قسمت سوم
کلافه و خسته توی ماشینم نشسته بودم. برای یه لحظه واقعا فکر کردم دیگه دیدن اون دختر رو باید بذارم تو لیست بلند بالای حسرت هام. ولی انگار خدا جواب سوالم رو خیلی زود داده بود: من بازم قراره اونو ببینم. زهرا میدونم گفتنش باعث می شه اشک از اون چشمای قشنگت سرازیر بشه ولی دروغ گفتم اگه بگم که خوشحال نشدم. منظورم خوشحالی معمولی نیست. بیشتر یه اضطرابی داشتم که مغزم رو برای ترشح دوپامین تحریک می کرد. اضطرابی که ناشی از یه اتفاق مهم و قشنگ توی زندگیه. از اون اضطرابا… و من خیال نداشتم رویا پردازی رو تا فردا متوقف کنم.
میدونم زهرا… حتما میخوای ازم بپرسی آیا یه ثانیه هم به خودمون فکر کردم یا نه. نمیدونم. من خسته و درمونده بودم. من سال ها داشتم درباره اینکه کار ما چطوری به اینجا کشید فکر می کردم و تو حتی یه ثانیه هم حاضر نبودی همکاری کنی. من میخواستم از بی توجهی ها و کوه یخی که بینمون درست کردیم سر به بیابون بذارم. سال ها همدیگه رو طرد و جلوی همه تظاهر کردیم. سال ها همدیگه رو بوسیدیم و با هم سکس کردیم ولی چرا هیچ کدوم به داغی و جذابی اون سابق نبود؟ من می خواستم دلیل همه اینا رو بفهمم. می خواستم بفهمم مشکل مون کجاست. من هر چی که داشتم پای تو ریختم ولی چرا فکر می کردم برات کافی نیستم؟ من دوست دارم زهرا… من حاضر بودم تو کار نکنی تا بتونم بیشتر ببینمت. ولی تو با اصرار و باج گیری رفتی کار یاد بگیری. من مخالفتی نکردم. من پیشونیت رو بوسیدم و بهت از شرایط سخت کار گفتم و گفتم که با اینکه لازم نیست کار کنی ولی ازت حمایت می کنم. ولی نمیدونستم اینقدر دور و غیر قابل دسترس می شی که برای دیدنت باید وقت بگیرم.
و حالا این دختر اومده بود. دختری که گرچه منو به چشم بابابزرگش میبینه ولی من کنارش یاد جوونی خودمون میفتم. یاد قربون صدقه هایی که برای هم می رفتیم. یاد اون روزایی که خیلی برامون تازگی و رطوبت داشت و حالا فقط خاطره پژمرده اونا توی قلبم مونده. حسی که باعث می شد نخوام اون دختر رو ترک کنم چون اون میتونست خاطره های پژمرد رو احیا کنه و دوباره بهم بفهمونه چقدر میتونم ازشون لذت ببرم. اون منو مشتاق می کرد. اون میتونست منو از غار ناامیدیم بکشونه بیرون. اون به چشمای کم سو و شکاکم نور بخشیده بود. زهرا… من به ما فکر کردم. ته چهره تو رو توی صورت اون دختر می دیدم و به یاد می آوردم یه زمانی چقدر خوشحال بودیم. ولی حالا همه چیز از بین رفته و نه من و نه تو ما رو نمی شناسیم. ما به خودمون بدی کردیم. ما اسیر خودخواهی ها و منفعت های شخصیمون شدیم. ما خودمون رو فدای خودمون و نه همدیگه کردیم و آره… درسته… من می خواستم کنار اون دختر بمونم. چون خسته شده بودم از اینکه هر دفعه، تنهایی، قلب زخمیم رو پانسمان کنم.
این مسئله رو تقصیر اون دختر ننداز. زیبایی اون نبود که منو فریب داد. بلکه این من بودم که خودم رو فریب دادم. من توی سیاهی رابطه مون اینقدر عمیق رفته بودم که حاضر بودم به هر ریسمان پوسیده ای چنگ بزنم تا بتونم خودمون رو به یاد بیارم. من سخت دلتنگ قدیما شده بودم و می خواستم برای یه بار هم که شده طعم این میوه ممنوعه رو دوباره بچشم. چون یه بار با تو چشیده بودم و می دونستم چقدر برام شیرین و لذت بخش بود.
ساعت های شیش بعد از ظهر بود که رسیدم خونه. دوش گرفتم و آماده شدم تا زهرا هم بیاد و بریم بیرون. ساعت می گذشت ولی خبری از زهرا نبود. حتی موقعی که خودش هم برنامه می چید نمی تونست سر وقت باشه و این منو کلافه می کرد. بارها برای مناسبت های مختلف خونه رو دیزاین کردم و شام پختم و کیک خریدم. ولی زهرا موقعی که رسید، چایی ها سرد شده بودن، غذا از دهن افتاده بود، شمع روی کیک ذوب شده بود، دوستامون رفته بودن و من داشتم ظرفای مهمونی رو جمع می کردم و اون حتی زحمت اینو به خودش نداد که بگه متاسفم. بارها این شکلی جلوی دوستامون احساس حقارت کردم ولی حتی تو صورتش اخم هم نکردم. حتی ازش نپرسیدم تا این وقت شب کجا بوده… و زهرا می دونم که باور نمی کنی ولی من دارم تمام زورم رو می زنم که هنوز دوست داشته باشم و دوستم داشته باشی ولی این دیوار انزوای تک بعدی ای که برای خودت ساختی رو با هیچ دیپلماسی ای نمیشه خراب کرد.
و تو اون روز ساعت هشت سراسیمه اومدی و بدون اینکه بازم بگی متاسفی رفتی دوش بگیری. من برای بودن باهات یه قرار مهم و پولساز رو لغو کردم. ولی انگار برای تو هیچ اهمیتی نداره. فکر می کنی این وظیفه منه که منتظرت بمونم. چون اینقدر این کار رو بدون منت، بدون دلخوری و با متانت و اطاعت انجام دادم که خودم هم احساس می کنم دیگه وظیفه ام شده.
اون روز، باز به امید اینکه شاید بفهمی، چیزی نگفتم. توی خرید قدم به قدم باهات بودم ولی ذهنم به فردا فکر می کرد. اون دختر رو توی اون مانکن های بلند و خوش هیکل می دیدم. حواسم به کلی پرت بود و نتونستم راجع به لباسایی که تن زدی درست نظر بدم. کاش دست لطیفت رو روی صورتم می کشیدی و لپم رو آروم می بوسیدی تا خودمون رو بیاد بیارم. کاش می تونستی حواسم رو از اون دختر شیطون پرت کنی. من از اینکه همین چند ساعت پیش با یه دختر دیگه به غیر از تو حرف زده بودم، احساس گناه می کردم ولی وقتی کارات رو یادم میاد خودم رو راجع به تصمیم فردام تسکین میدم. تو کاری می کنی که به خودم بگم اگه مرد دیگه ای جای من بود خیلی زودتر از اینا این کار رو می کرد. من نمی خواستم اینطوری بشه. متأسفم… متأسفم زهرا. میخوام تو هم یاد بگیری بگی که متاسفی. نه من و نه تو، بلکه ما توی این قضیه مقصریم.
توی رخت خواب، من هنوز به خاطر اون دختر اینقدر پر انرژی بودم که می خواستم باهات سکس کنم. نمی دونم اگه این کارو می کردیم آیا اونو جای تو تصور می کردم یا نه. همه اون چیزی که نیاز داشتم هوش مصنوعی مغزم بود که عکس اون رو از خاطره تازه متولد شدم کراپ و اون لباس های خوشگلش رو حذف کنه و بیارتش جلوی چشمام. می خواستم با هم سکس کنیم و من با قدرت تر از همیشه توی تو(اون دختر) تلمبه بزنم. ولی اینکه قبول نکردی رو گذاشتم پای خستگی بعد از کار. شاید تنها چیزی که می تونستی به خاطرش وادارم کنی بهت باج بدم همین سکس بود. این درست نیست زهرا. راه های خیلی زیادی کم ریسک تر از این هست و تو باید باهوش باشی. می گم کم ریسک تر چون اکثر مشتری های جنده خونه ها مرد های متأهل هستن.
نذاشتی سکس کنیم. حداقل بغل نرم و خوشبوت رو ازم دریغ نکن عزیزم. من دوست دارم در آغوش بکشمت. دوست دارم اصلا بیای روی من بخوابی و من فردا با کوفتگی عضلانی برم سر کار. دیگه چی بهت بگم تا بفهمی دوست دارم و تظاهر نمی کنم؟ میگی خسته ای ولی حتی نمیذاری ماساژت بدم. نترس… به سکس ختم نمی شه قول میدم. من دوست دارم تو و بدنت رو خارج از سکس آزادانه لمس کنم. دوست دارم پستی ها و بلندی های بدنت رو خارج از چهارچوب سکس مطالعه کنم. ولی تو نمیزاری. نمی خوای لذت ببرم. می خوای برای هر کدوم از خواسته هام باج بدم.
فردا صبح زودتر از زهرا بیدار شدم. زهرا دیرتر از من میره سر کار… پس مجبور نیست از خواب نازش بیدار شه تا فقط بهم صبح بخیر بگه. پس لازم نیست بلند شه و بگه امروز من برات صبحونه آماده می کنم و در نتیجه، این منم که باید صبحونه ام رو آماده کنم. شاید زمانی که بهش می گفتم من به جاش ظرفا رو میشورم باید فکر اینجاش رو می کردم.
چهار سال تنهایی زندگی کردن توی تهران منو مستقل کرده بود. میدونستم این کمترین کاریه که یه شوهر از زنش میخواد ولی خب با خودم می گفتم من که می تونم غذا بپزم، من که میتونم خونه رو جارو بزنم، من که میتونم دستشویی رو بشورم. بعد با خودم میگم که آدما که برای این کارا زن نمی گیرن که. زن و مرد باید باهم کار کنن و زندگی رو به دوش بکشن. زندگی سخته و نمیشه اون رو تنها به یه نفر متحول کرد. ولی چرا ما همیشه خودمون رو یا از سمت راست و یا از سمت چپ طناب بندبازی میندازیم پایین؟ منظورم اینه که من به زهرا استقلال دادم. گذاشتم دستش تو جیب خودش باشه و جلوی دوستامون احساس غرور کنه. ولی فکر نمی کردم اینقدر خودمون رو توی این مسئله غرق کنیم که همدیگه رو فراموش کنیم و همدیگه رو نه به عنوان همسر بلکه فقط مثل یه هم اتاقی ببینیم. فکر نمی کردم همه دغدغه مون بشه: “کار بیشتر، پول بیشتر.”
این دختر کاری می کرد تا بیشتر خودم رو توجیه کنم. حسابش از دستم در رفته ولی نمی دونم بعد از اینکه سرنوشت انتهای بند زندگی مون رو به هم بافت، چند بار به بدی هایی که زهرا در حقم کرد فکر کردم. شاید خیلی. حتی مطمئنم شدید تر از قبل. ولی همه اینا توی مغزم افتاد و نتونست زهرا رو ناراحت کنه. همین منو خوشحال می کرد.
امروز روز مهمی بود. می خواستم زودتر از خونه بزنم بیرون و مجبور نباشم برنامه امروز رو کامل و جامع به زهرای خوابالو توضیح بدم. فقط وقتی کامل آماده شدم، رفتم بالای سرش، موهاشو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم. می خواستم لبامو روی لبش بذارم و آروم بمکم ولی قرار ساعت سه امروز با اون دختر به یادم اومد و منصرف شدم.
ماشینو از پارکینگ دادم بیرون. انگار روی گلوی تهران پا گذاشته بودن که هواش اینقدر خفه و مه گرفته شده بود. امیدوار بودم هیچ چیزی، الخصوص شرایط جوی غیر قابل پیش بینی قرارم با اون دختر رو تحت تاثیر قرار نده. نمی دونستم می خواستم تو دومین دیدارمون چی بهش بگم ولی یه حسی بهم می گفت همه چیز قراره خیلی سریع پیش بره. این حس برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود. اینکه من و اون توی از بین بردن دیوارهای فرمالیته خیلی مشتاق نشون میدادیم.
فکر می کردم یکی از مهم ترین روزای زندگیم قراره خیلی سریع و بدون اینکه متوجه بشم میگذره. نمی گم مهم ترین روز چون قطعا می تونه دل کوچیک زهرا رو بشکافه. روزای تولدم رو یادم میومد که صبح نمیدونستم چطوری بیدار می شدم و نمی فهمیدم خورشید کی غروب کرد و مهمونی تموم شد. ولی امروز انگار قرار نبود بگذره. حالا که فکر می کنم، شاید حتی خدا هم نمی خواسته من سر اون قرار کوفتی برم.
منظورم اینه که جلسه پشت جلسه، میتینگ بعد میتینگ، مذاکره پشت مذاکره و ساختمون پشت ساختمون، ولی انگار قرار نبود ساعت سه بشه. لابه لای اینا چند باری به زهرا تکست دادم و حالشو پرسیدم. شاید نه به خاطر اینکه بهش اهمیت می دادم. بلکه شاید به خاطر اینکه نمی خواستم چیزای غیر قابل پیش بینی جلوی راهم سبز بشن.
می دونم تا اینجا خیلی دلت رو شکوندم زهرا. نمی دونم ممکنه با گفتن اینا به گذشته فراموش شده مون برگردیم یا نه. فقط اینو میدونم که تو به عنوان همسرم باید اینا بدونی. من می دونستم ممکن نیست اونقدر توی کار وقت استراحت داشته باشی که دنبال سرنخ درباره خیانت من بگردی. میدونستم کار تو بخش مهمی از زندگیته و تو نمی خوای بعد از این همه سال تلاش اونو به راحتی از دست بدی. من همه اینا رو میدونستم. میدونستم توی این شهر بزرگ آشنایی رو نداریم که اتفاقی مچ منو بگیره و قضیه رو بهت لو بده. ولی من، فقط محض احتیاط بهت پیام دادم تا بدونم بین ساعت های دو تا چهار یا پنج چه کاره ای. فقط می خواستم بدونم که آیا قراره مزاحم قرارم با اون دختر بشی یا نه… و گفتن اینا اگه قلب تو رو میشکنه، قلب منو با قوی ترین ماده تجزیه می کنه.
ساعت به کندی می گذشت. ولی همین قضیه توی ته دلم برام لذت بخش بود. یاد شب عروسیم افتادم که لحظه شماری میکردم تا مهمونا برن تا بتونم بدن نحیف و جوون زهرا رو به آغوش بکشم. یادم افتاد چقدر قدیما خوشحال تر بودیم. زهرا از فکرم می گذشت. هر لحظه می تونست منو از ولگردی توی این راه پر پیچ و خم منصرف کنه. ولی مغزم خیلی وقت بود که قافیه رو به قلبم باخته بود و من سفینه خیال پردازی هام رو به دور ترین مدار ستاره ممکن، یعنی ستاره اون دختر فرستاده بودم. اون منو مست خودش و چشماش کرده بود. من توی هر آدمی که از جلوم رد میشد دنبال نشانه هایی از اون می گشتم و با پیدا کردن شون دلم از شدت لذت ضعف می رفت.
ساعت مچیم دو رو نشون می داد. دیگه حوصله نداشتم با این پیمانکارا سر و کله بزنم. آدمای سیر نشدنی ای که شکم شون روی کمربند شون میفته. فقط موقع ترک کردن شون سر ساختمون، به خودم گفتم:«تو این پروژه فقط اگه کیر منو بتونید بخورید.»
جایی برای دیر کردن نداشتم. توی ماشین خودمو دوباره مرتب کردم و عطر زدم. دستی هم به موهام کشیدم. جلوی یه گلفروشی رندوم وایستادم. فقط یه شاخه گل رز قرمز گرفتم تا خیلی زیاده روی نکرده باشم. موقع حساب کردن یاد آخرین باری که برای زهرا گل گرفتم افتادم. یه دسته گل بزرگ با گلای رنگی رنگی. ولی زهرا حتی بوشون نکرد و با یا لبخند مصنوعی اونو روی میز ناهار خوری انداخت و من برای تقریبا یک هفته، پروسه پژمرده شدن اونا رو دیدم و دلم از این حجم از بی رحمی زهرا شکست.
وقتی به در کافه رسیدم، متوجه چیزی شدم که قبلا بهش نمی پرداختم. تقریبا هفتاد درصد میتینگ هامون برای عقد قرارداد اونجا برگزار می شد ولی چیز مهمی نبود که من بهش علاقه نشون بدم. ولی حالا که پای اون دختر به زندگیم باز شده بود، من تازه اون کافه رو کشف می کردم. اون تخته گچی سیاهی که توی پیاده رو گذاشته بودن. اون تِم قهوه ای و اسپرسویی دیوارها و تابلوها. اون صندلی های و میزهای فانتزی گوشه کافه که به شکل لیوان کاغذی قهوه دراومده بودن و همه چی برام بعد از اون دختر روشن شده بود. همه چیزی که راجع به ما بود برام مهم جلوه می کرد. چیزی که دقیقا من و زهرا تا همین ده سال پیش هم داشتیم. ولی به مرور همه چیزمون رو توی هاله ضخیمی از خصوصی سازی مخفی کردیم.
چیزی به سه نمونده بود که اون دختر پیداش شد. زنگوله در صدا داد و من این بار بر خلاف بار قبل تونستم بهش توجه کنم. با باز شدن در نسیم خنکی داخل اومد و تیکه ای موها و لباسش رو به رقص در آورد. اون زیباتر از قبل توی یه بدن بیست و شش ساله می درخشید. طوری که بقیه حضار هم نتونستن از توجه به درخشش اون خودداری کنن و من جلوتر از همه بلند شدم و از اینکه همه فهمیدن اون لیدی خوشگل و خوش قد و بالا با منه، احساسی شبیه فتح قله اورست داشتم.
یعنی باید می رفتم و صندلی روبه روم رو براش عقب می کشیدم؟ پونزده سال پیش که ازدواج کردم از این خبرا نبود. اصلا عملا چیزی به نام دیت رفتن وجود نداشت. ولی این کارو نکردم. چراشو نمیدونم… و اون قبل از اینکه بشینه با یه شاخه گل کوچیک رز مواجه شد و چشماش درخشید و من تونستم بازتاب قرمزی گل رو توی اونا ببینم.
+وای من عاشق این گلم…
و اون گل رو مثل بت گرفت و بویید.
-فقط مواظب اون خارای زیر گلبرگاش باشید.
با متانت نشست. من بعد از اون نشستم.
+هیچ وقت این خارای بدجنس رو توی خلقت ظریف گل رز درک نکردم.
-شازده کوچولو میگه گل باهاشون از خودشون محافظت می کنه.
و به طور معجزه آسایی با هم دیگه و به طور همزمان اسم نویسنده رو تکرار کردیم: دوسنت اگزوپری
-البته بیشتر بستگی داره به گل رز چطوری نگاه کنیم.
+منظورت چیه؟
گل رو از دستای لاغر و سفیدش گرفتم و با دستم خارهاشو پوشوندم و گفتم:« می تونیم با ناامیدی و افسردگی بگیم چرا گل های به این ظریفی خار دارن؟» و خارها رو نمایان کردم.
+یا؟…
این دفعه با دستم گلبرگ های رز رو پوشوندم و گفتم:« یا می تونیم با تعجب و شگفتی بگیم چطوریه که خارهایی به این زشتی، گلبرگ هایی به این قشنگی دارن؟» و با کنار زدن دستم گلبرگ های معصوم و نازک رز رو نشون دادم.
زهرا… نمی دونم تا حالا با تو اینقدر فیلسوفانه صحبت کردم یا نه. نمی دونم اصلا موضوعی تو حیطه گل برات جذابه یا نه. می دونم چقدر احساس کمبود و حسادت می کنی ولی من اینو به اون گفتم و نمی دونم واقعا همچین تحلیلی رو کی خونده بودم ولی تنها چیزی که یادم اومد همین بود… و اون توی چشماش برقی از شگفتی و الهام رو ایجاد کرد. مثل دانش آموزی که یه تکنیک خفن کنکوری یاد می گیره. مثل دوچرخه سواری که دستاشو برای اولین بار از فرمون بر می داره. مثل آشپزی که یه رسپی جدید از خودش ابداع می کنه… و اون دختر توی اون لحظه زیباتر از هر لحظه ممکن میتونست باشه. حتی زیباتر از درخشش صورت یه پیامبر.
اون یه پیرهن گشاد و چهار خونه سفید و مشکی پوشیده بود که جیبای بزرگی روی سینه هاش داشت. یه روسری نازک کرمی روی شونه هاش انداخته بود و من موهای فرفری زیباشو بهتر می تونستم ببینم. شلوار پارچه ای تیره و کالج های سفید و مشکیش بهش میومد.
+باید بگم با تحلیلت خیلی قانعم کردی.
-به هر حال خیلی مهمه چطوری به موضوعات نگاه کنیم. این کاریه که هیچ کی تو اینجا انجامش نمی ده. هیچ کی دوست نداره خودش رو جای یه نفر دیگه بذاره.
+خب مگه نباید قبل از این کار اون شخصو بشناسی؟
-آره… البته. تا اون شخص نشناسی که نمی شه.
+ولی من حتی اسمتو نمی دونم.
احساس کردم یکه خوردم. دیدم راست میگه و من از دیروز تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم. پس خودمو معرفی کردم. اونم همینطور. اسمش پارمیدا بود. اسم قشنگی داشت و من دستم رو جلو بردم و اونم با یه لبخند باز دستم رو گرفت و فشار داد.
قهوه هامون رو با یه سری خرت و پرت دیگه سفارش دادیم.
-خب… الان چی کار می کنید؟ مشغول کاری هستید یا؟…
+فعلا دارم ارشد میخونم. البته یکی دو سالی وقفه انداختم بین لیسانس و ارشد ولی خب…
-چه رشته ای؟
+روانشناسی.
-رشته جالبی به نظر می رسه.
+تو نگاه اول آره… ولی شاید یه روز از شنیدن تروماهای مردم خسته بشم.
-شایدم بعد با خودت بگی که خوبه که حداقل زندگی خیلی بهتری از بیمارات داری.
لبخند زد… ولی چیزی نگفت. توی نگاهش کنجکاوی دیدم.
-منم تو کار ساخت و سازم.
+ساخت و سازهِ؟
-ساختمون. آپارتمان.
+دیگه چی؟
-یکی دوتا برج کوچیک هم تو کارنامه ام دارم ولی فکر می کنم نمی ارزه.
+تا حالا شده از کارت خسته بشی؟
-راستش تو همچین شغلی اینقدر آدمای عجیب غریبی هر روز می بینی و باهاشون سر و کله می زنی که فکر کردن راجع به خسته کنندگی کار یادت میره. شغل سختی نیست. فقط دوندگی زیادی داره. و تو باید خودتو توی کار مثل این دونه های قهوه غرق کنی.
+فکر میکنی جذاب ترین قسمتش چی باشه؟
-واقعا چیز جذابی درباره این شغل وجود نداره. بعد از تکمیل کار می ری و توش پرسه می زنی و راضی ای. ولی بعدش با خودت میگی که کل این پروسه رو روی یه زمین خالی دیگه باید انجام بدی و بدویی دنبال واسطه و مهندس و معمار درست حسابی توی این مملکت.
زهرا… من و پارمیدا شروع کرده بودیم به حرف زدن و بعد سال ها همخونه بودن با تو، احساس کردم یکی واقعا داره بهم گوش می ده. پارمیدا با اون چشمای سبز و جادوییش بهم خیره شده بود و هیچ چی نمی تونست حواسش رو ازم بدزده. اون خیلی زیبا بود. این قدر زیبا که نمی خواستم راجع به آخر و عاقبت این رابطه فکر کنم. این قدر اون لحظات برام مقدس و ستودنی بود که می خواستم خدا اونا رو بذاره روی اسلوموشن تا هیچ وقت تموم نشن. دوست داشتم قاب خودم و پارمیدا رو توی ذهنم فریز کنم. دوست داشتم هیچ چیزی توی اون روز تغییر نکنه.
زهرا، دوست ندارم فکر کنی این کار رو کردم چون تو سی و چهار سالت شده بود. نمی خوام فکر کنی که احساس می کردم دیگه اون زهرای بیست سالگیت نیستی. نمی خوام احساس کنی که توی چشمم تو رو پیر می دیدم. یادت میاد چقدر بهت می گفتم که پلکات نیفتاده و تو نمی خواستی باور کنی؟ یادته چقدر میگفتم پوستت رو همین طوری دوست دارم و تو از اون خطوط خاطرات گوشه لب و چشمت ناراضی بودی؟ یادته چقدر احساس می کردی که دستات داره توی کار آزمایشگاهی زبر و خشک میشه و من می گفتم که من تو رو در هر صورتی دوست دارم؟ ولی بعد یه مدت احساس کردم تو نمیخوای به من گوش بدی. اینکه نمیخوای من تو رو اون طوری که هستی دوست داشته باشم. تو تلاش کردی که مثل پرنسس انیمیشن ها بی نقص باشی. در حالی که من می خواستم ناهمواری نقص هام رو توی ناهمواری نقص های تو چفت کنم.
+می تونم عکس بچه هات رو ببینم؟
با سوالش میخکوب شدم. نمی دونستم چه باگی دادم که این سوال کشنده رو پرسید.
-بچه؟ کدوم بچه؟
+آها… پس بچه نداری؟
-معلومه که نه پارمیدا… چی داری میگی؟(با خنده) من تازه سی و پنج سالمه.
+پس عکس خانوم خوشبختت رو نشونم بده.
به محض شنیدن این جمله احساس کردم قلبم وایستاد. احساس کردم زندگی یه سیلی محکم به صورتم زد و من رو از جریانش ناک اوت کرد. آیا پارمیدا میتونست نتیجه دسیسه پروردن زهرا بوده باشه؟ آخه یعنی چی که عکس زنمو نشونش بدم؟ تلاش کردم با وجود اینکه یه جورایی بزرگترین رکب ممکن رو خورده بودم خودم رو آروم نشون بدم. آدمِ این کار هم بودم. سال ها کلنجار رفتن با آدمای مختلف و آشنا شدن با سیاست کثیفی که توی کارم بود، از من یه بازیگر خوب ساخته بود. خندیدم. تلاش کردم تا ارتباط چشمیم قطع نشه. توی علم روانشناسی زمانی که مثل پارمیدا یه دستی می زنید باید خیلی مراقب حرکات صورت طرف مقابل باشید. قرمز شدن، به چپ و راست نگاه کردن و خاروندن گردن یا دماغ میتونه نشون دهنده دروغ گفتن باشه.
-بهت حق میدم… بچه نداشتن توی سی و پنج سالگی شاید ولی مجرد بودن توی این سن تا حدی غیر قابل باوره. ولی خب ظاهرا من یه استثنام.
قهوه اش رو نوشید و با انگشت اشاره ش دور دستم دایره کشید و گفت:« پس اون حلقه خوشگل توی دستت چی میگه؟»
به دستای گره کردم نگاه کردم که اشتباه بود. برق حلقه ای که پونزده سال پیش زهرا توی انگشتم کرده بود به سیاهی چشمم چشمک زد. احساس سرخوردگی و بغض کردم و تا مرز منفجر شدن رفتم. چهره خوابیده امروز زهرا روی مغزم چاپ شد… چطوری متوجه یه همچین چیزی نشدم؟ سرم رو گرفتم بالا.
-دیدی؟… تو هم متوجهش شدی و درباره ش سوال کردی.
+خب؟
-ببین توی کار ما یه سری چیزا خیلی مهمه. شاید مسخره به نظر بیاد ولی برای اینکه بتونی یه تیم با کیفیت و پر انرژی برای ساختن یه جایی جور کنی، باید حتی درست و حسابی راه بری.
+یعنی چی؟
-منظورم اینه که این تویی که باید به پیمانکاران خوب و گردن کلفت زنگ بزنی. این تویی که باید مهندس خوب مملکت رو بیاری توی کار. این تویی که باید بر خلاف میلت منت شون رو بکشی و راضی شون کنی… و توی این مسیر یه چیزایی مهمه.
+مثل؟
-چرا من کت و شلوار می پوشم؟ چون شیک و مجلسی و رسمیه. و این اونا رو متعجب می کنه. مهندس هایی رو توی اولین جلسه می بینم که با تیشرت میان و وقتی میبینه من کت و شلوار پوشیدم خیلی خیط میشن. این یعنی اعتماد به نفس و وجدان کاری. پیمانکارا و مهندس های با تجربه از کسایی خوششون میاد که مثل خودشون متأهلن و این که ببینن یه بساز بفروشِ سی و پنج ساله مجرده حس خوبی بهشون نمی ده. بارها شده با چشم خودم دیدم اونا با همکارهام که طلاق گرفته بودن کار نکردن. این شغلیه که خیلی باید اونایی که باهاشون کار می کنی رو بشناسی. الانم تازه از پیششون اومده بودم و این حلقه فیک رو توی دستم انداخته بودم.
+یعنی واقعا همچین چیزایی ممکنه مهم باشه براشون؟
-درسته که ما توی قرن بیست و یک زندگی می کنیم ولی هنوزم خیلی از آدمای این طور پیدا میشه. ما هم خب چاره ای نداریم. به هر حال اگه کلی علامت سوال توی ذهنت کاشتم معذرت می خوام. اینقدر مجبور بودم این حلقه رو توی میتینگ های مختلف با خودم ببرم که گاهی یادم میره من واقعا مجردم.
و پارمیدا خندید. انگار تونسته بودم خیالش رو تا حدی جمع کنم. حلقه ام رو در آوردم و روی میز گذاشتم. از این زاویه ابتدای اسم من و زهرا که به انگلیسی حک شده بود رو می دیدم. باز فکر زهرا درونم رو تسخیر کرده بود ولی نمی خواستم چیزی توی صورتم هویدا بشه.
زهرا تو بگو… الان باید چه حسی پیدا می کردم؟ پارمیدای جوون رو مثل آب خوردن فریب داده بودم، از تو و بی توجهی هات خسته و رنجور بودم و فکر می کردم ممکن نیست ما به عقب برگردیم. تو بهم بگو… تو اگه برای پونزده سال تلاش میکردی تا من صادقانه دوست داشته باشم و من گوشم بدهکار نبود چی کار می کردی؟ آیا از یه روزی به بعد خسته نمی شدی؟ آره… می شدی. همون طوری که من خسته شدم.
من و پارمیدا حرف زدیم. این قدر که دهنم خشک شده بود. اون میخواست درباره همه چی بدونه. بالاخره وقتی تقریبا ده سال باهم اختلاف سنی داشت، براش مهم بود که تا حدودی اشتراک داشته باشیم. منم تلاش می کردم مشتاق و گرم باشم توی گفتگومون. درسته سی و پنج سالمه ولی با قشر جوون سر و کار زیادی داشتم. می دونم چی می خوان.
من و اون اینقدر توی جریان سریع صحبت هامون غرق شده بودیم که نفهمیدیم کی هوا تاریک شد. البته اواسط پاییز بود و خورشید زودتر میرفت پی ماه. نخواستم خیلی دیر بشه. اونم فهمید. کیفم رو از صندلی کنارش روی میز گذاشت.
+اینم از کیف خوشگل تون که یه روز مهمون من بود.
مثل یه بچه ذوق کردم ولی نه اونقدر که فکر کنه که فقط برای کیفم اومدم سر قرار.
-مرسی پارمیدا خانم… نجاتم دادید واقعا. راستش مردم توی خیابون با این کیف بهتون خیره نشدن؟
+نمیدونم. چطور؟
-آخه مردونست.
خندید و خواست با مشت به بازوم بزنه ولی منصرف شد. من سفارش ها رو حساب کردم. البته با کلی چک و چونه با پارمیدا. در زنگوله دار رو براش باز کردم و اون خارج شد.
-می تونم برسونم تون؟
+واقعا نمیخوام مزاحم بشم.
با دستم اون رو به سمت ماشین هدایت کردم و گفتم:« چه مزاحمتی؟ انجام وظیفه هست.»
درو براش باز کردم و ادامه دادم:« بعد از اینکه سر این کیف کلی اذیت شدید.» و اون نشست.
توی ماشین ساکت و آروم بودیم. ترافیک بود ولی نه اونقدر که اذیت مون کنه. نرم میروندیم و همدیگه رو بدون اینکه بفهمیم نگاه می کردیم و موقع مماس شدن نگاه هامون خنده مون می گرفت. اونطوری که متوجه شدم اون با دوستاش توی یه خونه کوچیک توی مرکز تهران زندگی می کرد. خونه شون توی یه کوچه عریض بود و من جلوی پلاک شون پارک کردم. پیاده شد.
-به نظرم دوباره باید سوالم رو مثل دفعه قبل بپرسم.
+کدوم سوال؟
-اینکه ممکنه بازم همو ببینیم؟
+نمیدونم. یعنی ممکنه؟
-شاید نیاز داری کمی فکر کنی راجع بهش.
+پس فکر می کنم.
-پس شمارت رو بده تا پیگیر نتیجه بشم.(با خنده)
و اون با لبخند شماره ش رو گفت. من بهش زنگ زدم. گوشیش زنگ خورد. بهش گفتم:« اینم منم.»
وقتی رسیدم خونه، به محض اینکه دستگیره رو چرخوندم، بوی غذای پر ادویه رو تشخیص دادم. یه چیزی داشت روی گاز سرخ می شد. راهروی پر قاب عکس رو گذروندم و به آشپزخانه رسیدم. زهرا پشتش به من بود. یکی از پیراهنای سفید من رو پوشیده بود و شلوار تنش نبود. داشت با ریتم موسیقی ذهنش تکون می خورد.
-سلام عزیزم.
زهرا چرخید. لبخند زد و جواب سلامم رو داد.
-زود اومدی زهرا.
+آره… یه کم خسته بودم.
احساس کردم بال و پرم باز شد. رفتم از پشت بغلش کردم و موهاش رو بوییدم.
-چرا خودتو خسته میکنی عزیزم؟
+خسته نمی کنم.
-منظورم اینه که من دوست دارم اینکه می بینم کار می کنی ولی چرا یه چند وقت به خودت استراحت نمی دی؟
+نه ایرادی نداره من خوبم علی.
درسته که وقتی با پارمیدا بودم خوشحال و زنده بودم ولی به همون مقدار احساس خفگی و معذب بودن داشتم. طوری که وقتی پارمیدا ازم جدا شد و رفت سمت خونش یه نفس راحت کشیدم.
-خیلی دوست دارم.
از پشت گونه زهرا رو بوسیدم و ازش جدا شدم. توی ورودی آشپزخونه کنار اوپن وایستادم و با شک و تردید گفتم:« راستی زهرا… از آزمایشگاه اومدی دستاتو شستی؟» و اینطوری بهش تیکه انداختم. گفتن راستی زهرا اون رو آماده شنیدن یه موضوع مهم کرده بود. فقط شنیدم که یه بی شعور گفت و قبل از اینکه نمکدون رو به سمتم پرت کنه غیب شدم.
لباسای راحت پوشیدم. با اینکه کمی سرد شده بود ولی مثل زهرا نیمه لخت اومدم توی آشپزخونه و کنار اوپن بهش خیره شدم. چند باری برگشت و نگاهم کرد ولی بار چهارم ازم دلیل نگاه های عجیب غریب و تشنه ام رو پرسید.
-راستش امروز واقعا سورپرایز شدم. اینقدر بدجور که کل سیستمم بهم ریخت.
+به خاطر چی؟
-راستش نمی دونم. تنها چیزی که الان به مغزم میرسه همینه.
چرخید و کاندوم رو توی دستم دید.
+عه وا… خل شدی علی؟
-آره… و خون به مغزم نمی رسه.
به سمتش رفتم. داشت به طرز وسواس گونه ای کوفته سرخ می کرد. فکر نمیکرد اینقدر جدی باشم. دو زانو نشستم و با زور دستام پاهاشو قفل کردم. با سرم پیرهنش رو کمی بالا دادم و صورتم رو چسبوندم لای کونش.
+نکن علی… چته؟
همونطور که ریز می خندید داشت تکون می خورد تا خودشو آزاد کنه ولی نمی دونست. من سرسخت تر از این حرفا بودم. بینیم به کسش رسیده بود و اون رو می بویید. یکی از دستامو آزاد کردم و محکم کوبیدم روی نیم کره راست کونش.
+علی دردم گرفت بی شعور…
چیزی نمی تونستم بگم. روز طوفانیم با پارمیدا رو می خواستم اینطوری تموم کنم. خیلی سریع شرت تنگش رو کشیدم پایین. همون طوری که شرتش داشت از پاش در میومد تقریبا داد و فریادهای زهرا در اومده بود.
+داری چیکار میکنی؟ الان یه کار دستم میدی…
من شروع کردم به خوردن کصش. از اون زاویه خیلی سخت بود. ولی تلاش می کردم زبونم رو وارد کصش کنم. اول خیلی اعتراض و شکایت می کرد ولی رفته رفته داشت خودشو می باخت. هردومون خسته بودیم. هر دو مون به آخر خط رسیده بودیم و می خواستیم با یه سکس انفجاری خلافش رو ثابت کنیم. چهار پنج دقیقه خوردن کصش رو طول دادم. گاز زیر ماهیتابه رو خاموش کردم، بلند شدم و زهرا به سمت خودم چرخوندم.
مثل دوست پسر دوست دخترهایی که یه مکان خالی پیدا می کنن، وحشیانه شروع کردیم خوردن لب همدیگه. این قدر وحشیانه که نمی تونستیم درست این کار رو بکنیم. نمی تونم با قطعیت بگم ولی فکر کنم توی مقاطعی از سکس مون پارمیدا از جلوی چشمام گذشت. زهرا روی بلند کردم و روی کابینت گذاشتم. دوباره شروع کردیم به خوردن لب همدیگه. زهرا توی پیرهن سفیدم خیلی خوشگل می شد و من خودم رو از ممه هاش محروم کردم تا اون توی اون قاب باقی بمونه. پاهاش رو دورم قفل کردم و این بار روی میز نهار خوری که کمی کوتاه تر بود گذاشتمش. کیرم سفت سفت شده بود و این مسئله زهرا رو متعجب کرد. گذاشتم تا کاندوم رو بکشه روش. وقتی این کار رو کرد، دو دستی صورتش رو گرفتم و مجبورش کردم به چشمام نگاه کنه. توی چشماش خستگی، درد، شهوت و پارمیدا رو دیدم و کیرم رو یه راست تا ته کصش فرو کردم.
با همون پوزیشن شروع کردم تلمبه زدن. انقباض های کس زهرا نشون میداد که اونم از یهویی شدن این سکس حشری شده. سریع تر کردم. زهرا بیشتر ناله کرد و اکوی صدای توی آشپزخونه مون طنین انداز شد. دستام رو از صورتش برداشتم و از پشت به بالای کونش رسوندم و تکون دادن زهرا رو با تلمبه هام هماهنگ کردم. بازم بیشتر صدای ناله لذت از گلوش تولید می کرد و از اینکه توی یه آپارتمان زندگی می کردیم خجالت نکشید. می دونستم امروز قراره خیلی زودتر کارم تموم شه. دستام رو لیز دادم و بغلش کردم و با تمام وجود، انگار که اون پناه زندگیم باشه، بهش چسبیدم. صورتم توی گردنش بود. جفت مون شرم و حیا رو گذاشته بودیم کنار. صدای تلمبه های من و آه و ناله های زهرا مطمئنم تا دو یا سه واحد کناریم مون می رفت. ولی از یه جایی به بعد صدای زهرا قطع شد و بدنش سفت شد و مثل یه صرعی شروع به ارتعاش و لرزش کرد. چهره ش رو دیدم. واقعا به جرات میتونم بگم ارگاسم زن ها یکی از زیبا ترین خلقت های خداست.
منم خیلی نتونستم دووم بیارم و دیدن حال خراب زهرا، اجازه کنترل همه چیز رو ازم گرفت و منم توی کاندوم خالی شدم. توی همون حالت بغلش کردم و بدنش رو بوسیدم. آخ زهرا… می دونم… این بار تو نه، این من بودم که یه قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد و تو ندیدیش و حالا که دارم اینا رو برات مینویسم با خودم میگم ای کاش می دیدی و ازم سوال می کردی. کاش می تونستی اون بغض حجیم گلوم رو بشکونی. کاش می تونستی از زیر زبونم بکشی بیرون. کاش حداقل این بار اهمیت می دادی. شاید میپرسی به چی. به اینکه من احساس کردم توی اقیانوس گناه و عذاب سقوط کردم. اینکه دیگه هیچ وقت شاید مثل سابق نشیم. اینکه من با یکی دیگه بودم… و از اون بدتر، با فکر اون کنارت ارضا شدم.
پایان قسمت سوم
نوشته: جوانسویچ
کلافه و خسته توی ماشینم نشسته بودم. برای یه لحظه واقعا فکر کردم دیگه دیدن اون دختر رو باید بذارم تو لیست بلند بالای حسرت هام. ولی انگار خدا جواب سوالم رو خیلی زود داده بود: من بازم قراره اونو ببینم. زهرا میدونم گفتنش باعث می شه اشک از اون چشمای قشنگت سرازیر بشه ولی دروغ گفتم اگه بگم که خوشحال نشدم. منظورم خوشحالی معمولی نیست. بیشتر یه اضطرابی داشتم که مغزم رو برای ترشح دوپامین تحریک می کرد. اضطرابی که ناشی از یه اتفاق مهم و قشنگ توی زندگیه. از اون اضطرابا… و من خیال نداشتم رویا پردازی رو تا فردا متوقف کنم.
میدونم زهرا… حتما میخوای ازم بپرسی آیا یه ثانیه هم به خودمون فکر کردم یا نه. نمیدونم. من خسته و درمونده بودم. من سال ها داشتم درباره اینکه کار ما چطوری به اینجا کشید فکر می کردم و تو حتی یه ثانیه هم حاضر نبودی همکاری کنی. من میخواستم از بی توجهی ها و کوه یخی که بینمون درست کردیم سر به بیابون بذارم. سال ها همدیگه رو طرد و جلوی همه تظاهر کردیم. سال ها همدیگه رو بوسیدیم و با هم سکس کردیم ولی چرا هیچ کدوم به داغی و جذابی اون سابق نبود؟ من می خواستم دلیل همه اینا رو بفهمم. می خواستم بفهمم مشکل مون کجاست. من هر چی که داشتم پای تو ریختم ولی چرا فکر می کردم برات کافی نیستم؟ من دوست دارم زهرا… من حاضر بودم تو کار نکنی تا بتونم بیشتر ببینمت. ولی تو با اصرار و باج گیری رفتی کار یاد بگیری. من مخالفتی نکردم. من پیشونیت رو بوسیدم و بهت از شرایط سخت کار گفتم و گفتم که با اینکه لازم نیست کار کنی ولی ازت حمایت می کنم. ولی نمیدونستم اینقدر دور و غیر قابل دسترس می شی که برای دیدنت باید وقت بگیرم.
و حالا این دختر اومده بود. دختری که گرچه منو به چشم بابابزرگش میبینه ولی من کنارش یاد جوونی خودمون میفتم. یاد قربون صدقه هایی که برای هم می رفتیم. یاد اون روزایی که خیلی برامون تازگی و رطوبت داشت و حالا فقط خاطره پژمرده اونا توی قلبم مونده. حسی که باعث می شد نخوام اون دختر رو ترک کنم چون اون میتونست خاطره های پژمرد رو احیا کنه و دوباره بهم بفهمونه چقدر میتونم ازشون لذت ببرم. اون منو مشتاق می کرد. اون میتونست منو از غار ناامیدیم بکشونه بیرون. اون به چشمای کم سو و شکاکم نور بخشیده بود. زهرا… من به ما فکر کردم. ته چهره تو رو توی صورت اون دختر می دیدم و به یاد می آوردم یه زمانی چقدر خوشحال بودیم. ولی حالا همه چیز از بین رفته و نه من و نه تو ما رو نمی شناسیم. ما به خودمون بدی کردیم. ما اسیر خودخواهی ها و منفعت های شخصیمون شدیم. ما خودمون رو فدای خودمون و نه همدیگه کردیم و آره… درسته… من می خواستم کنار اون دختر بمونم. چون خسته شده بودم از اینکه هر دفعه، تنهایی، قلب زخمیم رو پانسمان کنم.
این مسئله رو تقصیر اون دختر ننداز. زیبایی اون نبود که منو فریب داد. بلکه این من بودم که خودم رو فریب دادم. من توی سیاهی رابطه مون اینقدر عمیق رفته بودم که حاضر بودم به هر ریسمان پوسیده ای چنگ بزنم تا بتونم خودمون رو به یاد بیارم. من سخت دلتنگ قدیما شده بودم و می خواستم برای یه بار هم که شده طعم این میوه ممنوعه رو دوباره بچشم. چون یه بار با تو چشیده بودم و می دونستم چقدر برام شیرین و لذت بخش بود.
ساعت های شیش بعد از ظهر بود که رسیدم خونه. دوش گرفتم و آماده شدم تا زهرا هم بیاد و بریم بیرون. ساعت می گذشت ولی خبری از زهرا نبود. حتی موقعی که خودش هم برنامه می چید نمی تونست سر وقت باشه و این منو کلافه می کرد. بارها برای مناسبت های مختلف خونه رو دیزاین کردم و شام پختم و کیک خریدم. ولی زهرا موقعی که رسید، چایی ها سرد شده بودن، غذا از دهن افتاده بود، شمع روی کیک ذوب شده بود، دوستامون رفته بودن و من داشتم ظرفای مهمونی رو جمع می کردم و اون حتی زحمت اینو به خودش نداد که بگه متاسفم. بارها این شکلی جلوی دوستامون احساس حقارت کردم ولی حتی تو صورتش اخم هم نکردم. حتی ازش نپرسیدم تا این وقت شب کجا بوده… و زهرا می دونم که باور نمی کنی ولی من دارم تمام زورم رو می زنم که هنوز دوست داشته باشم و دوستم داشته باشی ولی این دیوار انزوای تک بعدی ای که برای خودت ساختی رو با هیچ دیپلماسی ای نمیشه خراب کرد.
و تو اون روز ساعت هشت سراسیمه اومدی و بدون اینکه بازم بگی متاسفی رفتی دوش بگیری. من برای بودن باهات یه قرار مهم و پولساز رو لغو کردم. ولی انگار برای تو هیچ اهمیتی نداره. فکر می کنی این وظیفه منه که منتظرت بمونم. چون اینقدر این کار رو بدون منت، بدون دلخوری و با متانت و اطاعت انجام دادم که خودم هم احساس می کنم دیگه وظیفه ام شده.
اون روز، باز به امید اینکه شاید بفهمی، چیزی نگفتم. توی خرید قدم به قدم باهات بودم ولی ذهنم به فردا فکر می کرد. اون دختر رو توی اون مانکن های بلند و خوش هیکل می دیدم. حواسم به کلی پرت بود و نتونستم راجع به لباسایی که تن زدی درست نظر بدم. کاش دست لطیفت رو روی صورتم می کشیدی و لپم رو آروم می بوسیدی تا خودمون رو بیاد بیارم. کاش می تونستی حواسم رو از اون دختر شیطون پرت کنی. من از اینکه همین چند ساعت پیش با یه دختر دیگه به غیر از تو حرف زده بودم، احساس گناه می کردم ولی وقتی کارات رو یادم میاد خودم رو راجع به تصمیم فردام تسکین میدم. تو کاری می کنی که به خودم بگم اگه مرد دیگه ای جای من بود خیلی زودتر از اینا این کار رو می کرد. من نمی خواستم اینطوری بشه. متأسفم… متأسفم زهرا. میخوام تو هم یاد بگیری بگی که متاسفی. نه من و نه تو، بلکه ما توی این قضیه مقصریم.
توی رخت خواب، من هنوز به خاطر اون دختر اینقدر پر انرژی بودم که می خواستم باهات سکس کنم. نمی دونم اگه این کارو می کردیم آیا اونو جای تو تصور می کردم یا نه. همه اون چیزی که نیاز داشتم هوش مصنوعی مغزم بود که عکس اون رو از خاطره تازه متولد شدم کراپ و اون لباس های خوشگلش رو حذف کنه و بیارتش جلوی چشمام. می خواستم با هم سکس کنیم و من با قدرت تر از همیشه توی تو(اون دختر) تلمبه بزنم. ولی اینکه قبول نکردی رو گذاشتم پای خستگی بعد از کار. شاید تنها چیزی که می تونستی به خاطرش وادارم کنی بهت باج بدم همین سکس بود. این درست نیست زهرا. راه های خیلی زیادی کم ریسک تر از این هست و تو باید باهوش باشی. می گم کم ریسک تر چون اکثر مشتری های جنده خونه ها مرد های متأهل هستن.
نذاشتی سکس کنیم. حداقل بغل نرم و خوشبوت رو ازم دریغ نکن عزیزم. من دوست دارم در آغوش بکشمت. دوست دارم اصلا بیای روی من بخوابی و من فردا با کوفتگی عضلانی برم سر کار. دیگه چی بهت بگم تا بفهمی دوست دارم و تظاهر نمی کنم؟ میگی خسته ای ولی حتی نمیذاری ماساژت بدم. نترس… به سکس ختم نمی شه قول میدم. من دوست دارم تو و بدنت رو خارج از سکس آزادانه لمس کنم. دوست دارم پستی ها و بلندی های بدنت رو خارج از چهارچوب سکس مطالعه کنم. ولی تو نمیزاری. نمی خوای لذت ببرم. می خوای برای هر کدوم از خواسته هام باج بدم.
فردا صبح زودتر از زهرا بیدار شدم. زهرا دیرتر از من میره سر کار… پس مجبور نیست از خواب نازش بیدار شه تا فقط بهم صبح بخیر بگه. پس لازم نیست بلند شه و بگه امروز من برات صبحونه آماده می کنم و در نتیجه، این منم که باید صبحونه ام رو آماده کنم. شاید زمانی که بهش می گفتم من به جاش ظرفا رو میشورم باید فکر اینجاش رو می کردم.
چهار سال تنهایی زندگی کردن توی تهران منو مستقل کرده بود. میدونستم این کمترین کاریه که یه شوهر از زنش میخواد ولی خب با خودم می گفتم من که می تونم غذا بپزم، من که میتونم خونه رو جارو بزنم، من که میتونم دستشویی رو بشورم. بعد با خودم میگم که آدما که برای این کارا زن نمی گیرن که. زن و مرد باید باهم کار کنن و زندگی رو به دوش بکشن. زندگی سخته و نمیشه اون رو تنها به یه نفر متحول کرد. ولی چرا ما همیشه خودمون رو یا از سمت راست و یا از سمت چپ طناب بندبازی میندازیم پایین؟ منظورم اینه که من به زهرا استقلال دادم. گذاشتم دستش تو جیب خودش باشه و جلوی دوستامون احساس غرور کنه. ولی فکر نمی کردم اینقدر خودمون رو توی این مسئله غرق کنیم که همدیگه رو فراموش کنیم و همدیگه رو نه به عنوان همسر بلکه فقط مثل یه هم اتاقی ببینیم. فکر نمی کردم همه دغدغه مون بشه: “کار بیشتر، پول بیشتر.”
این دختر کاری می کرد تا بیشتر خودم رو توجیه کنم. حسابش از دستم در رفته ولی نمی دونم بعد از اینکه سرنوشت انتهای بند زندگی مون رو به هم بافت، چند بار به بدی هایی که زهرا در حقم کرد فکر کردم. شاید خیلی. حتی مطمئنم شدید تر از قبل. ولی همه اینا توی مغزم افتاد و نتونست زهرا رو ناراحت کنه. همین منو خوشحال می کرد.
امروز روز مهمی بود. می خواستم زودتر از خونه بزنم بیرون و مجبور نباشم برنامه امروز رو کامل و جامع به زهرای خوابالو توضیح بدم. فقط وقتی کامل آماده شدم، رفتم بالای سرش، موهاشو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم. می خواستم لبامو روی لبش بذارم و آروم بمکم ولی قرار ساعت سه امروز با اون دختر به یادم اومد و منصرف شدم.
ماشینو از پارکینگ دادم بیرون. انگار روی گلوی تهران پا گذاشته بودن که هواش اینقدر خفه و مه گرفته شده بود. امیدوار بودم هیچ چیزی، الخصوص شرایط جوی غیر قابل پیش بینی قرارم با اون دختر رو تحت تاثیر قرار نده. نمی دونستم می خواستم تو دومین دیدارمون چی بهش بگم ولی یه حسی بهم می گفت همه چیز قراره خیلی سریع پیش بره. این حس برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود. اینکه من و اون توی از بین بردن دیوارهای فرمالیته خیلی مشتاق نشون میدادیم.
فکر می کردم یکی از مهم ترین روزای زندگیم قراره خیلی سریع و بدون اینکه متوجه بشم میگذره. نمی گم مهم ترین روز چون قطعا می تونه دل کوچیک زهرا رو بشکافه. روزای تولدم رو یادم میومد که صبح نمیدونستم چطوری بیدار می شدم و نمی فهمیدم خورشید کی غروب کرد و مهمونی تموم شد. ولی امروز انگار قرار نبود بگذره. حالا که فکر می کنم، شاید حتی خدا هم نمی خواسته من سر اون قرار کوفتی برم.
منظورم اینه که جلسه پشت جلسه، میتینگ بعد میتینگ، مذاکره پشت مذاکره و ساختمون پشت ساختمون، ولی انگار قرار نبود ساعت سه بشه. لابه لای اینا چند باری به زهرا تکست دادم و حالشو پرسیدم. شاید نه به خاطر اینکه بهش اهمیت می دادم. بلکه شاید به خاطر اینکه نمی خواستم چیزای غیر قابل پیش بینی جلوی راهم سبز بشن.
می دونم تا اینجا خیلی دلت رو شکوندم زهرا. نمی دونم ممکنه با گفتن اینا به گذشته فراموش شده مون برگردیم یا نه. فقط اینو میدونم که تو به عنوان همسرم باید اینا بدونی. من می دونستم ممکن نیست اونقدر توی کار وقت استراحت داشته باشی که دنبال سرنخ درباره خیانت من بگردی. میدونستم کار تو بخش مهمی از زندگیته و تو نمی خوای بعد از این همه سال تلاش اونو به راحتی از دست بدی. من همه اینا رو میدونستم. میدونستم توی این شهر بزرگ آشنایی رو نداریم که اتفاقی مچ منو بگیره و قضیه رو بهت لو بده. ولی من، فقط محض احتیاط بهت پیام دادم تا بدونم بین ساعت های دو تا چهار یا پنج چه کاره ای. فقط می خواستم بدونم که آیا قراره مزاحم قرارم با اون دختر بشی یا نه… و گفتن اینا اگه قلب تو رو میشکنه، قلب منو با قوی ترین ماده تجزیه می کنه.
ساعت به کندی می گذشت. ولی همین قضیه توی ته دلم برام لذت بخش بود. یاد شب عروسیم افتادم که لحظه شماری میکردم تا مهمونا برن تا بتونم بدن نحیف و جوون زهرا رو به آغوش بکشم. یادم افتاد چقدر قدیما خوشحال تر بودیم. زهرا از فکرم می گذشت. هر لحظه می تونست منو از ولگردی توی این راه پر پیچ و خم منصرف کنه. ولی مغزم خیلی وقت بود که قافیه رو به قلبم باخته بود و من سفینه خیال پردازی هام رو به دور ترین مدار ستاره ممکن، یعنی ستاره اون دختر فرستاده بودم. اون منو مست خودش و چشماش کرده بود. من توی هر آدمی که از جلوم رد میشد دنبال نشانه هایی از اون می گشتم و با پیدا کردن شون دلم از شدت لذت ضعف می رفت.
ساعت مچیم دو رو نشون می داد. دیگه حوصله نداشتم با این پیمانکارا سر و کله بزنم. آدمای سیر نشدنی ای که شکم شون روی کمربند شون میفته. فقط موقع ترک کردن شون سر ساختمون، به خودم گفتم:«تو این پروژه فقط اگه کیر منو بتونید بخورید.»
جایی برای دیر کردن نداشتم. توی ماشین خودمو دوباره مرتب کردم و عطر زدم. دستی هم به موهام کشیدم. جلوی یه گلفروشی رندوم وایستادم. فقط یه شاخه گل رز قرمز گرفتم تا خیلی زیاده روی نکرده باشم. موقع حساب کردن یاد آخرین باری که برای زهرا گل گرفتم افتادم. یه دسته گل بزرگ با گلای رنگی رنگی. ولی زهرا حتی بوشون نکرد و با یا لبخند مصنوعی اونو روی میز ناهار خوری انداخت و من برای تقریبا یک هفته، پروسه پژمرده شدن اونا رو دیدم و دلم از این حجم از بی رحمی زهرا شکست.
وقتی به در کافه رسیدم، متوجه چیزی شدم که قبلا بهش نمی پرداختم. تقریبا هفتاد درصد میتینگ هامون برای عقد قرارداد اونجا برگزار می شد ولی چیز مهمی نبود که من بهش علاقه نشون بدم. ولی حالا که پای اون دختر به زندگیم باز شده بود، من تازه اون کافه رو کشف می کردم. اون تخته گچی سیاهی که توی پیاده رو گذاشته بودن. اون تِم قهوه ای و اسپرسویی دیوارها و تابلوها. اون صندلی های و میزهای فانتزی گوشه کافه که به شکل لیوان کاغذی قهوه دراومده بودن و همه چی برام بعد از اون دختر روشن شده بود. همه چیزی که راجع به ما بود برام مهم جلوه می کرد. چیزی که دقیقا من و زهرا تا همین ده سال پیش هم داشتیم. ولی به مرور همه چیزمون رو توی هاله ضخیمی از خصوصی سازی مخفی کردیم.
چیزی به سه نمونده بود که اون دختر پیداش شد. زنگوله در صدا داد و من این بار بر خلاف بار قبل تونستم بهش توجه کنم. با باز شدن در نسیم خنکی داخل اومد و تیکه ای موها و لباسش رو به رقص در آورد. اون زیباتر از قبل توی یه بدن بیست و شش ساله می درخشید. طوری که بقیه حضار هم نتونستن از توجه به درخشش اون خودداری کنن و من جلوتر از همه بلند شدم و از اینکه همه فهمیدن اون لیدی خوشگل و خوش قد و بالا با منه، احساسی شبیه فتح قله اورست داشتم.
یعنی باید می رفتم و صندلی روبه روم رو براش عقب می کشیدم؟ پونزده سال پیش که ازدواج کردم از این خبرا نبود. اصلا عملا چیزی به نام دیت رفتن وجود نداشت. ولی این کارو نکردم. چراشو نمیدونم… و اون قبل از اینکه بشینه با یه شاخه گل کوچیک رز مواجه شد و چشماش درخشید و من تونستم بازتاب قرمزی گل رو توی اونا ببینم.
+وای من عاشق این گلم…
و اون گل رو مثل بت گرفت و بویید.
-فقط مواظب اون خارای زیر گلبرگاش باشید.
با متانت نشست. من بعد از اون نشستم.
+هیچ وقت این خارای بدجنس رو توی خلقت ظریف گل رز درک نکردم.
-شازده کوچولو میگه گل باهاشون از خودشون محافظت می کنه.
و به طور معجزه آسایی با هم دیگه و به طور همزمان اسم نویسنده رو تکرار کردیم: دوسنت اگزوپری
-البته بیشتر بستگی داره به گل رز چطوری نگاه کنیم.
+منظورت چیه؟
گل رو از دستای لاغر و سفیدش گرفتم و با دستم خارهاشو پوشوندم و گفتم:« می تونیم با ناامیدی و افسردگی بگیم چرا گل های به این ظریفی خار دارن؟» و خارها رو نمایان کردم.
+یا؟…
این دفعه با دستم گلبرگ های رز رو پوشوندم و گفتم:« یا می تونیم با تعجب و شگفتی بگیم چطوریه که خارهایی به این زشتی، گلبرگ هایی به این قشنگی دارن؟» و با کنار زدن دستم گلبرگ های معصوم و نازک رز رو نشون دادم.
زهرا… نمی دونم تا حالا با تو اینقدر فیلسوفانه صحبت کردم یا نه. نمی دونم اصلا موضوعی تو حیطه گل برات جذابه یا نه. می دونم چقدر احساس کمبود و حسادت می کنی ولی من اینو به اون گفتم و نمی دونم واقعا همچین تحلیلی رو کی خونده بودم ولی تنها چیزی که یادم اومد همین بود… و اون توی چشماش برقی از شگفتی و الهام رو ایجاد کرد. مثل دانش آموزی که یه تکنیک خفن کنکوری یاد می گیره. مثل دوچرخه سواری که دستاشو برای اولین بار از فرمون بر می داره. مثل آشپزی که یه رسپی جدید از خودش ابداع می کنه… و اون دختر توی اون لحظه زیباتر از هر لحظه ممکن میتونست باشه. حتی زیباتر از درخشش صورت یه پیامبر.
اون یه پیرهن گشاد و چهار خونه سفید و مشکی پوشیده بود که جیبای بزرگی روی سینه هاش داشت. یه روسری نازک کرمی روی شونه هاش انداخته بود و من موهای فرفری زیباشو بهتر می تونستم ببینم. شلوار پارچه ای تیره و کالج های سفید و مشکیش بهش میومد.
+باید بگم با تحلیلت خیلی قانعم کردی.
-به هر حال خیلی مهمه چطوری به موضوعات نگاه کنیم. این کاریه که هیچ کی تو اینجا انجامش نمی ده. هیچ کی دوست نداره خودش رو جای یه نفر دیگه بذاره.
+خب مگه نباید قبل از این کار اون شخصو بشناسی؟
-آره… البته. تا اون شخص نشناسی که نمی شه.
+ولی من حتی اسمتو نمی دونم.
احساس کردم یکه خوردم. دیدم راست میگه و من از دیروز تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم. پس خودمو معرفی کردم. اونم همینطور. اسمش پارمیدا بود. اسم قشنگی داشت و من دستم رو جلو بردم و اونم با یه لبخند باز دستم رو گرفت و فشار داد.
قهوه هامون رو با یه سری خرت و پرت دیگه سفارش دادیم.
-خب… الان چی کار می کنید؟ مشغول کاری هستید یا؟…
+فعلا دارم ارشد میخونم. البته یکی دو سالی وقفه انداختم بین لیسانس و ارشد ولی خب…
-چه رشته ای؟
+روانشناسی.
-رشته جالبی به نظر می رسه.
+تو نگاه اول آره… ولی شاید یه روز از شنیدن تروماهای مردم خسته بشم.
-شایدم بعد با خودت بگی که خوبه که حداقل زندگی خیلی بهتری از بیمارات داری.
لبخند زد… ولی چیزی نگفت. توی نگاهش کنجکاوی دیدم.
-منم تو کار ساخت و سازم.
+ساخت و سازهِ؟
-ساختمون. آپارتمان.
+دیگه چی؟
-یکی دوتا برج کوچیک هم تو کارنامه ام دارم ولی فکر می کنم نمی ارزه.
+تا حالا شده از کارت خسته بشی؟
-راستش تو همچین شغلی اینقدر آدمای عجیب غریبی هر روز می بینی و باهاشون سر و کله می زنی که فکر کردن راجع به خسته کنندگی کار یادت میره. شغل سختی نیست. فقط دوندگی زیادی داره. و تو باید خودتو توی کار مثل این دونه های قهوه غرق کنی.
+فکر میکنی جذاب ترین قسمتش چی باشه؟
-واقعا چیز جذابی درباره این شغل وجود نداره. بعد از تکمیل کار می ری و توش پرسه می زنی و راضی ای. ولی بعدش با خودت میگی که کل این پروسه رو روی یه زمین خالی دیگه باید انجام بدی و بدویی دنبال واسطه و مهندس و معمار درست حسابی توی این مملکت.
زهرا… من و پارمیدا شروع کرده بودیم به حرف زدن و بعد سال ها همخونه بودن با تو، احساس کردم یکی واقعا داره بهم گوش می ده. پارمیدا با اون چشمای سبز و جادوییش بهم خیره شده بود و هیچ چی نمی تونست حواسش رو ازم بدزده. اون خیلی زیبا بود. این قدر زیبا که نمی خواستم راجع به آخر و عاقبت این رابطه فکر کنم. این قدر اون لحظات برام مقدس و ستودنی بود که می خواستم خدا اونا رو بذاره روی اسلوموشن تا هیچ وقت تموم نشن. دوست داشتم قاب خودم و پارمیدا رو توی ذهنم فریز کنم. دوست داشتم هیچ چیزی توی اون روز تغییر نکنه.
زهرا، دوست ندارم فکر کنی این کار رو کردم چون تو سی و چهار سالت شده بود. نمی خوام فکر کنی که احساس می کردم دیگه اون زهرای بیست سالگیت نیستی. نمی خوام احساس کنی که توی چشمم تو رو پیر می دیدم. یادت میاد چقدر بهت می گفتم که پلکات نیفتاده و تو نمی خواستی باور کنی؟ یادته چقدر میگفتم پوستت رو همین طوری دوست دارم و تو از اون خطوط خاطرات گوشه لب و چشمت ناراضی بودی؟ یادته چقدر احساس می کردی که دستات داره توی کار آزمایشگاهی زبر و خشک میشه و من می گفتم که من تو رو در هر صورتی دوست دارم؟ ولی بعد یه مدت احساس کردم تو نمیخوای به من گوش بدی. اینکه نمیخوای من تو رو اون طوری که هستی دوست داشته باشم. تو تلاش کردی که مثل پرنسس انیمیشن ها بی نقص باشی. در حالی که من می خواستم ناهمواری نقص هام رو توی ناهمواری نقص های تو چفت کنم.
+می تونم عکس بچه هات رو ببینم؟
با سوالش میخکوب شدم. نمی دونستم چه باگی دادم که این سوال کشنده رو پرسید.
-بچه؟ کدوم بچه؟
+آها… پس بچه نداری؟
-معلومه که نه پارمیدا… چی داری میگی؟(با خنده) من تازه سی و پنج سالمه.
+پس عکس خانوم خوشبختت رو نشونم بده.
به محض شنیدن این جمله احساس کردم قلبم وایستاد. احساس کردم زندگی یه سیلی محکم به صورتم زد و من رو از جریانش ناک اوت کرد. آیا پارمیدا میتونست نتیجه دسیسه پروردن زهرا بوده باشه؟ آخه یعنی چی که عکس زنمو نشونش بدم؟ تلاش کردم با وجود اینکه یه جورایی بزرگترین رکب ممکن رو خورده بودم خودم رو آروم نشون بدم. آدمِ این کار هم بودم. سال ها کلنجار رفتن با آدمای مختلف و آشنا شدن با سیاست کثیفی که توی کارم بود، از من یه بازیگر خوب ساخته بود. خندیدم. تلاش کردم تا ارتباط چشمیم قطع نشه. توی علم روانشناسی زمانی که مثل پارمیدا یه دستی می زنید باید خیلی مراقب حرکات صورت طرف مقابل باشید. قرمز شدن، به چپ و راست نگاه کردن و خاروندن گردن یا دماغ میتونه نشون دهنده دروغ گفتن باشه.
-بهت حق میدم… بچه نداشتن توی سی و پنج سالگی شاید ولی مجرد بودن توی این سن تا حدی غیر قابل باوره. ولی خب ظاهرا من یه استثنام.
قهوه اش رو نوشید و با انگشت اشاره ش دور دستم دایره کشید و گفت:« پس اون حلقه خوشگل توی دستت چی میگه؟»
به دستای گره کردم نگاه کردم که اشتباه بود. برق حلقه ای که پونزده سال پیش زهرا توی انگشتم کرده بود به سیاهی چشمم چشمک زد. احساس سرخوردگی و بغض کردم و تا مرز منفجر شدن رفتم. چهره خوابیده امروز زهرا روی مغزم چاپ شد… چطوری متوجه یه همچین چیزی نشدم؟ سرم رو گرفتم بالا.
-دیدی؟… تو هم متوجهش شدی و درباره ش سوال کردی.
+خب؟
-ببین توی کار ما یه سری چیزا خیلی مهمه. شاید مسخره به نظر بیاد ولی برای اینکه بتونی یه تیم با کیفیت و پر انرژی برای ساختن یه جایی جور کنی، باید حتی درست و حسابی راه بری.
+یعنی چی؟
-منظورم اینه که این تویی که باید به پیمانکاران خوب و گردن کلفت زنگ بزنی. این تویی که باید مهندس خوب مملکت رو بیاری توی کار. این تویی که باید بر خلاف میلت منت شون رو بکشی و راضی شون کنی… و توی این مسیر یه چیزایی مهمه.
+مثل؟
-چرا من کت و شلوار می پوشم؟ چون شیک و مجلسی و رسمیه. و این اونا رو متعجب می کنه. مهندس هایی رو توی اولین جلسه می بینم که با تیشرت میان و وقتی میبینه من کت و شلوار پوشیدم خیلی خیط میشن. این یعنی اعتماد به نفس و وجدان کاری. پیمانکارا و مهندس های با تجربه از کسایی خوششون میاد که مثل خودشون متأهلن و این که ببینن یه بساز بفروشِ سی و پنج ساله مجرده حس خوبی بهشون نمی ده. بارها شده با چشم خودم دیدم اونا با همکارهام که طلاق گرفته بودن کار نکردن. این شغلیه که خیلی باید اونایی که باهاشون کار می کنی رو بشناسی. الانم تازه از پیششون اومده بودم و این حلقه فیک رو توی دستم انداخته بودم.
+یعنی واقعا همچین چیزایی ممکنه مهم باشه براشون؟
-درسته که ما توی قرن بیست و یک زندگی می کنیم ولی هنوزم خیلی از آدمای این طور پیدا میشه. ما هم خب چاره ای نداریم. به هر حال اگه کلی علامت سوال توی ذهنت کاشتم معذرت می خوام. اینقدر مجبور بودم این حلقه رو توی میتینگ های مختلف با خودم ببرم که گاهی یادم میره من واقعا مجردم.
و پارمیدا خندید. انگار تونسته بودم خیالش رو تا حدی جمع کنم. حلقه ام رو در آوردم و روی میز گذاشتم. از این زاویه ابتدای اسم من و زهرا که به انگلیسی حک شده بود رو می دیدم. باز فکر زهرا درونم رو تسخیر کرده بود ولی نمی خواستم چیزی توی صورتم هویدا بشه.
زهرا تو بگو… الان باید چه حسی پیدا می کردم؟ پارمیدای جوون رو مثل آب خوردن فریب داده بودم، از تو و بی توجهی هات خسته و رنجور بودم و فکر می کردم ممکن نیست ما به عقب برگردیم. تو بهم بگو… تو اگه برای پونزده سال تلاش میکردی تا من صادقانه دوست داشته باشم و من گوشم بدهکار نبود چی کار می کردی؟ آیا از یه روزی به بعد خسته نمی شدی؟ آره… می شدی. همون طوری که من خسته شدم.
من و پارمیدا حرف زدیم. این قدر که دهنم خشک شده بود. اون میخواست درباره همه چی بدونه. بالاخره وقتی تقریبا ده سال باهم اختلاف سنی داشت، براش مهم بود که تا حدودی اشتراک داشته باشیم. منم تلاش می کردم مشتاق و گرم باشم توی گفتگومون. درسته سی و پنج سالمه ولی با قشر جوون سر و کار زیادی داشتم. می دونم چی می خوان.
من و اون اینقدر توی جریان سریع صحبت هامون غرق شده بودیم که نفهمیدیم کی هوا تاریک شد. البته اواسط پاییز بود و خورشید زودتر میرفت پی ماه. نخواستم خیلی دیر بشه. اونم فهمید. کیفم رو از صندلی کنارش روی میز گذاشت.
+اینم از کیف خوشگل تون که یه روز مهمون من بود.
مثل یه بچه ذوق کردم ولی نه اونقدر که فکر کنه که فقط برای کیفم اومدم سر قرار.
-مرسی پارمیدا خانم… نجاتم دادید واقعا. راستش مردم توی خیابون با این کیف بهتون خیره نشدن؟
+نمیدونم. چطور؟
-آخه مردونست.
خندید و خواست با مشت به بازوم بزنه ولی منصرف شد. من سفارش ها رو حساب کردم. البته با کلی چک و چونه با پارمیدا. در زنگوله دار رو براش باز کردم و اون خارج شد.
-می تونم برسونم تون؟
+واقعا نمیخوام مزاحم بشم.
با دستم اون رو به سمت ماشین هدایت کردم و گفتم:« چه مزاحمتی؟ انجام وظیفه هست.»
درو براش باز کردم و ادامه دادم:« بعد از اینکه سر این کیف کلی اذیت شدید.» و اون نشست.
توی ماشین ساکت و آروم بودیم. ترافیک بود ولی نه اونقدر که اذیت مون کنه. نرم میروندیم و همدیگه رو بدون اینکه بفهمیم نگاه می کردیم و موقع مماس شدن نگاه هامون خنده مون می گرفت. اونطوری که متوجه شدم اون با دوستاش توی یه خونه کوچیک توی مرکز تهران زندگی می کرد. خونه شون توی یه کوچه عریض بود و من جلوی پلاک شون پارک کردم. پیاده شد.
-به نظرم دوباره باید سوالم رو مثل دفعه قبل بپرسم.
+کدوم سوال؟
-اینکه ممکنه بازم همو ببینیم؟
+نمیدونم. یعنی ممکنه؟
-شاید نیاز داری کمی فکر کنی راجع بهش.
+پس فکر می کنم.
-پس شمارت رو بده تا پیگیر نتیجه بشم.(با خنده)
و اون با لبخند شماره ش رو گفت. من بهش زنگ زدم. گوشیش زنگ خورد. بهش گفتم:« اینم منم.»
وقتی رسیدم خونه، به محض اینکه دستگیره رو چرخوندم، بوی غذای پر ادویه رو تشخیص دادم. یه چیزی داشت روی گاز سرخ می شد. راهروی پر قاب عکس رو گذروندم و به آشپزخانه رسیدم. زهرا پشتش به من بود. یکی از پیراهنای سفید من رو پوشیده بود و شلوار تنش نبود. داشت با ریتم موسیقی ذهنش تکون می خورد.
-سلام عزیزم.
زهرا چرخید. لبخند زد و جواب سلامم رو داد.
-زود اومدی زهرا.
+آره… یه کم خسته بودم.
احساس کردم بال و پرم باز شد. رفتم از پشت بغلش کردم و موهاش رو بوییدم.
-چرا خودتو خسته میکنی عزیزم؟
+خسته نمی کنم.
-منظورم اینه که من دوست دارم اینکه می بینم کار می کنی ولی چرا یه چند وقت به خودت استراحت نمی دی؟
+نه ایرادی نداره من خوبم علی.
درسته که وقتی با پارمیدا بودم خوشحال و زنده بودم ولی به همون مقدار احساس خفگی و معذب بودن داشتم. طوری که وقتی پارمیدا ازم جدا شد و رفت سمت خونش یه نفس راحت کشیدم.
-خیلی دوست دارم.
از پشت گونه زهرا رو بوسیدم و ازش جدا شدم. توی ورودی آشپزخونه کنار اوپن وایستادم و با شک و تردید گفتم:« راستی زهرا… از آزمایشگاه اومدی دستاتو شستی؟» و اینطوری بهش تیکه انداختم. گفتن راستی زهرا اون رو آماده شنیدن یه موضوع مهم کرده بود. فقط شنیدم که یه بی شعور گفت و قبل از اینکه نمکدون رو به سمتم پرت کنه غیب شدم.
لباسای راحت پوشیدم. با اینکه کمی سرد شده بود ولی مثل زهرا نیمه لخت اومدم توی آشپزخونه و کنار اوپن بهش خیره شدم. چند باری برگشت و نگاهم کرد ولی بار چهارم ازم دلیل نگاه های عجیب غریب و تشنه ام رو پرسید.
-راستش امروز واقعا سورپرایز شدم. اینقدر بدجور که کل سیستمم بهم ریخت.
+به خاطر چی؟
-راستش نمی دونم. تنها چیزی که الان به مغزم میرسه همینه.
چرخید و کاندوم رو توی دستم دید.
+عه وا… خل شدی علی؟
-آره… و خون به مغزم نمی رسه.
به سمتش رفتم. داشت به طرز وسواس گونه ای کوفته سرخ می کرد. فکر نمیکرد اینقدر جدی باشم. دو زانو نشستم و با زور دستام پاهاشو قفل کردم. با سرم پیرهنش رو کمی بالا دادم و صورتم رو چسبوندم لای کونش.
+نکن علی… چته؟
همونطور که ریز می خندید داشت تکون می خورد تا خودشو آزاد کنه ولی نمی دونست. من سرسخت تر از این حرفا بودم. بینیم به کسش رسیده بود و اون رو می بویید. یکی از دستامو آزاد کردم و محکم کوبیدم روی نیم کره راست کونش.
+علی دردم گرفت بی شعور…
چیزی نمی تونستم بگم. روز طوفانیم با پارمیدا رو می خواستم اینطوری تموم کنم. خیلی سریع شرت تنگش رو کشیدم پایین. همون طوری که شرتش داشت از پاش در میومد تقریبا داد و فریادهای زهرا در اومده بود.
+داری چیکار میکنی؟ الان یه کار دستم میدی…
من شروع کردم به خوردن کصش. از اون زاویه خیلی سخت بود. ولی تلاش می کردم زبونم رو وارد کصش کنم. اول خیلی اعتراض و شکایت می کرد ولی رفته رفته داشت خودشو می باخت. هردومون خسته بودیم. هر دو مون به آخر خط رسیده بودیم و می خواستیم با یه سکس انفجاری خلافش رو ثابت کنیم. چهار پنج دقیقه خوردن کصش رو طول دادم. گاز زیر ماهیتابه رو خاموش کردم، بلند شدم و زهرا به سمت خودم چرخوندم.
مثل دوست پسر دوست دخترهایی که یه مکان خالی پیدا می کنن، وحشیانه شروع کردیم خوردن لب همدیگه. این قدر وحشیانه که نمی تونستیم درست این کار رو بکنیم. نمی تونم با قطعیت بگم ولی فکر کنم توی مقاطعی از سکس مون پارمیدا از جلوی چشمام گذشت. زهرا روی بلند کردم و روی کابینت گذاشتم. دوباره شروع کردیم به خوردن لب همدیگه. زهرا توی پیرهن سفیدم خیلی خوشگل می شد و من خودم رو از ممه هاش محروم کردم تا اون توی اون قاب باقی بمونه. پاهاش رو دورم قفل کردم و این بار روی میز نهار خوری که کمی کوتاه تر بود گذاشتمش. کیرم سفت سفت شده بود و این مسئله زهرا رو متعجب کرد. گذاشتم تا کاندوم رو بکشه روش. وقتی این کار رو کرد، دو دستی صورتش رو گرفتم و مجبورش کردم به چشمام نگاه کنه. توی چشماش خستگی، درد، شهوت و پارمیدا رو دیدم و کیرم رو یه راست تا ته کصش فرو کردم.
با همون پوزیشن شروع کردم تلمبه زدن. انقباض های کس زهرا نشون میداد که اونم از یهویی شدن این سکس حشری شده. سریع تر کردم. زهرا بیشتر ناله کرد و اکوی صدای توی آشپزخونه مون طنین انداز شد. دستام رو از صورتش برداشتم و از پشت به بالای کونش رسوندم و تکون دادن زهرا رو با تلمبه هام هماهنگ کردم. بازم بیشتر صدای ناله لذت از گلوش تولید می کرد و از اینکه توی یه آپارتمان زندگی می کردیم خجالت نکشید. می دونستم امروز قراره خیلی زودتر کارم تموم شه. دستام رو لیز دادم و بغلش کردم و با تمام وجود، انگار که اون پناه زندگیم باشه، بهش چسبیدم. صورتم توی گردنش بود. جفت مون شرم و حیا رو گذاشته بودیم کنار. صدای تلمبه های من و آه و ناله های زهرا مطمئنم تا دو یا سه واحد کناریم مون می رفت. ولی از یه جایی به بعد صدای زهرا قطع شد و بدنش سفت شد و مثل یه صرعی شروع به ارتعاش و لرزش کرد. چهره ش رو دیدم. واقعا به جرات میتونم بگم ارگاسم زن ها یکی از زیبا ترین خلقت های خداست.
منم خیلی نتونستم دووم بیارم و دیدن حال خراب زهرا، اجازه کنترل همه چیز رو ازم گرفت و منم توی کاندوم خالی شدم. توی همون حالت بغلش کردم و بدنش رو بوسیدم. آخ زهرا… می دونم… این بار تو نه، این من بودم که یه قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد و تو ندیدیش و حالا که دارم اینا رو برات مینویسم با خودم میگم ای کاش می دیدی و ازم سوال می کردی. کاش می تونستی اون بغض حجیم گلوم رو بشکونی. کاش می تونستی از زیر زبونم بکشی بیرون. کاش حداقل این بار اهمیت می دادی. شاید میپرسی به چی. به اینکه من احساس کردم توی اقیانوس گناه و عذاب سقوط کردم. اینکه دیگه هیچ وقت شاید مثل سابق نشیم. اینکه من با یکی دیگه بودم… و از اون بدتر، با فکر اون کنارت ارضا شدم.
پایان قسمت سوم
نوشته: جوانسویچ
نوشته: جُوانسِویچ
2 پاسخ به “جنایت، اعتراف و مکافات (۳)”
قشنگ بود
جالب بود .