مقدمه: تو حیات وحش، خرس از معدود شکارچیانیه که طعمش رو زنده خواری میکنه؛ یعنی شکار رو میگیره و زنده زنده، در حالی که طعمه هنوز هوشیاره، بدون توجه به ضجه های دلخراش و جان سوزش، با بی رحمی و البته خونسردی، پوستش رو میکنه و از گوش تنش تغذیه میکنه. گاها، دردی که به شکار تحمیل میشه به حدی زیاده که مغز اون، توانایی درک و پردازش اون حجم از درد رو نداره و بدنش فلج میشه؛ اون حیوون، فقط میتونه با عجز، برای تسریع مرگش فریاد بزنه. اون طرف ماجرا، خرس، گوشتی تازه و لذیذ که هیچ خون لخته ای توش نیست رو به نیش میکشه و از ضیافتی که برای خودش ترتیب داده، نهایت لذت رو میبره. این فرایند وحشتناک، شباهت های زیادی به تجاوز جنسی داره.
قسمت دوم: زیر من ضجه بزن
-الو مامان…
+جانم؟
-سلام، امممم… زنگ زدم تا بهت بگم که نیای دنبالم، خودم پیاده میام خونه.
+تو مگه تنت میخاره دختر؟ میخوای بابات دوباره قشقرق به پا کنه؟
-نه! تنم نمیخاره، اگه نری چُقلی منو پیش بابا بکنی، قشقری هم بپا نمیکنه؛ خوشم نمیاد که مثل بچه دبستانیا بیای دنبالم، لطفا درک کن.
+دیر نکنی که من نمیتونم جواب بابات رو بدم.
-باشه… مرسی مامان، خدافظ.
+مراقب خودت باش.
حدودا دو ماهی از مهاجرت مبینا میگذشت؛ این دو ماه، هم اندازه دو قرن واسه آیدا طول کشیده بود و اون اصلا نتونسته بود به جای خالیش عادت کنه. آیدا سعی میکرد خودش رو با درس و مدرسه مشغول کنه تا کمتر به اون فکر کنه و یه جوری با نبودنش کنار بیاد. این مدرسه جدیده، خیلی دور نبود؛ فقط چند تا خیابون از خونشون فاصله داشت. آیدا امسال کلاس دهمی بود و پدرش، طبق معمول اون رو تو یه مدرسه غیرانتفاعی ثبت نام کرده بود. جایی که پربود از بچه پولدارایی مثل خودش. ولی این مدرسه جدیده، خیلی به دلش ننشسته بود؛ شاید دلیلش این بود که هنوز به فضا عادت نکرده بود یا شایدم به خاطر این بود که هیچکدوم از دوستاش توی این مدرسه نبودن و اون بعد از دوهفته هنوز نتونسته بود با کسی صمیمی بشه.
تمام مسیر برگشت به خونه، ذهنش درگیر مبینا بود؛ یک ماه دیگه، توی آبان، تولد شونزده سالگیش بود؛ اولین تولدی که مبینا توش غایبه. همین فکرا باعث شده بود حالش حسابی گرفته و پَکَر بشه. وقتی به سر کوچشون رسید، چند لحظه وایساد و نگاهش رو به اون طرف خیابون دوخت؛ توی اون خیابونه یه پارک بود که قبلا از دَکه ای که توش بود، وِیپش رو خریده بود. حدس میزد بتونه چند نخ سیگار هم ازش بگیره. لازم داشت یکم ذهنش رو آروم و این خَزان ساکن توی دلش رو هم برطرف کنه.
-آقا، سیگار نخی هم دارید؟
مرد جوونی که توی دَکه بود یه نگاه به آیدا میندازه و میگه:
+آره، چی میخوای؟
آیدا یادش بود که باباش سناتور میکشه؛ قبلا چندباری، یکی دوتا نخ ازش کش رفته بود. ترجیح میداد از همون سیگاری بگیره که قبلا کشیده بود.
-سناتور.
این حرف آیدا، باعث شد اون پسره بزنه زیر خنده و بگه:
+آخه کی سناتور نخی میفروشه؟
آیدا هم از خنده پسره، خندش میگیره و میگه:
-خب مگه چیه؟ اینم یه سیگاره مثل بقیه سیگارا.
+کسی که با پول تو جیبش میاد سناتور میخره، نبایدم تفاوت این سیگارا رو بدونه.
-خب حالا تو ام… یدونه از اون باکس فلزی اش بهم بده، با یه فندک و یه بسته آدامس بایودنت توت فرنگی.
آیدا سیگار و آدامسش رو از دکه گرفت و به سمت سرسره پلاستیکی وسط پارک حرکت کرد. خودش رو داخل سرسره جا داد، نشست و سیگارش رو روشن کرد. دود اول رو آروم بیرون داد و سیگارو لای انگشتای ظریفش گرفت. گوشیش رو از جیبش بیرون آورد، اینستاگرام رو باز کرد و بیهدف شروع کرد به بالا و پایین کردن پیج مبینا. انگار دنبال چیزی میگشت، یه عکس جدید یا یه استوری… هر چیزی که بتونه کمی از دلتنگیاش رو کم کنه. یه پک عمیق دیگه به سیگارش میزنه و دودش رو آهسته به سمت آسمون رها میکنه.
+به به… چشمم روشن!
یه صدای مردونه، صاف و جدی؛ آیدا به منشاء صدا نگاه کرد؛ یه مرد جوون، خوش پوش و خوش تیپ با یه بدن ورزیده و یه چهره آشنا…یکم با دقت بیشتری به صورتش خیره شد؛ همین که صاحب صدا رو شناخت، روح از بدنش جدا شد. سیامک بود، عموش. ناخودآگاه ترس، بی اجازه و ناگهانی همه وجودش رو فرا میگیره؛ با تلاشی ناشیانه سعی میکنه خودش رو جمع و جور کنه و ژست نترسیدن به خودش بگیره ولی چهره رنگ و رو پریدش، داد میزد که نقش آدم خونسرد رو نمیتونه بازی کنه، تابلو بود که ترسیده؛ از اینکه باباش از سیگار کشیدنش باخبر بشه، میترسید.
+بابات میدونه سیگاری شدی؟
آیدا نمیخواست کم بیاره؛ فکر میکرد اگه دست پیش رو بگیره، پس نمی افته؛ رو همین حساب، بدون اینکه خیلی فکر کنه، دم دستی ترین جواب ممکن رو به سیامک میده.
-به تو ربطی نداره!
سیامک یه لبخند کج میزنه و یکم بعد، لبخندش تبدیل به قهقه ای بلند میشه. آیدا همون واکنشی رو نشون داده بود که سیامک پیش بینی میکرد.
+آره، به من ربطی نداره، ولی به بابات ربط داره… خیلی کنجکاوم نظرشو درباره سیگار کشیدن دخترش بدونم.
سیامک روشو از آیدا میگیره و چند قدم به سمت خروجی پارک بر میداره.
-عمو…
صدای لرزون آیدا با اون لحن ملتمسانش سیامک رو متوقف میکنه؛ برمیگرده و به آیدا نگاه میکنه. با چشماش داشت بهش التماس میکرد، التماس میکرد که چیزی به باباش نگه. سیامک به آیدا نزدیک میشه و بالای سرش می ایسته، دستش رو دراز میکنه و میگه:
+سیگار، فندک… هرچی داری رو رد کن بیاد.
آیدا با چهره ای مغمون و شکست خورده، خودشو تسلیم میکنه و پاکت سیگار و فندکش رو میذاره کف دست عموش.
+یه بار دیگه ببینم که از این غلطا میکنی، گزارشت رو به بابات میدم، فهمیدی؟
آیدا سرش رو آروم بالا پایین میکنه و آروم تر از اون یه “باشه” میگه تا شرط سیامک رو تاکید کرده باشه. سیامک اگرچه رابطه خیلی نزدیکی با آیدا نداشت، ولی اون برادرزادش بود و بهش اهمیت میداد. در قبال سلامتی و امنیت اون، خودش رو مسئول میدونست. درسته که هیچ وقت، ساعت ها مشغول صحبت نمیشدن و هی دم به دقیقه جویای احوال هم نبودن ولی سیامک همیشه از دور مراقبش بود. یادش میاد وقتی که یه نوجوون چهارده ساله بود، آیدا تازه به دنیا اومده بود؛ مثل یه عروسک قنداق پیچش کرده بودن و اون با چشمایی کنجکاو بهش خیره شده بود. حالا اون دختر کوچولو، بزرگ شده؛ تو دنیایی پر از درد های ناشناخته که واسش کمین کردن. سیامک حس میکرد الان بیشتر از هر زمان دیگه ای به بودنش نیازه. اون باید از آیدا مراقبت میکرد.
+دارم میرم خونتون… تو ام میای؟
-آره.
آیدا دیگه اینجا کاری نداشت؛ از تو سرسره در اومد و پشت سر سیامک راه افتاد؛ چند قدمی باهم بر میدارن تا از پارک خارج بشن. آیدا پیش دستی میکنه و زودتر از سیامک سوار ماشین میشه؛ سیامک هم خودش ماشین رو دور میزنه، از سمت راننده سوار میشه، استارت میزنه، و به سمت خونه سهراب حرکت میکنه.
توی ماشین که بودن، سیامک پاکت سیگاری رو از که آیدا مصادره کرده بود رو جلوی صورتش میگیره؛ نمیخواست این مسئله به این سادگی تموم بشه؛ حس میکرد لازم بود که یکم دیگه آیدا رو موعظه کنه.
+از آموزه های مبینا خانومه؟
-لطفا تو دیگه مثل بابام همچی رو گردن مبینا ننداز. چیکار کرده مگه؟
+چیکار نکرده؟ میخوای بگی از هرزگیاش خبر نداری؟
این مکالمه زودتر از اونی که سهراب فکر میکرد به تشنج کشیده میشه و آیدا بعد از شنیدن این جمله سیامک، چهرش توهم میره؛ خودش به پسر باز بودن مبینا واقف بود. میدونست خواهرش تن پسرای زیادی رو به آغوش کشیده؛ میدونست که اون ثباتی توی روابط عاطفیش نداره؛ خبر داشت که اون یه زمانی فصل به فصل، دوست پسر عوض میکرد؛ ولی نمیتونست بیان شدن این حقایق رو از زبون کس دیگه ای تحمل کنه. دوست نداشت کسی، قضاوت متفاوتی از آیدا، نسبت به مبینا داشته باشه. اون واسه آیدا یه خواهر مهربون و یه فرشته پاک بود، و واسه همه، مبینا باید اینجوری تعبیر میشد.
آیدا با خشم و کینه ای پر از معنا و مفهوم، به سیامک خیره میشه و تو چشماش زل میزنه.
+غلاف کن اون نگاه دَریدتو…
آیدا با همون سکوت روش رو برمیگردونه و از شیشه ماشین، به بیرون خیره میشه؛ به آداما، درختا، خیابونا. تا انتهای مسیر، حتی یک کلمه هم بین اون و سیامک رد و بدل نمیشه. میخواست با سکوتش دیواری نامرئی بین خودشون بکشه تا اینجوری به عموش بفهمونه که ازش دلخور شده؛ اما مسیر بین پارک و خونشون کوتاه تر از اونی بود که آیدا بتونه با سکوت و بی محلی کردن دلخوریش رو ابراز کنه. نیاز به یه تاکتیک دیگه داشت. سیامک ماشین رو جلوی در خونشون متوقف میکنه. با اینکه این محله، محله امنی بود، اون نمیخواست ماشینش رو تو کوچه پارک کنه.
+برو آیفون رو بزن؛ هرکی که جواب داد، بهش بگو که در پارکینگ رو باز کنه که من بتونم ماشین رو بیارم داخل.
آیدا جوابی بهش نمیده، فقط از ماشین پیاده میشه و به سمت در کوچیکتر حیاط خونشون قدم برمیداره. برخلاف انتظار سیامک، آیدا حتی به آیفون نگاه هم نمیکنه؛ کلید میندازه و وارد خونه میشه. سیامک هر چقدر منتظر میمونه هیچ خبری از باز شدن در پارکینگ نمیشه.
+ای… توله سگ!
با کلافگی، مدارکی که قرار بود به سهراب تحویل بده رو از داشبورد ماشین بیرون میکشه، ماشین رو همونجا که پارک شده بود خاموش میکنه و ازش خارج میشه. به سمت در حیاط حرکت میکنه؛ داخل خونه که میشه با چشماش دنبال آیدا میگرده تا بهش بتوپه ولی هر چقدر چشم میچرخونه هیچ اثری ازش پیدا نمیکنه. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه و مختصر با مریم، مادر آیدا، به سمت سهراب که روی مبل لم داده بود و داشت با گوشیش ور میرفت، حرکت میکنه.
-سلام خان دادش.
+چطوری سیامک… بیا ببینم چیکار کردی.
سیامک با یه لبخند پیروزمندانه، برگه های گمرک رو میده دست سهراب و میگه:
-اولین رولز رویس شیراز، الان تو نمایشگاه ماست.
+باریکلا…
-دیروز عصر ترخیصش کردم، از همونجا بار کامیونش کردم و آوردمش شیراز؛ صبح بردمش نمایشگاه تحویل بچه ها دادمش.
سهراب، همینجور که داشت به توضیحات سیامک گوش میداد، برگه های گمرک رو هم مطالعه می کرد؛ هرچقدر بیشتر میخوند، اخماش بیشتر تو هم میرفت؛ روزگاری با اون رفتار متفاوتی میشد، با احترامی ویژه و دست به سینه، اموراتی که مربوط به اون میشد رو حل و فصل میکردن ولی حالا، بهش برگه هایی رو دادن که پر بود از بهونه هایی که صرفا واسه معطل کردن اون سر هم شده بود؛ این برگه ها، بوی کودتا میداد.
+گواهی استاندارد؟ آخه خارکسه، شما ها از رولزرویس گواهی استاندارد میخواید؟
سهراب برگه ها رو روی میز شیشه ای که جلوش بود میکوبونه و با رگ گردنی که حسابی باد کرده به غر زدنش ادامه میده.
+از وقتی بابای مریم فوت شده، دارن یکی یکی امتیازامون رو ازمون میگیرن. قبلا کسی تخم نداشت بیشتر از چند ساعت ماشینای مارو تو گمرک نگه داره.
-فکر میکنی کَس خاصی پشت این ماجراست؟
+چه میدونم… دشمن که کم نداریم، این مملکتم که اصلا صاحاب نداره هر روز یه گوهی توش میخورن.
-توام زیادی حساس شدیا؛ با پارتی یا بدون پارتی، جای پامون توی این بیزینس اینقدر سفت هست که کسی نتونه رقابت جدی ای باهامون داشته باشه.
+من دهن خودمو هم سرویس کنم تو باز یاد نمیگری؛ این مادرجنده ها اگه ذره ای ضعف حس کنن، تیکه پارمون میکنن؛ بفهم اینو!
سیامک، جوابش رو نمیده، معلوم نبود دلیلش این بود که جوابی نداره یا نمیخواست با بحث کردن با اون سرخودش رو به درد بیاره.
+رابطتت با نامزدت چطوره؟
-خوبه.
جواب کوتاه بود… مختصر و بدون جزئیات؛ همین کافی بود که سایه نگرانی رو دل سهراب بیوفته. پوستش کنده شده بود تا تونسته بود این وصلت رو با خانواده صادقی جور کنه. یه ماه بود که سیامک با آمنه، دختر حاج محراب صادقی نامزد کرده بود، اما هنوز یخ بینشون آب نشده بود. نمیتونست اجازه بده که شرایط همینجوری باقی بمونه.
+سیا… گند بزنی به این موقعیت پوستتُ میکنما… فهمیدی؟ اصلا میدونی با چه خانواده ای وصلت کردی مرد حسابی؟ میدونی دختره چه خواستگارایی داشته؟ با ثروت و نفوذی که حاج محراب داره میتونیم شیراز که سهله، نصف ایرانو صاحب شیم. وای به حالت اگه نتونی با تک دختر خاندان صادقی وصلت کنی.
-نصف ایرانو صاحب شیم هان؟ به همین راحتی! تو فکر میکنی دوشیدن آدمی که کل خاندانش تو دم دستگاهای حکومتی دارن می لولن، اینقدر راحته؟
+تو کاریت نباشه، فقط تقه این دختره رو بزن… بقیش با من.
سهراب به پشتی مبل تکیه میده و در حالی که انگار داره توی یه دنیای دیگه سیر میکنه، به سقف خیره میشه و میگه:
+عبدالله صادقی، وزیر صَمت، پسر ارشد محراب صادقیه. آخخخخخ… آخ اگه این وصلت سر بگیره، انحصار واردات ماشینای بالای 40 هزار دلار مال خودمون میشه. میشیم یکه تاز واردات خودرو توی ایران.
سهراب هیچ وقت هیچ چیز واسش کافی نبود؛ تو دایره لغاتش، واژه “کافی” اصلا معنی نمیشد. همیشه بیشتر میخواست. پول بیشتر، خونه بیشتر، قدرت بیشتر. اشتهای سیری ناپذیرش واسه پول و قدرت بزرگترین اختلافش با برادر کوچیکش بود. سیامک محتاط و محاسبه گر بود؛ دوست داشت دالان باریک قدرت رو چراغ خاموش طی کنه. اما سهراب اگه موفقیتاش رو جار نمیزد و تو بوق کرنا نمی کرد که چقدر پول داره، حس میکرد که خفقان گرفته.
-هرچی تو بگی؛ فقط کونمون رو به باد نده سرجَدت.
سهراب، با نگاهی پر از دلخوری و گلایه، زُل میزنه به سیامک؛ دوران کودکیشون رو به یاد میاره، دورانی که واسش بوی درد و رنج میداد. دوازده ساله بود که روزگار، با بی رحمی سایه پدر رو از رو سرشون برنمیداره؛ توی دوازده سالگی، واسه مادرش هم کمک خرج بود و هم سنگ صبور؛ با اینکه خودش هنوز بچه بود باید واسه برادرش پدری میکرد و تکیه گاهش می بود. یادش میاد هر وقت سیامک با بچه های بزرگتر از خودش دعواش میشد، با گریه میومد به سهراب میگفت تا بره و اونا رو کتک بزنه؛ اون سیامک رو به دندون گرفته بود و بزرگ کرده بود و حالا که اون واسه خودش مردی شده، گه گداری حرفش رو زمین میزد و از دستوراتش، سرپیچی می کرد. این کارای سیامک، خونش رو به جوش میاورد. اون معتقد بود که حرفش باید فصل الخطاب باشه؛ اون خودش رو خیرخواه خانوادش میدونست و از نظر اون، راه درست همونی بود که اون میگفت و جز “چشم”، هیچ چیز دیگه رو به عنوان جواب، قبول نمیکرد.
+دیشب رو اصلا نخوابیدی درسته؟
-نه.
+از اینجا که رفتی… برو خونه استراحت کن؛ عصر خودم میرم بالا سر بچه ها
-باشه… پس کم کم دست و پامو جمع کنم و برم که خیلی خوابم میاد.
+مطمئنی نمیخوای ناهار بمونی؟
-نه… ماشینم هم بیرونه و میترسم خطی چیزی روش بیوفته، فقط اومده بودم که خبرها رو بهت بدم.
+خب چرا ماشینت رو نیاوردی داخل؟
سیامک که بلند شده بود تا بره، سرجاش متوقف میشه و به راه پله ای که به اتاق آیدا ختم میشد، نگاه میکنه و با خنده میگه:
-از اون آتیش پاره ای که رفته تو اتاقش قایم شده بپرس.
سهراب از داداش و زن داداشش خداحافظی میکنه و از خونه سهراب میزنه بیرون. سوار ماشینش میشه و به سمت خونه خودش رانندگی میکنه. به خونش که میرسه، دلش میگیره، میدونست که کسی توی این خونه، منتظرش نیست. عادت نداشت که خونش خالی باشه؛ معمولا دوست دختراش رو می آورد اونجا، ولی این یک ماهی که با آمنه نامزد کرده بود، سهراب بهش دستور داده بود که دور دختر بازی رو خط بکشه، اونم اطلاعت امر کرده بود. وارد خونه که میشه و مستقیم به سمت اتاق خوابش میره؛ از شدت خستگی داشت بیهوش میشد، به قدری که حتی لباساش رو در نمیاره و به محض ورودش به اتاق، شیرجه میزنه رو تخت و چند ثانیه بعد، خوابش میبره.
آیدا متوجه لرزش گوشیش میشه و به صفحه موبایلش نگاه میکنه، مامانش بود که بهش زنگ زده؛ تماس رو رد میکنه و شروع میکنه به تکست دادن.
-مامان… سر کلاس، نمیتونم جواب بدم.
+میخواستم بهت بگم که عموت و زن عموت رو شام دعوت کردیم؛ بعد از کلاس جایی نرو، جلو آموزشگاه بمون، تا بابات بیاد دنبالت.
-چرا باید بابام بیاد دنبالم؟ خودم میام خونه دیگه.
+مهمونی تو باغمونه نه تو خونه.
-باشه.
گوشیش رو گذاشت روی میز و دوباره تمام تمرکزش رو به بوم نقاشی اختصاص داد. خیلی به هنر و نقاشی رنگ روغن علاقه داشت؛ هر دوشنبه و چهارشنبه به این کلاسه میومد و خودش رو وقف این علاقش میکرد. قلم مو رو دوباره به رنگ آغشته میکنه و به جون بوم نقاشیش می افته؛ تصویر مقابلش داشت آروم آروم جون میگرفت؛ یه درخت سبز و تنومند با شاخ و برگ های پراکنده، ایستاده میون یه گندم زار طلایی. دستی آروم روی شونش میشینه، به هنگامه که پشت سرش وایساده بود نگاه میکنه و بهش لبخند میزنه. از کلاس چهارم با هم دوست بودن و این کلاس رو هم با هم میومدن؛ هرچند هنگامه خیلی به هنر علاقه نداشت، حداقل نه به اندازه آیدا و فقط به اصرار اون بود که این کلاس رو ثبت نام کرده بود.
+آیدا… بعد از کلاس چیکاره ای؟
-بابام قراره بیاد دنبالم؛ میریم باغمون مهمونی.
+ای بابا حیف شد که.
-چطور؟
+قرار بوده با بچه ها بریم کافه، میخواستم که تو هم بیای.
-ایشالا دفعه بعد.
+آخه مسئله اینه که… قرار بود به یه آقا پسری معرفیت کنم.
هنگامه این رو میگه و نیشش رو تا بناگوش باز میکنه. آیدا ولی خیلی واسه این پیشنهاد هنگامه هیجان زده نمیشه؛ اون هیچ کششی به این نوجوونای دهه هشتادی نداشت؛ تو نگاه اون همشون یه مشت بچه بودن؛ خام، نابالغ و توخالی، هیچ جذبه ای نداشتن. هیچ نشونه ای از یه مرد قوی توی چهره، اندام و از همه مهمتر، توی رفتارشون پیدا نمیشد. آیدا برخلاف همسن و سالاش، پارتنر ایده آلش رو از تو سریالای ترکی یا از تو گروه BTS انتخاب نمیکرد؛ اونارو از پورن هایی که میدید انتخاب میکرد. یه مرد قوی که خودش رو به اون چیره کنه و بهش تسلط داشته باشه؛ یه مرد که بتونه اونقدر تند و محکم تو کصش تلمبه بزنه تا از هوش بره.
-اگه میخواستم با این بچه مچه ها رل بزنم، نیازی نبود که تو کسی رو واسم جور کنی؛ به اندازه کافی میان جلو مدرسمون تک چرخ بزنن.
+خِیله خب حالا، چرا پاچه میگیری؟ تقصیر منه که میخوام بختت باز بشه.
-من فعلا ترجیح میدم بختم بسته باقی بمونه.
+نکنه رو این پسره که تو کلاسمونه کراشی؟
آیدا خندش میگیره، یه نگاه به اون پسری که گوشه ای از کلاس نشسته بود میندازه؛ اون تنها پسر این کلاس بود، بین این همه دختر و برخلاف همه، رنگ روغن کار نمیکرد و با قلم سیاه، پرتره میکشد کارشم خیلی خوب بود.
-من از این بچه خونگیا هم خیلی خوشم نمیاد، طرف زیادی خجالتیه.
+خِیله خب بابا… توهم رو هر پسری که میبینی یه عیبی میزاری.
بعد از کلاس، آیدا و هنگامه از هم خداحافظی میکنن و هنگامه اسنپ میگیره و اون رو ترک میکنه. بارون شدیدی میبارید و خبری از باباش نبود. زیر سایه بونی که روبروی آموزشگاه بود پناه میگیره که خیس نشه. نگاهش رو هم منتظر، به خیابون دوخته بود تا هر وقت ماشین باباش توی خیابون ظاهر شد، بتونه اون رو ببینه.
+چقدر خوشگلی!
آیدا متعجب و کنجکاو به منشاء صدا نگاه میکنه؛ همون پسره بود… همون تک پسرِ کلاسشون. اصلا حواسش نبود که چند دقیقست که کنار اون وایساده.
-ممنون.
+من امیرعلیم.
-منم آیدام.
امیر علی یکم سکوت میکنه، بی قرار، هی این پا و اون پا میکرد؛ انگار میخواست چیزی بگه ولی هردفعه پشیمون میشد. آیدا کم مونده بود خندش بگیره، اون حدس میزد که چی میخواد بگه و تقلایی که میکرد، واسش خنده دار بود. یکم رو صورتش دقیق میشه، یه چهره استخونی و ظریف داشت؛ با یه عینک گرد روی چشماش؛ درکل میشد گفت کیوت بود، اما، کیوت بدون چیزی نبود که آیدا از یه جنس مذکر میخواست.
+میخواستم بگم که…
امیر علی هنوز چهار کلمه هم به زبون نیاورده بود که صدای بوق یه ماشین، رشته کلامش رو قیچی میکنه و حرفش ناتموم میمونه. جفتشون به سمت خیابون نگاه میکنن؛ یه بی ام وِ x7 مشکی، گوشه خیابون پارک شده بود و داشت بوق میزد.
-من دیگه باید برم… بعدا باهم صحبت میکنیم.
آیدا بدون اینکه منتظر جوابی از امیرعلی باشه، از اون دور میشه؛ حتی برنمیگرده که به اون نگاهی بندازه، میره و سوار ماشین عموش میشه.
+علیک سلام.
-سلام… چرا بابام نیومده دنبالم؟
+کارداشت نتونست بیاد، واسه همین به من گفت تا بیام دنبالت.
-آها… اوکی.
+چرا چیزی سَرت نکردی؟ نمیدونی اینا چقدر مذهبین؟
-کیا؟ مگه فقط تو و نامزدت رو دعوت نکردن؟
+کل خاندان صادقی رو بابات دعوت کرده.
-خب… تقصیر من چیه؟ حتی نیم ساعتم نشده که مامانم درباره مهمونی بهم خبر داده.
+عیب نداره… میریم خونتون، اونجا، هم یه شالی چیزی پیدا کن که سرت کنی، هم این میکاپت رو یکم سبک تر کن.
-چشم عباس آقا.
سیامک از تو آینه عقب ماشینش به آیدا چشم غره میره ولی چیز خاصی بهش نمیگه. مسیرش رو عوض، و به سمت خونه برادرش رانندگی میکنه. توی مسیر آیدا با اون حرف نمیزد و با سکوت، بیرون رو نگاه میکرد. سیامک واسه اینکه آیدا رو به حرف بگیره، درباره امیر علی ازش سوال میپرسه:
+پسره داشت چیز خنده داری میگفت؟
-چی؟
+همون پسره که داشتی باهاش حرف میزدی… داشت چیز خنده داری بهت میگفت؟
-نه، چطور مگه؟
+همچین با لبخند داشتی به حرفاش گوش میدادی؛ فکر کردم داره واست جُک تعریف میکنه.
-نه بابا، پسره همکلاسیمه… داشت از نقاشی هام تعریف میکرد.
+نزاری خرت کنن ها! آخرین چیزی که این پسرا بهش اهمیت میدن، مهارتت تو نقاشیه.
-خوب شد که گفتی! من تا الان داشتم زیر سنگ زندگی میکردم، نمیدونستم پسرا واسه چی سر صحبت رو با من باز میکنن.
+میدونی نفرینی که همه همسن و سالات دچارش میشن چیه؟ اینه که فکر میکنن عقل کلن، فکر میکنن همه چی رو میدونن، فکر میکنن خیلی هفت خط و زرنگن. ولی متاسفانه، واقعیت اینه که شماها این دنیارو فقط به اندازه سنتون میشناسید. باور کن… خیلی چیزا، ارزش تجربه کردن نداره؛ خیلی از اشتباهات رو هم نمیشه هیچ جوره جبران کرد.
-من یبار یه غلطی کردم، یه پک به سیگار زدم؛ هر وقت که منو میبینی شروع میکنی به نصیحت کردن.
سیامک چیزی نمیگه و نامحسوس سری تکون میده و به رانندگیش ادامه میده. اون نگران آیدا بود، میدونست به اقتضای سنش، این سرکشی ها و لجبازی ها تا حدی عادیه ولی میترسید که اینا عادت بشه؛ میترسید مبینا زهرش رو ریخته باشه و اونو مثل خودش کرده باشه. بعد از چند دقیقه رانندگی، اونا به خونه آیدا میرسن و سیامک ماشین رو جلوی در خونشون نگه میداره.
+ماشین رو خاموش نمیکنم تا بیای؛ فقط بجنب که دیرمون نشه.
-اوکی.
آیدا از ماشین پیاده، و وارد خونشون میشه. سیامک هم رفتنش رو تماشا میکنه و منتظر میمونه تا برگرده ولی هر چقدر که منتظر میمونه، خبری از اون نمیشه. پنج دقیقه، ده دقیقه، ربع ساعت… هیچ نشونه ای از آیدا نبود. ماشین رو خاموش میکنه و ازش پیاده میشه؛ از کلیدی که سهراب بهش داده بود استفاده میکنه و وارد خونه میشه. تند تند از پله ها میره بالا و به اتاق آیدا میرسه. بدون اینکه در بزنه یکهو در اتاق رو باز میکنه و شروع میکنه داد و بیداد کردن:
+مگه بهت نگفتم که بجنبی؟!
سیامک انتظار داشت آیدا پای میز آرایشش در حال کار روی صورتش باشه ولی اون، با بدن نیمه عریان آیدا مواجه میشه. لخت بود و فقط یه شورت و سوتین تنش بود؛ وایساده بود وسط اتاقش و بدون هیچ واکنش خاصی، داشت به سیامک نگاه میکرد. سیامک فورا به خودش میاد و در اتاقش رو میبنده و از پشت در داد میزنه:
+تو مگه قرار نبود فقط میکاپت رو عوض کنی؟ چرا لباساتو در آوردی؟
-شلوارمو ندیدی؟ رو زانو هاش پاره بود، گفتم عوضش کنم که حاج آقا و خانوادش منقلب نشن.
+فشِن شو که نمیریم، یه چیزی تنت کن دیگه.
-پس میکاپم چی؟ من تازه آرایشمو پاک کردم.
+داری شوخی میکنی؟ ربع ساعته که منتظرم فقط داشتی آرایشتو پاک میکردی؟
-نه… داشتم لباس هم انتخاب میکرد.
سیامک از بس عصبی شده بود می خواست، سرش رو بکوبونه به دیوار.
-تا پنج دقیقه دیگه آماده میشی و میای پایین تا بریم، و گرنه خدا سر شاهده میام با همین سرو وضع، تا باغتون خَر کِشت میکنم؛ فهمیدی؟
سیامک منتظر جواب آیدا نمیمونه و بعد از اتمام حجت کردن با آیدا، از پله ها میره پایین و میشینه روی یکی از مبلای توی پذیرایی و منتظر آیدا میمونه تا از اتاقش بیاد بیرون. سیامک سعی داشت که ذهنش رو از تصاویری که دیده بود پاک کنه ولی سوال این بود که، میتونست؟ میتونست چیزایی رو که دیده بود، نادیده بگیره؟ میتونست اون پوست سبزه آیدا رو فراموش کنه؟ میتونست اون پاهای خوش تراش آیدا رو از یادش مُنفَک کنه؟ میتونست برجستگی کون آیدا رو از حافظش جارو کنه و دور بریزه؟ نه! نمیتونست. دوباره، چیزایی رو که دیده بود رو با خودش مرور میکنه؛ مرور میکنه اون کمر باریک آیدارو، مرور میکنه اون بدن منحنی و ظریفش رو، اون ممه هاش رو؛ واااااااای… وای از وقتی که چاک سینه های آیدا میومد جلوی چشماش. سرش سنگین و بدنش داغ شده بود، کیرش سیخ شده بود و برجستگیش قشنگ از روی شلوارش مشخص بود.
-عمو؟ عمو… کجا داری سیر میکنی؟
+هان؟
-لباسام رو پوشیدم، بیا بریم دیگه.
+باشه… بریم، بریم؛ تو حرکت کن که من الان میام.
آیدا چند ثانیه ای رو با تردید به سیامک زل میزنه و یکم بعد، نامطمئن، نگاهش رو از سیامک میگیره و به سمت در حیاط حرکت میکنه. آیدا یه پیرهن سفید، یه شلوار پارچه ای به رنگ قهوه ای روشن، و یه شال آبی تیره روی سر داشت. سیامک که داشت پشت سر آیدا راه میرفت، چشمش به کون اون میوفته؛ شلوارش پارچه ای بود ولی خیلی جذب کونش شده بود و اون رو به نمایش گذاشته بود. کونش برجسته و فرم هلو داشت. لمبرای باسنش وقتی راه میرفت حسابی بالا پایین میشد. قلب سیامک، توی اون لحظات جولانگاه طیف گسترده ای از احساسات شده بود، ولی احساس گناه، مابینشون توی اقلیت بود و نمیتونست حرفش رو به کرسی بنشونه. سیامک، حاضر نبود که از کون برادرزاده تقریبا شونزده سالش، چشم برداره و بهش بگه که برگرده و بره لباسش رو عوض کنه؛ وجدانش رو به بهونه “نبود وقت” دست به سر میکنه و به شهوت رانیش ادامه میده. از پذیرایی تا در حیاط، سیامک حتی یه لحظه هم چشم از کون آیدا برنمیداره، دلش میخواست بهش نزدیکتر بشه و دستش رو لای کونش فرو کنه، دلش میخواست آیدا رو از پشت بگیره و خودش رو به اون بماله، وسوسه میشد تا اونو کف حیاط بزنه زمین و لباساش رو تیکه پاره کنه؛ به این فکر میکرد که زیر اون لباسا، تن ظریف و کص کلوچه ای آیدا مخفی شده؛ وسوسه میشد که بهش یه ناخونک بزنه؛ اما انگار درایتش رو از دست داده بود و نمیتونست علیه آیدا اقدامی کنه. جفتشون از خونه خارج، و سوار ماشین میشن؛ سیامک وقتی پشت فرمون میشینه، چند ثانیه ای رو مکث میکنه و چندتا نفس عمیق میکشه تا حالش جا بیاد، باید خودش رو جمع و جور میکرد وگرنه ممکن بود کار احمقانه ای بکنه. سیامک ماشین رو روشن میکنه و اون رو به حرکت در میاره، توی مسیر، احتمالا به خاطر اینکه سیامک اکثر تمرکزش رو به رانندگی اختصاص داده بود، شعله های شهوتش فروکش و وجدانش، علیه اون قیام و اونو سرزنش میکنه: “اینجوری میخواستی مواظبش باشی؟”. سیامک با صدایی که به خاطر شهوت، دورگه شده بود به آیدا میگه:
+پیرهنت… پیرهنت رو از تو شلوار در بیار و بنداز روی شلوارت.
-واسه چی؟
+باسنت مشخصه.
سیامک موقع تبادل این دیالوگ ها، به خودش اجازه نگاه کردن به آیدار و نمیده و به روبرو خیره میمونه؛ میترسید که اون رد شهوت رو توی چهرش ببینه، میترسید بفهمه که چقدر از دیدن کونش کیف کرده، میترسید بفهمه که همین چند دقیقه پیش، اون داشت به تجاوز کردن به اون فکر میکرد. آیدا هم در اون سوی ماجرا، سکوت کرده بود، ولی سکوتش ناشی از شرم و خجالت نبود؛ دلیلش تحریک شدن احساسات زنانش بود. اون وقتی عموش یکهو در اتاقش رو باز کرد و اون رو لخت دید، هیچ واکنشی نشون نداد؛ باید خجالت میکشه، باید بدنش رو میپوشوند، ولی… ولی نمیخواست. اون متوجه شده بود که سیامک بدنش رو حسابی آنالیز کرده و همه جاش رو دید زده؛ بعد از پایین اومدن از پله ها، چشمش به برآمدگی جلوی شلوار سیامک افتاده بود ولی خیلی مطمئن نبود که سیامک متاثر از بدن اون، اینجوری سیخ کرده باشه؛ به هر حال سیامک که آدم تازه به دوران رسیده ای نبود، دورادور شنیده بود که دختر دور و اطرافش زیاده. وقتی که سیامک بهش گفته بود که کونش رو بپوشونه، یقین پیدا کرده بود که سیامک توی این مدت، چشم از کون اون برنداشته. با این وجود، آیدا ترجیح میده که لَوَندی نکنه و حداقل فعلا، بیخیال اغوا کردن سیامک بشه؛ اون از مثبت بودن واکنش سیامک مطمئن نبود و می ترسید، توی محاسباتش اشتباه کرده باشه. فکر کردن به اینکه، اون موفق بشه تا قاپ سیامک رو بدزده و باهاش بخوابه، باعث میشد تا یه لبخند کثیف روی صورت آیدا بشینه و شهوت، تن داغش رو در آغوش بگیره. این کار آیدا درست نبود، عموش باید خط قرمز اون می بود ولی… چه خط قرمزی؟ مبینا درندگی رو خوب یاد اون داده بود و الان، در دیدن این خط قرمز واسه آیدا کاری نداشت. لذت فکر کردن به اینکه بتونه یه مرد کارکشته مثل سیامک رو رام و مطیع خودش کنه، اون رو نسبت به هشدار هایی که مغزش می داد، بی توجه میکرد؛ اهمیت نمی داد که اون مرد، عموش بود، نه یه آدم غریبه. در طول مسیر، جفتشون سکوت کرده بودن و با هم هیچ حرفی نمیزدن. یکی سعی میکرد از موج شهوت فرار کنه و دیگری داشت بهترین سواری رو ازش میگرفت. بالاخره به باغ سهراب میرسن، سیامک جلوی در باغ، رو ترمز میزنه و بی رمق و آروم میگه:
+میری بهشون بگی که درو باز کنن؟
آیدا هم که خمار خمار… از اون بی رمق تر یه “آره” میگه و از ماشین پیاده میشه؛ به سمت درِ باغ میره، آیفون رو میزنه و یکم بعد هم در بزرگ باغ باز میشه و سیامک ماشین رو میبره داخل و اون رو گوشه ای پارک میکنه. سیامک چهرش جوری توهم بود که وقتی سهراب به استقبالشون اومد فکر کرد که سیامک و آیدا تو مسیر دعواشون شده.
+دوباره سر به سر عموت گذاشتی؟ آخه من به تو چی بگم بچه؟
-به خدا من کاری نکردم.
+راست میگه داداش، آیدا تو مسیر… دختر خوبی بود.
+پس چرا اینقدر چهرت تو همه؟
+هیچی، یکم خستم فقط… همین.
+مَشتی، جمع و جور کن خودتو ناموسن؛ نباید کسی اینجوری ببینتت.
+باشه… باشه داداش.
سهراب و آیدا وارد خونه میشن و آیدا با چهره ای گشاده و لبخندی ملیح، مشغول به سلام و احوال پرسی با افراد حاضر توی اون جمع میشه؛ آیدا خیلی تو مخفی کردن احساساتش خوب نبود و اگه کسی با دقت به صورت نگاه می کرد، از حال خرابش با خبر میشد. شهوت روح و روانش رو به زنجیر کشده بود و اون از در بند این امیال بودن، لذت میبرد.
+آقا فاضل… ایشون دختر بنده هستن، آیدا.
+خوش بختم آیدا خانوم، خوب هستید؟
-ممنون، همچنین، شما خوبید؟
+الحمدالله.
-ایشون هم آقا موسی هستن.
+سلام.
-سلام، دختر خانوم.
آیدا قبلا بقیه اعضای خانواده صادقی رو توی جلسه خواستگاری دیده بود اما این دو نفر توی اون جمع حضور نداشتن؛ باباش توضیح میده که به دلیل یکسری مشغله کاری، اونا امکان حضور تو جلسه خواستگاری یک ماه پیش رو نداشتن و اصلا یکی از دلایل ترتیب دادن این مهمونی، معرفی این دو نفر به خانواده خودش بوده. بعد از معارفه و سلام و احوال پرسی، آیدا میره و روی یکی از مبل ها، کنار دست مادرش می شینه؛ در ظاهر حواسش به جمع بود اما در واقعیت داشت تو یه دنیای دیگه سیر میکرد.
سیامک بیرون ویلا، زیر بارون ایستاده بود؛ انتظار داشت که سرمای این قطرات بارون کمی حالش رو بهتر کنه و از این حالت رقت انگیز خارج بشه. احساساتش با هم در جنگ و جدال بودن؛ از یک طرف احساس گناه میکرد، احساس شرم میکرد و از خودش به خاطر افکار پلیدش عصبانی بود ولی چند لحظه بعد، بدنش کلی تستوسترون ترشح میکرد و بجای عقل، کیرش حکم فرما میشد؛ با خودش میگه: “اگه خودش بخواد چی؟ اگه خودش از عمد اونجوری حرکت میکرد که کونش اینقدر بلرزه چی؟”. به خودش نهیب میزنه، نباید اجازه میداد که تسلیم این افکار بشه، باید میجنگید، باید شیطان درونش رو شکست میداد؛ به خودش گفت: “یادت نره سیامک، تو عموی اون دختری”. سیامک با هر بدبختی ای که بود، موفق میشه کمی حال خودش رو خوب کنه؛ یه دستی به موهاش میکشه که به خاطر بارون، کمی نامرتب شده بود و بعد از اینکه از ظاهرش مطمئن میشه وارد ویلا میشه.
+به… شاه دوماد!
فاضل، اولین کسی بود که متوجه ورود سیامک شد و با همین جمله، حضورش رو به جمع اعلام کرد. سیامک با سرخوشی کاملا تصنعی، مدتی رو صرف سلام و احوال پرسی با بقیه میکنه. این وسط، آمنه هم با لبخندی محجوبانه و چشمایی که از شوق دیدن سیامک برق میزد، به اون خیره شده بود؛ سیامک، لبخندش رو با لبخند جواب میده و از بین جمعیت رد میشه و خودش رو به اون میرسونه و کنارش میشینه.
+خوبی؟
-اوهوم… تو چطوری؟
+شُکر… به لطف خدا، منم خوبم؟
+خوبه!
سیامک، لبخند مصنوعیش رو به زور روی صورتش نگه میداره و از آمنه رو برمیگردونه؛ به امید اینکه آمنه هم از صحبت کردن با اون دست بکشه. نامزدش، آمنه دختری بود مثل همه اون دخترای مذهبی که توی یه خانواده، سنتی و حزب الهی بزرگ شدن؛ محجبه و چادری. همیشه با لحنی ملایم و صدایی آروم صحبت میکرد؛ وقتی یه مرد غریبه بهش چیزی می گفت، نگاهش رو به زمین می دوخت و بهش جواب میداد. کنارش که بودی، رایحه ای شبیه به بوی گلاب مشامت رو درگیر می کرد؛ وقتی این رو با کرید اَوِنتوسی که سیامک میزد، مقایسه میکردی، متوجه فاصله این دو نفر با هم میشدی. آمنه زشت نبود، ولی خوشگل هم نبود؛ یه چهره معمولی و ساده داشت با پوستی سفید؛ یه صورت گرد و بانمک داشت با گونه های برجسته، ابرو های پُر ولی مرتبش، مکملی بود بر اون چشمای عسلی و درشتش. اندامش هم که پشت خرمنی از چادر سیاه و لایه هایی از پوشش اسلامی، دفن شده بود. سیامک نمیتونست با این تیپ آدما به راحتی ارتباط بگیره؛ اگه قرار بود صرفا واسه یه شب مخش رو بزنه و با اون بخوابه، با کمال میل، خودش رو مشغول اون میکرد. ولی… بحث سر یه عمر زندگی مشترک بود؛ فکر کردن به اینکه باید با آمنه تا آخر عمر، زیر یه سقف، زندگی کنه، باعث میشد که احساس خفگی بهش دست بده. اما حس آمنه نسبت به سیامک، متفاوت بود؛ اون حسابی دلباخته سیامک شده بود؛ اون پوست سبزش، اون قامت افراشته و چشم و ابروی مشکیش، حسابی دل آمنه رو بُرده بود. اون همیشه تو خلوتش، به سیامک فکر میکرد و تصور اینکه قراره زنش بشه، باعث ذوق زدگیش میشد.
سیامک، توی این مهمونی، استراتژیش، شده بود فرار کردن؛ فرار کردن از هم کلامی با نامزدش، فرار از نگاه های گستاخانه و بی پروای آیدا، فرار از این جنگ داخلی ای که درونش راه افتاده بود. فرار میکرد به امید اینکه فرار، بتونه اونو از این احوال ناخوش، خلاص کنه.
آیدا ولی شرایط متفاوتی داشت، روی مبل لم داده بود و داشت سکس رو توی هر پوزیشنی که بلد بود با سیامک تصور میکرد. به دستای سیامک نگاه کرد؛ آستینش رو زده بود بالا و رگای دستش، اونو حسابی تحریک میکردن. تصور اینکه سیامک با اون انگشتای زمخت و مردونش، کصش رو نوازش کنه باعث میشد به شکل عجیب و غریبی خیس بشه. دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه… بدنش مثل یه کوره داغ شده بود و سرش داشت گیج میرفت، اون باید خودش رو خالی میکرد. به مادرش اطلاع میده و با گفتن یه “ببخشید “، از جمع عذر خواهی میکنه و به دستشویی پناه میبره. بعد از ورودش به دستشویی، در رو از تو قفل میکنه و هواکش رو هم میزنه که صدای کمتری، به بیرون درز پیدا کنه. روبروی آینه قرار میگیره و در حالی که به خودش خیره شده، شروع به مالیدن بدن خودش از روی لباس میکنه. از شکم شروع میکنه و میاد بالا؛ سینه اش رو فشار میده و بعد دستش رو روی گردن خودش میزاره، و اونو حسابی فشار میده؛ با خودش تصور میکرد که عموش با اون دستای قویش اون گرفته و داره خفه میکنه. پاهاش میلرزیدن و حسابی سست شده بود. دکمه های پیرهنش رو یکی یکی باز میکنه و پیرهنش، از روی شونه هاش سر میخوره و به زمین می افته. سوتینش رو از وسط میگیره و میکشه پایین تا ممه هاش بزنن بیرون؛ انگشتش رو توی دهنش میکنه بعد از مکیدن و خیس کردنش، اون رو روی هاله قهوه ای که دور نوک ممش بود، میکشه. اولین ” آه ” رو همینجا سَر میده و با حرص، ممه هاش رو چنگ میزنه و اونارو تا سرحد کبود شدن، فشار میده. شلوارش رو با بی حوصلگی از پاش در میاره و پرت میکنه همون جایی که پیرهنش افتاده بود. مثل کسی که آتیش گرفته، با هول ولا کصش رو به لبه مثلثی و زبرِ سنگ روشویی تکیه میده و وزنش رو روی اون میندازه. سختی و زبری اون سنگ سرد، یکم از شعله های شهوتش کم میکنه ولی این آتیش، خیلی کار میبره تا خاموش بشه. پایین تنش رو عقب جلو میکنه و کصش رو از روی شورت، به اون سنگ میماله. چشماش رو بسته بود و داشت لبخند میزد؛ برخورد این جسم سخت، به کصش، حتی از روش شورت هم که بود، خیلی کیف میداد. دو بنده سوتینش رو از رو شونش کنار میزنه، اون رو میچرخونه و قفلش رو باز میکنه؛ سوتنیش رو هم روی لباسای دیگش میندازه و میره سروقت شورتش؛ آیدا شورتش رو میکشه پایین ولی کامل درش نمیاره. کصش رو میزاره گوشه روشویی و شیار کصش رو روی اون میشکه. زبری و زمختی اون سنگ نزدیک ترین شبیه ساز به کیر یه مرد بود. آیدا دوست داشت کف دستشویی دراز بکشه و یه مرد بیاد و روی اون بخوابه؛ تو کصش تلمبه بزنه و سنگینی و وزن زیادش رو به جسم ظریف اون، تحمیل کنه. دوست داشت زیر یه مرد له بشه، دوست داشت زیر یه مرد، گاییده بشه. فتیش جدیدی که آیدا پیدا کرده بود، این بود که دوست داشت خودش رو موقع ای که لخت بود تماشا کنه. مناسبتش هرچی که بود، واسه آیدا فرقی نمیکرد. عوض کردن کردن لباس، خود ارضایی یا حتی اگه روز برسه که اون زیر تَقه های چکشی کیر یه مرد، درحال خورد شدن باشه، اون دلش میخواست خورد شدن خودش رو تماشا کنه. مالیدن کصش به گوشه روشویی رو متوقف میکنه و میره و گوشیش رو از توی جیب شلوارش در میاره و اَپ دوربین رو باز میکنه، اون رو به جامایعی کنار شیر تکیه میده و دکمه رکورد رو میزنه. دوباره کصش رو به لبه روشویی که بخاطر ترشحات کس آیدا، حسابی لزج شده بود، میزاره و وزن خودش رو روش میندازه، به حدی که گوشه ای از سنگ، به مقدار کمی، وارد کصش میشه. با خودش تصور میکنه که این، کیر سیامکه، کیر عموشه که توی کصش میره.
-آههههه… عمو…
آیدا دوباره، حرکت پایین تنش رو از سر میگیره و شیار کصش رو، به گوشه سنگ روشویی میکشه. اون سنگ، تک تک عصب های کس آیدا رو درگیر کرده بود و داشت بهش ذره ذره، لذت رو تزریق میکرد. آیدا که سونامی لذت، اونو داشت تو خودش غرق می کرد، روی روشویی خم میشه و در حالی که اون سنگ رو بغل کرده، به کمر زدن خودش ادامه. این رویه به قدری ادامه پیدا میکنه که بدن آیدا تسلیم میشه و با لرزشی غیر قابل کنترل، آیدا ارضاء میشه.
+سیامک… بریم بیرون یه هوایی بخوریم؟
سیامک که حسابی تو فکر فرو رفته بود، به خودش میاد و به سهراب که اون رو مورد خطاب قرار داده بود، نگاه میکنه.
-بریم داداش…بریم!
سیامک از جاش بلند میشه و پشت سر سهراب راه میوفته و از ویلا خارج میشه. بارون بند اومده بود و هوایی سرد رو جانشین خودش کرده بود. به محض خارج شدن سیامک از ویلا، این هوای سرد روی پوست صورتش میشینه و بهش کمک میکنه تا خودش رو از گرمایی که بدنش رو اسیرکرده، آزاد کنه.
+داری چه گوهی میخوری؟!
سیامک با چشمایی گرد شده و پر از تعجب، به سهراب خیره میشه ولی بهش جوابی نمیده. سهراب با بی اعتنایی به سکوت و نگاه حیران سیامک، ادامه میده:
+من این مهمونی رو ترتیب دادم که تو بتونی با اون دختره گرم بگیری بعد تو میای به درو دیوار زل میزنی؟ کصخل پلشت!
سیامک باز سکوت میکنه و جوابی به سهراب نمیده، نگاهش رو هم به زمین میدوزه تا با اون چشم تو چشم نشه؛ واسه این میزان از تنش بین خودش و برادرش، آماده نبود. سهراب با یه دست میزنه تخت سینه سیامک و اونم به خاطر این ضربه چند قدمی رو عقب عقب میره.
+با توام! لال شدی؟
-داداش… توروخدا یه امشب رو از من بکش بیرون؛ خستم، حال و حوصله لاس خشکه زدن با اون دختره رو ندارم.
+جمع کن کص و کونتو تو ام… هی “خستم، خستم” میکنی؛ کوه کندی مگه؟ کل روز رو میشنی پشت میز و مشتریارو هم بچه های نمایشگاه راه میندازن.
سیامک، بهم ریخته تر از همیشه بود و هزار و یک فکر و خیال داشت توی مغزش کله ملق میزد و اونو عصبی کرده بود. واقعا تاب و تحمل زخم زبون های سهراب رو نداشت.
-داداش… به من اعتماد کن؛ من بیشتر از یک ماهه که سکس نداشتم، به خاطر خودمم که شده، اون دختره رو میگیرم و مثل سگ میکنمش. اوکی؟
سهراب چیزی نمیگه و کلافه، مثل پدری که کلی با پسرش دعوا کرده و به هیچ نتیجه ای نرسیده، صندلی ای رو پیدا میکنه و روی اون میشینه؛ یه نخ سیگار از جعبه فلزی سیگارش بیرون میکشه و بعد از روشن کردنش، اون رو کنج لبش میزاره و یه پک عمیق بهش میزنه.
-داداش… من باید برم، خستم و نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم.
+کجا…؟ شام که خوردی هرجا که خواستی برو! زشته الان بخوای مجلس رو ترک کنی.
سیامک با درموندگی یه ” آه ” میکشه و مثل همیشه، تسلیم خواسته برادر بزرگش میشه. دل و دماغی واسه بودن توی این مهمونی نداشت، اما جرات نداشت که باغ رو ترک کنه؛ مِیلی به گفتگو و معاشرت کردن با مهمون ها نداشت، ولی از تبعات نخندیدن به جک های بی مزه و شوهر عمه ای حاج محراب، میترسید؛ هیچ اشتهایی واسه خوردن غذا در کار نبود، اما اراده ای هم برای ابراز این بی اشتهایی وجود نداشت. مثل مترسک سر جالیز، بی هدف… بی اختیار، فقط از برادرش فرمان برداری میکرد.
یکم بعد از صرف شام، وقتی موقعیت رو مناسب دید، خستگی و گرفتاری های کاری رو بهونه کرد و از باغ زد بیرون. روند و روند و روند، تا اینکه به خونش رسید؛ تنها نقطه امنی که توی این دنیا داشت. ماشینش رو توی پارکینگ ساختمون پارک کرد و سوار آسانسور شد؛ صدای پیانو تا طبقه ای که آپارتمانش توش بود، اونو همراهی کرد. کلید انداخت و خودش رو توی اون چهار دیواری سرد و بی روح، حبس کرد. توی همون پذیرایی، لخت شد و لباساش رو درآورد؛ وارد حموم شد و شیر آب سرد رو بدون مقدمه، تا آخر باز کرد. قطرات آب مثل تیغی تیز روی پوستش فرود می اومدن و خون کثیفش رو حجامت می کردند. نیاز داشت تا تمیز بشه، تمیز از اون افکار کثیفش درباره آیدا. می خواست خفه کنه، خشمی را که نسبت به سهراب داشت. میخواست فرار کنه، از این زندگی ای که یکی دیگه داشت واسش می ساخت.
یک هفته از اون مهمونی کذایی گذشته بود؛ توی این مدت، سیامک عمدا از مواجه شدن با آیدا پرهیز میکرد و با آمنه، پشت سر هم قرار می گذاشت. از این کافه به اون کافه، از این رستوران، به اون رستوران، از این سینما، به اون سینما. توی این مدت، یخ بینشون آب شده بود و سیامک اکراه کمتری واسه گفتگو کردن با آمنه داشت. آمنه هم احساساتش رو از سیامک مخفی نکرده بود و سیامک، مطمئن از علاقه اون نسبت به خودش، خیلی ریز و زیر پوستی باهاش لاس میزد. اون سعی میکرد آمنه رو بکشونه به خونش؛ برنامش واسه آیدا، همونی بود که سهراب بهش دیکته کرده بود: ” بُکُنش! اونو از کس بکن و پردشو بزن”.
امروز، طبق روال هر روز، سیامک و آمنه راس ساعت شیش عصر قرار داشتن و سیامک باید می رفت دنبالش. اون قصد داشت، امروز رابطشون رو وارد فاز جدیدی کنه، میخواست اونو ترغیب کنه تا باهاش بیاد خونه و ترتیبش رو بده. سیامک اینکارو دیگه فقط به خاطر حکم و فرمان سهراب انجام نمیداد؛ اون یه مرد سی ساله بود که خیلی به سرکوب کردن امیال جنسیش عادت نداشت؛ درسته که دختر محجبه و مذهبی، خیلی تایپ سیامک نبود، ولی دوست داشت کس و کون آمنه رو به فتوحاتش اضافه کنه.
سیامک چند دقیقه ای میشد که جلوی خونه حاج محراب پارک کرده و منتظر آمنه بود. با انگشتاش روی فرمون ماشینش ضرب گرفته بود و تنها چیزی که سکوت اون فضا رو مخدوش می کرد همین صدا بود. آمنه هم خیلی سیامک رو معطل نمیکنه و از خونشون میزنه بیرون و بعد از اینکه ماشین سیامک رو میبینه به سمتش میاد؛ همین که آمنه در رو باز میکنه و میشینه تو ماشین، سیامک شاخه گل رز سفیدی که واسش خریده بود رو جلوش میگیره و با ریتم و لحنی آهنگین میگه:
-خانوم خانوما… احوال چِشات چطوره؟!
آمنه که توی دلش داشتن کیلو کیلو قند آب میکردن، میخنده و گل رو از سیامک میگیره و به دماغش نزدیک میکنه و اون رو بو میکشه؛ سیامک هم به آواز خوندنش ادامه میده:
+بیا و ببین حال عاشقات چطوره… یه دفعه بپرس، خاک زیر پات چطوره!
آمنه اینبار قهقه میزنه و با چشمایی که مثل آسمون شب، ستاره بارون شده بود به سیامک نگاه میکنه و میگه:
+سلام سیامک… خوبی؟
سیامک دست از آواز خوندش میکشه و نگاه خیره آمنه رو با چشمایی خمار جواب میده.
-نه… بدجور خرابتم آمنه.
آمنه، یه دختر مذهبی بود که تو حریمی پر از عفت و نجابت بزرگ شده بود؛ تا حالا بجز با مردای خانوادش، با هیچ جنس مذکری معاشرت نکرده بود و حرف های سیامک، اونو خجالت زده می کرد و باعث میشد خون توی گونه هاش دمیده بشه و اون لباس سفیدش، گل بندازه. سیامک هم که سرخ و سفید شدنش رو میبینه، سرش رو به صورت آمنه نزدیک میکنه و میگه:
+یه ماچ به ما نمیرسه؟
-نوچ! ایت ایز حَرام!
+اوف… مثل وسوسه سیب واسه حوا؛ همون قدر تشنه گناه کردن با توام.
آمنه که اصلا رو آسمونا بود؛ مثل خری که بهش تیتاب دادن، داشت کیف میکرد. سیامک هم با حوصله، داشت گام به گام پیش میرفت و نقشش رو اجرایی میکرد.
+من هیچ برنامه ای واسه عصر نچیدم (آره ارواح عمت)؛ هرجا که بانو دستور بدن میبرمشون.
آمنه، از لفظ “بانو” خیلی خوشش میاد؛ از اینکه روزگار مردی مثل سیامک رو سر راهش قرار داده، احساس خوشبختی میکرد. سیامک از نگاه آمنه یه مرد کامل و همه چیز تموم بود. قد بلند، خوشتیپ، خوش اخلاق و مهربون. هر وقت هم که باهاش هم کلام میشدن، نازش رو میخرید و جوری قربون صدقش میرفت که از شدت خوشحالی، اوردوز میکرد.
+من فقط کنار تو بودن واسم مهمه؛ میخوای بریم بابا بستی و نفری یه شیکی چیزی بگیرم و توی همین ماشین با هم بخوریم؟
-بریم!
سیامک ماشین رو روشن کرد و مستقیم راه افتاد سمت یکی از شعبه های بابا بستنی؛ وقتی که رسیدن، درست همون لحظه ای که آمنه خواست دست به دستگیره ماشین ببره و در رو باز کنه، سیامک جلوش رو میگیره و اجازه نمیده تا آمنه از ماشین پیاده بشه؛ با یه لبخند ساختگی و محبتی اغراق آمیز، سفارشش رو ازش میپرسه و خودش از ماشین پیاده میشه تا بره و واسش چیزی رو که میخواست، بگیره. دلیل این کارش این بود که توی اون محله، خیلیا سیامک رو میشناختن و اون نمی خواست که کسی اون رو با آمنه ببینه؛ درسته که هیچ وقت بهش از گل نازکتر نمیگفت و همیشه قربون صدقش میرفت، ولی از کنار اون بودن خجالت میکشید؛ اعتقاد داشت اینجور دخترا، همشون اُملن و اون چادری هم که میپوشن، مثل شنل بتمن و زره تیرهی دارث ویدر توی جنگ ستارگانه. سیامک بعد از گرفتن سفارشاشون، به آمنه برمیگرده و شیک بادوم زمینی ای که واسش گرفته بود رو بهش میده و مشغول خوردن شیک نسکافه ای که واسه خودش گرفته بود میشه.
+واسه تولد آیدا چه کادویی گرفتی؟
-چی؟
+فردا تولد آیداست… نگو که یادت نبود.
-یادم که بود، فقط انتظار نداشتم که تو تولدش رو بدنی.
+بعد از مهمونی هفته قبل، حسابی با هم دوست شدیم؛ روزایی که با تو نیستم، یا دارم واسه سردبیرمون دنبال سوژه و خبرم میگردم یا با اون میرم بیرون.
-آیدا خیلی آتیش پارست؛ حواست باشه که از راه به درت نکنه… من زن معصوم و محجوب میخوام.
آمنه به کوچکترین تعریف یا ابراز احساسات از طرف سیامک واکنش نشون میداد و گونه هاش، رگباری رنگ عوض میکردن. سیامک هم که با مار خوردن افعی شده بود، مثل آب خوردن، از چهره آمنه میخونه که چی دره به اون میگذره. رو همین حساب، سیامک موقعیت رو واسه ناخنک زدن به آمنه مناسب میبینه و دستش رو بلند میکنه و روی پاهای اون میزاره؛ آروم و با حوصله رونش رو نوازش میکنه و ذره ذره، دستش رو لای پاهای آمنه میبره. با برخورد نوک انگشتای سیامک به کس آمنه، اون حُجب و حیا رو زیر چادرش دفن، و پاهاش رو واسه سیامک باز میکنه تا سیامک اونو راحت تر بماله؛ آمنه با دست چپ، دست سیامک رو به کس خودش فشار میده و با دست راست، صورت سیامک رو به نزدیکی صورت خودش میاره، لَباشُ روی گونه اون میذاره و بوسه های ریزی رو روی صورت اون میکاره. این اولین باری بود که سیامک داشت آمنه رو انگشت میکرد و اصلا فکر نمیکرد که آمنه اینقدر باهاش پایه باشه و پاهاش رو واسه اون باز کنه. سیامک هرچه بیشتر کص آمنه رو میمالید، آه و ناله های ریز آمنه، بیشتر تو گوشش می پیچید. سیامک با دست دیگش، به یکی از ممه های آمنه چنگ میزنه و آمنه با سَردادن یه ” آه ” نسبتا بلند، به سیامک میفهمونه که داره از تسلط اون به خودش لذت میبره. “ای کاش پدر و برادرام اینجا بودن تا میدیدن که اون دختر معصوم و پاکی که تربیت کرده بودن، با چه لذتی به یه مرد سرویس میده و کس و ممه هاش رو در اختیار اون میزاره#34;؛ این، یکی از چندین افکار کثیفی بود که با مانور دادن تو ذهن آمنه، اون رو حََشَری و حَشَری تر میکرد. سیامک به لبای آمنه حمله ور میشه و با ولع شروع میکنه به خوردنشون؛ آمنه درست بلد نبود که لب بگیره و نمیتونست خوب با سیامک هماهنگ بشه، ولی سیامک کار خودش رو میکرد و با درندگی از لباش کام میگرفت؛ از مکیدن لباش، تا فرو کردن زبونش تو دهن آمنه و رد و بدل کردن بُزاق دهن بین خودشون، اون دهن آمنه رو صاحب شده بود و تقریبا هر کاری که میخواست رو باهاش کرد؛ هر کاری بجز فرو کردن کیرش تو دهن اون. وقتی سیامک لباش رو از لبای آمنه جدا میکنه، دور دهن آمنه خیس بود و یه مقدر از آب دهنش، روی مقنعش ریخته بود و لکه شده بود. آمنه با چشمایی خُمار، و نگاهی منتظر، به سیامک خیره شده بود تا ببینه حرکت بعدی اون چیه.
-بریم خونه من؟ اونجا راحت تریم؛ دوست دارم ببینم زیر چادرت چی قایم کردی!.
سیامک اما اینجا دچار یه خطای محاسباتی میشه و با به زبون آوردن این دو جمله، همچی رو خراب میکنه. این حرفا، فرشته ای رو که روی شانه سمت راست آمنه خواب بود رو بیدار میکنه و حال و هوای آمنه، از این روبه اون رو میشه؛ یادش میاد که اونا به عقد هم در نیومدن و نباید با هم سکس داشته باشن؛ این کار، تا اطلاع ثانوی گناهه… زشته… عیبه. آمنه با دوتا دستش، به سینه سیامک فشار میاره و بدنش رو از زیر نیم تنه تنومند سیامک بیرون میکشه، و بعد از اینکه تونست صاف بنشینه و خودش رو جمع و جور کنه میگه:
+سیامک، ما… ما نمی توانیم تا قبل از اینکه به عقد هم در بیایم، با هم نزدیکی کنیم.
-ولی…
+ولی نداره… هر وقت که عقد کردیم، من بهت حلال میشم؛ اون موقع هر کاری که دلت میخواد باهام بکن.
-خب… مگه همین الان ما به هم محرم نیستیم؟
+آره، با یه صیغه موقت محرم شدیم؛ تا عقد نکنیم، من بهت اجازه نمیدم که با من نزدیکی کنی.
سیامک حسابی میخوره تو برجکش. ریده بود اون هم با “ر” رهبری. اون خیلی بدش میومد که کسی اون رو پس بزنه، مخصوصا دختری مثل آمنه که سیامک خودش رو خیلی سرتر از اون میدونست. قبلا چند باری یکسری حرکات مشابه رو روی آمنه زده بود، ولی هر دفعه جوابش همین بود؛ اصلا راضی نمیشد که با سیامک بره خونش. دوباره برنامه هاش بهم خورده بود و حسابی از دست آمنه کفری شده بود.
+بی زحمت منو برسون خونه؛ کلی کار عقب افتاده دارم که باید برم انجام بدم.
سیامک واسه شکر آب نشدن رابطش با آمنه، خودش رو کنترل میکنه تا جر و بحثی بین خودش و اون پیش نیاد. توی مسیر، جو سنگینی بینشون حاکم شده بود و سیامک سعی میکرد با استفاده از شوخی های دم دستی، تنش های بینشون رو کم کنه؛ آمنه هم تا انتهای مسیر با یه لبخند زورکی، به حرفای بی سرو ته سیامک گوش میده. وقتی که به خونه آمنه میرسن، آمنه با بوسیدن گونه سیامک، از اون خداحافظی میکنه و وارد خونشون میشه. این بوسه، باعث میشه که سیامک همچنان امیدوار باقی بمونه؛ امیدوار به اینکه اون هنوز میتونه این دختر رو “زن” کنه.
+تولد… تولد… تولدت مبارک، مبارک، مبارک… تولدت مبارک.
همه دور میز جمع شده بودن و چشماشون رو دوخته بودن به آیدا؛ جلوش یه کیک تولد بود که دوتا شمع به شکل عدد «16» توی اون فرو رفته. آیدا با بستن چشماش و احتمالا مرور آرزوهاش، کمی وقت کشی میکنه و بعد از باز کردن چشماش، شعله های لرزون بالای شمع رو هدف میگیره و با یه فوت ریز، اونارو خاموش میکنه؛ آیدا رسما، شونزده ساله میشه. بین هَیاهو و جیغ جیغ دوستای لوسش، آمنه برای بار هزارم، آیدا رو بغل میکنه و تولدش رو بهش تبریک میگه؛ آمنه از آیدا جدا میشه و به جعبه شرابی رنگ مخملی ای که با یه روبان مشکلی، مهر و موم شده، اشاره میکنه و میگه:
+اول اینو باز کن!
آیدا براساس ظاهر اون جعبه، حدس میزدن که باید توش جواهر باشه؛ ولی چجور جواهری؟ با کنجکاوی گرهِ روبان رو باز میکنه و با فشار آوردن به دکمه طلایی رنگ جعبه، درش رو باز میکنه و چشمش به یه گردنبند طلا که یه آویز ظریف و الماس کاری شده، به شکل هلال ماه داشت می افته. آیدا طلا و جواهر کم نداشت، ولی مطمئن بود که این گردنبند، گرون ترینشونه. آیدا، آمنه رو دوباره محکم بغل میکنه و هیجان زده میگه:
+وای مرسی زن عمو.
آیدا، به همین منوال، تک تک کادو ها رو باز میکنه تا اینکه میرسه به آخرین کادو، که از طرف سیامک بود؛ یه جعبه کارتُنی، به شکل استوانه و رنگ مشکی؛ بالاش یه پاپیون قرمز و پایینش هم یه چند تا سوراخ تعبیه شده بود. از لحظه اولی که سیامک وارد این مهمونی شده بود، صدای های خفیف و گاها بیقراری که از این جعبه میومد، لو داده بود که چی توش قرار داره. آیدا با ذوق و شوق جعبه رو باز میکنه؛ اون جعبه دو بخش داشت که تو بخش بالایی، تعدادی گل رُز سرخ بود که به صورت کشویی کنار میرفت و توی بخش پایینی، یه بچه گربه تاکسیدو سیاه و سفید با چشمانی معصوم بود، که به آیدا خیره شده. آیدا بچه گربه رو از جعبه خارج، و مثل یه دختر بچه کوچولو، واسش کلی ذوق میکنه و اون رو تو بغلش میگیره. آیدا عاشق حیوونا، مخصوصا گربه ها بود و سیامک از این علاقه آیدا خبر داشت.
+مرسی عمو، خیلی نازه.
-قابلتو نداشت عزیز دلم. فقط خواهشا مواظبش باش و مثل اون عروس هلندی که پارسال واست گرفتم، گم و گورش نکن.
آیدا یه اخم مصنوعی میکنه و در حالی که داشت بچه گربش رو نوازش میکرد، میگه:
+من گمش نکردم، خودش گم شد.
آیدا بعد از گفتن این جمله، روشو برمیگردونه و میره پیش دوستاش تا ادامه مهمونی رو با اونا بگذرونه. سیامک از پشت، راه رفتنش رو تماشا میکنه و تو دلش میگه:“آههههه، لعنت به تو”. آیدا توی این جشن یه لباس از جنس، ساتن مشکی براق پوشیده بود که واسش یقه ای به شکل آف شولدر (برش باز روی شونه ها)، طراحی شده بود و گردن و استخوان ترقوش رو، داخل یه قاب بسیار ظریف به نمایش گذاشته بود. خطوط یَقَش، تیز و مورب بود و بالای ممه هاش و کمی از شکاف بینشون رو به نمایش گذاشته بود. کمر لباس به شدت باریک و ظریف بود؛ انگار تمام الیاف اون پارچه بسیج شده بودن تا اندام ظریف آیدا رو به رَخ همه بکشن. پایین لباس هم، یه دامن دایره ایِ چین خورده و پف دار بود که مثل گلبرگی سیاه، دور رون و کون آیدا رو گرفته بود. پاهای آیدا از کمی بالاتر از زانو لخت بود؛ کشیده، صاف و چشمگیر. شاهکار ماجرا، انگشتای پای آیدا بود که با یه لاک مشکی تزئین، و با کفش پاشنه بلند و لباس مشکیش، ست شده بود
توی این جشن تولد فقط اعضای خانواده، چند تا از اقوام نزدیک و دوستای صمیمی آیدا که آمنه هم جدیدا، جزوشون شده بود، حضور داشتن. اول سیامک فکر میکرد که آمنه بعد از دیدن این پوشش آیدا قراره تُرش رویی کنه و شروع کنه به امر به معروف و نهی از منکر کردن، ولی ظاهرا مشکلی با پوشش اون نداشت یا شایدم اهل تعیین تکلیف واسه بقیه نبود.
+سیا…
سیامک به سهراب که اونو مورد خطاب قرار داده بود نگاه میکنه و منتظر میمونه تا ادامه بده.
+بریم تو بالکن، یه هوایی بخوریم؟
سیامک میدونست منظور سهراب از “یه هوایی بخوریم” چیه؛ اون میخواست درباره آمنه ازش سوال بپرسه.
-بریم.
بعد از اینکه این دو برادر وارد بالکن میشن، سهراب یه صندلی گیر میاره و میشینه روش، و به صندلی روبروییش اشاره میکنه تا سیامک هم بیاد و رو به روی اون بشینه.
+اوضاع؟!
سیامک یه نفس عمیق میکشه و میگه:
-هرکاری میکنم خونه نمیاد؛ تونستم یکم نرمش کردم و بهم اجازه میده تا انگشتش کنم ولی هر بار که ازش میخوام تا بیاد خونم، قرص و محکم میگه “نه”. بیشتر از مالیدن کس و کونش هم اجازه ندارم که کاری کنم؛ نه واسم میخواره، نه میزاره لختش رو ببینم.
سهراب چیزی نمیگفت؛ دستش رو زیر چونش گذاشته بود و با نگاهی جدی به زمین خیره شده بود. سیامک هم بعد از تموم شدن حرفاش ساکت میشه و به سهراب نگاه میکنه. منتظر بود تا اون چیزی بگه؛ انتظار داشت طبق معمول غر بزنه و بهش بگه که کم کاری کرده.
+همین که رضایت داده انگشتش کنی، یعنی اینکه امکان کردنش هست؛ ولی باید یه بهونه جور کنی و ببریش خونه یا اینکه وقتی خونشون خالیه بری دیدنش.
-یک هفتس که هر دوز و کلکی رو که بلد بودم، سوار کردم؛ نمیاد که نمیاد. خونه خودشونم که اصلا خالی نمیشه، مثل بازار شام میمونه کلی آدم رفت آمد دارن؛ ناسلامتی خونه حاج محرابه ها.
سهراب با اخمایی تو هم رفته و با صدایی که توش مقدار کنترل شده ای عصبانیت احساس میشد میگه:
+همش داری بهونه میاری… خب یکم خلاقیت به خرج بده، من اینهمه حُقه و فن بهت یاد دادم؛ تو اون سن کم، اون دختره رو زیر خوابت کردم که حالا بیای “نمیتونم” و “نمیشه” تحویل من بدی؟
-حاجی خب نمیشه… هربار که میخوام پامو از اون چارچوبی که واسم تعیین کرده فراتر بزارم، بهم میگه که عقد نکردیم و حق نداری منو بکنی؛ بهش میگم خب بیا عقد کنیم، میگه هروقت بابام راضی به عقد ما بشه، خودش دست مارو تو دست هم میزاره.
+کیرم تو باباش و اون عقاید تخمیش.
سیامک از اینکه سهراب به زن و پدر زنش توهین میکنه خوشش نمیاد؛ درسته که خیلی کشته مرده محراب و دخترش نبود ولی… ولی اون نامزدش بود و دوست نداشت کسی به آدم یا چیزی که متعلق به اونه، بی احترامی کنه. اما سیامک جرات اعتراض به سهراب رو نداشت، یا شاید روش نمیشد و از اینکه سهراب بفهمه که رو اون دخترک اَمل غیرت داره، خجالت میکشید.
توی همین فکرا بود که سهراب یه بشکن میزنه و میگه:
+یه فکر بکر دارم… ببین آیدا خیلی وقته که داره پا پیچ من میشه تا بهش رانندگی یاد بدم، ولی من حال و حوصلش رو ندارم. تو قبول کن که بهش رانندگی یاد بدی به شرطی که اون آمنه رو راضی کنه تا همراهتون باشه.
-آمنه چرا باید قبول کنه تا هردفعه همراه ما بیاد؟
+شما که تقریبا هر روز دیت میرید، بجای اینکه دستش رو بگیری و ببریش کافه ای جایی، برید به آیدا رانندگی یاد بدید.
-خب به فرض که اصلا آمنه قبول کرد، مشکل من که حل نشده؛ اون تا زمانی که عقد نکنیم، پاشو تو خونه من نمیزاره.
+بعد وقتی بهت میگم که مغزت استفاده نمیکنی، ناراحت میشی. ببین، از تو فرهنگ شهر که میندازی تو کمربندی، یه جاده خاکی هست، آیدا رو میبری و اونجا و بهش رانندگی یاد میدی، بهونت هم این باشه که آیدا ممکنه توی شهر تصادف کنه. توی این چند جلسه ای که با آیدا و آمنه رفتید اونجا، روی آمنه کار کن تا بتونی بکنیش، بعد اونجا هم که بیابونه و پرنده پر نمیزنه. همونجا، صندوق عقب رو بزن و صندلی های ردیف آخر رو بخوابون؛ اندازه یه دخت دونفره واستون جا باز میشه.
-با آیدا چیکار کنم؟
+یه جوری دست به سرش کن… چه میدونم؟ یه بهونه بیار و روز موعود، نرو دنبالش؛ اینجوری تو میمونی و عروس حزب الهیت.
-باشه.
سهراب، بعد از اینکه سیامک نقشش رو تایید میکنه، آیدا رو صدا میزنه تا بیاد تو بالکن.
+جونم بابا… با من کاری داشتی؟
+آره، یه خبر خوب واست دارم.
+چی؟
سهراب با انگشت اشارش، به لپش اشاره میکنه و میگه:
+اول یه بوس به بابا بده تا بعد بهت بگم.
آیدا هم میاد و گونه باباش رو میبوسه؛ موقع بوسیدن سهراب، آیدا خم شده بود تا بتونه لباش رو به صورت باباش که روی صندلی نشسته بود برسونه، و واسه همین دامنش بالا میره و سیامک کون و شورت مشکی ای رو که آیدا پوشیده بود، میبینه. سیامک تا آخرین لحظه که آیدا صاف می ایسته، به کونش خیره میمونه و نگاهش رو ازش نمیگیره. آه… اون بدن، دوباره احساسات سیامک رو به بازی گرفته بود.
+اینم از بوس… حالا بهم بگو این خبر خوبت چیه؟
+با عموت صحبت کردم تا از همین فردا به جای من بهت رانندگی یاد بده.
+وای، جدی؟
آیدا روشو از باباش میگیره و به سمت سیامک میچرخه؛ بعد از اینکه سیامک با سر، حرف سهراب رو تایید میکنه، آیدا بیش از پیش ذوق زده میشه و خودش رو میندازه تو بغل سیامک و محکم دستاش رو دور گردنش حلقه میکنه. گونه عموش رو میبوسه و خودش رو حسابی به سیامک میماله.
+واییییی، عمو مرسی، مرسی، مرسی!
توی همین یک ساعت، سیامک هرچی طی این یک هفته بافته بود پنبه میشه؛ هر چقدر از آیدا دوری کرده بود، هر چقدر سعی کرده بود فکر اون رو از ذهنش جارو کنه و دور بریزه، توی یه شب دود میشه و به آسمون میره. آیدا هی خودش رو به بدن سیامک فشار میداد و ممه هاش رو از روی لباس به سینه اون میمالید. با اون چشمای وحشیش به اون زل زده بود و داشت دلش رو ذره ذره تو اون نگاه نافذش ذوب میکرد. اون باید خودش رو از این مخمصه خلاص می کرد، وگرنه ممکن بود حرکت احمقانه ای از اون سر بزنه.
سیامک که به خاطر شهوت، انگار تمام قواش از دست داده بود، کلی زور میزنه و کمی آیدا رو هل میده تا اون رو از خودش جدا کنه و بعد میگه:
+از اونجایی که خیلی شیطون تشریف دارید و همیشه اعصاب و روانم رو مورد عنایت قرار میدی، باید زن عمو آمنه رو راضی کنی تا همیشه همراهمون باشه؛ شاید از اون خجالت بکشی و کمتر آتیش بسوزونی.
آیدا شرورانه میخنده و میگه:
+تو واقعا خیال میکنی که آمنه میتونه جلوی منو بگیره؟ ولی نگران راضی کردنش نباش؛ آمنه جون روی منو زمین نمیندازه.
حق با آیدا بود؛ هرچند آیدا مجبور شد مدتی رو به آمنه اسرار کنه و یکم منتش رو بکشه ولی در نهایت آمنه کوتاه میاد و رضایت میده تا هر دفعه باهاشون بیاد.
از نیمه شب گذشته بود که آمنه و سیامک تصمیم میگیرن که مجلس رو ترک کنن؛ بعد از اینکه از حضار خداحافظی میکنن، سیامک دست آمنه رو میگیره و دوشادوش هم، از خونه سهراب خارج میشن. سیامک شدید تو کف آیدا بود و برخلاف دفعه قبل، هیچ وجدانی وجود نداشت تا احساساتش رو سرکوب کنه. تمام اون لحظاتی رو که دست آمنه رو تو دستاش گرفته بود، داشت به کون آیدا، وقتی که جلوش خم شده بود فکر میکرد. پارچه پشت شورت آیدا باریک بود و رفته بود لای چاک کونش. کصش قلمبه بود و قشنگ شکاف بین کصش مشخص بود. بعد از اینکه از خونه سهراب خارج میشن، سیامک کنار ماشینش می ایسته و پشت دست آمنه رو که توی دستاش بود، از روی شلوارش، میزاره رو کیر سیخ شدش.
+دوباره شروع کردی؟
سیامک جوابی بهش نمیده.
+سیامک… ولم کن.
سیامک بی اعتنا به آمنه، دست اون رو روی خشتکش میکشه؛ وقتی آمنه تلاش میکنه تا دستش رو از تو دست سیامک خارج کنه، سیامک از بازوی اون میگیره و اون رو از پشت میچسبونه به ماشین شاستی بلندش و به زور مشغول باز کردن گره روسریش میشه.
+سیامک… تو خیابونیم، زشته؛ ولم کن… ولم کن وگرنه جیغ میزنم.
سیامک این هشدار های آمنه رو به تخمش میگیره و بعد از باز شدن گره روسریش، سرش رو تو گردنش فرو میکنه و مشغول لیسیدن و مکیدن گردنش میشه. آمنه اما مقاومت میکرد و دست و پا میزد که خودش رو از سیامک رها کنه.
+ولم کننننننننن!
با این فریاد آمنه، سیامک به ناچار خودش رو از اون جدا میکنه. از خشم دندوناش رو روی هم میسابونه و چهرش رو از آمنه میگیره تا خشم توی صورتش، واسه آمنه آشکار نشه. سیامک خسته شده بود و صبرش دیگه داشت ته میکشید. واسه هیچ دختری اینقدر موس موس نکرده بود. واسه سکس کردن با هیچ دختری اینقدر تلاش نکرده بود.
-خیله خب… سوار شو تا برسونمت خونتون.
سیامک بعد از رسوندن آمنه، راهی خونه خودش میشه؛ بلافاصله، بعد از ورودش به خونه، میره و روی یکی از مبلای توی پذیرایی دراز میکشه و به آیدا فکر میکنه. بی پرده و بدون خودسانسوری، داشت به سکس با اون فکر میکرد. دیگه به نسبت بینشون توجهی نداشت، دیگه خودش رو سرزنش نمی کرد؛ فقط آیدا و اون شکاف بین پاهاش بودن که واسه سیامک مهم بود. گوشیش رو از تو جیبش در میاره و اَپ اینستاگرام رو باز میکنه و وارد پیج مبینا میشه.
سیامک موقع دیدن عکس های آیدا، با خودش میگفت: “چرا من نمیتونم از فکرت بیام بیرون؟”. سیامک داشت تو آتیشی که آیدا به جونش انداخته بود میسوخت و خاکستر میشد. اون باید قبل از اینکه به جنون برسه، کاری میکرد. سیامک درگیر دردی بود، که فقط و فقط یک درمان داشت.
+الو؟
-جلو خونتون وایسادم، بدو بیا که دیرمون شده.
+باشه، الان میام.
سیامک گوشی رو قطع کرد و جلوی کیلومتر ماشینش گذاشت؛ چند دقیقه بعد، آمنه سروکلش پیدا شد و اومد کنارش نشست. مثل همیشه لباس پوشیده بود؛ یه چادر لبنانی مشکی که روی آستین هاش، با نخ مشکی و نگین های پلاستیکی گل کاری شده بود. یه روسری سفید و فیروزه ای هم به سر کرده بود که نصف پیشونیش رو پوشونده بود و کامل دور گردنش پیچ خورده بود، تا گردنش از دید بقیه پنهان بمونه. بعد از یه سلام و احوالپرسی مختصر، سیامک ماشین رو به حرکت در میاره و به سمت خارج از شهر رانندگی میکنه.
+مگه قرار نیست بری دنبال آیدا؟
-هان؟ نه، امروز قراره باباش اون رو بیاره.
سیامک باید عادی رفتار میکرد؛ نباید اجازه می داد که ترس به دل آمنه را پیدا کنه وگرنه ممکن بود همه چیز خراب بشه. سیامک از اینکه بتونه به زبون خوش اون رو به خونش ببره و باهاش سکس کنه نا امید شده بود؛ فشار های سهراب از یه طرف و تحریک شدن توسط آیدا از طرف دیگه، اون رو متقاعد کرده بود که باید همین امروز، به زور هم که شده اون رو بکنه. سیامک این برداشت رو داشت که اگه پرده بکارت آمنه رو پاره کنه، اون مجبوره که باهاش ازدواج کنه و اگه نامزدیشون رو به هم بزنه، در واقع خودش رو بی آبرو کرده؛ واسه همین، قرار بود اونو خفت، و بهش تجاوز کنه.
اطراف همون جاده خاکی ای که قرار بود به آیدا رانندگی یاد بده، یه درخت کُنار پیدا میکنه و ماشین رو میبره زیرش پارک میکنه. آیدا کم کم داشت شک میکرد و هی سوال می پرسید که آیدا کی میاد و چرا دیر کردن.
-آیدا قرار نیست که بیاد!
سیامک این رو بهش میگه و از ماشین پیاده میشه و خوب اطراف رو نگاه میکنه؛ تا چشم کار میکرد بیابون بود و هیچ موجود زنده ای یافت نمیشد. سیامک ماشین رو دور میزنه و میره در سمت شاگرد رو باز میکنه.
-پیاده شو.
+چی؟
با صدای بلند و لحنی خشن:
+بهت میگم پیاده شو!
سیامک این رو میگه و کمربند صندلی آمنه رو باز میکنه، و از جفت بازو هاش میگیره و اون رو از ماشین خارج، و روی زمین پرت میکنه. آمنه مات و مبهوت به سیامک نگاه میکرد؛ انگار این سیامک رو نمیشناخت، این مردی رو که روی کمرش نشسته بود و داشت چادرش رو به زور در می آورد، رو نمیشناخت. سیامک بعد از اینکه چادرش رو در میاره، اون رو به کمر میخوابونه و میره روی سینش میشینه، زیپ شلوارش رو میکشه پایین و با پایین کشیدن شورتش، کیرش رو در میاره و جلوی صورت آمنه میگیره و اون رو به لباش میماله.
-باز کن دهنتو ضعیفه!
آمنه مقاومت میکنه و سرش رو کنار میکشه تا لباش رو از کیر اون فاصله بده. سیامک دست راستش رو، رو به آسمون بلند میکنه و یه سیلی محکم به صورت آمنه میزنه؛ آمنه، شوکه از چَکی که خورده بود، همچنان دهنش رو بسته بود و اجازه نمیداد که سیامک کیرش رو داخلش دهنش فرو کنه. سیامک هم آمنه رو به باد کتک میگیره و با دو دست، به هر دو طرف صورتش سیلی میزنه؛ آمنه گریش گرفته بود و به سیامک التماس میکرد که اون رو رو ول کنه. سیامک دوتا دستش رو دور گردن آمنه حلقه میکنه و محکم فشار میده.
-یا دهنت رو باز میکنی، یا همونجا خَفَت میکنم و به جسدت تجاوز میکنم؛ فهمیدی؟
آمنه از شدت گریه و کم بود اکسیژن، کبود شده بود و چشماش داشت سیاهی میرفت. سیامک دستاش رو از رو گلوی آمنه برمیداره و دوباره کیرش رو به سمت دهن آمنه میبره؛ آمنه ترسیده بود، و داشت شُر و شُر اشک میریخت؛ لبای لرزونش رو از هم باز میکنه و اجازه میده تا سیامک کیرش رو تو دهن اون فرو کنه.
-دندون بزنی، گردنتو میشکنم.
سیامک، کلاهک کیرش رو تو دهن اون میکنه و آروم اون رو عقب جلو میکنه و هر چند ثانیه یکبار، مقدار بیشتری از کیرش رو وارد دهن اون میکرد. بعد از مدت ها داشت به کیرش حال میداد و این حس خوبی داشت.
-تاحالا، کس چادری نکردم… امروز قرار بکنم.
سیامک این رو میگه و با لذت، شدت گرفتن گریه های آمنه رو تماشا میکنه. سیامک، به تلمبه هاش سرعت میده و کیرش رو با شدت بیشتری تو دهن اون عقب جلو میکنه؛ چند باری هم آمنه کیرش رو دندون میزنه که هر بار، سیامک واسه تنبیه کردن اون، کیرش رو تا ته، تو حلقش فرو میکرد تا با عوق زدن و احساس خفگی، اون رو مجازات کنه.
سیامک بعد از اینکه آمنه خوب کیرش رو خورد، میره سر وقت روسریش و اون رو با خشونت در میاره؛ دستش رو لای شکاف بین دکمه های مانتوی آمنه میزاره و اون رو از هم می دره و تمام دکمه هاش کنده، و به سمتی پرتاب میشه. آمنه داشت دست و پا میزد و سعی میکرد از لخت شدن خودش جلو گیری کنه.
+ترو خدا… ترو خدا ولم کن؛ بزار با دهن ارضات کنم.
سیامک هم یه سیلی محکم دیگه به صورت آمنه زد و به لخت کردن اون ادامه داد. زیر مانتو، یه تیشرت نازک پوشیده بود که سیامک از یَقَش میگیره و اون رو جر میده.
-اوفففف… گنج قارون زیر این لباسات پنهون کردی جنده خانوم!
سیامک سوتین، شلوار و شورتش رو هم به زور در میاره و آمنه لخت لخت میشه؛ خورده سنگ های روی زمین پوستش رو خراش میداد و اون رو اذیت میکرد. باورش نمیشد که داره بهش تجاوز میشه، انگار داشت کابوس میدید؛ گوشش سوت میکشید و صورتش بخاطر سیلی های سیامک، بی حس شده بود؛ اما بیشتر از جسمش، روحش آزرده و زخمی شده بود.
سیامک آیدا رو دوباره به شکم میخوابونه، و دستش رو میبره پشتش، و با روسریش، دستش رو محکم میبنده؛ از روی آمنه بلند میشه و میره چادرش رو که کمی دور تر افتاده بود برمیداره و پاهاش رو هم با اون میبنده. بعد از اون میره و صندوق عقب ماشینش رو باز میکنه و صندلی های ردیف آخر رو میخوابونه تا فضای پشت ماشین رو کامل در اختیار بگیره. به آمنه بر میگرده و اون رو بلند میکنه و روی دوشش قرار میده و اون رو میبره و پشت ماشین میزاره؛ خودش هم مشغول در آوردن لباساش میشه و بعد از لخت شدن، برای اینکه آمنه دیگه تقلایی نکنه، کمر بندش رو در میاره و شروع میکنه با کمربند، به کمر و کون آیدا، شلاق زدن.
-تو جنده کی هان؟ بگو… بگو که جنده منی!
آمنه هم ضجه میزد و مثل مار به خودش میپیچید؛ آمنه سعی کرد به پهلو بشه تا جلوی ضربات سیامک رو بگیره ولی سیامک، هر دفعه اون رو دوباره به شکم میخوابوند و محکم تر و بی رحمانه تر از قبل، کمربندش رو به کون و کمر اون میکوبوند.
-بگو… بگو که جنده منی، بگو که بنده منی؛ بگوووووو!
+من جندتم… من بندتم، فقط تو رو خدا دیگه نزن… تروخدااااا
ضجه های آمنه، بجای اینکه دل سیامک رو نرم و اون رو پشیمون کنه، اون رو مثل کوسه ای که تاز خون به مشامش رسیده، وحشی تر میکرد و اون تازیانه هاش رو بیشتر و محکم تر از قبل میزد. کمتر جای سالمی رو میشد پشت آمنه پیدا کرد. پوست کمر، باسنش و بخشی هایی از بازوش قرمز شده بود و از شدت درد، ضعف کرده بود. سیامک که حس کرده بود اون رو رام کرده، پاهاش رو باز میکنه و میره رو کمر اون میشینه و کمربند رو دور گردن اون حلقه میکنه؛ مثل طناب دار اون رو باهاش خفه میکنه و در گوشش بهش میگه:
-الان میخوام دستات رو باز کنم… اگه ذره ای دست و پا بزنی، دوباره میبندمت و مثل سگ میزنمت تا بمیری؛ فهمیدی؟
سیامک، بعد از زدن این حرفا، کمربند رو از دور گردن آمنه آزاد میکنه تا آمنه که صورتش کبود شده بود، بتونه دوباره نفس بکشه؛ سیامک دستای آمنه رو هم باز میکنه و اون رو به پهلو میخوابونه و پاهاش رو به شکل زاویه نود درجه باز میکنه، بینشون قرار میگیره و پای چپش رو، روی شونه راست خودش میزاره. مشخص بود که دو سه روزی از شیو کردن آمنه میگذشت و تعدادی مو دوباره داشت دور کصش، رشد میکرد. کیرش خشک شده بود و کس آمنه هم از کیر اون خشک تر؛ آب دهنش رو جمع میکنه و از بالا، رو کس اون میندازه، با کلاهک کیرش اون آب رو، دور و بر کس آمنه پخش میکنه و شروع میکنه، آروم آروم، کیرش رو بین شیار کس آمنه کشیدن.
-چه کس تنگی داری، جنده ولایی!
سیامک کلاهک کیرش رو وارد کصش میکنه و یکم که پیش روی میکنه و کیرش رو گیر میندازه، رحم نمیکنه و با یه تقه محکم، کیرش رو تو کص آمنه فرو میکنه. آمنه که داشت بی صدا گریه می کرد، جیغش هوا میره و دوباره شروع میکنه به ضجه زدن. سیامک، فشارش رو افزایش میده و کیرش رو بیشتر و بیشتر تو کص آمنه فرو میکنه. قشنگ برخورد کیرش رو با لایه ای از گوشت که هی داشت دریده و گشاد و گشاد تر میشد، رو حس میکرد و آروم آروم کیرش رو عقب جلو کرد تا کمی کصش جا باز کنه و بعد از چند تا تلمبه آروم، کیرش رو در آورد به رگه های خونی که اطراف کیرش بود نگاه کرد.
-زن شدنت مبارک جنده خانوم.
کیرش رو به پای آمنه مالید و خونش رو از روی کیرش پاک کرد؛ دوباره یه تف به کیرش زد و این بار محکم و خشن و بدون هیچ ملاحظه ای تو کس آمنه تلمبه زد.
چند دقیقه ای توی این پوزیشن تلمبه زد و بعد، اون یکی پای آمنه رو هم روی شونه هاش گذاشت و به تلمبه زدنش ادامه داد. همزمان با تلمبه زدن، لباش رو روی لبای آمنه گذاشت و در حالی که کیرش تو کس آمنه عقب جلو میشد، لباش رو هم میخورد.
بعد از چند دقیقه، اون رو دمر خوابوند و خودش رو روی اون انداخت و توی اون حالت به تلمبه زدنشاش ادامه داد. در حالی که کیرش تو کس آمنه عقب جلو میشد، در گوش آمنه گفت:
-از این به بعد، هر وقت که بهت زنگ زدم میای تا بکنمت؛ فهمیدی؟ از این به بعد، خدات منم، دینت منم، ایمونت منم.
ریتم نفس کشیدن سیامک تغییر کرده بود و شدت تلمبه زدنش کمتر ولی تقه هاش محکم تر شده بود؛ آمنه این تغییر ریتم رو احساس میکنه و متوجه میشه که سیامک قراره ارضا بشه؛ آمنه با هق هق و گریه، شروع کرد به سیامک التماس کردن:
+ترو خدا… سیامک، ترو خدا داخل نریز.
ولی سیامک، آرنجش رو روی گردن آمنه فشار داد و سرش رو به پایین هل داد، و با فریاد و نعره، آبش رو کامل تو کص آمنه خالی کرد. چند ثانیه ای رو آمنه خوابید و بعد از اینکه که حالش جا اومد، از روش بلند شد و با زدن یه اسپنک در کونش، بهش گفت:
-از جات تکون نخور تا بیام.
سیامک این رو گفت و رفت گوشیش رو از جلوی کیلومتر ماشین برداشت و به سهراب تسکت داد:
-هم پردشو زدم، هم آبم رو ریختم تو کصش.
تکست که ارسال میشه، گوشیش رو میزاره سر جاش و برمیگرده میره پیش آمنه؛ یه نگاه به مخلوطی از منی و خونی که از کصش خارج میشد میکنه و میگه:
-واسه راند دوم آماده ای؟
ادامه دارد…
نوشته: گنجشک آبی
28 پاسخ به “زیر من ضجه بزن”
ایشالا نوه هام که به دنیا آمدن داستان و تموم میکنم. بنده خدا این چیه؟ من اگه حال داشتم انقدر بخونم دکترا میگرفتم.
عالیه منتظر ادامه اش هستیم
مرسی که حوصله میکنید و داستان رو میخونید؛ فید بک یادتون نره.
Ddggffobey: باورت نمیشه که چقدر وقت گذاشتم تا داستان رو از نسخه اولیش کوتاه تر کنم.community Member: چهار تا عکس آپلو کردم که ادمین زحمت کشده و اون رو حذف کرده. به حمید هم میرسیم. صبر داشته باش.
عالی بوداصلا هم متوجه طولانی بودن داستان نشدم انقدر که برام گیرا بود داستان، و ای کاش بیشتر بود!قسمت بعدی کی میاد؟؟؟!
Just F.F: مرسی از نظرت.زمان انتشار قسمت بعد مشخص نیست اما باید بین 1 تا 1.5 ماه طول بکشه.
برای این قسمت، چهار عکس آپلود کرده بودم که ظاهرا موقع انتشار داستان،به دلایل نامعلومی حذف شده؛ لینک اون عکس ها رو اینجا میزارم هر کس که میخواد چکشون کنه.
بابا زدی رو دست ارث خور ، انگشتم فلج شد تا اسکرول کنم پایین
عالی بود دمتگرمتصویر سازی قشنگ همه چی درست و بجاولی لطفا اینقدر فاصله ننداز🙏من خودم یکی فقط نوشته شیوا و کنستانتین و شما رو قبول دارم
Mobinzribar: ممنونم ازت؛ چشم، سعی میکنم قسمت بعد رو زودتر بدم بیرون ولی قول نمیدم.
تقریبا یک سوم متن رو خوندم.صد آفرین بر شماسیگار سناتور و آدامسی که نام برند اون رو گفتی خیلی برای من جذاب بود.یعنی خلق موقعیتی که برای مخاطب باور پذیر است.واقعی است. دیده و زندگی کرده است.اختلاف عطر سیامک و آمنه خیلی ناگفته ها رو گفت.ممنونم از شما. دوستش دارم.
27195: خوشحالم که دوستش داشتی.
بسیار زیبا 👍
نابجا نوشتن نام ها در داستان شما به چشمم خورد. شاید من اشتباه کنم. اما این بنظرم آمد. و همینطور اشتباه نوشتن بعضی کلمات.اینها ایراد نیست. اما تا حد امکان نباید باشد.صحنه تجاوز بسیار خوب نوشته شده. اما بنظرم خوب نوشتنش باز هم نتوانسته کم و کاستی منطقی اون رو پوشش بده. با کلیت کار جور نیست. آمنه قدرت خانوادگی زیادی داره. بیشتر از سیامک. پس تجاوز به او توسط سیامک منطقی نیست. البته از دید من. به نظرم یه چیزی پشت قضیه هست.
احساسات جنسی سیامک به آیدا و آیدا به سیامک بسیار زیبا پرداخته شده. همینطور اشاره ها به احساس جنسی آمنه. برای همین به نظرم یک چیزی این وسط هست.قسمت پایانی داستان منطق قوی نداشت. مگر اینکه نویسنده عزیز ما عمدی در بازگو کردن آن داشته باشد.کیف کردم
27195: وقتی که حشر بزنه بالا، مردا خیلی منطقی فکر نمیکنن؛ ولی سیامک روی اهمیت آبرو و حفظ آبرو و… آمنه خیلی حساب کرده واسه همین به آمنه تجاوز میکنه. صبر داشته باش؛ داستان داره ذره ذره خودش رو آشکار میکنه
داستان خوبی بود. وقتی یه نویسنده، داستانش رو ویرایش میکنه و علائم نگارشی رو رعایت میکنه، یعنی به خواننده احترام میگذاره واین قابل ستایسه. منتظر قسمت بعدی هستم.
freya: خوشحالم که دوست داشتی
ebi,f: خوشحالم که خوشت اومده؛ هنوز اسم قسمت بعد مشخص نیستهروقت که منتشر بشه لینکش رو قرار میدم همینجا
منتظر قسمت بعدیم
داداش منتظریم کی قسمت جدید میاد
Mobinzribar: یکی دو هفته دیگه داستان رو میفرستم واسه انتشار، متاسفانه به خاطر یکسری مشغله کاری که واسم پیش اومده انتشار قسمت سوم یکم دیر میشه
community Member: شدید درگیر کارم، قول میدم در آینده ای نزدیک منتشر کنم قسمت بعدی رو
گنجشک چی شد؟؟ دیوونه شدیم اینقدر سایت چک کردم
Mobinzribar: آقا تو برو ریلکس کن، هروقت آماده شد من خودم بهت خبر میدم باشه؟
اوووم عالی بود ولی قسمت وحشیانش کم بود
دیگه ادامه نداره؟؟؟
rsadi: ادامه داره. قسمت سوم درحال توسعه هستش