زندگی شیرین (۱)

زندگی شیرین -قسمت اول: رامیلا

روی مبل لم داده بودم، نعشه از دو سه گیلاس ویسکی اعلا، سیگاری می‌کشیدم و غرق لذت بودم. خاطرات سالهای گذشته رو توی ذهنم مرور می‌کردم. تمام درس‌خوندن‌ها و مرارت های دانشگاه؛ حقارت‌ها، تلخی‌ و عذابهای پس از ازدواج و بعدش طلاق و جنگیدن با هیولای مشکلات مالی که حالا دیگه کمرشو خرد کرده بودم. پا گذاشته بودم به همون مرحله از زندگی و همون جایی که همیشه می‌خواستم باشم و با مرور سختی‌ها و تلخی‌های گذشته که حالا خیلی دور به نظرم می‌رسیدند، غرق غرور و لذت بودم. اینها همراه با نعشه‌گی ملایم و ملس مشروب و سیگار، مزه سکس رو برام دوچندان کرده بود. رامیلا که حالا فقط یه شورت و سوتین تنش بود به دنبال یه عشق‌بازی ملایم و رمانتیک با چشم هایی نیمه‌خمار از نعشگی الکل، زیر پام
نشسته بود…

از کودکی ماجراجو و بازیگوش بودم ولی در عین حال ذاتا سخت‌کوش و بلند‌پرواز. دوستان و محیط زندگی و تربیت خانوادگی‌ام طوری بودند که درسخون و اهل رقابت بار اومده بودم و اینها همه باعث شده بود که با وجود روحیه کنجکاو و شیطون، عمده هم و غمم رو بذارم روی موفقیت تحصیلی و بعدش هم کار، و علی‌رغم عطش جنسی فراوان، تا قبل از ازدواج به جز یکی دو تا تجربه کوتاه و ناموفق، رابطه خاصی با جنس مخالف نداشتم و قطعا این بی‌تجربگی در ازدواج ناموفق و ضربه خوردنم بی‌تاثیر نبود.

وقتی با کیمیا آشنا شدم تازه شرکتی تاسیس کرده بودم و تو بازار خراب اقتصادی دست و پا می‌زدم بلکه درآمدی کسب کنم و جا بیفتم. مدت کوتاهی بعد از آشنایی، رابطه‌امون به ازدواج ختم شد. ولی به محض این که پا تو خونه مشترک اجاره‌ایمون گذاشتیم زندگی من به جهنمی سیاه تبدیل شد. کیمیا که از قضا خودش هم کار نمی‌کرد و از اوضاع و احوال دنیای کاسبی اطلاع درست و حسابی نداشت، انتظار داشت که ما یک‌شبه پولدار بشیم. با این که خودش از یه خانواده متوسط نسبتا پایین اومده بود، مدام بعضی دوستها و فامیلهای مرفهش رو به رخ من می‌کشید. با وجود وضع تخمی اقتصاد، تلاشهای من که تازه شرکتی تاسیس کرده بودم بعد از چند سال هنوز به ثمر نرسیده بود و سرکوفت‌ها و طعنه‌های کیمیا روز‌به‌روز تندتر و تلخ‌تر می‌شد. از طرفی سکس‌امون هم پر از خط قرمزهایی بود که کیمیا رسم می‌کرد و بدتر از همه اینها دخالت خانواده‌اش در تمام جزییات زندگیمون بود که قوز بالای قوز شده بود. رابطه‌اش با خانواده من هم هر روز تیره‌تر می‌شد. کارمون به فحاشی و دعواهای شدید هر روزه رسیده بود و نهایتا طلاق گرفتیم و از هم جدا شدیم.

روزی که از هم جدا شدیم آکنده از کینه و نفرت بودم. از کیمیا، از خودم، از دنیا، از جامعه و حتی از خانواده خودم. تا دو سال با هیچکدوم از دوستانم تقریبا هیچ رابطه‌ای نداشتم. جز گاهی احوال‌پرسی مختصر یا تبریک عید و اینجور چیزا. کیمیا با همسر یکی دوتاشون در ارتباط بود و من که آکنده از نفرت از کیمیا بودم ناخودآگاه از هر کسی یا چیزی که مربوط به زندگی مشترکمون می‌شد، دوری می‌کردم. با روح و روانی زخمی و بیمار‌گونه هفته‌ای هفت روز و بدون اغراق روزی دوازده تا چهارده ساعت کار می‌کردم. تمام وجودم رو متمرکز کرده بودم روی این که توانایی‌ام رو به اطرافیان، دوستان، خانواده، خودم و مخصوصا کیمیا ثابت کنم.

تنها لذت شبه انسانی‌ام رابطه جنسی گاه‌به‌گاه، کوتاه و سرسری با نشمه‌های میان‌سال بود. نه می‌خواستم و نه می‌تونستم وارد یه رابطه بشم که کوچکترین طعم و مزه‌ای از عشق و علاقه و یا حتی وابستگی بده و به دیدار سوم یا چهارم برسه. فقط گاهی به جای خودارضایی ترجیح می‌دادم کیرم رو توی شکاف گرم و نرم بین دو پای یه زن جا بدم تا کمی احساس بهتری داشته باشم. این نوع رابطه چیزی نبود که ته دلم، روح و روانم رو ارضا کنه ولی من هم هنوز توی فازی نبودم که بخوام روح و روانم از زخمی که خورده بود، التیام پیدا کنه. سرشار از یه جور خشم و نفرت بودم و با لذتی بیمارگونه‌ از حالتی که داشتم، می‌خواستم همین روحیه رو حفظ کنم؛ چون بهم نیرو می‌داد. تمام هم و غمم این بود که شرکتم جا بیفته، موفق بشم و بتونم خوب پول در بیارم. اینطوری می‌تونستم از گذشته تلخ خودم انتقام بگیرم و حتی شاید از کیمیایی که با طعنه‌ها و متلک‌هاش بارها و بارها من رو بی‌عرضه و بی‌لیاقت خونده بود. در طول روز و در حین بیداری، میون وقفه‌های کوتاهی که گاهی بین کارها پیش می‌اومد، خودم رو توی یه رویای تکراری غرق می‌‌کردم. کیمیا رو جلوی خودم مجسم می‌کردم که دارم چک ته‌مونده اقساط مهریه‌اش رو یکجا پرت می‌کنم توی صورتش، نگاه تحقیرآمیزی بهش می‌کنم، سوییچ رو توی دستم تاب میدم و سوار ماشین مدل بالام ازش دور میشم.

همین روح زخمی و آکنده از نفرت چنان انگیزه و توان خلل‌ناپذیری بهم داده بود که بعد از دو‌سه سال بالاخره افتادم تو مسیر موفقیت و سعادت.

آشناییم با رامیلا برمی‌گشت به یه عصر زیبای پاییزی. خسته از کار روزانه و ساعتی بعد از این که آخرین کارمندم دفتر شرکت رو ترک کرد، در دفتر رو قفل کردم و از آسانسور رفتم پایین. بعد از چندین سال کار سخت و پراسترس، احساس می‌کردم کم‌کم دوباره دارم به زندگی بر‌می‌گردم. شرکت حسابی جا افتاده بود و در حال رشد بود. با برخی از دوستانم دوباره گپ و گفت و دیدار رو شروع کرده بودم. اغلبشون علی‌رغم این که ازدواج کرده بودند، دوست دختر داشتند. کم‌کم چشم و گوشم باز شد به این که تو دنیای دور و برم چه خبره. برام از رابطشون می‌گفتن و کشش و هیجان دو‌طرفه و متفاوت رابطه یه مرد نسبتا جوون و جاافتاده با یه دختر کم‌سن و سال‌تر. و این که دخترای تو سن و سال دانشجویی چقدر تشنه رابطه با مردهای جا‌افتاده سن‌بالاتر هستند. فهمیدم که برای خیلی از دخترهای شیطونی که سر و گوششون میجنبه این بهترین نوع رابطه است. میدونن که یه همچین مردی برای تهیه مکان و امکانات خوش‌گذرونی و حمایت، دستش خیلی باز‌تره و اعتماد به نفسش هم بیشتره و این چیزیه که این تیپ دخترای جوون خیلی ازش لذت می‌برن؛ میدونن که چنین مردی هم به واسطه پخته‌تر بودن و هم به دلیل این که احتمالا ازدواج کرده دهنش قرص‌تره. خیلی راحت‌تر رازها و دشواری‌های زندگی خصوصی‌اشون را باهاش در میون میذارن و از تجربیاتش، هم تو رختخواب و هم توی زندگی خصوصی‌اشون بهره‌مند میشن.

آستین بالا زدم و دست به کار شدم. خیلی زود راه‌ و رسم پیدا کردن همچین پارتنر ایی رو پیدا کردم. غروبها دور دور زدن با ماشین لوکس و نویی که تازه خریده بودم توی یکی دو تا از خیابان های خاص که پر بود از دخترها و پسرها و تک و توک زنها و مردهایی که هم در حال تفریح و گشت و گذار بودند و هم شانسشون رو برای پیدا کردن پارتنر امتحان می‌کردن. خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم یکی دو مورد به تورم خورد ولی سخت‌ می‌گرفتند و برای سکسِ درست و حسابی پا نمی‌دادند. بعد از کمی آزمون و خطا متوجه شدم با دیدن ماشین مدل بالا و بو بردن به اینکه وضع رو به راهی دارم، بیشترشون جانماز آب می‌کشن و علی‌رغم تفاوت سنی زیاد، میرن تو فاز ازدواج. ولی بعد از طلاق، رابطه من با هر چیزی که بوی ازدواج می‌داد مثل رابطه یه آدم مار‌گزیده با مار شده بود.

با یه تغییر کوچولو و وانمود کردن به این که ازدواج کرده‌ام، رختخوابم پذیرای یکی دوتا دختر جوون شد. ولی چندان چیزی دندون‌گیری نبودند و رابطه‌امون دیری نپایید.

اون روز غروب هم بعد از بستن در شرکت مترصد دور‌دور زدن توی خیابون و امتحان کردن بختم بودم؛ نمی‌دونستم که فرشته بختم جلوی در شرکت منتظرمه. جلوی در ورودی ساختمون چشمم خورد به یه دختر جوون بلند بالا با پوستی گندمگون و چشمهای سبز زیتونی که با نگاهی درمانده کنار پرایدی کهنه و رنگ‌ و رو رفته ایستاده بود. به صرافت افتادم برم طرفش و ازش بپرسم که آیا به کمکی احتیاج داره؛ اما مردد بودم. ولی وقتی نگاه ملتمسانه‌اش با چشام تلاقی کرد، تردید رو کنار گذاشتم و به طرفش رفتم.
-سلام خانم. مشکلی پیش اومده؟ می‌تونم کمکتون کنم؟
-ماشینم اینجا خاموش شد و هر چی استارت می‌زنم دیگه روشن نمیشه.
-اجازه میدید من یه نگاهی بندازم؟
-حتما! خیلی لطف می‌کنید!
کاپوت رو زدم بالا و هرچی رو که به ذهنم می‌رسید چک کردم و استارت زدم ولی ظاهرا کار من نبود. زنگ زدم به باطری سازی که سالها بود می‌شناختم. موضوع رو بهش گفتم. با سوال و جواب از پشت تلفن حدس زد که باید باتری خالی کرده باشه.
-ظاهرا ماشین باتری خالی کرده خانم.
-وای! حالا باید چکار کنم؟
-باتری باید عوض بشه. ماشین خودتونه؟
-آره.
اگه اجازه بدید من به باتری‌سازم بگم براتون یه باتری نو بیاره همینجا جا بزنه. یه ساعت بیشتر کار نداره.
با لحنی مستاصل و با مکثی توام با خجالت پرسید: -پولش چقدر میشه؟ من پول زیادی همراهم نیست.
-نگران نباشید خانم. پول چندانی نیست. یه خرج دم‌دستی و روتینه. من حساب می‌کنم، شما هر وقت مقدور شد بهم بدید.

منتظر جوابش نشدم. زنگ زدم به باتری‌ساز و تا کار انجام بشه دعوتش کردم به یه قهوه تو کافی‌شاپ بغل شرکت. خیلی مختصر با هم آشنا شدیم. دانشجوی سال دوم حسابداری بود و برای کمک‌خرجی دنبال کار پاره‌وقت می‌گشت. دستی هم تو کارهای هنری داشت و گفت درآمد مختصری هم از این راه داره ولی خیلی کمه طوری که حتی خرج هزینه‌های مواد اولیه‌اش رو هم به سختی تامین می‌کنه. برای همین ترجیح میداد یه کار پاره‌وقت تو زمینه حسابداری پیدا کنه و حقوق بگیره. برعکس دخترهای قبلی که به پستم خورده بودند، مودب تر و موجه‌تر به نظر می‌رسید ولی با یه گفتگوی کوتاه و به تجربه تقریبا مطمئن شدم که شیطونه و سر و گوشش می‌جنبه. کار باتری‌ساز که تموم شد، ازم حسابی تشکر کرد، شماره کارتم رو گرفت، با هم شماره تلفن رد و بدل کردیم و خداحافظی.

دو‌سه روز بعد زنگ زد و گفت تا چند روز دیگه پول رو به حسابم میریزه. بهش گفتم مهمون منه و ازش پول نمی‌خوام. وقتی اصرار کرد، خیلی جدی بهش گفتم که تعارف نمی‌کنم و این که در ضمن با یکی از دوستام که یه کمک حسابدار پاره‌وقت می‌خواد صحبت کردم تا اگه میتونه هفته‌ای یکی دو روز بهش کار بده. کاری که میتونه آنلاین و از توی خونه انجام بده. شوق و شعف از پشت تلفن توی صداش به وضوح معلوم بود.
هفته بعد بهش زنگ زدم و بعد از مختصری احوال‌پرسی بهش گفتم با شرکت دوستم برای مصاحبه و شروع کار تماس بگیره. این دوستم پسر شسته‌رفته و پاستوریزه‌ای بود و ازش مطمئن بودم. به رامیلا هم سپردم بهش بگه که از طریق یکی از آشناهای کاری به من معرفی شده.

یکی دو هفته بعد زنگ زد. کارش رو شروع کرده بود و خیلی خوشحال بود. مدام می‌گفت که چطوری میتونه ازم تشک کنه. من هم دل زدم به دریا و بهش گفتم دوست دارم بیشتر باهاش آشنا بشم. مکثی کرد و ازم پرسید: مگه شما متاهل نیستید؟ بعد از یه مکث طولانی گفتم چرا. ولی خیلی از شما خوشم اومده. ضمن این که همسرم به تازگی برای مدتی رفته خارج از کشور و فعلا تنها زندگی می‌کنم. دوست ندارم ازتون نه بشنوم ولی این حق شماست که هر تصمیمی بگیرید و من هم خواهم پذیرفت. بعدش هم بلافاصله صحبت رو کشوندم به کار و چیزای دیگه و خیلی معمولی با هم خداحافظی کردیم. همون شب بهم پیام داد. اولش چت کوتاهی کردیم و بعدش هم دو سه ساعت تلفنی با هم حرف زدیم. بهش گفتم که میتونیم یه رابطه دوستی دو‌طرفه داشته باشیم با تعهدات محدود. اون هم قبول کرد. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. با مادرش زندگی می‌کرد که صیغه یه مرد میان‌سال شده بود. آزادی عمل داشت و مادرش چندان کاری به کارش نداشت. با پررویی و توام با کمی اضطراب ازش پرسیدم: اپنی؟ مکثی طولانی کرد و جواب داد: آره. و گفت وقتی هفده ساله بوده، عاشق یکی شده، پسره هم کارشو کرده و بعد از یکی دو سال گذاشته رفته. اینا رو که می‌گفت صدای حق‌حقش بلند شده بود و اشک می‌ریخت. نیم ساعتی دلداریش دادم و آرومش کردم. نهایتا بعد از مختصری سوال و جواب و قول و قرار اولین قرارمون رو گذاشتیم یه پنج‌شنبه آخر وقت غروب توی دفتر شرکتم.

بعد از چند بار قرار گذاشتن توی شرکت حالا برای اولین بار توی آپارتمانم بودیم و از نظر رامیلا من همسری داشتم که تازه رفته بود خارج از کشور. میدونستم که اون هم ممکنه در مورد بعضی چیزا بهم دروغ بگه یا حقیقت رو کتمان کنه. ولی برام چندان مهم نبود. مگه منم همین کار رو نمی‌کردم؟ تصور متاهل بودنم اعتمادش رو به من بیشتر کرده بود و خیلی از ناگفتنی‌های زندگیش رو برام تعریف می‌کرد. چیزهایی که یه دختر هرگز به دوست‌پسرش و یه زن هرگز به شوهرش نمی‌گه. من هم تا جایی که می‌تونستم بهش مشاوره میدادم و تجربیاتم رو در اختیارش می‌ذاشتم. اینطوری بود که بعد مدت کوتاهی صمیمیت خاصی بینمون شکل گرفته بود.

…لبه راست شورتم رو با زحمت مختصری کنار زدم. کیرم که نیم‌خیز شده بود از شورتم پرید بیرون. رامیلا همونطور که پای مبل نشسته بود سرش رو به جلو خم کرد. استادانه؛ یه جورایی سفت ولی در عین حال به نرمی کیرم رو با لب و دهنش قفل کرد و همون‌طوری که می‌دونست من می‌پسندم آروم لباش رو روی کیرم و تا ته سُر داد، مکث کوتاهی کرد و بعد شروع کردن سرش رو عقب و جلو بردن. گاهی هم برای تنوع و هم برای این که به آرواره‌هاش استراحت بده، کیرم رو از توی دهنش در می آورد، پشت کیر رو با دستش حایل می‌کرد، در حالی که سرش رو کمی به بالا خم کرده بود، با نگاهی شیطنت‌آمیز از گوشه چشم به چشمهای غرق در لذت من نگاه می‌کرد و کیرم رو با زبون و لبهای قلوه‌ای‌‌اش سفت و سخت نوازش می‌کرد.

سیگار رو توی زیرسیگاری‌ای که روی دسته مبل بود خاموش کردم. همونطور که کیرم داشت از گرما و لطافت لب و دهنش بهره می‌برد دستم رو سُر دادم توی سوتینش و زیر یکی از سینه‌هاش جا دادم. سینه‌ حجیم و خوش‌فرمش کامل توی دستم جا نمی‌شد و برا همین با یه تلنگر از سوتین افتاد بیرون و دستم بدون مزاحمت مشغول شد به چنگ زدن و هوس بازی با این گوی نرم و لطیف بهشتی. در سرخوشی عمیقی فرو رفته بودم و دلم می‌خواست اون حالت تا ابد امتداد پیدا کنه. ولی حالا و قبل از این که استخونم سبک بشه، نوبت من بود که محبتش رو جبران کنم. دستم رو به نرمی زیر چونه ظریفش گذاشتم. سرش رو کمی به بالا خم کردم و برای چند لحظه نگاهم رو به چشمای سبز تیره‌ و زیبای دختر بیست ساله‌ای دوختم که حالا بعد از چند ماه احساس می‌کردم یه جور متفاوتی دوستش دارم که مطمئنا عشق نبود. صمیمیت عمیق ولی بدون وابستگی و با یه تعهد کاملا محدود و غیر‌تضمینی. یه جور رابطه‌ که جذابیت و کشش متفاوت ولی خاص خودش رو داشت؛ چیزی که قبلا برام کاملا ناشناخته بود. و می‌دونستم که اون هم یه جورایی مشابه همین احساس رو نسبت به من داشت.

دستش رو گرفتم و کمکش کردم که بایسته. سوتینش رو باز کردم و خم شدم روی سینه‌‌هاش. یه سینه‌اش رو به نرمی گذاشتم بین دندونها و زبونم و اون یکی رو هم سپردم به دست هوسبازم که حالا کمی محکم تر بهش چنگ می‌زد. طنین گرم نفسهاش که هر دم هوس‌انگیز‌تر می‌شد توی گوشم می‌پیچید. دستم از روی سینه‌اش لغزید روی شکمش و بعد توی شورتش. لمس عصاره مرطوب و لزج شهوتش عطشم رو دو چندان کرد. انگشت وسطی‌ام بی‌اختیار شروع کرد به مالیدن چوچوله‌اش و بازی کردن با لبه‌های داخل کصش. صدای ناله‌های ملایم و شهوت‌انگیزش که به گوشم خورد نوک سینه‌‌هاشو رو محکمتر بین دندونام میفشردم و می‌مکیدم.
نشوندمش روی کاناپه عریض تختخواب‌شویی که یادگار و بستر دوران خر‌کاری‌هام بود. دوره‌ای که خودم رو از خوابیدن روی تخت محروم کرده بودم که بتونم کمتر بخوابم و بیشتر کار کنم. شورتش رو از روی پاهای بلند و کشیده‌اش سُر دادم پایین. سرم رو بین پاهاش فرو کردم و شروع کردم به لیسیدن. بعد چند لحظه دیگه کاملا خیس شده بود و صدای ناله‌های نرمش کمی بلندتر. شروع کرد به نرمی موهام رو چنگ زدن و این منو راغبتر می‌کرد که با زبونم بیشتر و بهتر بهش سرویس بدم. با این که برام سخت بود ولی گهگاه زبونم را تا جایی که می‌تونستم تو کصش فرو می‌کردم و درمیاوردم. ناله‌هاش باز هم بلندتر شده بود و سرم را محکمتر بین دو تا پاش فشار میداد. انتهای زبونم کرخت و سنگین شده بود ولی چون می‌دونستم که تا یکی دو دقیقه دیگه سبک میشه به کارم ادامه دادم تا لحظه‌ای که صدای ناله‌هاش به آهی کشیده و بلند ختم شد؛ لرزش خفیفی کرد و فشار دستش روی سرم سبک شد. کنارش دراز کشیدم، سفت بغلش کردم. دستم رو بردم لای موهای نرم خرماییش و بعد از یکی دو دقیقه بازی کردن با موهاش شروع کردم به نوازش چوچوله و دهنه کصش تا اینکه دوباره مرطوب شد. بلند شدم، دستش رو گرفتم تا روی مبل بشینه و کیرم رو که حالا کمی‌ نرمتر و دوباره نیم‌خیز شده بود بردم جلوی صورتش. پشت سرش رو گرفتم و کیرم رو به نرمی تا ته توی دهنش فرو کردم. دوسه بار که سرش رو عقب و جلو بردم کیرم حسابی خیس شد و دوباره مثل چوب سفت. روی کاناپه درازش کردم. به اینجا که می‌رسید همیشه یه کم ترس و اضطراب توی چشماش می‌دیدم. کصش به طرز اعجاب‌انگیزی تنگ بود و کیر من هم کمی بزرگتر از حالت عادی و این دخول رو براش دردناک می‌کرد. خوابیدم روش و کیرم رو که از لبه راست شورتم بیرون زده بود گذاشتم لای پاهاش نزدیک روزنه بهشت. مثل همیشه گفت:
-تو رو خدا اولش آروم بکن علی.
-باشه عزیزم.
سر کیرم رو به آرومی فرو کردم تو دهنه کصش. دهنش رو کاملا باز کرد، انگار که ناله دردناک بی‌صدایی کرده باشه. با دندوناش لب پایینش رو محکم گاز گرفت و همانطور نگه داشت. در حالی که با دو تا دست مچ هر دو دستش رو محکم گرفته بودم، بقیه کیرم رو خیلی آروم تا ته فرو کردم. بدنش از درد پیچ و تاب نرمی خورد و عضلات صورتش کاملا منقبض شد. هر دو برای چند لحظه بی‌حرکت شدیم و بعد من خیلی نرم و آروم‌آروم تلمبه زدن رو شروع کردم. صدای آشنای ناله‌های شهوت‌انگیز و ملایمش که به گوشم خورد کم‌کم شدت و سرعت تلمبه زدن رو بردم بالا. سینه‌های بزرگش که جلوی چشمهام لمبر می‌خورد صحنه جذابی درست کرده بود که آتش اشتیاقم رو بیشتر شعله‌ور می‌کرد. یه دستم هنوز روی مچش بود و با یه دست دیگه سینه‌اش رو محکم چنگ میزدم. گاهی سرعت تلمبه زدن رو در حد یه سکس رومانتیک کم می‌کردم، خم می‌شدم و در حالی که سرم به سینه‌هاش فشرده می‌شد برای چند لحظه نوک سینه‌هاشو می‌خوردم. گاهی هم با وجود این که می‌دونستم این کار براش دردناکه و دوست نداره، ولی هم از سر شیطنت و هم برای لذت بیشتر کیرم رو کامل درمیاوردم و دوباره فرو می‌کردم توی کصش. به محض خروج، کصش دوباره مثل دخول اول تنگ می‌شد و صورتش رو از درد کمی منقبض می‌کرد. وقتی کیرم رو دوباره فرو می‌کردم دیواره داخلی کصش کیرم رو به نحو لذت‌بخشی سفت و سخت تر می فشرد. ضمن اینکه اینطوری با یه وقفه کوتاه و فشردن محکم آلتم قبل از دخولِ دوباره، زمان ارضا شدنم رو بهتر می‌تونستم تنظیم کنم. بعد از تکرار دو سه باره این سیکل لذت‌بخش اروتیک و به دنبال یه دور تلمبه زنی شدید، لرزش ملایم بدنش رو که حس کردم، کیرم رو روی سینه‌هاش گرفتم و عصاره شهوت وجودم رو نثارش کردم.

نوشته: Alikat

ادامه…

بازدید 12,769

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “زندگی شیرین (۱)”

  1. کس خوار بقیش فقد بند یا قست یا نقطه چین ،،،هرچی ،انگار زندکی من بود.دمت گرم دمت گرم

  2. آفرین پسر، قشنگ و عالی نوشتی. حشری کننده نبود ولی به عنوان یه داستان خیلی خوب بود. بددن غلط و با نگارش خوب و عالی. 👍

  3. آورین . خوب و روان نوشته بودی . در کُل میشه گفت خوب بود . فقط کاش همون یه غلط رو هم نداشتی !“صدای حق‌حقش بلند شده بود و اشک می‌ریخت”هِق هِقدرسته مجید جان دلبندم .

  4. مدام میگفت چطور میتونه ازت تشک کنه ؟منم ازت تشک و لحاف دارمشوخی بود از مدل حق حقی😂☝خوب و عالی بود آفرین 👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید