وقتی سیزده سالم شد و برای اولین بار شاهد نعوظ بیخود و بیجهت کیرم شدم، حس کردم سایه ای که همراهمه پررنگ تر شده.
به لطف دوستم با خود ارضایی آشنا شدم؛ عملی که اون از پسرخاله اش و اونم از یه جقی دیگه یاد گرفته بود.
》مدرسه《
زنگ تفریح که شد، طبق قرار قبلی مستقیم رفتم سمت ماشینهای پارک شده معلمین و منتظر موندم تا رامین برسه؛ اونم جوری از دور نزدیک میشد که انگار یه کیلو هروئین داره حمل میکنه.
عصبانی سرش داد زدم:
-کدوم گوری هستی پس؟ الان زنگ میخوره.
رامین انگشتش رو گذاشت و بینیش:
-هیس… تابلو بازی در نیار… یکی از ناظمها اون اطراف بود نمیتونستم بردارمش.
رامین به اطراف نگاه کرد و عکس رو از جیبش درآورده، برای جاساز کردنش دوبار تاش زده بود و ریده بود تو عکس؛ یه زن خارجی سفید با موهای طلایی و ممههای گرد و بزرگ که وسطش دو تا نیپل صورتی ریز بود و با دست ممههاشو چسبونده بود بهم، زن نشسته بود و پاهاشو کمی از هم باز کرده بود و میشد کس برجسته و بزرگ و البته صورتی رنگش رو تو تصویر دید.
متوجه تغییر و تحول توی شورتم شدم و داشتم تو ذهنم آیندمو با همسر آیندم که قراره شبیه این باشه تصور میکردم که رامین دهنش رو باز کرد:
-اینا خارجینها… ممد میگفت زنای ایرانی همشون سیاهن.
نگاهی ناامید و متعجب به رامین انداختم:
-خدا لعنتت کنه رامین که نمیگذاری دو دقیقه آدم تصور قشنگ داشته باشه.
》منزل《
از راه که رسیدم کوله پشتی رو پرت کردم تو اتاق و سریع پریدم تو حموم، صابون سبز رنگ معروف رو برداشتم و توی ذهنم شبی که با همسر خارجی مو طلایی سکسیم قرار بود بگذرونم رو متصور شدم؛ تا کیرمو بگیرم تو دستم، سایه ای که حضورش برام عادی شده بود تغییر شکل داد و کاملا واضح جلوم ظاهر شد.
صابون از دستم افتاد و از ترس زبونم بند اومد، خودمو چسبونده بودم به دیوار و چشمام داشت از حدقه میزد بیرون.
موهای بلند زنونه و سیاهی داشت، چشماش بیش از اندازه بزرگ بود و لب و بینیش رو کوچکتر نشون میداد، گوشهاش رو نمیتونستم ببینم، سینه برجسته مردونه داشت و از اون طرف لای پاهاش نه اثری از کیر بود نه اثری از کُس،
متوجه نگاه سوال برانگیز شد و دهنش رو باز کرد:
-تمام اندام من، همونایی هست که از نزدیک با چشم دیدی.
تمام انرژیمو جمع کردم تا جرات کنم حرف بزنم:
-تو… تو کی هستی؟… از من چی میخوای؟
صداش تغییر کرد و حالت زنونهتری گرفت:
-از من نترس… فعلا از حموم برو بیرون… مادرت الانه که صدات کنه.
همون موقع مادرم تق تق زد به در:
-نوید… داری تو حموم چیکار میکنی؟
فراموش کرده بودم آب رو باز کنم و حضور طولانی مدتم توی حموم بدون باز شدن آب سوال برانگیز شده بود.
صابون رو از کف حموم برداشتم گذاشتم سر جاش و لباسمو پوشیدم و درب حموم رو باز کردم؛ مامانم متعجبانه جلوم ایستاده بود:
-چیکار میکردی؟
نگاهش کردم و اولین چیزی که به ذهنم رسید و به زبون آوردم:
-ذهنم درگیر موضوع انشاییه که معلممون گفته، یادم رفت حموم کنم… باشه برای بعد.
اینو گفتم و سریع رفتم تو اتاقم؛ خبری از سایه نبود
بعد ناهار دوباره برگشتم تو اتاقم و سایه مجدد ظاهر شد، نشست کنارم رو تخت و قبل اینکه چیزی بگه صدامو جدی کردم و گفتم:
-تو توی خیالمی… واقعی نیستی… گمشو از ذهنم بیرون.
با اون دهن کوچیکش لبخند زد و گفت:
-تلاش خوبی بود.… من سالهاست منتظر امروز بودم و تو میگی گمشو برو؟
-مُنـ … منتظر چی؟
تکیه داد به دیوار:
-منتظر روزی که به بلوغ بررسی تا بتونم وارد دنیا بشم… تو منو خلق کردی… از وقتی به دنیا اومدی هرچیزی که اولین بار دیدی و یادت مونده به بدنم اضافه شده.
چشمام گرد شده و نمیتونستم سر از حرفاش دربیارم، برای سوال پیچ کردنش زیادی بچه بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.
اون که متوجه مغز پرسوالم شد ادامه داد:
-مثلا تو از بچگی عادت داشتی تو چشم آدمها خیره بشی که ببینی چشمشون چه رنگیه… همین باعث شده که چشمای من بیش از اندازه بزرگ باشه… یادته که سینه مادرت برجسته بود ولی بیشتر سینه های باباتو موقع حموم رفتنش دیدی برای همین من سینه هام اینجوریه… و همونطور که جفتمون میدونیم تو تا به حال آلت هیج مرد و زنی رو ندیدی پس منم ندارمشون.
بالاخره یه سوال به ذهنم رسید و ازش پرسیدم:
-پس… کیر خودم چی؟
سرشو تکون داد و گفت:
-نه… بدن خودت شامل بازسازی من نمیشه
-از من چی میخوای؟
دستاشو بهم کوبید و بلند شد:
-آفرین… رفتی سر اصل مطلب… من ازت میخوام اگه موقعیتش پیش اومد حتما به اندام جنسی یه زن نگاه کنی…
حرفشو قطع کردم:
-چیکار کنم؟… دیوونه ای؟… میخوای کلمو بکنن؟… اصلا چطوری اینکارو کنم؟
اخم کرد و گفت:
-داد نزن صدات میره بیرون… ساکت باش تا برات شرح بدم.
روی صندلی نشست و پاشو انداخت رو زانوش:
-عجلهای برای این کار نیست… نمیخوام خودتو توی دردسر بندازی… من تا وقتی دوران نوجونیت تموم بشه مزاحمت نمیشم… توئم باید قول بدی هرگز خودارضایی نکنی چون باعث میشی من همجنسگرا بشم و اینو نمیخوام… به زندگی عادیت برس و هر وقت فرصتی فراهم شد که تونستی اندام جنسی زنی رو ببینی، ازش استفاده کن… یادت باشه که باید بدون واسطه نگاهش کنی… یعنی از طریق عکس و فیلم نه… فقط چشمات.
اینو گفت و دوباره تبدیل به همون سایه شد.
حقیقتا پشمهای نداشتم ریخته بود و جرات نمیکردم اینارو برای کسی تعریف کنم، چون احتمالا بستریم میکردن دیوونه خونه.
》چهار سال بعد《
تابستون بود و خانوادگی رفته بودیم به یکی از شهرهای شمالغربیایران تا در مراسم ازدواج داییم شرکت کنیم.
توی این چهارسال رشد چندان جالبی توی کیرم نداشتم ولی تا دلت بخواد پشم درآورده بودم، صدام کلفت تر شده بود و ریش درآورده بودم.
توی این مدت اولین باری بود که به عروسی اقوام مادرم میرفتم، دخترها و زنها به طرز عجیبی تو چشمم خوشگل بودن و دلم میخواست دست یکیشونو بگیرم ببرم تو یه اتاق و بکنمش ولی خب محال بود همچین چیزی رخ بده.
تمام سلولهای بدنم میگفت این همون فرصتیه که باید ازش استفاده کنم ولی آخه چطوری؟
عروسی، داخل باغ بسیار بزرگی برگذار میشد و فقط بخشی از باغ رو میز و صندلی چیده بودن؛ مهمونهایی که زودتر اومده بودن، اطراف باغ میگشتن و میوههایی که رسیده بود رو میخوردن.
به طبع منم رفته بودم و داخل باغ میچرخیدم؛ باغ به طرز باورنکردنی بزرگ بود و با توجه به تفاوت ظاهری دیوارها حدس میزدم باغ رو به مرور با باغ های اطراف یکپارچه کردن، به قدم زدن ادامه دادم و رفتم به آخر باغ برسم، کمکم بقیه مهمونها رو اطرافم احساس نمیکردم و بالاخره به دیوار انتهایی باغ رسیدم.
دیوار از قد من بلندتر بود و بدجور دلم میخواست اونطرفش رو ببینم، سعی کردم یه چیزی پیدا کنم تا برم روش و اون طرف رو نگاه کنم ولی چیزی پیدا نکردم تا چشمم خورد به یه سوراخ توی دیوار؛ با کمک یه تیکه چوب سوراخ رو گشاد تر کردم و اون طرف دیوار رو نگاه کردم، تا چشم کار میکرد درخت بود، بیشتر چرخیدم و متوجه ساختمونی شدم که فاصله نسبتا زیادی داشت، یه درب سفید رنگ باز شد و یه نفر ازش خارج شد، به نظر میومد یه حوله دور خودش پیچیده، فاصله زیاد بود و نمیشد به خوبی صورتش رو دید ولی مشخصا یه زن بود؛ چرخید و حوله رو از دور خودش درآورد، تکونش داد و انداختش روی بند و دوباره رفت توی خونه:
-پشمام
-انتخاب خوبیه.
با شنیدن صدای دوم از جام پریدم و قلبم رو گرفتم:
-لعنت بهت سکته کردم
سایه سرشو کج کرد و لبخند زد:
-اوخی.
تغییر کرده بود؛ سینهاش برآمده تر شده بود ولی هنوز ظاهر مردونه داشت
دیگه چشماش مثل قبل درشت نبود و نرمالتر بنظر میومد ولی لباش به جذابی لبهای دختر خالم شده بود، اونا هم تهران زندگی میکردن و من هر روز میدیدمش ولی محل سگم بهم نمیداد.
هنوزم لای پاش اثری از آلت نبود، مچ پاش زنونه تر شده بود و موهاش همچنان شبیه موهای مادرم بود.
خودمو جمع و جور کردم و چپچپ نگاهش کردم:
-لعنت بهت… چهارتا اراجیف بهم گفتی و رفتی… با خودت نگفتی چجوری باید وقتی کس و کون کسیو میبینم بعدش جق نزنم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-اگه خودتو کنترل کنی قوی میشی وگرنه با دیدن چاک سینه یه زن هم میری جق میزنی و میشی یه آدم سست.
دیگه ازش نمیترسیدم، رومو کردم اون طرف:
-گور بابات
بدون توجه به چیزی که بهش گفتم، انگشتشو گرفت سمت دیوار و گفت:
-باید بری اونطرف و حموم کردنشو نگاه کنی… اون هر روز بعد چیدن گردوها دوش میگیره… چون کسی اونجا نیست راحت لخت میشه.
متعجبانه پرسیدم:
-تو اینارو از کجا میدونی؟
با ژست متکبرانهای گفت:
-عزیزم من قدرتهای زیادی دارم… میخوای بهت بگم همین الان بابات داره کیو انگشت میکنه؟
دلم میخواست زودتر گورشو گم کنه پس پیگیر نشدم:
-نه… چجوری باید برم اونطرف دیوار؟… من ندیدم ولی قطعا چندتا سگ گردن کلفت باید تو باغ باشه… اونارو چیکار کنم؟
دست به سینه شد و گفت:
-بسپارش به من… فعلا برو از عروسی لذت ببر… فردا کمکت میکنم بری تو باغ.
》عصر روز بعد《
مالک باغی که مراسم عروسی داخلش برگزار شد متعلق به یکی از اقوام دور زن داییم بود که اجازه داده بود داییم اینا اونجا مراسم بگیرن و طبیعتا فرداش دیگه اجازه نداشتیم اونجا باشیم.
سایه با اون قدرتهای عجیب غریب و پنهانش میتونست بفهمه کی در حال نزدیک شدنه، پس سخت نبود بدون دیده شدن وارد باغ بشم.
جلوی درب بزرگ و نردهای باغ ایستاده بودم تا سایه بهم علامت بده، یه قیچی قفلبر دستم بود و از ترس اینکه یکی ببینتم مثل سگ داشتم میلرزیدم.
سایه ظاهر شد و بهم یه لایک نشون داد، قیچی رو گذاشتم رو قفل و بریدمش و وارد باغ شدم.
خوشبختانه کسی توی این باغ نبود و رفتم تا یه نردبون پیدا کنم ولی پیدا نکردم؛ یه صندلی دیدم و همونو برداشتم و سریعا رفتم به انتهای باغ.
صندلی رو گذاشتم کنار دیوار و رفتم روی صندلی، دستام رو گذاشتم روی لبه دیوار و خودم رو کشیدم بالا و به سایه گفتم:
-اگه سگها بیان؟
خونسردانه گفت:
-نگران نباش… یه سگ ولگرد ماده رو کشوندم آوردم اینجا… الان دارن ترتیب اونو میدن.
باور نکردم:
-داری دروغ میگی نه؟
سایه عصبی جواب داد:
-تو چیکار به این کارها داری؟… بپر پایین دیگه.
ارتفاع زیادی به نظر میآمد، جرات پریدن نداشتم:
-فاصله زیاده نمیتونم.
سایه نشست لبه دیوار:
-مثل من بشین و پاهاتو آویزون کن… و آهسته خودتو هل بده پایین… قول میدم چیزیت نمیشه.
با دقت و آهسته از لبه دیوار پریدم پایین و نشستم رو زمین و به اطراف نگاه کردم، کسی اطراف نبود:
-خب… حالا چی؟
سایه ایستاده بود، چرخید سمتم و گفت:
-باید منتظر بشیم تا کارش تموم بشه و برگرده.
جا به جا شدم و تکیه دادم به دیوار، سایه هم اومد و کنارم نشست:
-وقتی برگشتی تهران باید مخ دختر خالتو بزنی و باهاش سکس کنی.
چپ چپ نگاهش کردم:
-چرا باید اینکارو کنم؟… چرا فکر کردی هرکاری میگی رو باید انجام بدم؟…. در ضمن اون اصلا بهم محل سگ نمیذاره.
سایه بدون اینکه صورتشو بچرخونه گفت:
-چون من جسم ندارم و برای اینکه بتونم حضور فیزیکی داشته باشم باید رابطه فیزیکی برقرار کنی.
سرش و چرخوند، اخم کرده بود و جدی شده بود:
-هرکاری میگم باید انجام بدی چون در غیر اینصورت عذابت میدم… کاری میکنم زجه بزنی.
خواستم حرفی بزنم که ادامه داد:
-من بهت کمک میکنم رگ خواب دخترخالهت دستت بیاد.
مثل سابق نه ولی هنوز کمی ازش میترسیدم، کسی اونو نمیدید و منم نمیتونستم از دستش فرار کنم پس بهتر بود باهاش درنیفتم.
زن، لباس شلوار مردونه و کهنهای تن داشت و موهاش رو گوجهای بسته بود، چند سبد گردو با کمک چرخ حمل میکرد، اونا رو برداشت و به داخل برد.
نزدیکتر شدم و به دیوار پشتی ساختمون که نزدیک در حموم بود رفتم و منتظر شدم تا زن بیاد.
از کنار دیوار نگاه میکرد که سایه گفت:
-نگاه نکن… دیده میشی.
برگشتم سمت سایه:
-میخوام ببینم کی میاد.
-هروقت رفت تو حموم بهت میگم.
-اگه نشد داخل حموم رو ببینم چی؟
-ساکت باش… داره میاد.
صدای قدم های زن روی زمین به گوش میرسید، درب حمام جیرجیر میکرد و با باز شدنش صدای جیغ مانندی داد و بلافاصله صدای بهم کوبیده شدن درب و چهارچوبش رو شنیدم؛ به سایه نگاه کردم و اونم سرشو تکون که شروع کنم.
آهسته آهسته و پاورچین پاورچین از کنار دیوار به سمت حموم نزدیک میشدم، قلبم گروپ گروپ توی سینم به تاخت در حال پر و خالی شدن بود و استرس تمام وجودمو گرفته بود.
به درب سفید رنگ حموم رسیدم؛ دو تا پنجره مستطیلی و عمودی داشت که قسمتی از شیشه یکی از پنجرهها شکسته بود.
این همه خوش شانسی چطور ممکنه؟ یعنی کار سایه است؟
باید مراقب میبودم که سایهِ خودم روی پنجره نیفته که زن منو نبینه پس آروم بلند شدم و از سوراخی که توی شیشه پنجره ایجاد شده بود داخل رو نگاه کردم.
زن، با لیف کفآلودی سینههاش رو میمالید و سپس شکم و رانها و دیگر اندامش رو؛ بنظر میآمد حدودا سی و خورده ای سالش باشه، سینه های افتاده و گوشتی داشت با نیپلهای نسبتا بزرگی که قهوهای رنگ بود، کُسش عجیب غریب و لایه لایه بود، تیره و پشمالو. شکم و پهلوهای چاق و چله.
بعد از اینکه با دقت و طولانی به جزئیات کس و ممه هاش نگاه کردم؛ برگشتم، به اطراف نگاه کردم، خبری از سایه نبود؛ وحشت گرفتتم و سریع به دیوار پشتی رفتم، سایه کنار دیوار ایستاده بود و خوشحال بنظر میآمد.
سینههاش زنونه شده بود، لای پاهاش یه آلت زنونه در اومده بود، ران و پهلو و شکمش تغییر کرده بودن و نسبت به قبل تپل تر شده بود، حتی موهاش هم بلندتر بود.
بعد از برانداز کردنش دستامو گذاشتم روی کمرم و با حالت جدی گفتم:
-خب تموم شد؟ حالا میتونم برگردم؟ دارم از استرس میمیرم.
سایه به سمت درب باغ راه افتاد و منم دنبالش کردم، برام عجیب بود که سگ نگهبانی این اطراف نیست و زن به تنهایی اینجا زندگی میکنه اما قطعا یه دلیل واضحی داره که برای من اصلا مهم نیست، با احتیاط و ساکت به در خروجی باغ رسیدم و خوشبختانه این قفل نبود، ازش خارج شدم و به جاده اصلی رفتم تا با ماشینهای رهگذر به شهر برگردم.
وقتی رسیدم به خونهی پدربزرگ مادریم سریع رفتم حموم، همون موقع سر و کله مادرم پیدا شد:
-نوید کجا بودی؟
لباسهامو که در می آوردم گفتم:
-رفته بودم دور بزنم
پاپیچم نشد و رفت، دوش رو باز کردم و کیرمو گرفتم دست، سایه با چهره ای اخمالو ظاهر شد:
-خودارضایی نکن.
جوابش رو ندادم، خودمو با اون زن تصور کردم؛
“درب سفید رو باز کردم و وارد حموم شدم، زن در حال شستن خودش بود، سرش رو بالا آورد و بهم خندید، نزدیکش شدم و لباشو بوسیدم، اون دستهاشو گذاشت رو صورتم و من یه دستم رو گذاشتم روی کونش و فشارش دادم، کمی فاصله گرفتم و با دست ران پاشو گرفتم بالا تا کیرم رو وارد کُسش کنم، زن دستهاشو قفل کرد دور گردنم و با اون یکی دستم کمرش رو نگه داشتم و شروع کردم تلمبه زدن”
توی حموم کیرم از حلقه ای که با انگشتام درست کرده بودم میرفت و برمیگشت و توی شصت ثانیه آبم پاشید رو دیوار، بی حال بی رمق ولو شدم کف حموم و سایه رو دیدم که دست به سینه ایستاده و با چهره ای که داشت برام تاسف میخورد نگاهم میکرد.
نوشته: میدنایت
9 پاسخ به “دنیای تاریک (۱)”
خوب بود لطفا زود زود بزار
ادامه بده قشنگ شروع کردی
لایک،قدرت تخیل بالایی داری رفیق، اما اگه قراره که تو قسمتهای بعدی داستانت سایه هم بره زیر خایه، یعنی کونی بشه، از همین الان بگو که نخونم ! 😂
ادامه بده
ممنون از دوستانی که کامنت گذاشتن؛ نمیدونم چحوری میشه مستقیم ریپلای کرد پس امیدوارم این کامنت رو بعدا ببینید
عالی بود.فقط لطفاً همجنسگرایی رو واردش نکن بزار شاهکار بشه
آفرین 👏👏👏👏👏
زیبا و متفاوت!عالی بودش
نویسنده عزیز ممنونمداستان دیگری هم از شما خوانده بودم. بسیار عالی است.میدنایت و پریانادو نویسنده ای هستند که تازگی با نوشته های آن ها آشنا شدم.موفق باشی