به نظر خیلی ها دلمه غذای خوشمزه ایه اما من واقعا از دلمه بیزارم.
یه بزرگی گفته وقتی میخواید راه رفتن کسی رو قضاوت کنید، اول کفش های او رو بپوشید.
من همین الان با ۴۵ سال سن، موقع تحویل سال، لباس نوه ام رو می پوشن ولی ممکنه خیلی از شماها این کار رو فقط مختص بچه ها بدونید.
بگذریم…
امیدوارم حالتون خوب باشه و هر چیزی و هر کاری که حال دلتون رو خوب می کنه، سر راهتون قرار بگیره.
یه توضیح بدم درباره مراحل مختلف زندگی تحصیلی و شغلیم؛
متولد ۵۸ هستم. سال ۷۶ دیپلم گرفتم و همون سال رفتم دانشگاه. سال ۸۰ لیسانسم رو گرفتم و شهریور همون سال رفتم خدمت. اول اردیبهشت ۸۲ خدمتم تمام شد و از اواسط همون ماه رفتم یه شرکت خصوصی و تا مهر ۸۳ تو همون شرکت موندم. بعدش رفتم یه شرکت خصوصی تو منطقه ویژه (پتروشیمی) ماهشهر و تا تابستون ۸۵ اونجا بودم. بعدشم تو شرکت دولتی خوب توی اهواز استخدام رسمی شدم و تا الان همونجا کار میکنم.
سال ۹۲ بعد از اینکه کلی از دوران درس خوندنم گذشته بود تصمیم گرفتم ارشد بخونم و سال ۹۸ تصمیم گرفتم دکترا بخونم. الانم در خدمتتون هستم.
این توضیحات رو دادم که بازه های زمانی خاطراتی که از عمد به ترتیب تعریف نکردم، قابل راستی آزمایی باشه. باز هم بگذریم …
سال ۸۰ بعد از گذراندن دو دوره دو ماهه آموزشی در صفر یک و لویزان تهران، موقع تقسیم بندی افتادم لشکر ۹۲ اهواز. از اونجایی که ستوان دو بودم(اون موقع به لیسانس ها ستوان دوم و به بالاتر از لیسانس ستوان یکم میدادن)، تایم خدمتم تایم اداره بود یعنی ۶:۳۰ صبح تا ۲ بعد از ظهر. بعدش میومدم خونه تا فردا صبح(بجز روزهایی که افسر نگهبان بودم)
حول و هوش اواخر بهمن ماه ۸۰ بود که یه روز عصر که رفته بودم مرکز شهر اهواز (نادری) رفتم تو یه داروخانه که یه چیزی بخرم، که یه خانمی که معلوم بود ۲۰ سالی ازم بزرگتره، چشمم رو گرفت. تو همون داروخانه یه کم بهش نزدیک شدم و یکی دو بار با هم چشم تو چشم شدیم. وقتی اومد بیرون، دنبالش راه افتادم تا تو یه موقعیت مناسب ازش درخواست دوستی کنم(شماره بدم بهش). چند دقیقه ای دنبالش رفتم و اونم متوجه شده بود. بعد از یه خرده راه رفتن، خانمه رفت تو یه پاساژی به اسم پاساژ آینه و رفت تو یه فروشگاه که رنگ مو می فروخت به اسم علی آقا(بچه اهوازیا احتمالا آدرس رو خوب بلدن😉😁)
یه خرده منتظر موندم ولی دیدم بیرون بیا نیست. ناچار منم رفتم داخل مغازه و از فروشنده خواستم کاتالوگ رنگ موها رو بهم بده. بعد به بهانه اینکه راهنمایی میخوام، چند تا سوال از خانمه پرسیدم که بنده خدا برا اینکه ضایع نباشه بطور خلاصه جواب داد. بعدش بدون خرید از مغازه اومدم بیرون و بیرون پاساژ منتظر موندم. چند دقیقه بعد خانمه به خریدهاش از مغازه و پاساژ اومد بیرون و باز چشم تو چشم شدیم. دوباره راهش رو گرفت و رفت سمت طالقانی و بعد از گذشتن از طالقانی رفت سمت ۲۴ متری و سر ایستگاه زیتون کارمندی ایستاد. چون هوا تاریک و سرد بود، ایستگاه تقریبا خلوت بود و بهترین موقع واسه شماره دادن. (تو فاصله ای که تو مغازه علی آقا بود، از دکه نزدیک پاساژ قلم کاغد خریدم و شماره خونه رو نوشته بودم)
خلاصه رفتم نزدیکش و سلام کردم. خیلی سرد جواب سلام داد. بهش گفتم ممکنه شماره م رو داشته باشه. گفت تو همسن بچه منی!!! گفتم چه اشکالی داره!!!؟؟؟ سن فقط یه عدده😁😁😁 شماره رو ازم گرفت و گفت برو اونور آبرو ریزی نشه. تو کونم عروسی شد. شماره رو دادم و خواستم برم اونطرف تر که گفت البته فکر نکنم زنگ بزنم. کلی خورد تو ذوقم اما کاری نمیشد کرد.
اتوبوس اومد و هر دو سوار شدیم و من توی مسیر، سر ایستگاه شهرکمون پیاده شدم و اونم رفت.
چد وقتی گذشت و خبری ازش نبود. حوالی وسطای اسفند بود که حدود ۶ و ۷ شب تلفن زنگ خورد. گوشی رو برداشتم. (از اونجایی که عمده زنگ خور خونه متعلق به من و رفیقام بود، یه کابل تا سوئیت من کشیده بودیم و معمولا کسی بجز من مخاطب تلفن نبود) یه خانمی سلام و احوالپرسی کرد. منم جواب احوالپرسی هاشو دادم. ولی نشناختمش. ازم پرسید نشناختی و منم جواب دادم خیر. گفتم یه کم فکر کن ببین این اواخر به کی شماره دادی؟ تا اینو گفت شناختمش (چون واقعا و معمولا تا اون موقع من اینجوری به کسی شماره نداده بودم) باهاش کلی گرم گرفتم و گفتم که از زنگ زدنش ناامید شده بودم و این کس شعرا. اونم گفت قصد نداشته زنگ بزنه ولی اون روز می خواسته مانتوش رو بشوره. دست کرده که جیبای مانتوش رو خالی کنه، شماره منو دیده و بی دلیل تصمیم گرفته زنگ بزنه.
خلاصه چند دقیقه ای با هم حرف زدیم. از خودم بهش گفتم(اسم و سن و اینکه الان سربازم و …) اونم گفت که اسمش فاطمه ست و همه فاطی صداش میکنن؛ شوهرش، هم معلمه و هم ساخت و ساز ساختمون میکنه. خودشم آرایشگره اما آرایشگاه نداره و تو خونه برای دوست و آشنا فقط آرایشگری میکنه و اون روزم به خاطر همین رفته بود مغازه علی آقا و اینه دو تا دختر داره و … (دختراش اون موقع یکی مدرسه نمی رفت و یکی دیگه شون سوم راهنمایی بود)
بعد از ۱۰ ۱۵ دقیقه گفت که دیگه میخواد تماس رو تموم کنه. هر چی بهش اصرار کردم شماره ش رو بده، قبول نکرد ولی گفت هر وقت بتونه خودش زنگ میزنه.
خداحافظی کردیم و …
دو سه روزی خبری ازش نبود. از پادگان که برمیگشتم خونه، هر کی زنگ میزد فکر می کردم اونه اما نبود.
بعد از چند روز دوباره زنگ زد و بعد از حال احوال کردن، ازش خواهش کردم شماره ش رو بهم بده. گفت هنوز منو نمیشناسه و میخواد باز از نزدیک هم رو ببینیم. منم از خدا خواسته گفتم باشه؛ قرار بذاریم. قرار شد فردای اون روز ساعت ۲ بیاد جلو پادگان دنبالم.(گفت یه آر دی سفید داره)
فرداش تو پادگان همه ش دلهره داشتم و زمان هم نمیگذشت. به محض اینکه تعطیل شدیم، از پادگان زدم بیرون و دیدم ۲۰۰ ۳۰۰ متر اونورتر تو ماشین منتظره. با کلی ذوق رفتم و سوار ماشین شدم و برا سلام، دستم رو سمتش دراز کردم. جواب سلامم رو داد و زد زیر دستم و دستم رو رد کرد گفت زود پسر خاله نشو. با اینکه ذوقم کور شده بود اما به روی خودم نیاوردم. راه افتاد و یه خرده دور دور کردیم و شروع کرد به صحبت. گفت میخوام ببینم چطور پسری هستی و می تونم به عنوان داماد انتخابت کنم یا نه!!! منم بچه پررو!!! گفتم چه خوب!!!😘😘😘 مامان و دختر با هم. با پشت دست آروم زد تو سینه م و گفت: دیوونه بی تربیت.
خلاصه زدمش به شوخی و خنده و از این در و از اون در گفتن و اونم کلی می خندید. بعد از یه خرده تابیدن رفت سمت خونه مون و منو جلو ایستگاه مون پیاده کرد. موقع خداحافظی دستم رو دراز کردم. بهم دست داد و گفت خیلی پررویی😁😁😁.
گفت دوباره بهم زنگ میزنه.
همون روز غروب بهم زنگ زد و قرار شد فردا هم بیاد دنبالم. فرداش هم رفتیم دور زدیم و شوخی و خنده…
دیگه کارمون شده بود همین. تا اینکه خوردیم به تعطیلات نوروز. روز قبل از تعطیلات بهم زنگ زد و گفت تا ۱۳ ۱۴ فروردین بهم زنگ نمیزنه. شماره ش هم نداشتم.
۱۴ ۱۵ فروردین بود که باز دم غروب بهم زنگ زد. کلی ابراز دلتنگی کردم و عجیب اینکه برعکس دفعه های قبلی که سعی میکرد ابراز احساسات نکنه، اونم دلتنگی خودش تو این مدت رو بهم گفت. دوباره قرار شد فردا بیاد دنبالم.
سوار ماشین شدم و سلام و احوالپرسی و تبریک عید و اومد سمتم و روبوسی نوروزی کردیم. لپم که با لپش خورد، یهو بدنم گُر گرفت. گفت بریم بیرون از شهر و رفتیم تو جاده اندیمشک. ۳۰ ۴۰ کیلومتری که رفتیم، کنار جاده زیر یه درخت بی عار زد کنار. برگشت تا از صندلی عقب خوراکی بیاره که تو همون حالتی که چرخیده بود، با دستام نگهش داشتم و صورتم رو بردم نزدیکش. یه مکث چند ثانیه ای بینمون برقرار شد. یهو خنده ش گرفت و گفت چته دیوونه!!!ترسوندیم. ساندویچ رو برداشت و برگشت سر جاش. گفت هر چی به موقعش. ساندویچ هامون رو خوردیم و سر و ته کردیم سمت اهواز و اینبار تا سر کوچه مون رسوندم. خداحافظی کردیم و …
دیگه برنامه اینطور بود که هفته ای دو سه بار میومد دنبالم و می رفتیم اینور و اونور.(هیچوقت ازش نپرسیدم که چطور بچه ها و شوهرش رو می پیچونه. به من ربطی نداشت روابط خانوادگیشون. از هیچ کدوم از کسایی که باهاشون رابطه داشتم نمی پرسیدم)
دو سه هفته ای همین داستان ادامه داشت تا یه روز که اومد دنبالم، بهش گفتم بیاد خونه پیشم. گفت پس خانواده ت؟؟؟ گفتم رفتن خارج از اهواز و تا شب بر نمی گردن.
یه کم مِن مِن کرد و گفت آمادگی نداره. منم اصرار کردم و قبول کرد. تو مسیر حرف زیادی بینمون رد و بدل نشد. هر دو در اعماق تفکر و احساس غرق بودیم. رسیدیم خونه. در حیاط رو باز کردم و ماشین رو آورد داخل. سریع رفتیم تو سوئیت من و تا وارد شدیم، در رو پشت سرم بستم و اومدم سمتش. بدون معطلی پرید تو بغلم و خیلی زود لب تو لب شدیم و در کوتاه ترین زمان ممکن من با شورت بودم و آنم با شورت و سوتین. یهو ازم جدا شد و گفت میخواد بره خودش رو بشوره چون عرق کرده. خواستم باهاش برم تو حمام که قبول نکرد. رفت تو حمام و چند دقیقه بعد با حوله من اومد بیرون. خواستم برم سمتش که از منم خواست بدنم رو بشورم. (عجیب به نظافت قبل از سکس وسواس داشت) منم رفتم و یه صابون به سرتاپام زدم و زود برگشتم. از در که اومدم بیرون از پشت سر حوله رو پیچید دورم و شروع کرد به خشک کردن و ور رفتن باهام. خیلی حشری کننده بود کارش. برگشتم سمتش. یه بدن توپولی سفید مثل بلور با یه شکم نه خیلی کوچولو با قدی ۱۰ ۱۵ سانت کوچیک تر خودم رو جلوم دیدم. لامصب عین هلو بود. سریع بغلش کردم و لب تو لب شدیم و کم کم اومدم رو گردنش و شروع به مکیدن و لیسیدن کردم. لامصب طوری همکاری می کرد که من کم میاوردم.
کم کم بردمش سمت تخت و انداختمش رو تخت طوری که پاهاش از زانو به پایی آویزون بود. نشستم جلو پاش و پاهاش رو باز کردم و مرتع سیاهی رو جلوی خودم دیدم(اون من من اولش واسه این بود که شیو نکرده بود و رُم هاش(موهای دور کس) رو نزده بود) اما مهم نبود. بی درنگ رفتم تو کسش و شروع کردم به خوردن و لیسیدن کسش. زیاد طول نکشید که کسش خیسِ خیس شد. صدای ناله هاش اتاق رو پر کرده بود. همزمان با خوردن کس و چوچوله ش، با دو تا دست می می هاش رو هم می مالیدم. اونم دستش پشت سرم بود و سرم رو به کسش فشار می داد. همونطور که می خوردم و می مکیدم و میلیسیدم، سرم رو محکم فشار داد و رون هاش رو به دو طرف سرم فشار داد و با یه انقباض یهویی و یه جیغ ریز ممتد، ارضا شد.
یه خرده تو همون حالت کناره های رون هاش رو بوسیدم و لیس زدم و اون تو خودش وول می خورد. ازش جدا شدم. خودش رو کشوند بالا و سرش رو رو بالش گذاشت. رفتم کنارش دراز کشید و خواستم لبش رو بخورم که با یه دستش منو دور نگهداشت و با دست دیگه از کنار تخت یه دستمال کاغذی ورداشت و دَک و پوز منو تمیز کرد. دستمال انداخت اونور و عین وحشیا شروع کرد به لب گرفتن ازم. خیلی حشری بود. تمام کنترل منو تو دستش گرفته بود. من قبلا خیلی تجربه سکس داشتم اما تا حالا هیچ کدومشون مثل این یکی وحشی نبودن. هلم داد رو تخت و اومد روم نشست. دستاش رو با بالای تخت گرفت و می می هاش رو آورد تو صورتم و منم مثل نخورده ها شروع کردم به خوردن و لیسیدن و چنگ زدن. حس خیلی خوبی بود. کس لیز و خیسش رو رو شکمم می مالید و ناله می کرد. منم همونطور که می می می خوردم با دو تا دستام کونش رو می مالیدم. دیگه داشتم شق درد می گرفتم. دو طرف پهلوش رو گرفتم و بهش فهموندم وقت کیر سواریه. بدون معطلی عقب نشست و با دستش کیرم رو در کسش تنظیم کرد و بعد از یه خرده مالیدن کیرم درش، یواش سر کیرم رو وارد کرد و بعد از یه مکث کوتاه، یهو طوری تا ته نشست رو کیرم که تخمام درد گرفتن. خودش هم جیغ میزد. چنان حرفه ای رو کیرم موج میزد که انگار رو ابرا بود. با تمام وجود کیرم رو تو کسش حس میکرد چون با نبضش حرکاتش رو تنظیم میکرد. موقع بالا پایین شدن، گاهی اوقات میوفتاد روم و لب میگرفت ازم و گاهی می می هاش رو مینداخت رو صورتم.
گاهی هم به عقب مایل میشد و کیرم رو تو کسش میچرخوند. نبض شومبول من بالا رفته بود و نفس نفس زدنای اونم تند شده بود و حرکاتش رو محکم تر و سریع تر انجام میداد. متوجه شده بود آب من داره میاد و با آه و ناله و جیغ رو کیرم بالا پایین میشد و انقدر ادامه داد و داد و داد و منم تا آخرین لحظه خودم رو کنترل کردم و یهو تمام آبم رو پاشیدم تو کسش. اما فاطی همچنان بالا پایین میشد و یهو با ارضا شدنش شل شد و خودش رو انداخت روی من. دوباره لب تو لب شدیم. احساس سرازیر شدن آبم از گوشه های کسش از کناره های کیری که داشت کم کم نرم میشد، حس خوشایندی بود. اونقدر لب گرفتیم تا کیرم کامل از کسش بیرون اومد. از روم بلند شد و با دستمال هم کیر من و هم کس خودش رو تمیز کرد و دراز کشید کنارم. دست انداختم گردنش و کشیدمش سمت خودم. همراه با بوسه، یه کم قربون صدقه هم رفتیم. بعد از چند دقیقه بلند شد رفت دستشویی و بعد از شستن خودش، اومد لباسهاش رو پوشید و با یه بغل محکم خداحافظی کرد و رفت. منم برگشتم تو تخت و خوابیدیم تا ساعت نه و ده شب که مامان اومد در اتاقم واسه شام بیدارم کرد.
فاطی خیلی پایه بود. تو سکسایی که با هم داشتیم، همه جوره پایه بود. من اوایل فکر میکردم جنده ست اما واقعا نبود. ولی خیلی فیلم پورن میدید و دوست داشت کارایی که ممکنه رو تست کنیم. بارها و بارها و بارها سکس دهانی و مقعدی هم باهاش داشتم. کون گشادی نداشت اما از امتحان کردن کون دادن هراسی نداشت.
تا سالها با هم در ارتباط بودیم ولی کم کم در گذر زمان، رابطه مون قطع شد.
فروردین ۸۴ بود که آخر هفته اومده بودم اهواز. پنج شنبه صبح رفتم بانک صادرات فلکه چیتا زیتون کارمندی که قبض موبایلم رو پرداخت کنم. (اون موقع ها قبلا تو بانک پرداخت میشدن🤣🤣🤣)
تو نوبت بودم که یه خانم قد بلند کشیده با یونیفرم اداری سرمه ای رنگ و کفش های چرم مشکی تخت وارد بانک شد. صورت معمولی اما خیلی مرتبی داشت و صدای قدم هاش تو گوش من طنین انداز شد. نوبت گرفت و روی نیمکت دو تا اونور تر من نشست. من خیره بودم بهش. اصلا به دور و بر نگاه نمی کرد. شماره منو خوندن و کارم رو انجام دادم و از بانک خارج شدم و بیرون بانک منتظرش موندم. وقتی اومد بیرون، به سمت فلکه چیتا حرکت کرد که خودم رو بهش رسوندم و بعد از معذرت خواهی بهش گفتم: خانم شما خیلی زیبایی❤️❤️❤️❤️
یه لبخند سنگین و غرور آمیزی از روی خرسندی زد و گفت مرسی.
من مکث کردم. گفت: همین!؟ یهو به خودم اومدم و گفتم: ممکنه یه خورده صبر کنید؟ الان بر میگردم. و سریع برگشتم تو بانک و یه نوبت گرفتم و روش شماره موبایلم رو نوشت و سریع برگشتم بیرون. ظاهرا یه خرده ایستاده بود ولی تازه راه افتاده بود که باز بهش رسیدم و ازش خواستم هر وقت تونست بهم زنگ بزنه.
شماره م رو گرفت و گفت: تا ببینم چی میشه!!!
شنبه صبح تازه از قطار پیاده شده بودم و میخواستم برم سمت منطقه ویژه که بهم زنگ زد. با اولین کلمه ای که از دهانش دراومد متوجه شدم خودشه. تو کونم عروسی بود. اون هفته هر روز صبح با هم حرف می زدیم. اسمش منصوره بود و متولد ۵۵. چند سالی بود شوهر ک ده بود و یه دختر ۴ ساله داشت. کارمند یه اداره دولتی بود. شوهرش هم کارمند بود.
چهارشنبه صبح که با هم صحبت کردیم، قرار شد پنج شنبه پشت ۲۴ متری، کنار کارون همدیگه رو ببینیم.
دل تو دلم نبود کی تایم تموم بشه و برگردم اهواز و فردا بشه.
خلاصه پنج شنبه صبح در محل و ساعت موعود دوباره هم رو دیدیم. بعد از احوالپرسی و کلی کس شعر و مخ زنی، ازش خواستم کار ریسکی بکنیم!!!
گفت چه کاری؟
گفتم امشب ساعت فلان هر دو بریم پیتزا آتنا(اون با شوهر و دخترش و منم با دوستم). بعد یه طوری میز کنار هم بشینیم.
اونا زودتر از ما رسیده بودن و سر میزشون نشسته بودن (میزشون ۶ نفره بود). وقتی ما وارد شدیم، با منصوره چشم تو چشم شدیم و با اشاره بهم فهموند میز خالی نیست. ما هم رفتیم تقریبا بالا سرشون و به شوهرش گفتم: ببخشید قربان! شما غذاتون رو تموم کردید؟ گفت نه؛ هنوز سفارشمون رو نیاوردن.
منم به دوستم گفتم اوه. همه میزا همپره. بریم سفارشمون رو کنسل کنیم. شوهرش گفت: اگه دوست دارید، می تونید پیش ما بشینید؛ جا هست.
گفتم: نه مزاحم نمیشیم. منصوره گفت: نه آقا شمام جای داداش من.
خلاصه از اونی که فکر میکردم داستان جالب تری شد. طی انتظار برا آوردن شام و همینطور میل کردنش، کلی با هم صحبت کردیم و از شغل و زندگی این داستانا حرف زدیم(نکته اینکه رفیقم روحشم از داستان خبر نداشت و اصلا تاخیر ما به خاطر دیر اومدن ایشون بود)
بعد از شام، خداحافظی کردیم و رفتیم پی کار خودمون.
شنبه صبح هنوز تو قطار بودم که منصوره زنگ زد و کلی حال کرده بود از این برنامه… می گفت هیجانش بالا بوده و آدرنالینش زده بوده بالا و
…
همینطور با هم تماس داشتیم و آخر هفته ها هم رو می دیدیم که نزدیک شدیم به ایام ا… ارتحال هالیدی😉
اون موقع ها از هوازی به کیش پرواز نبود و باید می رفتیم آبادان.
همینطور اون موقع ها قیمت اجناس خارجی توی کیش خیلی ارزون بود و بعضیا که بهشون چترباز می گفتن، مسافرا رو با هزینه خیلی کم یا حتی اگه شانس میاوردی مفتی میبردن کیش و از شناسنامه مسافرا برا آوردن جنس استفاده می کردن. مسافر هم فقط در حد بار همراه تو کابین میتونست خرید کنه.
به منصوره گفتم میتونی برنامه کنی با دوستات بیای کیش و منم چند تا دوستم رو برنامه کنم ارتحال هالیدی بزنیم به دریا؟؟؟؟
گفت باید ببینه چی میشه.
اوایل خرداد بود که گفت تونسته شوهرش رو قانع کنه که با سه تا از دوستا و همکاراش برن کیش. منم دو تا از رفیقام رو برنامه کردم. یه آژانس پیدا کردم و جدا گونه رفتیم برای ۱۳ تا ۱۶ خرداد از طریق همون چتر بازا برنامه کیش رو ردیف کردیم. اول من رفته بودم و اسم هتل رو از طرف گرفتم و به منصوره گفتم همون هتل رو بخواد.
(یه هتل ۳ ستاره معمولی بود نزدیک بازار عربها)
روز پرواز تو فرودگاه آبادان هم رو دیدیم. یکی از دوستام همونی بود که با منصوره سر یه میز نشسته بودیم. تا منصوره رو دید بهم گفت:اِ ای خو همونه زِنِه ست.
منم خودم رو زدم به اون راه و بعد از یه خرده دقت گفت: آره.
رفتم سمت منصوره و بهش سلام کردم و حال شوهر و دخترش رو پرسیدم. اونم پایه!!! خیلی هیجان زده که انگار سورپرایز شده احوالپرسی کرد و موقع معرفی من به دوستاش ازم اسمم رو پرسید و طریقه آشنایی مون رو بهشون توضیح داد.
کارت پرواز هامون رو گرفتیم و سوار شدیم.
صندلی هامون نزدیک هم نبود.
تو فرودگاه کیش وقتی منتظر ترانسفر بودیم، باز از اینکه ترانسفر و هتلمون یکیه ابراز بی اطلاعی کردیم. از شانس خوب تو هتل اتاق هامون دقیقا کنار هم بودن. دو تا اتاق ۳ تخته که برای منصوره و دوستاش یه تشک اضافه آورده بودن.
بعد از اینکه وسایلمون رو گذاشتیم تو اتاق، یه چرتی زدیم و عصر رفتیم سمت پاساژ پردیس.
(از اونجایی که امکان خرید زیاد نداشتیم، من و دوستام با لباس هایی اومده بودیم که باید همون روز میرفتیم لباس جدید می خریدیم و لباس قدیمی ها رو تو پرو میانداختیم.)
از قضا و اتفاقی منصوره و دوستاش هم تو همون پاساژ بودن😉
باز همرو دیدیم و بعد از خرید توی فست فود طبقه همکف شام رو با هم خوردیم. بعد از شام رفتیم سمت مرکز بازی مریم(اگه اشتباه نکنم) و بعد از کلی بازی و تفریح، آخر شب رو رفتیم کنار ساحل اسکله و تا نصف شب موندیم.
دوستای منصوره هم مثل خودش هر سه متاهل بودن ولی به قول خودشون اومده بودن مجردی حال کنن و واسه همین خیلی پایه بودن. آخر شب هم دو تا تاکسی گرفتیم و برگشتیم هتل.
شب تو راهرو موقعیت اتاقا رو چک کردم ببینم اوضاع چطوره.
نمیدونم چرا ولی هتل تو راهروهای دوربین مداربسته نداشت.
صبح بعد از صرف صبحانه برنامه بازار عربا رو گذاشتیم و بعدش یه رستوران که آدرسش رو گرفته بودیم برای ناهار.
تو مسیر بازار عربا به بهانه اینکه یه چی جا گذاشتم، برگشتم هتل و منصوره هم به یه بهانه دیگه دوستاش رو پیچوند و تو اتاق ما به هم رسیدیم.
از اونجایی که وقت زیادی نداشتیم و هدفمون از اومدن رو میدونستیم، به سرعت برق و باد لباسامون رو در آوردیم و بغل و ماچ و لب و بمال بمال و بخور بخور و میخ اسلام رو در سرزمین کفر فرو کردیم و …
کلا ۲۰ دقیقه طول نکشید.
من رفتم سمت دوستام و منصوره هم سمت دوستاش.
شب با هم برنامه کشتی تفریحی که کفش شیشه ایه و موزیک زنده داره گذاشتیم و باز کلی حال کردیم. دوستای من تو کونشون عروسی بود. چون من فقط با منصوره لاس میزدم ولی اونا دو به سه بودن و ترکیبی کار میکردن.
شب کنار ساحل یه گوشه دنج رفتیم و رسما بمال بمال شروع شد.
دوستای منصوره خیلی پررو تر بودن و رسما با دوستای من گروپ زده بودن.
شب که برگشتیم هتل، بچه ها گفتن میخوان به زنها پیشنهاد سکس بدن.
من گفتم: من که روم نمیشه. هر کاری میخواید بکنید.
خلاصه با تماس و پیام و این داستانا قرار شد من و منصوره بریم بیرون و اونا با هم آرنج شون رو بچینن.
فرداش بعد از صبحانه من و منصوره رفتیم کیش گردی و عشق و حال بچه ها بکن بکنی راه انداختن، کردنی🤤🤤
وقتی کارشون تمام شد، بت ما قرار گذاشتن یه جا رفتیم ناهار خوردیم و بعدش من و منصوره برگشتیم هتل و به هفتاد روش سامورایی منصوره رو کردم.
بعدشم چون شب آخر بود باز رفتیم بازار و آخر شبم باز دوباره مرکز بازی و ساحل و آخر شب که رسیدیم هتل، خانما گفتن دوره مجردی تمام شد و هر چی بوده فراموش کنید و از این شر و ور ها.
واقعا نمیدونم بعد از کیش، دوستام با دوستای منصوره ادامه دادن یا نه اما من منصوره تا مدت ها با هم سکس می کردیم.
از خوش استایلی این زن هر چی بگم، کمه.
سال ۹۸ بعد از تولد ۴۰ سالگیم، به اصرار بابا مامان، تصمیم به ازدواج گرفتم.
و باز بخاطر بابا مامان تصمیم گرفتم اونا بهم پیشنهاد بدن.
یکی از آشناها دختر یکی از اقوامشون رو معرفی کرد و رفتیم خواستگاری. اسم دختر خانم مریم بود و ۵ سال ازم کوچیکتر. جلسه اول من و مامان رفتیم و اونا هم مریم و بابا مامانش و خواهر کوچیکش ماندانا.
بعد از یه هفته تمام بین مامانها، قرار شد با بابا مامان بریم خونه شون و من و مریم باهم حرف بزنیم.
وقتی وارد خونه شون شدیم و با اهل خونه سلام علیک کردیم، در عین ناباوری، منصوره اومد جلو و سلام علیک کرد. من که سرتاپا خیس عرق شدم. خلاصه نشستیم و چای آوردن و بعدش گفتن برید تو اتاق با هم حرف بزنید.
رفتیم تو اتاق و اولاش جو سنگین بود. من هنوز کُپ بودم. بعد از چند دقیقه حرفای مفت آب و هوا و کار و گرونی و … سر حرف زدنمون باز شد.
مریم به دلم نشسته بود اما منصوره اونجا چکار می کرد؟؟؟؟؟
برگشتیم خونه که منصوره بهم پیام داد، هر چی بوده مال قدیم بوده و تموم شده و دوست نداره تو تصمیم من و مریم تاثیرگذار باشه و گفت که مریم ازت خوشش اومده و …
کلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه با کمک منصوره، که واقعا گذشته رو فراموش کرده بود(یا لااقل وانمود می کرد)، من و مریم رفتیم آزمایش های پزشکی رو قبل از نامزدی انجام دادیم و بعد اوکی بودن نتیجه، قرار نامزدی گذاشتیم(توی مهرماه ۹۸).
برای نامزدی قرار شد بریم خونه عموی مریم که ویلایی بود. تدارک نامزدی با خانواده عروسه و قاعدتا منم تا قبل از مراسم نامزدی خونه عموی مریم نرفته بودم.
ظهر روز نامزدی مریم لوکیشن خونه عموش رو فرستاد.
عصر با اقوام به سمت محل نامزدی راه افتادیم. وارد کوچه شدیم!!! جلو در خونه رسیدیم!!! محله آشنا بود.
اما خونه خیلی شیک و با کلاس بود.
به پیشوازمون اومدن و رفتیم داخل و موقع احوالپرسی و معرفی، مریم من و برد سمت عمو و زن عموش و معرفی کرد: عمو زن عمو، رضا. رضا، عمو سعید و زنعمو فاطی😳😳😳😳😳
مگه میشه!؟!؟
مگه داریم!؟!؟
بعد از سالها فاطی رو تو سن حدود ۶۰ سالگی میدیدنم اونم به عنوان زن عموی نامزدم😳😳😳😳😳
عمو حمید و زنعمو فاطی مریم من رو گرم تحویل گرفتن و تو مراسم کلی از مهمونامون پذیرایی کردن.
آخر شب هم موقع خداحافظی و تشکر از عمو و زن عموی مریم، فاطی دستای منو محکم گرفت و ازم خواست که مراقب مریم باشم…
ادامه دارد…
نوشته: رضا
4 پاسخ به “داستان یک زندگی (۴)”
خوشم اومد
انقدر آشفته وحول حولکی نوشتی نفهمیدم منصوره چکاره مریم میشد
مطمئنی زنت مثل فاطی و منصوره نیست؟
چه شلم شوربایی شد دیگه. حالا این وسط منصوره چیکاره حسن عروس خانوم می شد؟🤔