سلام؛
من الان نزدیک مدتهاست که تو بکن تو و داستان ها و تجربیات شما رو میخونم.
نه برای لذت بلکه برای پیدا کردن آدمهایی مثل خودم. چون نمیتونم هر چیزی رو به آشنا و دوست و فامیل بگم. یا بهتره بگیم درد و دل کنم.
بگذریم؛
من از یه شهرستان کوچک و تا حدودی با فضای بسته دارم اینو مینویسم.
سعی میکنم اطلاعات شخصی ندم و اسامی و برخی از عناوین شغلی و ارتباطات رو تا جایی که به اصل موضوع آسیب نزنه رو تغییر بدم تا حداقل آبرو و امنیت خودم و اطرافیانم حفظ بشه.
اسمم جواده (مستعار) و تو یک خانواده کاملا بسته بزرگ شدم. یه خواهر بزرگتر دارم. ازدواج کرده و تو خانه ی 4 طبقه خودمون که پدرم ساخته با شوهرش زندگی میکنه. مادرم یه زن 49 ساله و و توپر و مهربون که خانه داره و پدرم که 57 سالشه و در بیرون خیلی با شخصیت به نظر میرسه ولی داخل خونه از نوادگان بغدادیه و شغلش هم راننده است. مثلا ایران به ترکیه یا ارمنستان یا حتی عراق مسافر میبره. ماشین برای خودمونه.
از بچگی مثل خیلی از پسرهای شر و شیطون عاشق پلیس بازی و شغل پلیسی بودم. برای همین خیلی تلاش کردم برم دنبال شغل مورد علاقه ام.
موفق شدم و برخلاف میل خانوادم (چون دوست داشتن نزدیکشون باشم) رفتم مشهد برای دوره و …
خانوادم از نظر خودشون کم و کسری نداشتن و پدرم میگفت نیاز نیست نوکری نظام رو بکنی. ولی خب عشق و علاقه به پلیس شدن منو ول نمیکرد. از طرفی پدرم سنگین و سرسخت بود برعکس مادرم که با من خیلی خوب رفتار میکرد و منم دوست داشتم از پدرم دور بشم تا دیگه زور نشنوم. برخی از پدرها جز زور گفتن هنر دیگه ای ندارن متاسفانه. فکر میکنن بچه ها مثل حیوون باید تربیت بشن. نه محبتی ازش دیدم و نه آرامشی در کنارش داشتم. بخاطر مادرم تا اون زمان تحملش کردم. از اون گذشته شهرستان ما کلا پدرها به این شکلن. همیشه هم ماها ترس از پدرامون داشتیم و داریم.
بگذریم…
بعد از اتمام دوره ها و استخدام من رو انداختن همونجا و دیگه نشد برم شهر خودمون. که این بیشتر خانوادمو عصبی کرد ولی چاره ای جز قبول کردن نداشتن. البته کلا نظامی شدن سه مرحله داره. اول یک دوره تقریبا دو ساله داریم و بعد قرارداد موقت 5 ساله و در نهایت استخدام رسمی. که اگه در انتهای 5 سال خواستی میتونی ادامه ندی ولی اگه رسمی شدی دیگه بیرون اومدن مکافاته.یعنی حداقل تا 5 سال آینده باید میموندم همین مشهد. البته خودمم دوست نداشتم برم. شهرهای بزرگتر رو بیشتر دوست داشتم.
یه بار مرخصی که بودم اصرار کردن ازدواج کن. مادرم میترسید عاشق ادم اشتباهی بشم یا کار خطایی کنم برای همین اصرار کرد و منم قبول کردم. من اصلا دختر بازی و سکس نداشتم. یعنی در گذشته خانواده ام و بعد از اون شغلم اجازه نمی داد که به سمت چنین مسائلی برم. بعد از مدتی گفت یه دختر آفتاب مهتاب ندیده پیدا کردن. رفتیم سمت خونشون و از دور مادرم نشونش داد. یه دختر ساده و معمولی بود بدون جذابیت خاصی ولی چون خانوادم خیلی تایید کرده بودن و راضی بودن منم قبول کردم.
خواستگاری و مهمانی و آشنایی که تموم شد بعد از تقریبا 2 هفته شد و ما عقد کردیم. قرار شد ازدواج بمونه بعد از بهتر شدن شرایط من و جهاز نامزدم و …!
خانواده نامزدم میشه گفت تحصیلکرده و آروم بودن و کلا من هم دوسشون داشتم. قبلا کارمند بودن. پدرزنم یه مرد مرموز و ساکت بود و من رو یاد پدر خودم مینداخت ولی باز بهتر از پدر خودم بود و مادرزنم رخساره (مستعار) مهربون و زبون باز بود و یه زن تو پر تر از مادر خودم و تا حدودی بی شیله پیله به نظر میرسید. البته بعدا میفهمید که چقدر این حرف درسته یا غلطه. یه خواهر زن هم داشتم که یه شهر دیگه هم درس میخوند و هم شاغل بود.
همه چی اوکی بود و منم از انتخاب راضی بودم تا اینکه…
با نامزدم کوثر (مستعار) زیاد چت می کردیم. کلا هم ذوق و شوق زیادی داشتیم.
هم اون اولین بارش بود هم من و هیجانمون زیاد بود.
باهم حرف میزدیم ولی نه حرفهای سکسی بلکه از خاطرات گذشته و داستان سفر و اینکه پلیسی چجوریه و …
کلا کوثر تو باغ این حرفها نبود و منم خوشحال بودم که اینقدر پاک و محجوبه.
زمان گذشت و گذشت تا یه بار شب حدود ساعت یک خدافظی کردیم و بعد گذشت نیم ساعتی دیدم هنوز آنلاینه.
تعجب کردم نوشتم چرا نخوابیدی؟
دیدم جواب نداد و دوباره پرسیدم!
دیدم نوشت ” خوابم نمی برد اومدم پیاممون رو بخونم تا خوابم ببره#34;
خوشم اومد از فکر قشنگی که داره. به شکلی از این سادگی و محبوبیتش خوشم میومد.
گفتم باهاش حرف بزنم تا بخوابه.
شروع کردم از این و آن گفتن ولی یه چیزی برام جالب شد و اون نوشتاری کوثر بود.
کوثر از عشقم و جانم چیزی نمیگفت و خیلی محتاط و رسمی منو جواد صدا میکرد ولی الان بقول امروزی ها لاو میترکوند.
منم خوشحال بودم که روش باز شده و احساس راحتی میکنی.
بهش گفتم چرا یهو ادبیات و احساست عوض شد؟
گفت: قبلا خجالت میکشیده و ازم خواست زیاد بروش نیارم.
منم درک کردم گفتم باشه ولی دوست دارم همیشه همینطور باشی.
گفت: چون خجالتیه نمیتونه ولی اگر من دوست دارم و یا نیاز شد آخر شبها اینطوری حرف میزنه.
از پیشنهاد و حرفش خندم گرفته بود ولی گذاشتم پای خجالت و محجوب بودنش.
روزا عادی بودیم و شبها عاشق و معشوق.
روزها سنگین و شبها اونم ساعت یک به بعد بوس بوس میفرستادیم.
طوری شده بود ثانیه شماری میکردم فقط شب برسه. حرفهای عاشقانه اش یه جورایی کیرم رو سیخ میکرد ولی جرات زیاده روی نداشتم. واقعا میترسیدم بهش بربخوره.
ولی…
یه شب بهش گفتم زود نخواب چون فرداش تعطیلم میخوام کلی حرف بزنیم.
با اکراه قبول کرد و شروع کردیم عشق و عاشقی.
داشتم بهش میگفتم: اگه مرخصی بدن و بیام پیشت چیکار میکنی؟ اونم میگفت لحظه شماری میکنم بیای بغلت کنم بوست کنم…
اینجا بود که گفتم: فقط بغل و بوس؟
گفت: چیز دیگه میخوای عزیزم؟
گفتم: خودت چی فکر میکنی؟
یکم سکوت کرد و ترسیدم…
سریع نوشتم منظوری نداشتم شوخی بود که نوشت اشکال نداره درک میکنم. خیالم راحت شد.
دیدم دوباره نوشت: اونی که میخوای بعد ازدواج مال خودت میشه.
کیرم سیخ شده بود. اولین بارم بود و تپش قلب داشتم.
از یجا به بعد دیگه مغز از کار میوفته و کیر فرمان میده.
نمیدونم چرا و اصلا چجوری نوشتم:
یعنی الان مال من نیست؟
گفت: چرا، مال خودته ولی بعد از عروسی ازش استفاده کن.
گفتم: چقدر؟
گفت: هرچقدر که نیاز داری!
دیگه نمی خواستم ادامه بدم ولی نمی تونستم کیرمو آروم کنم.
نوشتم: همین الان هم دارم میمیرم!
دوباره ساکت شد…
ریدم به خودم
عرق کرده بودم اصلا
تا بخوام چیزی بگم دیدم نوشت: منم!
دیوونه شدم با حرفش…
(اونایی که اولین بارشونه میتونن درکم کنن.)
دیگه حس کردم اونم شهوتی شده ادامه دادم و عقب نشینی نکردم.
نوشتم: برات مهمه که چه سایزی باشه؟
گفت: متوسط هم خوبه، مال تو چجوریه؟
نوشتم: خوبه هم کلفت هم به اندازه کافی درازه.
رو ابرها بودم انگار 🙂
گفت: عالیه!
نوشتم: مال تو استخوانیه؟ خیلی تنگه؟
گفت: معمولی یکم گوشت داره و فکر میکنم یکم تنگ باشه.
(نامزدم اندامش معمولی بود)
دیگه من نوشتم و اون نوشت و من نوشتم و اون نوشت یهو دیدم ساعت ۵ صبحه!
هر دو حشری داریم چت میکنیم. از پوزیشن مورد علاقه و چندبار در روز و کجا سکس کنیم و میخورم و میخوری و …
اصلا نمیخواستم تموم شه.
ازش خواستم عکس کوص خودشو بده ولی گفت نه!
برعکس اونم ازم عکس کیرمو خواست، ناز نکردم و براش فرستادم.
نوشت: دوست دارم بخورمش و بکنی توم!
داشتم دیوونه میشدم. سریع رفتم دستشویی خودارضایی کردم تا آروم شدم.
گذشت و گذشت…
دیگه کارمون شده بود سکس چت های شبانه و شرط کرده بود روزها به روش نیارم.
دیگه عاشقش شده بودم. شاید این سکس چتها بی تاثیر نبود. نمیدونم عاشق خودش شده بودم یا سکس چت باهاش.
مرخصی میگرفتم میرفتم به امید اینکه اتفاقی بیفته ولی از نزدیک کوچکترین حرکتی نداشت.
خیلی آدم عجیبی بود.
برعکس وقتی از پیشش میرفتم، تو چت میگفت: امروز وقتی دیدمت دوست داشتم بریم اتاق منو بکنی!
هم خنده دار بود هم عجیب.
آقا سرتون رو درد نیارم همینطور گذشت تا عروسی کردیم. رفتیم مشهد و همون خونه مجردی من زندگیمونو شروع کردیم.
شب اول خیلی معذب بود بهش گفتم میخوای یکم چت کنیم و بعد شروع کنیم؟
میخواستم روش باز شه ولی با تعجب گفت؛ نیازی نیست. چت چرا؟ منم دیگه ادامه ندادم وقتی دیدم این عکس العمل رو نشون میده. فکر کردم خجالت زدش کردم. به هرحال…
منتظر بود من شروع کنم و بوسش کردم و نوازشش کردم.
تو سکس چت همیشه میگفت کیرتو میخورم و … ولی اصلا عکس العملی نداشت.
منم گذاشتم به پای خجالتش و اولین سکسمون جالب نبود.
نه آهی نه ناله ای نه عشقبازی و …
گذشت و فرداش دیدم درد داره کوصش و بیخیال شدم. پس فرداش سکس کردیم ولی باز همون آش همون کاسه.
تا یکماه همینطوری بود!
دیگه تحملم کم شد بهش گفتم چرا مثل چتها نیستی؟
گفت: با خنده گفت چت چی؟
فکر کردم میخواد شوخی کنه، بهش نشون دادم گفتم ببین چقدر سکسی بودی!
یکم خوند و قرمز شد فکر کردم داره خجالت میکشه!
گفتم چی شد؟
پاشد رفت حموم و در رو بست.
فکر کردم کارم اشتباه بود رفتم التماس و غلط کردن. بالاخره اروم شد اومد خوابیدیم.
عذاب وجدان داشتم.
گفتم شاید غرورش شکسته.
بالاخره دیگه عادت کردم به یک زن بدون عشقبازی خاص و عادی ولی واقعا دوسش داشتم. آدم آروم و ساکتی بود و میشه گفت بهش احساس خوبی داشتم.
رابطه عاطفی خوبی در حالت عادی داشتیم. اونم منو دوست داشت. سنگ صبور هم بودیم و به دور از خانواده زندگی می کردیم.
اعتماد بینمون زیاد شده بود. درد و دل میکردیم.
تا اینکه…
یه بار بعد سکس با ترس و لرز بهم گفت اون حرفهای سکسی چت رو اون نزده!
گفتم یعنی چی؟ پس این حرفها از آسمون اومده؟
گفت: مامانم گوشیمو چک میکنه شاید اون نوشته!!!
شاخ درآوردم گفتم: چرا باید مادرت این حرفا رو بهم بزنه آخه؟
گفت: نمیدونم ولی من ننوشتم! این رو گفت و ازم خواست دیگه پیله نکنم و خوابید.
من تا صبح خوابم نبرد.
گیج شده بودم و از طرفی باورم نمیشد.
مادرزنم خیلی مذهبیه اصلا بهش نمیاد این حرفها و جدا از اون منطقی نیست بیاد چنین کاری کنه!!!
چند روز گیج میزدم و از فکرم خارج نمیشد…
هنوز باورش سخت بود…
ولی حرفهای زنمم منطقی بود. چون اون حرفها اصلا به روحیاتش نمیخورد، شب نوشته میشد و اصرار میکرد که صبح بروش هم نیارم!
یعنی مادرزنم برای اینکه من زنمو دوس داشته باشم اینکارو کرده؟ تا این حد اصلا نیاز بود؟ یا مساله چیز دیگه ایه؟ مادرزنم خیلی ساده بنظر میرسه و بهش اصلا نمیاد!
چرا آخه؟؟؟
هرموقع مرخصی میگرفتم میرفتیم شهرستان.بعد از ازدواجمون اولین بار بود که رفتیم شهرستان.
اینبار فرق داشت، ذهنم مشغول بود. استرس داشتم و نمیدونستم چطور روبرو بشم با خانواده زنم.
وقتی خونه پدرزنم بودیم حواسم به مادرزنم بود و حرفهای تو چت از ذهنم رد میشد. یعنی اون حرفها رو این زن ساده زده؟ چرا اینکارو کرده؟ با خودم فکر کردم.
گفتم مادرزنم حتما میدونسته دخترش ساده است و ترسیده من دوسش نداشته باشم یا ازش دوری کنم یا حتی خیانت کنم و شروع کرده بین حرفهای من و دخترش دخالت بیجا کردن. اونقدر که خودش هم درگیر همین چت ها شده.
یعنی هی ادامه داده و ادامه داده! اصلا چرا اینهمه باید ادامه بده؟ مگر اینکه…! مگر اینکه این حرفها و عکس کیر و … باعث شده یک وابستگی جنسی ممنوعه ایجاد بشه. پدرزنم آدم سنگ و ساده ای بنظر میرسه. بهش نمیاد با زنش عشق بازی کنه.
ولی مادرزنم اگه با من اون چتها رو کرده باشه پس یه زن خیلی هات و سکسیه. ولی در ظاهر اصلا این رو نشون نمیده.
قشنگ کیرم بیدار شده بود. به خودم اومدم دیدم تو خیالاتم درگیرم. بهرحال تصمیم گرفتم فراموش کنم ولی مگه میشد؟
یه مدت گذشت. برگشتیم مشهد و نزدیک عید دوباره برگشتیم شهرستان.
خانواده زنم یک خانه باغ دارن. رفته بودیم باهم اونجا. پدرزنم ظهر که شد یکی بهش زنگ زد و رفت و نزدیک عصر هم من و زنم با ماشینمون برگشتیم. تو راه نزدیک خونه پدرم (که یک واحدش برای من و زنم بود و جهاز زنم اونجا بود و وقتی شهرستان میومدیم اونجا میموندیم) دیدم پدر زنم زنگ زد گفت یه کاری پیش اومده براش تا شب طول میکشه ازم خواست مادر زنم من برم خونشون تا تنها تو خونه باغ نمونه. منم گفتم کوثر رو میذارم خونه و برمیگردم دنبالش. وقتی رسیدم خونه باغ دیدم آماده است. پدرزنم بهش خبر داده بود. اومد سوار شد راه افتادیم. خانه باغ تا داخل شهر و خونه پدرزنم نیم ساعتی راه بود.
تو مسیر از درخت و میوه و این چیزا حرف میزد. منم حالم از این مسائل بهم میخوره و سکوت کرده بودم. اونم فکر کرد مشکلی دارم. ازم پرسید ناراحتی؟ مشکلی پیش اومده؟ گفتم نه داشتم گوش میکردم.
گفت فکر کردم با کوثر دعوات شده! گفتم نه بخدا چرا اخه دعوام بشه؟ از اینجا متن داستان شروع شد…
گفت رابطتون خوبه؟ سریع گفتم آره و اونم گفت خب خداروشکر چون برای ما همین مهمه که شما خوب باشید. یه چند دقیقه که گذشت دوباره یاد حرفهای زنم و چت و … افتادم. کیرم باز نیمه خیز شده بود. هنوز واقعا شک داشتم اون حرفها رو این زن گفته باشه.
گفتم یه امتحان کنم ببینم اصلا تو این باغا هست یا نه.
چون سوال قبلیش از رابطمون بود. ادامه دادم: رابطه جوونای امروزی مثل ما مثل رابطه قدیمی ها مثل شما نمیشه!
گفت یعنی چی؟ گفتم که فکر میکنم شما یا مادر خودم بیشتر به همسرتون اهمیت میدین یا بهتره بگم زن زندگی هستین. دخترای امروزی مثل کوثر زندگی رو خیلی مثل شما جدی نمیبینن. توقع متفاوتی دارن.
مادرزنم این موقع ها اول از دخترش تعریف میکنه! گفت من سعی کردم کوثر رو خوب تربیت کنم و اونم دوستت داره و این جور حرفها.
گفتم میدونم که دوستم داره و منم دوسش دارم ولی فکر میکنم در رابطه با زندگی زناشویی هنوز اون درک کافی رو نداره.
موفق شدم چون داشت ادامه میداد و کنجکاو میشد. اینم بگم واقعا کنجکاو و فضول!
بهم گفت اگه مشکلی دارید باید بشینید با هم حل کنید. گفتم آره میدونم ولی برخی مشکلات شاید با گفتگو حل نشه. نمیشه هر چیزی رو گفت آخه!
مادرزنم یکم ساکت شد. منم قلبم و کیرم اوضاع خوبی نداشتن. با اینکه حرف سکسی میزنیم ولی هیجانم بالا بود!
مادرزنم بعد از کمی سکوت گفت اگه خواستی بگو من مشکلتون رو حل کنم. گفتم چطوری؟ گفت سعی میکنم در عالم مادر دختری با کوثر خواسته هات رو یادآوری کنم و اونطور که تو راضی باشی باهات رفتار و زندگی کنه.
گفتم اخه چطور بگم و من من من کردم. گفت راحت باش چون نمیخوام آسیب ببینید.
دل رو زدم به دریا گفتم راستش کوثر از روابط زناشویی زیاد نمیدونه و من هم یکم اذیت میشم.
گفت: رابطه باهات رو دوست نداره؟ گفتم دوس داره البته فکر کنم ولی چجوری بگم آخه, میخوام پرحرارت و پرجنب و جوش باشه. تو رابطه خیلی متین و محجوبه.
گفت فهمیدم و باهاش حرف میزنم. منم گفتم فقط کوثر نفهمه بهتره که گفت آره اونم همین نظر رو داره که نباید کوثر چیزی بدونه و بفهمه من این چیزا رو گفتم.
آقا سرتون رو درد نیارم. این تموم شد و ما باز برگشتیم مشهد. اولین تاثیر رو همون شب دیدم.
کوثر داشت میرفت حموم و بهم گفت میخوای بیای؟ من جا خوردم چون تا حالا اتفاق نیفتاده بود. سریع گفتم با کمال میل.
رفتیم حموم. لخت بودیم همو بغل کردیم بوس کردیم و یه سکس کوتاه هم داشتیم. به جرات تا اون موقع بهترین رابطمون بود.
خیلی خوشحال بودم. دو روز بعد مادرزنم زنگ زد و وسط حرفاش ازم پرسید همه چی خوبه؟ منم منظورشو فهمیدم گفتم بله دستتون درد نکنه کوثر خیلی خوب شده. ازش تشکر کردم و اونم خوشحال شد.
این مساله باعث شد یکم یخ من و مادرزنم آب بشه. به شکلی رومون به هم باز شده بود. این بین فهمیدم همسرم هم مشکلات رابطه رو به مادرزنم میگه. چون بعد از مدتی مادرزنم یه چیزی گفت که طبیعی نبود. ما سکسی حرف میزنیم وکلا همون یه بار بود پشت تلفن که بهش گفتم همه چی خوبه ولی یه بار تو تلفن بهم گفت یه خواهشی دارم! گفت جانم؟ خیلی سربسته گفت: تو رابطتون عجله نکن چون کوثر اذیت میشه! فهمیدم زنم حتما چیزی گفته. به شکلی شده بود واسطه رابطه من و کوثر بدون اینکه کوثر بدونه. منم رعایت کردم و سکس آروم میکردم و کش میدادم تا کوثر هم لذت ببره.
بعد از چند ماه مرخصی گرفتم و رفتیم شهرستان. تابستان شده بود و وقت میوه و این چیزا بود. تو خونه باغ زنم داشت برا خودش عکس می گرفت و پدر زنم مشغول کارای خودش بود و من و مادرزنم هم داشتیم قدم میزدیم و اونم از درخت و سال کاشت و این چیزا میگفت.
یکم که از کوثر و باباش دور شدیم ازم پرسید: اوضاع زندگیتون چطوره؟ منم فکر کردم مالی و کاری میگه گفتم خداروشکر کم و کسری نیست. گفت: کوثر چی؟ گفتم خوبه و مشکلی نداریم. گفت خوشحالم و اگه مشکلی داشتین حتما بهم بگو. برام مهمه که زندگیتون همیشه خوب باشه.
دیدم باز داره از ذهنم اون حرفها و چت ها رد میشه و ممکنه کیرم ضایعم کنه به بهونه خستگی همونجا کنار یه درخت نشستم الکی گفتم هوا گرمه سرم گیج میره.
اونم اومد نشست پشت به درخت کناری.
نمیدونم چرا اون خلوت و دوری از کوثر و باباش منو حشری میکرد. یه کشش عجیبی وجود داشت که درک نمیکردم.
باز مغزم از کار افتاد و کیرم شروع کرد فرمان دادن و بدبختی ها یا شاید خوشبختی های من شروع شد.
بهش به شوخی گفتم: شما باید مشاور بشید. گفت: چطور؟ گفتم: با چندبار حرف زدن با کوثر خیلی تو زندگی و رابطه ما تفاوت ایجاد کردین. به مردم هم میتونید کمک کنید. اونم خندید و گفت: من فقط میخوام عزیزان خودم خوش باشن.
دیدم اوضاع خوبه. بهش گفتم: فکر کنم پدرزنم از همه خوش تره! گفت: چطور؟ گفتم: خب فکر کنم تو زندگی زناشویی خودتون عالی هستین. اونم به طعنه گفت: اره ولی کیه قدر بدونه!
مادرزنم انگار یه روزنه باز کرد به حریم ممنوعه اش تا من واردش بشم. گفتم: چطور مگه؟ پدرزنم که شما رو خیلی دوست داره! گفت آره ولی ما هم مشکل شما رو داریم ولی برعکسش! من علاقه زیادی به روابط زناشویی دارم ولی پدرزنت خیلی مایل نیست!
تپش قلب و فشار کیر داشت دیوونم میکرد.
گفتم: چون خودم شرایط مثل شما رو دارم درک میکنم چی میگید و واقعا سخته. گفت: حالا شما یک سال و نیمه این مشکل رو دارید و من سالهاست درگیر این مشکلاتم.
منم به شوخی گفتم: خدا به دوتای ما صبر بده و خندیدیم. این موضوع تموم شد.
بعد از مدتها که بیرون بودم دیدم زنگ میزنه. کلا زیاد تماس میگیره ولی اکثرا با کوثر نه با من. دوباره حال و احوال کردیم. از کوثر پرسید و کار و زندگی. وسط حرفها گفت اوضاع رابطتون چطوره؟ منم با خنده گفتم میسوزیم و میسازیم ولی خدارو شکر. داشت میخندید که گفتم: اوضاع شما چطوره؟ یکم مکث کرد گفت من که سالهاست میسازم و میسوزم. داشتیم سربسته با شوخی لاس ریز میزدیم. گفتم: باید این دوتا رو بنشونیم باهاشون حرف بزنیم وگرنه به خودشون نمیان. (این حرفها رو با خنده میزدیم) اونم میخندید و تایید میکرد.
این تماس شاید تموم شد ولی رابطه ما گرم تر از قبل شده بود. یه روز در میون یا من زنگ میزدم یا اون. باز به شوخی و خنده درباره رابطه و کوثر و باباش حرف میزدیم.
یه بار تو تماس بهم گفت: خیلی ازت ممنونم! گفتم چرا؟ گفت بخاطر کوثر که تحمل میکنی! گفتم: آخه مهم نیست زیاد برام. خود کوثر مهمه! با خجالت گفت: پریشب خودم رو آماده کردم برای پدرزنت ولی اصلا درک نمیکنه انگار و سریع کار خودشو میکنه و میخوابه. منم سردرد میگیرم. برای همین تورو خیلی درک میکنم. و ازت بخاطر تحملی که داری ممنونم. این حرفش اولین بار بود اینقدر مستقیم بهم میزد. نمیدونستم چی بگم! گفتم: منم شمارو درک میکنم. بالاخره باید بسازیم دیگه.
مادرزنم تلگرام داشت ولی باهم چت نمیکردیم. یعنی اصلا انلاین نبود. یه بار برای فرستادن یه فیش پرداخت بابت قرعه کشی بهش گفتم تلگرام میفرستم و اونجا انلاین شد. این کار باعث شد ما تو تلگرام بیشتر حرف بزنیم و چت کنیم.
تلگرام فضای بهتری برای گفتگو داره چون استرس کمتری داری و روت بازتره.
همین هم شد و راحتتر حرف میزدیم. مثلا میگفت: کوثر رو زیاد نوازش کن, نذار دردش بیاد. این وسط هم گاهی از تجربیات خودش میگفت. در ظاهر هدفش راهنمایی بود ولی یه راهی هم بود برای درد و دل و لاس زدن.
دیگه میدونستم در ماه یکبار سکس داره یا میدونستم خودارضایی میکنه.
ولی باز سربسته حرف میزدیم نه خیلی خیلی مستقیم.
راستش من عاشق همین حرفها شده بودم نه خود سکس. یعنی اینطور نبود که بخوام بکنمش. تو ذهنمم نبود خدایی ولی از حرفاش لذت میبردم.
باز مثل هر سال نزدیک عید مرخصی گرفتم و رفتیم شهرستان. عید براحتی مرخصی نمیدن ولی اگر بومی نباشی مشکلی ندارن.
قبل از عید قرار بود بریم میوه و شیرینی بخریم برای خانواده زنم. یه گل بزرگ هم خریدن. با ماشین پدرزنم رفته بودیم. میوه و شیرینی ها رو گذاشتیم صندوق و گل رو هم صندلی جلو سرپا گذاشتیم. خودمون سه تا باید می رفتیم عقب و پدرزنمم رانندگی میکرد.
ماشین 207 بود و کوچیک. من سوار شدم به این هوا که کوثر و مادرزنم از سمت مخالف سوار بشن ولی دیدم مادرزنم بعد من میخواد سوار بشه. رفتم چسبیدم به در دقیقا پشت پدرزنم.
داشتم خودمو جمع میکردم دیدم یه کلید از جیبم افتاد. دستم رو بردم سریع بردارم مادرزنم روش نشینه که مادرزنم نشست رو دستم.یکم جا خورد ولی چون کوثر هم داشت سوار می شد دیگه عکس العملی نشون نداد.
مادرزنم کون بزرگ و گوشتی داره. یعنی چاق و قد کوتاست. نمیدونم سعی میکرد خودشو آروم نشون بده یا اصلا متوجه نشده بود یا چی…قشنگ داشت از کیفیت میوه و شیرینی و … میگفت. فقط یه جا حس کردم داره کونش رو تکون میده. یه بار خودشو کشید بالا که فکر کنم خواست من دستمو بردارم. من برنداشتم یعنی جا کم بود و نمیشد فقط بکشم عقب. تابلو میشد. بعد تکون داد تا قسمت مشتی دستم افتاد وسط کون نزدیک کوسش.
قشنگ گرماشو حس میکردم. مسیر کوتاه بود و رسیدیم. منم خودمو جمع کردم و رفتیم خونشون. یکم معذب بودم. دیدم رفت پارکینگ سریع با بهانه کمک رفتم پیشش بهش گفتم ببخشید من دستم گیر کرد. اون در کمال تعجب گفت: من اصلا متوجه نشدم! حالا باز نمیدونم از خجالت گفت؟ از اینکه رومون بهم زیاد باز نشه گفت یا چی دیگه خدا میدونه.
تو خونه خودمون همون 4 طبقه پدرم یه بار تو سکس با کوثر که داگ استایل یعنی چهار دست و پا میکردیم دیدم کوثر خیلی دردش اومد و اذیت شد. کوصش قرمز شده بود. کوفتمون شد. مادرزنم دعوتمون کرده بود که چون کوثر حال نداشت و درد میکشید بهش گفتم نمیتونیم بیاییم.
اونم که فضول بود و ول نکرد تا بهش گفتم. گفت باشه و گذشت.
فرداش زنگ زد حالشو از من پرسید گفتم بهتره. بهم گفت یه مدت نداشته باشید تا خوب شه.
کشاورزا میدونن از قبل عید دیگه بخشی از کارای کشاورزی شروع میشه. پدرزنم خونه باغش میشه گفت یه باغچه کوچک هم داره که از این تایم بیشتر اوقات میره همونجا درخت میکاره و از این نوع کارا میکنه.
مادرزنم زنگ زده بود گفت کوثر حالش خوب نیست غذا میپزم بیا ببر. منم رفتم دیدم کسی نیست.
یادم رفت بگم مادر زنم پیش من لباس عادی میپوشه. شلوار و یه پیراهن بلند. شبیه روستایی ها که پیراهن و دامنشون یکیه.
رفتم نشستم گفت اماده دارم میکنم. یه چایی آورد. کلا هم خیلی مهمان نوازه. از این ور و اونور گفت رسید به کوثر. منم سربسته گفتم چی شده. کلا هم وقتی شروع میکرد من تپش قلب داشتم با بیداری کیر.
داشت میگفت: باید رعایت کنید و به خودتون برای یه لذت آسیب نزنید و این مسائل.
منم گفتم هدفم آسیب نبود نمیدونم چی شد اصلا. مادرزنم وقتی میخواست یه چیز ممنوعه بگه صداشو زیر میکرد و آروم حرف میزد. انگاری طرف خجالت میکشه ولی این منو شهوتی میکرد.
گفت: شکل واژن وقتی چهار دست و پا انجام میدید یکم تغییر میکنه برای همین درد کشیده و اونطوری شده. منم دیدم اوضاع سکسیه گفتم: خب چجوری باید جلوگیری کنیم از درد کشیدن؟ چون خیلی ها همین جوری انجام میدن. گفت خیلی نذار خم شه یا بهتره پاهاش رو جمع نکنه و سرپا ولی خم انجام بدید. نمیدونم واقعا میدونست یا از خودش میگفت. منم داغ کرده بودم و هر چی میگفت تشکر میکردم از راهنماییش.
چیزی که خیلی مشخص بود این بود که اونم حشری شده بود. آب دهنش رو هی قورت میداد و پاهاشو بهم فشار میداد. عقلم می گفت بس کن جواد ولی کیرم می گفت ادامه بده!
گفتم: اینایی که میگید رو ما هم انجام میدیم ولی باز باعث شدم دردش بگیره. مادرزنم در یک حرکت شوک آور اومد رو فرش داگ استایل رو نمایش داد. چهاردست و پا شد گفت اینطوری باید باشه. بلند هم نمیشد و هی مثلا میگفت اینطوری خم نشو و …
من که نمیخواستم تموم بشه الکی گفتم اینطوری به منم فشار میاد و مال من میزون نمیشه. یا باید خودمو بکشم بالا یا کوثر خودشو بکشه پایین. گفت: آخه ربطی نداره. (همونجوری چهار دست و پا وسط حال بود). کیرم بهم دستور داد بلند شو برو کنارش. کیرم باد کرده بود ولی پیراهنم طوری بود که خیلی نشون نمیداد برجستگی رو.
رفتم کنارش رو زانوهام وایسادم گفتم قد من و کوثر باید یکسان باشه تا بشه درست انجام داد. ولی مادرزنم مثل یه کسی که کرم داره میگفت شما قد دوتاتون خوبه. کوثر تقریبا هم قد منه و تو هم هم قد پدرزنتی. پس فکر نمیکنم مشکل پیش بیاد.
گفتم چی بگم والا فکر کنم باید برم دوره آموزشی و خندیدیم.
یکم سکوت کرد گفت: خب دارم آموزش میدم دیگه. آخه تو چجوری رفتی پلیس شدی با این گیراییت. خندیدم و گفتم بیشتر آموزش ها عملی ان و منم یاد میگیرم.
باز مکث کرد گفت: بیا پشت من وایسا! گفتم: بله؟ گفت: تو دامادمی و محرم. اشکال نداره بیا پشت وایسا. منم رفتم پشتش.
قشنگ یه کون جلوم بود ولی با فاصله سی سانتی.
پاهاش و دامنش اجازه نمیداد نزدیک بشم.خواست پاهاشو یکم باز کنه دید دامن نمیذاره, دامنشو داد بالا انداخت رو کمرش. اینجا قلبم ایستاد. با شلوار مشکی یه کون تپل زد بیرون.
مات مونده بودم. یکم عقب اومد ولی نچسبیدیم به هم. گفت ببین اینطوری تنظیم باید بشید. منم گفتم در ظاهر اره ولی موقع رابطه جواب نمیده.
گفت بچسب بهم و چسبیدم بهش. کیر باد کردم مالیده شد به چاک کونش. خودشو عقب جلو کرد و گفت اینطوری.
حالم خوش نبود. اونم خوش نبود. فکر کردم راه اشتباهه و گفتم باشه و بلند شدم ازش تشکر کردم. اقا این موضوع تموم شد و ما برگشتیم مشهد.
دیگه راحت تر حرف میزدیم. از مشکلاتم میگفتم و دیگه فهمیده بودم برای لاس زدن باید الکی موضوع و مشکل رو کنم. مثلا بهش گفتم نمیدونم کجاشو بمالم تا ارضا بشه. یا گفتم کنار کیرم زخم شده و این جور چیزا.
و دوباره تابستون رفتیم شهرستان.
تابستونا پدرزنم ومادرزنم شبها میموندن خونه باغ و گاهی برای حموم و بردن وسایل میرفتن خونه خودشون. اونجا که بودیم مادرزنم گفت میخواد بره خونه و با ما اومد داخل شهر. پدرزنم موند همونجا. خونشون رسیدیم مادرزنم اصرار کرد بیاین خونه و دیر وقته اینجا بمونید. خونشون دو طبقه بود. طبقه دوم زنم رفت خوابید از خستگی. من هم پایین بودم و داشتم تلویزیون میدیدم. مادرزنم چای و میوه آورد مثل همیشه. یکم از اخبار و غیره گفتیم و پرسید گفتی زخمی شدی! من یادم رفته بود کیرمو اینطوری گفتم. فکر کردم آسیب تو تمرینات رو میگه گفتم اره کتفم یکم درد داره. گفت: اهان فکر کردم جای دیگه هم هست! دوزاریم افتاد و گفتم: آره آره اونم هست روم نشد الان بگم. گفت چرا زخمی شده گفتم موقع اصلاح بوده و اونم گفت حواست باشه. منم الکی کش دادم که آره خیلی درد میکرد و الان بهتره. گفت زخمش اگه بزرگه ببر دکتر. گفتم: نمیدونم چقدر دکتر لازمه آخه. بعد گفت: شرح بده ببینم وضعیت چیه؟ منم شرح دادم ولی خب با شرح چه زخمی رو میشه نمایش داد. باز گفت: یه دکتر ببرش. یه لحظه جرقه زد کلم گفتم: میشه عکس بگیرم ازش ببینید؟ یکم مکث کرد گفت باشه. رفتم سرویس بهداشت عکس گرفتم. اونم در حالت باد کرده. آوردم با خجالت نشون دادم. کشید جلو گفت: نه نیازی نیست دکتر ببریش. خوب داره میشه و جای زخمش میره.
بعد از کوثر پرسید که وقتی با دست میمالی کجا رو بمال. یه پارجه رو شبیه کوص کرد و نشون اد منم الکی میگفتم همونجا رو مالیدم ولی تاثیر نداشت. اینم هی توضیح میداد.
دید حالیم نمیشه یا نمیتونه بفهمونه گفت: بیا یه دیقه تو اتاق! رفتم. چراغ خاموش بود و دستمو گرفته بود. گفت: ببخشید بخاطر خودتون اینکارو میکنم. دستمو برد داخل شلوارش رو بالای کوصش. خون به مغزم دیگه نمی رسید. داشتم سکته میکردم.
انگشتمو زد رو چوچول گفت اینجاشه. منم الکی کش دادم که اینجا آنجا فلان جا. اینم بیشتر با دستم چوچولشو میمالید. تنها خوبیش این بود قشنگ خیس شده بود. همو نمیدیدم ولی صدای آب کوصش رو میشنیدیم. با دستم که مالیدم یکم خم شد گفت آره همینطوریه و دیگه دستمو کشیدم. اونم رفت بیرون و منم پشت سرش. چون انگار هنوز خجالت داشت مستقیم رفت بیرون سمت سرویس بهداشتی.
یکم دیگه برگشت دیدم سرخ شده. اومد نشست گفت: ببخشید بخاطر خودتونه مجبور شدم و منم تشکر کردم ازش و گفتم درک میکنم.
البته میدونستم بهونه است. یه جوری دوتایی کرم میریختیم. غیرمستقیم داشتیم لاس میزدیم و همو میمالیدیم. منم رفتم دستشویی خودارضایی کردم چون واقعا نمیتونستم تحمل کنم.
یکم که گذشت رفتم خوابیدم. شب حدود 3 بود فکر کنم دستشوییم گرفت رفتم پایین دستشویی. دیدم صدای تلویزیون میاد و بعد دستشویی رفتم هال پایین دیدم مادر زنم بیداره و نخوابیده. با تیشرت و شلوار جاش دراز کشیده فیلم میبینه. گفتم چرا بیدارید؟
گفت: این سریال رو ظهر ندیده و الان تکرارشه که داره میبینه.
منم یکم نشستم و دیدم فیلم تموم شد پاشدم چراغ آشپزخونه که روشن بود هم خاموش کردم و ظلمات شد و خواستم برم که به شوخی یا از روی کرم ریختن گفتم شب بخیر خانم معلم!
سریع گفت: معلم؟ آهان امیدوارم معلم خوبی باشم. گفتم: اختیار دارید شما بی نظیرید. اونم تشکر کرد حس کردم میخواد بخوابه دیگه ولی کرم ریختنم ادامه داشت. بهش گفتم: به جز اون آموزش از پشت, بقیه خیلی جواب داد.
گفت: جواد تو که خنگ نبودی و خندید. منم گفتم آره ولی شاید من نمیتونم یا رو کوثر جواب نمیده.
گفت: بیا اینجا و رفتم پیشش. خیلی آروم حرف میزد. دوباره چهار دست و پا شد. گفت: ببین از پشت یا تو خودت رو حرکت بده یا کوثر.
(هر دو میدونستیم اینا همش بهونه است برای لاس بیشتر و به نوعی از این لاس ممنوعه لذت میبردیم.)
دیگه خجالتی نداشتم ولی کیرمم زیاد بلند نشده بود هنوز هم بخاطر خواب هم خودارضایی. رفتم پشتش دست گذاشتم دو طرف کونش آروم خودمو زدم بهش گفتم: منم اینکارو میکنم خب ولی کوثر میگه درد میاد.
همه جا تاریک بود و آروم حرف میزدیم. یکم بلند شد و اومد کنار گوشم خیلی آروم گفت: شلوارتو دربیار! تاریک بود ولی حس کردم که اونم داره میکشه پایین. منم دراوردم.
دوباره خم شد بود ولی باز برگشت گفت: لطفا نکن توش!
یکم تعجب کردم و با خودم گفتم پس برای چی درآوردم؟ بهرحال پشتش بودم و کیرم وسط چاک کونش بود و گرمای بدنش داشت دیوونم میکرد. خودشو میداد عقب و آروم میگفت اینطوری باید انجام بدی. منم کرم میریختم که همینجوری انجام میشه. دستشو آورد عقب و سر کیرمو داد پایین و کیرم سر خورد رفت لای پاش ولی نه تو کوصش.
ساییده میشد به کوسش چون موهای تازه در اومده رو حس میکردم به کیرم مالیده میشد. عقب جلو میکرد. من داشتم دیوونه میشدم. آروم گفت یاد گرفتی؟ گفتم آره ولی شما بدنت با کوثر فرق داره. اون نمیتونه ولی شما فوق العاده اید. اینو که گفتم, خودشو با سرعت بیشتر زد به من. خیلی حشری بود. بیش از حد حشری و آب کوسشو احساس میکردم. آروم میگفت کافیه؟ ولی در عین حال ادامه میداد. دیگه خون به مغزم نرسید و خیسی کوصش و کیر شق من همه زمینه ها رو آماده کرده بود. تو عقب جلویی که میکرد با دستم فرستادم تو کوصش. سرعتشو بیشتر کرد. و آبم با اینکه خودارضایی هم کرده بودم زود اومد ریختم توش.
وای خدایا من چه غلطی کردم! این چکاری بود آخه. خودشو جمع کرد گفت: امیدوارم خوب دیگه یاد گرفته باشی!
قشنگ خودمونو زده بودیم به اون راه. پاشدم تشکر کردم رفتم بالا خوابیدم.
صبح انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه صبحونه خوردیم و من و زنم رفتیم خونمون.
این مساله گذشت و مادرزنم دیگه چیزی نمیگفت. منم جرات نداشتم راستش چیزی بگم. 5 سال من تموم شد و من دیگه میتونستم برم شهرستان خودمون. همین شد و رفتیم شهرستان برای همیشه.
بیشتر خونه پدرزنم میرفتیم. من هنوز ذهنم درگیر مسائل گذشته بود و گاهی به همین هوا خودارضایی هم میکردم.
کماکان تماسم با مادرزنم برقرار بود اونم در تلگرام ولی نه مثل قبل. عادی بود. نمیدونم پشیمون بود یا چی ولی دیگه نه حرفی میزد نه من جرات حرف داشتم.
تو تلگرام یه شب داشتیم حرف میزدیم که داشت میگفت شام میذارم یا بیاین یا بیا ببر برا خودتون. پدرزنم مثل اکثر اوقات تو خونه باغ بود. منم به کوثر گفتم گفت حوصله ندارم و برو غذا رو بیار. بهش گفتم. مادرزنم گفت ساعت 9 آماده است بیا ببر.
قبل از اینکه برم دیدم یه کانالی بالا اومده برام درباره مسائل زناشویی که پوزیشن های مختلف رو نشون میده. جالب بود برام و دیدم و ساعت 9 رفتم خونه پدرزنم.
رسیدم دیدم کسی نیست جز مادرزنم و ازم خواست بشینم تا غذا رو بذاره قابلمه و یه سالاد هم درست کنه تا ببرم. مادرزنم کلا از این کارا زیاد انجام میداد.
بعد از مدتها دوباره تنها بودیم و طبیعی بود که ذهنم بره جاهایی که نباید. منتظر بودم باز یه چیزی بگه یا سوالی کنه تا حرف بزنم. که از خدا خواسته پرسید: اوضاع خوبه؟
منم روشن گفتم به لطف شما و پدرزنم چرا بد باشه؟ گفت: ما که کاری نکردیم! دیدم اوضاع خوبه گفتم به لطف شما رابطه ام با کوثر خیلی خوب شده. دیدم هیچی نگفت. منم ادامه ندادم و ترسیدم. تو آشپرخونه بود و دیده نمیشد و فقط صدای خرد کردن کاهو میومد.
پاشد بسته بندی کرد اومد گذاشت رو میز و منتظر شد من چایی رو تموم کنم و برم. خودشم نشست رو مبل کناری.
پاشدم که برم و قابلمه رو که داخل پلاستیک ها گذاشته بود رو برداشتم. کنار در داشت میومد بدرقه کنه. گفت: جواد؟ گفتم جانم؟ (منو آقا جواد صدا میکنه و اگه خیلی صمیمی باشه جواد هم میگه) گفت ببخش بابت کاری که اون شب کردم. خیلی شرمندم. گفتم نه بابا میدونم بخاطر خودمون بود (الکی) اونم تشکر کرد از اینکه درک میکنم! یه لحظه به ذهنم رسید که تو تلگرام چی دیدم. بهش گفتم الان خودم آموزش های مجازی رو دنبال میکنم. گفت مجازی چی؟ گفتم: کانال های آموزشی هست. وسایل رو گذاشتم زمین و همونجا کنار در حال گوشیمو دراوردم نشون دادم که دو نفر کارتونی تو پوزیشن های مختلف بود. گوشیمو گرفت و نگاه کرد. کیرم باز شروع کرد بالا اومدن. یه دستش گوشیم بو و یه دستش هم کنار لبش بود. هیچی نمیگفت. یکم مکث کرد گفت: خیلی از اینا الکیه نمیشه واقعا ازش لذت برد. ولی خوبه که مدل های مختلف امتحان کنید.
بهرحال تموم شد و اومدم خونمون. شب موقع خواب دیدم پیام اومده از مادرزنم. گفت: غذا خوردید و چیکار میکنید؟ گفتم بله ممنون و تشکر کردم. گفتم که داریم می خوابیم. یه استیکر خنده فرستاد نوشت: فکر کردم میخواین اونا رو امتحان کنیم.
استیکر خجالت فرستادم گفتم: کوثر زیاد پایه نیست و برخی هم اصلا نمیتونیم انجام بدیم. گفت: کدوم رو نتونستید انجام بدید؟
یه پوزیشنی بود که زن دراز می کشید به شکم و پاهاشو باز میکرد تا مرد از پشت بکنه. فرستادم براش گفتم: کوثر میگه اصلا لذت نداره و سختشه. (الکی گفتم برای اینکه حرف رو باز کنم)
نوشت: خب این که سخت نیست! دختر منم چه نازها داره بخدا. منم گفتم: شاید من بلد نیستم. دیدم کوثر بیدار شده و سریع خدافظی کردم تا کوثر شک نکنه به چیزی. چون منطقی نیست بگم اونوقت شب با مادرت حرف میزنم.
فرداش مادرزنم زنگ زد گفت: باید غذا ببرم خونه باغ. ازم خواست برم دنبالش تا غذا رو ببریم برای پدرزنم و برگردیم. منم رفتم جلو در زنگ زدم اومد پایین سوار شد و رفتیم.
تو راه حرف خاصی نزدیم و رفتیم یه نیم ساعت غذا رو دادیم و برگشتیم. راه تا خونه حدودا نیم ساعتی هست.
تو راه شروع کرد صحبت کردن درباره خونه باغ که دوست نداره تو این سن پدرزنم کار کنه و میخواد بفروشه و این حرفها.
تا رسید به صحبت درباره کوثر و از دیشب پرسید منم براش توضیح دادم که چون کوثر بیدار شد و … خدافظی کردم. اونم گفت خوب کاری کری و خوبه که حواست هست.
شروع کرد شوخی درباره اون پوزیشن و روحیات کوثر و نابلدی من. منم میخندیدم و تیکه مینداختم.
رسیدیم جلو در خونشون خواست پیاده بشه گفت: میخواد بره حموم برای همین تعارف نمیکنه بیام بالا. گفتم: خواهش میکنم درک میکنم. ولی هنوز نشسته بود و دوباره گفت: خوبه که این پوزیشن هارو یاد بگیری هم خودت هم کوثر لذت ببرید. منم الکی گفتم برخی رو بلد نیستم. گفت خواستی من یادت میدم. تپش قلبم شروع شد. تشکر کردم و گفت: لوبیاهای خونه باغ رو کوثر برده خونتون.شب برام بیارش. (فکر کنم منظورش بود که شب بیا) منم گفتم چشم و رفتم خونه.
هوا تاریک شد به کوثر گفتم: مامانت میگه همه لوبیاها رو تو آوردی. اونم تایید نکرد و فقط یکم ریخت تو کیسه فریزر گفت براش ببر.
سریع با همون زیر شلواری آدیداس پریدم ماشین که برم خونه پدرزنم. رفتم در زدم و مادرزنم در رو باز کرد رفتم نشستم. (هم من هم اون میدونستیم برای چی اونجا الان تنها هستیم)
تشکر کرد و از زمین و هوا داشت میگفت. رفت تو راه روی خونشون و یهو برق ها رفت. جالب اینکه فقط برق خونه پدر زنم رفت. مادرزنم صدا کرد گفت: برق ها رفته میشه با گوشی نور بندازی من از پله ها بیام بالا. منم رفتم کمکش کردم. فهمیدم که فیوز رو زده تا برقها بره.
به شکلی دنبال بهونه برای اینکه تاریک باشه. اومد نشست رو مبل و نور گوشی رو روشن گذاشتم. گفت: نور گوشی رو قطع کن شارژش تموم نشه. منظورشو فهمیدم قطع کردم.
گفت: کمرم درد داره میشه یکم با پا کمرمو فشار بدی. دراز کشید تو همون تاریکی. یه نور خفیف اونم از بیرون تو خونه بود.
موقع این کار شروع کرد از اون پوزیشن گفتن که باید اینطوری پاهاشو باز کنی یه بالشت بزاری زیر شکمش. بعد آروم بری روش. منم گفتم همین کارو کردم ولی خوب نشد. گفت چجوری روش رفتی؟ منظورش این بود امتحان کن. با همون لباس دراز کشیدم روش از پشت. گفت: اینطوری درسته که! گفتم موقع سکس اونجامو نمیتونم راحت بفرستم داخل. گفت از پایین باید فشار بدی. عین آدمهای کلاقه گفت: یه لحظه میخوای شلوارتو در بیار. (خیلی آروم و سکسی حرف میزد) درآوردم اونم درآورد. پاهاش باز بود و از پایین آروم اومدم روش و کیرمو کردم تو کوصش.گفت: همینطوری خیلی خوبه و باید آروم فشار بدی.
عملا داشتیم سکس میکردیم.ولی یه چیزی فهمیدم ازش اونم اینکه موقع سکس مست کامل میشه و هیچی نمیفهمه. همش میخواد ادامه بده و شروع میکنه حرفهای سکسی زدن. با اینکه تا قبلش مودب بود ولی همزمان با تلمبه های اروم میگفت: زنها قدر کیر رو نمیدونن. کوثر شوهر خوبی داره و قدرشو نمیدونه. یا میگفت: من اگه بودم روزی ده بار میدادم و …
آبم اومد ایندفعه ریختم کمرش.
پاشد رفت دستشویی و همونجا فیوز رو زد اومد بالا. تشکر کردم و تو راه رو که تاریک تر بود داشتم میرفتم. اونم پشتم بود. راستش حس خوبی داشتم و واقعا لذت برده بودم. برگشتم بغلش کردم و ازش تشکر کردم. شهوت تو چشماش بود. لباشو بوسیدم.
خدافظی کردم و اومدم خونه.
بعد از مدتی دوباره تو پیامها گفت: پوزیشن جدید انجام دادین؟ رفتم گشتم دیدم یه پوزیشن هست که زن میاد روی مرد و کیر سواری میکنه. براش فرستادم. در موردش حرف زدیم گفت: بخوای یادت میدم انجام بدی.
یه شب دوباره رفتم و چراغ ها رو خاموش کرد تو تاریکی به همون پوزیشن سکس کردیم.
جالبه بدونید آه و ناله نمیکردیم. حرف میزدیم. میگفت اینطوری بهتره اونطوری لذت داره یا فلانی هم اینطوری میده. پدرزنت هم اینو دوست داره. و کلی حرف سکسی دیگه.
باز تموم شد و رفتم خونمون.عملا هر هفته یک پوزیشن امتحان میکردیم. خیلی ها هم تکراری. بدون اینکه به رو هم بیاریم داشتیم سکس میکردیم.
خیلی لذت بخش بود بخصوص برای من. خیلی حرفه ای بود. چندتا خصوصیات جالب و عجیب داشت: اول اینکه همیشه تو تاریکی سکس میکرد. کوصش کمی گشاد بود. اصلا از کون دادم امتناع نمیکرد و لذت میبرد. همش حرف میزد و حرارت بدنمو چند برابر میکرد. اما بعد از گذشت چندماه یک اتفاقی افتاد که زندگیمو به نابودی کشوند.
یه بار قرار بود پدر زن و مادرزنم بیان خونمون. مادرزنم خودش عصر اومد. اون لحظه زنم حموم بود. تا اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و پریدم بغلش کردم و لب گرفتیم. یهو صدای جیغ اومد. وااای دنیا رو سرم خراب شد.
کوثر بیرون اومده بود و همه چی رو دید. خشکمون زده بود و کوثر مثل ترسیده ها گریه میکرد.
مادرزنم سعی کرد ارومش کنه ولی کوثر فحاشی میکرد و میگفت به پدرزنم میگه و آبروی ما رو میبره.
مادرزنم ولی عادی بود و خیلی شوک نبود مثل من…
کوثر از بس گریه کرد رفت اتاق خوابید تا شب که پدر زنم اومد.
مادرزنم به بهانه اینکه کوثر مریض شده غذای خودشونو برداشت و رفتن تا موقع بیدار شدن کوثر دیگه پدرزنم چیزی نفهمه تا ببینیم چه غلطی میکنیم.
من خیلی ترسیده بودم و رفتم به مادر زنم پیام دادم که بدبخت شدیم. ولی مادرزنم گفت خیالت راحت چیزی نمیشه.
من واقعا درک نمیکردم چرا باید اینقدر ریلکس باشه.
مادرزنم میگفت: کوثر به کسی نمیگه چون هم پای شوهرش وسطه هم مادرش.
کوثر یه مدت باهام حرف نمیزد و در نهایت بهم گفت میخواد جدا بشه! دنیا رو سرم خراب شده بود. چه بلایی بود سر زندگیم آوردم آخه.
قهر کرد به بهانه خرجی و مادرشوهر و دخالت رفت خونه پدرزنم. رسما درخواست طلاق داد.
به مادرزنم گفتم باید مشکل رو حل کنیم. یه بار که اومد وسایل کوثر رو ببره بهش گفتم کمک کنه حل کنیم. گفت: کوثر کنار نمیاد. خیلی عصبی بودم. بیشتر از خودم و در ادامه از مادرزنم. مادرزنم دید اوضاع روحیم خوب نیست اومد بغلم کرد و این باعث شد باز حشری شم و سکس کنیم. برای اولین بار واقعا داشتیم تو روشنایی سکس میکردیم. اونم با آه و ناله. مثل زن و شوهر. این زن شیطونم درس میده. بعد از تموم شدن سکسمون یکم آروم شده بودم و اونم اینو میدونست. بهم گفت تو لیاقتت خیلی بیشتره! جالبه که یه مادرزن در حالی که دخترش داره جدا میشه این حرفو به دامادش بزنه!
یا میخواست آرومم کنه یا به نوعی داشت ناامیدی از برگشتن کوثر به این شکل ابراز میکرد.
دیگه واحد خودمون فقط برای خواب میرفتم و بیشتر طبقه پدر و مادرم بودم. شبها با مادرزنم چت میکردم و اون آرومم میکرد.
مادر خودمم مثل مادر زنمو از خیلی جهات. همونقدر فضول و پیله و شاید مهربون اونم با من.
دو ماهی شده بود که سکس نداشتم. پرونده تو دادگاه بود و اعتراض میزدیم و کش میدادیم. با مادرزنم داشتم حرف میزدم از داغی گفتم دلم برای کوصت تنگ شده! نوشت پس چرا نمیخوای؟ گفتم خب شرایط و مکان دیگه نیست.
اینجا بود که چیزی رو نوشت که منو وارد یه بازی دیگه ای کرد!
نوشت: فکر کردم دیگه رفتی پیش مامانت و منو فراموش کردی! گفتم ربطی نداره؟ مادرم زنم که نیست. من نیاز جنسی دارم.
نوشت: خیلی از مادرا عاشق بچه هاشونن و حاضرن خیلی کارا براشون بکنن. گفتم مادرم اینطوری نیست. اونم گفت: آره و شوخی کردم (یا میخواست مچ منو بگیره یا یه چرتی از روی حشریت گفته بود) ولی…
این جمله ذهنم رو درگیر کرد. مادرم!
داشتم فکر میکردم قبل از اینکه مادر زنم رو بکنم. فکرشم نمیکردم چنین آدمی باشه! شاید مادرمم با کسیه!
چون پدرم همش تو جاده هاست! شیطان رفته بود تو وجودم. خودمو لعنت کردم رفتم خودارضایی کردم.
مادرزنم باعث شده بود هم افکارم شیطانی بشه هم پررو بشم.
من اون آدم سابق نبودم. مادرم با کوثر همیشه مشکل داشت. مثل همه مادرشوهر با عروس نمیساخت. بخاطر همین از جدایی ما ناراحت نبود. یه مدت گذشت و یه شب که واحد خودمون بودیم مادرم اومد گفت: کوثر رو طلاق بده و بیا با یکی دیگه ازدواج کن. اولین بار بود اینو می شنیدم ازش! گفتم عمرا دیگه زن بگیرم. گفت: نه باید زن بگیری و این حرفا.
ناخودآگاه حشریت به مغزم فشار آورد و گفتم: من بخاطر تو جدا شدم! گفت: متوجه نمیشم یعنی چی؟ گفتم من یکی مثل خودت رو میخواستم. مهربون خانوم و همه چی تموم. ولی فهمیدم مثل تو نیست. با خنده گفت: خوشحالم اینطوری فکر میکنی در مورد مادرت.
ناخواسته به دستور کیرم گفتم: نمیشه جوون شی ازدواج کنم باهات؟ البته با خنده! شوک شد و گفت دیوونه شدی جواد؟
گفتم آره فکر کنم. و پاشد رفت و منم خودمو لعنت کردم و خوابیدم.
صبح سر سفره گفت: یه مادر که زن آدم نمیشه. هر کسی به جای خودش به درد تو میخوره. همونطور که زنت مادرت نمیشه.
منم حوصله بحث نداشتم. هر چی میگفت تایید میکردم.
چیزی که فهمیدم این بود: مادرم از کوثر خوشش نیومده بود و این رو فرصتی میدید تا من طلاقش بدم. همینطور موقعی که کوثر کنارم بود کمتر به مادرم سر میزدم و الان تو این چندماه مادرم خوشحال تر از قبل بود. چون اکثرا تو خونه تنهاست.
مادر برای من همیشه مقدس بود ولی اتفاقاتی که مادرم زنم افتاده بود باعث میشد به چیزهای بدی فکر کنم. یعنی میشه؟ یعنی ممکنه؟
این بین مادر زنم ول نمیکرد و هر چند وقت یبار حشری میشد پیام میداد سکس چت میکردیم.
یه بارم خواستیم قرار بذاریم. پدرزنم و کوثر رفته بودن بیرون شهر و قرار شد برم خونشون ولی تو محله همو منو میشناختن و نشد.
بگذریم…
با بکن تو آشنا شده بودم. من قبل ازدواج زیاد اهل سکس نبودم واقعا ولی بعد از ازدواج و مادرزنم دیگه زندگی و فکرم شده بود سکس اونم افکار شیطانی سکس. باورم نمیشد من که یه آدم مثبت و سالم بودم حالا داشتم برای مادرم هم خودارضایی میکردم!
نمیدونم به مادرزنم لعنت بفرستم یا خودم!
تو بکن تو داستان ها و تجربیات دیگه ای هم خوندم که شبیه من بودن مثل مادر زن یا مادر و خیانت و … وقتی داستان میخوندم بیشتر ذهنم درگیر میشد. تو ذهنم داشتم تجزیه و تحلیل میکردم ببینم اون روشی که فلانی انجام داده جواب میده رو مادرم یا نه!
کلی فکر میکردم به این موضوع. نقشه های پلید تو ذهنم بود. پدرم تو اون زمان خونه بود و من بیشتر واحد خودم میرفتم. بعضی شبها با مادرزنم لاس میزدم. برخی شبها هم خودارضایی و داستان خوندن و پورن دیدن شده بود زندگی من.
در آخر یک نقشه کشیدم. پدرم که رفت خودمو حبس کردم تو واحد خودمون. از سرکار میومدم میرفتم اتاق و دراز میکشیدم رو تخت. مادرم گیر میداد که چی شده و این جور چیزا. منم همش طفره میرفتم از گفتن. در اصل چیزی برای گفتن هم نداشتم. میخواستم نقشه خودمو اجرا کنم و این بخشی از نقشه من بود. بعد مدتی مادرم دیگه کلافه شده بود و اومد گفت دردت چیه آخه تو؟ گفتم: گفتنی نیست. هیچکس منو نمیفهمه. فقط دیگه میخوام زنده نباشم. خسته شدم. شروع کرد اشک ریختن و گفت: من کوثر رو بهت معرفی کردم زندگیتو خراب کردم. منو ببخش و این حرفا. گفتم نه مشکل اصلا این نیست! گفت پس چیه؟ گفتم بهت میگم ولی قسم بخور شر درست نکنی و زندگیمو سخت تر از این نکنی. قسم خورد به جون من. شروع کردم داستان خودمو تعریف کردن نه به اون صورت که واقعا بوده بلکه به صورتی که بتونم به هدفم برسم. بهش گفتم از بچگی بخاطر تو زندگی کردم. کل دلخوشی من تو بودی. از کسی جز تو مهربونی ندیدم. فقط وقتی سن بلوغ بودم اون احساس پاکم ضعیف شد و متاسفانه احساس خاصی پیدا کردم. احساسی که درک نمیکردم. اصلا بخاطر همین میخواستم از اینجا برم مشهد. از خودم بدم میومد که در موردت اونطوری فکر میکردم. گفت: چطوری؟
گفتم: نمیخواستم زن پدرم باشی و میخواستم همسرم شی! از پدرم برای همین بیزار شدم. احساس میکردم رقیب زندگیمه. میدونم حسم غلط بود ولی نمیدونم چرا اینطوری شده بودم. (مادرم با تعجب گوش میکرد)
گفتم: دیگه نتونستم تحمل کنم خواستم ازت دور بشم از سرم بیوفته. از سرم نیفتاده و تو شهر غریب بیشتر اذیت شدم و بیشتر بهت فکر کردم. وقتی کوثر رو معرفی کردی هم کلا ناامید شدم. گفت: ناامید چی؟ انتظار داشتی چیکار کنم؟
گفتم: خودمو گول زده بودم که تو هم منو دوست داری! نه مادر پسری بلکه مثل یه مرد دیگه. گفت: جواد حالت خوبه؟ من مادرتم عزیزم.
گفتم: میدونم. ولی بذار ادامه بدم. با کوثر که ازدواج کردم حسم از بین نرفت و این بین من یه خطایی کردم. گفت: چی؟
گفتم: یه بار که خونه پدر زنم بودم, مادرزنمو دیدم که چقدر شبیه تو حرف میزد باهام و محبت میکرد. احساس میکردم اصلا تویی. زده بود به سرم. نتونستم تحمل کنم. یه مدت رفتم تو نخش!
گفت: نخ کی؟ مامان کوثر؟؟؟؟ یا ابوالفضل! جواد چیکار کردی؟ باورم نمیشه.
گفتم: آره خودمم دیگه خودمو نمیشناسم. سر دخترش تهدید کردم که طلاقش میدم و اونم راضی شد بخاطر دخترش اینکارو کنه! (نگفتم اصل داستان چیه و میدونستم اگه مادرزنمو محکوم کنم شر به پا میشه برای همین سعی کردم بگم مشکل از منه نه بقیه).
مادرم چشماش تر شده بود و تو شوک حرفام بود. میگفت: خاک تو سرم با این بچه تربیت کردنم وای جواد این چه غلطی بود آخه؟
الکی خودمو زدم به موش مردگی و گریه کردم. ادامه ندادم تا هم اوضاع و شرایط آروم شه هم کنجکاوش کنم. پاشد رفت. سر و صورتش رو شست و یه لیوان آب خورد یکم گذشت اومد گفت: خب بعدش چی شد؟
نقشم درست پیش رفته بود و الان کنجکاو هم شده بود. کلا این مسائل هرکسی رو کنجکاو میکنه.
گفتم: بعد از رابطه کوثر متوجه شد و این مساله باعث جدایی و درخواست طلاقش شد.
مادرم گفت: میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی اصلا باورم نمیشه این دلیلش بود! آخه پسر احمق چرا با مادر زن؟ دیوونه شدی؟
گفتم: چون حس میکردم تویی. یعنی میخواستم اینطوری به تو چشم بد نداشته باشم.
مادرم همش میگفت: وای وای و خدا لعنتت کنه و این چیزا.
گفت: الان میخوای چیکار کنی؟ چطور این گند رو جمع کنی؟
(اینجا همون جایی بود که باید حرفمو میزدم) گفتم: میخوام کوثر برگرده ولی نه بخاطر خودش فقط بخاطر مادرش. اینو که گفتم یکی محکم زد تو گوشم و داد زد خفه شو پسره احمق.
دیدم اوضاع خیطه ولی نمیتونستم پا پس بکشم. رفت تو واحد خودشون. چند روز پایین صبحونه هم نمی رفتم و اصلا حرف نزدیم. چند روز بعدش اومد دوباره شروع کرد صحبت کردن که میخواد کمکم کنه.
کلی نصیحت و این حرفا و آخر گفت با زنت دیگه نمیتونی زندگی کنی با این گندی که زدی. با پررویی گفتم: تو هدف منو میدونی. اینطوری تو هم آسیب نمیبینی! گفت: چرا چرند میگی پسره نادون. من تو رو بندازم دامن مادر زن شیطان صفتت که خودم آسیب نبینم؟
بخدا تو دیوونه شدی. شیطون رفته تو وجودت.
گفتم: یا برمیگردم پیش زن و مادرزنم یا … گفت: یا چی؟
تخم نداشتم بگم که یا خودت باید بهم بدی! گفتم: یا خودمو خلاص میکنم.
مادرم باز زد زیر گریه و گفت: آخه این چه عقل ناقصی که تو داری جواد؟ نمیفهممت. واقعا نمیفهممت.
رفت و چند روز عادی گذشت. ولی معلوم بود میترسه. میترسه برم سراغ مادرزنم. چون گفت با گندی که زدی کوثر برنمیگرده ولی شک داشت برم سراغ مادرزنم.
نقشه ای که داشتم خیلی خوب پیش نرفته بود ولی باز باعث شد حسمو راحت تر بگم. به شکلی حسمو فهمیده بود و این هم موفقیت بود.
یه شب اومد واحد من و آبمیوه آورده بود. اومد نشست کنار تختم. شروع کرد حرف زدن از بچگی من و تولد من و کارهای بچگیم و این چیزا. فضا احساسی بود و آروم.
بین حرفاش گفت: جواد من مگه چیکار کردم که تو این حسو پیدا کری؟ (نوع گفتنش خیلی آروم بود و میخواستم نهایت استفاده رو ببرم) گفتم: تو گناهی نداری مادر من. مشکل از منه. من آدم بدی هستم.
اونم همدردی میکرد و میگفت نه تو هنوز پسر خوب منی. هنوز برام اون پسر مودب و پاک هستی.
بهم گفت: من عاشقتم ولی به عنوان یک مادر نه اونجور که تو فکر میکنی. من خودم یه زنم. شوهر دارم. مادرم. آخه چطوری میتونم…! (من تا اون لحظه نگفته بودم که میخوام باهات باشم و این حرفا ولی گویا مادرم به این موضوع فکر کرده بود)
گفتم: میدونم تو پاکتر از این حرفایی. مشکل منم. بهتره این دنیا نباشم.
گریه کرد و بغلش کردم. این بین گرمای بدنش باعث شد کیرم نیم خیز بشه. آرنجش خورد و متوجه شد. سریع پاشد رفت.
یکم گذشت دوباره برگشت. گفت: خواهش میکنم از این فکرا بیا بیرون و اذیتم نکن. این رو به عنوان مادرت میخوام ازت.
رفت و خوابیدم. ناامید شده بودم. شب باز نقشه کشیدم. یه بار که پیشم بود شروع کردم چت کردن با مادرزنم. سکسی حرف میزدم. دیدم مادرم زیر چشمی حواسش بهم هست. از قصد گوشی رو همونطوری گذاشتم و رفتم سرویس. میخواستم فضولی کنه بره چک کنه. گوشی رو تو جهت مشخص رو میز گذاشتم تا ببینم چک کرده یا نه. یکم بعد اومدم بیرون رفتم سراغ گوشی دیدم جاش یکم عوض شده فهمیدم چک کرده دیده.
میخواستم بترسه و عکس العمل نشون بده. موفق شدم و شب گفت: خواهش میکنم بیخیال اون زن شو. با غرور گفتم: نمیشه و نمیتونم.
کلافه بود. گفت: تو بیخیال شو من برات زن جدید میگیرم. گفتم: مگه مشکل من زن گرفتنه؟ گفت: زن خوب میگیرم از سرت بیفته! گفتم بیخیال شو لطفا برو بذار تو حال خودم باشم.
رفت و یه نیم ساعت بعد دوباره اومد. گفت: اگه تلگرام بهت پیام دادم جواب بده و بعدش بیا پیامارو پاک کن. تعجب کردم و گفتم باشه.
یکم بعد دیدم پیام داده بهم. نوشته بود که نمیتونه برخی حرف ها رو رو در رو بزنه و روش نمیشه. برام نوشته بود که این حس اشتباهه و این حرفا. چندتا مثال شرعی و چند مثال از مردم زد. که ببین چطوری رسوا شدن و این صحبت ها.
منم زیر بار نمی رفتم. همش میگفتم: تو منو نمیفهمی. نمیفهمی که نیاز جنسی نیست و یک عشقه حتی اگه مادرم باشه (نمیخواستم فکر کنه فقط جنسی بهش نگاه میکنم).
گفت آخه چی تو من دیدی احمق؟ گفتم: تو خودتو دست کم میگیری. فرشته ای. هر کی باشه عاشقت میشه. (حرفامون طوری بود که عصبیش نمیکردم. هرزگاهی فحش میداد ولی نه فحش اونجوری. بیشتر میگفت: ای احمق دیوونه)
گفت: تو واقعا میخوای مادرت باهات باشه؟ آخه مگه عقل نداری؟ گفتم: کی گفته میخوام باهام باشی؟ (خودمو زدم اون راه تا با محبت رامش کنم)
گفت پس چیه دردت؟ گفتم منو قبول کن! گفت: یعنی چی؟ گفتم: وقتی پدرم نیست من عشقم صدات کنم. تو هم منو عشقم صدا کن. بذار بوست کنم. بغلت کنم. باهات راحت باشم.
چند دقیقه چیزی نگفت و بعد برام نوشت: اونطوری بیخیال مادر زنم میشی؟ گفتم آره.
قبول کرد ولی گفت زمان بده تا بتونم. منم قبول کردم. تو کونم عروسی بود.
فرداش صبح دیدمش و بهش گفتم: سلام عشقم! یه نگاه با تعجب کرد ولی آروم خندید گفت: خدا به داد من برسه.
رفتم سرکار و برگشتم. بیشتر مادرم میومد واحد من. چون واحد خودش خواهرم رفت و آمد داشت و منم زیاد راحت نبودم اونجا. سعی میکردم تو خونه شوخی کنم و خودمو شاداب نشون بدم. میخواستم ببینه که با حرفش تغییر کردم.
چند روز همینطوری عادی بود. یه با نزدیک غروب یه فیلم گذاشتم ببینیم. نزدیک زمستون بودیم و هوا سرد بود. موقع فیلم بالش میذاشتم کنار مبل و می نشستم زمین و تکیه میدادم. یه پتو هم انداختم رو پاهام. مادرم هم اومد اول نشست رو مبل. بهش گفتم: عزیز دلم بیا پیشم!
یکم دودل بود ولی اومد. با فاصله نشست و منم چسبیدم بهش. معذب بود یکم. ولی من پررو بودم. دستم انداختم دور کمرش و فیلم دیدیم. فیلم ماهی بود فکر کنم.
چسبیده بودم بهش و پای راستمم میزدم بهش. دست راستش رو با دستی که دور کمرش انداخته بودم گرفتم. همینطوری فیلم دیدیم. فیلم که تموم شد بوسش کردم از لپش و گفتم: خوردمت؟ اذیتت کردم؟ البته با خنده. اونم داشت میخندید.
خوب داشتم جلو میرفتم. همینطوری هر روز بهش نزدیک تر میشدم. باز پدرم از سفر اومد و 10 روزی شد که دیگه نمیتونستم کاری کنم. این باعث شد تشنه تر هم بشم. پدرم که رفت اتفاق جالبی افتاد. اونم این بود که خودش اومد بالا گفت فیلم داری ببینیم؟ تعجب کردم. پدرم آدم سفت و سختیه. فکر کنم رابطه ای که داشتیم باعث شده بود اونم یکم عادت کنه. دیدم فرصت خوبیه فیلم دیکتاتور که کمدیه گذاشتم. صحنه های جنسی و کمدی داشت. اول معذب بود ولی کم کم میخندید. البته خیلی آروم و با خجالت. باز مثل قبل چسبیده بودیم بهم و دستشو گرفته بودم نوازش میکردم.
اینم تموم شد و باز یه پیروزی برای من بود.
کلا این اتفاقات باعث شد طلاق کوثر و مادرزنم به حاشیه برن. مادرزنم پیام میداد اصلا درست جواب نمیدادم. پرونده هم توسط یکی از فامیلامون پیگیری میشد. اونم هر دفعه سعی میکرد کش بده. بیشتر هم بخاطر مهریه و این مسائل بود. میخواستم اذیت کنم تا بیخیال مهریه بشه.
کل فکر و ذکرم شده بود مادرم.
یه مدت همینطوری بودیم. باز پدرم میومد و میرفت ما به همین شکل ادامه میدادیم. در حد عزیزم و عشقم و بوس و بغل.
حس میکردم مادرم راحت تر شده و ازم نمیترسه. یه چیزی هم حس میکردم این بود که مادرم نه تنها مثل قبل دوری نمی کرد بلکه استقبال هم میکرد. مثلا یه بار زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم سرکارمم یکم دیگه میام.گفت زود بیا دلم برات تنگ شده! شاخ دراورده بودم.
حالا یا بخاطر خودم و احساسم بود و یا بخاطر اینکه نرم سراغ زن و مادرزنم.
بعد از این مدت دیگه وقتش بود برم سراغ اصل کاری. یه چیزی هم که باید بدونید این بود که مادرم عاشق فیلم دیدن با من شده بود. حس ارامش یا همچین چیزی داشت موقع فیلم دیدن با من.
اینبار رفتم سرچ کردم ببینم فیلم های صحنه دار احساسی کدوما هستن. یه کانال تلگرام هم پیدا کردم برای دانلود. یه فیلم که چون اسمش انگلیسی بود الان یادم نمیاد رو دانلود کردم. تو گوشی میخواستم ببینیم. سعی کردم گوشی رو وصل کنم تلویزیون ولی نشد.
فیلمه درباره یه زن و شوهری بود که برای اینکه زنش از پیشش نره اجازه می داد زنش با مردهای دیگه بخوابه.
یه پتو انداختم زمین و دراز کشیدم رو شکم و یه بالشت هم زیر سینم گذاشتم. موبایل رو تکیه دادم به یه بالش دیگه و مادرم هم اومد مثل من رو شکم دراز کشید. سینش اذیتش میکرد و مجبور میشد هرزگاهی بشینه. چسبیده بودم بهش. کنار هم داشتیم میدیدم.
دیدن فیلم صحنه دار تا حدی هضم شده توسط مادرم ولی این واقعا زیادی صحنه داشت. وقتی دراز میکشید رو شکم دست می انداخت دورش و بلند که میشد یکم می نشست دستشو می گرفتم تو دستم. حشرم زده بود بالا. وقتی دراز کشید رو شکم دستم رو آروم بردم سمت کمر و باسنش. عکس العملی نداشت. زیادی به باسنش رسوندم و دیدم سریع بلند شد نشست. یکم گذشت دوباره دراز کشید. این دفعه سریع تر بردم رو باسنش گذاشتم و آروم نوازشش کردم. کلافه به نظر میرسید. وسط باسنش با انگشتم از رو شلوار مالش دادم دیدم سریع پرید بالا و نشست و بعدش کلا رفت پایین. راستش یکم زیاده روی کردم و اونم گذاشت تو کاسم.
موقع شام دیدم ناراحته و بهم گفت: قرارمون این نبود. من هیچی نگفتم و بعد شام رفتم اتاقم.
همش در حال نقشه کشیدن بودم تا به یه نتیجه ای برسم. یه بار آلبوم قدیمی آوردم نگاه کنیم. عکسای بچگیم رو که مادرم میدید شروع میکرد از گذشته گفتن. یه جا گفت: شیر رو ول نمیکردی! نقشه رو خودش آورد تو ذهنم. سر حرف رو ول نکردم. گفتم: چند سال شیر خوردم؟ گفت: تا سه سالگی خوردی. شیر خشک هم لب نمیزدی. سریع گفتم: چه زود قطع کردی! برای همین استخوان بندی ضعیفی دارم. گفت: چه ربطی داره؟ همه تو این سن ول میکنن و نمیدن.
گفتم: نه جانم شما کم کاری کردی حداقل یه سال. میخندید و میگفت آقا جان من یکسال از روستا میگم برات شیر بیارن تا بلکه کمبودت رفع بشه. گفتم: نه اون شیر مادره که مهمه. (هنوز نمیدونست داره چه مسیری رو میره و حرفاش کجا قراره برسه)
گفت: دیگه گذشته شما ببخش. گفتم نه عزیزم نمیبخشم. گفت: خب الان شیرم کجا بود؟ چرا نمیفهمی تو؟ اشاره کردم به سینش گفتم اینها! گفت: وا شیر نداره نادون. گفتم: شما بده ببینم داره یا نه؟ گفت: خجالت بکش. گفتم: خب اینو سه سال خوردم. از چی خجالت بکشم؟
من گفتم و اون گفت و هی بحث کردیم. کلافه شد پاشد رفت. ولی من مگه ول میکردم؟ چندبار سر سفره حرف زد باهام جواب ندادم. شب گفت: چرا اذیت میکنی؟ گفتم من یا تو؟ باز بحث کردیم. دیگه کم آورد گفت: فقط چند ثانیه. گفتم: باشه عزیزم و نیشم باز شد. گفت: خدا بداد من برسه.
اومد نشست خجالت می کشید سینشو در میاره. گفتم دراز بکش یه چی بنداز رو صورتت خودم بخورم. قبول کرد. نمیذاشت دوتا سینش بیرون بیاد و با یک دستش نمیذاشت لباس کامل بیاد بالا. سینش حدودا 80 بود. خب یه زن جا افتاده بود. سینه هاش اویزون بودن. یکم استرس ترکیب شده با شهوت داشتم. نوکشو میک زدم. سریع گفت: بسه دیگه. گفتم بابا وایسا هنوز کاری نکردم. گفت: زود تموم کن. دوباره گذاشتم تو دهنم. با دستش به سرم فشار میاورد و منم ول نمیکردم ولی تهش کم اوردم. خوبیش این بود فهمیدم تا حدودی تحریک میشه از اینکار و این خبر خوبی بود.
یک پله دیگه به موفقیت نزدیک شدم.
باز چند وقت بعد پدرم اومد. اینبار خیلی سخت گذشت چون پدرم مریض شده بود و فکر کنم یک ماه خونه موند. تو اون زمان میترسیدم کاری کنم. حتی وقتی مادرم بالا میومد پیشم.
ولی باز یه نکته جالب این بود که همش مادرم بهم سر میزد. فهمیده بودم خیلی عادت کرده. من کاری نمی کردم و این بیشتر کلافش میکرد. برعکس قبل که از دستم میخواست فرار کنه. بالاخره بعد مدتها پدرم رفت سفر. یادمه عراق میخواستن مسافر ببرن.
صبح ساعت 4 یا شایدم 3 بود رفتن. یعنی هوا تاریک بود. مادرم خودش بدرقه میکرد. پدرم رفت و من از بالا دیدم که رفت.مادرم هم رفت و دیدم چراغ حیاط هم خاموش شد ولی بعدش دیدم در خونه من باز شد. از تختم تکون نخوردم. مادرم بود اومد گفت: جواد؟ گفتم بله؟
گفت: خواستم بگم بابات رفت. گفتم: باشه! (با خودم گفتم این اومده بیدارم کنه که اینو بگه؟) گفت: پسر میرم بخوابم شب بخیر. سریع قبل اینکه بره گفتم: یه لحظه وایسا. پاشدم رفتم سمتش دستاشو گرفتم به شوخی گفتم: دلت برای شوهرت تنگ شده؟ خب نذار بره. یه خنده از روی تمسخر زد و گفت: آره دارم میمیرم و خندید. نزدیکش شدم آروم گفتم: حق نداری برای کسی به جز من بمیری. هیچی نگفت. لبش رو بوسیدم. تکرار کردم .فکر کنم بلد نبود. بغلش کردم. محکم. ساکت بود. دستمو زدم باسنش. میخواستم کاری کنم.ولی نمیدونستم چیکار! یه لحظه فکری اومد تو ذهنم. بهش گفتم: خوابم نمیبره فکر کنم شیر میخوام. خندیدیم دوتایی. ولی نه رد کرد و نه تایید. دستشو گرفتم گفتم دراز بکش. این دفعه لباسش رو نگرفت و دو سینه اش بیرون بود. شروع کردم خوردن. عمیق نفس میکشید. هرزگاهی بدنش رو تکون میداد. یکی رو میخوردم و اون یکی رو با دستم میمالیدم. دستمو میبردم پایین که تا اینو دید بلند شد گفت بسه. بغلم کرد. کیرم که بلند شده بود رو حس کرد ولی چیزی نگفت رفت بخوابه.
فرداش رفتم پایین صبحونه بخورم دیدم نیست. صدای حموم میومد.مغز کیر به دستم نمیذاشت کرم نریزم. رفتم در حال رو بستم. رفتم کنار حموم و در زدم. گفت کیه؟ گفتم جوادم. در رو باز کرد سرشو آورد بیرون و گفت چی شده؟ گفتم: نگران شدم دیدم نیستی. گفت: حموم کنم میام. گفتم باشه اگه خواستی بگو کیسه بکشم. چشماشو درشت کرد گفت: برو بشین زیاد حرف نزن. ناامید بودم ولی یکم که گذشت واقعا صدام کرد. رفتم گفت بیا کیسه بکش. خندیدم. گفت زهرمار. وقتی رفتم تو حموم و لخت دیدمش تپش قلبم شروع شد.
کیسه دستم بود. یه شورت پاش بود به رنگ قرمز. پشتش به من بود. یکم کیسه کشیدم گفت کافیه. گفتم بذار با آب همینجا دستمو بشورم. رفت کنار. داشتم میشستم که یهو گفت: ببین چه غلطی کردی؟ نگاه کردم دیدم سینه اش یکم کبود شده. یا بهتره بگم قرمز شده. دیشب حواسم نبود دارم چیکار میکنم. گفتم: بخدا حواسم نبود ببخش. نزدیک شدم گفتم: مطمئنی دلیلش منم؟ گفت:آره چون قبلا اینطور نبود. حشری شده بودم. گفتم بزار ببوسم. قبول نمیکرد. پیله کردم و کلافه شد. گفت بیا. یه بوس کردم و سریع کردم دهنم. میزد تو کله ام میگفت ول کن و فحش میداد.
ول کردم اومدم بیرون. دیگه بعد این سینه خوردن در کنار فیلم دیدن رفت تو برنامه هامون. یکم گذشت و دیگه میخواستم کار رو تموم کنم. ولی چجوری!؟ یه نقشه داشتم امیدوار بودم بگیره. الکی بهش گفتم موش اومده خونه. چون واحد والدینم همکف بود. باور کرده بود و چند ساعتی دنبال موش بودیم. میترسید. گفتم امشب بیا بالا تا فردا ببینم چیکار میکنیم. با اکراه اومد. رفتیم بالا و اول فکر کردم میاد رو تخت ولی پتو و بالشت برداشت رفت تو هال. دیدم نقشه نگرفت و رفتم بهش گفتم: میخوای فیلم ببینیم؟ گفت: آره. فیلم از گوشی دانلود کردم. مثل اون دفعه دراز کشیدیم رو شکم. فیلم صحنه دار بود. قشنگ بکن بکن بود. درباره راهبه ها بود که به یه پسر میدادن. وضعیت حشری کننده بود. دستمو از باسنش برنمیداشتم. اونم روش باز شده بود. دستمو کردم تو شلوارش بردم رسوندم به کوصش. خودشو جمع کرد و اب دهنشو قورت میداد.
با انگشتم میمالیدم. دیگه رام رام بود. خودمو کشوندم عقب. دیگه میخواستم کار رو تموم کنم. به لطف مادرزنم حرفه ای شده بودم. شلوارمو دراوردم . مادرم احساس میکرد. ولی هیچ کاری نکرد. شلوارشو کشیدم پایین و از پشت عین اون سکسه با مادرزنم, اروم بردم سمت کوصش ولی خودشو جمع کرده بود. نمیذاشت. هنوز دودل بود. پاهاشو بازتر کردم. کیرمو خیس کردم. بالاخره شد ولی انقدر حشری بودم که تو تلمبه سوم آبم اومد. همونطوری گذاشتم توش باشه و کوچیک شه. تموم که شد. دیدم مادرم بلند شد. چشماش خیس بود. عذاب وجدان گرفتم. نشستم کل شب فکر کردم. چی شد که اینطوری شد. من اون جواد اروم و ساده و مذهبی چی شد به این کثافت رسیدم! گریه کردم. گفتم خدایا غلط کردم.
بیخیال شدم گفتم آدم میشم. فرداش دیگه عزیزم و عشقم نمیگفتم. کاری نمیکردم. یه چند روزی گذشت و مادرم گفت چیزی شده؟ گفتم: نه. (میدونستم منظورش چیه ولی به رو خودم نیاوردم)
یکی دو روز گذشت و یه شب خودش اومد بالا. رو تختم دراز کشید گفت: از دستم ناراحتی؟ گفتم نه.
گفت: پس چرا بهم اهمیت نمیدی؟ (فهمیدم مادرم بهم عادت کرده. من اونم وارد کثافت کاری خودم کرده بودم) بهش گفتم: پشیمونم.
دیدم داره اشک میریزه. بغلش کردم. (من پشیمون شده بودم ولی یه چیزی در وجود اون بیدار شده بود) موقع بغل دستم رو گرفت گذاشت رو کوصش و با چشاش بهم زول زد.
فهمیدم منظورش رو…الان دیگه اون نمی خواست تموم بشه.اون شب سکس کردیم. مثل زن و شوهر. بدون محدودیت. از اون زمان خیلی گذشته ولی ما وابسته هم شدیم.
ادامه دادیم و ادامه دادیم.
الان که اینو مینویسم هنوز طلاق زنم تکمیل نشده… ولی دیگه از دلم بیرون رفته… مادرزنمو فراموش کردم ولی اون هنوز برخی اوقت پیله میکنه…
من وارد یه کثافتی شدم که دارم از زندگی توش لذت میبرم. گاهی عذاب وجدان میگیرم و گریه میکنم. گاهی هم خوشحال و خوشبختم. یه آدم خوب و سالم که حالا شده یک لجن و کثافت.
باعث اینا منم؟ یا اون مادرزن شیطانم؟ شاید هم هممون مقصریم.
من الان نزدیک مدتهاست که تو بکن تو و داستان ها و تجربیات شما رو میخونم.
نه برای لذت بلکه برای پیدا کردن آدمهایی مثل خودم. چون نمیتونم هر چیزی رو به آشنا و دوست و فامیل بگم. یا بهتره بگیم درد و دل کنم.
بگذریم؛
من از یه شهرستان کوچک و تا حدودی با فضای بسته دارم اینو مینویسم.
سعی میکنم اطلاعات شخصی ندم و اسامی و برخی از عناوین شغلی و ارتباطات رو تا جایی که به اصل موضوع آسیب نزنه رو تغییر بدم تا حداقل آبرو و امنیت خودم و اطرافیانم حفظ بشه.
اسمم جواده (مستعار) و تو یک خانواده کاملا بسته بزرگ شدم. یه خواهر بزرگتر دارم. ازدواج کرده و تو خانه ی 4 طبقه خودمون که پدرم ساخته با شوهرش زندگی میکنه. مادرم یه زن 49 ساله و و توپر و مهربون که خانه داره و پدرم که 57 سالشه و در بیرون خیلی با شخصیت به نظر میرسه ولی داخل خونه از نوادگان بغدادیه و شغلش هم راننده است. مثلا ایران به ترکیه یا ارمنستان یا حتی عراق مسافر میبره. ماشین برای خودمونه.
از بچگی مثل خیلی از پسرهای شر و شیطون عاشق پلیس بازی و شغل پلیسی بودم. برای همین خیلی تلاش کردم برم دنبال شغل مورد علاقه ام.
موفق شدم و برخلاف میل خانوادم (چون دوست داشتن نزدیکشون باشم) رفتم مشهد برای دوره و …
خانوادم از نظر خودشون کم و کسری نداشتن و پدرم میگفت نیاز نیست نوکری نظام رو بکنی. ولی خب عشق و علاقه به پلیس شدن منو ول نمیکرد. از طرفی پدرم سنگین و سرسخت بود برعکس مادرم که با من خیلی خوب رفتار میکرد و منم دوست داشتم از پدرم دور بشم تا دیگه زور نشنوم. برخی از پدرها جز زور گفتن هنر دیگه ای ندارن متاسفانه. فکر میکنن بچه ها مثل حیوون باید تربیت بشن. نه محبتی ازش دیدم و نه آرامشی در کنارش داشتم. بخاطر مادرم تا اون زمان تحملش کردم. از اون گذشته شهرستان ما کلا پدرها به این شکلن. همیشه هم ماها ترس از پدرامون داشتیم و داریم.
بگذریم…
بعد از اتمام دوره ها و استخدام من رو انداختن همونجا و دیگه نشد برم شهر خودمون. که این بیشتر خانوادمو عصبی کرد ولی چاره ای جز قبول کردن نداشتن. البته کلا نظامی شدن سه مرحله داره. اول یک دوره تقریبا دو ساله داریم و بعد قرارداد موقت 5 ساله و در نهایت استخدام رسمی. که اگه در انتهای 5 سال خواستی میتونی ادامه ندی ولی اگه رسمی شدی دیگه بیرون اومدن مکافاته.یعنی حداقل تا 5 سال آینده باید میموندم همین مشهد. البته خودمم دوست نداشتم برم. شهرهای بزرگتر رو بیشتر دوست داشتم.
یه بار مرخصی که بودم اصرار کردن ازدواج کن. مادرم میترسید عاشق ادم اشتباهی بشم یا کار خطایی کنم برای همین اصرار کرد و منم قبول کردم. من اصلا دختر بازی و سکس نداشتم. یعنی در گذشته خانواده ام و بعد از اون شغلم اجازه نمی داد که به سمت چنین مسائلی برم. بعد از مدتی گفت یه دختر آفتاب مهتاب ندیده پیدا کردن. رفتیم سمت خونشون و از دور مادرم نشونش داد. یه دختر ساده و معمولی بود بدون جذابیت خاصی ولی چون خانوادم خیلی تایید کرده بودن و راضی بودن منم قبول کردم.
خواستگاری و مهمانی و آشنایی که تموم شد بعد از تقریبا 2 هفته شد و ما عقد کردیم. قرار شد ازدواج بمونه بعد از بهتر شدن شرایط من و جهاز نامزدم و …!
خانواده نامزدم میشه گفت تحصیلکرده و آروم بودن و کلا من هم دوسشون داشتم. قبلا کارمند بودن. پدرزنم یه مرد مرموز و ساکت بود و من رو یاد پدر خودم مینداخت ولی باز بهتر از پدر خودم بود و مادرزنم رخساره (مستعار) مهربون و زبون باز بود و یه زن تو پر تر از مادر خودم و تا حدودی بی شیله پیله به نظر میرسید. البته بعدا میفهمید که چقدر این حرف درسته یا غلطه. یه خواهر زن هم داشتم که یه شهر دیگه هم درس میخوند و هم شاغل بود.
همه چی اوکی بود و منم از انتخاب راضی بودم تا اینکه…
با نامزدم کوثر (مستعار) زیاد چت می کردیم. کلا هم ذوق و شوق زیادی داشتیم.
هم اون اولین بارش بود هم من و هیجانمون زیاد بود.
باهم حرف میزدیم ولی نه حرفهای سکسی بلکه از خاطرات گذشته و داستان سفر و اینکه پلیسی چجوریه و …
کلا کوثر تو باغ این حرفها نبود و منم خوشحال بودم که اینقدر پاک و محجوبه.
زمان گذشت و گذشت تا یه بار شب حدود ساعت یک خدافظی کردیم و بعد گذشت نیم ساعتی دیدم هنوز آنلاینه.
تعجب کردم نوشتم چرا نخوابیدی؟
دیدم جواب نداد و دوباره پرسیدم!
دیدم نوشت ” خوابم نمی برد اومدم پیاممون رو بخونم تا خوابم ببره#34;
خوشم اومد از فکر قشنگی که داره. به شکلی از این سادگی و محبوبیتش خوشم میومد.
گفتم باهاش حرف بزنم تا بخوابه.
شروع کردم از این و آن گفتن ولی یه چیزی برام جالب شد و اون نوشتاری کوثر بود.
کوثر از عشقم و جانم چیزی نمیگفت و خیلی محتاط و رسمی منو جواد صدا میکرد ولی الان بقول امروزی ها لاو میترکوند.
منم خوشحال بودم که روش باز شده و احساس راحتی میکنی.
بهش گفتم چرا یهو ادبیات و احساست عوض شد؟
گفت: قبلا خجالت میکشیده و ازم خواست زیاد بروش نیارم.
منم درک کردم گفتم باشه ولی دوست دارم همیشه همینطور باشی.
گفت: چون خجالتیه نمیتونه ولی اگر من دوست دارم و یا نیاز شد آخر شبها اینطوری حرف میزنه.
از پیشنهاد و حرفش خندم گرفته بود ولی گذاشتم پای خجالت و محجوب بودنش.
روزا عادی بودیم و شبها عاشق و معشوق.
روزها سنگین و شبها اونم ساعت یک به بعد بوس بوس میفرستادیم.
طوری شده بود ثانیه شماری میکردم فقط شب برسه. حرفهای عاشقانه اش یه جورایی کیرم رو سیخ میکرد ولی جرات زیاده روی نداشتم. واقعا میترسیدم بهش بربخوره.
ولی…
یه شب بهش گفتم زود نخواب چون فرداش تعطیلم میخوام کلی حرف بزنیم.
با اکراه قبول کرد و شروع کردیم عشق و عاشقی.
داشتم بهش میگفتم: اگه مرخصی بدن و بیام پیشت چیکار میکنی؟ اونم میگفت لحظه شماری میکنم بیای بغلت کنم بوست کنم…
اینجا بود که گفتم: فقط بغل و بوس؟
گفت: چیز دیگه میخوای عزیزم؟
گفتم: خودت چی فکر میکنی؟
یکم سکوت کرد و ترسیدم…
سریع نوشتم منظوری نداشتم شوخی بود که نوشت اشکال نداره درک میکنم. خیالم راحت شد.
دیدم دوباره نوشت: اونی که میخوای بعد ازدواج مال خودت میشه.
کیرم سیخ شده بود. اولین بارم بود و تپش قلب داشتم.
از یجا به بعد دیگه مغز از کار میوفته و کیر فرمان میده.
نمیدونم چرا و اصلا چجوری نوشتم:
یعنی الان مال من نیست؟
گفت: چرا، مال خودته ولی بعد از عروسی ازش استفاده کن.
گفتم: چقدر؟
گفت: هرچقدر که نیاز داری!
دیگه نمی خواستم ادامه بدم ولی نمی تونستم کیرمو آروم کنم.
نوشتم: همین الان هم دارم میمیرم!
دوباره ساکت شد…
ریدم به خودم
عرق کرده بودم اصلا
تا بخوام چیزی بگم دیدم نوشت: منم!
دیوونه شدم با حرفش…
(اونایی که اولین بارشونه میتونن درکم کنن.)
دیگه حس کردم اونم شهوتی شده ادامه دادم و عقب نشینی نکردم.
نوشتم: برات مهمه که چه سایزی باشه؟
گفت: متوسط هم خوبه، مال تو چجوریه؟
نوشتم: خوبه هم کلفت هم به اندازه کافی درازه.
رو ابرها بودم انگار 🙂
گفت: عالیه!
نوشتم: مال تو استخوانیه؟ خیلی تنگه؟
گفت: معمولی یکم گوشت داره و فکر میکنم یکم تنگ باشه.
(نامزدم اندامش معمولی بود)
دیگه من نوشتم و اون نوشت و من نوشتم و اون نوشت یهو دیدم ساعت ۵ صبحه!
هر دو حشری داریم چت میکنیم. از پوزیشن مورد علاقه و چندبار در روز و کجا سکس کنیم و میخورم و میخوری و …
اصلا نمیخواستم تموم شه.
ازش خواستم عکس کوص خودشو بده ولی گفت نه!
برعکس اونم ازم عکس کیرمو خواست، ناز نکردم و براش فرستادم.
نوشت: دوست دارم بخورمش و بکنی توم!
داشتم دیوونه میشدم. سریع رفتم دستشویی خودارضایی کردم تا آروم شدم.
گذشت و گذشت…
دیگه کارمون شده بود سکس چت های شبانه و شرط کرده بود روزها به روش نیارم.
دیگه عاشقش شده بودم. شاید این سکس چتها بی تاثیر نبود. نمیدونم عاشق خودش شده بودم یا سکس چت باهاش.
مرخصی میگرفتم میرفتم به امید اینکه اتفاقی بیفته ولی از نزدیک کوچکترین حرکتی نداشت.
خیلی آدم عجیبی بود.
برعکس وقتی از پیشش میرفتم، تو چت میگفت: امروز وقتی دیدمت دوست داشتم بریم اتاق منو بکنی!
هم خنده دار بود هم عجیب.
آقا سرتون رو درد نیارم همینطور گذشت تا عروسی کردیم. رفتیم مشهد و همون خونه مجردی من زندگیمونو شروع کردیم.
شب اول خیلی معذب بود بهش گفتم میخوای یکم چت کنیم و بعد شروع کنیم؟
میخواستم روش باز شه ولی با تعجب گفت؛ نیازی نیست. چت چرا؟ منم دیگه ادامه ندادم وقتی دیدم این عکس العمل رو نشون میده. فکر کردم خجالت زدش کردم. به هرحال…
منتظر بود من شروع کنم و بوسش کردم و نوازشش کردم.
تو سکس چت همیشه میگفت کیرتو میخورم و … ولی اصلا عکس العملی نداشت.
منم گذاشتم به پای خجالتش و اولین سکسمون جالب نبود.
نه آهی نه ناله ای نه عشقبازی و …
گذشت و فرداش دیدم درد داره کوصش و بیخیال شدم. پس فرداش سکس کردیم ولی باز همون آش همون کاسه.
تا یکماه همینطوری بود!
دیگه تحملم کم شد بهش گفتم چرا مثل چتها نیستی؟
گفت: با خنده گفت چت چی؟
فکر کردم میخواد شوخی کنه، بهش نشون دادم گفتم ببین چقدر سکسی بودی!
یکم خوند و قرمز شد فکر کردم داره خجالت میکشه!
گفتم چی شد؟
پاشد رفت حموم و در رو بست.
فکر کردم کارم اشتباه بود رفتم التماس و غلط کردن. بالاخره اروم شد اومد خوابیدیم.
عذاب وجدان داشتم.
گفتم شاید غرورش شکسته.
بالاخره دیگه عادت کردم به یک زن بدون عشقبازی خاص و عادی ولی واقعا دوسش داشتم. آدم آروم و ساکتی بود و میشه گفت بهش احساس خوبی داشتم.
رابطه عاطفی خوبی در حالت عادی داشتیم. اونم منو دوست داشت. سنگ صبور هم بودیم و به دور از خانواده زندگی می کردیم.
اعتماد بینمون زیاد شده بود. درد و دل میکردیم.
تا اینکه…
یه بار بعد سکس با ترس و لرز بهم گفت اون حرفهای سکسی چت رو اون نزده!
گفتم یعنی چی؟ پس این حرفها از آسمون اومده؟
گفت: مامانم گوشیمو چک میکنه شاید اون نوشته!!!
شاخ درآوردم گفتم: چرا باید مادرت این حرفا رو بهم بزنه آخه؟
گفت: نمیدونم ولی من ننوشتم! این رو گفت و ازم خواست دیگه پیله نکنم و خوابید.
من تا صبح خوابم نبرد.
گیج شده بودم و از طرفی باورم نمیشد.
مادرزنم خیلی مذهبیه اصلا بهش نمیاد این حرفها و جدا از اون منطقی نیست بیاد چنین کاری کنه!!!
چند روز گیج میزدم و از فکرم خارج نمیشد…
هنوز باورش سخت بود…
ولی حرفهای زنمم منطقی بود. چون اون حرفها اصلا به روحیاتش نمیخورد، شب نوشته میشد و اصرار میکرد که صبح بروش هم نیارم!
یعنی مادرزنم برای اینکه من زنمو دوس داشته باشم اینکارو کرده؟ تا این حد اصلا نیاز بود؟ یا مساله چیز دیگه ایه؟ مادرزنم خیلی ساده بنظر میرسه و بهش اصلا نمیاد!
چرا آخه؟؟؟
هرموقع مرخصی میگرفتم میرفتیم شهرستان.بعد از ازدواجمون اولین بار بود که رفتیم شهرستان.
اینبار فرق داشت، ذهنم مشغول بود. استرس داشتم و نمیدونستم چطور روبرو بشم با خانواده زنم.
وقتی خونه پدرزنم بودیم حواسم به مادرزنم بود و حرفهای تو چت از ذهنم رد میشد. یعنی اون حرفها رو این زن ساده زده؟ چرا اینکارو کرده؟ با خودم فکر کردم.
گفتم مادرزنم حتما میدونسته دخترش ساده است و ترسیده من دوسش نداشته باشم یا ازش دوری کنم یا حتی خیانت کنم و شروع کرده بین حرفهای من و دخترش دخالت بیجا کردن. اونقدر که خودش هم درگیر همین چت ها شده.
یعنی هی ادامه داده و ادامه داده! اصلا چرا اینهمه باید ادامه بده؟ مگر اینکه…! مگر اینکه این حرفها و عکس کیر و … باعث شده یک وابستگی جنسی ممنوعه ایجاد بشه. پدرزنم آدم سنگ و ساده ای بنظر میرسه. بهش نمیاد با زنش عشق بازی کنه.
ولی مادرزنم اگه با من اون چتها رو کرده باشه پس یه زن خیلی هات و سکسیه. ولی در ظاهر اصلا این رو نشون نمیده.
قشنگ کیرم بیدار شده بود. به خودم اومدم دیدم تو خیالاتم درگیرم. بهرحال تصمیم گرفتم فراموش کنم ولی مگه میشد؟
یه مدت گذشت. برگشتیم مشهد و نزدیک عید دوباره برگشتیم شهرستان.
خانواده زنم یک خانه باغ دارن. رفته بودیم باهم اونجا. پدرزنم ظهر که شد یکی بهش زنگ زد و رفت و نزدیک عصر هم من و زنم با ماشینمون برگشتیم. تو راه نزدیک خونه پدرم (که یک واحدش برای من و زنم بود و جهاز زنم اونجا بود و وقتی شهرستان میومدیم اونجا میموندیم) دیدم پدر زنم زنگ زد گفت یه کاری پیش اومده براش تا شب طول میکشه ازم خواست مادر زنم من برم خونشون تا تنها تو خونه باغ نمونه. منم گفتم کوثر رو میذارم خونه و برمیگردم دنبالش. وقتی رسیدم خونه باغ دیدم آماده است. پدرزنم بهش خبر داده بود. اومد سوار شد راه افتادیم. خانه باغ تا داخل شهر و خونه پدرزنم نیم ساعتی راه بود.
تو مسیر از درخت و میوه و این چیزا حرف میزد. منم حالم از این مسائل بهم میخوره و سکوت کرده بودم. اونم فکر کرد مشکلی دارم. ازم پرسید ناراحتی؟ مشکلی پیش اومده؟ گفتم نه داشتم گوش میکردم.
گفت فکر کردم با کوثر دعوات شده! گفتم نه بخدا چرا اخه دعوام بشه؟ از اینجا متن داستان شروع شد…
گفت رابطتون خوبه؟ سریع گفتم آره و اونم گفت خب خداروشکر چون برای ما همین مهمه که شما خوب باشید. یه چند دقیقه که گذشت دوباره یاد حرفهای زنم و چت و … افتادم. کیرم باز نیمه خیز شده بود. هنوز واقعا شک داشتم اون حرفها رو این زن گفته باشه.
گفتم یه امتحان کنم ببینم اصلا تو این باغا هست یا نه.
چون سوال قبلیش از رابطمون بود. ادامه دادم: رابطه جوونای امروزی مثل ما مثل رابطه قدیمی ها مثل شما نمیشه!
گفت یعنی چی؟ گفتم که فکر میکنم شما یا مادر خودم بیشتر به همسرتون اهمیت میدین یا بهتره بگم زن زندگی هستین. دخترای امروزی مثل کوثر زندگی رو خیلی مثل شما جدی نمیبینن. توقع متفاوتی دارن.
مادرزنم این موقع ها اول از دخترش تعریف میکنه! گفت من سعی کردم کوثر رو خوب تربیت کنم و اونم دوستت داره و این جور حرفها.
گفتم میدونم که دوستم داره و منم دوسش دارم ولی فکر میکنم در رابطه با زندگی زناشویی هنوز اون درک کافی رو نداره.
موفق شدم چون داشت ادامه میداد و کنجکاو میشد. اینم بگم واقعا کنجکاو و فضول!
بهم گفت اگه مشکلی دارید باید بشینید با هم حل کنید. گفتم آره میدونم ولی برخی مشکلات شاید با گفتگو حل نشه. نمیشه هر چیزی رو گفت آخه!
مادرزنم یکم ساکت شد. منم قلبم و کیرم اوضاع خوبی نداشتن. با اینکه حرف سکسی میزنیم ولی هیجانم بالا بود!
مادرزنم بعد از کمی سکوت گفت اگه خواستی بگو من مشکلتون رو حل کنم. گفتم چطوری؟ گفت سعی میکنم در عالم مادر دختری با کوثر خواسته هات رو یادآوری کنم و اونطور که تو راضی باشی باهات رفتار و زندگی کنه.
گفتم اخه چطور بگم و من من من کردم. گفت راحت باش چون نمیخوام آسیب ببینید.
دل رو زدم به دریا گفتم راستش کوثر از روابط زناشویی زیاد نمیدونه و من هم یکم اذیت میشم.
گفت: رابطه باهات رو دوست نداره؟ گفتم دوس داره البته فکر کنم ولی چجوری بگم آخه, میخوام پرحرارت و پرجنب و جوش باشه. تو رابطه خیلی متین و محجوبه.
گفت فهمیدم و باهاش حرف میزنم. منم گفتم فقط کوثر نفهمه بهتره که گفت آره اونم همین نظر رو داره که نباید کوثر چیزی بدونه و بفهمه من این چیزا رو گفتم.
آقا سرتون رو درد نیارم. این تموم شد و ما باز برگشتیم مشهد. اولین تاثیر رو همون شب دیدم.
کوثر داشت میرفت حموم و بهم گفت میخوای بیای؟ من جا خوردم چون تا حالا اتفاق نیفتاده بود. سریع گفتم با کمال میل.
رفتیم حموم. لخت بودیم همو بغل کردیم بوس کردیم و یه سکس کوتاه هم داشتیم. به جرات تا اون موقع بهترین رابطمون بود.
خیلی خوشحال بودم. دو روز بعد مادرزنم زنگ زد و وسط حرفاش ازم پرسید همه چی خوبه؟ منم منظورشو فهمیدم گفتم بله دستتون درد نکنه کوثر خیلی خوب شده. ازش تشکر کردم و اونم خوشحال شد.
این مساله باعث شد یکم یخ من و مادرزنم آب بشه. به شکلی رومون به هم باز شده بود. این بین فهمیدم همسرم هم مشکلات رابطه رو به مادرزنم میگه. چون بعد از مدتی مادرزنم یه چیزی گفت که طبیعی نبود. ما سکسی حرف میزنیم وکلا همون یه بار بود پشت تلفن که بهش گفتم همه چی خوبه ولی یه بار تو تلفن بهم گفت یه خواهشی دارم! گفت جانم؟ خیلی سربسته گفت: تو رابطتون عجله نکن چون کوثر اذیت میشه! فهمیدم زنم حتما چیزی گفته. به شکلی شده بود واسطه رابطه من و کوثر بدون اینکه کوثر بدونه. منم رعایت کردم و سکس آروم میکردم و کش میدادم تا کوثر هم لذت ببره.
بعد از چند ماه مرخصی گرفتم و رفتیم شهرستان. تابستان شده بود و وقت میوه و این چیزا بود. تو خونه باغ زنم داشت برا خودش عکس می گرفت و پدر زنم مشغول کارای خودش بود و من و مادرزنم هم داشتیم قدم میزدیم و اونم از درخت و سال کاشت و این چیزا میگفت.
یکم که از کوثر و باباش دور شدیم ازم پرسید: اوضاع زندگیتون چطوره؟ منم فکر کردم مالی و کاری میگه گفتم خداروشکر کم و کسری نیست. گفت: کوثر چی؟ گفتم خوبه و مشکلی نداریم. گفت خوشحالم و اگه مشکلی داشتین حتما بهم بگو. برام مهمه که زندگیتون همیشه خوب باشه.
دیدم باز داره از ذهنم اون حرفها و چت ها رد میشه و ممکنه کیرم ضایعم کنه به بهونه خستگی همونجا کنار یه درخت نشستم الکی گفتم هوا گرمه سرم گیج میره.
اونم اومد نشست پشت به درخت کناری.
نمیدونم چرا اون خلوت و دوری از کوثر و باباش منو حشری میکرد. یه کشش عجیبی وجود داشت که درک نمیکردم.
باز مغزم از کار افتاد و کیرم شروع کرد فرمان دادن و بدبختی ها یا شاید خوشبختی های من شروع شد.
بهش به شوخی گفتم: شما باید مشاور بشید. گفت: چطور؟ گفتم: با چندبار حرف زدن با کوثر خیلی تو زندگی و رابطه ما تفاوت ایجاد کردین. به مردم هم میتونید کمک کنید. اونم خندید و گفت: من فقط میخوام عزیزان خودم خوش باشن.
دیدم اوضاع خوبه. بهش گفتم: فکر کنم پدرزنم از همه خوش تره! گفت: چطور؟ گفتم: خب فکر کنم تو زندگی زناشویی خودتون عالی هستین. اونم به طعنه گفت: اره ولی کیه قدر بدونه!
مادرزنم انگار یه روزنه باز کرد به حریم ممنوعه اش تا من واردش بشم. گفتم: چطور مگه؟ پدرزنم که شما رو خیلی دوست داره! گفت آره ولی ما هم مشکل شما رو داریم ولی برعکسش! من علاقه زیادی به روابط زناشویی دارم ولی پدرزنت خیلی مایل نیست!
تپش قلب و فشار کیر داشت دیوونم میکرد.
گفتم: چون خودم شرایط مثل شما رو دارم درک میکنم چی میگید و واقعا سخته. گفت: حالا شما یک سال و نیمه این مشکل رو دارید و من سالهاست درگیر این مشکلاتم.
منم به شوخی گفتم: خدا به دوتای ما صبر بده و خندیدیم. این موضوع تموم شد.
بعد از مدتها که بیرون بودم دیدم زنگ میزنه. کلا زیاد تماس میگیره ولی اکثرا با کوثر نه با من. دوباره حال و احوال کردیم. از کوثر پرسید و کار و زندگی. وسط حرفها گفت اوضاع رابطتون چطوره؟ منم با خنده گفتم میسوزیم و میسازیم ولی خدارو شکر. داشت میخندید که گفتم: اوضاع شما چطوره؟ یکم مکث کرد گفت من که سالهاست میسازم و میسوزم. داشتیم سربسته با شوخی لاس ریز میزدیم. گفتم: باید این دوتا رو بنشونیم باهاشون حرف بزنیم وگرنه به خودشون نمیان. (این حرفها رو با خنده میزدیم) اونم میخندید و تایید میکرد.
این تماس شاید تموم شد ولی رابطه ما گرم تر از قبل شده بود. یه روز در میون یا من زنگ میزدم یا اون. باز به شوخی و خنده درباره رابطه و کوثر و باباش حرف میزدیم.
یه بار تو تماس بهم گفت: خیلی ازت ممنونم! گفتم چرا؟ گفت بخاطر کوثر که تحمل میکنی! گفتم: آخه مهم نیست زیاد برام. خود کوثر مهمه! با خجالت گفت: پریشب خودم رو آماده کردم برای پدرزنت ولی اصلا درک نمیکنه انگار و سریع کار خودشو میکنه و میخوابه. منم سردرد میگیرم. برای همین تورو خیلی درک میکنم. و ازت بخاطر تحملی که داری ممنونم. این حرفش اولین بار بود اینقدر مستقیم بهم میزد. نمیدونستم چی بگم! گفتم: منم شمارو درک میکنم. بالاخره باید بسازیم دیگه.
مادرزنم تلگرام داشت ولی باهم چت نمیکردیم. یعنی اصلا انلاین نبود. یه بار برای فرستادن یه فیش پرداخت بابت قرعه کشی بهش گفتم تلگرام میفرستم و اونجا انلاین شد. این کار باعث شد ما تو تلگرام بیشتر حرف بزنیم و چت کنیم.
تلگرام فضای بهتری برای گفتگو داره چون استرس کمتری داری و روت بازتره.
همین هم شد و راحتتر حرف میزدیم. مثلا میگفت: کوثر رو زیاد نوازش کن, نذار دردش بیاد. این وسط هم گاهی از تجربیات خودش میگفت. در ظاهر هدفش راهنمایی بود ولی یه راهی هم بود برای درد و دل و لاس زدن.
دیگه میدونستم در ماه یکبار سکس داره یا میدونستم خودارضایی میکنه.
ولی باز سربسته حرف میزدیم نه خیلی خیلی مستقیم.
راستش من عاشق همین حرفها شده بودم نه خود سکس. یعنی اینطور نبود که بخوام بکنمش. تو ذهنمم نبود خدایی ولی از حرفاش لذت میبردم.
باز مثل هر سال نزدیک عید مرخصی گرفتم و رفتیم شهرستان. عید براحتی مرخصی نمیدن ولی اگر بومی نباشی مشکلی ندارن.
قبل از عید قرار بود بریم میوه و شیرینی بخریم برای خانواده زنم. یه گل بزرگ هم خریدن. با ماشین پدرزنم رفته بودیم. میوه و شیرینی ها رو گذاشتیم صندوق و گل رو هم صندلی جلو سرپا گذاشتیم. خودمون سه تا باید می رفتیم عقب و پدرزنمم رانندگی میکرد.
ماشین 207 بود و کوچیک. من سوار شدم به این هوا که کوثر و مادرزنم از سمت مخالف سوار بشن ولی دیدم مادرزنم بعد من میخواد سوار بشه. رفتم چسبیدم به در دقیقا پشت پدرزنم.
داشتم خودمو جمع میکردم دیدم یه کلید از جیبم افتاد. دستم رو بردم سریع بردارم مادرزنم روش نشینه که مادرزنم نشست رو دستم.یکم جا خورد ولی چون کوثر هم داشت سوار می شد دیگه عکس العملی نشون نداد.
مادرزنم کون بزرگ و گوشتی داره. یعنی چاق و قد کوتاست. نمیدونم سعی میکرد خودشو آروم نشون بده یا اصلا متوجه نشده بود یا چی…قشنگ داشت از کیفیت میوه و شیرینی و … میگفت. فقط یه جا حس کردم داره کونش رو تکون میده. یه بار خودشو کشید بالا که فکر کنم خواست من دستمو بردارم. من برنداشتم یعنی جا کم بود و نمیشد فقط بکشم عقب. تابلو میشد. بعد تکون داد تا قسمت مشتی دستم افتاد وسط کون نزدیک کوسش.
قشنگ گرماشو حس میکردم. مسیر کوتاه بود و رسیدیم. منم خودمو جمع کردم و رفتیم خونشون. یکم معذب بودم. دیدم رفت پارکینگ سریع با بهانه کمک رفتم پیشش بهش گفتم ببخشید من دستم گیر کرد. اون در کمال تعجب گفت: من اصلا متوجه نشدم! حالا باز نمیدونم از خجالت گفت؟ از اینکه رومون بهم زیاد باز نشه گفت یا چی دیگه خدا میدونه.
تو خونه خودمون همون 4 طبقه پدرم یه بار تو سکس با کوثر که داگ استایل یعنی چهار دست و پا میکردیم دیدم کوثر خیلی دردش اومد و اذیت شد. کوصش قرمز شده بود. کوفتمون شد. مادرزنم دعوتمون کرده بود که چون کوثر حال نداشت و درد میکشید بهش گفتم نمیتونیم بیاییم.
اونم که فضول بود و ول نکرد تا بهش گفتم. گفت باشه و گذشت.
فرداش زنگ زد حالشو از من پرسید گفتم بهتره. بهم گفت یه مدت نداشته باشید تا خوب شه.
کشاورزا میدونن از قبل عید دیگه بخشی از کارای کشاورزی شروع میشه. پدرزنم خونه باغش میشه گفت یه باغچه کوچک هم داره که از این تایم بیشتر اوقات میره همونجا درخت میکاره و از این نوع کارا میکنه.
مادرزنم زنگ زده بود گفت کوثر حالش خوب نیست غذا میپزم بیا ببر. منم رفتم دیدم کسی نیست.
یادم رفت بگم مادر زنم پیش من لباس عادی میپوشه. شلوار و یه پیراهن بلند. شبیه روستایی ها که پیراهن و دامنشون یکیه.
رفتم نشستم گفت اماده دارم میکنم. یه چایی آورد. کلا هم خیلی مهمان نوازه. از این ور و اونور گفت رسید به کوثر. منم سربسته گفتم چی شده. کلا هم وقتی شروع میکرد من تپش قلب داشتم با بیداری کیر.
داشت میگفت: باید رعایت کنید و به خودتون برای یه لذت آسیب نزنید و این مسائل.
منم گفتم هدفم آسیب نبود نمیدونم چی شد اصلا. مادرزنم وقتی میخواست یه چیز ممنوعه بگه صداشو زیر میکرد و آروم حرف میزد. انگاری طرف خجالت میکشه ولی این منو شهوتی میکرد.
گفت: شکل واژن وقتی چهار دست و پا انجام میدید یکم تغییر میکنه برای همین درد کشیده و اونطوری شده. منم دیدم اوضاع سکسیه گفتم: خب چجوری باید جلوگیری کنیم از درد کشیدن؟ چون خیلی ها همین جوری انجام میدن. گفت خیلی نذار خم شه یا بهتره پاهاش رو جمع نکنه و سرپا ولی خم انجام بدید. نمیدونم واقعا میدونست یا از خودش میگفت. منم داغ کرده بودم و هر چی میگفت تشکر میکردم از راهنماییش.
چیزی که خیلی مشخص بود این بود که اونم حشری شده بود. آب دهنش رو هی قورت میداد و پاهاشو بهم فشار میداد. عقلم می گفت بس کن جواد ولی کیرم می گفت ادامه بده!
گفتم: اینایی که میگید رو ما هم انجام میدیم ولی باز باعث شدم دردش بگیره. مادرزنم در یک حرکت شوک آور اومد رو فرش داگ استایل رو نمایش داد. چهاردست و پا شد گفت اینطوری باید باشه. بلند هم نمیشد و هی مثلا میگفت اینطوری خم نشو و …
من که نمیخواستم تموم بشه الکی گفتم اینطوری به منم فشار میاد و مال من میزون نمیشه. یا باید خودمو بکشم بالا یا کوثر خودشو بکشه پایین. گفت: آخه ربطی نداره. (همونجوری چهار دست و پا وسط حال بود). کیرم بهم دستور داد بلند شو برو کنارش. کیرم باد کرده بود ولی پیراهنم طوری بود که خیلی نشون نمیداد برجستگی رو.
رفتم کنارش رو زانوهام وایسادم گفتم قد من و کوثر باید یکسان باشه تا بشه درست انجام داد. ولی مادرزنم مثل یه کسی که کرم داره میگفت شما قد دوتاتون خوبه. کوثر تقریبا هم قد منه و تو هم هم قد پدرزنتی. پس فکر نمیکنم مشکل پیش بیاد.
گفتم چی بگم والا فکر کنم باید برم دوره آموزشی و خندیدیم.
یکم سکوت کرد گفت: خب دارم آموزش میدم دیگه. آخه تو چجوری رفتی پلیس شدی با این گیراییت. خندیدم و گفتم بیشتر آموزش ها عملی ان و منم یاد میگیرم.
باز مکث کرد گفت: بیا پشت من وایسا! گفتم: بله؟ گفت: تو دامادمی و محرم. اشکال نداره بیا پشت وایسا. منم رفتم پشتش.
قشنگ یه کون جلوم بود ولی با فاصله سی سانتی.
پاهاش و دامنش اجازه نمیداد نزدیک بشم.خواست پاهاشو یکم باز کنه دید دامن نمیذاره, دامنشو داد بالا انداخت رو کمرش. اینجا قلبم ایستاد. با شلوار مشکی یه کون تپل زد بیرون.
مات مونده بودم. یکم عقب اومد ولی نچسبیدیم به هم. گفت ببین اینطوری تنظیم باید بشید. منم گفتم در ظاهر اره ولی موقع رابطه جواب نمیده.
گفت بچسب بهم و چسبیدم بهش. کیر باد کردم مالیده شد به چاک کونش. خودشو عقب جلو کرد و گفت اینطوری.
حالم خوش نبود. اونم خوش نبود. فکر کردم راه اشتباهه و گفتم باشه و بلند شدم ازش تشکر کردم. اقا این موضوع تموم شد و ما برگشتیم مشهد.
دیگه راحت تر حرف میزدیم. از مشکلاتم میگفتم و دیگه فهمیده بودم برای لاس زدن باید الکی موضوع و مشکل رو کنم. مثلا بهش گفتم نمیدونم کجاشو بمالم تا ارضا بشه. یا گفتم کنار کیرم زخم شده و این جور چیزا.
و دوباره تابستون رفتیم شهرستان.
تابستونا پدرزنم ومادرزنم شبها میموندن خونه باغ و گاهی برای حموم و بردن وسایل میرفتن خونه خودشون. اونجا که بودیم مادرزنم گفت میخواد بره خونه و با ما اومد داخل شهر. پدرزنم موند همونجا. خونشون رسیدیم مادرزنم اصرار کرد بیاین خونه و دیر وقته اینجا بمونید. خونشون دو طبقه بود. طبقه دوم زنم رفت خوابید از خستگی. من هم پایین بودم و داشتم تلویزیون میدیدم. مادرزنم چای و میوه آورد مثل همیشه. یکم از اخبار و غیره گفتیم و پرسید گفتی زخمی شدی! من یادم رفته بود کیرمو اینطوری گفتم. فکر کردم آسیب تو تمرینات رو میگه گفتم اره کتفم یکم درد داره. گفت: اهان فکر کردم جای دیگه هم هست! دوزاریم افتاد و گفتم: آره آره اونم هست روم نشد الان بگم. گفت چرا زخمی شده گفتم موقع اصلاح بوده و اونم گفت حواست باشه. منم الکی کش دادم که آره خیلی درد میکرد و الان بهتره. گفت زخمش اگه بزرگه ببر دکتر. گفتم: نمیدونم چقدر دکتر لازمه آخه. بعد گفت: شرح بده ببینم وضعیت چیه؟ منم شرح دادم ولی خب با شرح چه زخمی رو میشه نمایش داد. باز گفت: یه دکتر ببرش. یه لحظه جرقه زد کلم گفتم: میشه عکس بگیرم ازش ببینید؟ یکم مکث کرد گفت باشه. رفتم سرویس بهداشت عکس گرفتم. اونم در حالت باد کرده. آوردم با خجالت نشون دادم. کشید جلو گفت: نه نیازی نیست دکتر ببریش. خوب داره میشه و جای زخمش میره.
بعد از کوثر پرسید که وقتی با دست میمالی کجا رو بمال. یه پارجه رو شبیه کوص کرد و نشون اد منم الکی میگفتم همونجا رو مالیدم ولی تاثیر نداشت. اینم هی توضیح میداد.
دید حالیم نمیشه یا نمیتونه بفهمونه گفت: بیا یه دیقه تو اتاق! رفتم. چراغ خاموش بود و دستمو گرفته بود. گفت: ببخشید بخاطر خودتون اینکارو میکنم. دستمو برد داخل شلوارش رو بالای کوصش. خون به مغزم دیگه نمی رسید. داشتم سکته میکردم.
انگشتمو زد رو چوچول گفت اینجاشه. منم الکی کش دادم که اینجا آنجا فلان جا. اینم بیشتر با دستم چوچولشو میمالید. تنها خوبیش این بود قشنگ خیس شده بود. همو نمیدیدم ولی صدای آب کوصش رو میشنیدیم. با دستم که مالیدم یکم خم شد گفت آره همینطوریه و دیگه دستمو کشیدم. اونم رفت بیرون و منم پشت سرش. چون انگار هنوز خجالت داشت مستقیم رفت بیرون سمت سرویس بهداشتی.
یکم دیگه برگشت دیدم سرخ شده. اومد نشست گفت: ببخشید بخاطر خودتونه مجبور شدم و منم تشکر کردم ازش و گفتم درک میکنم.
البته میدونستم بهونه است. یه جوری دوتایی کرم میریختیم. غیرمستقیم داشتیم لاس میزدیم و همو میمالیدیم. منم رفتم دستشویی خودارضایی کردم چون واقعا نمیتونستم تحمل کنم.
یکم که گذشت رفتم خوابیدم. شب حدود 3 بود فکر کنم دستشوییم گرفت رفتم پایین دستشویی. دیدم صدای تلویزیون میاد و بعد دستشویی رفتم هال پایین دیدم مادر زنم بیداره و نخوابیده. با تیشرت و شلوار جاش دراز کشیده فیلم میبینه. گفتم چرا بیدارید؟
گفت: این سریال رو ظهر ندیده و الان تکرارشه که داره میبینه.
منم یکم نشستم و دیدم فیلم تموم شد پاشدم چراغ آشپزخونه که روشن بود هم خاموش کردم و ظلمات شد و خواستم برم که به شوخی یا از روی کرم ریختن گفتم شب بخیر خانم معلم!
سریع گفت: معلم؟ آهان امیدوارم معلم خوبی باشم. گفتم: اختیار دارید شما بی نظیرید. اونم تشکر کرد حس کردم میخواد بخوابه دیگه ولی کرم ریختنم ادامه داشت. بهش گفتم: به جز اون آموزش از پشت, بقیه خیلی جواب داد.
گفت: جواد تو که خنگ نبودی و خندید. منم گفتم آره ولی شاید من نمیتونم یا رو کوثر جواب نمیده.
گفت: بیا اینجا و رفتم پیشش. خیلی آروم حرف میزد. دوباره چهار دست و پا شد. گفت: ببین از پشت یا تو خودت رو حرکت بده یا کوثر.
(هر دو میدونستیم اینا همش بهونه است برای لاس بیشتر و به نوعی از این لاس ممنوعه لذت میبردیم.)
دیگه خجالتی نداشتم ولی کیرمم زیاد بلند نشده بود هنوز هم بخاطر خواب هم خودارضایی. رفتم پشتش دست گذاشتم دو طرف کونش آروم خودمو زدم بهش گفتم: منم اینکارو میکنم خب ولی کوثر میگه درد میاد.
همه جا تاریک بود و آروم حرف میزدیم. یکم بلند شد و اومد کنار گوشم خیلی آروم گفت: شلوارتو دربیار! تاریک بود ولی حس کردم که اونم داره میکشه پایین. منم دراوردم.
دوباره خم شد بود ولی باز برگشت گفت: لطفا نکن توش!
یکم تعجب کردم و با خودم گفتم پس برای چی درآوردم؟ بهرحال پشتش بودم و کیرم وسط چاک کونش بود و گرمای بدنش داشت دیوونم میکرد. خودشو میداد عقب و آروم میگفت اینطوری باید انجام بدی. منم کرم میریختم که همینجوری انجام میشه. دستشو آورد عقب و سر کیرمو داد پایین و کیرم سر خورد رفت لای پاش ولی نه تو کوصش.
ساییده میشد به کوسش چون موهای تازه در اومده رو حس میکردم به کیرم مالیده میشد. عقب جلو میکرد. من داشتم دیوونه میشدم. آروم گفت یاد گرفتی؟ گفتم آره ولی شما بدنت با کوثر فرق داره. اون نمیتونه ولی شما فوق العاده اید. اینو که گفتم, خودشو با سرعت بیشتر زد به من. خیلی حشری بود. بیش از حد حشری و آب کوسشو احساس میکردم. آروم میگفت کافیه؟ ولی در عین حال ادامه میداد. دیگه خون به مغزم نرسید و خیسی کوصش و کیر شق من همه زمینه ها رو آماده کرده بود. تو عقب جلویی که میکرد با دستم فرستادم تو کوصش. سرعتشو بیشتر کرد. و آبم با اینکه خودارضایی هم کرده بودم زود اومد ریختم توش.
وای خدایا من چه غلطی کردم! این چکاری بود آخه. خودشو جمع کرد گفت: امیدوارم خوب دیگه یاد گرفته باشی!
قشنگ خودمونو زده بودیم به اون راه. پاشدم تشکر کردم رفتم بالا خوابیدم.
صبح انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه صبحونه خوردیم و من و زنم رفتیم خونمون.
این مساله گذشت و مادرزنم دیگه چیزی نمیگفت. منم جرات نداشتم راستش چیزی بگم. 5 سال من تموم شد و من دیگه میتونستم برم شهرستان خودمون. همین شد و رفتیم شهرستان برای همیشه.
بیشتر خونه پدرزنم میرفتیم. من هنوز ذهنم درگیر مسائل گذشته بود و گاهی به همین هوا خودارضایی هم میکردم.
کماکان تماسم با مادرزنم برقرار بود اونم در تلگرام ولی نه مثل قبل. عادی بود. نمیدونم پشیمون بود یا چی ولی دیگه نه حرفی میزد نه من جرات حرف داشتم.
تو تلگرام یه شب داشتیم حرف میزدیم که داشت میگفت شام میذارم یا بیاین یا بیا ببر برا خودتون. پدرزنم مثل اکثر اوقات تو خونه باغ بود. منم به کوثر گفتم گفت حوصله ندارم و برو غذا رو بیار. بهش گفتم. مادرزنم گفت ساعت 9 آماده است بیا ببر.
قبل از اینکه برم دیدم یه کانالی بالا اومده برام درباره مسائل زناشویی که پوزیشن های مختلف رو نشون میده. جالب بود برام و دیدم و ساعت 9 رفتم خونه پدرزنم.
رسیدم دیدم کسی نیست جز مادرزنم و ازم خواست بشینم تا غذا رو بذاره قابلمه و یه سالاد هم درست کنه تا ببرم. مادرزنم کلا از این کارا زیاد انجام میداد.
بعد از مدتها دوباره تنها بودیم و طبیعی بود که ذهنم بره جاهایی که نباید. منتظر بودم باز یه چیزی بگه یا سوالی کنه تا حرف بزنم. که از خدا خواسته پرسید: اوضاع خوبه؟
منم روشن گفتم به لطف شما و پدرزنم چرا بد باشه؟ گفت: ما که کاری نکردیم! دیدم اوضاع خوبه گفتم به لطف شما رابطه ام با کوثر خیلی خوب شده. دیدم هیچی نگفت. منم ادامه ندادم و ترسیدم. تو آشپرخونه بود و دیده نمیشد و فقط صدای خرد کردن کاهو میومد.
پاشد بسته بندی کرد اومد گذاشت رو میز و منتظر شد من چایی رو تموم کنم و برم. خودشم نشست رو مبل کناری.
پاشدم که برم و قابلمه رو که داخل پلاستیک ها گذاشته بود رو برداشتم. کنار در داشت میومد بدرقه کنه. گفت: جواد؟ گفتم جانم؟ (منو آقا جواد صدا میکنه و اگه خیلی صمیمی باشه جواد هم میگه) گفت ببخش بابت کاری که اون شب کردم. خیلی شرمندم. گفتم نه بابا میدونم بخاطر خودمون بود (الکی) اونم تشکر کرد از اینکه درک میکنم! یه لحظه به ذهنم رسید که تو تلگرام چی دیدم. بهش گفتم الان خودم آموزش های مجازی رو دنبال میکنم. گفت مجازی چی؟ گفتم: کانال های آموزشی هست. وسایل رو گذاشتم زمین و همونجا کنار در حال گوشیمو دراوردم نشون دادم که دو نفر کارتونی تو پوزیشن های مختلف بود. گوشیمو گرفت و نگاه کرد. کیرم باز شروع کرد بالا اومدن. یه دستش گوشیم بو و یه دستش هم کنار لبش بود. هیچی نمیگفت. یکم مکث کرد گفت: خیلی از اینا الکیه نمیشه واقعا ازش لذت برد. ولی خوبه که مدل های مختلف امتحان کنید.
بهرحال تموم شد و اومدم خونمون. شب موقع خواب دیدم پیام اومده از مادرزنم. گفت: غذا خوردید و چیکار میکنید؟ گفتم بله ممنون و تشکر کردم. گفتم که داریم می خوابیم. یه استیکر خنده فرستاد نوشت: فکر کردم میخواین اونا رو امتحان کنیم.
استیکر خجالت فرستادم گفتم: کوثر زیاد پایه نیست و برخی هم اصلا نمیتونیم انجام بدیم. گفت: کدوم رو نتونستید انجام بدید؟
یه پوزیشنی بود که زن دراز می کشید به شکم و پاهاشو باز میکرد تا مرد از پشت بکنه. فرستادم براش گفتم: کوثر میگه اصلا لذت نداره و سختشه. (الکی گفتم برای اینکه حرف رو باز کنم)
نوشت: خب این که سخت نیست! دختر منم چه نازها داره بخدا. منم گفتم: شاید من بلد نیستم. دیدم کوثر بیدار شده و سریع خدافظی کردم تا کوثر شک نکنه به چیزی. چون منطقی نیست بگم اونوقت شب با مادرت حرف میزنم.
فرداش مادرزنم زنگ زد گفت: باید غذا ببرم خونه باغ. ازم خواست برم دنبالش تا غذا رو ببریم برای پدرزنم و برگردیم. منم رفتم جلو در زنگ زدم اومد پایین سوار شد و رفتیم.
تو راه حرف خاصی نزدیم و رفتیم یه نیم ساعت غذا رو دادیم و برگشتیم. راه تا خونه حدودا نیم ساعتی هست.
تو راه شروع کرد صحبت کردن درباره خونه باغ که دوست نداره تو این سن پدرزنم کار کنه و میخواد بفروشه و این حرفها.
تا رسید به صحبت درباره کوثر و از دیشب پرسید منم براش توضیح دادم که چون کوثر بیدار شد و … خدافظی کردم. اونم گفت خوب کاری کری و خوبه که حواست هست.
شروع کرد شوخی درباره اون پوزیشن و روحیات کوثر و نابلدی من. منم میخندیدم و تیکه مینداختم.
رسیدیم جلو در خونشون خواست پیاده بشه گفت: میخواد بره حموم برای همین تعارف نمیکنه بیام بالا. گفتم: خواهش میکنم درک میکنم. ولی هنوز نشسته بود و دوباره گفت: خوبه که این پوزیشن هارو یاد بگیری هم خودت هم کوثر لذت ببرید. منم الکی گفتم برخی رو بلد نیستم. گفت خواستی من یادت میدم. تپش قلبم شروع شد. تشکر کردم و گفت: لوبیاهای خونه باغ رو کوثر برده خونتون.شب برام بیارش. (فکر کنم منظورش بود که شب بیا) منم گفتم چشم و رفتم خونه.
هوا تاریک شد به کوثر گفتم: مامانت میگه همه لوبیاها رو تو آوردی. اونم تایید نکرد و فقط یکم ریخت تو کیسه فریزر گفت براش ببر.
سریع با همون زیر شلواری آدیداس پریدم ماشین که برم خونه پدرزنم. رفتم در زدم و مادرزنم در رو باز کرد رفتم نشستم. (هم من هم اون میدونستیم برای چی اونجا الان تنها هستیم)
تشکر کرد و از زمین و هوا داشت میگفت. رفت تو راه روی خونشون و یهو برق ها رفت. جالب اینکه فقط برق خونه پدر زنم رفت. مادرزنم صدا کرد گفت: برق ها رفته میشه با گوشی نور بندازی من از پله ها بیام بالا. منم رفتم کمکش کردم. فهمیدم که فیوز رو زده تا برقها بره.
به شکلی دنبال بهونه برای اینکه تاریک باشه. اومد نشست رو مبل و نور گوشی رو روشن گذاشتم. گفت: نور گوشی رو قطع کن شارژش تموم نشه. منظورشو فهمیدم قطع کردم.
گفت: کمرم درد داره میشه یکم با پا کمرمو فشار بدی. دراز کشید تو همون تاریکی. یه نور خفیف اونم از بیرون تو خونه بود.
موقع این کار شروع کرد از اون پوزیشن گفتن که باید اینطوری پاهاشو باز کنی یه بالشت بزاری زیر شکمش. بعد آروم بری روش. منم گفتم همین کارو کردم ولی خوب نشد. گفت چجوری روش رفتی؟ منظورش این بود امتحان کن. با همون لباس دراز کشیدم روش از پشت. گفت: اینطوری درسته که! گفتم موقع سکس اونجامو نمیتونم راحت بفرستم داخل. گفت از پایین باید فشار بدی. عین آدمهای کلاقه گفت: یه لحظه میخوای شلوارتو در بیار. (خیلی آروم و سکسی حرف میزد) درآوردم اونم درآورد. پاهاش باز بود و از پایین آروم اومدم روش و کیرمو کردم تو کوصش.گفت: همینطوری خیلی خوبه و باید آروم فشار بدی.
عملا داشتیم سکس میکردیم.ولی یه چیزی فهمیدم ازش اونم اینکه موقع سکس مست کامل میشه و هیچی نمیفهمه. همش میخواد ادامه بده و شروع میکنه حرفهای سکسی زدن. با اینکه تا قبلش مودب بود ولی همزمان با تلمبه های اروم میگفت: زنها قدر کیر رو نمیدونن. کوثر شوهر خوبی داره و قدرشو نمیدونه. یا میگفت: من اگه بودم روزی ده بار میدادم و …
آبم اومد ایندفعه ریختم کمرش.
پاشد رفت دستشویی و همونجا فیوز رو زد اومد بالا. تشکر کردم و تو راه رو که تاریک تر بود داشتم میرفتم. اونم پشتم بود. راستش حس خوبی داشتم و واقعا لذت برده بودم. برگشتم بغلش کردم و ازش تشکر کردم. شهوت تو چشماش بود. لباشو بوسیدم.
خدافظی کردم و اومدم خونه.
بعد از مدتی دوباره تو پیامها گفت: پوزیشن جدید انجام دادین؟ رفتم گشتم دیدم یه پوزیشن هست که زن میاد روی مرد و کیر سواری میکنه. براش فرستادم. در موردش حرف زدیم گفت: بخوای یادت میدم انجام بدی.
یه شب دوباره رفتم و چراغ ها رو خاموش کرد تو تاریکی به همون پوزیشن سکس کردیم.
جالبه بدونید آه و ناله نمیکردیم. حرف میزدیم. میگفت اینطوری بهتره اونطوری لذت داره یا فلانی هم اینطوری میده. پدرزنت هم اینو دوست داره. و کلی حرف سکسی دیگه.
باز تموم شد و رفتم خونمون.عملا هر هفته یک پوزیشن امتحان میکردیم. خیلی ها هم تکراری. بدون اینکه به رو هم بیاریم داشتیم سکس میکردیم.
خیلی لذت بخش بود بخصوص برای من. خیلی حرفه ای بود. چندتا خصوصیات جالب و عجیب داشت: اول اینکه همیشه تو تاریکی سکس میکرد. کوصش کمی گشاد بود. اصلا از کون دادم امتناع نمیکرد و لذت میبرد. همش حرف میزد و حرارت بدنمو چند برابر میکرد. اما بعد از گذشت چندماه یک اتفاقی افتاد که زندگیمو به نابودی کشوند.
یه بار قرار بود پدر زن و مادرزنم بیان خونمون. مادرزنم خودش عصر اومد. اون لحظه زنم حموم بود. تا اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و پریدم بغلش کردم و لب گرفتیم. یهو صدای جیغ اومد. وااای دنیا رو سرم خراب شد.
کوثر بیرون اومده بود و همه چی رو دید. خشکمون زده بود و کوثر مثل ترسیده ها گریه میکرد.
مادرزنم سعی کرد ارومش کنه ولی کوثر فحاشی میکرد و میگفت به پدرزنم میگه و آبروی ما رو میبره.
مادرزنم ولی عادی بود و خیلی شوک نبود مثل من…
کوثر از بس گریه کرد رفت اتاق خوابید تا شب که پدر زنم اومد.
مادرزنم به بهانه اینکه کوثر مریض شده غذای خودشونو برداشت و رفتن تا موقع بیدار شدن کوثر دیگه پدرزنم چیزی نفهمه تا ببینیم چه غلطی میکنیم.
من خیلی ترسیده بودم و رفتم به مادر زنم پیام دادم که بدبخت شدیم. ولی مادرزنم گفت خیالت راحت چیزی نمیشه.
من واقعا درک نمیکردم چرا باید اینقدر ریلکس باشه.
مادرزنم میگفت: کوثر به کسی نمیگه چون هم پای شوهرش وسطه هم مادرش.
کوثر یه مدت باهام حرف نمیزد و در نهایت بهم گفت میخواد جدا بشه! دنیا رو سرم خراب شده بود. چه بلایی بود سر زندگیم آوردم آخه.
قهر کرد به بهانه خرجی و مادرشوهر و دخالت رفت خونه پدرزنم. رسما درخواست طلاق داد.
به مادرزنم گفتم باید مشکل رو حل کنیم. یه بار که اومد وسایل کوثر رو ببره بهش گفتم کمک کنه حل کنیم. گفت: کوثر کنار نمیاد. خیلی عصبی بودم. بیشتر از خودم و در ادامه از مادرزنم. مادرزنم دید اوضاع روحیم خوب نیست اومد بغلم کرد و این باعث شد باز حشری شم و سکس کنیم. برای اولین بار واقعا داشتیم تو روشنایی سکس میکردیم. اونم با آه و ناله. مثل زن و شوهر. این زن شیطونم درس میده. بعد از تموم شدن سکسمون یکم آروم شده بودم و اونم اینو میدونست. بهم گفت تو لیاقتت خیلی بیشتره! جالبه که یه مادرزن در حالی که دخترش داره جدا میشه این حرفو به دامادش بزنه!
یا میخواست آرومم کنه یا به نوعی داشت ناامیدی از برگشتن کوثر به این شکل ابراز میکرد.
دیگه واحد خودمون فقط برای خواب میرفتم و بیشتر طبقه پدر و مادرم بودم. شبها با مادرزنم چت میکردم و اون آرومم میکرد.
مادر خودمم مثل مادر زنمو از خیلی جهات. همونقدر فضول و پیله و شاید مهربون اونم با من.
دو ماهی شده بود که سکس نداشتم. پرونده تو دادگاه بود و اعتراض میزدیم و کش میدادیم. با مادرزنم داشتم حرف میزدم از داغی گفتم دلم برای کوصت تنگ شده! نوشت پس چرا نمیخوای؟ گفتم خب شرایط و مکان دیگه نیست.
اینجا بود که چیزی رو نوشت که منو وارد یه بازی دیگه ای کرد!
نوشت: فکر کردم دیگه رفتی پیش مامانت و منو فراموش کردی! گفتم ربطی نداره؟ مادرم زنم که نیست. من نیاز جنسی دارم.
نوشت: خیلی از مادرا عاشق بچه هاشونن و حاضرن خیلی کارا براشون بکنن. گفتم مادرم اینطوری نیست. اونم گفت: آره و شوخی کردم (یا میخواست مچ منو بگیره یا یه چرتی از روی حشریت گفته بود) ولی…
این جمله ذهنم رو درگیر کرد. مادرم!
داشتم فکر میکردم قبل از اینکه مادر زنم رو بکنم. فکرشم نمیکردم چنین آدمی باشه! شاید مادرمم با کسیه!
چون پدرم همش تو جاده هاست! شیطان رفته بود تو وجودم. خودمو لعنت کردم رفتم خودارضایی کردم.
مادرزنم باعث شده بود هم افکارم شیطانی بشه هم پررو بشم.
من اون آدم سابق نبودم. مادرم با کوثر همیشه مشکل داشت. مثل همه مادرشوهر با عروس نمیساخت. بخاطر همین از جدایی ما ناراحت نبود. یه مدت گذشت و یه شب که واحد خودمون بودیم مادرم اومد گفت: کوثر رو طلاق بده و بیا با یکی دیگه ازدواج کن. اولین بار بود اینو می شنیدم ازش! گفتم عمرا دیگه زن بگیرم. گفت: نه باید زن بگیری و این حرفا.
ناخودآگاه حشریت به مغزم فشار آورد و گفتم: من بخاطر تو جدا شدم! گفت: متوجه نمیشم یعنی چی؟ گفتم من یکی مثل خودت رو میخواستم. مهربون خانوم و همه چی تموم. ولی فهمیدم مثل تو نیست. با خنده گفت: خوشحالم اینطوری فکر میکنی در مورد مادرت.
ناخواسته به دستور کیرم گفتم: نمیشه جوون شی ازدواج کنم باهات؟ البته با خنده! شوک شد و گفت دیوونه شدی جواد؟
گفتم آره فکر کنم. و پاشد رفت و منم خودمو لعنت کردم و خوابیدم.
صبح سر سفره گفت: یه مادر که زن آدم نمیشه. هر کسی به جای خودش به درد تو میخوره. همونطور که زنت مادرت نمیشه.
منم حوصله بحث نداشتم. هر چی میگفت تایید میکردم.
چیزی که فهمیدم این بود: مادرم از کوثر خوشش نیومده بود و این رو فرصتی میدید تا من طلاقش بدم. همینطور موقعی که کوثر کنارم بود کمتر به مادرم سر میزدم و الان تو این چندماه مادرم خوشحال تر از قبل بود. چون اکثرا تو خونه تنهاست.
مادر برای من همیشه مقدس بود ولی اتفاقاتی که مادرم زنم افتاده بود باعث میشد به چیزهای بدی فکر کنم. یعنی میشه؟ یعنی ممکنه؟
این بین مادر زنم ول نمیکرد و هر چند وقت یبار حشری میشد پیام میداد سکس چت میکردیم.
یه بارم خواستیم قرار بذاریم. پدرزنم و کوثر رفته بودن بیرون شهر و قرار شد برم خونشون ولی تو محله همو منو میشناختن و نشد.
بگذریم…
با بکن تو آشنا شده بودم. من قبل ازدواج زیاد اهل سکس نبودم واقعا ولی بعد از ازدواج و مادرزنم دیگه زندگی و فکرم شده بود سکس اونم افکار شیطانی سکس. باورم نمیشد من که یه آدم مثبت و سالم بودم حالا داشتم برای مادرم هم خودارضایی میکردم!
نمیدونم به مادرزنم لعنت بفرستم یا خودم!
تو بکن تو داستان ها و تجربیات دیگه ای هم خوندم که شبیه من بودن مثل مادر زن یا مادر و خیانت و … وقتی داستان میخوندم بیشتر ذهنم درگیر میشد. تو ذهنم داشتم تجزیه و تحلیل میکردم ببینم اون روشی که فلانی انجام داده جواب میده رو مادرم یا نه!
کلی فکر میکردم به این موضوع. نقشه های پلید تو ذهنم بود. پدرم تو اون زمان خونه بود و من بیشتر واحد خودم میرفتم. بعضی شبها با مادرزنم لاس میزدم. برخی شبها هم خودارضایی و داستان خوندن و پورن دیدن شده بود زندگی من.
در آخر یک نقشه کشیدم. پدرم که رفت خودمو حبس کردم تو واحد خودمون. از سرکار میومدم میرفتم اتاق و دراز میکشیدم رو تخت. مادرم گیر میداد که چی شده و این جور چیزا. منم همش طفره میرفتم از گفتن. در اصل چیزی برای گفتن هم نداشتم. میخواستم نقشه خودمو اجرا کنم و این بخشی از نقشه من بود. بعد مدتی مادرم دیگه کلافه شده بود و اومد گفت دردت چیه آخه تو؟ گفتم: گفتنی نیست. هیچکس منو نمیفهمه. فقط دیگه میخوام زنده نباشم. خسته شدم. شروع کرد اشک ریختن و گفت: من کوثر رو بهت معرفی کردم زندگیتو خراب کردم. منو ببخش و این حرفا. گفتم نه مشکل اصلا این نیست! گفت پس چیه؟ گفتم بهت میگم ولی قسم بخور شر درست نکنی و زندگیمو سخت تر از این نکنی. قسم خورد به جون من. شروع کردم داستان خودمو تعریف کردن نه به اون صورت که واقعا بوده بلکه به صورتی که بتونم به هدفم برسم. بهش گفتم از بچگی بخاطر تو زندگی کردم. کل دلخوشی من تو بودی. از کسی جز تو مهربونی ندیدم. فقط وقتی سن بلوغ بودم اون احساس پاکم ضعیف شد و متاسفانه احساس خاصی پیدا کردم. احساسی که درک نمیکردم. اصلا بخاطر همین میخواستم از اینجا برم مشهد. از خودم بدم میومد که در موردت اونطوری فکر میکردم. گفت: چطوری؟
گفتم: نمیخواستم زن پدرم باشی و میخواستم همسرم شی! از پدرم برای همین بیزار شدم. احساس میکردم رقیب زندگیمه. میدونم حسم غلط بود ولی نمیدونم چرا اینطوری شده بودم. (مادرم با تعجب گوش میکرد)
گفتم: دیگه نتونستم تحمل کنم خواستم ازت دور بشم از سرم بیوفته. از سرم نیفتاده و تو شهر غریب بیشتر اذیت شدم و بیشتر بهت فکر کردم. وقتی کوثر رو معرفی کردی هم کلا ناامید شدم. گفت: ناامید چی؟ انتظار داشتی چیکار کنم؟
گفتم: خودمو گول زده بودم که تو هم منو دوست داری! نه مادر پسری بلکه مثل یه مرد دیگه. گفت: جواد حالت خوبه؟ من مادرتم عزیزم.
گفتم: میدونم. ولی بذار ادامه بدم. با کوثر که ازدواج کردم حسم از بین نرفت و این بین من یه خطایی کردم. گفت: چی؟
گفتم: یه بار که خونه پدر زنم بودم, مادرزنمو دیدم که چقدر شبیه تو حرف میزد باهام و محبت میکرد. احساس میکردم اصلا تویی. زده بود به سرم. نتونستم تحمل کنم. یه مدت رفتم تو نخش!
گفت: نخ کی؟ مامان کوثر؟؟؟؟ یا ابوالفضل! جواد چیکار کردی؟ باورم نمیشه.
گفتم: آره خودمم دیگه خودمو نمیشناسم. سر دخترش تهدید کردم که طلاقش میدم و اونم راضی شد بخاطر دخترش اینکارو کنه! (نگفتم اصل داستان چیه و میدونستم اگه مادرزنمو محکوم کنم شر به پا میشه برای همین سعی کردم بگم مشکل از منه نه بقیه).
مادرم چشماش تر شده بود و تو شوک حرفام بود. میگفت: خاک تو سرم با این بچه تربیت کردنم وای جواد این چه غلطی بود آخه؟
الکی خودمو زدم به موش مردگی و گریه کردم. ادامه ندادم تا هم اوضاع و شرایط آروم شه هم کنجکاوش کنم. پاشد رفت. سر و صورتش رو شست و یه لیوان آب خورد یکم گذشت اومد گفت: خب بعدش چی شد؟
نقشم درست پیش رفته بود و الان کنجکاو هم شده بود. کلا این مسائل هرکسی رو کنجکاو میکنه.
گفتم: بعد از رابطه کوثر متوجه شد و این مساله باعث جدایی و درخواست طلاقش شد.
مادرم گفت: میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی اصلا باورم نمیشه این دلیلش بود! آخه پسر احمق چرا با مادر زن؟ دیوونه شدی؟
گفتم: چون حس میکردم تویی. یعنی میخواستم اینطوری به تو چشم بد نداشته باشم.
مادرم همش میگفت: وای وای و خدا لعنتت کنه و این چیزا.
گفت: الان میخوای چیکار کنی؟ چطور این گند رو جمع کنی؟
(اینجا همون جایی بود که باید حرفمو میزدم) گفتم: میخوام کوثر برگرده ولی نه بخاطر خودش فقط بخاطر مادرش. اینو که گفتم یکی محکم زد تو گوشم و داد زد خفه شو پسره احمق.
دیدم اوضاع خیطه ولی نمیتونستم پا پس بکشم. رفت تو واحد خودشون. چند روز پایین صبحونه هم نمی رفتم و اصلا حرف نزدیم. چند روز بعدش اومد دوباره شروع کرد صحبت کردن که میخواد کمکم کنه.
کلی نصیحت و این حرفا و آخر گفت با زنت دیگه نمیتونی زندگی کنی با این گندی که زدی. با پررویی گفتم: تو هدف منو میدونی. اینطوری تو هم آسیب نمیبینی! گفت: چرا چرند میگی پسره نادون. من تو رو بندازم دامن مادر زن شیطان صفتت که خودم آسیب نبینم؟
بخدا تو دیوونه شدی. شیطون رفته تو وجودت.
گفتم: یا برمیگردم پیش زن و مادرزنم یا … گفت: یا چی؟
تخم نداشتم بگم که یا خودت باید بهم بدی! گفتم: یا خودمو خلاص میکنم.
مادرم باز زد زیر گریه و گفت: آخه این چه عقل ناقصی که تو داری جواد؟ نمیفهممت. واقعا نمیفهممت.
رفت و چند روز عادی گذشت. ولی معلوم بود میترسه. میترسه برم سراغ مادرزنم. چون گفت با گندی که زدی کوثر برنمیگرده ولی شک داشت برم سراغ مادرزنم.
نقشه ای که داشتم خیلی خوب پیش نرفته بود ولی باز باعث شد حسمو راحت تر بگم. به شکلی حسمو فهمیده بود و این هم موفقیت بود.
یه شب اومد واحد من و آبمیوه آورده بود. اومد نشست کنار تختم. شروع کرد حرف زدن از بچگی من و تولد من و کارهای بچگیم و این چیزا. فضا احساسی بود و آروم.
بین حرفاش گفت: جواد من مگه چیکار کردم که تو این حسو پیدا کری؟ (نوع گفتنش خیلی آروم بود و میخواستم نهایت استفاده رو ببرم) گفتم: تو گناهی نداری مادر من. مشکل از منه. من آدم بدی هستم.
اونم همدردی میکرد و میگفت نه تو هنوز پسر خوب منی. هنوز برام اون پسر مودب و پاک هستی.
بهم گفت: من عاشقتم ولی به عنوان یک مادر نه اونجور که تو فکر میکنی. من خودم یه زنم. شوهر دارم. مادرم. آخه چطوری میتونم…! (من تا اون لحظه نگفته بودم که میخوام باهات باشم و این حرفا ولی گویا مادرم به این موضوع فکر کرده بود)
گفتم: میدونم تو پاکتر از این حرفایی. مشکل منم. بهتره این دنیا نباشم.
گریه کرد و بغلش کردم. این بین گرمای بدنش باعث شد کیرم نیم خیز بشه. آرنجش خورد و متوجه شد. سریع پاشد رفت.
یکم گذشت دوباره برگشت. گفت: خواهش میکنم از این فکرا بیا بیرون و اذیتم نکن. این رو به عنوان مادرت میخوام ازت.
رفت و خوابیدم. ناامید شده بودم. شب باز نقشه کشیدم. یه بار که پیشم بود شروع کردم چت کردن با مادرزنم. سکسی حرف میزدم. دیدم مادرم زیر چشمی حواسش بهم هست. از قصد گوشی رو همونطوری گذاشتم و رفتم سرویس. میخواستم فضولی کنه بره چک کنه. گوشی رو تو جهت مشخص رو میز گذاشتم تا ببینم چک کرده یا نه. یکم بعد اومدم بیرون رفتم سراغ گوشی دیدم جاش یکم عوض شده فهمیدم چک کرده دیده.
میخواستم بترسه و عکس العمل نشون بده. موفق شدم و شب گفت: خواهش میکنم بیخیال اون زن شو. با غرور گفتم: نمیشه و نمیتونم.
کلافه بود. گفت: تو بیخیال شو من برات زن جدید میگیرم. گفتم: مگه مشکل من زن گرفتنه؟ گفت: زن خوب میگیرم از سرت بیفته! گفتم بیخیال شو لطفا برو بذار تو حال خودم باشم.
رفت و یه نیم ساعت بعد دوباره اومد. گفت: اگه تلگرام بهت پیام دادم جواب بده و بعدش بیا پیامارو پاک کن. تعجب کردم و گفتم باشه.
یکم بعد دیدم پیام داده بهم. نوشته بود که نمیتونه برخی حرف ها رو رو در رو بزنه و روش نمیشه. برام نوشته بود که این حس اشتباهه و این حرفا. چندتا مثال شرعی و چند مثال از مردم زد. که ببین چطوری رسوا شدن و این صحبت ها.
منم زیر بار نمی رفتم. همش میگفتم: تو منو نمیفهمی. نمیفهمی که نیاز جنسی نیست و یک عشقه حتی اگه مادرم باشه (نمیخواستم فکر کنه فقط جنسی بهش نگاه میکنم).
گفت آخه چی تو من دیدی احمق؟ گفتم: تو خودتو دست کم میگیری. فرشته ای. هر کی باشه عاشقت میشه. (حرفامون طوری بود که عصبیش نمیکردم. هرزگاهی فحش میداد ولی نه فحش اونجوری. بیشتر میگفت: ای احمق دیوونه)
گفت: تو واقعا میخوای مادرت باهات باشه؟ آخه مگه عقل نداری؟ گفتم: کی گفته میخوام باهام باشی؟ (خودمو زدم اون راه تا با محبت رامش کنم)
گفت پس چیه دردت؟ گفتم منو قبول کن! گفت: یعنی چی؟ گفتم: وقتی پدرم نیست من عشقم صدات کنم. تو هم منو عشقم صدا کن. بذار بوست کنم. بغلت کنم. باهات راحت باشم.
چند دقیقه چیزی نگفت و بعد برام نوشت: اونطوری بیخیال مادر زنم میشی؟ گفتم آره.
قبول کرد ولی گفت زمان بده تا بتونم. منم قبول کردم. تو کونم عروسی بود.
فرداش صبح دیدمش و بهش گفتم: سلام عشقم! یه نگاه با تعجب کرد ولی آروم خندید گفت: خدا به داد من برسه.
رفتم سرکار و برگشتم. بیشتر مادرم میومد واحد من. چون واحد خودش خواهرم رفت و آمد داشت و منم زیاد راحت نبودم اونجا. سعی میکردم تو خونه شوخی کنم و خودمو شاداب نشون بدم. میخواستم ببینه که با حرفش تغییر کردم.
چند روز همینطوری عادی بود. یه با نزدیک غروب یه فیلم گذاشتم ببینیم. نزدیک زمستون بودیم و هوا سرد بود. موقع فیلم بالش میذاشتم کنار مبل و می نشستم زمین و تکیه میدادم. یه پتو هم انداختم رو پاهام. مادرم هم اومد اول نشست رو مبل. بهش گفتم: عزیز دلم بیا پیشم!
یکم دودل بود ولی اومد. با فاصله نشست و منم چسبیدم بهش. معذب بود یکم. ولی من پررو بودم. دستم انداختم دور کمرش و فیلم دیدیم. فیلم ماهی بود فکر کنم.
چسبیده بودم بهش و پای راستمم میزدم بهش. دست راستش رو با دستی که دور کمرش انداخته بودم گرفتم. همینطوری فیلم دیدیم. فیلم که تموم شد بوسش کردم از لپش و گفتم: خوردمت؟ اذیتت کردم؟ البته با خنده. اونم داشت میخندید.
خوب داشتم جلو میرفتم. همینطوری هر روز بهش نزدیک تر میشدم. باز پدرم از سفر اومد و 10 روزی شد که دیگه نمیتونستم کاری کنم. این باعث شد تشنه تر هم بشم. پدرم که رفت اتفاق جالبی افتاد. اونم این بود که خودش اومد بالا گفت فیلم داری ببینیم؟ تعجب کردم. پدرم آدم سفت و سختیه. فکر کنم رابطه ای که داشتیم باعث شده بود اونم یکم عادت کنه. دیدم فرصت خوبیه فیلم دیکتاتور که کمدیه گذاشتم. صحنه های جنسی و کمدی داشت. اول معذب بود ولی کم کم میخندید. البته خیلی آروم و با خجالت. باز مثل قبل چسبیده بودیم بهم و دستشو گرفته بودم نوازش میکردم.
اینم تموم شد و باز یه پیروزی برای من بود.
کلا این اتفاقات باعث شد طلاق کوثر و مادرزنم به حاشیه برن. مادرزنم پیام میداد اصلا درست جواب نمیدادم. پرونده هم توسط یکی از فامیلامون پیگیری میشد. اونم هر دفعه سعی میکرد کش بده. بیشتر هم بخاطر مهریه و این مسائل بود. میخواستم اذیت کنم تا بیخیال مهریه بشه.
کل فکر و ذکرم شده بود مادرم.
یه مدت همینطوری بودیم. باز پدرم میومد و میرفت ما به همین شکل ادامه میدادیم. در حد عزیزم و عشقم و بوس و بغل.
حس میکردم مادرم راحت تر شده و ازم نمیترسه. یه چیزی هم حس میکردم این بود که مادرم نه تنها مثل قبل دوری نمی کرد بلکه استقبال هم میکرد. مثلا یه بار زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم سرکارمم یکم دیگه میام.گفت زود بیا دلم برات تنگ شده! شاخ دراورده بودم.
حالا یا بخاطر خودم و احساسم بود و یا بخاطر اینکه نرم سراغ زن و مادرزنم.
بعد از این مدت دیگه وقتش بود برم سراغ اصل کاری. یه چیزی هم که باید بدونید این بود که مادرم عاشق فیلم دیدن با من شده بود. حس ارامش یا همچین چیزی داشت موقع فیلم دیدن با من.
اینبار رفتم سرچ کردم ببینم فیلم های صحنه دار احساسی کدوما هستن. یه کانال تلگرام هم پیدا کردم برای دانلود. یه فیلم که چون اسمش انگلیسی بود الان یادم نمیاد رو دانلود کردم. تو گوشی میخواستم ببینیم. سعی کردم گوشی رو وصل کنم تلویزیون ولی نشد.
فیلمه درباره یه زن و شوهری بود که برای اینکه زنش از پیشش نره اجازه می داد زنش با مردهای دیگه بخوابه.
یه پتو انداختم زمین و دراز کشیدم رو شکم و یه بالشت هم زیر سینم گذاشتم. موبایل رو تکیه دادم به یه بالش دیگه و مادرم هم اومد مثل من رو شکم دراز کشید. سینش اذیتش میکرد و مجبور میشد هرزگاهی بشینه. چسبیده بودم بهش. کنار هم داشتیم میدیدم.
دیدن فیلم صحنه دار تا حدی هضم شده توسط مادرم ولی این واقعا زیادی صحنه داشت. وقتی دراز میکشید رو شکم دست می انداخت دورش و بلند که میشد یکم می نشست دستشو می گرفتم تو دستم. حشرم زده بود بالا. وقتی دراز کشید رو شکم دستم رو آروم بردم سمت کمر و باسنش. عکس العملی نداشت. زیادی به باسنش رسوندم و دیدم سریع بلند شد نشست. یکم گذشت دوباره دراز کشید. این دفعه سریع تر بردم رو باسنش گذاشتم و آروم نوازشش کردم. کلافه به نظر میرسید. وسط باسنش با انگشتم از رو شلوار مالش دادم دیدم سریع پرید بالا و نشست و بعدش کلا رفت پایین. راستش یکم زیاده روی کردم و اونم گذاشت تو کاسم.
موقع شام دیدم ناراحته و بهم گفت: قرارمون این نبود. من هیچی نگفتم و بعد شام رفتم اتاقم.
همش در حال نقشه کشیدن بودم تا به یه نتیجه ای برسم. یه بار آلبوم قدیمی آوردم نگاه کنیم. عکسای بچگیم رو که مادرم میدید شروع میکرد از گذشته گفتن. یه جا گفت: شیر رو ول نمیکردی! نقشه رو خودش آورد تو ذهنم. سر حرف رو ول نکردم. گفتم: چند سال شیر خوردم؟ گفت: تا سه سالگی خوردی. شیر خشک هم لب نمیزدی. سریع گفتم: چه زود قطع کردی! برای همین استخوان بندی ضعیفی دارم. گفت: چه ربطی داره؟ همه تو این سن ول میکنن و نمیدن.
گفتم: نه جانم شما کم کاری کردی حداقل یه سال. میخندید و میگفت آقا جان من یکسال از روستا میگم برات شیر بیارن تا بلکه کمبودت رفع بشه. گفتم: نه اون شیر مادره که مهمه. (هنوز نمیدونست داره چه مسیری رو میره و حرفاش کجا قراره برسه)
گفت: دیگه گذشته شما ببخش. گفتم نه عزیزم نمیبخشم. گفت: خب الان شیرم کجا بود؟ چرا نمیفهمی تو؟ اشاره کردم به سینش گفتم اینها! گفت: وا شیر نداره نادون. گفتم: شما بده ببینم داره یا نه؟ گفت: خجالت بکش. گفتم: خب اینو سه سال خوردم. از چی خجالت بکشم؟
من گفتم و اون گفت و هی بحث کردیم. کلافه شد پاشد رفت. ولی من مگه ول میکردم؟ چندبار سر سفره حرف زد باهام جواب ندادم. شب گفت: چرا اذیت میکنی؟ گفتم من یا تو؟ باز بحث کردیم. دیگه کم آورد گفت: فقط چند ثانیه. گفتم: باشه عزیزم و نیشم باز شد. گفت: خدا بداد من برسه.
اومد نشست خجالت می کشید سینشو در میاره. گفتم دراز بکش یه چی بنداز رو صورتت خودم بخورم. قبول کرد. نمیذاشت دوتا سینش بیرون بیاد و با یک دستش نمیذاشت لباس کامل بیاد بالا. سینش حدودا 80 بود. خب یه زن جا افتاده بود. سینه هاش اویزون بودن. یکم استرس ترکیب شده با شهوت داشتم. نوکشو میک زدم. سریع گفت: بسه دیگه. گفتم بابا وایسا هنوز کاری نکردم. گفت: زود تموم کن. دوباره گذاشتم تو دهنم. با دستش به سرم فشار میاورد و منم ول نمیکردم ولی تهش کم اوردم. خوبیش این بود فهمیدم تا حدودی تحریک میشه از اینکار و این خبر خوبی بود.
یک پله دیگه به موفقیت نزدیک شدم.
باز چند وقت بعد پدرم اومد. اینبار خیلی سخت گذشت چون پدرم مریض شده بود و فکر کنم یک ماه خونه موند. تو اون زمان میترسیدم کاری کنم. حتی وقتی مادرم بالا میومد پیشم.
ولی باز یه نکته جالب این بود که همش مادرم بهم سر میزد. فهمیده بودم خیلی عادت کرده. من کاری نمی کردم و این بیشتر کلافش میکرد. برعکس قبل که از دستم میخواست فرار کنه. بالاخره بعد مدتها پدرم رفت سفر. یادمه عراق میخواستن مسافر ببرن.
صبح ساعت 4 یا شایدم 3 بود رفتن. یعنی هوا تاریک بود. مادرم خودش بدرقه میکرد. پدرم رفت و من از بالا دیدم که رفت.مادرم هم رفت و دیدم چراغ حیاط هم خاموش شد ولی بعدش دیدم در خونه من باز شد. از تختم تکون نخوردم. مادرم بود اومد گفت: جواد؟ گفتم بله؟
گفت: خواستم بگم بابات رفت. گفتم: باشه! (با خودم گفتم این اومده بیدارم کنه که اینو بگه؟) گفت: پسر میرم بخوابم شب بخیر. سریع قبل اینکه بره گفتم: یه لحظه وایسا. پاشدم رفتم سمتش دستاشو گرفتم به شوخی گفتم: دلت برای شوهرت تنگ شده؟ خب نذار بره. یه خنده از روی تمسخر زد و گفت: آره دارم میمیرم و خندید. نزدیکش شدم آروم گفتم: حق نداری برای کسی به جز من بمیری. هیچی نگفت. لبش رو بوسیدم. تکرار کردم .فکر کنم بلد نبود. بغلش کردم. محکم. ساکت بود. دستمو زدم باسنش. میخواستم کاری کنم.ولی نمیدونستم چیکار! یه لحظه فکری اومد تو ذهنم. بهش گفتم: خوابم نمیبره فکر کنم شیر میخوام. خندیدیم دوتایی. ولی نه رد کرد و نه تایید. دستشو گرفتم گفتم دراز بکش. این دفعه لباسش رو نگرفت و دو سینه اش بیرون بود. شروع کردم خوردن. عمیق نفس میکشید. هرزگاهی بدنش رو تکون میداد. یکی رو میخوردم و اون یکی رو با دستم میمالیدم. دستمو میبردم پایین که تا اینو دید بلند شد گفت بسه. بغلم کرد. کیرم که بلند شده بود رو حس کرد ولی چیزی نگفت رفت بخوابه.
فرداش رفتم پایین صبحونه بخورم دیدم نیست. صدای حموم میومد.مغز کیر به دستم نمیذاشت کرم نریزم. رفتم در حال رو بستم. رفتم کنار حموم و در زدم. گفت کیه؟ گفتم جوادم. در رو باز کرد سرشو آورد بیرون و گفت چی شده؟ گفتم: نگران شدم دیدم نیستی. گفت: حموم کنم میام. گفتم باشه اگه خواستی بگو کیسه بکشم. چشماشو درشت کرد گفت: برو بشین زیاد حرف نزن. ناامید بودم ولی یکم که گذشت واقعا صدام کرد. رفتم گفت بیا کیسه بکش. خندیدم. گفت زهرمار. وقتی رفتم تو حموم و لخت دیدمش تپش قلبم شروع شد.
کیسه دستم بود. یه شورت پاش بود به رنگ قرمز. پشتش به من بود. یکم کیسه کشیدم گفت کافیه. گفتم بذار با آب همینجا دستمو بشورم. رفت کنار. داشتم میشستم که یهو گفت: ببین چه غلطی کردی؟ نگاه کردم دیدم سینه اش یکم کبود شده. یا بهتره بگم قرمز شده. دیشب حواسم نبود دارم چیکار میکنم. گفتم: بخدا حواسم نبود ببخش. نزدیک شدم گفتم: مطمئنی دلیلش منم؟ گفت:آره چون قبلا اینطور نبود. حشری شده بودم. گفتم بزار ببوسم. قبول نمیکرد. پیله کردم و کلافه شد. گفت بیا. یه بوس کردم و سریع کردم دهنم. میزد تو کله ام میگفت ول کن و فحش میداد.
ول کردم اومدم بیرون. دیگه بعد این سینه خوردن در کنار فیلم دیدن رفت تو برنامه هامون. یکم گذشت و دیگه میخواستم کار رو تموم کنم. ولی چجوری!؟ یه نقشه داشتم امیدوار بودم بگیره. الکی بهش گفتم موش اومده خونه. چون واحد والدینم همکف بود. باور کرده بود و چند ساعتی دنبال موش بودیم. میترسید. گفتم امشب بیا بالا تا فردا ببینم چیکار میکنیم. با اکراه اومد. رفتیم بالا و اول فکر کردم میاد رو تخت ولی پتو و بالشت برداشت رفت تو هال. دیدم نقشه نگرفت و رفتم بهش گفتم: میخوای فیلم ببینیم؟ گفت: آره. فیلم از گوشی دانلود کردم. مثل اون دفعه دراز کشیدیم رو شکم. فیلم صحنه دار بود. قشنگ بکن بکن بود. درباره راهبه ها بود که به یه پسر میدادن. وضعیت حشری کننده بود. دستمو از باسنش برنمیداشتم. اونم روش باز شده بود. دستمو کردم تو شلوارش بردم رسوندم به کوصش. خودشو جمع کرد و اب دهنشو قورت میداد.
با انگشتم میمالیدم. دیگه رام رام بود. خودمو کشوندم عقب. دیگه میخواستم کار رو تموم کنم. به لطف مادرزنم حرفه ای شده بودم. شلوارمو دراوردم . مادرم احساس میکرد. ولی هیچ کاری نکرد. شلوارشو کشیدم پایین و از پشت عین اون سکسه با مادرزنم, اروم بردم سمت کوصش ولی خودشو جمع کرده بود. نمیذاشت. هنوز دودل بود. پاهاشو بازتر کردم. کیرمو خیس کردم. بالاخره شد ولی انقدر حشری بودم که تو تلمبه سوم آبم اومد. همونطوری گذاشتم توش باشه و کوچیک شه. تموم که شد. دیدم مادرم بلند شد. چشماش خیس بود. عذاب وجدان گرفتم. نشستم کل شب فکر کردم. چی شد که اینطوری شد. من اون جواد اروم و ساده و مذهبی چی شد به این کثافت رسیدم! گریه کردم. گفتم خدایا غلط کردم.
بیخیال شدم گفتم آدم میشم. فرداش دیگه عزیزم و عشقم نمیگفتم. کاری نمیکردم. یه چند روزی گذشت و مادرم گفت چیزی شده؟ گفتم: نه. (میدونستم منظورش چیه ولی به رو خودم نیاوردم)
یکی دو روز گذشت و یه شب خودش اومد بالا. رو تختم دراز کشید گفت: از دستم ناراحتی؟ گفتم نه.
گفت: پس چرا بهم اهمیت نمیدی؟ (فهمیدم مادرم بهم عادت کرده. من اونم وارد کثافت کاری خودم کرده بودم) بهش گفتم: پشیمونم.
دیدم داره اشک میریزه. بغلش کردم. (من پشیمون شده بودم ولی یه چیزی در وجود اون بیدار شده بود) موقع بغل دستم رو گرفت گذاشت رو کوصش و با چشاش بهم زول زد.
فهمیدم منظورش رو…الان دیگه اون نمی خواست تموم بشه.اون شب سکس کردیم. مثل زن و شوهر. بدون محدودیت. از اون زمان خیلی گذشته ولی ما وابسته هم شدیم.
ادامه دادیم و ادامه دادیم.
الان که اینو مینویسم هنوز طلاق زنم تکمیل نشده… ولی دیگه از دلم بیرون رفته… مادرزنمو فراموش کردم ولی اون هنوز برخی اوقت پیله میکنه…
من وارد یه کثافتی شدم که دارم از زندگی توش لذت میبرم. گاهی عذاب وجدان میگیرم و گریه میکنم. گاهی هم خوشحال و خوشبختم. یه آدم خوب و سالم که حالا شده یک لجن و کثافت.
باعث اینا منم؟ یا اون مادرزن شیطانم؟ شاید هم هممون مقصریم.
نوشته: همون افسره
20 پاسخ به “شیطان همین نزدیکی است!”
چقدر کص تایپیدی ای مرد !
خدایی کی اینو میخونه
والا الان شیطون میترسه بیاد سمتت که بکنیش🤣🤣🤣🤣
قسمت مادرزن خوب و جذاب بود ولی قسمت مادر گند زدی داداش
کیرم بیاد تو غلمتنصفشو خوندم مغزم گاییده شدلینکشو دادم هوش مصنوعی خلاصش کنه اررور داد ،کس مغزیه دیسلایک خوشگل که دیگه ننویسی
نویسنده این داستان کسی نیست جز اقای ارث و میراث نویس
داستان خوبی بود، معلومه نویسندش هوش هیجانی بالایی داره که روی احساسات و رفتارش تسلط دارهالبته شغل پلیسی (اگه واقعی باشه) این خصوصیات رو می طلبهمتن و فضاسازی و روندش همه چی خوب بود.مهمتر اینکه مقعیت و گفتگوی اروتیک غالب بر صحنه های جنسی بود.برام عجیب نیس کامنت منفی بگیره، چون مخاطب راضی کمتر پیش میاد تمجید کنه، این نسل جدیدم با متن طولانی رابطه خوبی ندارن، حافظشونم کوتاه مدت و فرارهدوس دارم بازم از این سری داستان یا این نویسنده کار بخونم.
بعد خوندش 10 دقیقه به دیوار زل زدم که چرا همچین چیزیو تا آخر خوندم تا مادر زنت اوکی بود ولی بعدش…لاشی نیم ساعتی با ذهن کثیفت مخ مارم بگا دادی
میتونی خواهرتو وارد داستان کنی؟
یاد بگیر گاهی آرام و متین تو چشمهای طرفت نگاه کنی و بگی: نه! نمیام، نه نمیخوام، نه نمیکنم، نه نمیدم، نه نمیخورم، نه نمیتونم، … «نه گفتن» موهبت بزرگیست که جهان رو امنتر و روح و روانت رو آسودهتر میکنه
خوب بود.برو حالشا ببر.اگه واقعی باشه حالا که هردو راضی هستید حال کنید.منم چن وقته جدا شدم وبد جور رفتم تو نخ مادرم
فضای اروتیکش فوق العاده بود، خسته نباشی. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا وقتی که با مادرت رابطه برقرار کردی. همونجا که نوشته بودی چشمهاش خیس شد، چشمهای منم خیس شد. مادر نیستم ولی حس کردم قلب و احساسات یک مادر و شاید یک زن شکست…
زحمت کشیدی نوشتی کاری ندارم ولی خیلی کصشعر بود تا اونجایی خوندم که گفتی عملی نشست بهم توضیح داد چسبوند بهم خیلی کسشعر بود جغی
خوابم گرفت ازدستت بکن بره دیگه دهن مارو نمودی پلیس جلقی
داستانتو خوندم دیشب خوابم برد امروز صب اومدم بقیشو بخونم دوباره خوابم برد
دفعه بعد بابابات گی کن ومغعولش شو منتظره داستانشم
رمان بود تا داستات
عالی نوشتی
افغانی ها رو بیرون کردن گفتیم خوبه از بکن تو هم میرنولی این احمد شاه کوصکش هنوز میاد و کامنت میذارهکوص ننت احمد شاه
جناب سروان کجای که خوب نوشتی مقصر اصلی اون زن نفهمت بوده که نتونسته بود از اول درکت بکنه ومادر زنت خودشو انداخت جلو .اصلا ول کن این کس وشعرها رو عالی نوشتی.وکاشکی منم میتونستم ترتیب ننه زنم رو بدم