دنیای تاریک (۲)

بین اولین جق تا اولین سکس، پنج سال فاصله افتاد؛ اونم درست شب تولدم، عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین سکسی که می‌شد تجربش کرد.

آشنایی با هنگامه

همه امیدم برای قبولی تو دانشگاه، کمک سایه بود ولی اون تمام این مدت ناپدید شد و منو با دانشگاه تنها گذاشت؛ حتی قرار بود بهم کمک کنه تا به دختر خالم نزدیک بشم، ولی اون کارم نکرد.

رفتم سربازی و دو سال از عمرم تلف شد؛ وقتی برگشتم، بابام یه ماشین برام گرفت و گفت:
-باهاش کار کن و قسطاشو بده.

منم راننده اینترنتی شدم و مسافرکشی کردم، اوایل با خودم فکر می‌کردم؛ خب ساده است، با مسافرهای دختر لاس میزنم و دوست میشم، اما شرایط اصلا به اون سمت پیش نمی‌رفت.

بعضی از مسافرها داخل ماشین می‌گفتن و می‌خندیدن ولی تا پیاده می‌شدن بهم امتیاز منفی می‌دادن؛ منم دیگه بیخیالش شدم و دنبال راه دیگه ای برای پیدا کردن دوست دختر گشتم.

چند ماه بعد؛ نزدیک ظهر، مسافری رو وسط یکی از محله‌های منطقه بیست تهران پیاده کردم.
بلافاصله یه دختر پرید تو ماشین و با هول و ولا گفت:
-آقا تورو خدا… تورو خدا حرکت کن… هرچقدر بخوای میدم فقط گاز بده…

از آینه نگاهش کردم و گفتم:
-چی شده خانوم؟!

با چهره وحشت کرده نگاهم کرد و جیغ زد:
-تروخدا برو… برو… برو…

از آینه بغل بیرون و دیدم که دوتا مرد دارن سمت ما می دوئن و دست یکیشونم قَمِه است و داد می‌زنند:
-هنگامه… وایسا.
-هنگامه… اگه بری می‌کشمت.

متوجه اوضاع بحرانی شدم و گاز ماشین رو گرفتم و کوچه پس کوچه‌ها رو طی کردم و وارد بزرگراه شدم.

از آینه نگاهش کردم، سرشو تکیه داده بود به صندلی و زار زار گریه می‌کرد؛ چند دقیقه بعد صداش کردم:
-خانوم… کجا برم؟

دماغشو کشید بالا و اشکاشو پاک کرد و با صدای لرزانی که سعی می‌کرد کنترلش کنه گفت:
-لطفا جلوی نزدیکترین ایستگاه مترو نگهدار.

سایه همون موقع روی صندلی شاگرد ظاهر شد. این بار لباس تنش بود، یه تاپ قرمز با شلوارک سیاه؛ رو به من نشسته بود، پاهاشو جمع کرده بود روی صندلی و باسنشو گذاشته بود روی‌پاهاش و آرنج دست چپش، روی پشتی صندلی زیر سرش بود، با همون لحن خونسرد همیشه‌اش حرف زد:
-از دستش نده… خیلی سکسیه.

نمی‌تونستم جوابشو بدم، اونوقت دختره فکر می‌کرد دیوونم که با خودم حرف می‌زنم؛ سایه ادامه داد:
-باهاش صحبت کن… ازش بخواه که ازت کمک بگیره.

توی دلم فحشش دادم:
-بی شرف، دختر بیچاره بهم پناه آورده.

سایه که انگار ذهنمم می‌خوند جوابمو داد:
-خب توام پناهش بده… اون هیچ دوست واقعی نداره… شب قراره تو خیابون بمونه… شمارتو بده بهش.

روی جمله بندیم تمرکز کردم و خطاب به دختره گفتم:
-اگه کمکی از دستم بربیاد حاضرم انجام بدم.

دختر از هپروت خارج شد و متوجه حرفم شد و خیلی مظلومانه گفت:
-نه ممنون.

کوتاه نیومدم و گفتم:
-تعارف نمی‌کنم جدی میگم… جایی داری بمونی؟… من یه زندایی دارم تنهاست… می‌تونم ببرمت پیش اون.

سایه که می‌دونست دارم دروغ میگم و زن دایی تنهایی در کار نیست، پوزخندی زد و گفت:
-ای بی‌شرف دروغگو.

دختر کمی فکر کرد و مردد جواب داد:
-میرم پیش دوستام… مزاحمتون نمی‌شم.

جلوی ایستگاه مترو نگه داشتم، دختر پیاده شد و از توی کیفش چند تا اسکناس درآورد و بهم داد:
-بفرمایید… خیلی لطف کردید.

نمیدونستم پول رو بگیرم یا نه، اما گرفتم و یه کاغذ که شمارمو داخلش نوشته بودم، دادم بهش:
-این شماره منه… اگه چیزی لازم داشتی تعارف نکن، بهم زنگ بزن.

دختر با تردید شماره رو ازم گرفت و تشکر کرد و رفت.

سایه با اون قیافه حق به جانب همیشگی دهن باز کرد تا حرفی بزنه ولی من زودتر با لحنی تند و عصبانی بهش گفتم:
-معلومه این مدت کدوم قبرستونی بودی؟… چرا همونجا نموندی؟… چرا دوباره پیدات شد؟

سایه پاهاشو از روی صندلی برداشت و صاف نشست رو صندلی و دست به سینه شد و با خونسردی گفت:
-منم مشکلات خودمو دارم.

از دستش خیلی عصبانی بودم و البته حضورش بهم قوت قلب می‌داد، به قدرتش باور داشتم و می‌دونستم اگه میگه اون دختر بهم زنگ میزنه، پس زنگ میزنه.

گاز ماشین رو گرفتم و سریع خودمو رسوندم به خونه؛ دوماهی هست که اجاره اش کردم و تنها زندگی می‌کنم؛ تمام بهم ریختگی‌ها رو جمع کردم و همه خونه رو تمیز کردم؛ رفتم فروشگاه و مقداری وسایل خریدم؛ کارام که تموم شد، روی مبل نشستم و منتظر زنگ تلفن شدم.

ساعت نزدیک نُه شب بود که گوشیم زنگ خورد، به صفحه گوشی نگاه کردم، شماره ناشناس بود، دعا دعا کردم خودش باشه، جواب دادم:
-الو.
-سلام… آقا نوید؟

صدای نازک و دخترونه خودش بود، یه رقص و خوشحالی ریز و بی سروصدا کردم و سریع به خودم مسلط شدم:
-بله خودمم… شما؟
-هنگامه‌ام… همونی که ظهر سوار ماشینتون شد و نجاتش دادین.
-بله یادم اومدم… کاری نکردم که.
-ببخشید شبی مزاحمتون شدم… راستش…

حرفشو و قطع کردم و بهش گفتم:
-مزاحمت کدومه… خوشحال میشم کمکت کنم… جا گیر شدی؟… اگه نشدی بیام دنبالت.

با صدایی که می‌لرزید و سعی می‌کرد جلوی ترکیدن بغضشو بگیره گفت:
-نه راستش… جایی پیدا نکردم.
-آدرس رو برام پیامک کن همین الان راه می‌فتم.

گوشی رو که قطع کردم پریدم رو هوا و خطاب به سایه گفتم:
-قربونت برم سایه جون… بازم زدی به هدف.

سایه، دست به سینه روی صندلی نشسته بود و پاشو انداخته بود رو پاش و پوزخندی میزد و چپ چپ نگاهم می‌کرد؛ سوییچ رو برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم.

به آدرسی که بهم پیامک زده بود رسیدم، داخل یه کافی شاپ منتظرم نشسته بود؛ بهش پیام دادم و اونم از کافی شاپ بلند شد و اومد نشست تو ماشین.

این دفعه جلو نشست و با صدای لرزان و مظلومی گفت:
-سلام… ببخشید مزاحمتون شدم.

ماشین و روشن کردم و گفتم:
-حرفشم نزن.

به خونه رسیدیم؛ درب رو براش باز کردم و داخل شد، اطراف رو نگاه می‌کرد و حس کردم داره دنبال زن دایی دروغین می‌گرده، بهم نگاه کرد و پرسید:
-زن داییتون خوابن؟

سایه رو دیدم که با چشمای خمار و پوزخند مسخرش دست به سینه تکیه داده به دیوار و داره ما رو نگاه میکنه؛ صدامو صاف کردم و گفتم:
-ممم… راستش… دروغ گفتم… چون…

هنگامه، اینو که شنید، بدون اینکه صبر کنه تا جملمو کامل کنم رفت سمت درب؛ زودتر ازش جلوی درب وایسادم و گفتم:
-اجازه بده توضیح بدم.

صداشو جدی و بلندتر کرده بود:
-چه توضیحی؟… راجع به من چه فکری کردی؟

آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم تو انتخاب کلماتم دقت کنم:
-هیچ فکری نکردم… قصدی هم ندارم… فقط می‌خواستم خیالت راحت باشه… من امشب اینجا نمی‌خوابم که راحت باشی.

اخم کرده بود و پرسید:
-پس کجا می‌خوابی؟
-خونه پدر مادرم

چند لحظه ای سکوت شد، شاید داشت به این فکر می‌کرد که بهتر از تو خیابون خوابیدن باشه؛ عقب تر رفت و همچنان اخم کرده بود:
-چطوری بهت اعتماد کنم؟

بهش قفل پشت درب رو نشون دادم و گفتم:
-اگه از پشت قفلش کنی من نمی‌تونم وارد خونه بشم… پنجره‌ها هم نرده دارن و نمیشه ازش رد شد.

کمی فکر کرد و نفس عمیقی کشید اما شرایط هنوز براش سوال برانگیز بود:
-چرا اینکارو می‌کنی؟

ژست نمی‌دونم طوری گرفتم و گفتم:
-انسانیت… کمک به هم…

حرفمو قطع کرد؛ میمیک صورتش نشون می‌داد باورم نداره؛ به سمت پذیرایی رفت و گفت:
-شعار نده لطفا… هیچکس تو این شهر بخاطر انسانیت هیچ‌کاری نمی‌کنه.

جوابی ندادم؛ رفت نشست روی مبل تک نفره پذیرایی و کوله اش رو گرفت بغلش و چند ثانیه بعد نگاهم کرد:
-می‌خوای مخمو بزنی نه؟… هدفت سکسه؟

هنگ کردم؛ چشمام گرد شد و ابروهام رفت بالا:
-نه… نه این چه حرفه؟

کوله اش رو گذاشت زمین و دست به سینه شد:
-چرا؟… رل داری؟… گی؟

رفتم روبروش ایستادم و جدی و با اعتماد به نفس گفتم:
-من… نه رل دارم… نه گی هستم… و دنبال اینم باهات سکس کنم… فقط می‌خواستم یه دختر بی پناه که بهم پناه آورده رو پناه بدم… بهت گفتم میبرمت خونه زن داییم چون اگه می‌گفتم خونه مجردی دارم، باور نمی‌کردی که نیت بدی ندارم… الانم هر تصمیمی بگیری مختاری… توی یخچال غذا هست… اگه شام نخوردی، گرم کن بخور… من فردا برمی‌گردم.

حرفام که تموم شد از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردم؛ سایه تو ماشین ظاهر شد و گفت:
-باید می‌بردیش تو اتاقت و ترتیبشو می‌دادی.

اخم کردم و صدامو جدی کردم:
-وحشی… بهش تجاوز می‌کردم؟… آدم نیستی؟
-نه… آدم نیستم… یه سایه‌ام که می‌خواد آدم بشه.

پوفی کشیدم و نگاهش کردم؛ با اینکه به وضوح دیده می‌شد اما هنوزم غیر واقعی بنظر می‌آمد:
-این راهش نیست.

صبح فردا

صبح که شد یه نون سنگک دورو کنجدی گرفتم و رفتم خونه؛ اولین باری بود که زنگ خونمو می‌زدم، چند ثانیه بعد هنگامه درب رو باز کرد و از راه پله ها رفتم بالا؛ وارد آشپزخونه شدم و نون رو گذاشت تو سفره، تا برگشتم هنگامه رو دیدم که پشت سرم ایستاده بود؛ چشمام گرد و کیرم نیم خیز شد، پیراهن مردونه‌ای که تنش بود مال من بود، شلوار نداشت و فقط یه شورت لیمویی پادار تنش بود که پیراهن افتاد بود روش ولی هنوزم می‌شد دیدش. موهای خرمایی رنگش رو خرگوشی بسته بود و یه لبخند با نمک رو صورتش داشت:
-صبح بخیر… زحمت کشیدی… ممنون.

به پته پته افتاده بودم، آب دهنمو قورت دادم و خودمو مسلط نشون دادم:
-صبح بخیر… بیا بشین صبحونه بخوریم.

هنگامه، رفت سمت سماور و گفت:
-ببخشید پیرهنتو پوشیدم… باید لباسامو میشستم…
-اشکال نداره… راحت باش… خونه خودته.

سایه کنار یخچال ایستاده بود و داشت پوزخند میزد:
-بعد صبحونه ورزش میچسبه… اونم روی تخت.

سایه کاری کرد که برای چند ثانیه این صحنه رو تو ذهنم تصور کنم، کیرم بیشتر بزرگ شد و سریع نشستم که هنگامه متوجه برآمدگی شلوارم نشه.

هنگامه، برای هردومون چایی ریخت و نشست و مشغول لقمه گرفتن شد؛ باید حواس خودمو از تصور سکسم با هنگامه پرت می‌کردم؛ قوطی مربا رو برداشتم و باز کردم:
-می‌خوام یه سوال بپرسم ولی اگه دوست نداشتی جواب نده.

هنگامه لقمه ای که داشت می‌جوید رو قورت داد و ابرو و چشماشو آهسته آورد بالا و بهم خیره شد؛ منم همزمان که مربا رو می‌مالیدم روی نون پرسیدم:
-اونا کی بودن… چرا از دستشون فرار می‌کردی؟

سایه خم شد و آرنج دستاشو گذاشت رو میز، صورتشو سمت من گرفت، بهم نگاه کرد و با هیجان گفت:
-می‌خوای من راستشو بهت بگم؟

هنگامه زل زده بود بهم و نمی‌تونستم حتی چشمم رو بچرخونم تا به سایه نگاه کنم پس لقمه که درست کرده بودم رو خوردم؛ هنگامه بعد چند ثانیه مکث دهن باز کرد:
-یکیشون دوستم بود… اون یکی هم پسر عموش بود… ازم طلب داشتن.

سایه ناراحت از روی میز بلند شد و دست به کمر رفت پشت سر هنگامه و پوفی کشید:
-متاسفانه تا اینجاشو راست میگه… نشد رسواش کنم.

لقممو که جویدم قورتش دادم و خطاب به هنگامه گفتم:
-چقدره مگه؟

هنگامه، لقمه دیگه ای رو این بار بزرگتر گذاشت تو دهنش، شاید می‌خواست بغضشو قورت بده، وقتی جویید و قورتش داد با صدای لرزونی شروع کرد تعریف کردن:
-محسن دوستم و رفیقش نقشه ای کشیده بودن که از دایی رفیقش اخاذی کنن… قرار بود از سکسش با من فیلم بگیرن و باهاش تهدیدش کنن و تیغش بزنن… ولی من نتونستم و همه چیو به طرف گفتم و اونا هم از دستم عصبانی شدن و می‌خواستن تیکه پارم کنن.

قطره اشکی از چشم هنگامه چکید و بلافاصله بلند شدم و دستم رو دراز کردم و اشک رو از روی صورتش پاک کردم؛ هنگامه نگاه مظلومانه و سراسر غمگینی بهم انداخته بود و منم تحت تاثیر قرار داد؛ نتونستم طاقت بیارم و بغلش کردم و اونم که انگار بی نهایت محتاج بغل بود دستاشو باز کرد و منو بغل کرد و شروع کرد زار زار اشک ریختن؛ دستمو روی سرش کشیدم و دلداریش دادم:
-هیششش… آروم باش… من پیشتم… مواظبتم.

نگاهم به سایه افتاد که گوشه آشپزخونه ولو شده بود و ازش بخار بلند می‌شد؛ یعنی بخاطر این بود که من هنگامه رو بغل کردم؟!

هفته‌ها گذشت و هنگامه، تو خونه من زندگی کرد؛

“پدر و مادری نداشت و سالهای نوجوانیش رو تو خونه عموش زندگی می‌کرد.
هفده سالش که بود؛ عموی هنگامه بهش فشار میاره که با پسرش ازدواج کنه، اما هنگامه مخالفت می‌کنه و در نهایت از خونه عموش میره.
محسن، که دوازده سال از هنگامه بزرگتر بود، اجازه میده هنگامه توی خونه‌اش زندگی کنه”

هر روز که می‌گذشت، اعتماد و صمیمیت بیشتری بینمون شکل می‌گرفت؛ اون عمویی داشت که می‌خواست به زور شوهرش بده، دوستایی داشت که به وقت نیاز کمکش نکردن، دوست پسری داشت که ازش استفاده ابزاری کرده بود و قصد جونشو داشت؛ اونوقت یه غریبه، خونه‌ش رو بدون هیچ چشم داشتی در اختیارش قرار داده و برای حس اعتماد، شب رو جای دیگه ای خوابیده؛ طبیعیتا این غریبه ارزش زیادی نزد اون دختر پیدا میکنه.

روز تولد

بدی زندگی کردن با سایه اینه که اجازه نمیده سورپرایز بشی؛ برای شب تولدم تمام برنامه‌های هنگامه رولو داده بود و از اینکه نمی‌تونستم واکنش واقعی به غافلگیری تولد گرفتنش نشون بدم ناراحت بودم.

بهرحال خوبیش این بود که داشتم خودمو آماده می‌کردم؛ موهای زائدی که مانع لذت در سکس می‌شد و از بدنم حذف و تمیز و خوش بو کرده بودم.

از حموم اومدم بیرون و خودمو خشک کردم، لباس پوشیدم و سویچ رو برداشتم که برم سرکار.

هنگامه، مدتی بود که یه پیج توی اینستاگرام زده بود و تولید محتوا می‌کرد؛ بخاطر شناخته نشدن ماسک میزد و همین باعث خاص شدن و رشدش شده بود.

هنگامه که جلوی دوربین گوشیش در حال ضبط بود، قبل از خارج شدنم از خونه کارشو رها کرد و صدام کرد:
-نوید.

برگشتم سمتش و تا رسید بهم لپشو کشیدم:
-جونم.

زد رو دستم که لپشو نکشم، یه لیست داد دستم و گفت:
-اگه امکانش هست موقع برگشتن اینارو برام بگیر.

لیست رو نگاه کردم، چند تا لوازم آرایشی بود؛ بهش لایک دادم و رفتم.

سوار ماشین که شدم، سایه هم تو ماشین ظاهر شد؛ ماشین رو روشن کردم و راه افتادم، سایه روی صندلی زانوهاشو روبه من خم کرده بود و نشسته بود و با هیجان گفت:
-عجب دختر باهوشیه… عمدا املای بِرند رو غلط نوشته که بدونه کی داری خرید می‌کنی و می‌خوای برگردی.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-با غلط نوشتن چجوری میفهمه؟

صاف نشست و دست چپش رو گذاشت روی صندلی من و گفت:
-وقتی تو مغازه مجبور شدی زنگ بزنی بهش تا بفهمی اینی که تو برگه نوشته دقیقا یعنی کدوم بِرند میفهمی.

از این همه اسپویل شدن خسته بودم؛ عصبی گفتم:
-انگار تو بیشتر از ما دوتا هیجان داری!

سایه، دستاشو کوبید بهم و چسبوند به سینش و سرشو گرفت بالا و با لحن ذوق زده‌ای گفت:
-مممم… امشب قراره جسمم خلق بشه… خیلی خوشحالم.

چند ساعتی مسافرکشی کردم و قبل از برگشتن رفتم تا خرید هنگامه رو انجام بدم؛ همونطور که سایه اشاره کرده بود، فروشنده متوجه بِرند محصولات نمی‌شد و ناچار بودم به هنگامه زنگ بزنم؛ تماس رو گرفتم و خرید رو انجام دادم.

وقتی رسیدم به خونه، قلبم تند تند می‌زد، زنگ رو زدم و درب باز شد، از راه پله ها که بالا می‌رفتم انگار صد سال توی راه بودم؛ من باید از اینکه قراره سکس کنم ذوق مرگ می‌شدم ولی داشتم از اضطراب سکته می‌کردم.

تا وارد خونه شدم، هنگامه برف شادی زد و فریاد کشید:
سوووووپرااااایز…

تنش یه تی‌شرت صورتی تنگ بود و به خوبی می‌شد فهمید سوتین زیرش نیست، با یه شلوار مشکی که دلم می‌خواست تصور کنم زیرش شورتی هم نیست.

خودمو زدم به غافلگیری و ژست جا خوردن گرفتم و خندیدم، هنگامه هم از ته دل می‌خندید و کمی از برف شادی رو زد به خودم.

کمی بعد لباسمو عوض کردم و نشستم تو پذیرایی، هنگامه هم کیک شکلاتی کوچیکی رو آورد روی میز گذاشت:
-شمع یادم رفت بگیرم… باورت میشه؟
-شمع من تویی آتیش پاره.

هنگامه، کمی جا خورد و لبخند زد و نشست؛ دست هنگامه رو گرفتم و با خوش رویی گفتم:
-چرا خودتو به زحمت انداختی؟

هنگامه لبخندی زد و گفت:
-کاری نکردم که… فقط یه کیک خریدم.

کیک رو بُرید گذاشت تو بشقاب و شروع کردیم به خوردنش؛ دوتامون ساکت بودیم و انگار منتظر بودیم تا اون یکی چیزی بگه، تا به حال هیچ وقت اینجوری ساکت نبودیم.

سایه، گوشه پذیرایی نشسته بود و از انتظار خسته و عصبی شده بود با لحن جدی گفت:
-ازش درباره کادو تولدت سوال کن.

بشقاب رو گذاشتم رو میز و همزمان با هنگامه دهنمونو باز کردیم و بازی (اول تو) رو انجام دادیم و در نهایت اون اول صحبت کرد:
-حرفی که می‌خوام بهت بزنم خیلی گفتنش سخته… تو مدتی که باهات زندگی کردم فهمیدم خانواده فقط هم‌خون بودن و نسبت قانونی داشتن نیست… همین که کنار هم یه حس آرامش و اعتمادی داریم یعنی خانواده.

هنگامه جملش رو بریده بریده ادامه داد:
-جدا از اینا… مدتیه که… یه حسی… درونم… هر روز… با دیدنت… فوران می‌کنه…

آب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم؛ هنگامه خودشو نزدیکتر کرد و گفت:
-هر بار که می‌بینمت… دست و پامو گم می‌کنم.

چرا یه دختر به این جذابی، باید انقدر دیوونه و شیدای پسری مثل من بشه که نه هیکل و قیافه تعریفی داره، نه شغل پردرآمدی داره و نه حتی ویژگی منحصر به فردی؟

نگاهم به سایه افتاد، لحظه ای توی ذهنم این سوال شکل گرفت که نکنه اون، هنگامه رو جادو کرده؟ همونطوری که چند سال پیش هر موجود زنده‌ای رو از مسیر من دور کرد تا بتونم برم و اون زن رو توی حمومش نگاه کنم.

چه کنترلش کرده باشه چه نه، دیگه برای سوال جواب کردن سایه دیر شده بود؛ هنگامه بلند شد و اومد روی پاهای من نشست و دو دستی گردنمو گرفت و با تُن صدای متفاوتی گفت:
-سالهاست منتظر این لحظه بودم… بهت اجازه نمیدم خرابش کنی.

کُپ کرده بودم و نمی‌دونستم چیکار کنم، هنگامه لب و زبونمو مزه می‌کرد و همزمان پایین تنه خودشو روی شلوارم عقب جلو می‌کرد؛ دستم رو بی اراده گذاشتم روی کمرش و منم لباشو مزه کردم.

لب سایه، از تماس لبام با لبای هنگامه آتیش گرفته بود؛ هنگامه لباسشو درآورد و دستاشو رو گذاشت روی سر من و کشید تا صورتم بچسبه به ممه های سفید و کوچولوش.

کمی فاصله گرفتم تا بتونم زبونمو برسونم به نوک ممه هاش و لیسش بزنم؛ هنگامه سرشو گرفت رو به سقف و نفسی کشید.

بیست ثانیه بعد، هنگامه بلند شد و دست منو گرفت و کشوند سمت تخت؛ هلم تا بخوابم، رو به کمر دراز کشیدم و هنگامه مثل گربه، آهسته اومد روی تخت و ادای گاز گرفتن کیرمو درآورد و ریز خندید.

نمی‌دونستم چی واقعیه؟ چی درست؟ فردا چی میشه؟ فقط می‌خواستم از لحظه لذت ببرم.

هنگامه، کمربندم و دکمه‌های شلوارم رو باز کرد، شلوارمو از پام کشید بیرون، دست گذاشت روی شورتم و کیرمو ماساژ داد، همزمان اخم کرده بود و لبخند میزد؛ نگاهش مستقیم تو چشمام بود، شورتمو درآورد و کیر سیخ شدم رو گرفت تو دستش، با زبونش کلاهک کیرمو قلقلک داد و همین کافی بود تا ناله کنم.

با ناز و ادا و به آهستگی از پایین تا بالا کیرمو با زبونش لیس می‌زد، نفس نفس می‌زدم و ذره ذره از نوک کیرم طراوت میزد بیرون؛ هنگامه صورتش رو گرفت رو به کیرمو دستش رو حلقه کرد دورش، به سرعت بالا پایینش کرد و چند ثانیه بعد آبم پاشید تو صورتش.

هنگامه، دیوانه وار خندید و شورتش رو درآورد و بلند شد تا بشینه روی کیرم؛ با تماس کیر من و کُص هنگامه، جرقه ای زده شد؛ صدای ناله‌ی سایه از توی پذیرایی به طرز ترسناکی به گوش رسید و همزمان از بدن هنگامه دود بلند شد و پوستش مثل شمعِ در حال سوختن آب می‌شد و روی تخت می‌ریخت؛ بدنم قفل کرده بود و چشمام گرد شده بود و محکوم بودم به تماشا.

سایه، خودشو سمت اتاق می‌کشید و با صدای خش‌دار و ترسناکی گفت:
-اینم از شمع تولدت… فوتش کن.

ادامه…

نوشته: میدنایت

بازدید 18,731

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “دنیای تاریک (۲)”

  1. هی گفتم اشنا بنظر میادا !این یارو اسمش سایه نیست، اسم اصلیش گایه هست، چون قربانیاشو بدجوری به روش سامورایی مشهدی میگایه ! طرف شعبده بازه، کونکون تیر هم هست، با همین ترفند طوری بچه زرنگ لات محلمونو خان جواد رو گائید که دیگه تو محل بهش میگن خانجلینو جووادی ! 😂

  2. ،نامردکمترجلق بزن مغزمون روگاییدی اخه ماچه گناهی کردیم بایدتاوان جلق های توروپس بدیم الان داری توهم میزنی فرداکورمیشی هابدبخت کمتربزن خواین چی بودسایه روتخت بخارشدبخارهنگام اومدن ابم داغ بودپاشیدروصورت هنگامه هنگامی که سایه می نالیدهنگه بخاربیدمن چوس گشتم شمع پروانه میزدسوخت سایه هنگام فرار…چی بودچیشدکی بودچی میزنی خداشاهده شخصاشیشه میزنم هروئین میرنم متادون میزنم چندروزبیخوابی هم که میکشم هنوزتوهم نمیزنم اصلاهمچین فازی ندارم خداییش چی میزنی ساقیت کیه؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید