- تقدیم به مهرشاد شهیدی، محمدمهدی کرمی و محمد حسینی *
- تقدیم به سر های آزادیخواهِ بر دار رفته *
مادر تو غرفه خودش خوابیده بود، اما من خوابم نمیبرد. ننه هم مثل من بیخواب شده بود.
توی پذیرایی اطاق ارسی بودیم، ننهخانم نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده بود؛ منم دراز کشیده بودم و سرم رو گذاشته بودم رو پاش و ننه سرم رو نوازش میکرد. صدای پارس کردن سگای ولگرد از کوچه های اطراف عمارت و باغ های دور و بر به گوشمون میرسید. عمارت توی تاریکی فرو رفته بود و فقط یه فانوس با سوسویی که میزد، پذیرایی اتاق ارسی رو روشن میکرد.
آروم گفتم : شنیده بودم قصه مرگ شاه، مثالِ قصه قیامته، ولی به چشم ندیده بودم. عمارتِ سیاهپوش و شاهنشینِ بی ارباب. بعید میدونم تا آخر عمرم فراموش کنم امشب رو.
ننه هم در حالی که توی فکر فرو رفته بود گفت : شب شاه میرون و شب شاه کشون! ای داد از این شب ها. موقع مرگ کریمخان زند من خیلی جوون بودم. اون زمان بود که معنی رستاخیز رو تو همین دنیا فهمیدم. بعد از مرگ کریم خان، مملکت هزار پاره شد و هر تیکهش افتاد دست یه اوباشی. نون و گوشت کمیاب شد و فروشنده ها مایحتاج ضروری مردم رو به قیمت خون پدرشون میفروختن. حاکم های محلی تشنه قدرت بودن و مردمِ بیچاره هم دسته دسته قربانی قدرت طلبی حاکم ها میشدن و به کام مرگ می رفتند؛ یعنی نمیرفتن، میفرستادنشون. بعد از مردن فتحعلیشاه که محمدشاه قاجار شاه شد، با خودم گفتم این سلطانِ جوان اگه هرچی نداشته باشه، لااقل میتونه یه سلطنت طولانی داشته باشه که نسل شماها قیامتِ حد فاصل بین دو شاه رو نبینین. ولی تقدیر خلاف خواست سلطان چرخید و محمدشاه هم جوانمرگ شد.
نمیدونم چرا این وسط به فکر حسام میرزا افتادم و گفتم : خب چرا تو همچین شبی، میرزا عمارت خودشو ول کرد به امون خدا؟ کجا رفت اصلا؟
ننه گفت : تو همچین شبی، شاهین اقبال تو آسمون سیاه پرواز میکنه؛ این جماعت هم طناب میندازن تا این شاهین رو روی شونه خودشون بنشونن. چندسال پیش که فتحعلیشاه مُرد، تا قائممقام فراهانی محمدشاه رو از تبریز برسونه به طهران، شهر شده بود قرق اشقیا. الانم تا اوضاع پادشاه مشخص بشه، مملکت آشوبه. میرزا رفته که فیمابین این بلوا، ارث و اسم پدری رو از تاراج حفظ کنه.
سرمو یکم چرخوندم و گفتم : یعنی الان داخل دروازه چه خبره؟ شهر دست اراذل؟
ننه نفس عمیقی کشید و آروم گفت : نباشه هم، کشور بلواست. دارالخلافه آبستن آشوبه. آخرین باری که همچین وضعی تو شهر و بازار دیده بودم، فاصله زمانی بین کشته شدن آقامحمدخان توی شوشی و رسیدن فتحعلیشاه به پایتخت بود. الوات فرصتطلب ریختن تو کوچه های دارالخلافه، این ماکویی های کافر هم که معبر رو بستن و هرکی واسه خودش یه سازی میزنه. قدارهکش ها حمله کردن به مزرعههای اطراف شهر و هر چی به دستشون برسه به نیش میکشن. نامسلمونا چپاول کردن اموال مردم رو. میدون محمدیه پره از سربازای ماکویی صدراعظم. دیگه وای به حال بازار و دربار.
قلبم به تپش افتاد، اوضاع بیرون عمارت اینقدر خطرناکه؟ پس کاوه چی میشه؟
گفتم : پس تو این قائله، حساب بقیه مردم شهر چیه؟
ننه گفت : هرکی که تحت حمایت یکی از اعضای خاندان قاجار باشه در امنیت و امانه. ولی وای به حال عامه مردم، خدا به فریادشون برسه. یلدای دارالخلافهست امشب.
از جام بلند شدم و به ننه گفتم : من دیگه کم کم برم بخوابم. از خستگی دارم تلف میشم.
ننه گفت : خیلی خب، منم میرم بخوابم. شبت بخیر مادر.
سرمو تکون دادم و به سمت غرفه خودم رفتم. غرفه یه حجره کوچیک بود که فقط به اندازه بسترِ خواب و یه صندوقچه لباس جا داشت.
توی بستر دراز کشیدم و به سقف زل زدم. دلم آشوب بود، انگار یه قشون داشت توی دلم رژه نظامی میرفت. کاش میتونستم تو این غوغا، کاوه رو هم بیارم تو عمارت بمونه تا از خطر اون بیرون محفوظ باشه. من نمیتونم دست رو دست بزارم تا هر بلایی سر کاوه بیاد.
خیلی دیر وقت بود اما عزمم رو جزم کردم و از بستر بلند شدم. فانوس روشنی که روی طاقچه بود رو برداشتم و از حجره خودم رفتم بیرون. آروم آروم و پاورچین پاورچین راه میرفتم تا ننه یا مامان صدای پامو نشنون. ننه توی پذیرایی نبود، پس حتما رفته بود توی حجرهش تا بخوابه.
در اتاق ارسی رو باز کردم و رفتم بیرون. وارد حیاط اصلی عمارت شدم و به سمت در خروجی حرکت کردم. تا رسیدم به در، شعبون جلوم سبز شد و گفت : کجا به سلامتی؟
با حالت درخواستی گفتم : دستم به دامنت مشتی. کار واجب دارم، باید برم جایی.
شعبون گفت : نمیتونم بزارم مهبد، سر خود که نیست. آسیهخانم قدغن کرده کسی از عمارت خارج بشه. آسیهخانم که حکم کنه، حتی حسام میرزا و عفتالدوله هم تمکین میکنن، چه برسه به من یهلاقبا.
دوباره گفتم : بحث زندگیه مشتی، حاضری یکی بمیره و خونش بیافته گردنت؟
شعبون گفت : تو حاضری اون بنده خدا نمیره، بعد تو بری بیرون تو این بلبشو کشته شی، خونت بیافته گردن من؟ شاه مُرده پسر؛ شاه!
گفتم : پس تو بگو چیکار کنم آخه. کسی بیرون هست که حتما باید ببینمش مشتی. حتما باید کمکش کنم و مطمئن بشم رسیده به یه جای امن.
شعبون گفت : از من میشنوی برو و تو حجرهای که میرزا بهت بخشیده بشین و دعا کن که زودتر تاج رو سر یه نفر قرار بگیره تا وضع از این منوال خارج بشه. تو جوونی و خام، چه میدونی شب شاه میرون چیه. حالا هم اینجا صبر نکن؛ برو که دو ساعت مونده تا اذان صبح و سحر. سپیده صبح که زد، قفل در عمارت باز میشه و میتونی بری دنبال اونی که باید ببینیش.
میدونستم نمیتونم راضیش کنم، پس مجبورم صبر کنم تا سپیده صبح بزنه.
دوباره برگشتم تو حجرهم و توی بسترم دراز کشیدم اما تا خود صبح خواب به چشمم راه پیدا نکرد، توی بسترم جابجا میشدم و به سقف و دیوار ها زل میزدم. انگار نقش صورت کاوه رو روی دیوارهای حجره میدیدم.
صبح پاشدم و سریع و سرسری صبحانه خوردم و بدون اینکه کسی متوجه بشه از عمارت زدم بیرون. دویدم و خودمو رسوندم به بازار. از کوچه پشت بازار پیچیدم به چپ و رفتم به سمت جایی که کاوه منزل داشت. کاوه پسر شلخته و بهم ریختهایه. هرچندوقت یکبار میرم خونهش و لباس های کثیفش و رختخواب و کتابهای پخش و پلاش رو جمع میکنم. چند روز که بهش سر نزنم اوضاع خونه طوری میشه که حتی شتر با بارش هم گم میشه توش.
قدم هامو سریعتر کردم تا بعد از چند دقیقه، جلوی در چوبی همون خونه بودم. یه خونه جمع و جور با یه حیاط کوچیک که یه باغچه کوچولو و دو تا درخت داره. روی دروازه چوبی خونه دوتا کوبه فلزی دایرهای شکل داره که توی دستم میگیرم و به صدا درمیارمش؛ اما کسی جواب نمیده. دوباره کوبه رو میزنم به در، و بازم سکوت. سه باره و چند باره تکرار میکنم کوبیدن کوبه به در رو ولی همچنان جوابم فقط سکوته. دستم رو مشت میکنم و میکوبم به در و میگم : کاوه؟! منم مهبد. اگه هستی جواب بده.
محاله کاوه صدای من رو بشنوه و در رو روم باز نکنه. وقتی همچنان صدایی نمیاد یعنی حتما خونه نیست. از راهی که اومده بودم برگشتم و رفتم توی بازار؛ از راسته های مختلف بازار بزرگ دارالخلافه می گذشتم و فکر میکردم. نه توجهم به رنگ و شکل شیرینی های قنادی جلب میشد، نه نقش و نگار فرشهای دکون فرشفروشی. نه جلا و لعاب طلای زرگری چشمم رو میگرفت، نه صدای اذان ظهر که از مسجد نزدیک بازار میومد توی دروازه گوشم فرو میرفت.
روی سکوی خشتی جلوی قهوهخونه نشستم تا فکر کنم کاوه کجا میتونه رفته باشه. داشتم جاهایی که احتمال میدادم کاوه اونجا رفته باشه رو توی ذهنم مرور میکردم که یهو گوشم به حرفای مردم داخل قهوهخونه تیز شد. دوتا مردی که نزدیکتر به در قهوهخونه نشسته بودن، در حال کشیدن قلیون و نوشیدن قهوه بودن و داشتن باهم حرف میزدن.
مرد اول گفت : این دیگه از اوناش بود. چطور ممکنه همچین چیزی اتفاق بیافته؟ مگه خزانه قصر سلطنتی، طویلهی پشت حیاطِ آمیرزا سبزعلیه که بشه به همین راحتی ازش دزدی کرد؟ معلومه که مهمله.
مرد دوم گفت : حالا راحتی و سختیش رو خدا میدونه، ولی من از یه آدم مطمئن شنیدم.
مرد اول گفت : از این حرفا هرچندوقت یکبار توی بازار شایع میشه و عین نقل تو دهن همه میچرخه. بعد از یه مدت هم معلوم میشه مزخرفی بوده مثل الباقی مزخرفات بازاری و همه فراموشش میکنن.
مرد دوم گفت : مزخرف چیه مرد مؤمن؟ شایعه کدومه؟ این به قول تو شایعه، از راست هم راستتره. میگن دیشب که داشتن نعش شاه رو واسه مراسم دفن و حمل به قم آماده میکردن، یه گروهی حمله کرده به خزانه شاهی و یه بخش قابل توجهی از خزانه رو غارت کردن. نگهبانا فقط تونستن یه نفر رو گیر بندازن.
مرد اول گفت : گیر افتاده؟ پس وای به حالش. حالا ملک جهان خانم و میرزا آقاسی چنان مکافاتش میکنن که تاریخ فراموشش نشه.
مرد دوم گفت : واسه همین میگم حقیقت داره. پسفردا غروب قبل اذان قراره همین دزد بخت برگشته رو تو میدون محمدیه، جلوی چشم مردم و با حضور شخص میرزا آقاسی اعدام کنن.
دیگه نمیشنیدم چی میگن. اون چیزی که باید میفهمیدم رو فهمیدم. نفسم توی سینهم گیر کرد. دستم رو گذاشتم روی سینهم و پلک هام رو بهم فشار دادم و سعی کردم نفسم رو بدم بیرون ولی نمیشد.
کاوه، کاوه از دست تو! از دستِ خطر طلب تو که بسته راه نفس کشیدن منو.
♡ ♡ ♡
مامان بالای سر ننه ایستاده بود و داشت از پارچ براش توی لیوان آب میریخت که یهو یکی دو قطره از پارچ خارج شد و ریخت رو صورت ننه.
ننه با اعتراض و خشونت گفت : مهبد، چی توی این پیرزن بینوا دیدی که میخوای منو اسباب مضحکه کنی؟ صبر کن من بمیرم، بعدش اونجاتو حنا ببند.
من که جلوی شومینه خاموش نشسته بودم، با تعجب گفتم : وا، ننه چیکار کردم مگه؟ من که اینجا نشستم!
مامان گفت : ننه میخواستم برات آب بریزم که از پارچ ریخت رو صورتت یکم. خدایی نکرده نخواستم اذیتت کنم که.
ننه با شرمندگی گرفت و گفت : چشمام دیگه نمیبینه مادر، این چه حال و اوضاعیه؟ خدایا اگه درد میدی و دوا نمیدی، بگیر ببر. چرا عذاب میدی؟ نه جونی به تنم مونده، نه روانی به کلهم.
مادر اومد جلو و گفت : چشمات؟ تا دیشب خوب بودی که؟ چی شده چشمات ننه؟
ننه گفت : امروز صبح که پاشدم تا حالا، هیچی نمیبینه چشمام. خودم اولش وحشت کردم، گفتم نکنه کور شده باشم، بعدش گفتم شاید یکم که بگذره خوب بشم. واسه همین به شما هم چیزی نگفتم.
گفتم : پاشو بریم پیش طبیب پس، پاشو.
ننه گفت : طبیب چیه ننه، طبیب هر آدمی خودشه. یکم که بگذره و بخوابم خوب میشم خودم.
مامان گفت : مهبد راست میگه، اومد و شاید شاید شاید عیب و علتی پیدا کرده باشه چشمت. بریم پیش طبیب دوا بگیریم خوبه، یا چشمات علیل بشه بهتره؟
آخرش بعد از اصرار های ما، ننه راضی شد که ببریمش پیش طبیب علاءالحکما.
تا مادر چادر و روبنده ننه رو واسش آماده کنه، من رفتم بیرون و دم در عمارت یه دُرُشکه کرایه کردم و بعد از اومدن ننه و مادر، راه افتادیم سمت مریض خونه طبیب.
آفتاب شهریور ماه میتابید و مارو توی گرمای خودش می سوزاند. در حیرت بودم که چطور مردم روزهدار، با این گرمای هوا، طاقتشون تموم نمیشه. یعنی قدرت اعتقادات اینقدر زیاده؟ این بخاطر عشق به تشویقه یا ترس از تنبیه؟ بخاطر اشتیاق به بهشت یا انزجار از جهنم؟
درشکه جلوی مریض خونه ایستاد و من و مادر در حالی که از دو طرف بازوی ننهخانم رو گرفته بودیم، از درشکه پیاده شدیم. جماعتی از بچههای بیکار و مزاحم، جلوی در مریض خونه تجمع کرده بودن و عیب و علت مردم رو دستمایه مضحکه کرده بودن؛ غوغا میکردن و مدام صدای خنده بلندشون اطراف ورودی مریض خونه میپیچید که با تشر ننهخانم، ماستهاشون رو کیسه کردن و زدن به چاک.
وارد مریضخونه شدیم و روی نیمکت چوبی کنار دیوار نشستیم تا مریضهایی که جلوتر از ما اومده بودن، توسط طبیب معاینه بشن و نوبت ما برسه. مادر گفت : تا وقت به ما برسه که اذان رو میگن. چهخبره این همه مریض. مردم کی اینقدر مریضن که خبرشون درز نمیکنه.
ننه آروم گفت : قبل اینکه بیایم عمارت، یه روز سر غروب این همسایه صدیقه اومد گفت زن برادرش مرض گرفته مرده. بهش گفتم وا پس چرا اصلا خبرش پخش نشد تو در و محل؟ صدیقه گفت گفتیم شاید خوب بشه مرضش، دیگه نذاشتیم کسی بفهمه. گفتیم هم نیان عیادتش که خسته بشه و هم بعدا همه سوال پیچش نکنن تو محل و یه وقتی خجالت نکشه.
مادر با حالت تعجب گفت : وا، چه حرفا میزنه این خاله صدیقه. مریضی هم مگه خجالت داره؟
ننه ابروهاشو داد بالا و گفت : چهمیدونیم، نمیدونیم. لابد داره و ما خبر نداریم. زمونه عوض شده والا.
ننه و مادر همینطوری حرف میزدن تا اینکه نوبت بعد نوبت ما بود. داشتم به اطرافم نگاه میکردم که یهو چشمم به جمشید خورد؛ جمشید دوست کاوه بود که اون طرف جاده، روبروی ورودی مریض خونه ایستاده بود و داشت بهم اشاره میکرد که برم پیشش.
برگشتم و به مادر گفتم : ام… مامان… میگم… من نمیتونم بیام تو. حالم ناخوش میشه این همه عیب و علت و دوا و مرض میبینم. شما برین، من همینجا منتظر میمونم که برگردین.
نوبت که به ما رسید، مادر و ننه رفتن توی حجره طبیب. در رو که بستن، با سرعت از جام بلند شدم و دویدم به سمت جمشید.
جمشید که عجله منو دید، خندید و گفت : نه به اون مس مس کردنت که بهت اشاره کردم نمیومدی، نه به حالا که داری پرواز میکنی. اول که اصلا ندیدی منو، کلی معطل شدم تا متوجهم شدی. از جلوی عمارت تا اینجا تعقیبت کردم.
گفتم : صبر کردم مادرم و مادربزرگش برن پیش طبیب تا بتونم بیام، نمیخواستم چیزی بدونن که پا پی بشن و گمون بد کنن.
جمشید گفت : خیلی خب، کاوه ازم خواسته تو رو ببرم پیشش.
گفتم : الان؟!
جمشید سرشو به نشونه تایید تکون داد.
گفتم : همین الان که نمیتونم. باید صبر کنیم مامانم و ننهخانم بیان، بهشون بگم که دارم همراهت میام. نمیشه که یهو غیبم بزنه.
جمشید باشهای گفت و منم دوباره برگشتم توی مریضخونه. چند دقیقهای طول کشید تا ننه و مادر از حجره طبیب اومدن بیرون. پاشدم، رفتم جلو و بازوی ننه رو گرفتم و گفتم : چی گفت طبیب؟
ننه با خستگی و عصبانیت آروم آروم زیر لبش غرغر میکرد : چی میخواستی بگه؟ انتظار داشتی چی بگه؟ مثل همیشه دیگه. یه کیسه دوا میبندن به خیک مریض بدبخت، دیگه نمیگن این تن و بدن ضعیف و ظریف و لرزون با اینهمه دوا سمی میشه، طاقت نداره. مگه من نگفته بودم خودم بهتر از همه میدونم چمه؟ گفت واسه کهولت سنه؛ دِ آخه بنده خدا، اینو که خودمم میدونم. مگه من گفتم دختر ۱۵ سالم که حرف از کهولت میزنی؟
در حالت عادی از غرغرهای همیشگی ننه خندهم میگرفت، اما حالا ذهنم درگیر بود. رسیدیم به جاده سنگفرش شده جلوی مریضخونه و منتظر درشکه شدیم. همینکه درشکه جلومون ایستاد، من به جمشید اشاره کردم و به مادر گفتم که دارم با دوستم میرم یه قدمی بزنم و زود برمیگردم.
مادر گفت : خیلی طول ندیا. اسباب دردسر نشه مهبد؟ توی عمارت کار نداشته باشی؟
گفتم : نه، ماه رمضونه و زمان درست کردن ناهار توی عمارت، چفت و بستِ حضور و غیاب مستخدم ها خیلی سفت نیست. ولی زود برمیگردم.
ننه در حالی که سوار درشکه میشد گفت : آخ، ای خدا استخون پام. یه جون داریم و هزارتا بلا.
مادر هم سوار شد و بعد از راه افتادن درشکه، رفتم پیش جمشید.
جمشید رفت توی یه کوچه و منم دنبالش رفتم، بدون اینکه حرفی بزنیم. از راه های مرتبط کوچه ها بهمدیگه عبور میکردیم و از یه کوچه به کوچه دیگهای میرفتیم.
دارالخلافه یه روستای بزرگه. به تقریب تمام کوچه ها و جاده هاش خاکیه و تنها تعداد معدودی از جاده های مهم یا جاده ها و کوچه های اطراف کاخ سلطنتی سنگفرش شده. میرزا همیشه میگه طهران در برابر پایتخت مملکت های دیگه جهان مثل لندن یا مسکو، مثل یه دهکده میمونه.
بعد از گذشتن از کوچه و پس کوچه های متعدد، بالاخره به خونه مورد نظر رسیدیم. خونه از بیرون، یه دروازه بزرگ شبیه به دروازه کاروانسرا های بین راهی داشت. دو طرف دروازه دوتا مشعل خاموش قرار داشت که دیوار خشتی و گِلی بخش بالای مشعل ها بخاطر آتیشی که قبلا توشون روشن بود؛ سیاه و دود زده شده بود.
جمشید کوبه دروازه رو با ضربآهنگ خاصی به صدا درآورد و با فاصله کوتاهی دروازه باز شد.
بعد از دروازه، یه راهروی نهچندان تنگ ولی خیلی طولانی قرار داشت که با عبور از اون به حیاط اصلی خونه وارد می شدیم.
وسط حیاط یه حوض گرد بزرگ بود که لبه های حوض حدود ۱۰ تا گلدون گذاشته بودن. چهار طرف حیاط، اتاق های متعددی قرار داشت که همشون پر از آدم بودن؛ پر از پسرای جوونِ ۲۰ تا ۲۵ ساله. بعضیاشون سر پنجره داشتن باهم حرف میزنن و بعضیا کنار حوض نشسته بودن و داشتن به چکمه یا لباسشون وصله میزدن. بعضیا در اتاق هاشونو باز کرده بودن و زیر نور گرم و حیاتبخش تابستون لش کرده بودن و در حال کتاب خوندن بودن.
جمشید دستش رو گذاشت پشت کمرم و منو به سمت پله هایی که به سمت زیرزمین میرفت هدایت کرد، به سمت حوضخونه. حوضخونه فضایی سرپوشیده و زیر زمینی بود که معمولا توی تابستون ازش استفاده میشد. یه حوض بزرگ وسط این فضا بود و چند تا بادگیر که بادهای خنک رو به دام مینداختن و به سمت حوضخونه هدایت میکردن و باعث میشدن یه فضای کاملا خنک برای اهالی منزل مهیا بشه.
از پله ها که پایین رفتیم، به یه راهروی باریک رسیدیم که انتهاش به در حوضخونه ختم میشد. به انتهای راهرو که رسیدیم، دستم رو گذاشتم روی دستگیره در و بعد از باز کردنش، وارد حوضخونه شدم؛ جمشید همدم بیرون توی راهرو ایستاد.
کاوه اونطرف حوض بزرگ ایستاده بود و انتظار اومدن من رو میکشید. تا دید من اومدم، به سرعت دوید سمتم و بغلم کرد. منو محکم به خودش فشار میداد و بلند میخندید. منم بغلش کردم، دستامو دور کمرش حلقه کردم و خودمو به سینه ستبرش فشار دادم. خدایا، این آغوش وطن منه؛ منو آواره غربت نکن.
سرم رو که بوسید، به بازوهاش فشار آوردم و خودمو از بغلش کشیدم بیرون، در حالی که دستاش دورم حلقه شده بود، توی چشمای کشیده و بادومی شکلش زل زدم و گفتم : بالاخره کار خودتو کردی، آره؟ البته نميگم کار، میگم خریت.
بلند خندید و گفت : نگو خَریت دلبر، بگو حُریت.
ابروهامو دادم بالا و گفتم : نخیر، همون خریت درسته.
لبخند زد و گفت : چشم، هرچی دلبرِ شکر لبِ شوخ چشمِ نمکین خویِ بُت پیکر بگه.
با خنده گفتم : نیگا نیگا، انگار حاجبِ دربار و غزلسرای خونیندل شده. با این قربون صدقه های متصل نمیتونی منو وادار به تَخَرخُر کنی.
اینبار اون ابروهاشو به نشونه سوال داد بالا و گفت : تخرخر؟
و اینبار من لبخند زدم و گفتم : یعنی خود را خر پنداشتن.
باز صدای خنده های جنونآمیز و سر خوشش توی حوضخونه طنین انداخت.
دوتا دستمو مشت کردم و زدم به سینهش و گفتم : مگه من بهت نگفته بودم نباید پا بزاری تو این واویلا؟ دیشب شما بودین که خزانه و انبار کاخ سلطنتی رو غارت کردین. مگه نه؟
کاوه گفت : خبرا چه زود بهت رسیده.
به طعنه گفتم : انگار مردم کوچه و بازار منو به خودشون بیشتر محرم میدونن تا کسی که عاشقمه.
کاوه گفت : اگه چیزی رو نگفتم بخاطر خودت بود.
گفتم : الان فکر میکنی خیلی کار خوبی کردی مثلا؟
کاوه گفت : نگفتم چون نخواستم دلشوره بیافته به اون قلبت که قلب من براش میتپه. نگفتم چون نخواستم اشک بشینه به این چشمت که نور چشمای منه. نگفتم چون نخواستم دلبری که من حیرونشام، حیرون بشه. اگه بهت میگفتم، یا میخواستی منو منصرف کنی، یا میخواستی که همراهم بشی و باهام بیای که هر دوتاش غیر ممکن بود.
با سوال چشمامو به چشماش دوختم. دوباره شروع کرد به حرف زدن و گفت : من اگه بخوام همچین ماموریتی انجام بدم، این ماموریت باید اولویت من باشه. یعنی اون لحظه نباید چیزی حضور داشته باشه که از اون ماموریت برای من مهم تر باشه؛ ولی تو مهبد، تو همیشه اولویت منی، در هر جایی و توی هر شرایطی. اگه تو باشی، هدف اول من میشه حفظ جون و امنیت تو. اونوقت ماموریت بیمفهوم میشه و حتی ممکنه تو رو هم از دست بدم.
با التماس گفتم : من از دستت نمیرم کاوه، من به پات میمونم؛ تو از خیر این ماموریت بگذر ولی. نذار من تورو از دست بدم.
دوباره یه لبخند جادویی زد که افسون شدم، گفت : فکرای بد رو از ذهنت دور کن دلبر من. به دلایی فکر کن که امشب شاد میشن، به چشمایی فکر کن که امشب از شدت خوشحالی خیس میشن، به سفره هایی فکر کن که امشب پر میشن.
گفتم : امشب؟ امشب چه خبره؟
کاوه با همون لبخند افسونگر گفت : غنائمی که دیشب از غارت خزانه کاخ سلطنتی بدست آوردیم، تبدیل به مواد غذایی مثل نون و برنج و خرما و گوشت شده و قراره امشب بین مردم نیازمند تقسیم بشه.
با تعجب پرسیدم : چجوری میخواین تقسیمش کنین؟ مگه با اون همه گزمه و شرطه و قراول، تقسیم این چیزا به همین سادگیه؟
کاوه دوباره منو تو آغوش خودش کشید و گفت : امشب میفهمی چطوری.
◇ ◇ ◇
در حالی که توی آینه نگاه میکردم، پارچه کهنه و رنگ و رو رفتهای رو به صورتم بستم تا توی تاریکی شب، چهرهم برای هیچ آدمی قابل شناسایی نباشه. برای صفدر پیغام فرستادم که به حسام میرزا بگه امشب برام موضوع مهمی پیش اومده که ناچاراً باید شب رو بیرون از عمارت بگذرونم و یا آخر شب برمیگردم، یا سر صبح.
دلم شور میزد، از این موضوع مهم، از این راهی که داشتیم میرفتیم، از این لاطائلات پر مکافات و از این شبی که دارالخلافه بدون شاه مونده؛ جنازه شاه هنوز توی کاخ گلستانه و قراره تا دو سه روز دیگه، نعش رو برای خاکسپاری حرکت بدن به سمت قم.
در اتاقی که توش بودم رو باز کردم و وارد حیاط شدم. همه پسرا توی حیاط، دور حوض جمع شده بودن؛ کاوه هم داشت براشون درمورد اینکه امشب باید چیکار بکنن توضیح میداد. خلاصه مطلب اینکه با دروازه بان های دروازه دولت هماهنگ شده بود. افراد از طریق دروازه دولت از دارالخلافه خارج میشن، میرن به سمت چندتا از کاروانسراهای اطراف شهر و مواد غذایی که توی کیسه های جیره بندی شده، توی اون کاروانسرا ها مخفی شده رو برمیدارن و وارد شهر میکنن و برای افراد فقیر و نیازمند میبرن.
صحبت کاوه که تموم شد، اومد کنارم ایستاد و گفت : میبینی؟ هیچ جایی برای ترسیدن نیست.
گفتم : نمیترسین لو برین؟ اگه کسی از این ماجرا بویی ببره، دودمان هممون بر باده.
کاوه یکه خورد و گفت : لو بریم؟ چطوری؟
گفتم : شاید همون یه نفری که گیر افتاده، دهن باز کنه و شمارو لو بده.
کاوه گفت : صالح آدم مطمئنیه. اهل آدم فروشی نیست؛ اونهم فروختن یه همچین گروهی با این هدف والا.
گفتم : حالا که گیر افتاده؛ اینقدر باید شکنجه رو تحمل کنه تا اعدامش کنن یا زیر شکنجه بمیره؟
کاوه گفت : کی همچین چیزی گفته؟ مجید و ابوذر دو نفر از عوامل ما توی زندان هستن که در تلاشن تا بتونن توی اولین فرصت، صالح رو از انبار شاهی فراری بدن.
بعد یه لبخند کمرنگ زد و گفت : برای یه شب پر ماجرا آماده باش.
منم با همون لبخند جوابش رو دادم و گفتم : من خودمو واسه هرچی ماجرا تو دنیاست آماده کردم امشب.
لبخندش پر رنگ تر شد.
برگشتم عقب که دوباره برم توی اتاق اما نزدیک بود با کسی که دقیقا پشت سرم ایستاده بود برخورد کنم. یه پسری همسن و سال خودم، با موهای بلندی که تا زیر گوشش میرسید. با چشمای نه چندان درشت و چهره سبزه. مجموعا صورت بانمکی داشت.
با چشمای از هم دریده زل زده بود بهم و ازم پرسید : شما؟!
اخم کردم، انتهای ابروهامو دادم بالا و گفتم : حضرتعالی کی باشین؟
اونم اخم کرد و گفت : کُلفَتی آره؟ آره دیگه، لابد کُلفت مُلفتی چیزی هستی؛ ولی نمیدونم چرا اینقدر پُررو و طلبکاری کُلفت دو روزه.
با همون اخم گفتم : کُلفت دو روزه زبون نداره؟ گفتم جنابعالی خر کی باشی که منو سین جین میکنی؟
حمله کرد به سمتم و به شونهم چنگ انداخت و در حالی که منو می کشید داد زد : پرروی سگ.
منم موهاشو تو مشتم گرفتم و در حالی که می کشیدم فریاد زدم : خر بوزینه؛ پتیاره هاپورتی.
به گردنم چنگ زد و منم دستش رو گاز گرفتم. توی یه لحظه دعوامون بالا گرفت و کاوه و چند نفر دیگه که سرگرم صحبت باهم بودن، اومدن و مارو از هم جدا کردن. کاوه منو برد روی لبه پله نشوند و گفت : مهبد، چی شد؟
با بغض در حالی که به اون پسر نگاه میکردم، فریاد زدم : پسره لکاته بوزینه با اون موهاش که شبیه پشم کون سگه یهو عین حیوونا حملهور شد بهم. الاغ خر سگ، ایشالا که بری زیر اسب اجل؛ حیوون وحشی.
کاوه هم برگشت و با غیض به اون پسر گفت : ماهان تو چه گهی خوردی؟
اون پسر که حالا فهمیدم اسمش ماهانه، با شنیدن این حرف یکه خورد. یک آن به نظرم رسید این جا خوردن بخاطر خود حرف نبوده، بلکه بخاطر کسی بوده که ازش این حرف رو شنیده. انگار انتظار شنیدن اين حرف رو از کاوه نداشت.
دهنش بسته شد، انگار دوخته شد، انگار صدا تو گلوش خشکید. من که موقعیت رو مناسب دیدم دوباره شروع کردم و لا لحن پر از بغض و تاثیرگذاری گفتم : نمیدونی چه حرفایی بهم زد، بوزینه با این دک و پوزش بهم گفت کُلفت. کاوه من کُلفتم؟
کاوه انگار عصبانیتر از قبل شد، بلند شد و ایستاد؛ در حالی که میرفت به سمت ماهان، انگشت اشارهش رو به نشونه تهدید تکون میداد و میگفت : اگه بخاطر برادرت نبود، میدادم همین الان از اینجا پرتت کنن بیرون.
بعد با صدای بلندتری گفت : مهبد اینجا صاحب اختیاره، اینجا سلطانه. ببینم کسی از گل نازکتر بهش بگه، آخر و عاقبتش با خودشه.
هوا داشت رو به تاریکی میرفت، کاوه به یکی از پسرا گفت که بره و اسبش رو آماده کنه. بعد از چند دقیقه پسر برگشت و گفت که همه مهیای حرکتن و اسب هم آمادهست. کاوه راه افتاد، منم پشت سرش راه افتادم. تا ما رسیدیم توی حیاط، اسب رو هم از اصطبل آوردن. کاوه پرید بالا و روی زین نشست. بعد دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت : دستمو بگیر و بپر بالا.
ماهان که ایستاده بود، به دیوار تکیه داده بود و داشت مارو نگاه میکرد با دستپاچگی گفت : چرا میخواین دوتایی رو یه اسب بشینین؟
کاوه اخم کرد و گفت : به تو چه مربوط؟
ماهان مشخصا با لحن ناراحتی گفت : آخه اسب هست، خواستم راحت باشی.
نگفت خواستم راحت باشین، گفت خواستم راحت باشی.
کاوه گفت : نیازی نیست. میخوام نزدیکم باشه که خودم حواسم بهش باشه تا خیالم راحت باشه.
بعد دوباره بهم گفت : بپر بالا دیگه.
دستش رو که گرفتم ، محکم دستش رو کشید بالا و خودمم یه پرش زدم تا تونستم برم بالا و پشت کاوه روی اسبش بشینم.
با اشاره کاوه، دروازه باز شد و ما از خونه زدیم بیرون. پشت سر ما بقیه پسرا هم از خونه زدن بیرون. دستامو دور کمر کاوه حلقه کردم، سرم رو به پشتش تکیه دادم و چشمامو بستم. کاوه! من با تو حتی وسط قلب خطر هم احساس امنیت میکنم.
وقتی رسیدیم به دروازه دولت، هوا تاریک تاریک شده بود. ۸ تا سرباز اطراف دروازه بودن و دو تا سرباز دیگه از بالای بارو، دور و بر دروازه رو زیر نظر داشتن. بنظر میرسید که همشون با کاوه همداستان شده بودن. کاوه اسبش رو جلوی یکی از سرباز ها که بنظر میرسید سر دستهشون باشه نگه داشت و صمیمانه با هم خوش و بش کردن.
کاوه گفت : از دربخونه چه خبر؟
سرباز که اسمش هاشم بود گفت : ملک جهان مثل ماده پلنگ تیر خورده، از بالای اتاقش به پایین میره و غرش میکنه و میگه اگه گیرشون بیارم. میگن قراره همین روزا کاروان ولیعهد یا همون شاه تازه از دارالسلطنه تبریز، راهی دارالخلافه طهران بشه. تا ولیعهد از تبریز برسه به طهران و رسما شاه بشه، ملک جهان پادشاه بیتاج و تخت ایرانه.
خوشحال شدم که صورتم پوشیدهست. با نگرانی گفتم : پس خدیجه چهریقی چی شد؟ پسرش عباسمیرزا نایبالسلطنه؟
هاشم گفت : از تبریز حکم رسیده که مادر پادشاه یعنی ملک جهان به مهدعلیا ملقب بشه. مهدعلیا بعد از مرگ شاه به یک ساعت نکشیده همه دشمن ها و مخالفانش رو قلع و قمع کرد. اونایی که توی زندان بودن بی سر و صدا کشته شدن، خدیجه چهریقی هم توقیف شد و تمام ثروت و جواهرات و اموالش به نفع سلطان و والدهسلطان مصادره شد. الانم توی اندرونی خواهر محمد شاه، تحتالحفظ زندگی میکنه تا مهدعلیا تصمیم نهایی رو براش بگیره. میگن کینه مهدعلیا قراره دامن گیر عباسمیرزا بشه؛ والدهسلطان درصدد کور کردن نایبالسلطنهست.
دلم به حال سرنوشت شوم و طالع کوتاه این مادر و پسر سوخت؛ حالا معلوم نیست با این اوضاع، چی به سرشون خواهد اومد.
کاوه بعد از مشورت با هاشم تصمیم گرفت که بچه ها با اسب از شهر خارج بشن ولی بدون اسب به شهر برگردن، چون عبور از کوچه ها و پس کوچه های دارالخلافه، با اسب و بدون اینکه توسط گزمه ها و قراول ها دیده بشن تقریبا غیر ممکن بود.
کاوه آروم بهم گفت : سفت منو بچسب.
دستامو از دو طرف کمرش گذروندم و پنجه هام دقیقا جلوی شکم صاف و عضلانیش بهم قفل شد. اسب با سرعت زیاد شروع به حرکت کرد و بعد از گذر از دروازه دولت، از دارالخلافه خارج شدیم؛ از دیوار و حصار بلند دارالخلافه دور می شدیم و میتاختیم. جلوی رومون تا چشم کار میکرد بیابون بود، اما تا به پشت سر نگاه مینداختم، میتونستم سوسوی چراغ از باروهای شهر و عمارت های بلند داخل دارالخلافه رو ببینم.
تاریکی هوا مانع از این میشد که بتونم جزئیات رو خوب ببینم، اما نور مهتاب باث میشد محیط اطراف تا حدودی قابل رؤیت باشه.
نمیدونم بعد از چند دقیقه، اما بالاخره کاوه افسار اسب رو کشید و اسب ایستاد. کاوه از پشت اسب پرید پایین.
از کاوه پرسیدم : چرا ایستادی؟ اینجا که هیچی نیست.
کاوه در حالی که به اطراف نگاه میکرد گفت : منتظرم بچه ها برسن که همراه اونا بریم به کاروانسرا.
سرمو تکون دادم و منم از اسب پریدم پایین. سه چهار قدم دورتر از اسب، یه درخت خشکیده بود که رفتم و زیرش نشستم و به تنهش تکیه دادم. یه چوب بلند جلوی پام افتاده بود که توی دستم گرفتمش و شروع کردم باهاش روی زمین خطوط درهم و برهم کشیدن.
کاوه اومد کنارم نشست و گفت : دلبر، ساکتی؟ چیزی شده؟
نگاهش کردم و گفتم : چیزی نشده، توی فکرم. این بیابون باشکوهه، و همینطور ترسناک. سکوتش حزنآوره.
کاوه گفت : همیشه چیزای ناشناخته باشکوه و ترسناکن.
دوباره نگاهمو به زمین دوختم و آروم گفتم : مثل عشق.
کاوه لبخند زد و گفت : عشق ترسناکه؟
گفتم : ترسناک نیست؟
انگار اونم توی فکر فرو رفت، جوابی برای سوالم نداشت؛ یا شاید داشت ولی حتی برای خودش هم قانعکننده نبود.
دوباره شروع کردم به حرف زدن : عشق دنیای آدم رو خلاصه میکنه توی یه آدم دیگه. که اگه همون یه نفر باشه، دیگه هیچ کدوم از نبودن های دنیا مهم نیست و اگه همون یه نفر نباشه، تنهاییش تبدیل میشه به یه بیابون بزرگ که حتی همه آدمای دنیا هم نمیتونن پرش کنن. دیگه هیچ کدوم از شلوغی ها و هیاهو های جهان برای اون آدم مهم نیست، فقط هیاهویی که توی دلش برپا شده درگیرش میکنه؛ که میگه کنارش باش، بغلش کن، ببوسش، تنهاش نگذار. منو ببین کاوه، بین همه شلوغی ها و هیاهو های عالم، وسط این دنیایی که سرتاسرش جنگه، تو پناه منی.
کاوه بهم زل زده بود، همون لبخند افسونگر روی لباش نقش بسته بود، حرفای من که تموم شد گفت : پس پناهگاهت رو ترک نکن. تو گفتی و حالا بزار من بگم. تو بزرگترین نعمتی هستی که این روزا توی زندگیم دارمش، تو باعث شدی من تحمل کنم مهبد، تو باعث شدی من زندگی کنم، باعث شدی من امید داشته باشم؛ همه آدمای دنیا نیاز دارن که یکی باشه تا بهشون توجه کنه، که دوستشون داشته باشه. من نیاز دارم که تو باشی مهبد. وقتی توی بهار به بهانه سوز مرموز هوا بغلت میکنم، وقتی توی تابستون به بهانه گرمای نور آفتاب توی آغوشم قایمت میکنم، وقتی توی پاییز به بهانه نمنم بارون بین دستام میگیرمت، وقتی توی زمستون به بهانه سرما خودتو به سینهم میچسبونی احساس میکنم خوشبختترین آدم روی زمینم. من بین مُردن و تورو از دست…
انگشت اشارمو گذاشتم جلوی لبم و گفتم : هیششش!
ساکت شد، منم ساکت شدم. خودمو بهش چسبوندم و سرمو گذاشتم روی شونهش. دست راستش رو انداخت پشت منو و من رو به خودش چفت کرد و با دست چپش هم دست منو توی دستش گرفت. و بازم سکوت بیابون. به آسمون تاریک نگاه میکردیم، انگار داشتیم توی اون دنبال ستاره بخت خودمون میگشتیم. دنبال یه شهاب که بهمون نوید یه آینده پر از خوشبختی رو بده.
اینقدر توی اون حالت نشستیم که از دور صدای پای یه گروه اسب سوار شنیده شد. فهمیدیم که بقیه رسیدن. من ایستادم و کاوه هم پاشد؛ پرید روی اسب و منم دستش رو گرفتم و پشتش سوار اسب شدم.
کاوه با دستش اشاره داد و به راه افتاد، با اشاره کاوه بقیه هم دنبالمون روانه شدن. دیگه فقط صدای سکوت بیابون نبود، دیگه فقط پژواک خلوت من و کاوه توی بیابون نمیپیچید؛ یه گردان آدمِ ظلمدیدهیِ جور کشیده جمع شده بودن دور هم تا با ایستادن در برابر دشمن، مرهم بزارن روی زخم های کهنهشون. زخم هایی که درسته دیگه ازشون خون نمیچکید، اما مثل روز اول درد میکرد و مستعد عفونت بود.
رسیدیم به کاروانسرا و جلوی دروازه چوبی و بزرگش ایستادیم. دروازه کاروانسرا بسته بود، دوتا مشعل در دو طرف دروازه روشن بود و به اطراف نور می پاشید.
کاوه خودش از اسب پرید پایین، اما وقتی من خواستم بپرم پایین گفت : تو همینجا روی آزاد (اسم اسبش) بمون. ما زود برمیگردیم.
به تبعیت از کاوه، بقیه پسرا هم از اسبهاشون پیاده شدن. کاوه جلو رفت، یه سنگ بزرگ برداشت و شروع به کوبیدن دروازه کرد. چند ثانیه بعد، صدای ناجور قفل بزرگ پشت دروازه به گوش ما رسید و بعد دروزاه با صدای کشدار و قیژ مانندی باز شد.
یه پیرمرد از دروازه کاروانسرا خارج شد و بعد شروع کرد به صحبت با کاوه. بعد از تموم شدن صحبتشون، با اشاره کاوه بقیه پسرا هم به سمت کاروانسرا رفتن و واردش شدن. جلوی دروازهی این کاروانسرا درندشت، من مونده بودم سوار بر آزاد و پشت سرم بیشتر از پنجاهتا اسب.
چند دقیقهای طول کشید تا کاوه از دروازه اومد بیرون، دستش دو تا کیسه تقریبا بزرگ بود. پشت سرش هم به نوبت پسرای دیگه از کاروانسرا اومدن بیرون. دست اونا هم نفری دوتا کیسه به همون اندازه بود.
کاوه یکی از کیسه هارو داد بهم و گفت : بیا، نگهش دار.
کیسه رو از دست کاوه گرفتم، کمی سنگین بود. سرش رو باز کردم و توش نگاه انداختم. توی اون کیسه بزرگ ۶ تا بقچه پیچیده شده قرار داشت.
با تعجب پرسیدم : اینا چیه کاوه؟
کاوه پرید روی اسب، با یه دستش کیسه رو نگه داشت و با دست دیگهش افسار اسب رو گرفت و گفت : همون مواد غذایی که گفته بودم. پیرمرد بیچاره از دیشب توی دریای زحمت و تدارکی که ما براش فراهم دیدیم غرقه، خیلی خسته شده. همه این بقچهها رو به همراه دخترایی که با ما همراه و همداستانن بسته.
بقیه پسرا هم سوار اسب شدن و آماده حرکت. نمیدونم رابطه بین من و کاوه برای اونا چقدر عجیب بود، دربارهمون چی فکر میکردن؟ برادرشم، رفیقشم، مرادشم یا مریدشم؟
دوباره به راه افتادیم، تاختیم تا رسیدیم به یه اصطبل خرابه و متروکه نزدیک به دروازه دولت و دارالخلافه. از اونجا با پای پیاده تا دروازه دولت راهی نبود. همه افسار های اسبشون رو به سنگ های بزرگ، ستون و چوب های سنگین وزن بستن و گره زدن. بعد از بستن اسب ها دوباره راه افتادیم. هنوز پاسبون ها عوض نشده بودن و نوبت نگهبانی هاشم و دار و دستهش بود.
از دروازه دولت گذشتیم و وارد دارالخلافه شدیم.
به دستور کاوه همه بچه ها از هم جدا شدن و هر کسی وارد یکی از کوچه های شهر شد. من و کاوه هم زدیم توی یکی از پس کوچه ها. یه کیسه بزرگ دست من بود و دوتا کیسه دست کاوه.
خیلی خیلی آروم گفتم : حالا چیکار باید بکنیم؟
کاوه گفت : باید بریم به بخش های فقیرنشین دارالخلافه. از قبل رصد کردم، میدونم کجا باید بریم.
دوباره راه افتادیم. باد نیمه شب شهریورماه صورتمون رو نوازش میداد و ماه جلای نقرهای رنگش رو روی ما میپاشید. از یه کوچه میزدیم توی پس کوچه، از یه کوچه دزدکی میرفتیم توی جاده اصلی و دوباره میزدیم توی کوچهی اونطرف جاده. وحشتآور بود و هیجانانگیز. مثل شرابی که مزه زهر میده اما بازم تورو به سمت خودش میکشونه تا ازش بنوشی.
توی یکی از کوچه ها، نزدیک بود با دوتا گزمه رو در رو بشیم که کاوه خودشو انداخت پشت یه گاری پر از علوفه و من رو هم با خودش کشید. کاوه افتاد روی زمین و من هم پرت شدم توی بغلش؛ انگار بغلش رو به قاعده من اندازه گرفته بودن و بُرش داده بودن. سریع بلند شد و خودش و منو کشید پشت گاری. خودش به گاری تکیه داد و زانو هاش رو خم کرد، پاهاشو باز کرد و نوک پاپوشش رو چسبوند به دیوار، من هم بین دو تا پاش نشستم. فاصله بین من و کاوه خیلی خیلی کم بود.
خیلی آروم ولی مضطرب گفتم : وای، اگه ما رو دیده باشن، عاقبتمون میشه عاقبت یزید. میدونی چه پوستی از سرمون میکنن؟
کاوه انگشتش رو گذاشت جلوی لبش و بیصدا هیس کرد. بعد خیلی آروم گفت : ما رو ندیدن خیالت راحت، وگرنه الان از سر و صداشون کل دارالخلافه اینجا جمع میشدن.
گفتم : وای به حالمون اگه بفهمن اینجاییم و داريم چیکار میکنیم.
کاوه گفت : تو اگه ساکت باشی هیچی نمیشه.
دوباره بدون توجه به کاوه و با اضطراب گفتم : ای بیچاره ننهخانم میگ…
در حال نق زدن بودم که حرفم با بوسه کاوه قطع شد، سریع تا من متوجه بشم لبم رو بین دوتا لباش گرفت. آروم میبوسید، انگار میخواست با نوک زبونش لبم رو نوازش کنه. مثل آبی بود که منو تشنه تر میکرد، تشویقم میکرد تا لبش رو بین دندونهام بگیرم و فشارشون بدم. نرم بودن و رطوبتی داشتن که از دهن کاوه سرچشمه می گرفت، رطوبتی که من تشنه سیراب شدن ازش بودم. درگیر رقص لبهام با لبهاش بودم که سرش رو برد عقب، منم بیهوا یه خورده باهاش رفتم جلو تا لبهامون از هم جدا شد.
دوباره اون لبخند پر از افسون رو روی لبهاش نشوند و گفت : فقط همین جوری میتونستم مجابت کنم که سکوت کنی.
گزمهها رفته بودن. اینقدر غرق بوسیدن کاوه بودم که متوجه نشدم کی از توی کوچه رد شدن.
بلند شدیم و با سرعت دویدیم و از کوچه پیچیدیم. یهو کاوه از حرکت ایستاد، برگشت سمت من و گفت : همینجاست. از همینجا شروع میکنیم.
گفتم : خب چیکار کنیم؟
کاوه گفت : هیچ کار خاصی نیاز نیست انجام بدیم. بقچه هارو از توی کیسه در میاریم و از بالای دیوار پرت میکنیم توی این خونه ها که دارای صاحبهایی مسکین و فقیرن و مدتهاست که خودشون و خانوادهشون گشنگی کشیدن.
سرمو تکون دادم. نفس عمیق کشیدم و آماده شدم. من رفتم به سمت خونه های سمت چپ کوچه و کاوه هم آماده شد تا بسته ها رو توی خونه های سمت راست کوچه پرت کنه.
با اشاره کاوه، هر دوتامون شروع کردیم. سعی میکردم حتیالامکان سریع باشم. می دویدم به سمت آخر کوچه، بقچه ها رو از کیسه خارج میکردم و از بالای دیوار پرت میکردم توی خونه ها. آخرین بقچه رو انداختم توی آخرین خونه که کنار پیچ کوچه بود. کیسه خالی که توی دستم مونده بود رو مچاله کردم و پرت کردم توی باغ مجاور. کاوه چون یه کیسه اضافه نسبت به من داشت، کارش بیشتر طول کشید اما سریع خودشو رسوند به من، با دست خالی.
دستش رو گذاشت پشت کمرم و با لبخند گفت : بریم؟
خواستيم راه بیافتیم که یه صدایی به گوشم خورد. ایستادم و کاوه پرسید : چیزی شده؟
بخاطر کنجکاوی اخم کردم و دستم رو آوردم بالا و گفتم : هیشش.
دقتم رو بیشتر کردم تا صدا دوباره به گوشم خورد. صدای یه بچه بود که میگفت : مادر؟ مادر بیا ببین این چیه افتاده اینجا؟
آره اشتباه نمیکردم. صدا از آخرین خونهای بود که توش بقچه رو انداخته بودم.
چند ثانیه بعد صدای یه زن شنیده شد که میگفت : کدوم بقچه مادر؟
و بعد سکوت؛ انگار بقچه رو دیده بود و به واکاوی بقچه مشغول بود. چند ثانیه بعد دوباره صدای زن اومد که میگفت : ما همچین بقچهای نداشتیم! اینو کی انداخته؟
صدای پاش شنیده شد که به سمت دروازه میاومد تا توی کوچه رو ببینه مگر اینکه بتونه صاحب بقچه رو پیدا کنه. شاید پیش خودش فکر میکرد بقچه تصادفا از دست صاحبش رها شده و توی خونه اونا افتاده و اون حالا باید بقچه رو به صاحبش برگردونه.
تا دروازه باز بشه، من و کاوه سریع پیچیدیم به کوچه کناری و به دیوار تکیه دادیم. صدای زن همچنان میاومد که با ذوق و بغض میگفت : خدایا یعنی این بقچه برای ماست؟ یعنی امشب دیگه میتونم به این بچههای یتیمم یه غذای سیر بدم؟ یعنی اشتباه نمیکنم؟
انگار بغض خوشحالی اون زن مسری بود که به من هم سرایت کرد. اشک توی چشمام جمع شد، ناخودآگاه دست کاوه رو گرفتم و فشار دادم. به وجودش افتخار کردم، به شجاعتش، به رشادتش. خوشحال بودم که سایهی این جوون شده خنکای زندگی من.
انگار زن با عجله به همراه بقچه رفته بود توی خونه تا غذایی درست کنه که گرسنگی چند روزه و شاید چند ماه بچههاش برای مدت کوتاهی رفع بشه. چون بعد از صدای بسته شدن دروازه دیگه صدایی شنیده نشد.
رو کردم به کاوه و آروم گفتم : ممنونم که امشب منو با خودت آوردی کاوه. بغض خوشحالیای که امشب توی گلوم نشست، تجربهای بود که بدون وجود تو هیچوقت به دست نمیاومد، بدون وجود تو و شجاعتت. حالا دیگه منم همراه و همقصهت میشم. دیگه توی این راه دستت رو ول نمیکنم کاوه. حالا دیگه منم یکی از شمام.
کاوه گفت : تو یکی از ما نیستی. تو یه تیکه از منی، یه پاره از قلبم.
چشمامو بستم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : این چه حسی بود که امشب چشیدم؟ این چیه که باعث میشه الان، توی این لحظه، این همه احساس خوشحالی کنم؟
کاوه توی چشمام زل زد و با لبخندی که میشد خنده به حسابش آورد گفت : ما امشب از همه نباید ها و نشد ها و نمیشه ها گذشتیم، ما امشب به مرز آزادی رسیدیم و ازش چشیدیم. میبینی چقدر شیرینه؟ میبینی چقدر دلچسبه؟ صداشو میشنوی که چقدر گوشنوازه؟
خندیدم و گفتم : آزادی! آره، ما آزادیم! ما الان آزادیم کاوه، پس بیا بریم که آزادیمون رو جشن بگیریم!
دست به دست هم شروع کردیم به دویدن توی کوچه ها و جاده های دارالخلافه. از شراب این آزادی خمار شده بودیم. بلند میخندیدیم و دست به دست هم میدویدیم و میپریدیم و آواز میخوندیم، برای خودمون هم عجیب بود که حتی به یه گزمه هم برنخوردیم، انگار دنیا هم میخواست توی خوشحالیمون شریک بشه و باهامون همراه باشه. چه شب دیوانهوار جنون آمیزی بود؛ چه تاریکی سرشار از هیاهوی پر از سرابی بود. اون شب رو هرگز فراموش نمیکنم.
♡ ♡ ♡
نمیدونم چقدر از نیمههای شب گذشته بود که برگشتم عمارت، کاوه منو تا جلوی در عمارت همراهی کرد و بعد خودش رفت. در زدم و بعد از چند دقیقه، شعبون لخلخ کنان در رو باز کرد.
با دیدن من تعجب کرد و گفت : پناه بر خدا. تو پریزادی یا آدمیزاد؟ بیرون از عمارت چیکار میکنی؟ چطور رفتی بیرون؟
گفتم : اصلا توی عمارت نبودم. میری کنار مشتی یا میخوای تا صبح همینجا وایسیم گپ بزنیم باهم؟
سرش رو خاروند و رفت کنار. خسته و داغون وارد عمارت شدم. فقط میخواستم بخوابم تا خستگی همچون شبی از تنم خارج بشه، شبی که انگار به اندازه یک سال طولانی شده بود.
داشتم از کنار حوض رد میشدم که به شمسی برخوردم.
دستاشو زد به کمرش و گفت : اوغور بخیر. کجا تشریف داشتی؟
گفتم : با اجازه میرزا بود.
شمسی با لحن نرمتری گفت : سر شب که میوه و قلیون میرزا رو بردم، بهم گفت اگه تو برگشتی و دیدمت بهت بگم که همون لحظه شرفیاب بشی.
گفتم : آخه الان که نمیشه. لابد خوابه میرزا. منم خیلی خستم.
شمسی گفت : میرزا بیداره. امر امر اربابه. خستگی و کوفتگی هم منتفیکننده حکم اربابی نیست. زود باش برو تا هم خودت راحت بشی و هم بار از گردن من برداشته بشه.
سرم رو تکون دادم و از کنار شمسی گذشتم. بادی که از بالای آب حوض بزرگ وسط حیاط عمارت میگذشت، تبدیل به نسیم خنکی می شود و صورتم رو نوازش میداد. بوی گل هایی که توی گلدون روی لبه حوض چیده شده بودن به شامهم می رسید و مستم میکرد، من توی اون شب مست بودم؛ مستِ آزادی.
رسیدم جلوی اندرونی میرزا. در چوبی اتاق بسته بود و نوری که از لامپ های توی اتاق میرزا روشن بود، از پشت شیشه ها به بیرون میتابید. پرده نازکی که پشت شیشه های در قرار داشت، به دو طرف کشیده و بسته شده بودن.
در زدم و منتظر موندم تا حساممیرزا جواب بده. چند ثانیه گذشت که صدای میرزا رو از پشت در شنیدم : بیا تو.
در رو باز کردم و وارد اطاق میرزا شدم. حسام میرزا پشت میز مطالعه نشسته بود، بالای میز مطالعه یه لامپا روشن بود که با نور اون لامپا میرزا میتونست کتابی که توی دستش بود رو بخونه.
میرزا مرد جذاب و خواستنیای بود. حدود ۳۵ سال داشت. موهای بلند و مرتبش تا بالای شونههاش میرسید و ریش و سبیل کوتاهی که تازه اصلاح شده بودن جذابیت چهرهش رو دوبرابر میکرد.
روی کرسی نشسته بود، کرسی جای اینکه دقیقا پشت میز قرار داشته باشه، به سمت دری که من ازش وارد اتاق شده بودم مایل بود.
آرنج دستش روی میز بود و پنجههاش کتاب رو روبروی صورتش نگه میداشت. پاهاش از هم فاصله داشت و به خاطر اینکه روی کرسی نشسته بود،حجم ماهیچه های رانش چشم هارو به خودش جلب میکرد و فضای برجستهای بین دو تا پاش که مشخصا آلت و بیضههاش بود، خودنمایی میکرد.
حدود یک دقیقه بعد از اینکه من وارد اتاق شدم، با انگشت های همون یکدستش سریع کتاب رو بست و گذاشت روی میز و گفت : خیلی خب، تموم شد!
بعد به من نگاه کرد و گفت : مشکلت حل شد؟
سرمو انداختم پایین، نمیخواستم دوباره مجذوب قدرتی که توی این چشم ها بود بشم. با لحنی پر از شرمساری گفتم : بله، از التفات شما. در فقره اتاق ارسی هم شرایطش پیش نیومد تا ازتون تشکر کنم. این لطف بزرگوارانه شما سبب دعاگویی متصل من و مادر و مادربزرگم به جان شاهزاده قاجار شده.
وضعیت نشستنش رو عوض کرد. پاهاش که تاحالا از هم کاملا باز بود رو روی هم انداخت و گفت : قصد دارم تو رو از مطبخ بیارم بیرون.
ترسیدم، خیال کردم بخاطر غیبت ناگهانی امروز میخواد اخراجم کنه. شاید پیش خودش فکر کرده از محبتش سوءاستفاده کردم. سرم رو آوردم بالا و با نگرانی توی چشماش نگاه کردم.
نگاهم رو که دید، خنده شیرینی کرد و گفت : اینجوری نگاهم نکن. حیفه جواهری مثل تو توی مطبخ دودزده بشه و خاک زغال به چشمش بره.
تپش های قلبم رفت بالا، هیچی نمیگفتم؛ فقط آبدهنم رو قورت میدادم.
ادامه داد : از فردا به جای اینکه توی مطبخ کار کنی، به عنوان مستخدم خاصه اندرونی عفتالدوله مشغول میشی.
چشمام از حیرت دریده شدن. با تعجبی توام با خوشحالی گفتم : مستخدم خاصه عفت خاتون؟
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت، فقط لبخند زد.
با ذوق و شوق در حالی که نزدیک بود اشک توی چشمام جمع بشه گفتم : شاهزاده من این لطف شما رو چطوری باید جبران کنم؟ مراحم شما متصل و مکرر شامل حال من میشه و من سرگردونم به وادی حیرت که چطور تشکر کنم از این الطاف شاهوار.
دوباره کتابش رو باز کرد و گفت : بنظر میرسه خیلی خسته باشی. میتونی بری استراحت کنی. فردا صبح باید شروع کنی.
تعظیم کردم و از اطاق میرزا خارج شدم. چه فرخنده شبی بود امشب! باد خنکتر از قبل به صورتم مینواخت و من خوشحالتر از قبل بودم. خوشحال، غافل از اینکه این تازه شروع ماجرا بود.
♡ ♡ ♡
اقدسبیگم و مهرانگیز خاتون با چادر و روبنده، حاضر و آماده توی حیاط شاهنشین منتظر بودن تا آسیهخانم هم بیاد. نسوان آماده شدن بودن برای حضور در مراسم ختم دربار، ختم خاقان جنت مکان. میرزا پیشاپیش رفته بود و قرار بود بعد از مراسم ختم به همراه باقی شاهزاده های قاجار راهی قم بشه برای مراسم تدفین شاه.
دردسر های من از همین روز اول شروع شده بود. نگران بودم و دلشوره داشتم. میدونستم آسیه که بیاد، دوباره تمام کینه ها و عصبانیت های خودش رو روی سر من خالی میکنه. راستی چرا اینهمه از من نفرت داشت؟ نمیدونم.
چند دقیقه گذشت تا بالاخره آسیهخانم از اندرونی خودش خارج شد. چادر به سر داشت و روبنده بسته بود، ولی روبنده رو بالا زده بود. عصا به دست با سرعت میومد و ندیمهش هم پشت سرش.
تا رسید، به ثانیه نکشید که گفت : پس کو عفتالدوله؟
با ترس و لرز گفتم : کسالت دارن، عرض کردن نمیتونن تو مراسم ختم شرکت کنن.
آسیه از کوره در رفت و با تشر گفت : به شاهزادهی دائمالکسالتت بگو بیماری و سردرد و مرض که همیشه براش مهیا و آمادهست، اما مراسم ختم شاه فقط یکباره؛ فقط یکبار! میخواد یکباره عرض و آبروی پسر بیچاره منو حلالِ لقلقه مردم کنه؟
عصاش رو کوبید به زمین و گفت : مگه امر نکردم هر سه زن عقدی حاضر بشن برای مراسم ختم؟ مگه امر نکردم؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم : بله خانم، امر کردین.
دوباره فریاد زد : پس کو عفتالدوله؟
گفتم : الان میرم دنبالشون.
آسیه در حالی که روسریش رو مرتب میکرد گفت : زود، زود!
عقب عقب رفتم و به محض اینکه از دید آسیه و اقدسبیگم و مهرانگیز دور شدم، شروع کردم به دویدن.
رسیدم جلوی اندرونی عفتالدوله، با سرعت در رو باز کردم و وارد شدم. طبق معمول صدای قرآن خوندن قمر باجی از حجره پسر میرزا و عفتالدوله یعنی بهرام میرزا میومد. آمنهباجی یه گوشهای نشسته بود، زانوش رو به بغل گرفته بود و توی فکر رفته بود.
رفتم جلوش نشستم و گفتم : دستم به دامنت باجی، یه کاری کن عفت خاتون از خر شیطون پیاده بشه. آسیه عین نگهبان جهنم منتظره که یه بهانه دستش بدیم تا تشت رسوایی هممون رو از بوم بندازه.
آمنهباجی دستاش رو از هم باز کرد و گفت : چی بگم؟ حرف تو گوشش میره؟ خیالت از دیشب تا به الان کم آیه و حدیث خوندم توی گوشش؟ از دنیا و ما فیها بریده. از بچگی بزرگش کردم، برادرزادهمه ولی مثل بچه خودم دوستش دارم؛ الان که میبینم ذره ذره داره جلوی چشمم آب میشه، جیگرم آتیش میگیره.
گفتم : باجی بخدا که من فقط برای خودش میگم. این شأن شاهزاده نیست که جلوی اقدسبیگم و مهرانگیز، آسیه هرچی از دهنش درمیاد به دامن عفت خاتون ببنده و جلوی اونا خار و زبونش کنه. بخدا اینجوری فقط دشمن شاد میش…
صدای عفتالدوله رو که شنیدم، حرفم قطع شد. عفت با بغض و گریه گفت : میگن برم ختم شاه که چی بشه؟ خودم کم غم به این دلمه؟ غصه های خودم کمه، داغ پسرم کمه، برم واسه شاه اشک بریزم؟
در اندرونی با شدت باز شد و آسیه وارد اتاق شد، عصاش رو کوبید به زمین و بلند گفت : کافیه قمر باجی!
صدای قرآن خوندن قطع شد.
آسیه دقیقا روبروی عفت ایستاد و با خشم گفت : بس کن زن، بس کن. حیا کن، هرچی باهات مدارا میکنم و راه میام، خر شیطون رو بیشتر هی میکنی. داغ پسر من و داغ شاه چه صیغهایه؟ تو بخوای اینو بگی که دیگه وای به حال رعیت جماعت. حالا، الان که پسر من بیشتر از هر زمان دیگهای در دربار نیاز به اعتبار داره، تو کمر بستی که سکه یه پولش کنی؟
عفت گفت : من چیکار به اعتبار میرزا دارم؟ من عزادار بخت سیاه خودمم. نه شیر شتر رو خواستم، نه دیدار عرب. شما کاری به کار من نداشته باشین، مهر و محبت میرزا هم ارزونی اون سوگلی تازه از گرد راه رسیدهتون.
آسیه پوزخند زد و گفت : پس خار حسادت مهرانگیز غلتیده تو دل عفتالدوله. پس بگو همه این شکوه ها و ندبه ها از کجا آب میخوره.
عفت گفت : دیگه میلی به دنیا تو دلم مونده که مهری از میرزا طلب کنم؟ نخیر خانم. باهاتون همراه بشم که چی بشه؟ کلاه پسرم به سر پسر اون مهرانگیز بشینه، روپوشش رو دوشش جا خوش کنه؟ چطور از من انتظار دارین بتونم همچین چیزایی رو تحمل کنم؟
آسیه جلو رفت و چونه عفت رو توی دستش گرفت و گفت : فکر میکنی فقط خودت مادری؟ خیالت هیچکس جز تو داغ بچه ندیده تابحال؟ جیگرم از داغ ۵ تا بچه سوخته! شیرخوار، نوجوون، جوون، رشید! چیکار کردم من؟ نشستم مثل تو قلندر شدم و تارک دنیا؟ نه! مادر موندم و مادری کردم، زن موندم و همسری کردم! چه خوندل ها خوردم، چه اشک ها به دیده نشوندم تا این پسر و دخترم رو به عرصه برسونم. چه خفت ها کشیدم تا اون هووی پر مکر و حیله رو از میدون به در کنم.
عفت صورتش رو از آسیه دور کرد و گفت : هیچ دوتا آدمی توی دنیا شبیه به هم نیستن. شما اگه از داغ ۵ تا بچه خم به ابرو نیاوردی، من کمرم از همین یه فراق شکسته. منو معاف کنین از رقص رقیبطلبانه میانه میدون.
آسیه برگشت به سمت در خروج و همینطور که به بیرون نگاه میکرد گفت : من گوشم از این حرفا پره عفت. امروز رو بهت وقت میدم، امروز و امشب مال تو؛ بشین هر کاری میخوای بکن. عزا بگیر، زجه بزن، مویه کن، ولی فقط تا امشب. سپیده صبح بزنه، بعد از ادای دوگانه به خدای یگانه، من انتظار دیگهای ازت دارم، انتظاری جز ناامید کردن من.
و از در خارج شد. عفت نشست روی کرسی و نفسش رو به شکل هوووف بیرون داد. من و آمنهباجی بهم نگاه کردیم، هردومون خوب میدونستیم که طوفان سهمگینی در راهه.
♡ ♡ ♡
داشتم از اندرونی عفتالدوله می رفتم به اتاق ارسی که مهرانگیز عین اجلمعلق جلوی راهم سبز شد. روبنده رو زد بالا و با تعجیل گفت : گوش کن که وقت صبر و استخاره نیست. از امشب تا دو سه روز دیگه، میرزا میره قم و توی عمارت نیست. این چندروز بهترین فرصته تا چیزی که ازت خواستم رو عملی کنی. حواست باشه، کوچکترین اشتباهی که ازت ببینم، اولین قربانی مادرت و مادربزرگش هستن.
بدون اینکه منتظر جواب من بمونه بهم تنه زد و به سمت در خروجی عمارت رفت تا سوار کالسکه بشه و به مراسم ختم در خونه بره.
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم. از دالان خشتی بین حیاط اندرونی اول و حیاط شاهنشین گذشتم، از سه چهار تا پله بالا رفتم، پا توی راهرو گذاشتم و بعد از چند قدم و وارد اتاق ارسی شدم.
خاله صدیقه، همسایه اون خونه قدیمیمون اومده بود تا به ننه سر بزنه. صدیقه یه پیرزن بود که با پسرش توی اون محله زندگی میکرد. شوهرش مدتها بود ولش کرده بود و خبری ازش نبود. این پیرزن فضول محله بود و از زیر و بم زندگی همه خبر داشت. اگه کسی بهش نزدیک میشد، میتونست به وضوح سبیل رو پشت لبش ببینه. بعد از سلام و احوالپرسی با خاله صدیقه، به حجره خودم رفتم تا آماده بشم و برم به میدون محمدیه.
ننه به خاله صدیقه گفت : از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون چندروز پیش با مهبد و ملکا رفتیم مریضخونه. نگو مریضخونه، بگو دروازه دوزخ. هر آدم ناخوشی که بره اونجا، مادامی که اونجاست مریضه، مگر اینکه خودش از اونجا فرار کنه و جای دیگه از لطف خدا شفا پیدا کنه.
خاله صدیقه گفت : خدا خودش ما رو از بلای این مخلوقات دو پا حفظ کنه.
ننه یه قند انداخت توی استکان چایی که جلوش بود و گفت : خدا همین که از دست این مردم غیظ همگانی بر سرمون نازل نمیکنه باید شکر به درگاهش کرد.
خاله صدیقه گفت : والا بخدا که مردم دارالخلافه اشر الناس شدن. پا که به بازار بزاری، چنان کلاهی سرت میزارن به گشادی پهنه میدون مشق. من خودم توی بازار متاعی میخریدم، مردک ۳ تومان قیمت خواست و چهار مرتبه به حضرت ضامن آهو قسم خورد. آخرالامر به ۵ قرون معامله کردیم.
ننه سرشو انداخت پایین و گفت : چی بگم از شعبده های این جماعت، هوش میپره از سر آدم نظیر مرغ از قفس. من که اینجور بیملاحظگی هارو میشنوم، لبم مُهر میشه و زبونم موم. باورم نمیشه ترس خلقالله از خدا اینهمه ریخته باشه.
بعد اینکه لباسم رو عوض کردم، از حجره خودم و اتاق ارسی زدم بیرون.
بعد از کسب اجازه عفتالدوله، به همراه صفدر از عمارت زدیم بیرون و رفتیم به سمت میدون محمدیه. تعدادی از مردم دیگه هم از کوچه ها خارج میشدن و به سمت میدون محمدیه حرکت میکردن. وقتی رسیدیم به میدون، جمعیت بزرگی از مردم جمع شده بودن. طناب دار رو به ستون چوبی بلند بسته بودن و میرغضب پای چوبه دار ایستاده بود.
چند دقیقه با پچ پچی مردم گذشت تا پیرمردی که میگفتن میرزا آقاسی هست، بالای یه سکو رفت و شروع کرد به سخنرانی : کلامی بر زبونم جاری نمیشه که بیان کنم؛ کلامی در وصف بیشرمی و پستفطرتی این جماعت. این جماعتی که به نعش پادشاه جنت مکان هم بیحرمتی میکنن. به خزانه شاه مرحوم میزنن و شبی که اهالی کاخ عزادار داغ اعلیحضرت محمدشاهه، از ثروت شاه خلد آشیان دزدی میکنن. من به خودم و به خانواده سلطنتی قول دادم عوامل این جرم رو شناسایی و به اشد مجازات محکوم کنم. امروز که مراسم ختم شاه برگزار میشه، پیش از شروع مراسم، اولین مجرم به دار مجازات کشیده میشه. الباقی رو هم به فضل پروردگار، به زودی بالای همین دار میبینیم. مردم از این جماعت بر حذر باشن؛ جماعتی که به اسم اعتراض، اغتشاش میکنن و مملکتی رو بهم میریزن. از این جماعت شهرآشوب بترسید مردم، از این جماعتی که حرمت رهبر و پیشوای این سلطنت رو زیر پا میگذارند و تلاش های بیوقفه دولت برای آسایش ملت رو در چشم مردم خفیف جلوه میدن. این جماعتی که سازشون با نوای دشمن کوک شده…
گوشهام کر شده بود، چشمام جایی رو نمیدید. از این حجم از وقاحت حیرتزده شده بودم. از این حجم از دروغ احساس تنفر میکردم. دیشب از نزدیک وضع مردمی رو دیده بودم که ماهها بود درد رو گرسنگی جون میخریدن، و حالا این مرد بی چشم و رو، به این دختر و پسرها، به جوونهایی که واقعا غم این ملت و مملکت رو میخوردن، میگفت اغتشاشگر و شهرآشوب.
وقتی به خودم اومدم، صالح بالای دار بود و با چشمای باز داشت به جمعیت نگاه میکرد. تلاشهای کاوه و دوستاش به بار ننشست و این جوون شجاع از دست رفت. صالح، اگه خانوادهای نداری که برات نوحه نخونه نگران نباش، اگه عزیزی نداری که تورو به خاک بسپاره نگران نباش؛ ایران امشب بغلت میکنه، ایران امشب توی دل خودش تورو به خاک میسپاره و ایران امشب برات عزاداری میکنه.
مغرور باش و فخر بفروش پسر، فخر بفروش که فدای این وطن شدی؛ فدای این وطنی که درختهای آزادیش، بدون خون جوونهاش قد نمیکشه و بالنده نمیشه.
نوشته: Night witch
11 پاسخ به “قهوه قجری (۲)”
آخخخخکه چاره این روزامون رو تو این داستان نوشتی… دست مریزاد مرد
نخونده دومین لایک تقدیمت خوش قلم 👍🏻البته من قسمت اول رو هم هنوز نخوندم اما مطمئنم که هر وقت که بخونمشون هردو قسمت نظرمو حسابی جلب میکنن و لذت میبرم ازشونقلمت مانا 👌🏻🤍❤️
خیلی طولانی، خسته کننده و بیمنطق!جدا از تنها نکتهی مثبتش که روایت صمیمی و خوبی داره، باقی ضعفه و اشکال.از غلطهای بیشمار املایی و انشایی تا بیمنطقی داستان.موضوعاتی که اصلا ربطی به داستان ندارن، زیادهگویی داره و بیان زیاد و حوصلهسربر جزییات، فقط پشیمونی پیش میاره، تا حدی که وسطاش دیگه منصرف شدم ولی بهزور ادامه دادم.حیفه که داستان داره بیراهه میره، داستانها و موضوعات فرعی، دارن داستان اصلی رو به حاشیه میکشونه.امیدوارم در پنج قسمت تموم شه، هرچند این داستان نهایتا سه قسمتی بایست تموم میشد.
نمیدونم چی باید گفت و چه جوابی داد این که داستان تاریخی و به چیزهای دیگر مربوط کنی وقتی قشنگ میشه که درست باشه . در کل درد امروزما علاوه بر دزدانی هست که با قدرت دزدی میکنند و کشوری که نیاز به یکپارچگی داره و اینکه مبادا نابود بشود بدست دشمنانی که داره ، خلاصه اوضاع سختی هست . نمیشه فهمید حق با کی هست هرکسی حقی طلب میکنه و بهانه ای برای تاراج کردن میاره این وسط مردم کوچه و خیابان که دچار مشکلات هستند سر در گم و گمتر میشوند. حق کجاست و دست کیه و ناحق چی میگه و و و
دیشب که کامنتها رو خوندم ، گفتم بزار بخونمش بعد نظر بدمچی میگین بخدامتن روون و پر از شگفتیچیش اضافه ست که میگینبخدا عالی بود عالی
یه شاهکار دیگه از عالیجناب نایت ویچ
Babakamman : امیدوارم لذت برده باشید❤️✨️
کامنت های ایراد الکی میگیرن ! متعجب شدم.کسی که منو میشناسه میدونه چجوری نقد میکنم و چقدر دنبال غلط های جزئی و سوتی هستم.داستانت عالی بود و به شدت خوشحال شدم دیدم اومده با حوصله نشستم خوندم؛ کیفیت بالایی داره و قشنگ تو ذهن قابل تصورهلاکغلطگیر هم مثل همیشه بی منطق و چرند نوشته هیچ وقت نقد بجا ندیدم ازش که بخاطر سن زیاده 😅…درکل نایت ویچ عالی بود و منتظر ادامه هستم !❤️!
The2Herman : نظر لطفته❤️خوشحالم که خوشت اومده و راضی بودی✨️
خیلی دوست داشتم، به نظرم اصلا درازه گویی نداشت، تفکرات مهبد تو ذهن اش رو خیلی دوست داشتم
چرا همه داستانات نصفه نیمس😭😭😢