او با شکوهی خانانه سفر میکرد، با پانزده صندوق پر از فاخرترین جامهها، همراه دو سگ سرابی تنومند. هوای فرمانرواییاش برایش لقب “خان” را آورده بود. خان در مجللترین کاروانسراها، چشمههای شفابخش، و میدانهای اسبدوانی دیده میشد، در گشتهای جهانی، سیاحت به مصر، گذر از کویرها، و کاوش در آفریقا.
هر کجا پا میگذاشت، کانون دلربایی زنان میشد. چون بازیگری همهفنحریف، از نقشی به نقش دیگر میجهید تا ذوق هر کدام را برآورده کند. رقصندهای ظریف بود، همدم شامی پرشور، سرگرمکنندهای فاسد در خلوتهای دوگانه؛ بادبانی میراند، اسبی میتاخت، ارابهای هدایت میکرد. هر شهری را انگار عمری در آن زیسته بود. همه اشراف را میشناخت. بیبدیل بود.
وقتی به پول نیاز داشت، با زنی توانگر پیوند میبست، چپاولش میکرد و به دیاری دیگر میگریخت. بیشتر زنان پیگیر ماجرا نمیشدند. آن چند هفته یا ماهی که او را چون شوهری چشیده بودند، احساسی نیرومندتر از ضربه از دست دادن داراییشان بر جای میگذاشت. برای لحظهای، طعم زیستن با بالهای استوار را مزه کرده بودند، پرواز بر فراز آسمانها.
او آنها را چنان اوج میداد، چنان تند در زنجیره افسونهایش میچرخاند، که رفتنش هنوز نشانی از پرواز داشت. انگار طبیعی بود—هیچ همدمی نمیتوانست عقاب بزرگ او را تعقیب کند.
این ماجراجوی آزاد و گردننگیر، که اینچنین از شاخهای زرین به شاخهای دیگر میپرید، نزدیک بود در دام بیافتد، دامی از عشق آدمی، وقتی شبی در تماشاخانهای در پرو، با رقاص برزیلی آنیتا روبهرو شد. چشمان کشیدهاش چون چشمان زنان دیگر فرو نمیبست، بلکه چون چشمان ببرها، پوماها و پلنگها، دو پلک آهسته و تنبل به هم میرسید؛ و انگار کمی به سوی بینی دوخته شده بودند، تنگشان میکرد، با نگاهی کج و شهوتبار که از آنها فرو میریخت، چون نگاه زنی که نمیخواهد ببیند چه بر تنش میرود. همه اینها به او هوایی میبخشید که انگار در حال کامجویی است، که خان را به محض دیدار برافروخت.
وقتی رفت پشت صحنه تا ببینش، آنیتا میان انبوهی از گلها لباس میپوشید؛ و برای لذت ستایشگرانی که گردش نشسته بودند، با رژ لبش کسش را رنگ میزد بدون اینکه اجازه دهد حتی یک لمس کوچکش کنند.
وقتی خان درآمد، تنها سر برداشت و به او لبخند زد. یک پایش بر میزی کوچک بود، جامه پرزرقوبرق برزیلیاش بالا رفته بود، و با دستهای گوهرنشانش دوباره به رنگ زدن کسش پرداخت، در حالی که به شور مردان پیرامونش میخندید.
کسش چون گل گرمسیری پهناوری بود، بزرگتر از هر چه خان دیده بود، و موهای پیرامونش انبوه و پیچدار، سیاه درخشان. این لبها بودند که چون دهانی رنگ میزد، بسیار ماهرانه تا چون کاملیاهای سرخخون شوند، به زور گشوده، که هسته درونی بسته را بنمایانند، هستهای روشنتر، با پوستی نازکتر از گل.
خان نتوانست قانعش کند با او شام بخورد. نمایان شدنش بر صحنه تنها پیشدرآمدی بر کارش در تماشاخانه بود. حالا نوبت نمایشی بود که به خاطرش در سراسر آمریکای جنوبی نامدار بود، وقتی جایگاههای تماشاخانه، ژرف، تیره و نیمپردهدار، پر میشد از مردان اشراف از چهارگوشه جهان.
خودش لباسهایش را دوباره پوشیده بود ، با آن جامه پرچین و پرزرقبرق برزیلی که روی صحنه برای سرود های آتشین برزیلیاش به تن میکرد، اما هیچ پوششی روی شانههای برهنهاش ننداخته بود. جامهاش بدون بند بود، مثل پوستهای تنگ که سینههای پر و سنگینش را فشرده بود، و آنها را به سمت بالا هل میداد، طوری که تقریباً همه حجمشان آن (دو هندوانه گرد و آبدار)، با نوکهای برجسته که زیر پارچه نازک میلرزیدند و به چشم میخورد، انگار دعوتی صریح برای لمس و مکیدن، برای فرو رفتن در عمق آن سینه های نرم و گرم.
در همین جامه، در حالی که بقیه نمایش با هیاهوی موسیقی و نورهای رنگارنگ ادامه داشت، دور جایگاههای تاریک و نیمپردهدار میچرخید. آنجا، به درخواست هر مردی که با نگاه حریصانه اشاره میکرد، زانو میزد جلویش، دکمههای شلوارش را با انگشتان جواهرنشانش باز میکرد، کیرش را (آن عضو سفت و ضرباندار، با رگهای برآمده و سر گلولهای خیس) در دست میگرفت، و با مهارتی شیطانی، چیرگیای که کمتر زنی به آن رسیده بود، شروع میکرد به مکیدنش تا به اوج برساند. دو دستش مثل دهان حریصش فعال بودند: یکی پایه کیر را محکم میفشرد و ورز میداد، دیگری نوک و خایهها را نوازش میکرد، گاهی با ناخنهای بلند و قرمز، خراشهای سبک میزد تا لرزهای عمیق در مرد بیندازد.
این بازی، تقریباً هر مردی را از هوش میبرد، حواسش را پرت میکرد به گردابی از لذت خام. کشسانی انگشتانش که مثل مارهای زنده دور کیر میپیچیدند؛ تنوع ریتمها که از مکش عمیق و گلوگیر به لیسزدن سبک و چرخشی نوک تغییر میکرد؛ دگرگونی از چنگ زدن کامل به همه طول کیر (طوری که رگها زیر پوستش میلرزیدند) به لمس پروانهوار نوکش، از ورزیدن محکم خایهها و پایه تا قلقلک نرم و تحریککننده موهای پیرامونش همه اینها توسط زنی فوقالعاده زیبا و بکن تو، با بدنی که مثل مجسمهای زنده میدرخشید، در حالی که چشم همه به صحنه بود. دیدن کیر که میان دندانهای سفید و درخشانش فرو میرفت، داخل دهان داغ و مرطوبش، در حالی که سینههایش با هر نفس بالا و پایین میرفتند و نوکهایشان زیر جامه نازک سفت میشدند، لذتی تابوشکنانه ای میداد که مردان برایش کیسههای طلا خالی میکردند، انگار در آن لحظه، جهان فقط همین بود: مکش، ضربان، و انفجار آب کیر داغ در گلویش.
حضورش بر صحنه آنها را برای آمدنش به جایگاهها آماده میکرد. با دهانش، چشمانش، سینههایش برمیانگیختشان. و رسیدن به کام، همراه با نوا و نور و سرود در جایگاهی تیره، نیمپردهدار بالای تماشاگران، گونهای فوقالعاده دلچسب از تفریح بود.
خان نزدیک بود عاشق آنیتا شود و بیش از هر زنی با او بماند. آنیتا نیز دل به او باخت و دو فرزند برایش زایید.
اما پس از چند سال، دوباره کوچ کرد. عادتش بیش از اندازه نیرومند بود؛ عادت به رهایی و تنوع.
به رم رفت و سوئیتی در گرند هتل گرفت. سوئیت اتفاقاً کنار سوئیت سفیر اسپانیایی بود، که آنجا با همسر و دو دختر کوچکش اقامت داشت. خان آنها را نیز افسون کرد. همسر سفیر شیفتهاش شد. آنقدر نزدیک شدند و او با کودکان چنان دلنشین بود (که کودکان نمیدانستند چگونه در این هتل خود را مشغول کنند) که عادی شد دو دخترک، صبح که برمیخیزند، به دیدار خان بروند و با خنده و بازی بیدارش کنند، چیزی که اجازه نداشتند با پدر و مادر جدیترشان انجام دهند.
یک دختر حدود دوازده ساله بود، دیگری چهارده. هر دو زیبا بودند، با چشمان خمار سیاه بزرگ، موهای ابریشمین بلند و پوست طلایی. جامههای سفید کوتاه و جورابهای سفید کوتاه بر تن داشتند. فریاد زنان، دو دخترک به اتاق خان میدویدند و شوخوشنگ خود را بر تخت بزرگش میافکندند. او را اذیتشان میکرد و او نوازششان میکرد.
حال خان، چون بسیاری مردان، همیشه با وضعیتی خاص حساس کیر بیدار میشد. در حقیقت، در آسیبپذیرترین حال بود. فرصت نداشت برخیزد و با ادرار آرام گیرد. پیش از آن، دو دخترک بر کف درخشان دویده بودند و خود را بر او افکنده بودند، و بر کیر برآمدهاش، که لحاف آبیرنگ بزرگ تا اندازهای پوشونده بودش.
دخترکها پروایی نداشتند که دامنهایشان چگونه بالا میرود و پاهای باریک زیبایشان چگونه درهم میپیچد و بر کیر او که راست زیر لحاف دراز کشیده میافتد. خندان، بر او میغلتیدند، رویش مینشستند، چون اسبی رفتار میکردند، سوارش میشدند و پایین فشار میدادند، ترغیبش میکردند که با حرکت تنش تخت را تاب دهد. با همه اینها، بوسههایی میدادند، موهایش را میکشیدند، و گفتگوی کودکانه میکردند. لذت خان از این رفتار به تعلیقی دردآور بدل میشد.
یکی از دخترها بر شکم دراز کشیده بود، و تنها نیاز بود کمی بر روی او حرکت کند تا به کام رسد. پس بازی در آورد، انگار میخواهد سرانجام هلش دهد. گفت، “یقین دارم اگر مثل این هل دهم، میافتی.”
دخترک گفت “نمیافتم،” ، در حالی که از ورای روکشها به او میچسبید و او حرکت میکرد انگار میخواهد وادارش کند کنار تخت بغلتد. خندان، تنش را هل داد بالا، اما او نزدیک او دراز کشید، پاهای کوچکش، شورت کوچکش، همه چیز، در کوشش برای نلغزیدن بر او میمالید، و او به بازیهایش ادامه داد در حالی که میخندیدند. سپس دختر دوم، که میخواست نیروی بازی را برابر سازد، پیش روی دیگری سوار او شد، و حالا او میتوانست حتی وحشیانهتر حرکت کند. کیرش، نهان در لحاف کلفت، بارها میان پاهای کوچک دخترک بالا میرفت، و اینچنین بود که ارضاء شد، با نیرویی که کمتر شناخته بود، جنگ را واگذارد، که دخترها به شیوهای که هرگز گمان نمیبردند پیروز شده بودند.
بار دیگر که آمدند با او بازی کنند، دستهایش را زیر لحاف نهاد. سپس لحاف را با انگشت سبابه برافراشت و جرأت داد بگیرندش. پس با شوق بسیار، آغاز کردند به تعقیب انگشت، که ناپدید میشد و در بخشهای گوناگون تخت ظاهر میگشت، محکم در دستهایشان میگرفتندش. پس از لحظهای، دیگر انگشت نبود بلکه کیر بود که بارها میگرفتند، و در تلاش برای رهانیدنش، او واداران میکرد محکمتر بگیرند. کاملاً زیر روکشها ناپدید میشد، و کیرش را در دست میگرفت ناگهان به بالا هل میداد تا بگیرندش.
وانمود میکرد جانوری است، کوشش میکرد بگیرد و گاز گیردشان، گاه بسیار نزدیک جایی که میخواست، و آنها بسی لذت میبردند. با “جانور” نیز پنهانبازی میکردند. “جانور” باید از گوشهای نهان بر آنها میجهید. در کمد بر کف پنهان شد و با جامهها پوشاند خویش را. یکی از دخترکها کمد را گشود. او میتوانست زیر جامهاش ببیند؛ گرفتش و بازیوار رانهایش را گاز گرفت.
بازیها چنان آتشین بودند، چنان آشفته جنگ و رهایی دخترکها در بازی، که بسیار دستش میرفت هر کجا که میخواست.
سرانجام خان دوباره کوچید، اما پرشهای بلند ذوزنقهوارش از بخت به بخت وقتی جستجوی بکن تواش نیرومندتر از طلب مال و قدرت شد، رو به افول نهاد. گویی نیروی خواهشش به زنان دیگر مهار ناپذیر بود. مشتاق بود از بند زنانش رها شود، تا کاوش حسش را در پهنای جهان پی گیرد.
روزی شنید که رقاص برزیلی که دوستش میداشت، از زیادهروی در مصرف کوکائین جان باخته. دو دخترشان اکنون پانزده و شانزده ساله بودند و میخواستند پدر مراقبشان باشد. برایشان پیغام فرستاد. او اکنون در نیویورک با زنی میزیست که از او پسری داشت. زن از اندیشه آمدن دخترهایش دلخوش نبود. به پسرش که فقط چهارده ساله بود حسادت میکرد.
پس از همه سیاحتها، خان اکنون خانهای میخواست و آسایشی از سختیها و ریا. زنی داشت که کمابیش دوستش میداشت و سه فرزند. اندیشه دیدار دوباره دخترهایش دلچسب بود. یکی از دخترانش زیبا بود، دیگری کمتر اما دلربا. آنها چنان پرورده شده بودند که گواه زندگی مادرشان بودند و نه مهار نه پرهیزگار شده بودند.
زیبایی پدرشان بر آنها اثر گذاشت. او، از سوی دیگر، به یاد بازیهایش با دو دخترک در رم افتاد، تنها دخترهای خودش اندکی بزرگتر بودند، و این کششی بزرگ به وضعیت میافزود.
برای خودشان تختی بزرگ داشتند، و بعداً، وقتی هنوز از سفرشان و دیدار دوباره پدر میگفتند، آمد تو اتاق تا شبخوش گوید. کنارشان دراز کشید و بوسیدشان. بوسهها را بازگرداندند. اما در حالی که بوسیدشان، دستهایش را لغزاند بر پیکرهایشان، که از ورای لباسخوابهایشان حس میکرد.
نوازشهایش آنها را به لرزه درآورد، گرمایی بکن تو در تنشان پخش کرد. خان با صدایی گرم و پر از خواهش زمزمه کرد: “چقدر زیبایید، هر دویتان. به شما افتخار میکنم، مثل دو گل تازهشکفته. نمیگذارم تنها بخوابید، خیلی وقته که این بدنهای نرم و تازهتان رو ندیدم و لمس نکردم.”
پدرانه در آغوششان کشید، سرهایشان را روی سینه پهن و عضلانیاش گذاشت، و با دستهای بزرگش حفاظتوار—اما پر از نیت پنهان—نوازششان کرد، انگار دارد آرامشان میکند برای خواب، یکی در هر سمت. اما بدنهای جوان و نارسشان، با آن سینههای کوچک که تازه شروع به برآمدن کرده بودند نوکهای صورتی و حساس که زیر لباسخواب نازک سفت میشدند چنان کیرش را برانگیخت که خواب از چشمانش پرید. در تاریکی اتاق، که تنها با نفسهای آرام دخترها پر شده بود، خان مثل گربهای دزد و شهوتزده شروع کرد به نوازش یکیشان، بعد دیگری انگشتان زمخت و حریصش روی پوست نرم رانهایشان میخزید، آهسته و وسوسهانگیز به سمت کسهای تنگ و بکرشان پیش میرفت، جایی که هنوز هیچ مردی لمس نکرده بود، بدون اینکه حتی پلکشان بزند یا بیدار شوند. اما خواهشش مثل شعلهای وحشی زبانه کشید، کیرش زیر لباس خوابش سفت شد، ضرباندار و متورم، رگهایش پر از خون داغ، و ناگهان نتوانست تحمل کند یکی از دختران را با خشونت بیدار کرد، دامن لباس خواب نازکش را با یک حرکت خشن بالا زد، کس تنگ و مرطوبش را با نوک کیرش فشار داد و با زور داخل شد، گاییدش! با تلمبههای عمیق و حیوانی، هر ضربه مثل چکش بر تن نرمش فرود میآمد تا اینکه آب کیر داغ و غلیظش را مثل فوارهای داخلش پاشید.
دیگری هم نتوانست بگریزد او را هم گرفت، با انگشتان خیس از آب کس خواهرش، لبهای کسش را وحشیانه باز کرد، انگشتها را داخل فرو برد تا گشاد شود، بعد کیر هنوز سفتش را به داخلش فرو کرد، تلمبه هایی با همان شدت دیوانهوار، در حالی که دخترک زیر وزن تنش میلرزید، از درد و لذت ناخواسته کسش میسوخت و نالههای خفهاش هوا را پر میکرد. با دستهای کوچکشان هل دادند، کمی گریه کردند، اشکهای داغ روی گونههای سرخشان غلطید، اما آنقدر صحنههای بکن تو سکس مادرشان را دیده بودند تن فروشیهای شبانه با مردان غریبه، نالهها و آب کیرهایی که از کسش میچکید که جرأت اعتراض نداشتند، فقط تسلیم شدند به این تجاوز پدرانه، اجازه دادند پدرشان مثل حیوانی گرسنه کسهایشان را فتح کند و از اسپرم حرام خودش پر کند.
اما این نه زنای با محارمی ساده بود، بلکه وسواسی دیوانهوار که خشم بکن تو خان را مثل طوفانی برمیانگیخت و به هوس تبدیلش کرده بود. کام گرفتن از آنها نه رهایش میکرد، نه آرامش میداد بلکه مثل محرکی قویترش میکرد، کیرش را دوباره سفت میکرد. از کس دخترهایش که سیر میشد، مستقیم میرفت سراغ همسرش، او را هم میگایید با همان حرص سیریناپذیر، آب کیرش را داخلش میریخت، انگار هیچ سیرابیای وجود ندارد.
ترس داشت دخترهایش ترکش کنند، بگریزند، پس جاسوسیشان میکرد و تقریباً زندانیشان مینمود.
همسرش این را متوجه شد و دعوا راه انداخت. اما خان اکنون چون دیوانهای بود. دیگر پروایی به جامهاش، ظرافتش، ماجراجوییها، داراییاش نداشت. در خانه میماند و تنها به لحظهای میاندیشید که بتواند دخترهایش را با هم کامروا کند. همه نوازشهای خیالپذیر را بهشان آموخته بود. یاد گرفته بودند در حضور او همدیگر را ببوسند تا او به اندازه کافی برانگیخته شود تا مالکشان گردد.
اما هوسش، افراطهایش، شروع سقوطش بود. همسرش ترکش کرد.
شبی که با دخترهایش وداع گفته بود، در آپارتمان پرسه میزد، هنوز اسیر خواهش، تبهای بکن تو بود. دخترها را از پای درآورده بود. خوابیده بودند. و اکنون شهوتش دوباره عذابش میداد. کورش کرده بود. در اتاق پسرش را گشود. پسر آرام خفته بود، به پشت دراز کشیده، با دهانی کمی گشوده. خان تماشایش کرد، افسونشده. کیر سفتش به صورتش مالید چهارپایهای آورد و کنار تخت نهاد. بر آن زانو زد و کیرش را به دهان پسرش گذاشت. پسر با خفگی بیدار شد و او را زد. دخترها نیز بیدار شدند.
اعتراضشان علیه جنون پدرشان فزونی گرفت، و خان اکنون هوسران و سالخورده را رها کردند.
داستان ترجمه ای از یک داستان از کتاب Delta of Venus می باشد. بخاطر موضوعات تابو شکنانه در بیش از 70 کشور اجازه چاپ پیدا نکرد.
نوشته: سایه شهوت
3 پاسخ به “ماجراجوی ایرانی”
به شدت ادبی و قابل تصور… عالی بود دقیقا یه اثر ادبی باید قابل تصور باشه احسنت🤍
کیرم تو این داستانت فقط چند خطشو خوندم معلوم بود ازین داستانهای بی سر و ته. پلشت گوزو
انگار شاهنامه میخونی ، بکن توه ها