سلام من پیمان هستم ۳۶ سالمه اصفهان زندگی میکنم و در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم.کارم به صورت شیفتی هست یعنی ۱۲ساعت کار ۲۴ساعت استراحت که اون ۲۴ استراحتمو تاکسی اینترنتی کار میکنم البته فقط بین شهری.
از خودم بخوام بگم یه تیپ و قیافه مردونه دارم قدم ۱۷۶ و وزنم حدود ۷۵ هست
جریانی که میخوام تعریف کنم واقعا فقط شنیده بودم و باورم نمیشد تا اینکه برای خودم پیش اومد و باور کردم.
حدود دو سال پیش یه مسافر بهم خورد از اصفهان به یکی از شهرهای استان فارس به نام بوانات.تماس گرفتم دیدم یه خانم هست و هماهنگ شد که برم سوارش کنم.وقتی رسیدم دیدم خودشه و یه دختر بچه ۷ ساله که مشخص بود دخترشو از خواب بیدار کرده و اومد بازم روی صندلی عقب خوابید.وسایلشو گذاشتم صندوق و خودشم نشست جلو و راه افتادیم.همین که نشستیم تو ماشین بوی مشروبی که خورده بود مشخص بود.گفت سیگار که مشکلی نداره؟گفتم نه خودمم میکشم راحت باش.گفت اخه سیگار روی مشروب میچسبه گفتم اره راحت باش.وقتی از اصفهان زدیم بیرون گفت هرجایی قهوه بود وایسا یه قهوه بخوریم.گفتم باشه.یه جایی ایستادم قهوه خوردیم و راه افتادیم.شروع کردیم به حرف زدن و از مجردیاش گفت که چه آتیشی سوزوندن با دوستاش و مردمو اذیت میکردن.تا اینکه بحث ارایش و رنگ مو و این حرفا شد گفت جلوی موهامو فر کردم بهم میاد؟شالشو برداشت چراغ سقفو روشن کردم تازه از نزدیک قشنگ چهرشو دیدم واقعا جذابی داشت و اون فر موش خیلی جذابترش کرده بود خلاصه کلی ازش تعریف کردم.همینجور حرف زدیم تا اینکه تقریبا یک ساعت داشتیم تا مقصد دیدم گفت شوهرم پسر خوبیه احتمال داره وقتی رسیدیم ازت خوشش بیاد و تعارفت کنه بیای داخل یه قهوه بخوری یه استراحت بکنی و بعد بری.پیش خودم گفتم اخه نشناخته چجوری قبول کنم یه وقت بلا ملایی سرم نیارن گفتم آخه من باید زود برگردم صبح باید برم سرکار.گفت حالا نیم ساعت بجایی نمیخوره اگه تعارفت کرد بیا داخل یکم بمون و بعدش برو.باز پیش خودم گفتم حالا برم پسره رو ببینم ببینم کیه و چیه بعد یه تصمیم میگیرم.خلاصه نزدیک خونشون شدیم زنگ زد شوهره که بیاد بیرون و بچه که خواب بود و بغل کنه ببره داخل.رسیدیم پسره دم در بود دیدم یه جوون حدود ۳۰ساله هست تازه هم صورتشو شیو کرده و با شلوارک منتظر ما بود اومدم پایین سلام احوال پرسی کردیم دیدم بچه بغل کرد برد داخل گذاشت و اومد و تعارف کرد که برم داخل یه استراحتی بکنمو بعدش برم که دیدم به نظر پسر بدی نمیاد که قبول کردمو ماشینو پارک کردمو رفتم داخل.خونشون یه خونه ویلایی بودکه وارد حیاط میشدی و بعدش میرفتی داخل ساختمان.وقتی داخل شدم دیدم داخل خونشون هم قدیمی ساخته از اونا که تاقچه داره و روی تاقچه ها پر بود از عکسهای مذهبی و خمینی و کلی کتاب و این حرفا.نشستیم رفت دوتا قهوه اماده کرد اورد خوردیم یکم حرف زدیم از رفت و اومد مینا(همسرش)گفت و گفت هر ماه یکی دوباره میره خونشون و میاد که آخر قرار شد هماهنگ کنه که اگه موقعیت داشتم ببرمشو بیارمش.خلاصه بعد کلی حرف گفت اهل مشروب هستی؟گفتم اره هستم گفت من خودم عرق خرما میندازمو درجه یکه میارم دو تا پیک بخوریم.گفتم والا من میخورم ولی خب الان میخوام برم ومسیر زیاده شاید حالم ناجور بشه و خدایی نکرده اتفاقی بیوفته(اخه من اگه قرار باشه پشت فرمون بشینم به هیچ عنوان مشروب نمیخورم)که گفت اهان خب هرجور میدونی بعدشم حالا چه عجله ایه حالا یکم بمون بعد برو یا صبح برو که گفتم جایی کار میکنم و صبح باید سر کار باشم که باز گفت خب شرابم دارم شراب که کاری به اون صورت نمیکنه.گفتم این چه اصراری داره که ما مشروب بخوریم که گفتم باشه بیار دوتا پیک همراهیت میکنم.پاشد بساطو آورد چید پیک اولو ریخت خوردیم که مینا اومد گفت تنهایی میخورین؟شوهرش که از اینجا به بعد اسمشو(حسین)میگم گفت بیا بشین آقا چند تا پیکی ریخت خوردیم دیدم دخترش اومد با قیافه خواب الو گفت بابا منم میخوام حسین با لبخندی بچه گانه گفت نه بابا فعلا برو بخواب که گفت یکی بده بخورم برم در کمال ناباوری دیدم یه پیک ریخت داد دخترش خورد اومدم بگم نده به بچه خوب نیست که گفتم به من چه اون باباشه اونم مادرش .خلاصه بعد از چند تا پیک مینا بلند شد رفت صداش اومد که گفت حسین من یه دوش میگیرم میام حسینم گفت باشه عزیزم برو. رفت و ما همینجور ریختیمو خوردیم خداشاهده توی هیچ فازی نبودم که قراره چه اتفاقی بیوفته اتفاقا دوتا پیک از عرقش هم خوردم و دیدم یکم داره میگیرتم که گفتم کافیه و تشکر کردم و گفتم دیگه باید برم دیره باز گفت بابا حالا بمون عجله نکن باز جریان کارو گفتمو مث اینکه ناامید بشه گفت خب باشه هرجور میدونی پاشدم که گفت پس صبر کن یه بطری عرق بهت بدم ببر گفتم باشه .رفت توی زیر زمین که برام بیاره من یه نگا به اطراف سالن انداختمو گفت یعنی چی نه به این عکسا و کتاباو اینا نه به بساط مشروب و این حرفا تو همین فکرا بودم که دیدم مینا از حمام اومد بیرون و گفت عه پس پا شدی حسین کو؟برگشتم دیدم از این حوله تن پوشها تنشه گفتم منکه دارم میرم حسین آقا هم رفت برام مشروب بیاره ببرم اومد جلو تر و گفت بابا حالا بمون فردا رو مرخصی بگیر خوش میگذره یه نگا به چهرش انداختمم موهای خیسش ریخته بود توی صورتشو یه چهره جذاب و خوشگل درست شده بود ازش که دل هر آدمی میبرد گفتم نمیدونم چیکار کنم؟که دیدم جلوی حولش باز شد من چشمام چهارتا شد باز یه نگاه بهش کردم که اومد دقیقا جلوم و گفت بمون حسین از خودمونه.گفتم یعنی چی از خودمونه؟گفت یعنی مشکلی نداره که اگه بمونی و… من تازه دوزاریم افتاد که جریان چیه و تازه فهمیدم نخیر مث اینکه این جریانات واقعیت داره همینجور که داشتم نگاش میکردم هم دلم ریخته بود هم نمیدونستم چیکار کنم بین دوراهی مونده بودم اخه تا حالا همچین چیزی ندیده بودم که بخوام قاطعانه تصمیم بگیرم تو همین فکرا بودم که دیدم حسین اومد داخل و یه بطری عرق دستشه ولی مینا هنوز حولش بازه و تازه اومد کنارم دستشو انداخت دور کمرمو یه لبخند به حسین زد حسین هم دیدم یه لبخند رضایت زد بطری را بهم داد.دیدم مینا گفت پس بساطت کو؟گفت واقا این دوستمون گفت میخوام برمو منم جمعش کردم مینا گفت نخیر بچین میخوایم بخوریم.باز رفت بساطو پهن کرد و نشستیم اون دوتا کنار هم و منم روبروشون.مینا هنوز حولش دورش بود ولی فقط پاهاشو پوشونده بوده بود و سینه هاش کاملا بیرون بود.من قلبم مث گنجیشک داشت میزد ضربان رفته بود رو هزار.خلاصه ریخت و خوردیم ریخت و خوردیم و حرف زدیم و شوخی کردیم که مینا اروم اروم ولو شد رو حسین وقتی ولو شد حولش کاملا افتاد پایین جوری که فقط روی پاهاش بود و از شکم به بالا لخت لخت بود من دیگه قشنگ چشم دوخته بودم به بدنشو حسین هم متوجه شده بود که گفت مینا پاشو بشین من برم دستشویی و بیام پاشد رفت دیدم مینا هم پاشد حولشو کامل برداشت و اومد کنارم نشست جوری که پشتش به پام بود و به پشت خوابید توی دلم مست مست بود سینشو گرفتم چشماشو باز کرد یه لبخند زدو باز بست رفتم روی لباش کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود که مینا همینجور با پشت سرش فشار میاورد روش تو همین حالت بودیم که حسین اومدش منم داشتم لبای مینارو میخوردم وقتی نشست سرمو اوردم بالا که گفت بریزم؟گفتم بریز دیگه کار از کار گذشت و سه تایی خندیدیم چنتا پیک دیگه خوردیم ولی مینا دیگه نخورد.بیشتر جسارت پیدا کردمو دستمو بردم لای پاهای مینا و شروع کردمو کسشو مالیدن یه اهی کشید و حسینم یه نگا به سمت کس مینا انداخت و شروع کرد بساطو جمع کردن وقتی برگشت گفت شما همیشه تو خونه با لباس میشینی؟یه لبخند زندمو گفتم نه حالا اوکی میشه یهو مینا پاشد به حسین گفت تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟که گفت نه خب خواستم راحت باشه دیدم مینا پاشد دستمو گرفت و برد توی اتاق خودش افتاد رو تخت من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم خب تا الان تو همچین موقعیتی نبودم که زنه لخت جلوم باشه و شوهرش تو اتاق کناری.گفت نمیخوای لباستا در بیاری؟که شروع کردم لباسامو در اوردن لخت لخت شدم و رفتم کنارش باز شروع کردم لباشو خوردنو کسشو مالیدن دیدم دستشو اورد کیرمو گرفت و نگاش کرد گفت جوووووون چه کیری داری اون کسکش هیچی نداره گفتم نوش جونت حالشو ببر پاشد نشست و شروع کرد به خوردن خیییییلی قشنگ و حرفه ای میخورد دیدم حسین اومد داخل و فقط شرت پاش بود من هیچ اهمیتی ندادمو فقط داشتم حال میکردم که گفت خوش میگذره؟خندیدمو گفتم جات خالیه دیدم حسین رفت پشت مینا و شروع کرد کسشو مالیدن حشر مینا بیشتر زد بالا و بیشتر کیرمو میکرد تو دهنش بعد دیدم اومد کنار من وقتی کیرمو دراوردم دیدم حسین کیرمو با دست گرفت و به مینا گفت از هموناس که دوس داریا مینا یه نگا بی میلی بهش کرد و گفت اره از هموناس که تو نداری یه دفعه ولو شد رو تخت و پاهاشو باز کرد تازه چشمم افتاد به کسش دیدم جوووون چه کس صاف و تمیزی داره دستمو گرفت و هدایتم کرد روی کسش که بخورم سرمو بردم لای پاهاش که بخورم یه زبون کشیدم روش یه اه بلند کشید که حسین گفت جووووونم عشقم من دیگه تو اسمون بودم از اینجا به بعدش جریان جالب تر شد که باورش برام سخت تر شد که اگه دوست داشتین ادامشو براتون مینویسم
خدا شاهده این اتفاق برام افتاد و هیچ دروغی ندارم بگم اگه دوست داشتین بگین که ادامشو بگم که خیلی جالب تر هم شد
از خودم بخوام بگم یه تیپ و قیافه مردونه دارم قدم ۱۷۶ و وزنم حدود ۷۵ هست
جریانی که میخوام تعریف کنم واقعا فقط شنیده بودم و باورم نمیشد تا اینکه برای خودم پیش اومد و باور کردم.
حدود دو سال پیش یه مسافر بهم خورد از اصفهان به یکی از شهرهای استان فارس به نام بوانات.تماس گرفتم دیدم یه خانم هست و هماهنگ شد که برم سوارش کنم.وقتی رسیدم دیدم خودشه و یه دختر بچه ۷ ساله که مشخص بود دخترشو از خواب بیدار کرده و اومد بازم روی صندلی عقب خوابید.وسایلشو گذاشتم صندوق و خودشم نشست جلو و راه افتادیم.همین که نشستیم تو ماشین بوی مشروبی که خورده بود مشخص بود.گفت سیگار که مشکلی نداره؟گفتم نه خودمم میکشم راحت باش.گفت اخه سیگار روی مشروب میچسبه گفتم اره راحت باش.وقتی از اصفهان زدیم بیرون گفت هرجایی قهوه بود وایسا یه قهوه بخوریم.گفتم باشه.یه جایی ایستادم قهوه خوردیم و راه افتادیم.شروع کردیم به حرف زدن و از مجردیاش گفت که چه آتیشی سوزوندن با دوستاش و مردمو اذیت میکردن.تا اینکه بحث ارایش و رنگ مو و این حرفا شد گفت جلوی موهامو فر کردم بهم میاد؟شالشو برداشت چراغ سقفو روشن کردم تازه از نزدیک قشنگ چهرشو دیدم واقعا جذابی داشت و اون فر موش خیلی جذابترش کرده بود خلاصه کلی ازش تعریف کردم.همینجور حرف زدیم تا اینکه تقریبا یک ساعت داشتیم تا مقصد دیدم گفت شوهرم پسر خوبیه احتمال داره وقتی رسیدیم ازت خوشش بیاد و تعارفت کنه بیای داخل یه قهوه بخوری یه استراحت بکنی و بعد بری.پیش خودم گفتم اخه نشناخته چجوری قبول کنم یه وقت بلا ملایی سرم نیارن گفتم آخه من باید زود برگردم صبح باید برم سرکار.گفت حالا نیم ساعت بجایی نمیخوره اگه تعارفت کرد بیا داخل یکم بمون و بعدش برو.باز پیش خودم گفتم حالا برم پسره رو ببینم ببینم کیه و چیه بعد یه تصمیم میگیرم.خلاصه نزدیک خونشون شدیم زنگ زد شوهره که بیاد بیرون و بچه که خواب بود و بغل کنه ببره داخل.رسیدیم پسره دم در بود دیدم یه جوون حدود ۳۰ساله هست تازه هم صورتشو شیو کرده و با شلوارک منتظر ما بود اومدم پایین سلام احوال پرسی کردیم دیدم بچه بغل کرد برد داخل گذاشت و اومد و تعارف کرد که برم داخل یه استراحتی بکنمو بعدش برم که دیدم به نظر پسر بدی نمیاد که قبول کردمو ماشینو پارک کردمو رفتم داخل.خونشون یه خونه ویلایی بودکه وارد حیاط میشدی و بعدش میرفتی داخل ساختمان.وقتی داخل شدم دیدم داخل خونشون هم قدیمی ساخته از اونا که تاقچه داره و روی تاقچه ها پر بود از عکسهای مذهبی و خمینی و کلی کتاب و این حرفا.نشستیم رفت دوتا قهوه اماده کرد اورد خوردیم یکم حرف زدیم از رفت و اومد مینا(همسرش)گفت و گفت هر ماه یکی دوباره میره خونشون و میاد که آخر قرار شد هماهنگ کنه که اگه موقعیت داشتم ببرمشو بیارمش.خلاصه بعد کلی حرف گفت اهل مشروب هستی؟گفتم اره هستم گفت من خودم عرق خرما میندازمو درجه یکه میارم دو تا پیک بخوریم.گفتم والا من میخورم ولی خب الان میخوام برم ومسیر زیاده شاید حالم ناجور بشه و خدایی نکرده اتفاقی بیوفته(اخه من اگه قرار باشه پشت فرمون بشینم به هیچ عنوان مشروب نمیخورم)که گفت اهان خب هرجور میدونی بعدشم حالا چه عجله ایه حالا یکم بمون بعد برو یا صبح برو که گفتم جایی کار میکنم و صبح باید سر کار باشم که باز گفت خب شرابم دارم شراب که کاری به اون صورت نمیکنه.گفتم این چه اصراری داره که ما مشروب بخوریم که گفتم باشه بیار دوتا پیک همراهیت میکنم.پاشد بساطو آورد چید پیک اولو ریخت خوردیم که مینا اومد گفت تنهایی میخورین؟شوهرش که از اینجا به بعد اسمشو(حسین)میگم گفت بیا بشین آقا چند تا پیکی ریخت خوردیم دیدم دخترش اومد با قیافه خواب الو گفت بابا منم میخوام حسین با لبخندی بچه گانه گفت نه بابا فعلا برو بخواب که گفت یکی بده بخورم برم در کمال ناباوری دیدم یه پیک ریخت داد دخترش خورد اومدم بگم نده به بچه خوب نیست که گفتم به من چه اون باباشه اونم مادرش .خلاصه بعد از چند تا پیک مینا بلند شد رفت صداش اومد که گفت حسین من یه دوش میگیرم میام حسینم گفت باشه عزیزم برو. رفت و ما همینجور ریختیمو خوردیم خداشاهده توی هیچ فازی نبودم که قراره چه اتفاقی بیوفته اتفاقا دوتا پیک از عرقش هم خوردم و دیدم یکم داره میگیرتم که گفتم کافیه و تشکر کردم و گفتم دیگه باید برم دیره باز گفت بابا حالا بمون عجله نکن باز جریان کارو گفتمو مث اینکه ناامید بشه گفت خب باشه هرجور میدونی پاشدم که گفت پس صبر کن یه بطری عرق بهت بدم ببر گفتم باشه .رفت توی زیر زمین که برام بیاره من یه نگا به اطراف سالن انداختمو گفت یعنی چی نه به این عکسا و کتاباو اینا نه به بساط مشروب و این حرفا تو همین فکرا بودم که دیدم مینا از حمام اومد بیرون و گفت عه پس پا شدی حسین کو؟برگشتم دیدم از این حوله تن پوشها تنشه گفتم منکه دارم میرم حسین آقا هم رفت برام مشروب بیاره ببرم اومد جلو تر و گفت بابا حالا بمون فردا رو مرخصی بگیر خوش میگذره یه نگا به چهرش انداختمم موهای خیسش ریخته بود توی صورتشو یه چهره جذاب و خوشگل درست شده بود ازش که دل هر آدمی میبرد گفتم نمیدونم چیکار کنم؟که دیدم جلوی حولش باز شد من چشمام چهارتا شد باز یه نگاه بهش کردم که اومد دقیقا جلوم و گفت بمون حسین از خودمونه.گفتم یعنی چی از خودمونه؟گفت یعنی مشکلی نداره که اگه بمونی و… من تازه دوزاریم افتاد که جریان چیه و تازه فهمیدم نخیر مث اینکه این جریانات واقعیت داره همینجور که داشتم نگاش میکردم هم دلم ریخته بود هم نمیدونستم چیکار کنم بین دوراهی مونده بودم اخه تا حالا همچین چیزی ندیده بودم که بخوام قاطعانه تصمیم بگیرم تو همین فکرا بودم که دیدم حسین اومد داخل و یه بطری عرق دستشه ولی مینا هنوز حولش بازه و تازه اومد کنارم دستشو انداخت دور کمرمو یه لبخند به حسین زد حسین هم دیدم یه لبخند رضایت زد بطری را بهم داد.دیدم مینا گفت پس بساطت کو؟گفت واقا این دوستمون گفت میخوام برمو منم جمعش کردم مینا گفت نخیر بچین میخوایم بخوریم.باز رفت بساطو پهن کرد و نشستیم اون دوتا کنار هم و منم روبروشون.مینا هنوز حولش دورش بود ولی فقط پاهاشو پوشونده بوده بود و سینه هاش کاملا بیرون بود.من قلبم مث گنجیشک داشت میزد ضربان رفته بود رو هزار.خلاصه ریخت و خوردیم ریخت و خوردیم و حرف زدیم و شوخی کردیم که مینا اروم اروم ولو شد رو حسین وقتی ولو شد حولش کاملا افتاد پایین جوری که فقط روی پاهاش بود و از شکم به بالا لخت لخت بود من دیگه قشنگ چشم دوخته بودم به بدنشو حسین هم متوجه شده بود که گفت مینا پاشو بشین من برم دستشویی و بیام پاشد رفت دیدم مینا هم پاشد حولشو کامل برداشت و اومد کنارم نشست جوری که پشتش به پام بود و به پشت خوابید توی دلم مست مست بود سینشو گرفتم چشماشو باز کرد یه لبخند زدو باز بست رفتم روی لباش کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود که مینا همینجور با پشت سرش فشار میاورد روش تو همین حالت بودیم که حسین اومدش منم داشتم لبای مینارو میخوردم وقتی نشست سرمو اوردم بالا که گفت بریزم؟گفتم بریز دیگه کار از کار گذشت و سه تایی خندیدیم چنتا پیک دیگه خوردیم ولی مینا دیگه نخورد.بیشتر جسارت پیدا کردمو دستمو بردم لای پاهای مینا و شروع کردمو کسشو مالیدن یه اهی کشید و حسینم یه نگا به سمت کس مینا انداخت و شروع کرد بساطو جمع کردن وقتی برگشت گفت شما همیشه تو خونه با لباس میشینی؟یه لبخند زندمو گفتم نه حالا اوکی میشه یهو مینا پاشد به حسین گفت تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟که گفت نه خب خواستم راحت باشه دیدم مینا پاشد دستمو گرفت و برد توی اتاق خودش افتاد رو تخت من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم خب تا الان تو همچین موقعیتی نبودم که زنه لخت جلوم باشه و شوهرش تو اتاق کناری.گفت نمیخوای لباستا در بیاری؟که شروع کردم لباسامو در اوردن لخت لخت شدم و رفتم کنارش باز شروع کردم لباشو خوردنو کسشو مالیدن دیدم دستشو اورد کیرمو گرفت و نگاش کرد گفت جوووووون چه کیری داری اون کسکش هیچی نداره گفتم نوش جونت حالشو ببر پاشد نشست و شروع کرد به خوردن خیییییلی قشنگ و حرفه ای میخورد دیدم حسین اومد داخل و فقط شرت پاش بود من هیچ اهمیتی ندادمو فقط داشتم حال میکردم که گفت خوش میگذره؟خندیدمو گفتم جات خالیه دیدم حسین رفت پشت مینا و شروع کرد کسشو مالیدن حشر مینا بیشتر زد بالا و بیشتر کیرمو میکرد تو دهنش بعد دیدم اومد کنار من وقتی کیرمو دراوردم دیدم حسین کیرمو با دست گرفت و به مینا گفت از هموناس که دوس داریا مینا یه نگا بی میلی بهش کرد و گفت اره از هموناس که تو نداری یه دفعه ولو شد رو تخت و پاهاشو باز کرد تازه چشمم افتاد به کسش دیدم جوووون چه کس صاف و تمیزی داره دستمو گرفت و هدایتم کرد روی کسش که بخورم سرمو بردم لای پاهاش که بخورم یه زبون کشیدم روش یه اه بلند کشید که حسین گفت جووووونم عشقم من دیگه تو اسمون بودم از اینجا به بعدش جریان جالب تر شد که باورش برام سخت تر شد که اگه دوست داشتین ادامشو براتون مینویسم
خدا شاهده این اتفاق برام افتاد و هیچ دروغی ندارم بگم اگه دوست داشتین بگین که ادامشو بگم که خیلی جالب تر هم شد
نوشته: پیمان
11 پاسخ به “باورم نمیشد تا برای خودم اتفاق افتاد (۱)”
بگو تا منم برم کجاس
سلاماقای 27ساله راز دار هستم از تهران کاملا مورد اعتماد و ورزشکار
خوش باشی،حتما راست است به خوشی
نزدیک به ما شمارش نداری
من موندم اون کسخلایی که به این جقی لایک دادن حالم بد شد تا وسطش خوندم حیف اینترنت
من موندم کدوم یکی از فیلم های دنیا واقعی هستکه خواننده ها دنبال واقعی بودن یا تپق گرفتن میگردند
عالی بودادامه بده
با حال بود ، دیگه شاخ و برگ الکی نداده بهش
خیلی عالیولی چرا توی اوج داستان یهو تمومش کردیزودتر بذار قسمت بعدی رو ❤️
این اتفاق افتاده برات ولی نه به این صورت که گفتی عزیز .
شماها چجوری قهوه و مشروب رو با هم میخورین؟ اینا ضد همدیگهن یعنی اثر همدیگه رو خنثی میکنن. تمام داستام توش مشروب داره. انگار مثلا مشروب نخوری نمیتونی سکس کنی، من که از مشروب خوردن و قهوه خوردنِ پشتسرِهمِ شما حالت تهوع گرفتم!