زندگی جهنمی

این زندگی ای هست که شش ماهه همسرم برام درست کرده … زندگی ای که روزی صد بار ارزوی مرگ میکنم
قبل از شروع داستان میگم که این یه داستان سکسی حشری کننده نیست . این واقعیت تلخ زندگی من هست . مینویسم تا هم خودم سبکتر بشم هم اینکه شاید درس عبرتی باشه برای سایرین . البته نمیدونم که این داستان توی سایت قرار داده میشه یا نه .
من شادمهر هستم 31 ساله و 5 ساله ازدواج کردم ( که ای کاش هیچوقت ازدواج نکرده بودم)
چند سال پیش با همسرم توی دانشگاه اشنا شدم . هم رشته ای و هم سن بودیم هردو ترم 3 کارشناسی ارشد حسابداری.
به نظرم دختر خوبی بود . نسبتا خوشگل هم بود . تقریبا چند ماهی زیر نظر گرفته بودمش تا اینکه یک روز( روزهای اخر ترم 3) دل رو به دریا زدم و شماره موبایلم رو بهش دادم و گفتم اگه مایل هست بیشتر باهم اشنا بشیم باهام تماس بگیره . چند روز بعد تماس گرفت و از اونجا دوستی ما شروع شد و ادامه یافت تا ترم 5 که پایان ناممون رو تموم کردیم . توی این مدت که با هم بودیم حسابی به هم وابسته شده بودیم ارتباطمون بیشتر با تلفن بود و البته بعضی مواقع که توی دانشگاه همدیگه رو میدیدم حضوری نیم ساعت حرف میزدیم
توی این چند وقت از تمام زندگیش با خبر شده بودم . باباش بازنشسته بود و یه زندگی معمولی داشتن
از خودم هم بگم که ما 4 تا داداش هستیم که من از همه کوچیکترم . بعد از تموم شدن پایان نامه بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اون هم خیلی سریع قبول کرد و گفت کلا با قصد ازدواج با من دوست شده بوده . من چون 3 تا داداشام رفته بودن سربازی با استفاده از قانون 3برادری از سربازی معاف شدم و تقریبا یک ماه بعد با مشورت و همراهی پدر و مادرم رفتم خواستگاری و در کمتر از دو هفته ما با هم عروسی کردیم و رفتیم خونه بخت ( چون همسرم یه خواهر هم داشت که فقط 2 سال ازش کوچیکتر بود بزرگترها به این نتیجه رسیدن که دیگه ما دوران عقد و نامزدی و … نداشته باشیم )
اینم بگم که بابام یه واحد اپارتمان واسمون گرفت و نصفش رو به نام من زد و نصف دیگش رو هم به نام همسرم ( مثل کاری که برای 3 تا دیگه داداشام کرده بود )
از اینجا زندگی ما شروع شد . خوب ؛ اروم و عاشقانه . همونی که همیشه توی رویاهام تصور میکردم .
یک ماه از زندگی مشترکمون گذشته بود که من توی یک شرکت حسابرسی کار پیدا کردم . حقوق نسبتا خوبی داشت و باعث شد زندگیمون حسابی بیافته روی ریل …
تقریبا زندگی ما مثال زدنی شده بود . هرکدوم از فامیلا که میخواستن یه زندگی خوب رو مثال بزنن ما رو اسم میبردن
از هیچ لحاظی مشکل نداشتیم . نه اقتصادی نه عاطفی و نه سکسی … ( فقط اینو توی پرانتز بگم که زن من یکمی هات بود و من هم واسش کم نمیزاشتم ! و همین خودش باعث عمیقتر شدن رابطه ی بینمون شده بود )
تا اینکه 2 سال پیش توی اپارتمان ما یه همسایه پیدا کردیم . توی اپارتمانی که ما زندگی میکردیم توی هر طبقه 3 تا واحد وجود داشت که از شانس ما تا دو سال پیش اون دوتا دیگه واحد خالی بودن
بله همسایه ما از راه رسید …
یه پسر 22 ساله بود که بعد از اینکه رفته بود سربازی و برگشته بود توی کنکور شرکت کرده بود و دانشگاه ازاد تهران رشته کامپیوتر(نرم افزار) قبول شده بود و باباش هم برای اینکه راحت باشه این واحد رو براش خریده بود . به نظر میرسید خانواده ی پولداری باشن و پسره هم پسر خوبی به نظر میرسید و ظاهر معمولی ای داشت . همون شبی که وسایلش رو اورده بود من رفتم پایین با هم اشنا شدیم و کلی کمکش کردم تا همه وسایلش رو اورد توی واحد . شب هم به همسرم گفتم بیشتر غذا درست کنه تا ببرم برای اقا پسر که هنوز اسمش رو نمیدونستم و فقط فامیلیش رو گفته بود . اون شب غذا رو براش بردم و اسمش رو پرسیدم . اسمش ساسان بود بهش گفتم چه جالب ! منم شادمهر هستم . ( اگه میدونستم این ساسان قراره باعث بشه زندگیم از هم بپاشه همون شب میکشتمش ! و جنازه ی لعنتیش رو میبردم مینداختم خارج از شهر که سگا بخورن )
از کارم براتون بگم گه حسابی توش پیشرفت کرده بودم و پله ها رو صدتا یکی طی کرده بودم . تقریبا یه حسابرس نیمه حرفه ای شده بودم . اکثر کارایی که شرکت ما میگرفت مربوط به کارخونه های اراک بود که من بعضی از هفته ها مجبور میشدم با ماشین هر روز صبح زود حرکت کنم برم اراک و اخر شب برگردم . البته بستگی به امکانات کارخونه ای که کار حسابرسیش رو انجام میدادم داشت و بعضی وقتا که جای خواب درست و حسابی داشت و فردا هم اونجا کار داشتم همونجا میموندم و به همسرم زنگ میزدم که بره خونه ی مامانش اینا چون شبا تنهایی میترسید توی خونه بمونه
یکسال گذشت …
فشار خانواده همسرم و خانواده خودم رومون زیاد شده بود که دیگه وقتشه … ! بچه میخواین . منم مخالفت میکردم که باید یه سال دیگه صبر کنن تا وضعیت مالیم بهتر بشه یه اپارتمان یه جای بهتر بگیرم بعدا …
همه چی خیلی عالی پیش میرفت تا اینکه یه شب کارم دو ساعت زودتر تموم شد و راه افتادم اومدم خونه . وقتی رسیدم طبقه ی خودمون و در اسانسور رو باز کردم دیدم ساسان یه بشقاب دستشه که سه تا سیب زمینی توش چیده شده بود و از دم در اپارتمان ما رفت سمت اپارتمان خودش و بدون اینکه متوجه من بشه در رو باز کرد و رفت تو . اون شب به محض اینکه رفتم خونه همسرم بهم گفت که ساسان اومده ازش سیب زمینی گرفته . منم بی خبر از همه جا و بدون هیچ شکی به همسرم ، گفتم مگه اشپزی هم میکنه ؟ همسرم هم گفت لابد !
چند هفته بعد هم واسم همین اتفاق تکرار شد با این تفاوت که اینبار ساسان رو در حالی دیدم که داشت میرفت تو خونه خودش و یه کاسه که چند تا تخم مرغ توش بود دستش بود . ایندفعه که من رفتم توی خونه همسرم چیزی نگفت منم هیچی نپرسیدم
( جای هیچ شکی نداشتم . به همسرم کاملا اطمینان داشتم و به هیچ عنوان به خیانت و اینجور چیزا فکر نمیکردم )
چند هفته دیگه هم گذشت تا اینکه اون روز نحس فرا رسید … ( که ای کاش مرده بودم و هرگز به این روز نرسیده بودم )
حدودا شش ماه پیش روز سشنبه بود که من مثل همیشه ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم ( هنوز همسرم خواب بود ) صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون … یادمه اون روز ، روز شلوغی بود و حسابی خسته شدم . سرم هم درد گرفته بود تصمیم گرفتم خیلی زود برم خونه . وقتی رسیدم با اسانسور اومدم بالا و در اسانسور رو باز کردم یهو یک جفت کفش مردونه دم در اپارتمان توجهم رو جلب کرد (اینم بگم که چون همسرم خیلی وسواس داشت اجازه نمیداد کفشا رو بیاریم داخل. همونجا میزاشتیم توی جا کفشی که مخصوص دم در بود و قفل هم داشت) وقتی کفشا رو دیدم یهو انگار یکی زد تو سرم ! که اقا شادمهر خوابی یا … فکرای بدی تو ذهنم گذشت که نکنه یکی به زوررفته تو و داره همسرم رو اذیت میکنه . زود اومدم پشت در که برم تو کلید رو دراوردم که یهو یه فکری از ذهنم گذشت .
چند تا پله رفتم بالا سمت طبقه ی بعدی ، موبایلم رو دراوردم و یه زنگ به همسرم زدم . دستام میلرزید و یه جورایی دلشوره داشتم که یهو همسرم گوشی رو برداشت بعد از احوالپرسی معمولی گفت چیه چیزی شده گفتم نه ! همینجوری زنگ زدم ببینم چیکار میکنی ( خیلی تند نفس میکشید ) ازم پرسید کی میای گفتم دو ساعت دیگه ، گفت باشه و خداحافظی کردیم
تمام بدنم یخ کرده بود و یه فکرایی توی ذهنم میگذشت که تا یک ساعت پیش تصورش رو هم نمیکردم .
همونجا توی پله ها نشستم . انگار سقف رو سرم خراب شده بود . دستام چنان میلرزید که اومدم موبایلم رو بزارم تو جیبم افتاد چند تا پله پایینتر و باتریش دراومد . بلند شدم رفتم بیارم . پاهام تکون نمیخوردن انگار که یه وزنه ی صد کیلویی بهش بسته بودن
دوباره نشستم . احساس میکردم سرم داره منفجر میشه . نمیدونم چند دقیقه توی اون حالت بودم و هزار جور فکر و خیال از سرم میگذشت . یهو یه صدایی منو به خودم اورد . رفتم کنار نرده ها تا صداها رو خوب بشنوم . دیدم صدای ساسانه ! حدسم درست بود ! اولین جمله ای که ازش شنیدم این بود که به همسر من داشت میگفت : خودت از دستپختت خوشمزه تری ! صدای همسرم رو شنیدم که گفت برو تا حالم رو دوباره خراب نکردی ! یهو صدای همسرم رو شنیدم که با عصبانیت به ساسان گفت واای کفشت رو نیاورده بودی داخل ؟ دیگه صدایی نیومد …
من فک کردم ساسان رفته مثل دیوونه ها شروع کردم به پایین اومدن از پله ها . مغزم کار نمیکرد فقط قدم برمیداشتم . چند پله مونده بود برسم پایین یهو صحنه ای رو دیدم که منو داغون کرد . ساسان نرفته بود بلکه با هم یه چند متر رفته بودن تو و در حالی که در باز بود داشتن لب میگرفتن . وقتی رسیدم پایین اولین نفر همسرم منو دید ( چون روش به طرف در بود ) . فقط منو دید با صدای لرزون گفت شادمههر … من با همون قدم ها به سمت در رفتم . با هر قدمی که بر میداشتم ده برابر عصبانیتم بیشتر میشد … وقتی ساسان یهو برگشت و منو دید مثل یه موش ترسو پا گذاشت به فرار اومد از کنار من رد بشه دستمو دراز کردم دستشو بگیرم نتونستم . یه لحظه توی پله ها خورد زمین ولی دوباره بلند شد و رفت . حقیقتش خیلی تو اون لحظه نمیخواستم بگیرمش . نگاهم بیشتر به طرف همسرم بود که رنگش حقیقتا مثل گچ سفید شده بود . همسری که تا چند ساعت پیش واسش میمردم الان ارزشش از یه سگ ولگرد واسم کمتر شده بود . رفتم طرفش توی خونه ، دستاشو اورد بالا فک کرد میخوام بزنمش . دستشو گرفتم کشوندمش پرتش کردم روی مبل … بدجوری شکه شده بود
یه لحظه دوباره رفتم تو فکر ساسان کثافت . رفتم دم در دیدم در واحدش بازه فک کردم اومده یه چیزی برداره دوییدم از تو خونه یه چاقو برداشتم و رفتم سراغش . ولی هرچی گشتم هیچکس نبود . از شدت عصبانیت هیچی حالیم نبود هرچی وسیله توی خونش دیدم اوردم ریختم توی پذیرایی خونش روی فرش . لپ تاب ، کیس کامپیوتر و …
رفتم توی خونه دیدم همسرم به شکل وحشتناکی داره میلرزه و اروم اروم گریه میکنه . وقتی چاقو رو دست من دید ترسش صد برابر شد . منم همینو میخواستم ( تو اون لحظه لذت میبردم ) رفتم یه بطری یک و نیم لیتری نفت تو خونه داشتم برداشتم رفتم توی خونه ی ساسان ریختم روی وسایلش و اتیش زدم ، در واحدش رو بستم ! و اومدم خونه ( مطمئنم اگه خودشم بود میکشتمش و با وسایلش اتیشش میزدم ) اومدم توی خونه همسرمو ندیدم رفتم توی اتاق دیدم گوشه اتاق نشسته و هیچی نمیگه
هم عصبانی بودم هم یه بغض بزرگ داشت گلوم رو فشار میداد . بهش گفتم چی واست کم گذاشتم ؟ که یهو دوباره زد زیر گریه ولی من خیلی عصبانی بودم و اون لحظه ذره ای رحم توی وجودم نبود . نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم از خونه پرتش کنم بیرون . یه دستش رو گرفتم و تا توی پله ها کشوندمش . هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم . یه لگد بهش زدم و داشتم میرفتم تو که یهو یکی از همسایه ها ی طبقه بالاای رو دیدم که داره میاد پایین . من رفتم داخل و در رو بستم . رفتم نشستم روی مبل تا 5 دقیقه هنوز تو این فکر بودم که برم همسرم رو بکشم . ولی هرچی زمان گذشت ( حتی تا الان که دارم این داستان رو مینویسم ) خوشحالتر شدم که دستم رو به خون الوده نکردم .
نمیدونم چقدر وقت گذشت . شاید دو ساعت شد . سر و صدا توی راه پله ها زیاد بود ( اتشنشانی اومده بود اتیش خونه ساسان رو خاموش کنه ) چند دفعه هم در زدن که من به هیچکدوم توجه نکردم . ولی بعد از دو ساعت دیدم وحشتناک دارن در میزنن به شکلی که داشت در میشکست . با ارامش نسبی رفتم در رو باز کردم . دیدم پلیسه و بدون هیچ حرف اضافه ای من رو بازداشت کرد . منم با رضایت کامل رفتم سوار ماشین پلیس شدم ! و بردنم ، بدون هیچ اعتراضی .
شب رو توی بازداشتگاه کلانتری به صبح رسوندم با چشمانی کاملا باز و فکری که به شدت گیرپاژ کرده بود.( توی اون شب تازه فهمیدم که قضیه ی سیب زمینی و تخم مرغ هم احتمالا ظاهر سازی بوده که اگه من یهو اومدم و یا یکی از همسایه ها دید مشکوک نشیم . که ساسان کثافت توی منزل ما چیکار میکرد )
صبح در کمال صداقت رفتم پیش بازپرس و منم از سیر تا پیاز قضیه رو براشون تعریف کردم فقط با این تفاوت که به همسرم تهمت زنا ( سکس با غیر ) رو نزدم و ازش هم به این خاطر شکایت نکردم که بررسی بشه . (در حقیقت اون با ابرویی که ازش میرفت تا اخر عمر شکنجه میشد و نیازی به کار دیگه نبود) خوب میدونستم که این کار من ممکن هست حتی باعث اعدام یا چند سال حبس براشون بشه . بلافاصله بعد از اظهارات من پنج نفر رو به کلانتری فراخوندن :
همسرم ، پدرش ، پدرم ، ساسان و پدرش که مالک اون واحد اتیش گرفته بود
من دوباره به بازداشتگاه منتقل شدم . تا بعد از ظهر توی بازداشتگاه بودم و بعد از بازداشت هم نفهمیدم که توی اون لحظات چی گذشته و بقیه ( مخصوصا همسرم ) چه اعترافی کردن . فقط فهمیدم پدر زن بیچاره من وقتی فهمیده دخترش چیکار کرده قلبش گرقته و به بیمارستان منتقل شده و ساسان هم همچنان فراری بود و کسی ازش خبر نداشت. وقتی بعداز ظهر من به قید وثیقه ازاد شدم فقط پدرم منتظرم بود و البته داشت گریه میکرد ! (احتمالا به بخت سیاه من فک میکرد و گریه میکرد )
من توی اون لحظه هیچ حس پشیمونی و یا ناراحتی نداشتم
سه روز بعد ساسان هم خودش رو معرفی کرده بوده . البته با فک شکسته ! ( من دست باباش رو از همینجا میبوسم )
خلاصه بعد از یکماه دادگاه و پزشکی قانونی و اینطرف و اونطرف من به جریمه 5 میلیونی محکوم شدم اقا ساسان به شلاق و چند ماه حبس محکوم شد و همسر بنده هم به چند ماه زندان
البته به خاطر اینکه دو ماهه باردار بود حکمش فعلا اجرا نشد … (دلیل حقوقی دقیقش رو نمیدونم)
بله همسر خیانتکار من وقتی رفته بوده پزشکی قانونی تازه فهمیده که دو ماهه بارداره … واین سوال توی ذهن همه هست که ایا این بچه ی منه ؟؟؟؟!!!
چند هفته پیش مادر همسرم اومده بود خونمون . تا وسایل و لباسای دخترش رو جمع کنه . بیچاره روش نمیشد توی صورت من نگاه کنه …
این داستان تلخ زندگی من هست ، من که میتونستم بهترین زندگی رو برای همسرم بسازم
ولی این روزا فقط سیگار میکشم و مثل کیشمیش قرص ارامبخش میخورم . اوقات مسخره ام رو هم پای اینترنت میگذرونم ولی لحظه ای یک فکر و یک سوال بزرگ منو رها نمیکنه : من چه گناهی کردم که مستحق همچین مجازات وحشتناکی بودم ؟

ببخشید اگه یکم زیادی طولانی شد … تا جایی که راه داشت نکته های غیر ضروری رو حذف کردم
نمیتونم بگم امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه . چون هیچکس از خیانت خوشش نمیاد
در ضمن اگه دوباره داستان رو خوندید میتونید به جای کلمه ” همسرم ” هر کلمه ای که لایق اون میدونید رو به جاش بزارید و بخونید.

نوشته: shadmehr0001

بازدید 11,845

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

42 پاسخ به “زندگی جهنمی”

  1. امیدوارم داستان باشه و واقعیت نباشه خیلی تلخ بود خیلی.اما یه سئوال: چرا روز اول که بهت گفت اسمش ساسان هست گفتی : چه جالب! منم شادمهر؟خیلی برام سئوال برانگیز بود

  2. خیلی وحشتناک بود.امیدوارم هیچ وقت توزندگیت بدنبینی.مغزم قفل شده.واقعامابه کجارسیدیم؟داریم چیکارمیکنیم؟آهای خائنا،آقایون وخانمومای متاهل وپسراودخترایی که بازنهاومردای متاهل هستید،واقعالذت سکس حیوانیوبه خراب کردن زندگیه مردم ترجیح میدین؟یعنی ماواقعاهمون آدم هایی هستیم که اجدادمون انسان هایی بزرگی مثله کوروشوداریوشه هخامنشی هستند؟ماچی داره به سرمون میاد؟خدامیدونه.من که هنوزگیجم.خداهمچین بلاییوسرهیچکس نیاره.

  3. اوه چه داستانی ! خیلی مردی که با اون حال بازم تو فکر آبروی خانمت بودی امیدوارم از این به بعد همه اتفاقات زندگیت جبران اون تلخیا باشه واست

  4. اين داستان ازطرف كسي بودكه ضربه خورده قابل توجه اونايى كه زن شوهردار روبه بهانه عشق وحال وازادي ترقيب و تشويق به خيانت مي كننواصلابه شوهرش فكرنمي كننمردي كه از روى علاقه به زن وزندگي مي ره كارميكنه وجون ميكنه جوابش وفاداريه نه خيانتشمام خودتو اذيت نكن اون خانوم الان بدترين وضع روحي رو داره واگه ازطرف همه طردبشه قصه زندگيشوهمه مي تونن حدس بزن كه به چه سمتي ميرهواقعا متأسف شدم

  5. اولین داستانی بود که امروز خوندم…خیلی غم انگیز بود، اول هفته غم عالم ریخت توی دلم.

  6. واقعا جرا بايد انقدر كثيف باشيم?ما ايراني هستيم,ايرانيهموني كه فرهنك و تمدن 2500 ساله ش جشم ابر قدرت ها رو كور كردههموني كه اتحاد و عشق به حريمش دل دشمنا رو خون كردهاون وقت بيايم اين كارو بكنيم?براي جي?شاد كردن دل دشمنا?يا ضعيف كردن روحيه ي مردا و زنا و همسرامون?مرد يا زن,جه فرقي داره?خيانت خيانته!بي جواب نميمونهيه كم به خودمون بيايم,ما ايراني هستيم,آريايي هستيم,ما از تبار كوروش و داريوش هستيمما از مهد تمدن و شور زندكي هستيم,شايسته ي ماست همجين رفتار و كرداري?خدايي اون بالاس…

  7. هر کس به هر چیزی که لیاقت داره میرسه ممکنه توی یه مقطع کوتاه بر عکس بشه ولی عدالت اجرا میشه توی زندگیت اون مقطع کوتاهو گذروندی و اون زن هم همینطور درسته که سخته ولی اون لیاقتتو نداشت بهتر که یه جوری فهمیدی که ازش متنفر شی حالا بگرد برای کسی که لیاقتتو داره متاسفم ولی اون زنی که اشتباهی عاشقش شدی ارزش اینهمه سختی رو نداره فکر اینکه چرا من رو نکن ممکنه برای هر کسی پیش بیاد.باور کن

  8. کیرم تو روح مرده کسی که میره زنه شوهردار میکنه کیرم تو اولو اخرکسی که اینکارو میکنه کیرم تو عاقبت هرکسی که اینکارارو میکنه اینجور آدمارو چه زن چه مرد باید مثل سگ کشت چون اینجور زنه ومردا مست سکس هستن و برای هیچ چیزی جز عشق و حال کردن ارزش قائل نیست همه کسو کار ساسانو باید بدی سگ بگاد من جای تو بودم پول میدادم آدم اجیر میکردم اول میگرفتنش میدادن سگ بگادش بعدش خورد خورد بکشنش تا زجر کش بشه

  9. شادمهر جان داستانت غمگین بود اگه حقیقت داشته باشه واقعا متاسفم و امیدوارم بتونی یه زندگی بهتر رو شروع کنی / ولی 5 سال پیش قانون 3 برادری نبود و این موضوع باعث شد من به حقیقی بودن داستانت شک کنم

  10. داستانت بدجور ذهنمو درگیر کرد الان سرچ کردم دیدم معافیت 3 برادری از سال 88 اجرا شده نمی دونم چرا این نکته کوچیک رو اشتباه گفتی ولی باعث شد به کل داستانت شک کنم

  11. متاسفم . ولي جزاي اين خيانت فقط چند ضربه شلاق و چند ماه حبس بود؟هر دو بايد به سختي مجازات بشن . جزاي زنت هم سنگساره.

  12. متأسفمدل بزرگی داری که تونستی آخرت 2 تا آدم رو بهشون ببخشی و فرصت توبه بهشون بدی . سعی کن بهش فکر نکنیمرسی از داستانت

  13. داداخسته نباشی سعدی شاعر بزرگ ما ایرانیا یه چیز میگه خیلی قشنگ :هر دم از عمر میرود نفسیچون نگه میکنم نمانده بسیای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روزه دریابیآره داداش به گذشته نگاه نکن فکر فردا باش که عمر مثل برق و باد میگذره امان امان امان از دستت ای زندگی بیرحم.

  14. داستان خوبي بود خيلي عبرت انگيز باور كن الان كه دارم اين نظر رو مينويسم خيلي خيلي متاثرم نه فقط براي تو و زندگيت بلكه واسه زني كه ميشناسمش و يه همچين اخلاقي داره . بخدا توش موندم چيكار كنم خيلي دلم ميخواد كمكش كنم كه زندگيش از هم نپاشه ولي ميترسم ، ميترسم وقتي ميخوام باهاش حرف بزنم بهم عنگ بزنن كه باهاش رابطه داري و … !!! از بچه ها اگه كسي ميدونه كه چطور ميشه اين زن رو نجات داد كمكم كنه خيلي ذهنم درگيرشهاينم آيدي منه : Misagh_tara

  15. ببين توي اين جور جريانات كه زن بايد هوشيار باشه فريب نخوره من نمي خواهم توهين به كسي كنم ولي بعضي از خانوما تا كه يك مردي كه زيباي در چهره داشته باشه خانوما زود چشمه شون طرف ميگيره اين كارا عاقبت نداره اگه جرياني پيش نياد خلاصه خدا رو كه ديگه نمي شه پيچوند نكنيد عبرت بگيريد نمي تونيد بسازيد خوب جدابشيد نه كه خيانت بكنيد من كه اين حرفارو ميگم خودم بازنده يك جريان خيانت هستم با اين تفاوت كه من از زنه خودش گول خوردم خلاصه آقامهرشاد خودتو از بين نبر برو همه چي رو فراموش كن هرچند كه سخت است ولي كاريش نميشه كرد توكل كن بخدا موفق باشي

  16. هیچکس نمی تونه از دست سکس و شیطان رها بشه خودت جای همسرت بزار…شاید خودتم جای اون بودی همین اشتباه میکردی

  17. Baradar mrok.Vafarijab. . .Man 2 3 ruze 2bare umadam ,aslan ham f0ji nadadmt0n,faqat g0ftam kun g0shad unam b farijab,k nemi2nesam inqad b janbas.Ama raje b k k0saie k g0fti farijab b chapam.Man un ruzi k umadam khasam mehrabun basham ,hata to dastane “argo u kun p” ham nazar ham has brid bebinid.Kh0dt0n m3 inke dava darid.Lazem bud k bgam,farijab cht0wri?A nevisande ham ozr mikham k nazaram rabti b dastansh nadajt

  18. سلام.من ي ايراني هستم كهمقيد به اوصول انسانيت و وجدان هستم.اين داستان اكر جه به نظر من دروغ است اما يك نكته داره كه اونم اينه كه مراقب رفتارمون باشيم.بنظر من اين ازدواج از اولش اشتباه بوده جرا؟ جون بربي دوستي از طريق شماره دادن بوده.اكه بهش شماره ميدادي و بهت زنك نميزد تو بايد ميفهميدي كه اهل خيانت نيست.به مطالب من دقت كنيد.

  19. سلام.واقعآ متاثرشده وبه شدت رفتار اون زن ومرد رو محكوم ميكنم اما:دوست عزيز تو حدود 2سال (به گفته خودت) بااون آشنا بودي وقبلش هم زيرنظرش داشتي وچون پاك ديده بوديش ازدواج كردي!پس خيانتش هر دليلي داره به تو هم مربوط ميشه.آيا زياد به فكر كار وموفقيت در كارت نبودي واونو با نيازهاي جسمي وروحيش تنها نذاشتي؟كار اون زشت بوده وغير قابل دفاع اما توهم بايستي جوابگو باشي!احكام زنا بسته به حضور وعدم حضور، درمسافرت بودن يانبودن همسر، ارضاشدن جنسي وعدم ارضا وخيلي موارد ديگه متغيره چون قانون شرايط اجراي جرم وگناه رو درنظر ميگيره پس ببين توچه شرايطي ساخته بودي واسش؟!من به عنوان يه زن متاهل اگه از شوهرم فقط پول، ماشين، خونه ولباس ميخواستم كه ازدواج نميكردم، توخونه پدريم بهترينهاشو داشتم!واسه سكس هم ازدواج نكردم چون اون هم غيرقابل حل نيست؛ ازدواج كردم كه همسر، همدم، هم نفس، مونس، غمخوار، همصحبت، شوهر وسايه سر داشته باشم نه. . .

  20. بيين عزيزم اين معلومه داستان بود ولي واقعا داستان غم انگيزي بود و علت اينكه مي گم داستان بود اينه كه قانون سه برادري سال 88 تصويب شد و از اون موقع دو سال مي گذره نه 5 سال ولي دست به قلمت خيلي خوبه و اگر تلاش كني توي زندگيت موفق مي شي

  21. آقا شادمهر امیدوارم ناراحت نشیولی همونجور که من و تو میدونیم این داستان کاملا کپی برداریه از یه داستان دیگسو من اینو یه جای دیگه خوندمبه این تفاوت که تو قسمت های سکسیشو حذف کردیو با این کارت احساسات بچه های سایت رو هم جریحه دار کردیسعی میکنم اون داستانو پیدا کنم و لینکشو همینجا بذارم

  22. اونایی که میگن این داستان دروغه یا از جای دیگست … میخاین چیو ثابت کنید ؟ که این کثافتکاریه مشکلی نداره؟ هرکسی که بر این عقیدس کیرم تو اول اخرش.من خودم ادم درستی نیستم همه منو به نام جنده باز میشناسن ولیدیگه ازین گه خوریها نکردم…شادمهر یا هرچی به دنیای تاریکی ها خوش اومدی این دنیا همیشه کثیف بوده نه فقط تو ایران همه جای دنیا!!سعی کن دوباره خودتو ردیف کنی کس خوار بقیه ادما!تو الان یه زخم از زندگی خوردی پس بجنگ تا زنده بمونی

  23. bekhodet sakht nagir shadmehr jan.hamjchin zanayi ro bayad sangsarkard.yekhorde be fekr zendegit bash.boro ezdevaj kon ke az in hal dar biyay.

  24. من کاری ندارم کپی رایته یا نههر چی که هست آقا شما دیگه ازدواج نکن چون مطمئنا زندگی رو به همسرت حتی اگه مریم مقدس باشه زهر میکنیالبته این نظر منه چون یه همیچین چیزیو من قبلا دیده بودم اینو گفتمواقعا برای خانوم شما متاسفم که قدر زندگیش رو ندونستاین سکس هم چه بلاهایی سر زندگیا نمیاره عجب دوره زمونه ای شده هاااا

  25. تواین سایت عضوشدم فقط واس اینکه واس داستان تو نظربدماول از همه شادمهر عزیز واست خیلی متاسفم خیلی ناراحت شدم ولی این یکی از واقعیت های زندگی تو این خراب شدس و تو یکی از هزاران مردی هستی که زنش بهش خیانت کرده و تو شاید خوش شانس بودی که متوجه این قضیه شدیاون اشغال بقیه عمرشو تو عذاب خواهد گذروند با دنیایی از عذاب وجدانشما هم تا میتونی سعی کن دیگه به این موضوع فک نکنی بااینکه میدونم خیلی سختهو ی خواهش از دوستای گلم.شمارو به هرچی که اعتقاد دارین قسم بیایین فرهنگ سکسو رعایت کنیم.سکس با کسی که صاحب داره چه مرد چه زن به هیچ عنوان اخلاقیو انسانی نیس.ما حیوون نیستیمداریم به کجا میریم…

  26. اى با با دلمونو شكستىولى بچه ها درست ميگن داستانت كپى بردارى بود و چندتا نكته متضاد داشتدر كل براى تنوع بد نبود تا يادمون بياد حتى در سكس هم بايد شرافت داشتواز اعتماد كسى سوءاستفاده نكرد

  27. آقا 1 سوال! این گفت 5سال پیش ازدواج کرده و با قانون 3برادری معاف شده یعنی حدود سال 85 در صورتی که این قانون از خرداد 88 اجرا شد

  28. سلام اقا شادمهراز ته قلبم برات متاسفم. من خودم زخم خورده ي همين مساله هستم. با اين تفاوت كه من در سخت ترين شرايطي كه واسه همسرم پيش اومده بود و من از همه طرف داشتم حمايتش مي كردم متوجه رابطش با دوست خودم شدم. حالا فكر كن من به عنوان يه زني كه دوازده سال عاشقانه با همسرش زندگي كرده و با همه ي خوب و بدش ساخته و يه بچه هم داره چي دارم مي كشم. خدا نسيب كسي نكنه.اينو گفتم تا بدوني كه بدتر از تو هم خيليها هستن. مقاوم باش و سعي كن دوباره شروع كني. برات ارزوي موفقيت مي كنم.

  29. Salam duste aziz .be nazare man ensan hich vaght nabayad tamame tekyegahe zendegisho ensani digar gharar bede .khodavand, bozorog va moghtader va mehraban hamishe dust va hamdame tanhayi mast .az ein mogheiyat va ha,la,ti ke dar hale hazer dari estefade kon va khodeto be khoda nazidktar kon .to bazande nisti . to sabok shodi va hala mituni behtar parvaz koni va oj begiri.motmaenam sharayete ayande to anghadr khube ke hichvaght hasrate gozashte ro nemikhori. ensha ala …bay

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید