ادوارد سریع و انگار که ترس و خشم را قاطی کرده باشد به سمت سباستین برگشت و با چشم هایی که خشم را بروز میداد از پشت بازویش به سباستین چشم دوخت این ادوارد ان ادواردی نبود که سباستین عکسش را دیده بود خبری از آن پسر خوش چهره با مو های لخت نبود ریش هایش در آمده بودند و موهایش نیز تا گونه اش میرسیدند رنگ به رخسار نداشت و دردمندی از چشم هایش می بارید .
سباستین خواست بگوید آرام باش که ادوارد سریعا برگشت و با وحشت چند قدم عقب رفت و همانطور که کلت یکی از سرباز ها را سمت سباستین نشانه رفته بود با وحشت گفت:
^نزدیک نیا … گفتم نزدیک نیا
سباستین دست هایش را به منظور ارام کردن ادوارد بالا برد و با آرامش گفت:
+اروم باش. نمیخوایم اذیتت کنیم.
ادوارد اما هنوز گیج بود کوچکترین اعتمادی به سباستین نداشت بنابراین گفت:
^روی حرفت بمون و باهام کاری نداشته باش.
این را گفت و خواست به سمت یکی از ماشین ها برود که سباستین فریاد زد:
+سره جات بمون
فریاد سباستین ادوارد را ترساند و همین باعث شد تا اسنایپر ها احساس خطر کرده و شروع به شلیک کنند.
ادوارد اما از آنجایی که نیروی اطلس سبز را در وجود خود داشت با سرعت از گلوله ها جاخالی داد پشت یکی از چادر ها سنگر گرفت و شروع به شلیک کردن به سمت سباستین کرد.
سباستین همانطور که زیر لبی فحش میداد سریع خود را از سر راه گلوله ها کنار کشید اگرچه یکی از گلوله ها کنار بازویش را خراش داد اما کم نیاورد و فریاد زد:
+فقط میخوام ببریمت یه جای امن ادوارد
ادوارد اما فریاد زد:
^جای امنی برای من وجود نداره ولم کن برم
این را گفت و خواست به سمت ماشین فرار کند که سباستین به سمتش دوید و خودش را پرت کرد تا پسر را بگیرد و موفق هم شد تا با گرفتن پای ادوارد او را نقش زمین کند, ادوارد که دندان هایش را به هم فشار میداد و غرش میخواست ضامن تفنگ را بکشد اما کلتش خالی شده بود بنابراین سعی کرد تا به کمک دسته فلزی سلاح ضربه ای را روی سر سباستین فرود آورد که سباستین دو دستش را روی دست حاوی کلت انداخت آن را محکم گرفت و به زمین کوبید و همین باعث شد تا ادوارد کلت را رها کند , سباستین که حالا روی ادوارد چنبره زده بود با پایش تفنگ را دور کرد میخواست زانویش را روی بازوی ادوارد بگذارد که ادوارد مچ پایش را گرفت , با زور خارق العاده ای مرد را نقش زمین کرد و با پایش ضربه محکمی را به شکم او برخورد داد.
در گوش سباستین صدایی پیچید یکی از اسنایپر ها گفت:
-قربان دخالت کنیم؟
سباستین که دندان هایش را به هم فشار میداد با درد گفت:
+نه نه اصلا
در همین حین ادوارد فرصت را برای فرار غنیمت شمرده بود که سباستین مشتی خاک از روی زمین برداشت و در چشم های پسر ریخت , ادوارد فریادی زد و همین مکث چند لحظه ای کافی بود تا سباستین مشت محکمی را با پنجه بوکس به صورت ادوارد برخورد دهد اگرچه این پنجه بکس بود که خم شد اما خب ادوارد مجبور بود از قوانین انسانی بودن بدنش پیروی کند و درد زیادی را متحمل شد بنابراین با خشم به سمت سباستین هجوم برد زیر خمش را گرفت او را بلند کرد و محکم با کمر به زمین کوبید سباستین اگرچه دردی معادل خورد شدن کمرش را تجربه کرد اما حالا وقت درد کشیدن نبود به همین دلیل سریع پایش را دور گردن ادوارد حلقه کرد واو را نیز با خود به زمین کوباند. دو مرد در زمین خاکی کویر به یکدیگر می پیچیدند و دیواری از غبار دور خود ایجاد کرده بودند. ادوارد اگرچه به زمین خورده بود اما پای سباستین که به دور گردنش حلقه شده بود را گرفت و غلط زد تا سباستین روی شکمش قرار بگیرد و همین کافی بود تا بتواند پای او را خم کند و روی کمر سباستین بیفتد همین را هم کرد از موهای او گرفت همانطور که فریاد میزد:
^بهت… گفتم… ولم…کنننننن
سره سباستین را به زمین میکوبید, دروغ نیست اگر بگویم سباستین برای لحظاتی خود را گم کرد اما سریعا به خود آمد و زمانی که ادوارد سرش را برای کوباندن به زمین بالا اورد چاقویش را بیرون کشید و به ساعد ادوارد برخورد داد همین باعث شد که ادوارد سر مرد را ول کند و دور برود اگرچه نوره سبز رنگی از زخم ساطع شد و آن را شفا داد.
سباستین داشت بلند میشد که ادوارد ضربه ای محکم روی صورت او فرود آورد و پا به فرار گذاشت همین باعث شد تا اسنایپر ها شروع به شلیک کنند اما ادوارد با سرعت و دقتی استثنایی از گلوله ها جاخالی میداد اگرچه چند گلوله بدنش را خراش دادند اما موفق شد خود را به ماشین برساند . اول کمی گاز داد تا دیواری از دود و خاک بسازد بعد هم گازش را گرفت و رفت.
سباستین به زور بلند شد کش و قوسی به خود داد تا چندین دررفتگی که در بدنش ایجاد شده جابیفتد خونی که از دماغ و دهنش میریخت را پاک کرد علیرغم اصرار سباستین برای دنبال کردن او اما بالگرد برای سوار کردن سباستین فرود آمد
چند لحظه بعد اسنایپر ها و خلبان خود را به سباستین رساندند زیر کول او را گرفتند و سوار بالگرد کردند و چند ساعت بعد همگی به سازمان رسیدند
سباستین و پتوس در اتاق عملیات بودند, سباستین روی صندلی نشسته بود و پانسمان ها و بخیه های زیادی را روی بدنش تحمل میکرد.
عکس ها و فوتیج هایی که سباستین از روحانی و پهپادها از ادوارد گرفته بودند روی صفحه بزرگ مانیتور شکل گرفته و پتوس اگرچه از دست سباستین کفری بود شروع به توضیح دادن کرد:
*کسی که کشتیش یه روحانی بازنشسته بوده به اسم سانتو دیاولو
سباستین حرف پتوس رو قطع کرد و گفت:
+اصلا نمی فهمید دور و برش چه خبره مسخ یا بهتره بگم انگار تسخیر شده بود مداوم یه جمله رو زیر لبی تکرار میکرد.
پتوس با نگرانی گفت:
*فهمیدی چی میگه؟
سباستین ابرو بالا انداخت و گفت:
+اونجا فقط صدای فریاد و گلوله میومد نمیتونستم گوشمو ببرم دمه دهن عمو سانتو ازش خواهش کنم بلند بگه حرفای دلشو بهم.
پتوس اعصابش خورد شده بود و سکوت کرد. چند ثانیه در همین سکوت گذشت که سباستین با اعصاب خوردی گفت:
+اون قیافه حق به جانبو تحویلم نده پتوس…
پتوس حرف او را قطع کرد و گفت:
*نگرانتم توی پنج دقیقه 6 تا از استخوناتو شکونده
+باید میرفتم دنبالش باید گیرش می آورد
*ممکن بود بکشنش
+اطلس سبز مرده هارو برمیگردونه وقتی رفتم بالا سر سنگ سنگ پودر شده بود و یهو یه میت لخت وسط ناکجا آباد از اسمون افتاده بود پایین واقعا فکر میکنی میتونستن بکشنش؟
پتوس که انگار نگرانیش منطقش را کور کرده بود گفت:
*خیلی نگرانت بودم ممکن بود اون تو رو بکشه.
+برای کشتن نمی جنگید هرچند اگر این سبک مبارزه برای کشتن نبود نمیدونم وقتی بخواد بکشه چجوری میجنگه.
*چی میخواست؟
+فرار کنه.
*کجا؟
+نمیدونم.
پتوس با دستش پیشانیش را ماساژ داد و با اعصاب خوردی گفت:
*بین جون تو و فرار کردن خطرناک ترین نیروی جهان تو اولویتمی
سباستین در حالی که سردرد زیادی را که ملغمه ای از درد ضرباتی که خورده و تصاویر محوی که اخیرا به یاد میاورد بود گفت:
+جون 8 میلیارد ادم به جون 1 نفر ارجح پتوس
پتوس با لحنی خشمگین گفت:
*نمیتونم بشینم و ببینم داری خودتو فدا میکنی بفهم.
سباستین که حوصله اش سر رفته و اعصابش خورد شده بود بلند شد که برود و اگرچه فریادی از روی درد زد اما گفت:
+راستی بهش ردیاب وصل کردم.
پتوس خطاب به تحلیل گر ها بلند گفت:
*شنیدید که پیگیری کنید.
سباستین گفت:
+خودتو خسته نکن وقتی تو هواپیما بودم خودم سعی کردم ردشو بزنم, ردیابشو غیر فعال کرد.
پتوس دستش را روی میز کوبید گفت:
*پس هیچی نداریم.
+احتمالا رفته لندن وقتی ردیابش غیر فعال شد داشت به اون سمت میرفت.
پتوس کمی به ذهنش مسلط شد ناسلامتی او به بقیه کمک میکرد تا آرامش خودشان را حفظ کنند بنابراین گفت:
*عزیزم هوف میخوایی الا چیکار کنی؟
+سباستین که به سمت در خروج میرفت گفت:
+صبر میکنم.
چهارشنبه ساعت 17 عصر, لندن:
جلوی در عمارت ویلیامز ایستاده بود قیافه اش اینقدر تغییر کرده بود که خانواده اش به خاطرش نیاورند و با دوباره زنده دیدنش شوکه نشوند.
با بغض به عمارت زل زده بود تمام اتفاقات چند ماه پیش مانند فیلم از جلوی چشمانش عبور میکرد و هر بار همچون تیغی زهرآلود و آتشین بر قلبش فرو میرفت از وقتی دوباره زنده شده بود ثانیه ای نبود که زیر لب اسم رزماری را تکرار نکند, بیایید خودمان را گول نزنیم او که ادوارد نبود او نفرینی بود که آگاهی ادوارد را دزدیه و به دنیای انسان ها فرار کرده بود و ان خوداگاه درد و رنج زیادی را در خود جا داده و دروغ نیست اگر بگویم تماما غم و اندوه بود. صداهای توی سرش دیوانه اش میکردند و با خود فکر میکرد:
^ادوارد بیچاره چگونه با این صدا ها با این اندوه زندگی میکرد؟
مخصوصا حالا که درد های جدید و صداهای جدیدی هم پس از اتفاقات اخیر به آنها اضافه شده بود, شاید همین مسئله بود که باعث میشد تا تا این حد غمگین و سرافکنده باشد این موضوع که او باعث این درد و رنج است, اما چرا باید تا این حد درگیر زندگی انسانی و عواطف انسانی میشد که به خوداگاه ادوارد اجازه بدهد تا کنترلش را به دست بگیرد, چرا خودش را پس از این همه سال تا این حد به انسانیت نزدیک میدید و از ذات بدش متنفر بود, شاید چون ادوارد را از ته دل دوست داشت و از همان اول به پسر عشق ورزیده بود پس از سالها این تنها باری بود که قلب سنگیش نرم شده بود.
در این افکار غرق بود که با صدای مهربان و آشنایی به خود آمد, نه تنها صدا که چهره زن نیز برای او آشنا بود , غم این بار قلبش را محکم تر فشرد, چقدر شکسته بود خط های لب و پیشانیش بیشتر شده و یک ردیف از موهایش تماما سفید شده بودند اما چشمانش, برق چشمانش همان برق سابق بود.
اشک در چشمانش حلقه زد و خواست فریاد بزند مادر, مادر عزیزم, خواست زن را در آغوش بگیرد و ساعت ها در آغوش او گریه کند, حاضر بود جانش را بدهد تا دوباره در آغوش زن برود و دوباره بوی مادر را استشمام کند , اما نه نه او که ادوارد نبود, ادوارد رفته بود.
ریور با صدایی که کمی شکسته شده بود گفت:
-پسرم؟ حالت خوبه؟
ادوارد به خودش آمد و گفت:
^ا…ا بله خوبم.
صدایش میلرزید و همین زن را نگران کرد انگار او هم چیزی را درون ادوارد حس کرده بود انگار او نیز به یاد پسر فقیدش افتاده بود به خودش مسلط شد و گفت:
-فکر کنم چند ساعتی هست که به عمارت زل زدی.
مکث کرد و با مهربانی ادامه داد:
-میخوایی بیایی تو؟ بیا برات یک لیوان شیر قهوه درست کنم.
ادوارد عاشق شیرقهوه بود, دماغش را بالا کشید اشکش را پاک کرد و با صدای نیمه لرزانی گفت:
^نه… نه ممنون.
بغض دیگر امانش را برید و همانطور که حق حق میکرد روی زانو افتاد ریور به سرعت و نگرانی خم شد و پسر را در آغوش گرفت و همانطور که گرده اش را نوازش میکرد گفت:
-هی…هی چیزی نیست…چیزی نیست درست میشه مطمئنم همه چیز درست میشه.
ادوارد سخن نمی گفت و تنها گریه میکرد در ذهنش تمام خاطراتش در آن عمارت و تمام خاطراتش با مادرش و در قلبش تمام عشقی که به ریور میورزید در جریان بود اصلا گریه امانش نمی داد که بخواهد حرف بزند همیشه وقتی غصه اش میگرفت ریور همینطوری بغلش میکرد و با همین لحن او را ارام میکرد خواست بگوید:
^آه مادر آه مادر خوبم دورت بگردم دور بوی خوبت بگردم دیگه هیچی درست نمیشه دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه.
اما نگفت و تنها گریه کرد.
ریور از چانه ادوارد گرفت سرش را بالا آورد و همانطور که اشک های پسر را پاک میکرد گفت:
-بهم بگو پسرم بهم بگو چی شده؟
ادوارد بریده بریده گفت:
^مادر…مادرم…دلم براش تنگ شده دلم برای مادرم تنگ شد…
جمله اش تمام نشده بود که باز هم زد زیر گریه.
دروغ چرا ریور نیز گریه اش گرفته بود او نیز عزیزی را از دست داده بود و برق چشمان پسر و عطر تنش او را شدیدا به یاد ادوارد اصلی می انداخت. بنابراین سر ادوارد را در آغوش کشید و با بغض گفت:
-اوه پسر…پسر عزیزم منم دلم برای پسرم تنگ شده منم دلم برای ادواردم تنگ شده منم دلم برای شیر مردم تنگ شده.
دقایقی هردو اشک ریختند و این گریه کردن انقدر پیش رفت تا هردو حس کردند که دیگر وقتش است از هم جدا شوند ادوارد ایستاد و به ریور نیز در ایستادن کمک کرد, حرفی نمی زد و سرش را پایین انداخته بود, ریور دستش را روی گونه پسر گذاشت و گفت:
-تو منو یاد پسرم میندازی اونم مثل تو بود قلب بزرگی داشت قلبی که تمومش رو با عشق به خانواده و مردمش پر کرده بود.
ادوارد با بغض گفت:
^درموردش چطوری یاد میکنی؟
ریور لبخند دردناکی زد و گفت:
-به عنوان یه قهرمان اون کاری رو که براش قسم خورده بود رو انجام داد اما کارهای بزرگ بهای زیادیم دارن.
این حرف ریور کمی حالش را بهتر کرد حداقل مادرش او را به خوبی یاد می کرد, خواست درمورد بقیه اعضای خانواده سوال کند اما نه, او تنها یک غریبه بود و انگار که کارها ناتمامی داشته باشد گفت:
^ممنون که بهم کمک کردید
-منم ازت ممنونم پسرم…منم ممنونم.
هرچه بیشتر می ماندند رفتن سخت تر میشد بانبر این ادوارد خداحافظی سرسری ای کرد و هرچند برایش سخت بود از مادرش و عمارت دور شد.
ساعت های زیادی را با خود فکر کرد از چیز های زیادی می ترسید انگار این لحظه ها را بار ها و بارها زندگی کرده بود انگار سال ها بود که جریان قتل ادوارد اصلی را با خود مرور میکرد و هر بار بیشتر با روح پسر اجین میشد به خودکشی فکر کرد اما برای جسمی به قدرتمندی او نیز قوانینی وجود داشت نه می توانست خودش را بکشد نه می توانست از کسی درخواست کند که او را به قتل برساند چرا که این نیز یک نوع خودکشی حساب میشه انگار اتفاقاتی را تجربه کرده بود که نمیخواست مجدد آنها را تجربه کند از سباستین می ترسید اما پس از کلنجار های فراوان دست آخر تصمیمش را گرفت انگار وقتش بود تا تغییری ایجاد کند بنابراین در نهایت کاری که غریزه اش به او میگفت را انجام داد.
چهارشنبه ساعت 14 ظهر, آمریکا:
سباستین مشغول تحقیق و مطالعه در مورد خانواده ویلیامز و اتفاقات مشکوکی که این خانواده تجربه کرده بودند بود هرچند که در ذهنش تئوری های مختلفی میچید اما نمی توانست روی آنها حساب کند در حال خود بود که صدای اژِیری اتاق را پر کرد و همین شد تا پتوس به سرعت خود را به او رساند محکم در را باز کرد و با حالتی هیجان زده گفت:
*سباس… سباستین باید اینو ببینی.
سباستین بی آنکه ثانیه ای را جهت فکر کردن هدر دهد اگرچه کنجکاو شده بود بلند شد و لنگان لنگان به همراه پتوس به سالن اصلی رفتند جایی که نور قرمز آن را پر کرده بود و کارمندان و سربازان زیادی در آن تجمع کرده بوده و به مانیتور بزرگ بالای در که به گونه ای دوربین های مدار بسته جلوی دروازه اصلی را نشان میدهد زل زده بودند سباستین و پتوس خود را به صف جلوی رسانده و به مانیتور خیره شدند انچه می دیدند باور نکردنی بود ادوارد دستانش را روی سرش گذاشته بود و توسط دو سرباز که او را گرفته بودند اسکورت میشد , در چهره اش کمی نگرانی وجود داشت اما همچنان سرد و بی روح بود.
چشمان سباستین از تعجب گرد بود زیر لب با خود گفت:
+امکان نداره
چند دقیقه بعد سباستین و پتوس از پشت شیشه یک طرفه ای به ادواردو که با دست بند هایی مجهز به رانشگر های مغناطیسی که قدرت دستبند را چند برابر می کردند پشت میز فلزی در اتاق سفید رنگی آرام نشسته بود نگاه میکردند
پتوس گفت:
*نگرانی سباس؟
+تو نیستی؟
*اون الان اینجاست حداقل میدونیم خطری بقیه رو تهدید نمیکنه
سباستین اعصابش خورد بود بنابر این سکوتی کرد و پس از چند ثانیه نگاهش را از ادوارد گرفت به پتوس داد و گفت:
+اره ولی از کجا میدونست باید بیاد اینجا؟ مگه این مکان روی نقشه محو نیست؟ بنظرت چرا باید بتونه اینجا رو پیدا کنه؟
پتوس توی فکر رفت حتی امکان نداشت بتواند از روی جی پی اسی که سباستین به او وصل کرده بود ادرس اینجا را بیابد نه آنقدر تجهیزات داشت که موقعیت مبدا را از روی جی پی اس پیدا کند نه آنقدر وقت و نه حتی در صورت وجود هر دوی آنها امکان این کار بود چرا که مرکز از قبل فکر این موضوع را کرده بود. او نیز نگران شد حتی بیش از پیش
با نگرانی گفت:
*من الا میرم تو و باهاش صحبت میکنم
سباستین با دست جلوی او را گرفت و گفت:
+اگرچه مطمئنم توی ورود به مغز ادما استادی اما بهتره خودم باهاش حرف بزنم
پتوس کمی ناراحت شد اما با آرامی گفت:
*بعد از اتفاقاتی که افتاد مطمئنی میخوای این کارو کنی؟
+به هیچ وجه اما باید خودم باهاش حرف بزنم
پتوس خواست علت را جویا شود اما نخواست روی مغز سباستین راه برود بنابراین بوسه ای روی گونه سباستین کاشت و به آرامی گفت:
*پلیس بده ی خوبی باش چون بعد از تو نوبت منه که ببینم چی تو مغزشه.
سباستین سرش را به نشانه تایید نشان داد و همانطور که به سمت درب ورود به اتاق بازجوی میرفت گفت:
+فقط یه صحبت کوتاهه همشو میزارم برا خودت
این را گفت و داخل اتاق بازجوی شد
ادوارد نگاهش را از میز گرفت به سباستین زل زد علیرغم تلاشش برای پنهان کردن ترس پشت آن چهره عبوس اما چشمانش کم و بیش این راز را لو می دادند.
سباستین ارام جلو آمد با دستی که سالم بود صندلی را عقب کشید برعکس کرد و روی آن نشست , منتظر بود تا ادوارد صحبت را آغاز کند و انتظارش نیز بی نتیجه نبود چرا که ادوارد با انگشت به دست باند پیچی شده سباستین اشاره کرد و گفت:
^فکر کنم خیلی درد داره
سباستین با غرور و به سردی جواب داد؟
+به عنم از وضعیت خودت بعد ازین جریان خبر نداری
ادوارد پوزخندی زد روی ارنجش خم شد و گفت:
^فکر کنم سوال هایی داری که جوابشون پیش منه
سباستین در چشم های ادوارد زل زد اگرچه خشمگین بود اما به سختی ارامش خود را حفظ کرده و با خونسردی ساختگی ای گفت:
+برای چی اینجایی؟
^ برای کمک به تو
سباستین به آرامی خنده تلخی کرد و گفت:
+عجب بازجویی کوتاهی بود رفیق مگه نه؟
مکثی کرد و دوباره با لحن جدی تری گفت:
+برای فرار کردن داشتی به هر کاری دست میزدی و الا اینجایی میخوای باور کنم برای کمک به من اینجایی؟
ادوارد لحنش را جدی تر کرد و گفت:
^از اقبال بلندت سباستین, بله اینجام که کمکت کنم
سباستین جا خورده بود, ادوارد نام او را می دانست اما چگونه همین سوال کافی بود تا سباستین کنترل خود را از دست بدهد , به سرعت از جایش بلند شد قدرت مرد انقدر بود که صندلی به عقب پرت شد سباستین دستش را محکم روی میز کوبید و با فریاد گفت:
+ببین ممکنه از دید بقیه دور بمونه مرتیکه ولی من میفهمم که تونستی سری ترین مکان رو زمین پیدا کنی و خودتو بهش برسونی پس فکر نکن میتونی سرمو شیره بمالی فهمیدی؟
هنگامی که دید ادوارد سخنی نمیگوید خیز برداشت تا یقه ادوارد را بگیرد که پتوس در اتاق را باز کرد و سریعا خود را به سباستین رساند او را گرفت و همانطور که دستش را آرام پایین می آورد در گوش او به آرامی نجوا کرد و از او خواست تا ارام بگیرد , سباستین با خشم همانطور که به ادوارد نگاه میکرد خطاب به پتوس گفت:
+نمیبینی؟ اون یه چیزی میدونه اون اسم منو میدونه اون … اون…
پتوس همانطور که موهای او را نوازش میکرد به آرامی گفت:
*اره … اره میبینم… بسپرش به من عشق من…
پتوس بالاخره پس از چند ثانیه موفق به ارام کردن سباستین شد و توانست متقاعدش کند که ادوارد را به او بسپارد و به همراه یکی از افراد کادر پزشکی سازمان از اتاق بازجویی خارج شود. پس از آنکه از وضعیت سباستین اطمینان خاطر یافت به سمت میز بازجویی رفت رو به روی ادوارد نشست که ادوارد گفت:
^برای کمک اینجام
پتوس با آرامش گفت:
*باور میکنم
ادوارد کمی متعجب شد و گفت:
^باور میکنی؟
*ادما راحت میتونن دروغ بگن من میتونم بفهمم کی دروغ میگن و کی نه مگه اینکه خودشونم به دروغی که میگن باور داشته باشن , شاید اشتباه میکردم اما تعجب الانت یعنی راست میگی
ادوارد لبخند کمرنگی زد از منطقی بودن پتوس خوشحال شده بود.
پتوس ادامه داد:
*نمیخوای بگی برای چه کاری میخوای کمک کنی؟
ادوارد با لحنی که سرشار از صداقت بود و کمی به التماس می مانست گفت:
^نمیتونم بگم باور کن میخوام بگم اما نمیتونم متاسفم پتوس اما تنها چیزی که نیازه بدونی اینه که نباید از سباستین دور بشی.
پتوس اگرچه تعجب کرده بود کمی به ادوارد نزدیک تر شد اما با حفظ لحن خود گفت:
*اسم منو میدونی؟
ادوارد که انگار کمی نا امید شده باشد گفت:
^اصلا به بقیه حرفام توجه کردی؟
پتوس گفت:
*از کجا اسم منو میدونی؟
ادوارد با اضطراب نسبی در لحن خود گفت:
^این اصلا مهم نیست تمام چیزی که مهمه اینه که نباید بزاری سباستین ازت دور بشه.
تعجب پتوس انقدر زیاد بود که انگار نمی گذاشت متوجه اصل ماجرا شود بنابراین پرسید:
*چرا میخوای بهش کمک کنی؟
ادوارد کمی مکث کرد و همانطور که به پتوس زل زده بود گفت:
^دلایل خودمو دارم.
*تا وقتی انقدر مرموز باشی نمیتونم بهت اعتماد کنم
^اما گفتی که باور میکنی
*اره اینو باور کردم
^ پس فقط کاری که بهت میگمو بکن این تنها چیزیه که نیازه بدونی
*شاید درست بگی اما اینو باور نمیکنم
قبل از اینکه ادوارد فرصت حرف زدن پیدا کند پتوس بلند شد که برود و همانطور که از میز دور میشد گفت:
*میفرستم دنبالت تا بیارنت دفترم اونجا با روش دیگه ای ازت حرف میکشم اگر واقعا قصدت کمکه فکر نکنم مشکلی با این قضیه داشته باشی.
ادوارد ملتمسانه گفت:
^هرکاری میخوای بکنی بکن اما ازت خواهش میکنم ازون دور نشو تو تنها چیزی هستی که تو این دنیا واقعا بهش اهمیت میده حتی بیشتر از خودش . تو دلیل پیروزی اون به نیمه تاریک وجود شی
پتوس کمی مکث کرد و با چشم های نگرانش به ادوارد زل زد.
ادوارد آرام گفت:
^باشه؟
پتوس بی آنکه حرفی بزند مکثی کرد سرش را به نشانه تایید تکان داد و سپس از اتاق بیرون رفت.
بی آن که فرصتی را از دست بدهد به سمت دفترش رفت و هنگامی که سباستین را که آنجا با آرامش نشسته بود دید خیالش راحت شد, سباستین سخت در فکر فرو رفته بود تا جایی که متوجه حضور پتوس نشد بنابراین پتوس خود را به او رساند کنارش نشست دستش را روی گرده مرد انداخت او را به خود نزدیک کرد بوسه ای روی شقیقه او نشاند و با آرامش گفت:
*چرا انقدر حضورش ازارت میده؟
سباستین با چشمانی که خستگی فکریش را فریاد میزد به پتوس ذل زد و گفت:
+تا حالا شده چیزی رو به خاطر بیاری که تجربش نکردی؟
پتوس کمی متعجب شد و گفت:
*خب دژاوو شدن چیز جدیدی نیست بعضی وقتا مغزم یه سری موقعیت هارو اشنا قلمداد میکنه این میتونه مربوط به یه سری از حمله های عصبی به بخشی از مغزه که حافظه رو کنترل میکن…
سباستین حرف پتوس را قطع کرد و همانطور که سرش را تکان میداد گفت:
+نه نه پتوس دژاوو رو نمیگم این… این بیشتر از یه آشنا پنداریه سادست … دارم به یاد میارم تصاویر مبهمی رو به یاد میارم که دارن مغزمو ذوب میکنن.
پتوس کمی نگران شده بود اما برای اینکه سباستین را نگران نکند آرامش خودرا حفظ کرد و گفت:
*این دلیل تنفرت از ادوارده؟
سباستین نگاهش را از دختر گرفت چشمانش را بست سرش را به بدن پتوس تکیه داد و گفت:
+نمیدونم فقط میدونم قبلا تنفر زیادی رو ازش تجربه کردم… انگار که سال هاست که میشناسمش و هربار ابر تنفرم نسبت بهش بیشتر شده
پتوس سکوت کرد ارتباط عجیب و ترسناکی میان حرف های ادوارد و مشکلات سباستین بود عجیب تر آن بود که انگار ادوارد هم خاطرات مشترکی با سباستین و پتوس داشت نمی دانست باید چه کند و تنها چیزی که از آن اطمینان داشت این بود که باید سباستین را به خود نزدیک نگاه دارد و درمورد مشکل او تحقیق کند , بنابر این بوسه ای روی سر سباستین نشاند و به آرامی گفت:
*اروم باش … در مورد مشکلت تحقیق میکنم… استراحت کن.
این را گفت و شروع به بازی با مو های سباستین که همچو کودکی در آغوشش آرمیده بود کرد.
پنج شنبه ساعت 6 صبح, آمریکا:
به ادوارد پیراهن استین کوتاه و شلوار خاکستری که انگار لباس رسمی زندانی های سازمان بود را پوشانده و او را در سلول شیشه ای استوانه ای سرتا سر پوشیده از لامپ های سفید انداخته بودند, سلول او تنها یکی از سلول های موجود در اتاق چند طبقه دواری بود که دور تا دور از ردیف های منظمی از آن سلول ها تشکیل شده بود و مامور های زیادی ان را پوشش میدادند , ادوارد تمام شب را بیدار مانده بود هرچند این چیزی نبود که خودش میخواست چراکه تنها دلایل بیدار ماندنش صدا هایی بودند که او را عذاب میدادند و شکنجه میکردند گاهی با خود می اندیشید شاید این مجازات ان قتل و غارت و ویرانی هایی است که طی این سالها به بار اورده خاطراتش را مرور کرده و به رابطه پتوس و سباستین فکر میکرد و مداوم رزماری را به یاد میاورد فکر دختر ناخوداگاه قطرات اشک را در چشمان ادوارد ایجاد میکردند , قتل ان دختر چه به روز این تکه سنگ جهنمی اورده بود؟ دروغ است اگر بگویم بار ها و بارها رزماری را به جای پتوس تصور نکرده بود دور از ذهن نبود که نتواند با از دست دادن عشق زندگیش کنار بیاید.
به زمین خیره میشد راه میرفت به دیوار سلول مشت میکوبید و تمام خاطراتش با رزماری را به یاد میاورد به یاد میاورد که دختر چگونه در زندگیش تاثیر گذار بود.
سال 2018 انگلیس:
هر دو زیر سایه درخت سیبی دراز کشیده بودند هوا آفتابی بود و نور خورشید به پوست سفید و مو های طلایی رزماری درخشندگی جادویی داده بود چشمان سبز دختر همچون گوهری که در دل خود هزاران لامپ را جا داده باشد می درخشید پیراهن و دامن سفید گلداری را پوشیده و از اعماق وجودش به چمن های زیرشان و نسیم خنکی که می وزید عشق میورزید با ان صدای جادویش برای ادوارد تعریف میکرد از اینکه چگونه یک مرد خیکی کچل که به کودکان آبنبات های حاوی مواد مخدر می داده تا کودکان از همه جا بی خبر برایش بفروشند را محکوم به حبس ابد کرده گاهی می خندید , ادوارد مات تماشا و گوش دادن به او بود با خود میگفت ( وای خدای من این دختر چقدر زیباست ) به لب های رزماری خیره شده بود آن لب های سرخ و دندان های سفید و یک دستش دروغ نیست اگر بگویم که ادوارد با تک تک ذرات وجودش رزماری را میپرستید اصلا انگار تعریف خدا برای او همین دختر بود عطر بدن و مو های رز مستش میکرد و همین کافی بود تا هر جا که او وجود دارد را بهشت بخواند.
رزماری با خنده گفت:
#اهای مهندس با توما صدامو میشنوی؟
ادوارد خنده ای کرد یقه پولوشرت کنفی آبی رنگش را کمی گشاد کرد و گفت:
^فکر کنم باز رفتم تو هپروت
رزماری روی شکمش خوابید انگشت اشاره اش را به بینی پسر برخورد داد و گفت:
#داشتی به چی فکر میکردی بی تربیت؟
این را گفت و خنده کوچکی کرد
ادوارد سرش را به گونه دختر نزدیک کرد و گفت:
^به این که چیکار کردم که خدا راضی شد مقرب ترین فرشتش رو بده بهم.
این را گفت و بی آنکه به رز فرصت حرف زدن بدهد دختر را گرفت و محکم به خود چسباند و در آغوش فشرد انقدر که رزماری با صدای که به زور در می آمد و با خنده گفت:
#خب اینطوری بخوای بچلونیم که دیگه چیزی ازم نمیمونه
این را گفت و وقتی ادوارد کمی حلقه آغوشش را گشاد کرد هردو خندیدند, رزماری سرش را روی بازوی ادوارد گذاشت و همانطور که مشغول بازی کردن با موهای روی دست پسر شده بود گفت:
#ادوارد؟
^جانم؟
#نظرت درمورد بچه چیه؟
^ما که نمیتونیم بچه دار بشیم رز
#نه اقااا علم پیشرفت کرده میتونن از اسپرم های هر کدوممون نمونه بردارن و توی تخمکی که خودمون انتخاب میکنیم بکارن و بهمون یه بچه خوشگل بدن
ادوارد کمی سکوت کرد و با لحنی که کمی اضطراب را بروز میداد گفت:
^راستش… راستش نمیدونم
رزماری بوسه ای روی دست ادوارد گذاشت و گفت:
#فکر کن … دوست نداری یه رزماری کوچولو با موهای فرفری بدوعه بیاد سمتت و با صدای بچگونه بهت بگه بابایی بابایی بلام آبنبات بخل؟
این را که گفت هر دو خندیدند ناخودآگاه دل ادوارد برای کودکی که نداشتند آب شده بود بنابراین گفت:
^بیشتر از هر چیزی دوستش داشتم
رزماری با لحنی که انگار حسودیش شده باشد گفت:
#هییییی پس من چی؟
ادوارد خندید بوس محکمی از سر رزماری زد و گفت:
^تو تمام دنیای منی تورو یه ذره از اون بیشتر دوست دارم
هردو خندیدند
رزماری متوجه تراما ها و نگرانی های ادوارد بود بنابراین با لحنی که منطقی شده بود گفت:
#متوجهم که میترسی پدر بدی باشی ادوارد بخاطر رابطه بدی که با پدرت داشتی طبیعیه که بترسی اخلاق های بدشو به ارث برده باشی …
ادوارد کلام دختر را قطع کرد و گفت:
+نمیترسم چون واقعا به ارث بردم من ادم خوبی نیستم رز… تنها چیزی که منو به انسان بودن چسبونده تویی , تو حال منو خوب میکنی و باعث میشی رنگی بمونم.
رزماری برعکس شد در چشم های ادوارد زل زد و همزمان که صورت پسر را نوازش میکرد گفت:
#چطور میتونی انقدر خودتو بد بدونی ادوارد؟
^بد؟
#واقعا نمیفهمم چرا نمیتونی چیزی که من میبینمو ببینی , نمیبینی چجوری مسئولیت خانوادتو به دوش میکشی بدون اینکه حرفی بزنی؟ نمیبینی چجوری حاضری براشون هر کاری بکنی؟
ادوارد نگاهش را از رزماری گرفت به آسمان خیره شد و زیر لبی گفت:
^آدم از چیزی که بهش معنی میده مواظبت میکنه
رزماری متوجه اندوه و بار سنگینی که ادوارد همواره و از بچگی روی دوش خود احساس میکرد با خبر بود و همواره سعی کرده بود تا او را در این راه تنها نگذارد و دروغ است اگر بگویم موفق نبود بنابراین با لبخندی گفت:
#تو بهترین پدری میشدی که تو عمرم دیدم آقای لاکترود
ادوارد گونه رز را گرفت بوسه ای روی او نشاند و گفت:
^توهم بهترین خدایی هستی که تو عمرم دیدم رزماری لاکترود
هردو لبخند زدند نسیم موهای رز را تکان میداد و با پخش بوی آن ادوارد را مست میکرد , ادوارد محو دختر شده بود دوباره با خود اندیشید : تو زیبا ترین ادمی هستی که تو عمرم دیدم رزماری تو بهشت منی …
زمان حال:
صدای بلند آژیر ها ادوارد را دوباره به خود آورد چراغ های چشمک زن قرمز سالن را پر کرده بودند پنج شنبه ساعت 4 عصر , نمی خواست قبول کند اما می دانست این آژیر ها برای چیست , دسته ای از سرباز ها را دید که با سرعت به سمت در خروج از زندان که طبقه پایین قرار داشت می دویدند ادوارد خود را به شیشه سلول رساند و همانطور که به شیشه میکوبید فریاد میزد:
^چه خبر شده؟؟؟؟
^هی یکی بیاد بگه چه خبر شده؟
^اهایی نگهبان نگهبانننن؟
این را میگفت و محکم به در میکوبید که دست آخر یکی از سرباز ها اگرچه پریشان بود اما با عصبانیت به سلول ادوارد نزدیک شد و گفت:
-یه موقعیت قرمز پیش اومده انگار انجمن برادری رز و خار یه خرابکاری جدید ایجاد کردن…
ادوارد کلام مرد را قطع کرد و گفت:
^چه خرابکاری ای زود باش بگو
-نمیدونم فقط میدونم سطح ماموریت الف است و به بخش سفر در زمان مربوطه
مامور خواست برود که ادوارد فریاد زد:
^رئیس عملیات تون کیه؟
سرباز که خیلی نگران بود گفت:
-آقای دلاین.
ادوارد بانگ زد
^سباستین؟
نوشته: ملکور
3 پاسخ به “رستگاری گلوله و سنگ (۲)”
توی این قسمت نسبت به قسمت قبلی ریتم داستان بهتر شده. علاوه بر خلاقیت در داستان نویسی در نوشتن صحنههای اکشن هم خوب عمل کردی. نوشتن چنین صحنهها و اتفاقاتی کار آسونی نیست. آفرین! هر چند داستان به بازنویسی و ویرایش احتیاج داشت. به نوشتن ادامه بده. دوست دارم ببینم این مجموعه قراره به کجا برسه.
مجموعه سبک جدید و خوبی داره. یا حداقل این سبک رو من میپسندم. نوشته تر و تمیزه.جالب شد برام که ادامه اش چی میشه 👍
هنوز فرصت نکردم اون دو تا سری قبل رو بخونم😅