم از تعجب رو توی چشماش هندل کنم. عرق پیشونیش رو با دستمال پاک کرد و با تعجب گفت:«تو باید خیلی چیزا رو بهم توضیح بدی.» شروع کردم به روندن و موسیقی ملایمی رو پلی کردم.
+نگفتی…
-چیو؟
+آخه چطوری؟
-راستش رو بگم؟
+آره.
-من شرلوک هولمزم.
خندید و این بار دیگه واقعا به بازوم مشت زد.
+نه، جدی…
-از مهسا پرسیدم… لطفا دعواش نکن.
+مهسا؟
-اومدم جلوی خونه تون کمین کردم و منتظر سیگنال موندم.
+اونم اومد همه چی رو گذاشت کف دستت دیگه؟
-اولش مقاومت کرد ولی بهش گفتم دوستتم.
+می تونستی از خودم بپرسی.
-ولی اون وقت به اندازه الان حال نمیداد مگه نه؟
هوا بدک نبود. کمی خشک و سرد بود ولی خورشید ملایم می تابید. پارمیدا کمی خسته بود ولی بهش گفتم میخوایم بریم شهربازی. این شهربازی اون موقع تازه افتتاح شده بود. دستش رو توی دستام گرفتم و به سمت ورودی حرکت کردیم.
توی نظرم، همه چیز راجع به اون روز رویایی بود. اینقدر که نمی خواستم هیچ وقت تموم بشه. دستای گرم پارمیدا تونسته بود یخ روح مرده ام رو آب کنه. من و پارمیدا کنار هم راه می رفتیم و مثل بچه ها شوخی می کردیم. انگار نه انگار که سی و پنج سالم بود.
دلم نمی خواست خیلی سریع پیش برم. توی یکی از غرفه های شهربازی نشستیم و هات چاکلت داغ خوردیم. وقتی پارمیدا لبخند می زد، انگار روح از بدنم جدا می شد. پارمیدا این حس رو بهم میداد که انگار کنارم خوشحاله. من خیلی اون مدلی نبودم ولی اون به هر بهانه ای باهام تماس فیزیکی برقرار می کرد و این قضیه بهم شوک های از لذت می داد. کنار اون، هیچ چیزی نمی تونست حواسم رو پرت کنه. هیچ چیزی نبود که روزای بد رو به یادم بیاره.
پارمیدا دختر ترسویی نبود و دوست داشت توی شهر بازی جرات نشون بده. طوری که ترسناک ترین وسایل رو انتخاب کرد و با هم سوار شدیم. منم نمی ترسیدم ولی فکر می کردم شاید پارمیدا بترسه و ریسک نکنه ولی خب، انگار زیاد شهربازی میومده قبلا.
شهربازی خیلی شلوغ نبود. هوا خوب بود. میتونستی آروم راه بری و با عشقت صحبت کنی. الان که فکر می کنم، می بینم که انگار تمام هستی و احتمالات دست به دست هم داده بودن تا من توی این تله اشتباه گیر بیفتم.
یکی دیگه از غرفه های شهربازی ساندویچ می فروخت. شکم رو سیر نمی کرد ولی برای من که برای ناهار جای دیگه ای برنامه داشتم قانع کننده بود. این بار پارمیدا هیچ جوره راضی نشد من حساب کنم و خودش کارتش رو به صندوقدار داد. چون من پول قهوه و شهربازی رو حساب کرده بودم.
ساعت دو و نیم رسیدیم به یکی از رستورانای رندوم بالاشهر. نمی تونستم رستوران آشنا ببرمش. دوتایی دور یه میز خالی نشستیم و پارمیدا شروع کرد به تمجید از معماری رستوران. خیلی گرسنه نبودیم و شلوغش نکردیم و فقط ماهی سفارش دادیم. ماهی و مخلفاتش رو توی دیسای لوزی شکل برامون آوردن.
ساعت های چهار از رستوران زدیم بیرون. پیشنهاد دادم بریم خرید. قبول کرد. آخه لباسش نه برای دیت بلکه برای دانشگاه بود و دوست نداشتم به خاطر این مسئله احساس بدی داشته باشه. من رو یاد زهرا انداخت. اونم توی خرید لباس دوست داشت من رو کلافه کنه ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم. پارمیدا اصلا تصور نمی کرد امروزش اینطوری قراره پیش بره و ازم کلی تشکر کرد. دو سه مدل لباس براش گرفتم و این کار برام مثل قماربازی بود که بازی قبلی رو برده و حالا خیلی به خودش مطمئنه.
ساعت های هفت، اونم با کلی اصرار من، بالاخره قبول کرد بیاد خونه. یه واحد دیگه توی مرکز تهران داشتم. البته خونه مجردی نبود و زهرا ازش خبر داشت. البته منظورم آپارتمان نبود. یه ویلای نقلی و کوچک با معماری و طراحی جدید. ماشین رو به زور توی پارکینگ کوچیکش جا دادم و اومدیم بالا.
خداروشکر توی این خونه هیچ نشونه ای زهرا وجود نداشت که پارمیدا بخواد سوال پیجم کنه. به غیر از اتاقش. خریدا رو یه گوشه انداختم و رفتم و درش رو قفل کردم و کلیدش رو با دستپاچگی یه جایی گم و گور کردم. وقتی برگشتم دیدم پارمیدا کنار میز نهار خوری ایستاده. پشتش به من بود. چرخید و به من گفت:«اینا گل رز بودن؟»
و آره زهرا، اونا همون گلایی بودن که آخرین بار برات خریدم و تو بهشون بی توجهی کردی. همون گلی که دور یه کاغذ کادوی سفید، انتظار بو شدن رو می کشید و تو با بی رحمی اونا رو تنها گذاشتی. اون شب ما این دسته گل قشنگ رو توی این خونه تنها گذاشتیم و توی سکوت به آپارتمان مون توی غرب تهران روندیم. من بارها به این خونه اومدم و اون گل هنوز روی اون میز بود و من دلم نیومد جمع شون کنم.
-بودن… حالا مردن.
+تو برای خودت هم گل می خری؟
-برای خودم نه. برای یه شخصی.
+خب…پس…
-ببین. پارمیدا. وقتی توی جوونی جرات نکردی به یه نفر بگی دوستش داری، توی سی و پنج سالگی این امر خیلی سخت میشه. من تموم این سالها تلاش کردم جلوی همکارانم متاهل به نظر بیام. ولی بعد یه مدت به خودم گفتم شاید واقعا باید عملیش کنم. بارها آدم هایی رو دیدم که ازشون خوشم اومد. آمارشون رو مثل تو درآوردم، براشون گل خریدم ولی هیچ وقت جرات نکردم بهشون بدم.
+ولی من چی؟
-تو فرق می کردی. تو باهام حرف زدی. من به طور اتفاقی کیفم رو پیشت جا گذاشتم و سرنوشت زندگی ما رو بهم پیوند زد.
بهش نزدیک شدم. دستاش رو با دوتا دستم گرفتم و به چشماش خیره شدم. با یه بغض بزرگ توی قلبم بهش این دروغ رو گفتم:«تو اولین کسی هستی که تونستم براش جرات به خرج بدم»
چشماش درخشید. وقتی پلک زد، اشک شوق می خواست از چشماش جاری بشه. من دستش رو بیشتر فشردم و سرم رو به آرومی نزدیکش کردم. چشمش رو از چشماش به لبم رسوند. من امونش ندادم و لبای زیبا و لرزونش رو با لبام مماس کردم. سرم از شدت لذت سوت کشید. پارمیدا نفسش رو حبس کرده بود و وقتی بوسه مون طولانی شد با یه صدای نحیف از سینه اش خارجش کرد. زنگ تیز تلفن من، ما رو از هم جدا کرد. از شدت هیجان، پارمیدا گونه هاش سرخ شده بود و نفس نفس می زد و از خجالت نمی تونست بهم نگاه کنه. من گوشیم رو از جیب پالتوم درآوردم. اسم زهرا با دو تا قلب قرمز در راست و چپش ظاهر شد. بدون هیچ کلمه ای به سمت حیاط رفتم و در رو بستم تا صدام نره. نفس عمیق کشیدم و جواب دادم.
-سلام زهرا.
+سلام عزیزم.
-دیر دیر خبر میگیری کلک…
+تازه رسیدم خونه.
-خسته نباشی.
+تو کجایی؟
-ما همین اطراف داریم قدم می زنیم.
+هوا سرده چیز میزی برداشته بودی؟
-آره بابا حواسم هست.
+کی میای؟
-نمی دونم… راستش گویا یکی از خونه های همکارام برنامه گرفتن. باید ببینم اونجا چقدر طول می کشه.
+باشه… پس خوش بگذره.
-ببین اگه نیومدم نگران نباش خوب.
+یعنی نمیای؟
-می گم که… بستگی داره. شاید اینقدر خسته بشم که نای تکون خوردن نداشته باشم.
+یعنی میگی تنها بخوابم؟
-نه… با اون خرس بزرگه که برات خریدم بخواب.(با خنده)
و ما خداحافظی کردیم. من نفس عمیقی کشیدم. انگار لجبازیم با خودم تمومی نداشت. اومدم داخل. پارمیدا هنوز تو شوک اون بوسه هیجان انگیز بود ولی داشت تلاش میکرد تا عادی جلوه بده.
-پیتزا دوست داری؟
+پیتزا؟
-فکر کنم وسایلش رو داشته باشیم.
+ولی من بلد نیستم درستش کنم.
رفتم سمتش، گونه اش رو بوسیدم و گفتم:«مگه من گفتم تو درست کنی؟»
برگشتم سمت یخچال. همونطوری که وسایل رو در میاوردم ادامه دادم:«توی ده پونزده سال تنهایی زندگی کردن بالاخره باید چیزایی یاد گرفت نه؟»
پیتزا رو آماده کردم. روی میز نشستیم و خوردیمش. دوست داشتم تجربه اش کنم. وقتی بلند شد دستاشو بشوره منم بلند شدم. پارمیدا کنار سیک وایستاد و من از پشت بهش چسبیدم و با دستام بغلش کردم. سرم رو هم روی شونه اش گذاشتم و چشمامو بستم. پارمیدا چیزی نگفت. دستاشو شست. برش گردوندم سمت خودم. وقتی چشمامون با هم تلاقی می کردن، دیوونه می شدم. صورت کوچیکش رو بین دستام گرفتم و بازم به لباش نزدیک شدم.
اگه فقط خوردن لباش اینقدر می تونست منو حشری کنه، پس دیگه شاید تا سکس دووم نمی آوردم. اون همراهیم می کرد و نشونه ای از مخالفت نمی دیدم. روسری نازکش رو از روی موهاش جدا کردم و گردنش رو هدف قرار دادم. نبض تندش رو روی لبام حس می کردم. شل شدن بدنش نشونه خوبی بود. محکم تر به آغوش کشیدمش و به بوسیدنش سرعت دادم. جوری که آروم آه کشید. بلندش کردم. اونم فهمید و پاهاش رو دور کمرم قفل کرد و به لب گرفتن ادامه داد. جلوم رو به خوبی نمی دیدم و تلاش میکردم با احتیاط قدم بردارم. در نزدیک ترین اتاق که اتاق خودم بود رو باز کردم و پارمیدا رو با ملایمت روی تخت انداختم. بوسیدن مون تمومی نداشت. وقتی ازش به زور جدا شدم، لباش کبود شده بود. دکمه های پیرهن چهارخونه درشتی رو که همین چند ساعت پیش خریدیم رو باز کردم. یه جفت ممه هفتاد و پنج پشت یه سوتین مشکی قایم شده بود.
-حالت خوبه؟
+آره…(نفس نفس می زد)
امونش ندادم و بدون اینکه سوتینش رو باز کنم، دادمش بالا و ممه های لختش رو مکیدم. قفسه سینه پارمیدا از هیجان پر و خالی می شد. می خواست نشون نده ولی نفساش داشت به سمت ناله می رفت. خودش از پشت سوتینش رو باز کرد ولی من کارم با ممه هاش تموم شده بود. دکمه و زیپ شلوار تنگش رو باز کردم و با زحمت دادمش پایین. هیچ کدوم نمی خواستیم تعارف کنیم و همه چی داشت با سرعت نور اتفاق می افتد. شورتش رو در آوردم. از پایین سینه اش، جایی دور و اطراف نافش بوسیدن رو به سمت پایین شروع کردم. وقتی پاهاش رو باز کردم لبه های کس تنگ پارمیدا از هم باز شدن. من قسمت داخلی رون پاشو میک زدم و گاز گرفتم و بعد به خودم طعم شوری کص پارمیدا رو هدیه دادم. کلیتوریسش رو به راحتی تشخیص دادم و با نوک زبونم بهش تند و تند ضربه می زدم. اینقدر خوب این کار رو می کردم که گاهی پارمیدا با دستش سرم رو از کصش دور می کرد.
روی تخت داگیش کردم و جلوی صورتش شروع به لخت شدن کردم. اون با تشنگی سیری ناپذیری بهم خیره شده بود و دیگه خجالت نمی کشید. بهش نزدیک شدم و ازش خواستم کیرم رو بخوره. قاعدتا اونقدر تجربه نداشت که بتونه کاری کنه لذت ببرم ولی همون برای شق شدنش کافی بود. گاهی تخمام رو لای انگشتاش سُر می داد که خیلی لذت بخش بود.
کاندوم رو از بسته بندیش کشیدم بیرون. رفتم پشتش و روی تخت زانو زدم. روی تختی که بارها شاهد سکس من و زهرا بود. پارمیدا بیشتر به کمرش قوس داد. این زاویه دیدم رو بهتر می کرد. کلاهک کیرم لای لبه های کصش لغزید و واردش شد. پارمیدا با جفت دستش روتختی رو فشار داد. کونش قابل دسترس بود. کونش رو مالیدم و آروم جلوتر رفتم. پارمیدا میخواست عین یه فنر فشرده شده از زیر دستم در بره. بالای کونش و زیر شکمش رو گرفتم و تلمبه زدن رو شروع کردم.
وقتی کمی خسته شدم، با جلو خوابوندمش روی تخت و به تلمبه هام سرعت دادم. دیگه تقریبا پارمیدا کنترلی روی جلوگیری از احساساتش رو نداشت و ناله می کرد. کافی بود یه کم سرعت بدم و اون کیرم رو لای انقباض های کصش خورد کنه.
عقده های پانزده سال زندگیم، هیجانم رو به سقف بی انتهای آرزوهام رسونده بود. با یه دست از گردن نازکش گرفتم و محکم تر جوری که یه کم دردش بیاد توش تلمبه زدم. صداش از ناله های حشری به نفس نفس زدنای دردآور تبدیل شده بود.
وقتی کنار رونم رو چنگ انداخت تا متوقف بشم، روش ولو شدم و گردنش رو خوردم. کنارش دراز کشیدم و تا حالش کمی جا بیاد. وقتی بهتر شد، بدون هیچ حرفی اومد و روی پاهام نشست و کیرم رو با کس تنگش هماهنگ کرد. خودش شروع کرد به بالا پایین شدن و به طبع تونست سرعت سکس مون رو اون طوری که راحت تره تنظیم کنه. کم کم سرعت رو داد بالا و بالاتر. پلکاش بسته بود و کره چشمش زیر اون به شدت تکون می خورد. وقتی به کار سرعت می داد لذت بیشتری می برد ولی اونقدر حشری بود که نتونست تنهایی ادامه بده و توی بغلم پخش شد و من با یه جاگیری مناسب و قفل کردن کمرش دور بازوهام تلمبه های سنگینم رو شروع کردم.
لای تلمبه هام، پارمیدا سرش رو روبه روم قرار داد و چشماش رو باز کرد و با حشریت خالص بهم خیره شد. آه و ناله اش همین طوری ادامه پیدا کرد تا وقتی که یهویی نفسش رو توی سینه اش زندانی کرد، پلکاش چشماش رو ازم دزدید و اون با ستون کردن دستش روی سینه ام ازم کمی جدا شد و من وقتی اون با قدرت کمتر دیده شده از یه زن، پاهاش رو به پهلوهام فشار داد، تازه فهمیدم که تونستم اونو به ارگاسم شدیدی برسونم. توی آخر اورگاسمش صورتش رو با دوتا دستم به صورتم نزدیک کردم و عمیق ترین بوسه ممکن رو ازش گرفتم. انقدر عمیق که فکر کردم بخشی از روحش با روح آلوده و گناه کار من ادغام شد و من از فکر به قضیه، مردونگیم رو با تموم وجود توی کاندوم تنگ خالی کردم.
اون موقع نه، چون اون موقع یه احمق به تمام معنا بودم. ولی بعدها، یعنی الان تازه به خاطر میارم که اون سکس من رو یاد اون شب تاریک و خنک روستامون انداخت. یاد اون شبی که دیگه حتی جرات نزدیک شدن بهش رو پیدا نکردیم. یاد موقع هایی که همدیگه رو با لجبازیا مون اذیت می کردیم. یاد اون دسته گل رز که هنوزم بوی آغوش تو، یعنی زهرا رو میده. یاد کیک تولدهایی که تنهایی قاچ شون کردیم. یاد هر باری که به هم دیگه بی توجهی می کردیم تا یکی کوتاه بیاد و بگه متاسفم.
آه زهرا… من فکر می کردم که خالی می شم. حس می کردم که این مثل ریست فکتوری گوشی میمونه. ولی انگار خیلی خنگ تر از اینا بودم که بفهمم. الان بهم الهام میشه که یاد اون سبد پر از ساندویچ افتادم. ساندویچ هایی که معلوم نبود تا ساعت چند شب براشون زحمت کشیدی. تا الان چایی توی فلاکس باید تیره و بد رنگ شده باشه. یاد گرم کنام افتادم که هیچ وقت تاشون باز نشد. یاد بند کتونیم که هیچ وقت برای کوهنوردی بسته نشد… و یاد چهره معصوم زهرا توی چارچوب در که با چشمای پف کرده با من خداحافظی کرد… و زهرا، نمی دونم این رو به عنوان ته مونده وفاداریم می دونی یا نوش دارو بعد مرگ سهراب، ولی خیلی طول نکشید که من بفهمم چه آتیش بزرگ و مهار نشدنی به جون زمین زراعی پیر زندگی مون انداختم.
پایان قسمت چهارم

نوشته: جُوانسِویچ

ادامه…

بازدید 17,229

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “جنایت، اعتراف و مکافات (۴)”

  1. خوب بود . حداقل از قسمت های قبلی بهتر بود . لایکیدم . فقط لطفاً قسمت پنجم را نذار واسه شش ماه دیگه !

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید