قسمت اول
توی تاریکی اتاق، زهرا لخت و خسته روم افتاده بود. بعد از یه سکس معمولی، حتی نای حموم رفتنم نداشتیم. می دونستم که تا صبح کیر شل شدم همه رو تختی ها رو با ترشحاتش کثیف می کنه ولی خیلی خسته بودم. زهرا مثل یه غنچه جوون روی سینه ام شکوفه زده بود. دلم نیومد بیدارش کنم تا سمت خودش بخوابه. فردا با کلی کوفتگی و درد میرم سرکار ولی مهم نیست.
تقریبا پانزده سال بود که ازدواج کرده بودیم. وقتی به این فکر می کنم که زمان ما، آدما تو همون خامی و بی تجربگی جوونی ازدواج می کردن و دخترا هیچ چی نه از خودشون و نه از جنس مخالف نمیدونستن سرم سوت میکشه. انگار نه انگار… چطوری باور کنم پونزده سال پیش دستمو دادن دست زهرا؟
من اون موقع بیست سالم بود. آخ… تو غرور و تعصب جوونی داشتم خودمو خفه می کردم که تقی به توقی شد و زهرا یه حلقه انداخت تو دستم. عروسیمون ساده بود. توی دورترین روستای ممکن. توی یه مزرعه و یه خونه کاهگلی که نزدیک بود رو سرمون فرو بریزه.
قبل ازدواج، توی روستامون، شبا روی پشت بوم با دیدن ستاره ها و رویاپردازی درباره رویاها و آرزوهام می خوابیدم. چه اهداف و پلن های مسخره ای که تو مغزم جوونه نمی زد… و من مثل بچه ای که هیچ چی از سکس و ازدواج نمی دونه، همه دنیام حول اون روستا می گذشت. ولی وقتی ازدواج کردم، به اصطلاح باد کلم خوابید. بلافاصله احساس کردم باید بتونم زهرا رو پیشم نگه دارم.
اومدم شهر… بدون زهرا. ولی بهش قول دادم یه روز اونو هم بیارم. تا میتونستم کار کردم… هر کاری که بگی. از صبح تا شب… و شبا تا دیر وقت مداد و کاغذ به دست برای زهرا نامه می نوشتم. جوری که نمی فهمیدم کی خوابم می برد و چطوری بیدار می شدم. اینکه زهرا رو هم بیارم شهر مثل کاری شده بود که باید انجامش میدادم به هر قیمتی. یادم میاد برای اینکه پول بیشتری جمع کنم و یا به روستامون بفرستم از غذای شام یا نهار صرف نظر می کردم. شده بودم یه ماشین… یه ماشین که فقط کار می کنه…
بعد از چهار پنج سال… با پولی که من و زهرا جمع کرده بودیم و پولی که بابام بهم قرض داد، ماشین آلات پیشرفته کشاورزی خریدم و آوردمشون روستا. بابام زمین زیاد داشت ولی نمیتونست به تنهایی ازشون کار بکشه… بند خدا زمین گیر شده بود. منم روی زمیناش سرمایه گذاری کردم…
اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره. توی روستا توی خونه کوچیکی که بابام بهمون داده بود، من و زهرا شام خوردیم. از کوچیکی باهم بزرگ شده بودیم و با اینکه بعد از ازدواج خیلی کنارش نبودم ولی با هم احساس راحتی می کردیم. دامنش پر بود از گلای ریز ریز. گردنبندی که براش خریده بودم بهش خیلی میومد. چهره زهرا با وجود لامپ کم نوری که تو اتاق بود بازم مثل خورشید می درخشید. چشمای عسلیش و دماغ باریکش نویدِ یه نوه خوشگل رو به بابام می داد.
سفره رو جمع کردیم. عین یه جنتلمن ظرفا رو باهاش شستم. این کاری بود که هیچ مردی تو روستا بهش دست نمی زد و فهمیدم با این کارم خیلی ذوق زده شد. بالاخره زندگی تو شهر یه چیزایی بهم یاد داده بود. گونه ش رو بوسیدم. خجالت کشید و به پنجره پشت سرمون نگاه کرد تا کسی فوضولی نکرده باشه. دستم رو روی چال کمرش گذاشتم، دوباره بوسیدمش و رفتم پرده های پنجره رو کشیدم.
وقتی ظرفا رو شست، من جای خواب رو آماده کرده بودم. مادرم یه تشک بزرگ دونفره که دست کمی از تخت نداشت برامون دوخته بود.
+بخوابیم علی؟…
-اگه خسته ای بخواب…
+من که نه… فکر کردم باید خسته باشی.
-تو تهران وقتی پیشم نبودی من به سختی خوابم می برد. حالا که پیشمی من چطوری چشم رو هم بذارم؟
+حتما خیلی بهت سخت گذشته.
-وقتی یاد تو می افتادم انگیزه می گرفتم. وقتی به این فکر می کردم که ما هم یه روزی خوشبخت می شیم.
خزیدم سمتش. لبامو روی لباش گذاشتم. با اینکه سکس اولمون نبود ولی بازم انگار که می ترسید. لباشو خوردم و اون نمی دونست چطوری باید این کارو بکنه. وقتی خیلی سریع و محکم پوست گردنش رو بین لبام قفل کردم، آهش بلند شد و یه جیغ آروم کشید. اومدم روش و پاهاش رو دور کمرم حلقه زدم. هیچ چی نمی گفت.
به جلو خوابوندمش و زیپ پیرهنش رو باز کردم و از پشت باز گردن و کتفش رو می بوسیدم. سنگینی بدنم روی باسنش افتاده بود. سرش رو از روی خجالت طاقت فرساش توی بالش فرو کرده بود و صدای نفس های خفه شدش تو گوشم میپیچید. بعد از چند دقیقه بوسه، پیراهنم رو کندم و با تن لختم به بدن گرم زهرا چسبیدم. از پهلوهاش دستام رو به کنار ممه هاش می رسوندم و روی گردن حساسش تنفس می کردم.
لباس دامن دارش رو درآوردم و از کش شلوار جورابی تنگش گرفتم و آروم تا وسط رونش کشیدم پایین. بدن زهرا مثل یه مروارید سفید توی اسارت لباس های زیر سیاهش بود. شرتش رو هم با کلی زحمت دادم پایین و پاهاش رو کمی باز کردم. سختش بود و داشت تلاش میکرد پاهای نحیفش به کشسانی شلوارش غلبه کنه. با چشمای تشنه و خسته ام بهش نگاه می کردم و با دستم کسش رو می مالیدم. زهرا اونقدر پاک و بی گناه بود که آب کسش با چندتا بوسه و انگشت، مثل رود جاری شده بود. با وحشت نگام می کرد و شکم و باسن و کمرش از شدت لذت می لرزید وقتی انگشتم به کلیتوریسش می رسید. کمی ازش فاصله گرفتم… پاهاش رو بهم چسبوندم و تلاش کردم توی تنگی لای پاهاش، دنبال اسرار آمیز ترین اندام آناتومی زهرا یعنی کلیتوریس بگردم.
زهرا مثل یه برق گرفته خودشو به زمین می کوبید. حتی نمی تونست روی تنفسش کنترل کافی داشته باشه. سایه کمرنگ روی پلک هاش رو می دیدم وقتی چشماش بسته می شد. رگ های پیشونیش ملتهب و درشت شده بودن و دستاش روی ممه هاش دنبال چیزی می گشتن. جدا شدم و کامل خودم و زهرا رو لخت کردم. من دراز کشیدم و زهرا فهمید باید بیاد روم.
نمی تونست به کیرم نگاه کنه. کمی خجالتی بود. اومد روی بدنم و دستش رو از زیر به کیرم رسوند و ماساژس داد. منم سرش رو با لبام نزدیک کردم تا رژ لب کمرنگش رو بچشم. کافی بود… بهش کاندوم دادم. کمی پایین تر رفت و کاندوم رو با خجالت روی کیرم کشید. آوردمش بالا. روی خودم خوابوندمش جوری که ممه هاش روی سینه ام سنگینی کنه. میدونستم که داخلش اونقدر مرطوب و لزج هست که نیاز به چیز دیگه ای نباشه. رو چشماش قفلی زدم و با دستم کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و یه فشار کوچیک برای شهوتی ترین آه زهرا کافی بود.
میدونستم اینقدر حشری و آماده بود که هنوز شروع نکرده می خواست با سرعت صد تا توش تلمبه بزنم. از کونش گرفته بودم و با سرعت متوسط کسش رو تحریک می کردم. سرم تو گردنش بود… بعد از چند دقیقه، به سختی از روم بلند شد تا خودش با مهارت دست و پا چلفتیش رو کیرم بالا و پایین بشه. جفت دستاشو روی سینه هام گذاشت و با لذت به طور عمودی حرکت می کرد. حس کردم خیلی نزدیکه. آخه به سختی می تونست نفس بکشه و چشماشو باز نگه داره. دستاش رو از کنار سرش برد لای موهاش. احساس کردم سرش داره از رشد یه تومور بزرگ لذت منفجر میشه. تا ته روی کیرم نشست و ارگاسمش شروع شد. زانوهاش رو از بغل به من فشار داد و با ادامه پیدا کردن ارضاش، روی سینه ام پخش شد و من تونستم ارتعاش های بدنش رو تو نواحی مختلف از شکم و پهلوها گرفته تا کون و پاهاشو ببینم.
وقتی سر حال اومد، ازم تشکر کرد… من بهش گفتم داگی بشه. البته اون موقع بهش داگی نمی گفتن… راستش هیچی بهش نمی گفتن. داگی شد… بی تجربه بود ولی قوس قابل قبولی به کمرش داد که باعث می شد راحت تر تو کسش تلمبه بزنم. کیرم رو آروم دوباره تا ته توش فرو کردم و با سرعت عقب جلو کردم. با اینکه تازه ارضا شده بود ولی آه و ناله ش دوباره بلند شده بود ولی به ارگاسم دوم نرسید و من همونطوری که توی زهرا غرق می شدم، تنگی کاندوم رو از منی غلیظی پر کردم و این شاید شدید ترین و بهترین سکس تا اون موقع بود.
زهرا از شدت خستگی همونطوری که کیرم تو کصش داشت شل می شد پخش زمین شد. منم باهاش شل شدم و روش سجده کنان افتادم. دماغم رو روی پشت گردن مرطوبش می کشیدم. اونم دستش رو روی پاهام سر می داد. من لاله گوشش رو تو دهنم کردم و به شدت مکیدمش. زهرا آه کشید.
دستمال آوردم و اول خودم رو پاک کردم… بعد هم اونو. وقتی دستمال رو روی کصش می مالیدم بی اختیار می لرزید و پاهاش رو جمع می کرد. خیلی معصوم بود و بازم مثل قبل سکس ازم خجالت می کشید. چون وقتی گفتم بیاد روی من بخوابه با اکراه قبول کرد.
صورتم توی دو سانتی صورتش بود. خطوط جوون صورتش نشون میداد خسته هست. لباش کمی کبود شده بود. لباشو با لطافت کمتر دیده شده از یه مرد بوسیدم.
-عزیزم یه خبر خوب برات دارم.
+چه خبری علی؟… چقدر خوب؟
-از سکس هم بهتر.
+آروم بگو دیوونه…
-چیو آروم بگم قربونت برم؟
+همین دیگه…
-چی؟
و زهرا کلمه سکس رو با کلی خجالت و شرمساری گفت… خندیدم. اینقدر که اونم شروع کرد خندیدن…
+خب چی میخواستی بگی عزیزم.
-دیگه لازم نیست اینجا بمونیم… می تونیم بال هامونو باز کنیم و بریم جایی که هیشکی ما رو نشناسه. جایی که از گفتن یه کلمه مثل سکس خجالت نکشی.
و زهرا با کلمات قطعه قطعه شده تعجبش رو نشون داد. گوشه چشمش یه قطره اشک جمع شد و روی گونه من افتاد. پاهاش رو به پهلوهام فشار داد و کس خیسش به کیرم چسبید. دستاش رو دور گردنم فشار داد و روی شونه ام اشک ریخت. من دستم رو روی کمرش بازی دادم و موهاش رو نوازش کردم… پر انرژی بودم… جوری که می خواستم یه دور دیگه بکنمش. ولی زهرا خسته بود. می خواست بخوابه و وقتی بیدار شد دوباره ازم بپرسه و مطمئن بشه دیشب یه خواب نبوده. من در آغوش گرفتمش و نگهش داشتم. اون یه فرشته با بال های سفید مخفی بود.
زهرا بدون شک خوشگل ترین دختر اون مزرعه بود. به هر حال وقتی تو مزرعه بزرگ می شید، انتخاب های زیادی برای ازدواج جلوی خودتون نمی بینید. با این حال بهترین دختر اون روستا توی یه ازدواج کاملا سنتی به من رسیده بود. مامان خدا بیامرزدت… عروس خوبی انتخاب کردی.
و حالا، پونزده سال بعد از اینکه حلقه ای رو توی انگشت زهرا گذاشتم، تقریبا بعد از ده سال از اون شبی که بهش گفتم الان وقتشه، زهرا توی آغوشم آروم خوابیده بود. یه رو تختی نازک ساتن روش انداخته بودم. هوای بازدم به جناق سینه ام می خورد. کیر شل شده و خستم می خواست روی پوست رونش بلوله. دستش روی شونه ام بود. حلقه ازدواجش رو به راحتی می دیدم. یعنی چطوری به این سرعت پونزده سال گذشت؟ خودم رو توی آینه دیدم و به خاطر همین این سوالو میپرسم. خطوط پیشونی و گوشه چشم زهرا هم داشت بیشتر می شد. نه اونقدری منو ازش متنفر کنه ولی اونقدری تو دید هست که دوباره از خودم بپرسم چطوری پونزده سال گذشت.
اعتراف بهش سخته… ولی می خوام بدونم به حدی رسیدیم که دیگه فقط تظاهر کنیم؟ تظاهر کنیم هم دیگه رو دوست داریم و بهم اهمیت می دیم. آیا به حدی رسیدیم که حتی تو سکس هامون هم تظاهر کنیم؟ آیا اون ممکنه از یه زمانی به بعد فقط تظاهر کرده باشه که داره ارضا میشه؟
نمی خوام بگم زندگی مون خیلی بالا و پایین داره. هر دو دیگه تقریبا صدِ خودمون رو توی کارمون صرف می کنیم. در کنار اون، اومدن به شهر رو هردومون تاثیر گذاشت. جوری که یه لحظه وقت برای فکر کردن به چیزای دیگه نداریم. انگار هیچ کدوم مون نمی خواهیم درباره بچه صحبت کنیم. انگار که اصلا اهمیت نمی دیم. زهرا سی و چهار سالشه. یعنی از خودش نمی پرسه بچه می خواد یا نه؟
“یعنی واقعا میخوایم بریم شهر”
زهرا بود. با چشم های درشتش به خواب آلودگی من خیره شده بود. یه شب خنک رو توی روستا سپری کردیم. دیشب بهش گفته بودم قراره بریم شهر. گفتم که… زودتر از من پا میشه تا بپرسه دیشب یه خواب بوده یا نه.
اون روز ما جمع کردن وسایل رو شروع کردیم. اصرارم بر این بود که لازم نیست همه چیز رو برداره. بهش گفتم میتونم همون تهران بخریم. بهش گفتم اینقدر پول جمع کردم که بتونیم یه قالی و یخچال و تلویزیون و تخت نو بخریم. اومد و بدون خجالت دیشبش لبامو بوسید و با دندوناش لب پایینمو گرفت و کشید و با شیطنت گفت: “خلاف که نکردی نه؟”
و بلافاصله با عشوه چرخید و سمت آینه رفت تا تمیزش کنه. از جسارتش خشکم زده بود. ولی بی جواب گذاشتن حرکتش جایز نبود. رفتم سمتش و از پشت بهش چسبیدم. بازتاب چشمای مستش رو توی آینه می دیدم. از کنار روی گردنش جوونه های بوسه ام رو کاشتم. دست راستم رو زیر شکمش و بالای کصش پیچوندم و دست چپم رو به ممه راستش رسوندم. روسری سبزش به خاطر حرکات سرم از روی موهاش افتاد. بوی بهشت توی بینیم جاری شد. کیرم راست شده بود و از پشت به نیمکره های کونش بر خورد می کرد. نوک ممه هاش سفت شده بود. دهنش از شهوتی که توی رگ هاش پمپ میشد، باز شده بود. گره دست راستم رو تنگ تر می کردم تا کیرم بین کونش جا بگیره. اینقدر این تجربه لذت بخش بود که می خواستم توی همین پوزیشن توی لباسام ارضا بشم. چشمای زهرا مثل یه بی خوابِ روانی، نیمه بسته بود. از توی آینه خودم و زهرا می دیدم. اگه سکس ما رو ضبط میکرد، داغ ترین و شهوتی ترین فیلم توی تاریخ پورن می شد… صدای ناک ناکِ در، ما رو از هم جدا کرد.
هر چقدر اون موقع ها توی سکس دیوونه و جسور بودیم، بعد پونزده سال دیگه هیچ چی نمی تونست مشتاقمون کنه. دیگه همه چی انگار تظاهر و بازیگری شده بود. ما همدیگرو میبوسیدیم، لخت می شدیم، مال همو میخوردیم و بعد از تلمبه های سنگین من، از خستگی توی آغوش هم خوابمون می رفت. شرمنده ام ولی تو طول این چند سال اخیر، هیچ کدوم از سکسامون حتی به اون شب خنک روستا نزدیک هم نشد.
من که نمیتونم باور کنم… نمی تونم باور کنم که منی که همه چیزم رو فدای زهرا کردم تا از روستا بکشمش بیرون، حالا نسبت بهش سرد شده باشم. کلماتی که توی طول روز به هم میگیم از صد تا بیشتر نمی شه. وقتی داره ظرف میشوره و من از پشت بغلش می کنم می فهمم ناراحت میشه. دوست نداره من موهاشو شونه کنم و سشوار بکشم. به ندرت میذاره باهاش حموم برم. نه… ما مشکل خاصی نداریم. بهترین واحد آپارتمان رو تو غرب تهران داریم. خودم ماشین خارجی سوار نمیشم ولی برای زهرا خارجی خریدم. بهترین لباس ها و جواهرات رو براش می خرم… ولی انگار بازم یه چیزی کمه.
اشتباه فکر نکنید… تو طول این پونزده سال، حتی یکبار هم به مرز خیانت بهش نزدیک نشدم. حتی فکرش رو هم نکردم. حتی دستم به زن دیگه ای جز زهرا نخورده. آخ… من اینقدر معصوم بودم که وقتی باهاش تو خیابون راه می رفتم، دلم نمیومد به زنا و دخترای دیگه نگاه کنم. حتی یکبار هم آدم دیگه ای رو جای زهرا توی سکس تجسم نکردم. من براش کارهایی می کردم که یه مرد، چه شهری و چه روستایی حاضر به انجامش نبود. اینکه زهرا دیگه چی می خواد شده فکر و ذکر خواب و بیداریم.
اگه فقط یه کار بود که میتونستم انجام بدم تا هم خودم و هم اونو از این باتلاق افسردگی نجات بدم حتما انجامش می دادم. دوست داشتم فقط برای یک بار هم که شده برگردیم به اون شب رنگین کمونی روستا. زیر لامپ کم نور و سقف کاهگلی و صدای جیرجیرک هایی که روی گوشمون سنگینی می کرد. میدونستم اگه بهش بگم که برگردیم و همون روستا زندگی کنیم قبول نمی کرد. اینکه پسر یا دختر یه روستایی بتونه تو شهر زندگی کنه، برای خانواده ش بزرگترین غرور و افتخاره. نمی تونید تصور کنید که زهرا وقتی به پدر و مادرش تو روستا سر می زنه چقدر واسه بقیه فامیل هاش کلاس میذاره. اینکه اصلا بعد از این همه سال برگردیم روستا برای جفتمون یه شکست بزرگ محسوب می شد.
گاهی احساس می کردم زهرا کنارم اعتماد به نفس نداره. چونکه شاید تمام زندگیش رو مدیون من بود. من نمیخواستم اینطور فکر کنه. بارها بهش گفته بودم که سربلندی اون سربلندی منم هست و من برای غرور اون هر کاری رو با کمترین منت و انتظار انجام میدم. گاهی فکر می کردم که زهرا احساس می کنه دیگه مثل بیست سالگیش جوون نیست. فکر می کردم احساس می کنه افتادگی پلک هاش و خطوط اطراف چشم و لبش اونو از چشمم انداخته ولی اینطور نبود. اون توی سی و چهار سالگی عین یه پری دریایی می درخشید و من اونو با تمام کم و کاستی هاش، با تمام بد اخلاقی هاش و تمام پیر شدناش دوست داشتم. افتادگی پلکش برام جذاب بود. خطوط خنده هاش منو یاد زمانی می انداخت که تازه داشت زندگی مون جون می گرفت. پوست دستش به نرمی بیست سالگیش نبود ولی من… خدایا… ولی من دیگه باید چطوری بهت بفهمونم زهرا که من هنوز هم می خوام مثل بیست سالگیمون دوسِت داشته باشم؟
هنوز دارم به دلایلی که کارمون رو به اینجا کشوند فکر می کنم. آیا شهرنشینی روی زهرای جوون تاثیر گذاشت و اون خودشو تو زرق و برق تهران گم کرد؟ یا زندگی مرفه و بی دغدغه ای که بدون هیچ رنجی بهش رسید اونو بد عادت کرد؟ حتی آشناهامون نمی تونن تصور کنن که ما به همچین بن بستی خوردیم و هیچ کدوممون نمی خوایم واقعیت رو ببینیم. توی مهمونی ها همه چی عادیه. اون کنار من راه میره. به من لبخند میزنه. کنارم میرقصه و از من پیش همه تعریف می کنه و همه فکر میکنن ما کامل ترین زوج شهریم. ولی وقتی با هم سوار ماشین میشیم تا برگردیم خونه دیگه داد و ستد مون تموم میشه. انگار که دیگه همدیگه رو نمی شناسیم. اون حتی زحمت نگاه کردم به من رو هم به خودش نمیده و بجاش خودشو توی اینستا حل می کنه. می رم سمتش تا ببوسمش ولی اون میگه حواسم به رانندگی باشه.
آیا بهم خیانت می کنه؟ نمیدونم… یعنی ممکنه یه نفر دیگه اونو از احساسات عاشقانه تری پر کنه و تمایلات و اشتیاق من در برابر اون پشیزی ارزش نداشته باشه؟ زنا هم خیانت می کنن. تفاوتش اینه که اونا تو طول روز خیانت می کنن. وقتی که میتونی از زیر اتهام های زیادی قسر در بری. یعنی واقعا ممکنه بعد از رفتن من آدم دیگه ای با اون روی تخت بخوابه؟ خیلی اثبات کردنش سخته. من بارها تو طول این چند سال توی بدن زهرا دنبال رایحه ای از عطر مردونه ای بودم که خودم نداشتم. بارها باهاش سکس کردم نه به خاطر اینکه حشری بودم، بلکه به خاطر اینکه روی بدنش دنبال کبودی های ناخواسته بگردم. گردنبندش رو میبندم تا اون رد بنفش بوسه شدید یه مرد دیگه رو ببینم. من بارها با نیت کشتن اون مرد، اون دشمن فرضی، توی بدن زهرا جست و جو کردم و ناامید برگشتم و خشاب هفت تیر عقده ام رو روی در و دیوار خالی کردم.
من نمی خوام زهرا مثل بقیه آدمای این شهر باشه… نمی خوام هر طور شده بخواد مثل بازیگرای فیلم های ترکیه ای که میبینه لباس بپوشه و آرایش کنه. نمی خوام مثل آدمای مترو موهاشو با بلوند کردن خراب کنه. من می خوام زهرا خودش باشه. با همون افتادگی پلکاش، با همون دستای خسته ش، با همون موهای قهوه ایش و با همون خطوط لبخندش. من همون زهرایی رو میخوام که وقتی بعد از چهار سال برگشتم روستا، توی دامن گل گلیش و روسری سبزش و جورابای سفید و بلندش دیدم.
هنوزم اگه ازم بپرسه میگم که جذاب ترین زن دنیاست. میگم چراغ زندگیمه. میگم اون منو زنده نگه می داره. من دوسش دارم. من به اندازه تموم کهکشان های جهان دوسش دارم. می دونم گفتنش شاید باعث بشه فکر کنه که دارم تظاهر می کنم ولی من واقعا میخوامش. ولی میدونید چیه؟ وقتی برای پانزده سال متاهل هستید، اوضاع کم کم عوض میشه. سکس عوض می شه. تو بغل هم خوابیدن عوض میشه. نمیدونم چرا ولی پارتنرها به بهانه گیری پناه می برن. چطوریه که دیگه اون اشتیاق و اون انفجار ضربان قلب دیگه تکرار نمیشه؟ چطوریه که دیگه لخت دیدنش مثل سابق منو متعجب نمی کنه؟ چطوریه که دیگه اهمیت نمیدیم به چیزایی که یه زمانی برامون خیلی جالب و سرگرم کننده بود؟
جفتمون خوب میدونیم که انگار به ته خط رسیدیم. ولی یه کشش نامرئی ما رو به هم بر می گردونه. تو سکوتِ خستگی با هم سکس می کنیم. هیچ چی لازم نیست به هم دیگه بگیم. خودمون میدونیم سکس تنها سنگر باقی مونده از جبهه زندگیمونه. تنها لحظه ای که حس می کنم من و اون بخشی از ما هستیم همین سکسه و بعد از سکس همه چی برمیگرده به روال سابق. اون لباسای خودشو میپوشه و منم لباسای خودمو. طوری که دیگه انگار هم دیگه رو به یاد نمیاریم. به بهانه گرفتن اشاره کردم. اون ازم شکایت میکنه که چرا براش گل نمی خرم… ولی وقتی این کارو می کنم حتی به خودش زحمت این رو نمی ده که اونا رو بذاره تو پارچ آب. از جمع رفیقام توی مهمونی جدا میشم و میام تو آشپزخونه بهش کمک میکنم ولی اون با بدخلقی نمیزاره کاری انجام بدم. از صحنه های رمانتیک فیلم های ترکیه ای تا حد ارضا شدن میره ولی وقتی من پیشونیش رو می بوسم و موهاش رو نوازش می کنم ازم جدا میشه. تو مناسبت های مختلف میخوام سورپرایزش کنم ولی هیچ وقت هیچ چی درست پیش نمیره چون هیچ چیز زهرا رو برنامه نیست. از دست و دلبازی شوهر دوستاش میگه ولی وقتی من برای خودش، خونه و زندگیمون خرج میکنم اعتراض میکنه. به بهانه های مختلف از تمیز کاری خونه شونه خالی میکنه و وقتی من این کار رو می کنم حتی باعث به وجود اومدن یه لبخند روی لباش نمیشه… می خوام بگم… می خوام بگم زهرا… من میتونم از همین شب بارونی دلم تا کوفتگیِ صبح از ناکاملی و بی عرضگی خودم و تو صحبت کنم. می دونم که منم تا حدی تقصیر کارم. زهرا… من تقصیر خودم رو میپوشونم. من اینجام تا بگم حاضرم هر کاری کنم تا تو دوباره دوستم داشته باشی.
+چرا بیداری؟
زهرا بود… برق چشماش توی تاریکی روی قرنیه ام افتاد.
-هیچ چی عزیزم. بخواب… شبت بخیر.
و زهرا از روی من بلند شد و همونطوری که رو تختی رو دورش پیچیده بود به سمت دیگه تخت خزید. زهرای بدخلق کونشو طرف من کرد. اون پارچه ساتن کرمی قالب کون خوش فرمش رو گرفته بود ولی من حق نداشتم بهش دست بزنم. می خواستم بذارم بخوابه. بوی موهای بلندش تحریکم می کرد. دو لایه دستمال گرفتم و کیرم رو بالا پایین کردم تا آخرین قطره های مردونگیم رو استخراج کرده باشم. چشامو بستم تا بخوابم.
به ذهنم چیزی خطور کرد… یه فکر شیطانی که ای کاش خطور نمی کرد. پونزده سالگی ازدواج یکی از بدترین و چالش برانگیزترین سنین ازدواجه. زوج هایی که وارد ده سالگی ازدواج میشن ذوق و شوق یه بچه ده ساله رو دارن. فکر میکنن ازدواج حداقل از این به بعد یه جایی براشون ریده. از طرف دیگه اونایی که بیست سالگی ازدواج شون رو جشن میگیرن(البته اگه بگیرن) دیگه به اون ثبات و بی خیالی رسیدن. دیگه فکر میکنن زندگی نمیتونه ماجراجویی عاشقانه ای روی میز زندگیشون بذاره. اونی که تو بیست سال ازدواج حرکت اضافی نزنه دیگه از این به بعد عمرا اگه به این کار حتی فکر کنه. ولی امان از این ده سال دوم. شما فکر می کنید ده سال با فردی که عاشقش هستید زندگی کردید، پستی ها و بلندی های زندگی رو شکست دادید و همه چیز رو درباره همدیگه می دونید. فکر می کنید باید درباره بازنشستگی و مستقر شدن توی زندگی فکر کنید ولی اینطوری نیست. حس می کنید همه چی خیلی تکراری و حوصله سر بر شده. دیگه خیلی راجع به مسائل همدیگه ذوق زده نمی شید. از اینکه سکس تون روتین داره راضی اید ولی حس می کنید چه چیزی کمتر از پورن استارا دارید که هر روز با یکی هستن. از یه زمانی به بعد حس می کنید که دیگه بوسیدن لبای همسرتون اون آدرنالین پانزده سال پیش رو بهتون نمی ده. از طرفی جرات ندارید برای تغییر دادن این وضعیت چیزی بگید. چی میخواید بگید مثلا؟ میخواید بگید با یه دختر دیگه تریسام بزنیم؟ یا گروپ سکس داشته باشیم؟ یا کلی فانتزی دیگه؟ منم خیلی به این چیزا فکر می کردم ولی از یه زمانی به بعد به این نتیجه رسیدم که باید واقع بین باشم. گروپ سکس و تری سام و غیره که شما مطمئنم بیشتر از من می دونید در بیشتر مواقع در حد همون فانتزی میمونه. در حد یه تئوری که اثباتش خیلی سخته. بعدشم این پیشنهادات باید برای طرف مقابل قابل هضم باشه. من چطوری به زهرا بگم تریسام رو امتحان کنیم وقتی حتی یه بارم اجازه نداده رو صورتش ارضا بشم؟ چطوری بهش اینو بگم وقتی تعداد سکس آنال مون تو طول این پانزده سال بیشتر از پنج تا نبوده؟ باید اون حس نَستی و کثیفی توی جفت مون باشه تا این فانتزی ها رو عملی کنیم.
زهرا زندگی منه. من توی چشماش متولد میشم. من توی بغلش مچاله می شم. من بچه اون و اون مادرمه. من می تونم به سادگی خودم رو تو تاریکی وجودش پرت کنم. حتی الان که همه چی رو امتحان کردیم و از هم سیر شدیم هنوز همو دوست داریم. پانزده سال گذشته و خیلی چیزا عوض شده. زهرا دیگه اون دختر ساده روستایی نیست. توی موج های پریشون موهاش، تا رهایی از تجربه و جا افتادگی می بینم. نگاهش منو یاد جرات وصف نشدنی این نسل جدید میندازه. آخ زهرا… چی می تونم بهت بگم؟ نمی تونم بگم چقدر منو با لجبازیات رنجوندی. من تو رو از خودم دور می کردم و وقتی روی چهار دست و پات، اونطوری به طرفم میومدی چطوری باید مقاومت می کردم؟ چطوری حالا ولت کنم و برم وقتی تاریک ترین سایه های وجودم رو برات فاش کردم؟ چطوری اسم پارک ها و رستوران هایی که با هم رفتیم رو از ذهنم پاک کنم؟ لطفا اگه تو می دونی به منم بگو. بگو چطوری بعد پانزده سال، بعد از بیست و چهار ساعت کار در روز، بعد از شدیدترین دعواهامون، بعد از این همه سال که صبحا همدیگه رو تو تخت ترک می کنیم، بعد همۀ با هم بودن هایی که به بهانه های مختلف از دست دادیم، بعد از قهرها و درهایی که رو به همدیگه بستیم، بعد اون همه ستایش هایی که می دونستیم دروغه، بعد از سفرهایی که تنهایی رفتیم و بعد از این همه سربالایی های منزجر کننده که دیگه تقریبا بهشون عادت کردیم، بهم بگو چطوری هنوز داری تظاهر می کنی؟
پایان قسمت اول
نوشته: جُوانسِویچ
6 پاسخ به “جنایت، اعتراف و مکافات (۱)”
اینم از این… بالاخره اومد. اگه… تاکید میکنم اگه دوست داشتی لایک کن تا بتونم با انگیزه بیشتری قسمت های بعدی رو بذارم.
حرف دل… 😓
د استان یعنی این نه اون کصشرایی که یه مشت توهمی از فانتزی های کثیف و غیرقابل باورشون میزارن
ها خیلی توصیف زندگیش واقعیه
جفی کون گشاد…
چقدر طولانی همش چوس ناله های ۱۵ساله