سرود عشق دو پسر

سلام روزتون بخیر
امیدوارم حالتون خوب باشه.
من امیر هستم. نویسنده دو داستان بوی کتاب نو (تمام شده) و ناقوس نیلوفر (ادامه دارد). داستان هایی که خیالی و زائیده ذهنم بودن. اما این نوشته، یک داستان نیست. یک روایت حقیقیست. روایتی حقیقی از عشق میان دو پسر با همه فراز ها و فرود ها…
امیدوارم لذت ببرید🌹

🌷عاشقانه سبز می شوند…
عاشقانه قد می کشند…
و عاشقانه ثمر می دهند…
عاشقانه های آنانی که تابش عشق پاک را بر قلب های پاک خود دریغ نمی کنند…🌷

بار دیگه متن نوشته ام رو وارسی کردم و با زدن دکمه تایید، اون رو داخل سایت بارگذاری کردم. آهی از ته دل کشیدم. آهی از سر غم، از سر ندامت، و از سر حسرت
حسرت عشقی زیبا و پاک، درست همانطور که در داستانی که داخل سایت بارگذاری کردم. عشقی که تلالو سرخش، بر قلب مرده و افسرده ام، جانی دوباره ببخشه و من رو امیدوار کنه. امیدوار کنه که در این دنیای وانفسا، تنها نیستم. و میتونم قلبم رو با قلبی دیگه سهیم بشم. اما افسوس… افسوس که من هم در این دنیای وانفسا، در تاریکی و گمراهی مرداب گونه فرو رفتم. مردابی راکد و ناپاک که در اون، خودم رو ناپاک کردم. گمان میکردم راهی است برای آرام شدن دل افسرده ام، اما… اما اشتباهی بیش نبود…
گوشیم رو خاموش کردم و سرم رو به بالش گذاشتم و پیش از چشیدن طعم خواب، طعم تلخ اشکی رو بر گونه ام چشیدم. میدونستم این اشک، چه معنایی داره…

✳️چند هفته بعد✳️
با ورود به صفحه سایت و مشاهده داستانم، متوجه کامنتی جدید شدم‌. کامنتی طولانی… کامنتی متفاوت با سایر کامنت ها. ترغیب شدم که هر چه زودتر از سَر و سِّر این پیام سر در بیارم‌. خوندن اون متن ، باعث شد موجی از احساسی غریب به درون بدنم تزریق بشه.
«سلام
لطفا بخون
من قبلا با اکانت دیگه ای عضو سایت بودم برای خودن داستان و مدت ها پیش اکانت رو حذف کردم و بدون اکانت شروع کردم به خوندن داستان های خوب.داستان تو رو چند هفته پیش خوندم و آتیشی در درونم شعله‌ور شد.الان که این پارت رو خوندم این آتیش بیشتر شد و وقتی یاد تیکه ای از نوشته ات افتادم بیشتر شد.جایی که گفتی بودی این داستان نیمه واقعیه.لطفا یا همینجا در کامنت یا در پیوی بهم بگو که یعنی چی.بد آتیشی در درونم افتاده با این داستانت و میخوام بدونم یعنی چی.لطفا بهم بگو
بخدا من مزاحم نیستم و بعد از گرفتن جوابم فورا باز اکانتم رو حذف میکنم.همین اکانت هم که باز ساختم بخاطر این بود که بتونم بفهمم یعنی چی نیمه واقعی.
داستانت واقعا بی نظیر و عالیه امیدوارم همیشه شاد باشی و هیچوقت طعم بد جدایی و بی اهمیت شدن رو تجربه نکنی.
ازت ممنونم 🌹.»

در این متن طولانی، از شخصی ناشناس، حقیقتا عطش و اشتیاقی موج میزد. اشتیاقی برای چشیدن طعم شیرین عشق. عشقی که در داستانم، متصور شده بودم و بر قلم آورده بودم. نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم یا چه جوابی باید بدم. تا اینکه متوجه پیامی در دایرکتم شدم. از طرف همون شخص. با تعجب، پیامش رو خوندم. پیامی عجیب تر از کامنتش در داستانم. پیامی که به وضوح، احساسات پاک و نجیب انسانی نجیب رو در مقابل دیدگانم به نمایش می گذاشت. نجیب… نجابت… نجابت در این دوره و زمان، ارزشمند تر از هر چیز ارزشمندی بود. و حالا شخصی بود که با نجابت و احترامش،داشتن قلبم رو به تاراج میبرد. نجابتش، چونان اکسیری جادویی و روحبخش، در قلبم رخنه کرد و تا بیکرانه های قلبم پیش رفت. اسمش رو هم گفت. سامان…
با دستپاچگی سلامی دادم و پاسخی ناشیانه دادم. حقیقتا نمیدونستم چه جوابی باید بدم. چی باید بگم… در ابتدا متوجه تردیدی در لحن بیانش شدم. انگار حرفی در دلش بود و نمیتونست به راحتی بیان کنه. از من در رابطه با داستان پرسید. اینکه آیا داستانم واقعیه؟ آیا شخصیت های داخل این داستان، واقعی هستن؟ و من پاسخ دادم که نه. داستانم، یک داستان خیالی با شخصیت های خیالیه و چنین اشخاصی در واقعیت وجود ندارن. به یکباره متوجه تغییر لحن این پسر شدم. تغییری محسوس و عجیب! بعد از گذشت چند دقیقه گفتگو( که بیشتر باعث گیج شدن و در عین حال به تاراج رفتن قلبم شد) از من تقاضای آیدی تلگرام کرد. اینکار رو کردم و آیدیم رو براش فرستادم. چند دقیقه بعد، پیام دیگری از طرفش ، اینبار در تلگرام دریافت کردم. پیامی طولانی و متحیر کننده. انگار عادتش بود که با پیام هایی این چنینی ، در قلب و ذهن طرف مقابلش رخنه کنه. با کنجکاوی فراوانی، پیامش رو خوندم. در نهایت اون پیام مهم و اصل کاری رو به چشم دیدم. یه درخواست. یه درخواست محجوبانه و عاشقانه… اینکه عاشقم باشه و عاشقش باشم. اینکه در کنار هم و برای هم باشیم.
نمی‌دونستم واقعا چه چیزی باید بیان کنم. مغزم یاریم نمیکرد.
با صدای مادرم، به خودم اومدم

  • پسرم بیا ناهار!
  • اووومدم!
    ازش عذرخواهی کردم و گفتم که دوباره پیام میدم. اما با احساسی عجیب و قلبی که تپشش عادی نبود، گوشی رو کنار گذاشتم و به آشپزخانه رفتم. قاشق به دست، غذا رو به هم میزدم و بازی میکردم. انگار که افکارم رو در مغزم هم میزدم. شاید دنبال یک دلیل بود. یا یک پاسخ.
    دلیل این بیقراری و تپش قلبم، دلیل این ذهن به هم ریخته. که چطور این موضوع رو حل کنم و اینکه آیا باید به ندای واقعی قلبم گوش بسپرم؟ یا به ندای وجدانم؟ وجدانی که مدتی خاموش بود. همان مدتی که با بی وجدانی ، به خودم ظلم کردم. اما حالا… حالا نمی‌خواستم کس دیگری رو هم درگیر کنم. اما دلم چی؟ جواب دلم رو چی میدادم؟ دلم چی میخواست؟؟ این بستگی داشت به پاسخ سوالم
    این سوال که این پسر کیه؟ و اینکه چرا باید نسبت به من ابراز علاقه کنه؟ و سوال مهم تر! اینکه واقعا همون شخصیه که حسرت سوزانش، عمری قلبم رو سوزاند؟؟ حسرت یک یار. یار عاشق! عشق… عشق… عشق…
  • ع…ش…ق
  • چیزی گفتی پسرم؟
    سرم رو بالا آوردم
  • اام… نه
  • چرا با غذات بازی می‌کنی؟ میل نداری؟
    -چ…چرا. میخورم

بعد خوردن غذام، به اتاقم رفتم و مجدد گوشیم رو تو دست گرفتم. تلگرام رو باز کردم. اما مکث کردم. خودمو خطاب قرار دادم.
چیکار داری میکنی؟
چیکار میخوای بکنی؟
واقعا میخوای دروازه های قلب متروک و سردت رو باز کنی به روی عشق؟؟
و من پاسخ هیچکدوم از این پرسش ها رو نمیدونستم. خب…خب… کیه که دوست نداشته باشه عاشق بشه؟ کیه که نخواد دست در دست یارش بذاره؟ کیه که دلش نخواد، دردهاش رو با آغوش و بوسه گرم یارش، تسکین بده.
به صدای قلبم گوش سپردم. این سمفونی بیقرار عشق… این تپش برای شخصی بود که به این زودی ، مجذوبش شدم؟ چرا مجذوبش شدم؟ چون حسی قوی در وجودم به من می‌گفت که این پسر، از تبار عاشقان پاک و سرسپرده است، می‌گفت که در رگ های این پسر، عشق، مثل خونی روشن به سان شقایق جریان داره. با این توصیفات ، برای پسری احساسی و عاطفی چون من، تقریبا غیر ممکن بود که مجذوب چنین شخصی نشم. اما با این حال نمی تونستم فراموش کنم که من چه گذشته ای دارم. باور اینکه اون شخص ، با من و گذشته ام کنار بیاد، برام مشکل بود. بنابراین سعی کردم با عذر و بهانه ، به طریقی بحث رو خاتمه ببخشم. اما مگه میشد؟ مگه میشد پا روی قلبم بذارم؟ از طرفی اشتیاق و عشق سامان هم به وضوح مشخص بود. پس از چند دقیقه ای کلنجار، بالاخره کار خودم رو کردم و پام رو به روی همه بهانه ها گذاشتم و دروازه های قلب سردم رو به امید تابشی گرم و فروزان باز کردم. چند ساعتی با هم صحبت کردیم و به نوعی خودمون رو به همدیگه معرفی کردیم. اون از خودش گفت و من از خودم. اون از اخلاقیاتش گفت و من از اخلاقیاتم.اون از اهدافش گفت و من از اهدافم. و در آخر هر دو به یک نقطه مشخص رسیدیم. اینکه به همدیگر علاقه و حس داریم. بعد از اتمام گفتگو مون، ناگهان احساس غریبی پیدا کردم. احساسی که همچون بادی سرد و منجمد کننده، درون رگ هام به جریان دراومد و حال خوش چند دقیقه پیشم رو به کلی دگرگون کرد. احساس ترس… احساس شرمندگی…
من همه حقیقت رو نگفتم… من رازی رو ازش پنهان کردم. رازی مهم… اما… اما چه کنم؟ اون راز رو به زبون بیارم،تا ازم متنفر بشه؟؟ به همون سرعتی که بهم علاقه پیدا کردیم ، به همون سرعت از من دلسرد و حتی متنفر بشه؟؟ نه…نه… نمی‌خوام چنین اتفاقی بیوفته. نمیخوام… نمیخوام بفهمه که من دورانی داشتم. دورانی سرد و افسرده. دورانی که خودم رو، آبروم رو، شرافتم رو، وجدان و صداقتم رو نادیده گرفتم و تنها به صدای کثیف و تهوع آور شهوت گوش سپردم. و شهوت… شهوت من رو در محاصره چنگ و دندان خودش گرفت و از اون پس بود که من در فرمان و مطیع عقل و منطقم نبودم. بلکه این شهوت بود که فرمان می راند. خاطرات به ذهنم حمله ور شدن. خاطرات روزهایی سرد. خاطرات پسری گرفتار در مرداب راکد و مشمئزکننده…
خاطره دورانی که با نادیده گرفتن آبرو و ذات خوبم، خودم رو در معرض دیدگان افرادی شهوتران گذاشتم و بی عقل بودم… بی عقل بودم که حس میکردم اینکار، چاره ایست برای خروجم از تنهایی و‌ افسردگیم. اما اشتباه بود. اشتباهی فاحش…
خاطره دورانی رو به یاد آوردم که در سایت ، با افرادی شهوتران و گرگ صفت، ارتباط مجازی برقرار کردم. ارتباطی شوم، برای ارضای شهوت افسار گسیخته ام. ارتباطی که در اون، با بی شرمی و بی وجدانی، خودم رو در مقابل چشمان حریص اون افراد، پسری شهوتران و بی عقل جلوه دادم. پسری که برای ارضای خودش، چیزهای بدی رو تحمل میکنه که تا پیش از این، نفرت فراوانی از اونها داشته. چیز های بدی مثل الفاظ زشت و تهوع آور، مبادله تصاویر با نادیده گرفتن آبرو و حیثیت و عزت و احترام و گفتگوهایی که بویی همچون بوی یک لجنزار آلوده ، ازشون ساطع میشد… من چطور تونستم در برهه ای، خودم رو راضی به انجام اون اعمال کنم؟؟ چطور شد که ذات خوبم، در پس لایه ای ضخیم از غبار زشتی ها و گمراهی ها ، ناپدید شد؟؟ چطور شد که من…پسری احساسی و عاطفی، تن به اون کارها و اون ارتباطات بدم؟
خدای من… خاطره روزی گناه آلود و بد… روزی که از سر شهوت، نه از سر عشق! با شخصی ارتباط برقرار کردم و فکر میکردم که احساسی خوب مثل همدردی و درک متقابل، میان ما جریان داره، اما اون حس، چیزی نبود جز احساسی هوس گونه و شهوت برانگیز… احساسی که منو وادار به انجام اعمالی کرد که شایسته و لایق پسری چون من نبود. و هر بار بعد انجامش، احساس شرمندگی و ندامت و غم و اندوه، چنان وجودم رو در بر میگرفت که میخواستم جایی در این دنیا نداشته باشم.اما امان از هوس، امان از شهوت، امان از حماقت… که باعث میشدن پس از اظهار پشیمانی و شرمندگی ، باز هم خودم رو به دستان آلوده شهوت بذارم. و تکرار…تکرار…تکرار گمراهی…تکرار زشتی و پلیدی…تکرار اشتباهات ناگوار…
خاطره روزی که حتی فکر کردن بهش، تنم رو به رعشه میندازه. روزی که با بی وجدانی و بی شرمی، اون فرد رو به خونه راه دادم… تا خودم رو هر چه بیشتر در حصار غل و زنجیر شهوت قرار بدم. خاطره روزهایی که در ماشینش باهاش دیدار داشتم. دیداری دوستانه؟؟ نه! دیداری صمیمانه؟؟ نه! دیداری سراسر آکنده از شهوت، آکنده از حماقت ،آکنده از احساسات گمراه…
من چطور تونستم؟؟ چطور تونستم چنین کنم؟؟
بعد از مدتی، از ارتباط با اون شخص پشیمان شدم و سعی کردم تا خودم رو از این مرداب بیرون بکشم. اما موفق نشدم. چون همچنان خودم رو ، بدنم رو در معرض دید افراد شهوتران سایت قرار میدادم. برای ارضای حسم… اما نه! بهتره بگم برای ارضای حماقتم! حماقت!
خاطره روزی که با شخصی دیگه ارتباط برقرار کردم و پس از مدتی کوتاه ارتباط، مجدد عقلم رو به حراج گذاشتم.به خودم اومدم و خودم رو در خانه اون شخص دیدم. برای چی؟ باز هم برای ارضای حماقت… ارضای شهوت افسار گسیخته…
و…و خاطره روزی سرنوشت ساز. روزی که در جنگ با خودم پیروز شدم. جنگ با نسخه زشت و گمراه خودم. و موفق شدم دوباره خودم رو پیدا کنم. بفهمم که با خودم چه کردم! بفهمم که با اشتباهاتی ناگوار، ذات خوبم رو لکه دار کردم. پشیمونی و ندامت، کار خودش رو کرد و بیدار شدم. از خواب کابوس وار بیدار شدم. بیدار شدم و یکبار برای همیشه، خودمو از بند و زنجیر شهوت افسار گسیخته و افسردگی تاریکم، رها بخشیدم. اما تاوان سختی دادم. من چطور با زخم های اون دوران کنار بیام؟؟ چطور خودم رو ببخشم؟ چطور؟
آه خدای من… کافیه! بیش از این نمیتونم اون روز ها رو یادآوری کنم. بیش از این نمیتونم…
باید به این پسر بگم. به این پسر عاشق!
بگم که به من نگاه نکن! به چشمانم نگاه نکن! من لایق تو نیستم! من اون شخصی نیستم که سزاوار تو و نجابتت باشه! من به خودم بد کردم، نمیخوام به تو هم بد کنم
اما… اما پس تکلیف دلم چی میشه. دلی که باخته بودمش. دلی که در قمار عشق اون پسر ، باختم… چطور پا بذارم روی دل خودم؟ اما… اما پنهان کردن این راز مهیب، یعنی پا گذاشتن روی صداقت ، پا گذاشتن روی نجابت…
نمیدونستم در این برزخ و دوراهی ، کدوم راه رو انتخاب کنم؟ تردید داشتم که اگر راه حقیقت رو انتخاب کنم و راز و حقایقم رو براش بازگو کنم، آیا همچنان من رو دوست خواهد داشت؟ یا اینکه شعله شمع عشق وجودش به ناگهان خاموش خواهد شد و حتی نسبت به من تنفر پیدا خواهد کرد؟
اما اگر راه دوم، یعنی راه عشق و احساس رو انتخاب میکردم، چه چیزی رخ میداد؟ آیا میتونستم این راز رو در صندوقچه دلم ، پنهان نگه دارم؟ نکنه روزی ناخواسته همه این حقایق افشا بشه؟؟ خدای من… در اون صورت هم به گمراهی و منحرف بودن متهم خواهم شد، و هم به پنهان کردن حقیقت…
تصمیم گرفتم فکر کنم. اینکه در این دوراهی ، کدوم راه رو در پیش بگیرم… همه احتمالات رو بررسی کردم و برای خودم استدلال های مختلف برشمردم و در نهایت… در نهایت تصمیم خودم رو گرفتم. اینکه از بیم جدایی و خاموش شدن شعله عشق، به ندای قلبم گوش بدم و اون خاطرات گذاشته و اون حقایق تاریک رو تا ابد در زیر خاک سرد دلم ، چال کنم… اما با این حال، باز هم دلم آرام و قرار نداشت. مدام فکر های مختلفی با خودم میکردم.آیا میتونم تا ابد اون حقایق رو به فراموشی بسپرم؟؟ مبادا اون پسر، به طریقی ، متوجه پنهان‌کاری من بشه؟
به هر حال تصمیمم رو گرفتم. اینکه بخشی از حقایق رو عنوان کنم. اینکه برای مدتی در سایت فعالیت داشتم. اقرار کردم که عکس خودم رو به اشتراک میذاشتم و گفتم که چه شرمنده ام. گفتم که مدتها پیش از اون، دست از این کار کشیدم و حالا با دلی روشن و ذاتی پاک، عاشقش هستم. اما جرات نکردم دیگر حقایق رو بگم…جرأت نکردم…به هر حال افسار دلم رو که برای مدتی کوتاه در دست نگه داشته بودم تا فکر کنم، رها کردم و عشقم در دل بزرگش مأوا گزید و من هم بخشی بزرگ و خاص از قلبم رو، در اختیار عشق او قرار دادم. و این شد که رسماً ، هر دوی ما، عشقمون رو به زبان آوردیم…

  • سلام عزیزم
  • سلام جانم. خوبی؟
  • ممنون. تو خوبی؟
  • منم خوبم
  • شکر!
    در این مدت پس از آشنایی، تنها راه ارتباطی ما، از طریق فضای مجازی و تلگرام بود. من که از خیره شدن در چشمان زیباش، از بوسیدن گونه هاش، و از در آغوش کشیدنش عاجز بودم، ناچارا هر بار بوسه های عاشقانه ام رو به دست مهربان باد می سپردم تا بلکه باد، خودش رو به سامان جانم برسونه و با نوازش مهربانانه گونه اش، بوسه من رو هدیه بده.
    از بودن در کنار سامان خیلی لذت میبردم. احساس کسی رو داشتم که انگار در میون همه بدبختی ها و زخم های روزگار ، ناگهان یه برکت، یه نعمت، یه هدیه از پروردگار بهش اعطا شده. هدیه ای به نام عشق! عشقی سرشار از احساسات خوب و پاک. وقتی با هم صحبت میکردیم، انگار که هر دو در کنار چشمه ای خروشان از عشق نشسته بودیم و دست هامون رو به هم گره زده و عاشقانه هایی پر احساس بر زبان میاریم. واقعا احساس خیلی خوبی داشتم. وقتی که من رو عشق خودش، نیمه وجود خودش خطاب میکرد، چنان قند توی دلم آب میشد و چنان ذوقی میکردم که شیرینی اون جملات تا ساعت ها در وجودم باقی میموند. وقتی بهم میگفت دوستم داره، جدای از همه احساسات و ذوق هایی که نصیبم میشد، حس دیگری نیز دریافت میکردم.‌حسی متفاوت. این حس که تا به حال کسی اینطور بهم نگفته بود دوستم داره. کسی تا به حال منو عشق و یار و همنفس خودش خطاب نکرده بود. اما حالا…حالا من شدم عشق و یار و همنفس پسری که اون هم عشق و یار و همنفس منه. و بارها و بارها خدا رو شکر میگفتم بابت این اتفاق و این عشق فرخنده.
    روز ها رو به عصر، و عصر ها رو به شب میرسوندیم. حرف ها و عاشقانه های خیلی زیبایی میان ما جریان داشت. تن و روحم، با وجود سامان آرامش پیدا میکرد. وقتی که با صدای زیبا و قشنگش، برام ویس میفرستاد. وقتی در اون ویس ها، من رو بوس میکرد. وجودم سرتاسر آرامش میشد. این بوسه ها، برای من حکم مرهم داشتن. حکم اکسیری داشتن که درد ها و ناراحتی های من رو محو میکردن.
    بارها و بارها پیش میومد که صحبت از ناراحتی هام میکردم. از ناامیدی هام. از دلشکستگی هام. از شرمندگی هام. اقرار میکردم که من شرمنده هستم. شرمنده خودم، خدا، و تو! اما اون هر بار من رو آروم میکرد و اعتراف میکنم که چنان موفق بود که من به کل،ناراحتی ها و شرمندگی ها رو فراموش میکردم.
    هر باری که باهاش صحبت میکردم، متوجه شگفتی های بیشتر و بیشتری راجع بهش میشدم. اینکه چه هوش و دقت بالایی داره و این کاملا در بعضی حرفهاش مشهود بود. یا مثلاً اینکه بیش از چهار هزار بیت شعر حفظ بود و از همه اعجاب انگیز تر، این بود که مهارت خیلی بالایی در نوشتن شعر داشت.وقتی برای اولین بار این موضوع رو مطرح کرد و گفت که قصد داره برام یک شعر بنویسه، فکر نمیکردم که چنین مهارت بالا و خارق العاده ای داشته باشه. واقعا کنجکاو بودم تا ببینم چه شعری برام مینویسه.
    یک روز که مثل روزهای دیگه، با عشق و شوق، در حال صحبت با هم بودیم، سامان گفت که شعرهایی که برام نوشته ، آماده است. واقعا ذوق خیلی بالایی داشتم. دوست داشتم هر چه سریعتر اون شعر هارو بخونم. سامان شعر رو برام فرستاد
    «گویَدَت او ، کاویان ای زاده ام
    هست در قلبت فراوان چشمه ام
    نیز باشد آن سِرشتَت عبد خو
    عبد باشد دائماً او خیر گو
    چون که باشی مِهرْبان اَندَر نَهاد
    صد هزاران حـُب فِشانی چون عِباد

(بیت هایی از مثنوی در مورد تلاش و کسب شادی)

چون نخواهی آن که هست حیّ تا ازل
لیک باشد خواستن اندر عمل
عاقل از جان موج گیرد رحمتم
چون که با جَهدَش بگیرد نعمتم

(بیت هایی از مثنوی معنوی در رابطه با کنار گذاشتن نا امیدی و غم )

کُن تو قربانی نومیدی تیغِ سر
زانکه باشد قربِ آنی ای پسر

(بیت هایی از مثنوی معنوی در مورد لطف خدا از طریق اسبابی که در دنیا هست )

هست سامان زان سبب ها در جهان
چون که دارد عشق و مهری عیان
ذکر و فکرش شاد کامیِ آن حبیب
چون که باشد کاویانش بَس نجیب
گوید او : عشق و جانم کاویان
خاهَمَش رحمت زِ حق بس جاودان
همچنین هر فعل و جَهدَش تا به سر
باشد ای عشقش بِدان این ای پسر
می هَمی خواهد کُنَد یاری تو را
هین تو هم در مِهرْبانی برتر آ
گویدت آن مِهرْبان : مشتاقِ مَست
گیر محکم کانَ آن مهرش ز دست»

اقرار میکنم که پس از چندین بار خوندن از روی ابیات، همچنان محو زیبایی و تناسب شون بودم. واقعا فکر نمیکردم چنین اشعار زیبایی رو برای من بنویسه. به قدری ذوق زده بودم که حین خوندن دوباره و دوباره ابیات، لحظه ای لبخند از لبانم محو نمیشد. چه چیزی در این شعر ها، انقدر برام زیبا و جذاب بود؟ تناسب واژه به واژه اش؟ یا معنی و مفهوم زیباش؟ همه اینها بود… اما… اما چیز دیگری وجود داشت که این شعر رو، خاص میکرد. این هم اینکه این شعر، برای من بود! به نام من بود! چیزی در این شعر ها بود که واقعا من رو محو خودش میکرد. اینکه این اشعار، انگار الهام گرفته از شیرینی عشق بودن… این اشعار سراسر نغمه مهر و عشق بودن…
با وجود سامان در زندگیم، احساس میکردم که در این بی دنیای بی جاذبه و بی مهر و بی وفا، جاذبه ای قدرتمند و محکم ، من رو نگاه داشته. و اون چی بود، جز عشق؟ من با گوش سپردن به حرفهای قشنگش ، همچون برگی بر روی رودخانه ای زلال، معلق میشدم. معلق در دریای عشق و محبت سامان…سامان من

روزها از پی روزها و هفته ها از پی هفته ها می گذشت و من، بیشتر و بیشتر قلبم رو به حصار عشق آتشین سامان واگذار میکردم. چنان عاشقش بودم که انگار از روز اول زندگیم، نهال شیرین عشقش، در دلم وجود داشته و صرفا منتظر فرصت بودم. فرصتی برای آشنایی. برای آب دادن به اون نهال نهفته در قلبم. تا در نهایت گل سرخ عشق، در دلم بشکفه. و حالا… حالا اقرار میکنم که این گل سرخ، چنان در دلم شکفته که عطرش در سراسر وجودم پخش شده. در تمام این مدت، هر چه بینمون بود، عشق بود و شادی. شادی بود و احترام. احترام بود و دیوانگی… بله! دیوانگی… عشقی دیوانه وار! مجنون وار!
اما در این مدت، مواقعی پیش میومد که نگرانی نهفته وجودم،سر باز میکرد و دلهره وجودم رو فرا می‌گرفت. دلهره اینکه مبادا حقایق تاریک گذشته ام فاش بشه.مبادا سامان متوجه بشه و…و من رو…
خدای من! حتی تصورش هم منو به وحشت میندازه. حتی نمیخوام ثانیه ای بهش فکر کنم. به چی فکر کنم؟؟ به جدایی از سامان؟ محاله! هرگز! نمیتونم… نمیتونم… وقتی بیشتر فکر میکردم، خودم رو در دوراهی عظیمی میدیدم. چه کنم؟ حقایق رو در میون بذارم؟؟ یا همچنان مستور و پنهان باقی بمونه؟؟ اگر حقایق رو بیان کنم، چه پیش میاد؟ مطمئنا اتفاق خوبی رخ نخواهد داد. وای خدایا! اگر من رو رها کنه چی؟ اگر از من متنفر بشه چی؟ اگر فکر کنه که من اون رو فریب دادم چی؟ اگر فکر کنه من لایق عشقش نیستم چی؟ هر بار که این ذهنم با این افکار محاصره میشد، گرمای اشک جاری از چشمانم رو حس میکردم. این اشک بخاطر چی بود؟ شرمندگی؟ ترس؟ تنفر از خود؟ یا ترحم خودم برای خودم؟؟ این اشک هر چه که بود، قدری دلم رو تسکین میداد. دلی که زیر بار به این سنگینی تاب آورده بود. کاش میتونستم همه چیز رو با هم داشته باشم. بیان حقایق، در عین داشتن عشق! بدون کم و کاست!
پیش خودم تصور میکردم که در مقابل سامان هستم و دستانم در دستان گرمشه و چشم دوختم به چشمان زیبا و درخشانش. تصور میکردم که در این شرایط، امکان نداره که سامان از من متنفر بشه. حتی اگر متوجه گذشته ام بشه. تصور می‌کردم که چشمانم همه چیز رو بهش خواهد گفت. تصور میکردم که شرمندگی واقعیم، در پس آیه های چشمانم آشکار خواهد شد.
اما این صرفا تصور بود…
من فعلا محروم بودم از نوازش دستان گرم …، محروم بودم از دیدن برق چشمان درخشانش. ولی چطور تحمل می‌کردم؟؟ چطور این بار سنگین رو تحمل میکردم؟ چه باید میکردم که هیچ لطمه ای نه به سامان وارد بشه، نه به عشق بینمون.
ترس و شرمندگیم زمانی بیشتر میشد و به اوج می رسید که سامان شک ها و تردید هایی نسبت بهم پیدا کرده بود. بابت برخی رفتارهای عجیبم، بابت بعضی حرفهای متناقض، و اقرار میکنم که در مواقعی ، راه و رسم عاشقی رو به درستی ادا نمیکردم. در دلم عشقی فروزان نسبت به یار و همدمم داشتم، اما…اما گاهی این عشق رو به درستی ابراز نمی‌کردم. جدا از اینها، چیزی در این میان، ضایع شده بود. چیزی مهم و انکار ناشدنی. صداقت…
اگر عشق، به مانند یک درخت باشه، صداقت، کوچه باغی است که به آن درخت ختم میشه. و من…من با چشمانی بسته و با دلی شرمسار از این کوچه گذشتم و صداقت واقعی و حقیقی رو در حق معشوقم ادا نکردم. صداقت اصل و اساس یک عشق پاک و نجیب هستش. وگرنه رابطه ای که بر اساس شهوت و احساسات افسارگسیخته زودگذر باشه، اهمیتی نداره صداقت باشه با نباشه. چون در نهایت اون رابطه ناپاک، محکوم به فنا خواهد بود. اما برای عشق پاکی مانند عشق میان من و معشوق نجیبم، یقینا صداقت اصل و اساس مهمیه. اما من… من با دلی شرمسار و خجل، این اصل مهم رو نادیده گرفتم. بخاطر ترس…ترس از دست دادن یارم. ترس قضاوت شدنم. خدای من! یعنی… یعنی من وجدان درونم خاموش شده؟؟ وجدان در درونم بی اهمیت شده که صداقت رو ضایع کردم؟؟ در مخمصه بدی گیر افتاده بودم.

شبی بود. شبی ساکت و آرام. بعد از خداحافظی با سامان،گوشیم رو خاموش کردم و بعد از گفتن شب بخیر به مادرم و خواهرم، چراغ اتاقم رو خاموش کردم و به رختخواب رفتم. قبل اینکه سرم رو به بالش بذارم، نفسی عمیق کشیدم. نمیدونم چرا… انگار که حرارت جمع شده کوره وجودم رو با این نفس عمیق، خالی میکردم.
سرم رو روی بالش گذاشتم، اما بعد چند دقیقه چشم دوختن بیهوده به سقف، به پهلوی راستم برگشتم. چند دقیقه ای چشمانم رو بستم و سعی میکردم حضور گرم سامان رو تصور کنم. حضوری که باعث دلگرمی من بود.

  • کاویان؟
  • اینجایی؟ جانم؟
  • آره عزیزم. همیشه تو قلبتم.
    لبخندی زدم و دستم رو به آرومی به سمت صورتش بردم. پیش از اینکه دستم بر روی صورتش بنشینه، دستم رو تو دستش گرفت و به سمت لبانش برد،بوسه ای روشون زد و گذاشت روی چشمش.
  • سامان؟
  • جانم؟
  • چقدر منو دوست داری؟
  • خیلی زیاد! خیلی خیلی زیاد! تو همه چیز منی. همه چیز! اگه بگم تو رو بیشتر از خودم دوست دارم، دروغ نگفتم!
  • من…
    به قدری ذوق کرده بودم که حرفم رو فراموش کردم. چقدر خوشحال بودم که چنین عشقی رو تجربه میکنم. عشقی سرشار از عاطفه، سرشار از احساسات پاک و شیرین. و چقدر شاکر بودم از خدا که چنین کسی رو برام فرستاد. کسی که نه نیمه وجودم ، که همه وجودم بود!
  • من… منم خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد! عاشقتم!
  • چشماتو ببند!
  • وا چرا؟
  • کاریت نباشه!
    لبخندی زدم و چشمامو بستم.
    ناگهان چیزی شیرین و گرم رو حس کردم. شیرین تر از عسل و گرمتر از آفتاب!
    درنگ نکردم و همانطور چشم بسته، من هم لبم رو بر لبش گذاشتم و بوسیدم… بوسیدم…بوسیدم
  • سامان؟
    چشم باز کردم. مقابلم جز دیوار ، چیزی نبود.
    هعی… کاش این تصور شیرین و زیبا بیشتر ادامه داشت. کاش طعم شیرین تر از عسل لبانش رو بیشتر میچشیدم. کاش عطر تنش رو بیشتر در منتهی الیه ریه هام جا میدادم. تو همین فکرها بودم که خوابم برد…
    .
    .
    ساعت از یازده گذشته بود و دقایقی بود که مشغول صحبت با سامان بودم.باز هم مثل هر بار، از گفت و گوی بینمون چنان لذت میبردم که واقعا جریان زمان رو احساس نمی‌کردم.در دنیای من و سامان ، ضرباهنگ حرکت زمان، تیک تاک ساعت نبود. بلکه تپش قلب های بی قرارمون بود.
    بعد چند دقیقه صحبت ، ناگهان سامان درخواستی رو مطرح کرد. درخواستی که دلهره و ترسی رو به جانم انداخت. سامان درخواست رمز و مشخصات کاربری اکانتم توی سایت رو کرد. سایتی که مدتها بود به فراموشی سپرده بودمش و تنها بهانه و دلیلم برای عدم خروج کامل ازش، نوشتن داستان بود.سایتی که تمام خاطرات تلخ و زهر آلودش رو پاک کرده بودم و دیگه هرگز نمیخواستم ثانیه ای حتی فکر اون مرداب رو به ذهنم راه بدم. با این حال،با تردیدی ناشی از ترس و دلهره، رمز رو در اختیارش گذاشتم و چند دقیقه ای رو به انتظار نشستم. دلهره فراوانی تو وجودم بود. شعله های سرد ترس، لحظه لحظه بیشتر میشد. حس میکردم در برزخی نامتناهی گیر افتادم…
    بالاخره بعد چند دقیقه پیام داد. اما لحنش مثل همیشه نبود…
    کاملا مشخص بود که بابت موضوعی دلخور شده.ابتدا سعی کردم به نوعی بحث رو عوض کنم تا بلکه موضوع خاتمه پیدا کنه. اما نه… نمیشد. باید حتما چیزی شده باشه.اون ازم رمز خواست و من این کار رو انجام دادم. اما…اما ظاهراً همه ماجرا این نبوده. حسی در دلم بهم میگفت که بالاخره من باید پاسخگو باشم. پاسخگو… پاسخگوی خورده غبار های اون دوران…
    ناگاه واژه ای رو نوشت . تک واژه ای که مدت ها بود منتظرش بودم…
    +چرا؟
  • چی چرا؟
    با دلهره واژه هارو تایپ میکردم، در حالی که دستانم میلرزید.
  • چرا اون چت ها باید باشه؟ اون چت ها چی هستن؟
  • سامان!بزار توضیح بدم لطفا
  • باشه میشنوم
    توضیح؟ چه توضیحی بدم؟ پرسش اصلی اینجاست. کدوم توضیح؟؟ توضیح این قضیه جزئی؟ یا قضیه اصلی و تاریک ماجرا؟؟
    در کشاکش همین افکار بودم که به خودم اومدم و دیدم دارم به طرزی غیرمنصفانه، سامان رو متهم قرار میدم. خدای من… من چه آدمی بودم!
  • تو همش بهم شک و تردید داری!
  • بحث رو عوض نکن. توضیح بده کامل. چرا اون چت ها هنوز توی اکانتت هست؟
  • چه توضیحی بدم؟؟
  • اون چت ها چه قضیه ای دارن؟؟
  • گفتم که! مال خیلی وقت پیشه. این یکی دو نفر هم که بهم پیام دادن، من حتی پیامشون رو باز نکردم!
  • باشه. پس چرا حذف نکردی؟
  • فراموش کردم. بخدا دلیل خاصی نداشت.
    خدای من… واقعا چطور تونسته بودم انقدر بی وجدان باشم؟ چطور تونسته بودم تا این میزان از صداقت فاصله بگیرم؟
    بعد ساعتی بحث و جدل،در نهایت نتیجه ای رخ داد که به ظاهر مورد علاقه من بود…پا پس کشیدن سامان از بحث و اقرار به اینکه شک و تردید درستی نسبت به من نداشته. اما…اما آیا درست بود؟ این نتیجه بر حق بود؟ این اون چیزی بود که من میخواستم؟من میخواستم طوری رفتار کنم که در نهایت، عشقم احساس شرمندگی و گناه کنه؟؟ شرمندگی ای که فقط من لایقش بودم!؟
  • ببخشید عزیزم. منو ببخش. زیادی حساس شدم
    حساسیت؟؟ واقعا اینطور بود؟ آرزو کردم که ای کاش واقعیت رو همون ابتدا میگفتم و خودم رو از این بار سنگین رها میکردم. یا از من متنفر میشد و من رو رها میکرد، و یا انقدر خوش شانس می بودم که منو مورد بخشش قرار میداد و گذشته ام رو فراموش میکرد.من چقدر خودخواه و بی وجدان بودم که راضی میشدم به این رویه. که هر بار بحث ها و جدل ها رو من پیروز بشم و احساس سرخوردگی و شرمندگیش رو کسی بکشه که سزاوارش نبود. بلکه سزاوار من بود! سزاوار من سیاه بخت بود! من!
    بعدها چندباری سامان اقرار کرد که چندین بار بعد این بحث ها و ختم شدن اونها، از شدت شرمندگی و احساس عذاب وجدان، اشک از چشمانش جاری شده و چه احساس بدی تجربه کرده‌. با شنیدن این حرفها ، چنان قلبم آتش می‌گرفت و چنان از خودم متنفر میشدم که اگر جراتش رو داشتم، خودم با دستان خودم، خودمو رسوا میکردم تا ذره ای از این شرمندگی از روی دوشم برداشته بشه
  • اشکال نداره عزیزم‌. مهم نیست. مهم اینه که عاشق همیم
  • آره قربونت بشم .
    عشق… من صحبت از چه عشقی میکردم؟ عشق بدون صداقت؟
    بعد از خداحافظی، به آشپزخونه رفتم و با قیافه ای گرفته و پکر، سر سفره ناهار نشستم.دستانم رو تکیه گاه سرم کردم و برای مدتی، محو نقطه ای نامعلوم شدم. با صدای مادرم به خودم اومدم.
  • کجایی؟
    -هوم؟ چ…چی؟
  • ناهارت سرد شد.
  • نه نه میخورم.
    با بی اشتهایی مشغول خوردن شدم و سعی کردم حواسم رو با تماشای تلویزیون و صحبت کردن با مادرم پرت کنم. اما دلهره عجیبی داشتم. دلهره ای وصف نشدنی…اینکه بعد این چند هفته بحث های متفاوت، در پی حرف های متناقض من و اتفاقاتی که به حق، شک و تردید سامان رو برانگیخته بود، در نهایت باید نقطه ای همه چی فاش بشه. مطمئن بودم انگار. اطمینان قاطع و محکمی داشتم که بالاخره اسرار تاریک من هم فاش خواهد شد. اطمینان داشتم…
    خدایا! خدای من! به دلم آرام و قرار بده…
    بعد از خوردن ناهار و تشکر از مادرم، با کسلی و بی حالی به اتاق خودم برگشتم و بعد پنج دقیقه ای نشستن بیهوده و البته فکر کردن های بیهوده، بالشم رو زیر سرم گذاشتم و دراز کشیدم. عادت داشتم بعد از ظهر ها، چرتی بزنم.
    افکار آشفته لحظه ای ذهنم رو رها نمیکرد. حس میکردم مغزم در مایعی سرد و یخی جریان داره. واقعا چه چیزی در انتظار من بود؟

📱…📱…📱
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. چند ثانیه ای رو سر جام نشستم. صدایی توجهم رو جلب کرد.صدای چی بود؟ صدای ریز و گنگی به گوشم میومد. دور و اطرافم رو نگاهی انداختم. ناگهان ضربه ای که قلبم به سینه ام زد، من رو ملتفت کرد.
صدا ، صدای قلبم بود…
دلهره…
ترس…
استرس…
چرا اینجوری شده بودم؟ قلب وامونده ام از چه چیزی هراس داشت که اینطور بر قفسه سینه ام میکوبید؟
ناگاه متوجه چشمک گوشیم شدم. دست دراز کردم و گوشیم رو برداشتم و صفحه اش رو روشن کردم.با دیدن پیام نقش بسته بر صفحه گوشیم، سرمای گزنده ای در وجودم پخش شد.انگار که در آن واحد، تمام خون موجود در رگانم، یخ بسته بود.
سامان❤️:

پاشو بیا تلگرام!
سریع!
زود باش ببینم!!
یالله زود
کجاییی؟؟
بیا تلگرام!!
همین الان!
جواب بده! کجایی؟؟
پاشو زود!!

چه اتفاقی افتاده بود؟؟ این لحن، لحن همیشگی سامان جانم نبود. اتفاقی شوم… اتفاقی شوم رخ داده بود.اما چه اتفاقی؟
پاسخ پیام هاش رو با دستپاچگی و ترس فراوان دادم.

  • چیزی شده سامان؟
    بعد مدتی کوتاه پاسخ داد
  • پاشو بیا تلگرام میگم! سریع!
    لحظه لحظه به ترس و استرسم افزوده می شد.چنان ترسی در وجودم بود که عملا درکی از محیط اطرافم نداشتم. گوشیم از دستم افتاد. دست دراز کردم تا بردارم، اما چند ثانیه ای مکث کردم…خدایا… نکنه…؟؟
    چشمم به پیام تازه ای از طرف سامان افتاد‌.
  • کجا موندی؟؟ د بیا!
    سریع و با لرز، تایپ کردم
  • الان میام
    بعد چند ثانیه ای که صرف وصل شدن فیلترشکن شد، به تلگرام رفتم و با انبوهی از پیام های تکه تکه و آشفته و کوتاه مواجه شدم .
    خدای من… چه اتفاقی رخ داده بود؟
    از ابتدا تا انتها، شروع به خواندن پیام ها کردم.از پیام ها، بوی خشمی سرشار به مشامم میرسید.خشمی در مرز انفجار. خشمی آکنده با ناراحتی .کم کم متوجه مسئله شدم… بعد خواندن پیام ها، فقط یک آرزو از خدا کردم: کاش مرده بودم…
    چیزی که ازش ترس داشتم، رخ داده بود.بالاخره فاش شده بود .بالاخره اسرار تاریکم فاش شده بودم.حاضر بودم همه این اسرار، برای هشت میلیارد جمعیت آدم زمین فاش میشد، اما برای این یک نفر نه! یک نفری که عاشقش بودم و عاشقم بود. یک نفری که نیمه وجودم بود و نیمه وجودش بودم.
    کارم تموم شده بود… من برای سامان تموم شده بودم. تموم!
    در لا به لای پیام های آشفته سامان، پیامی بود… پیامی ترسناک. که بوی مرگ میداد…
    +خودمو میکشم! خودمو خلاص میکنم!
  • سامان؟
  • جونم؟
  • اگر یه وقت من نباشم، چیکار میکنی؟
  • این چه حرفیه میزنی!
  • جواب بده دیگه!
  • نمیخوام!
    سرم رو روی بازوش گذاشتم و دستش رو بیشتر فشار دادم.
  • بگو
    نفسش رو از سینه اش خارج کرد و با ناراحتی گفت:
  • اگر تو نباشی، منم نیستم. دلخوشی من تویی
    تو چشمان زیباش زل زدم. چشم هاش دیوان شعر بود. دیوان شعر خدا. مجموعه ای از اشعار زیبای خدا… و عظمت خدا اینطور مقدر کرده بود که تمام این اشعار ، در چشمان زیبای معشوق من جا بگیره…
    .
    .
    دیدن پیامی جدید، باعث شد به خودم بیام و اون تصور زیبا از ذهنم محو بشه
  • کجایی؟؟ چرا جواب نمیدی؟؟
    من…من چه جوابی داشتم؟ آب گلوم رو به سختی قورت دادم. نمیتونستم چیزی تایپ کنم… نمیتونستم!کاش میشد همین الان پارچه ای سیاه بر چشمانم می بستم.
    تا هیچ چیزی رو نبینم
    هیچ چیزی رو نشنوم
    و تنها چیزی که میشنوم، صدای سمفونی بیقرار عشق باشه. عشق سامان…
    اما…اما داشتم میدیدم که این عشق، این عشقی که بابتش خدا رو شاکر بودم، در حال از دست رفتن بود.
    گوشیم رو چنان با ترس و لرز گرفته بودم که انگار کُره ای مذاب رو در دستانم گرفتم. با هر پیامی از طرف سامان میزان ترس و دلهره ام بیشتر میشد. مدام با خودم کلنجار میرفتم که چه چیزی باعث شده سامان متوجه این قضایا بشه. منی که تلاش کرده بودم این گذشته، این جنازه متعفن رو دفن کنم، چطور ناگاه سر از خاک بیرون آورده بود؟؟
  • اگه جواب ندی، یه بلایی سر خودم میارم! جواب بده!
    زبونم قفل شده بود. دستانم از مغزم فرمان نمی‌بردند. به مانند مجسمه ای شده بودم که توانایی انجام هیچ کاری رو نداشتم.هرگز تصور نمی‌کردم روزی رو که چنین اتفاقی بیوفته.پیش خودم تصورات فراوانی کرده بودم، اما حالا، در گیر و دار این مخمصه، چنان گیر افتاده بودم که راه حلی برای بیرون اومدن ازش رو هم نداشتم. نمیتونستم مثل دفعات قبلی، با توجیه کردن و متهم کردن سامان به حساسیت و شک بی مورد، از بحث طفره در برم‌.امروز روز حساب بود. روز پاسخگویی. پاسخ به تمام حقایق. حقایق تاریک گذشته ام. گذشته ای که خیال میکردم میتونم به راحتی دفنش کنم. اما ابله بودم! مگر میشد چنین موضوع مهمی رو مخفی کرد؟ اون هم از یار و معشوقم؟؟ در یک آن چنان نفرتی به خودم پیدا کردم که فقط یک چیز در ذهنم خودنمایی میکرد.
    ای کاش میمردم…
    ای کاش میمردم…
    ای کاش میمردم…
    اما نه! حتی مرگ هم سزاوار من نخواهد بود. مرگ چیه؟ آرامش بعد از طوفان! من چرا باید آرامش رو تجربه کنم؟
  • بذار توضیح بدم سامان اونطور که فکر میکنی نیست!
  • پس چجوریه؟؟ ها؟؟ میدونی چیکار کردی باهام؟
    توضیح داد که به آرشیو چت های حذف شده ام در بایگانی سایت دسترسی پیدا کرده. بعد چند ثانیه مکث ، چند عکس آشنا برام ارسال کرد.تصاویر شوم صفحه چت هام با بعضی از کاربران. با دیدن اون چت ها، بار دیگه اون دوران برام تداعی شد. من چطور به خودم اجازه دادم که چنین حرفهایی بزنم و چطور اجازه دادم به دیگران که اینطور باهام صحبت کنن.گستاخانه، ذلیلانه، کثیف و شنیع…
    با اینکه میدونستم در اون چت ها چه چیزی هست، اما خط به خطشون رو خوندم.چه جوابی داشتم بدم؟ چی میگفتم؟
    چطور میتونستم توضیح بدم که این کاویان داخل چت ها، کاویان واقعی نیست! بگم که سامان!واقعیت منم! من رو نگاه کن و ببخش!
    بخشش؟؟ خدای من!
    چطور روم میشد به راحتی حرف از بخشش بزنم؟
    بعد چند دقیقه صحبت بی حاصل که به جای آروم کردن اوضاع ، آتش این کوره رو بیشتر کرده بود، سامان رو راضی کردم تا تلفنی صحبت کنیم. به همین علت سریعا لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. دست بردم داخل جیبم و گوشیم رو برداشتم. به سمت مخاطبین رفتم تا شماره اش رو بگیرم.اما… اما مکث کردم. چند ثانیه ای سر جام ایستادم و سرم رو پایین انداختم. من الان اگر زنگ بزنم، چه جوابی دارم بزنم؟؟ چی باید بگم؟ اما نمیشد! باید پاسخ میدادم! با تردید گوشیم رو از جیبم برداشتم و صفحه اش رو روشن کردم. پیش از شماره گیری ،ناگاه سرمایی توی وجودمی رفت. طوری که تا مغز استخوانم نفوذی کرد و لرزش غریبی رو در بدنم ایجاد کرد‌. این لرز، از سرمای هوا بود؟ یا سرمای بخت تاریکم؟
    شماره سامان رو گرفتم
    بعد چند بوق ، گوشی رو جواب داد، اما صدایی رو در آن سوی تلفن نمیشنیدم.
    -سامان؟… الو؟؟… الو؟
  • بگو کاویان. بگو
    صداش آروم، اما مضطرب و آشفته بود‌.اما نه…! خیلی فراتر از آشفته بود. فراتر از خشم بود. فراتر از تصور من بود… من تصور دیگری کرده بودم. من تصور لب های گرم و دستان پر مهرش رو کرده بودم، اما هرگز تصور این خشم و عصبانیت سرشار رو نکرده بودم‌.
  • د حرف بزن! یا اینکه خودمو خ…خلاص میکنم!
  • س…سامان. خ… خواهش می کنم.
  • هیشش! تو چیکار کردی؟ ها؟؟ تو چه غلطی کردی؟؟
  • سا…سامان. ب…ب… بزار توضیح بدم. خواهش می…
  • خفه شو! نمیخوام! دیگه نمیخوامت! برام تموم شدی. نمیخوام!
    تموم شدی…
    تموم شدی…
    تموم…
    خدای من. چه حس بدی داشتم… من چه کردم؟؟ من چه کردم با خودم؟ با سامان چه کردم؟
    سامان چطور تونست بگه براش تموم شدم؟؟ مگه تکه ای از دلش نبودم؟ به این زودی گندیدم و میخواست من رو دور بندازه؟
    به خودم اومدم و متوجه رد اشک های گرم بر روی گونه ام شدم.ترسیده بودم.حقم بود! حقم این بود که مانند تکه پارچه ای پوسیده کنار انداخته بشم.من لایق عشق سامان نبودم و نیستم.
    پس چه توضیحی بدم؟ چرا باید توضیح بدم؟ چه توضیحی ، وقتی در هر حال براش تموم شده بودم؟ اما… اما دلم چی؟
    نفرین به دلم! نفرین!
    چرا چنین کاری با سامان کردم؟ به کدامین گناه ناکرده؟ چرا بر اعتمادش تازیانه زدم؟ چرا زیر پاش رو به این زودی خالی کردم؟ چرا زهری چنین تلخ رو ریختم؟
    -سامان. خواهش می… میکنم. ب… بزار توضیح بدم
  • چی رو توضیح بدی؟؟ ها؟؟ می‌دونی باهام چیکار کردی؟؟ نمیبخشمت! گمشو برو!
  • سا…مان. تو…تو رو خدا. خواهش…
  • خواهش چی؟؟ من دیگه نمیخوامت!
  • سامان. اونجوری که فکر میکنی نیست!
  • خفه شو! پس چجوریه؟؟
    و صدای نفس های خشن و ممتد پشت تلفن. در سرسرای ذهنم، به دنبال واژگان و عباراتی بودم که لااقل کمی سامان رو آرام کنه. اما هیچ‌ چیزی در ذهنم نبود.
    با صدایی بغض آلود و لرزان، گفتم:
  • سا…سامان. گو…گوش بده.
  • نمیخوام! خفه شو! دیگه نمیخوامت! می‌دونی چیکار کردی؟؟ من عاشقت بودم نامرد!
  • ب…بودی؟
  • آره!! دیگه نمیخوامت! ازت متنفرم!!
    ازت متنفرم…
    متنفرم…
    تنفر…
    تنفر…
    چطور شد؟ چطور شد که به اینجا رسید؟ فاصله میان «دوستت دارم» و «ازت متنفرم» چه کوتاه بود… کوتاه تر از عمر عطرافشانی گل یاس…
  • سامان؟ ت…تو د… داری واقعی میگی؟ ت… تو ازم متنفری؟
    باز هم صدای نفس… نفس های خشم آلود و مضطرب جدای از ترس و استرس و ناراحتی ای که داشتم، ترسی دلهره آور تر تو ذهنم بود. اینکه مبادا اتفاقی براش بیوفته. چندین بار صحبت از خلاص شدن زده بود. نکنه…؟
    وای نه! ناگهان سرم تیر کشید.گریان ، اسمش رو صدا زدم.
  • سامان؟
    پاسخی نشنیدم.
  • سا…
    ناگهان صدام رو پایین آوردم. به دور و اطرافم نگاهی انداختم. زنی جوان در حالی که کالسکه کودکش رو می روند، به من زل زده بود و متعجبانه نگاه میکرد حواسم نبود که چقدر بلند داشتم حرف میزدم. اونم با این وضع! گریان و بغض کرده. دست تو جیبم کردم و ماسکم رو برداشتم و به صورتم زدم. لااقل اینطور صورت گریان و سرخ شده از شرمندگی و خجالتم ، کمتر در معرض دید قرار می‌گرفت.
    باز هم صدای نفس. این بار نفس عمیق…
    عمیق…
    عمیق…
    چه خوش خیال بودم که گمان میکردم این عشق و این علاقه ، با وجود پنهان کردن این حقایق و زیر پا گذاشتن صداقت، عمق و ژرفا خواهد داشت. طول عمر طولانی خواهد داشت. اما… افسوس…
    «ازت متنفرم!»
    واقعا از ته دلش گفته بود؟ به خدا التماس میکردم که این وضع هر چه زودتر تموم بشه. التماس میکردم که اون حرف، از ته دلش نباشه.
    «ازت متنفرم»
    «دیگه نمیخوامت»
  • سامان؟
  • سا…ساماان؟؟
  • چیییه؟؟
    دلم لرزید… سرم داد زد. چهارستون قلبم لرزید.
    اما…اما مگه حقم نبود؟ حقم این بود که بدتر از اینها باهام رفتار کنه. حقم مرگ بود…
    مرگ…
    مرگ…
    بوی مرگ رو به خوبی حس میکردم.
    مرگ لزوما به معنای تموم شدن نفس و ایستادن قلب نیست.
    بدترین مرگ، اینه که کسی که دوستش داری و عاشقش هستی، برای آخرین بار نامت رو صدا بزنه.و من بوی این مرگ دلهره آور رو به خوبی حس میکردم.‌ حس تمام شدن
    «دیگه نمیخوامت»
    دیگه نمیخوامت…
    نمیخوامت…
    نمی‌خوام…
    نمیخوام…
    این عبارات مثل آونگی، در درون مغزم به نوسان در میومد و ذهنم رو بر می آشفت و امکان هرگونه تصمیم گیری رو ازم سلب میکرد.تموم شده بود؟ به همین زودی؟ به همین زودی قرار بود بی نصیب بشم از دست هایی که تسلا میداد دردهام رو؟؟ بی نصیب بشم از چشمان دلگرم کننده اش؟
  • سامان. ب… بزار توضیح بدم.
  • چیو میخوای توضیح بدی کاویان؟؟ ها؟ چییووو؟؟ کثافت کاری هات رو؟؟ میدونی تو چیکار کردی؟؟ می‌دونی کاری که تو کردی چه معنایی داره؟؟ تو کاری رو کردی که هرزه ها میکنن! فهمیدیییی؟؟ نمیخوام توضیح بدی!! گمشو!
    هرزه… هرزه ها…
    زندگی چه زود روی تاریکش رو بهم نمایان کرده بود. پسری که به گفته اطرافیان و دوستان، مثبت ترین پسر بود حالا همسطح هرزه ها و پتیاره ها خونده شده بود.خدای من… واقعا هرزه بودم؟ هرزگی کردم؟ آره!! پس چی! من بدنم رو در معرض دید قرار دادم! ببینید! ببینید! بدن من رو ببینید !
    کارم چه فرقی با هرزه ها داشت؟منم هرزه بودم. هرزگی کردم.
    دلم گرفته بود. خیلی گرفته بود. خیلی خیلی گرفته بود.دلم شکسته بود. آرزو کردم که ای کاش به جای دلم، نفسم می‌گرفت…قرار بود چطور این وضع رو سامان بدم؟؟چطور؟اصلا شدنی بود؟چطور امکان داشت که دوباره سامان عاشقم بشه؟ وقتی در حال حاضر ازم متنفر بود؟
    نگاهم رو به آسمون شب دوختم.صدایی نمیشنیدم، جز صدای نفس های خاموش و ممتد … پشت تلفن!
  • س…س…سامان؟
    اشکی از چشمم چکید و روی گونه ام جاری شد. کاش امشب، شبی بود که فردایی برام نداشت.
    مردی با تعجب ، از کنارم گذشت. دو دختر که در حال خندیدن بودن، با دیدن من و حال نزارم، سکوت کردن و در حالی که با نگاه های متعجب و تردید آمیز شون، منو بدرقه می کرد، از کنارم عبور کردن. نگاهشون طوری بود که گویی فردی جزامی رو دیدن.
  • سامان خواهش میکنم بزار توضیح بدم
    +چیو توضیح…
    نفسی عمیق کشید
  • باشه. یا عین آدم همه رو توضیح میدی، یا به خدا قسم میزنم خودمو خلاص میکنم! جوری خودمو خلاص میکنم که تا آخر عمرت، به یادت بمونه! نمیبخشمت! فهمیدی؟؟ نمیبخشمت!
  • س…سامان ن… نگو اینجوری. تو رو خدا
  • فکر میکنی دارم الکی میگم؟؟ کلت بابام همینجاست. پیشم. اتاقم هم آماده است. فرش ها رو تا زدم. خونه هم کسی نیست! تنهام!! پس عین آدم توضیح بده! البته فرقی نمیکنه! من امشب کارم رو یکسره میکنم! دیگه نمیخوامت!
    نفسی عمیق کشیدم و شروع کردم به توضیح حقیقت که به یکباره جلوم رو گرفت.
  • باور نمیکنم. داری دروغ میگی!
  • بخدا نیست! دارم راست میگم. بذار توضیح…
  • نه! باور نمیکنم! داری دروغ میگی باز. همش دروغه!
  • به جون خودم نیست
    و گریه‌…
    گریه…
    گریه…
    هوا سرد بود. سوز سردی در هوا جریان داشت. همه جای بدنم از سرما میلرزید، جز چشمانم. چشمانم گرم بود. گرم و خیس… برای این گرمای چشمانم ، تاوان گزافی داده بودم. آتش زدن دلم… ناراحتی و دلشکستگی ام چنان از حد گذشته بود که زبانم قفل شده بود. اما چشمانم… چشمانم حرف داشتن. حرف برای گفتن داشتن.
    کاش پیشم بودی سامان! کاش پیشم بودی و میدیدی چشمانم رو! یقین داشتم در پس پرده چشمانم ، حقیقت رو میدیدی.حقیقت اینکه پشیمونم. اینکه شرمنده ام. اینکه غمگینم. اینکه در مقابلت رسوا شدم. که ای کاش در برابر همه آدمیان رسوا میشدم ، اما تو نه!
  • بذار کامل توضیح بدم. خواهش میکنم. بخدا دروغ…
  • قسم بخور!
  • چی؟
  • گفتم…
    نفس عمیقی کشید
  • گفتم قسم بخور
  • من که قسم خوردم! جون خودم رو دارم قسم میخورم!
  • خفه شو! خفهههه! تو جون من رو قسم خوردی و این دروغ ها رو گفتی! چطور تونستی جونم رو به دروغ قسم بخوری؟؟
  • سامان؟؟
  • نمیخوام بشنوم!
    با صدای بلند گفتم:
  • خواهش میکنم!
    و باز نگاه تردید آمیز و متعجب… زنی نگاهش رو از گوشیش گرفت و به من خیره شد.با شرمندگی ، راهم رو کج کردم و در سمت مخالف، به پیش رفتم.صدام رو پایین آوردم.
  • خ…خواهش میکنم
  • قسمی بخور که باور کنم!
  • به خدا قسم! به تمام مقدسات قسم که دارم…
  • نمیخوام! باور نمیکنم!
  • سامان؟
  • قسمی بخور که تا حالا نخوردی! قسمی بخور که باور کنم!
    مکث کردم. چه قسمی بخورم؟ جان خودم و خودش رو قسم خوردم.
  • جون خانواده ات رو قسم بخور
    ناگهان سرمایی سوزناک از دلم گذشت.
  • س…سامان؟ چ…چرا؟
  • گفتم قسم بخور!
  • ب…باشه.
    مکث کردم. جان خانواده ام… به جانشون قسم بخورم؟
  • باشه. قسم میخورم که…
  • به چی قسم میخوری؟
  • به جان خانواده ام قسم میخورم که دروغ نمیگم.
  • بگو! ادامه بده
    در حالی که از شدت سرما، دستانم یخ زده و سرخ بودن و حالم مساعد نبود، شروع کردم تک تک اتفاقات رو گفتم.
    اینکه با چه افرادی ارتباط داشتم. اینکه دو نفر رو حضورا دیدم. چه اتفاقاتی پیش اومد. اینکه در سایت، چه فعالیت هایی داشتم. اینکه با چه کسانی چت و گفتگو داشتم. پیش از این شب، بهش گفته بودم که در سایت فعالیت دارم. حتی راجع به اینکه مدتی عکس های خودم رو به اشتراک میذاشتم، صحبت کردم. اما حالا… در محضر خدا، سامان و مهم تر از همه، در محضر وجدانم، باید همه حقیقت رو اذعان میکردم. هر چقدر که تلخ باشه. هر چقدر که کثیف و ناپاک باشه. باید بیان میکردم.
  • اون دو نفر رو توضیح بده!
  • چی؟
  • اون دو نفر! چیکار کردی؟ چیکار کردن باهات؟؟
    -ک… کاری نکردن. سا… سامان
  • خفه شو فقط توضیح بده!
  • ا…اون د…دو نفر رو تو سایت دیدم. ی…یعنی اونجا باهاشون آشنا شدم
  • اسمشون
  • چی؟
  • اسمشون رو بگو!
  • نمیدونم سامان. نمی…
  • بگو!
  • دارم میگم… هووف. فقط یکیشون رو میدونم
  • چرا دروغ میگی؟ مگه قسم نخوردی؟؟
  • دروغ نیست. نمیخواستم…
  • نمیخواستی چی؟
  • نمی‌خواستم مسئله بشه
  • چه مسئله ای؟؟ ها؟؟
  • نمی‌دونم
  • سریع! اسمشون رو بگو
  • فقط یکی رو میدونم! اسمش …
  • اون یکی!
  • به جان خانواده ام نمیدونم
  • باشه. آیدی تلگرامش رو بده
  • ندارمش! بلاک کردم خیلی وقت پیش
  • دروغ نگو
  • دروغ نیییییست!!
    ضربان قلبم چنان بالا رفته بود که احساس میکردم به زودی قلبم، قفسه سینه ام رو سوراخ خواهد کرد. چنان درمانده و مستاصل بودم که نمیدونستم چه کاری باید انجام بدم.
  • توضیح بده! چیکار کردی؟ همه اش رو مو به مو توضیح بده!
  • ب‌…باشه. ن…نفر اول رو یکی دو ماه باهاش آشنا شدم. ب…بعدش همدیگه رو تو م… ماشین دیدیم.
  • چیکار کردی! توضیح بده؟
  • هیچی! فقط دیدمش. بخدا…
  • جون خانواده ات رو قسم بخور.
    مکث کردم
  • د…دفعه اول تو ماشین، د…دهن زدم.
  • چرا دروغ گفتی؟؟ چرا الان هم داری دروغ میگی؟؟ ها؟؟ تو که گفتی فقط دیدیش!؟
  • د… دروغ نگفتم. م…من که دارم میگم همه چیو!
  • بسه! کافیه! تو جون خانواده ات رو قسم خوردی!
  • منم دارم حقیقت رو میگم!
  • پووف. بگو! بگووووو!
  • د… دفعه اول فقط همون بود که گفتم
  • بعدی!
  • تو…تو خ…خونه بود.
    نفس عمیق…
    و بعد
    سکوت…
  • سامان؟
    سکوت…
  • ساماان؟
  • حرف بزن. مو به مو بگو!
    با انگشت سردم، اشک چشمم رو پاک کردم، نفس عمیقی کشیدم و همه چیز رو تعریف کردم. همه اتفاقات اون روز شوم رو تعریف کردم. روزی که حریم امن خونمون رو بخاطر شهوت از حد گذشته ام، خدشه دار کردم. سامان درست می‌گفت… کار من چی بود؟ جز هرزگی بود؟ جز خودفروشی بود؟؟ همه اتفاقات و همه اعمال شوم و شنیعی که رخ داده بود رو تعریف کردم. از خدا میخواستم بمیرم، اما این وضعیت بیش از این ادامه پیدا نکنه. تعریف کردن اتفاقات و جریانات اون دوران، به قدری برام دشوار و ناراحت کننده بود، که جدای از سر ناراحتی، از سر شرمندگی و خجالت نیز گریه ام می‌گرفت.
  • کاویان! برو گمشو! دیگه نمیخوام ببینمت! دیگه نمیخوام تو رو!
  • سامان. بذار…
  • چیو بذارم؟؟؟ ها؟؟ تو چیکار کردی با عشق و اعتماد من؟؟
  • خ… خواهش می کنم. سامان بخدا من پشیمونم. بخدا دیگه…
  • خفه شو! دهنت رو ببند! پشیمونی تو به درد من نمیخوره! ادامه بده! بگو باز چیکار کردی! چندبار اون کثافت رو دیدی؟؟
  • سا…سامان خواهش میکنم باور کن من…
  • هیییشش!! کاویان! فقط توضیح بده! فقط توضیح!
  • ب…بعد اون د…دفعه، دو بار دیگه تو م…م…ماشین دیدمش و…و…
  • و چی؟
  • و آخرین بار هم خو…خونه بود.
  • هوووف. توضیح!
    و با کمال شرمساری ، ادامه ماجرا رو تعریف کردم. اما جدای از اتفاقات و جریانات، سعی میکردم پشیمانی خودم رو نشون بدم. اینکه پشیمان بودم از همه اش. اما نمیتونستم بیرون بیام از اون مرداب راکد
  • ای خدا! من چه گناهی کردم که این بلا سرم اومد؟؟ ها؟؟
  • سامان اینجوری نگ…
  • خفه شو! میگم خوب هم میگم! نمیبخشمت! تو زندگی منو نابود کردی. عشقم رو نابود کردی!
  • تو رو خدا…
  • هیچی نگو! نفر دوم رو تعریف کن! سریع!
  • ا…اون ف…فقط یکبار بوده.
  • قسم بخور!
  • به جون خانواده ام فقط یکبار بوده!
  • کجا؟
  • خونه
  • خونه شما؟
  • ن…نه. خو…خونه اون
    نفسی عمیق از پشت تلفن شنیدم
  • هووف. کاویان… کاویان…کاویان…
  • جا… جانم؟
  • به من نگو جانم!! تو همه چیو دروغ گفتی! همه چییی! گفتی یه آدم احساسی و لطیف هستی! گفتی خیلی خجالتی هستی! دروغ گفتی! دروغ!!
  • نههه. دروغ نیست! م…من آدم احساسی و خجالتی هستم.و…ولی
  • یه آدم خجالتی، چجوری پاشو میذاره خونه یکی دیگه برای… هوووف کاویان! کاویان! نابودم کردی!
  • خواهش می کنم گوش بده! خواهش می کنم! بخدا من همون پسر احساسی و با عاطفه و خجالتی ام. اون دوران من خودم نبودم! خودم نبودم! بخدا نبودم! من ذاتم اونجوری نیست. اون دوران من در غل و زنجیر بودم. عقلم رو از دست داده بودم. نمی‌دونستم دارم چه خریتی میکنم. تو رو خدا باور کن! بخدا راست میگم!
  • چیکار کردی؟
  • چ… چی؟
  • تو خونه اش!
  • ه… هیچی. فقط دهن…
  • به من نگو هیچی! فهمیدی؟؟ همه چیز رو بگو!
    با به یاد آوردن خاطرات سرد و تلخ اون دوران، چنان به خودم میلرزیدم که دندان هام به هم برخورد میکردن. اما چاره ای نداشتم. همه چیز رو بایست تعریف میکردم. پس خاطره اون روز ناپاک رو هم تعریف کردم. بعد تعریف، چند ثانیه ای مکث کردم و بعد با صدایی لرزان تر از قبل، گفتم:
  • سامان! خواهش می کنم باورم کن! من اون کاویان نیستم! من تغییر کردم! من ذاتم اونجوری نیست سامان! من ذاتم کثیف و آلوده نیست! بخدا بعد هر بار از اون کارها، پشیمانی و شرمساری ، وجودم رو فرا می‌گرفت. ولی دست خودم نبود بخدا. بازم تسلیم شهوتم میشدم. خواهش میکنم منو ببخش! خواهش می کنم!
  • ببخشم؟؟ چطور روت میشه اینو بگی؟؟ ها؟؟
  • ببین بذار…
  • گوش بده! تو همه چیزم رو نابود کردی! همه چیز! فهمیدی؟؟ خودمو میکشم! داغمو می‌ذارم روی دلت…

ادامه دارد…

امیدوارم که پسندیده و لذت برده باشید . خوشحال میشم من رو با لایک ها و نظرات ارزشمندتون یاری کنید. متشکرم 🌹

نوشته: امیر

بازدید 17,336

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “سرود عشق دو پسر”

  1. چقد درست گفتیچقد زود فاصله دوست دارم به متنفرم رسیدچقد ناراحت کننده بودنمیدونم حق با کدومتونهولی میدونم همه بچه ها بخاطر ترس از چیزهایی که نمیتونن به خونواده هاشون بگنمرتکب اشتباهاتی میشنسامان اگه میخونی بنظرم این کار کاویان، مصداق واقعی بیان عشقشهدیگه چیزی نیست که پنهان باشه، اون به همه ادم ها اعتراف کرده و چقد پشیمانی و غم از توی نوشته هاش موج میزنه

  2. عالیقلمت منو یاد سامان میندازه که اینجا قدیما خیلی داستان های خفن میذاشت۲سال باهم دوست بودیم فقط مجازی

  3. داستان شروع خوبی داشت؛ اما سبک نوشتاری واقعا اذیت میکرد. وجود یه غلط املایی خیلی کوچک همون اول داستان اذیت کرد.میدونی، وقتی یه نویسنده سعی میکنه، از آبکی شدن داستان جلوگیری کنه، صفت هارو افزایش و جمله بندی هارو ادبی تر می‌کنه، اما افزایش شدیدش، باعث شد از اونطرف بوم بیوفتی.وقتی تو خمیر آب زیاد بریزی مسلما شل میشه ولی اگه بی برنامه هی آرد اضافه کنی دیگه رسما سنگ میشه؛واقعا بیخودی سنگین کرده بودی و مکالمات شدیدا خسته کننده بود و هرچقدر سعی کردم با حوصله بخونم فقط دنبال رد کردن بودم تا به نقطه‌ی خاصی برسم که نرسیدم.نظر شخصیمه و با احترام 👎🏻 تقدیم شد.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید