خودمم باورم نمیشد تا مدتها

سلام دوستان
اول بگم که این داستان واقعیه🖕
درسته باورش برای اونایی که سکسهای خاص نداشتن سخته و تو ذهنشون نمیگنجه ولی برای من اتفاق افتاد👌مجبورم یه چیزایی رو کوتاه کنم والا خیلی طولانی میشه پس نیاید بگید دروغ بود، بدونید مال چند سال پیشه و نمیتونم مثل همون اتفاقا بگمش
من به خاطر وضعیت مالی خوب خانوادم که همشو مدیون پدربزرگم هستیم از بچگی توی شرایط خیلی خوبی بودم و همیشه رابطه های خاصی داشتم در حدی که همیشه دخترهای تاپ جمع با من بودن
حتی خیلی از خواهرای دوستای نزدیکم برای مدتی هم که شده باهام وارد رابطه میشدن😉
ولی همیشه از رابطه گی و کردن پسر بیزار بودم و هیچ جوره تو کتم نمیرفت🤔
شروع این اتفاق سکسی خاص بر میگرده به دوران جوونی
توی یکی از شبای گناه و عزا که خونه دوست خیلی مذهبیم بودیم برای کمک به برگزاری هیئت، نصف شب متوجه شدم نفر سوم جمعمون که یه پسر خیلی حرومزاده بود داره این دوست مذهبیم و میکنه، مطمئن که شدم پا شدم و جفتشونو چک و لگد کش کردم و اون نفر سومه رو بیرون کردم از خونه
تا صبح خوابمون نبرد و مدام به این دوستم میگفتم خاک تو سرت که باورم نمیشه که تو کون بدی
اینم شرمنده و خجالت زده فقط میگفت اشتباه کردم توروخدا کسی فقط نفهمه
گفت به زور باهام این کارو کرد و شروع به بهانه آوردن تخمی کرد، البته شایدم راست می گفت چون خیلی خوشگل بود و چشم رنگی و بور در کل باید دختر میشد
گذشت تا بعد از چند سالی این متاهل شد
یه دختری رو گرفت که پنجه آفتاب بود یعنی اصلا نمیشد بی تفاوت از بغلش رد شد
واقعا ناز و خوشگل بود، به شدت هم محجبه
توی دوران دوستی چون کیر قلمی و کوچکی داشت به شوخی همیشه بهش میگفتم زن بگیری فکر کنم باید خودم بکنمش با این کیر بی خودت🙃
خلاصه وقتی زن گرفت دیگه چون جو خانوادگیشون مخالف رفیق بازی بود رفت و امدش و با ما کم کرد
کلا چند ماه به چند ماه میدیدمش
تا اینکه یه شب رفتیم استخر و این در دلش باز شد و گفت روم نمیشه برم دکتر و مشکل دارم تو سکس، گفت تا میکنم توش زود آبم میاد
ازم خواست یکم به عنوان آدم کاربلد و تجربه دار بهش راهکار بدم
خودش که میگفت باید شیره و تریاک بکشم
منم نصیحتش کردم و فکرش و دور کردم از این راهکار و چند روز بعد بردمش پیش یه دوستای پدرم که دکتر ارولوژیست بود و وضعیت و براش توضیح داد و با نسخه اومد بیرون
چند ماهی گذشت پیگیرش شدم گفت تایمم بهتر شده و مشکلم تقریبا برطرف شده
پرسیدم چرا تقریبا که از سایزش نالید و گفت با این سایز نمیشه سیرش کنم
یه روز بهش گفتم اومد تو باغ و زدیم به آب و شنا کردن و براش شروع کردم از روشهای خوردن و مالیدن و این مدل تحریک ها گفتن و فرستادمش خونه گفتم امشب برو اینارو تست کن خبرشو بده🙂
این روانی هم فرداش اومد از هر کاری کرده بود ریز به ریز تعریف میکرد کسخل🫠
منم ناخودآگاه کیرم سفت شده بود و با دست جاشو درست کردم که متوجه شد و گفت کثافت چرا شق کردی😅
روم نشد واضح بگم ولی گفتم داداش اینطور که تو داری تعریف میکنی انگار دارم فیلم سکسی میبینم
روش تو روم باز شده بود منم بدتر از اون
دیگه واقعا از ریز ریز کاراشون خبر داشتم
تا اینکه یه بار که با جمع دوستامون رفته بودیم بیرون شهر و این دوستمم بود گوشیش زنگ خورد و با خانمش جروبحث میکرد
همه نصیحتش میکرد که داداش درست نیست اینطور با خانمت صحبت کنی و نزار لج کنه و از این چرت و پرتا
اونم رو کرد به همه گفت شماها از زندگی من که خبر ندارید، نیما میدونه من وضعیتم چطوریه
گوشیشو گرفت دستش و یه چند دقیقه ای هی تایپ میکرد که من فکر کردم داره به خانمش پیام میده تا یهو صدای نوتیفیکیشن گوشیم در اومد و برداشتم نگاه کردم دیدم نوشته دیگه ریده تو مخم و همین روزاس طلاقش بدم
تازه مچشو گرفتم فهمیدم قبل من با پسر خالش بوده و طرفم کیرش گنده بوده احتمالا این مزه کرده به دهنش، برگردم خونه میزنم تو برجکش و میگم همه چیو میدونم و طلاقش میدم
براش نوشتم خفه شو بابا جوگیر نشو
احمق چشمت کور باکره نبود نمیگرفتیش
حالا میخوای بری بگی چی ؟
بگی من فهمیدم پسرخالش میکرده و گرفتمش حالا پشیمونم🤔
یهو پیام اومد که باکره بود کسخل🙄
خلاصه یه سردرگمی پیدا کردم و عجیب دلم میخواست قضیه مچگیری رو بفهمم و دوباره کیرمم راست شده بود
ولی نمیشد جلوی دوستامون زیاد هم پیام بازی کنیم چون مشغول بازی شلم بودیم
بازی که تمام شد رفتم یه گوشه حیاط ویلا صداش کردم اومد و ازش پرسیدم بگو بینم قضیه چیه
توضیح داد که خانمش یه گوشی قدیمی داره و الکی به این گفته سوخته، یه بار اینم رفته دیده باطری نداره و خریده براش روشنش کرده بازش کرده دیده با پسر خالش رابطه داشته و برای هم عکس و نود فرستادن و حتی چند باری برنامه سکس چیدن و توی چت در مورد اینکه خوش گذشته یا نه از هم پرسیدن
منکه مغزم هنگ بود حسابی اصلا برام قابل فهم نبود که چرا این دختر با این سبک مذهبی بودنش احمق چت هارو نگه داشته که بعدا فهمیدم عاشقش بوده و پدرش به خاطر اختلافات خودشون نزاشته با هم ازدواج کنن
چیزی به مغزم نرسید و ازش خواستم صبر کنه تا یکم فکر کنم، یه جورایی من شده بودم تصمیم گیرنده زندگیش
تو چند روزی که دنبال راه حل بودم گاهی این پیام می داد و راه کارهای احمقانه پیشنهاد میکرد
منم مدام میزدم تو ذوقش که نه بابا چرت نگو تا یه شب که مست بودم بعد از چند تا پیام یهو یه پیام داد که هنگ کردم و دوباره کیرم شق شد
نوشته بود زده به سرم بدم یکی مخشو بزنه که کیرش کلفته خشن بکنتش که دیگه بترسه از سایز بزرگ و به سایز من قانع باشه😅
حشر نزاشت این یه تیکه رو درست راهنماییش کنم ، دیگه نه نگفتم فقط گفتم دیوونه میدونی اگه طرف لاشی باشه ازت باج میگیره نابود میکنه زندگیتو یا اگر نخواد بهش دیگه بده زور گیرش میکنه
نوشت نه بابا من که به کسی اعتماد ندارم، گفتم خودت مثلا اگر کسیو سراغ داری انجامش بدیم چون سر قضیه اون شب فهمیدم راز نگه داری
قضیه کون دادن خودش و میگفت
همونجا فهمیدم این خیلی هم طرف زوری نکردتش و خودش انگار یه جورایی ابی میزنه که میخواد خانومشو بده بکنن
منم دو دستی گرفتم، گفتم میترسم خیلی سفت باشه بگه نه و ابرومم بره پیشش و دیگه نتونیم تو روش نگاه کنیم والا میکردم این کارو
پیام تیر خلاص اومد
نوشته بود تو که اگر خودت قبول کنی این کارو کنی عکساشو میدم بهت که مجبور بشه باهات اوکی بشه
من اون لحظه هنگ بودم
یه حس شهوت، ترس، گیجی، گناه خلاصه گه گوزه گرفته بودم و بیستا پیام نوشتم پاک کردم و نفرستادم که پیام اومد ببخشید فکر کنم ناراحتت کردم ولی درک کن زندگیم داره خراب میشه هیچ کسی رو هم اندازه تو معتمد ندارم دورم
سریع جواب دادم نه بابا دارم فکر میکنم چطوری مخشو بزنم که ناراحت نشه از دستم😉
گل از گلش شکفت
به ثانیه نکشیده زنگم زد گفت نیما بخدا اگر این کارو برام انجام بدی یه عمر مدیونتم و از این حرفا
منو میگی کلا هنگ بودم تا چند روز
انقدر جق زدم کیرم درد میکرد دیگه🤣
نتونستم با خودم کنار بیام که بگذرم بسکه این زن خوشگل بود و منم عشق محجبه😘
زنگش زدم گفتم شب میام دنبالت گوشیشو بیار یه جور نفهمه تا ببینم چی میشه کرد
شب شد و رفتم دنبالش اونم پیدا بود یه حس عجیبی داره
منم که از اون داغون تر
گوشی رو روشن کرد بازش کرد چت هارو اورد وااااای چه عکسایی چه بدنی ولی سکسی کامل نبودن
بهش گفتم احمق این زنو دلت میاد طلاق بدی؟
گفت نه بخدا دوستش دارم برا همین میخوام درستش کنم والا میپره بخدا تازه این میره طلاق میگیره چون نمیتونم بهش برسم
یهو یه فکر ناب زد به کلم🤔
گفتم گوشیو بده من فردا برو تا از سر کار رسیدی خونه بهش بگو گوشیشو دادی من ببرم پیش دوستم درستش کنم که بفروشی با گوشی خودش براش یه گوشی خوب بخری ، نترس من خودم یه گوشی میدم ببری بدی بهش تو لازم نیست از پولش بترسی
خلاصه فرداش شد و زنگ زد و میخندید میگفت به خانمش گفته، اون در به درم جیغ و داد که برو همین الان بگیرش و من اصلا گوشی نیاز ندارم و اون گوشی یادگاری بوده و نمیخواد بفروشتش و من اصلا اشتباه کردم گفتم گوشی خوب میخوام و از این حرفا
گفت چیکار کنم این با چک و لگد بیرونم کرد بس که جیغ زد مغزم ترکید که گفتم نگران نباش بیا تا بهت بگم چیکار کنیم
اومد سمتم و رفتیم بازار دم فروشگاه دوستم، اون موقع تازه سری نوت سامسونگ سری ۲۰ اگه اشتباه نکنم اومده بود براش یه دونه خریدم و کادو کردم و گفتم برو بده بهش بگو دیر رسیدم گفت درستش کردم چیزاشو پاک کردم فروختمش
اونم رفت همینارو گفت و خانمش یکم اروم تر شده بود ولی نشسته بود گریه کردن و بهانه آورده بود که به خاطر اینه که تو این وضعیت مالی چرا پول خرج کرده اینقدر و زده بود به در چرت و پرت
دوستم میگفت پیدا بود از استرس چقدر داغونه
بهش پیام دادم فردا بیارش دم فروشگاهی که ازش خرید کردیم تا براش یکم گارد و گلس و نرم افزار بگم بزنن که منو ببینه و از فاز ترس درش بیارم
وقت موعود رسید و اومدن منم به دوستم سفارش کردم احترام و عزت بزارید به من حسابی که یعنی من شریکتم
اومد یه نگاه بهش کردم دیدم بنده خدا بنفش شده و ایستاده یه گوشه و داره ناخنای دستشو تیکه تیکه میکنه
به دوستم گفتم برو چندتا اب هویج بستنی بخر بیار شیرینی گوشی دار شدن خانمت تا رفت به ریحانه گفتم تشریف بیارید جلو تا این قسمت و توضیح بدم
تا رسید جلوی پیشخوان گفتم همه گوشی رو ریست کردم و برای اینکه دست کسی نیوفته نفروختمش و الکی به شوهرت گفتم فروختم و گذاشتمش گاوصندوق
یه هو دو متر رفت عقب، خشکش زد
دستشو گرفت جلوی دهنش و اشک اومد توی چشمش
سرشو انداخت پایین چند دقیقه ای تا دوستم اومد تو با اب هویج بستنیا
دوباره نگاهش کردم دیدم انگار یه باری از رو دوشش برداشتن و راحت داره میشه شروع کرد به لبخند دار شدن صورتش
گفتم اول تعارف صاحب گوشی کن که شیرین کامیش بیشتر بشه
بعد هممون مشغول خوردن شدیم و حدود نیم ساعتی هم متعلقات براش گذاشتن و منم صفحه واتساپ و باز کردم خیلی اروم روش چت مخفی رو یادش دادم و دیدم خانمی که اینقدر رو میگرفت حالا لبخند به لب داره و دیگه چادرشو نگرفته روی گردیه صورتش و داره با رضایت از اینکه چه شانسی دارم که شوهرم دوست به این ادم حسابی و متشخصی داره لذت میبرد
رفتن و من از فرداش شروع کردم پیام دادن که دختر این چه کاریه کردی و تو به این خوبی خانواده به این خوبی و شوهر به این خوبی از اونم انکار که بخدا اینا مال نامزد قبلم بوده مال حالا نیست و از این حرفا منم انکار که نه بابا نباید تا بلد نیستی کاری بکنی و دیگه هر وقت خواستی کاری کنی از اون روش که یادت دادم استفاده کن که کسی نتونه مچتو بگیره
یک ماه گذشت و سکرت چت می کردیم
هر چی این دوستم میگفت چه خبر میگفتم نباید بپرسی مگه نگفتی اعتماد داری من میخوام درستش کنم اونم میگفت باشه دوباره فردا میگفت توروخدا بگو منم میپیچوندمش میگفتم یه روزی ممکنه دهنت بگوزه لو بدی خودتو، ندونی بهتره
خلاصه یه شب به ریحانه گفتم: ولی یه اعترافی میکنم ازم دلگیر نشو
گفت چی بگو من از تو دلگیر نمیشم
گفتم عکسای رو گوشیتو پاک نکردم و همیشه نگاهشون میکنم و حسرت میخورم
یهو ویس فرستاد که تورو خدا پاکشون کن و قسم
گفتم به یه شرط که یه دونه برای خودم بفرستی کلا اون گوشیو میارم میدم بهت دست نخورده
اولش قبول نمیکرد و میگفت هر چیزی جز این چیزا
منم دیگه زدم به در عشق و عاشقی و گفتم میدونم نمیتونم داشته باشمت ولی دلم میخواد حداقل یه بار حتی کوتاه مال من باشی و بعدش هر کدوم بریم دنبال زندگی خودمون
با کمال تعجب گفت نمیدونم چی بگم فرصت نیاز دارم فکر کنم بیشتر بهش
منو میگی انگار خدا در بهشتشو برام باز کرده بود
چون تجربم میگفت نیما جان مبارکت باشه🥳
دیگه اینقدر مخ زده بودم میتونستم بفهمم این خانم طلا مال خودم شده و داره با استرسش کنار میاد
گفتم باشه ولی زود فکراتو بکن چون من یه خونه مجردی دارم که تا چند روز دیگه باید تحویلش بدم و بعدش دوست ندارم جایی بریم که خدایی نکرده امن نباشه و تو رو بشناسن چون خونه کس دیگه ای رفتیم، خونش و راست گفتم ولی تخلیه رو الکی گفتم😅
تقریبا نزدیک اومدن شوهرش یا همون دوست کونیم به خونشون بود که اینارو بهش گفتم و خداحافظی کردم
فردا صبحش دوباره ازش خواستم و یکم من و من کرد و آخرش گفت خیلی برام سخته ولی واقعا خودمو مدیونت میدونم و نمیخوام پیش خودت بگی خوبیم و ندید گرفت
میام پیشت ولی قول بده کاری نکنی و فقط پیش هم باشیم یکم و گناه برا خودمون نتراشیم
گفتم خیلی سختمه ولی قبول
اومد پیشم
وااااای
چی میدیدم
یه فرشته که زیر چادر مشکیش یه روسری خوش رنگ و فرم لبنانی بسته بود
یه عینک افتابی از ترس شناختنش روی چشمش
کفش های تقریبا پاشنه بلند
از ماشین پیاده شد قند تو دلم آب شد
سوار ماشینم شد و گیج و مبهوت رانندگی میکردم و مدام نگاهش میکردم و فقط میگفتم واااای ریحانه چقدر تو نازنینیییییی
اون بنده خدا که اصلا این کاره نبود با یه ترس زیادی مدام حواسش بود فقط کسی نبینتش و هی میگفت مرسی نگو تورو خدا اینارو من نمیتونم برام سخته از این حرفا بزنم و بشنوم
رسیدیم خونه خودم ریموت و زدم در وا شد رفتیم تو ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و راهنماییش کردم سمت آسانسور و رفتیم کلید انداختم تو در واحد و رفتیم تو بدون اینکه چیزی بهش بگم یا دستش بزنم
ولی درو که بستم سریع با دوتا دستم دو سمت سرش و آروم گرفتم کشیدم سمت خودم و لبام و گذاشتم رو لباش بنده خدا اینقدر لباشو سفت گرفته بود که نمیتونستم لباشو بخورم
فهمیدم زود وارد عمل شدم
سریع شروع کردم به بوسهای ریز از سر و صورتش و قربون صدقش رفتن
گفتم وااااای ببخشید اصلا حواسم نیست بیا بشین
هیچی نمیگفت فقط نفس نفس میزد
واقعا ندیده بودم دختر اینقدر استرس دار و سرسنگین که معلوم بود قلبش داره از جا در میاد
ابجوشو گذاشت و یه نسکافه درست کردم اوردم رو میز گذاشتم و رفتم هر چیزی خریده بودم اوردم چیدم رو میز
گفت اینا رو برا کی گرفتی چه خبره
گفتم امروز عزیزترین مهمان برام اومده
اینا کمه برای تو
دستشو اورد رو رون پام و دستم و گرفت
مثل یخ وا رفتم
انگار ریلکس شده بود و با این جملم و اینکه کنار کشیدم از خوردن لباش حس خوبی گرفته بود
انگشتامو فشار داد
گفتم بخور نسکافتو فشارت میزون بشه میخوام با نسکافم بخورمت
خندید گفت قول دادی نامرد
شروع کردیم خوردن و اروم اروم لبخند به لبامون بیشتر می نشست
پرسیدم خوردی حالت بهتر شد
گفت اره خوب شد واقعا فهمیدی حالمو چون داشتم تصمیم میگرفتم برم بیرون
پرسیدم الان اگر بخورمت دیگه ولم نمیکنی بری
هیچی نگفت سرشو انداخت پایین
رفتم نزدیکش چسبیدم بهش چادرشو که دورش بود و برداشتم تا کردم گذاشتم لب مبل
روسریشو اروم باز کردم وااااای خداااای من چی میدیدم
واقعا عروسک بود
مانتوش دکمه نداشت یه حالت بندینک هایی داشت که تا شروع کردم باز کردنش مدام ازم می خواست ادامه ندم و مدام میگفت نیما قول دادیاااا
دیگه نه گوشام میشنید نه مغزم کار میکرد
تا دید فایده نداره خودشم کمک کرد تو باز کردنشون و خندید گفت بده تا پارشون نکردی خودم باز میکنم
مانتوشو باز کرد گفتم مسخره بازی در نیار کامل بکن که با خجالت پا شد و کندش واااااای یه تاپ سفید با گلهای ریز صورتی یاسی با دوتا بند نازک که از روی شونه هاش رد شده بود و دوتا میمی سفید و خوش فرم که داشتن چشمک میزدن
یه ساپورت ضخیم که زیرش یه شورت سفید رنگ نیمه نمایان بود، نشست پیشم ولی یه ۱۰ سانت دورتر
از همون بغل خودم و به سمتش بردم و با فشار بدنم خوابوندمش روی مبل و شروع کردم بوسیدن ریز صورتش و گردنش
چنان نفس نفس میزد که انگار دو نفر دارن میکننش
لبمو گذاشتم روی لبش بازم سفت گرفته بود
گفتم ریحانه نکن عذابم نده
خندید و برای اینکه رد گم کنه از خجالت و استرس گفت حقته
یه جمله الکی
گفتم توروخدا لباتو شل بگیر تشنشونم
تا شروع کردم دوباره لباشو بخورم اروم اروم شل کرد و دیگه خودشو سپرد دست من
یا خداااا زبونم و میکردم تا اونجا که جا داشت تو دهنش و میچرخوندم اون تو
لباشو دونه دونه گاز میگرفتم و اه و اوهش و در اورده بودم
اینقدر تمیز بود که نوک زبونمو کشیدم زیر دماغش که عمرا برای کس دیگه ای این کارو میکردم
چشماشو میبوسیدم و میلیسیدمش
سرشو برگردوند و لرزید چون قلقلکش شده بود زبون میزدم به صورتش
تا روشو برگردوند زبونمو تا اونجا که جا داشت کردم تو سوراخ گوشش
یه مزه نمکی خاصی میداد
یهو جیغ زد و سرشو کشید اونطرف گفت وااااای نیما نکن دیوونه شدم
زوری سرشو گرفتم و شروع کردم لاله گوششو خوردن مدام تقلا میکرد که بس کنم میگفت تورو خدا نکن و مدام می لرزید انگار که سردش باشه لرز کنه
رفتم پایین تر و افتادم به جون میمی هاش
واااای یه عطری بهشون زده بود که مست بو و تصویر شده بودم
انگار تصویری از بهشت جلوم بود
اینقدر بوسیدم و مالیدم و فشار دادم جیغش دراومد گفت وای گشتیم درد گرفت سینه هام
تاپشو دادم بالا و با اینکه دستاشو نمیداد بالا همکاری کنه زوری درآورد
با دستاش جلوی چشماشو گرفت طوری که با ارنجاش روی سینه هاشو داشت می پوشاند
بهترین کارش این بود سوتین نبسته بود
خدایا سنگم کن اگر دروغ بگم، ولی نوک سینه هاش کوچولو و قهوه ایه خیلی روشن تو مایه های صورتی
میبوسیدم و میمکیدم و میمالیدم
دستاشو از جلوی چشماش برداشت و سرم و گرفته بود دو دستی و هی قفسه سینشو می اورد بالا و یهو می انداخت پایین روی مبل
نفهمیدم به چه سرعتی ولی شاید تو ۱۰ سایه مثل وحشیا لباسامو کندم و لخت خوابیدم روش
سینمو چسبوندم به سینش و یه گرمای عجیبی ازشون بهم میرسید
یه نرمی خواصی
از روی ساپورت خیلی آروم ولی پر زور دست کشیدم تو چاک رونش و کسش
یه پاهاش زیر پام بود و اون یکی ازاد
اونی که آزاد بود و با سرعت جمعش کرد و دستشو گذاشت رو دستم و گفت نه اینجا دیگه نه
یادم نیست چی بهش گفتم ولی یه جمله خفشو عشقم یادمه یه چیزی تو همین مایه ها بود
کسشو از روی ساپورت میمالیدم و میمی میخوردم
لب میخوردم
شاید به جرات میگم نزدیک دو یا سه بار تا اینجاش کل بدنش لرزید که فکر کنم آبش میومد
وارونه نشستم رو شکمش طوری که کمرم رو به صورتش بود و شکمم رو به پاهاش
پاهاشو دادم بالا کفشاشو کشیدم بیرون دیگه نذاشتم ببری پایین چون عالی بود برای در اوردن شرت و ساپورتش، دست چپمو پشت پاهاش نگه داشتم که نده پایین
دست انداختم دور ساپورت و شرتش و با هم به سمت بالا کشیدم تا اومد دست بندازه و پاهاشو جمع کنه بدتر شد و تازه کار منو راحت کرد به سمت بالا کشیدمشون و راحت در اومدن
از روش که بلند شدم و چرخیدم به سمتش سریع دوباره دستاشو گذاشت روی کسش و گفت نیما جان من بزار بپوشم نکن این کارو
گفتم خفه شو عشقم و با زور دستاشو پس زدم و پاهاشو باز کردم و شروع کردم لیسیدن و بوسیدن
من اصلا ادم کس خوردن نبودم ولی این ف م بدن بدون حتی یه نقطه یا لک یا زشتی…واااااییییی
یه کس داشت انگار عمل زیباییش کردن
ولی نمیدونم چرا اون روز با اینکه کسش خیس خیس شده بود و به نظرم چندش میومد خوردن این مدل کس ولی برای اون انگار جلوم کیک تولد گذاشته بودن
چنان می لیسیدم و زبون تو سوراخش میکردم که بالشت یا کوسن مبل رو کرده بود تو دهنش گاز گرفته بود و جیغ میزد
پاهاشو دادم بالا و با زور زبونمو کردم تو سوراخ کونش
وای منکه کس نمیخوردم حالا داشتم تو کون ریحانه زبون میکردم
اینکارو که کردم چنان رعشه ای افتاد به بدنش که دو سه تا لگد بد بهم زد و ارضا شد
البته نا خواسته چون مثل مار میپیچید به خودش
بهش اجازه دادم نفسش تازه بشه
کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش
اینقدر خیس بود که خودش جاشو پیدا کرد و داشت میرفت داخل که دیدم انگار که دختر باکره باشه خودشو میکشه عقب و هی با دستش شکممو میگیره که آروم بره داخل
اینقدر کسش تنگ بود که انگار داشتم کون میکردم
تازه فهمیدم ای بابا چه کلاهی سرم رفته و اون رفیق کونی اشغالم تمام مدت دروغ میگفت زنم میگه سیر نمیشم و میخواست فقط انگار زنشو بده من بکنم چون این با انگشتم سیر میشد و کیر زیادش بود
خلاصه اروم اروم شروع کردم به کردن گفتم ریحانه چقدر تنگی
گفت اره تو رو خدا اروم بکن خیلی درد دارم
منم کیرم کلفت و ۱۵ ۱۶ سانت درازی
جای کیرم که باز شد خوابیدم روش و باز گرمای شکم و میمی هایش، با خوردن لباش کیرمو عقب جلو میکردم پیدا بود درد داره انگار
چون مدام نفسش می گرفت موقع لب خوردن و هی چشماشو از درد یکم نیمه بسته میکرد
منی که حداقل یه ربع میکردم ابم بیاد بعد دو دقیقه آبم اومد رفتم شستم و برگشتم
پریدم شستمش و دوباره افتادم روش
اینبار دیگه هیچی حالیم نبود
فقط میکردم
انواع پوزیشن
دیگه یه جا قسمم داد گفت نیما تورو خدا بسه ضعف کردم
گفتم من بسم نیست
گفت بخدا نمیتونم دیگه من تا حالا اینجوری سکس نکردم
فلانی اصلا نمیتونه اینطوری بکنه منم عادت ندارم
گفتم به یه شرط
تا گفتم خندید گفت خیلی پستی
مگه قول ندادی
گفتم چرا ولی به شرط اینکه الان بکنمت تا خسته بشم سر قولم می ایستم والا باید یه بار دیگه بیای پیشم
گفتم میشه ریحانه قولم و بیخیال بشی و هرزگاهی با رعایت همه جوانب بیای پیشم با هم سکس کنیم
خندید
منم سریع خندیدم گفتم مرسی و بغلش کردم و شروع کردم بوسیدنش
گفت بسه لوس نشو
الانم خیلی اروم بکن که ابت بیاد نمیخوام اینطوری تمام بشه
منم شروع کردم به کردن اروم تا ابم اومد و ریختم رو شکمش
دقیقا فهمیدم دیگه جندم شده
کار تمام شده بود
از یه دختر مذهبی یه پارتنر فوق العاده برای سکسم ساخته بودم
هنوز که هنوزه باهاش رابطه دارم
برای دوستم هیچ وقت از سکسمون تعریف نمیکنم و از اینکه بهم دروغ گفته فیگور ناراحتی گرفتم و گفتم فقط بدون من میکنم و تو حق نداری دخالتی بکنی
تو فقط بدون زنت دیگه ازت راضیه
چند باری هم خودشو نصف شب جاهایی که پیش هم بودیم چسبونده بهم که مثلا حشری بشم کونشو بکنم ولی اصلا تو فازش نیستم
اینم از داستان واقعی من
باور کنید حتی اگر طلاق هم بگیرن خودم باهاش ازدواج میکنم و میبرمش یه جایی تو نازو نعمت باهاش زندگی میکنم چون واقعا بهترین دختریه که توی زندگیم باهاش در ارتباط بودم
خلاصه جو عجیبی بین من و دوستم و خانمش در جریانه
ریحانه اینقدر خوشحاله که برای من فقط کارای زنانه میکنه مثلا رفته لیزر و الان بعد تقریبا یکسال دیگه نانازش مو نداره زیاد مثل قدیم
و اینم بگم بچه دار هم نمیشن و در حال درمانن
قراره برای اولین بار بعد این همه مدت با هزار تعهد که اروم بکنمش بهم انال بده
مخلص شما چوچورطلا

نوشته: Chochortala

بازدید 2,287

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “خودمم باورم نمیشد تا مدتها”

  1. جمله بندی خوبی نداشتی و چند تا غلط املایی تابلو داشتی ولی در کل داستانت باحال بود. فقط این همه توضیح دادی و به آخرش که رسیدی، جاهای اصل کاری رو سریع تموم کردی. اونجاها رو بیشتر توضیح میدادی و توصیف میکردی. از سکس های بعدیتون، مثلا از سکس دومتون که با رضایت کامل اومده بوده پیشت و راحتتر سکس کردی برامون میگفتی.

  2. راستی اگه واقعا داستانت واقعیه، یه پیشنهاد بهت میدم. اون دوستت رو یه بار بکن که اونم دلش خوش بشه، بعد برو خونشون و جلوی خودش با زنش یکس کن و سه نفری حال کنید. هیچی مثل این مزه نمیده که جلوی شوهرش بکنیش. اینجوری با کیر کوچیک شوهرش کونش رو آماده کن که بعدش خودت راحتتر کونش بذاری. دو به تک از کوس و کون همزمان بزنید تا ریحانه هم لذت ایم مدل سکس رو ببره

  3. خودتم که اسمت چوچول طلاست ، احتمالا سایز تو با دوستت یکی دو سانت فرق کنه 👌

  4. از قديم گفتن جنده بازى بكنيد ولى جنده سازى نكنيد،اين كار تو از هر لحاظى منطقى نبوده،دخالت تو امور زندگى ياروزن ساده رو كه حالا قبلا رابطه ايى داشته يا نداشته به اميد پس گرفتن گوشى راز هاش باهاش چت كردىاونو با هزار دوز و كلك تا خونه كشوندى زورى و بدون توجه به خواستش اونو كردىحالا خوشحالى كه هنوز مياد پيشت؟با همه ى اون پولايى كه ميگى دارى يكم ادم باش عزيزم

  5. پس پسرخاله کیرکلفتش کرده بودشحالا میگی دروغ گفتهیعنی عکسارو ندیدی؟کص ننه دروغگوت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید