یعنی بازم میخواست بیاد و زندگیم رو جهنم کنه ؟
شاید اشتباه زنگ زده؟!
نمیدونم ولی دیگه دوست ندارم بازم جوابش رو بدم و خودم رو بهش ببازم…
تو این افکار بودم که دیدم جواب دادم و گوشی بغل گوشمه، صدای اشک ریختن میومد!!
یعنی داشت گریه میکرد؟!
نه غیر ممکنه از اون بعید بود گریه کنه!! حتما بازم میخواست خودش رو بهم بچسبونه و اینا بازیش بود
توو همین افکار بودم که یهو با گریه و بغض گفت:
میدونم ازم متنفری ولی حالم افتضاحه لطفا بیا پیشم.
تا به خودم اومدم دیدم جلوی در خونش هستم و منتظرم در باز کنه.
در باز شد و اومد بیرون بازم همون تیپ مشکی مخصوص موتور سواری مون رو زده بود مانتو چرم مشکیش و شلوار کتان مشکی نیمه گشادش. ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که بعد از ۲ سال هنوز اون کاسکت مشکی گربه رو داشت.
سریع اومد نشت ترک موتور و منم راه افتادم سمت پارک همیشگیمون، داشتیم میفرتیم که به این فکر به ذهنم اومد چی شد که به اینجا رسیدیم؟
دو سال قبل.......
در کلاس رو چند بار زدم و رفتم داخل امروز استاد جدید داشتیم و من باز مثل همیشه دیر کرده بودم تا وارد شدم قیافه نیمه عصبی استاد رو دیدم چقد خوشگل و جوان لود، شبیه بقیه استادای دانشگاه نبود
همینطور تو فکر بودم که یهو بهم گفت:
+آقای محترم کلاس یه ربع که شروع شده چرا جلسه اولی دیر کردین ؟
_عذر میخوام استاد یه کوچولو تاخیر داشتم، میتونم بشینم ؟
با حالت نیمه عصبیش گفت:
+بله بفرمایید.
رفتم سمت علی صندلی کناریش نشستم که دوباره استاد صدام کرد و گفت:
+اسمتون چی بود آقای با یه کوچولو تاخیر ؟
یهو دیدم بچه ها زدن زیر خنده و آروم دارن میخندن
_محمد مجدی استاد.
+خوشوقتم، امیدوارم دیگه تاخیر نداشته باشی.
_سعیم رو میکنم استاد ولی قول نمیدم.
یهو علی که بغل دستم نشسته بود آروم زد به دستم و پچ پچ کنان بهم گفت:
+محمد چت شده ؟ چرا داری انقد با استاد حرف میزنی ؟
تا اومدم جواب علی رو بدم یهو استاد گفت:
+خب من سارا محسنی استاد درس حقوق اساسی تون هستم.
پس اسمش سارا بود، دقیق برازندش بود.
دیگه کلا حواسم پرتش شده بود و بهش زل زده بودم که یهو زنگ کلاس خورد و با علی وسایل رو جمع کردیم و بلند شدیم و کلاس خارج شدیم
پرنیا یهو گفت:
+خب آقا محمد چی شده که ما شما رو تو یه کلاس زوم رو یه استاد میبینیم ؟
یهو همه زدن زیر خنده!!
رسما ترکیدن انگار منتظر بودن تا پرنیا این حرف رو بزنه.
بعد که خندیدن همه تموم شد علی گفت:
× خب بچه ها امشب پارتی داریم همه باید بیاینا!! ، نیاید من میدونم با شما
_حله داداش همه میایم
× از محمد یاد بگیرین، کسی که پارتی کم میاد این پارتی رو داره میاد.
نیوشا گفت:
+خیل خب بابا ما رو نخور همه میاین… راستی مهمون هم با خودمون میتونیم بیاریم ؟
× آره، چطور ؟
+خوبه…محمد بدو برو استاد محسنی رو دعوت کن.
_چرا دعوتش کنم ؟
+مگه ندیدی ؟ استاد جوونیه میگن ۲۸ سالشه بیاریش پارتی بد نمیشه
_نه اسکل اینو فهمیدم میگم چرا من برم دعوت کنم ؟
+دیگه از اول کلاس تو بحرش بودی برو شاید تونستی مخش بزنی.
دوباره همه از خنده ترکیدن!!!
که علی گفت:
× راست میگه داداش برو دعوتش کن اونم بیاد باهاش خودمونی شیم شاید تونستیم ازش نمره بگیریم…فقط به عنوان همراهت دعوتش کن.
بازم همه زدن زیر خنده و منم یکی زدم پس کله علی و گفتم:
_اینا کرم دارن، تو هم کرم داری ؟
× برو بینیم بابا به فکرشیم باز ناراحت میشه
باز همه زدیم زیر خنده و اومدم بزنمش که یهو علی گفت:
× ممد بدو داره میره سوار ماشینش بشه ها.
منم دیدم جدیه به جهنمی زیر لب گفتم و رفتم سمت استاد که نیوشا نسبتا بلند گفت:
+مخش رو بزنیا ممد!!
بازم بچه ها زدن زیر خنده و منم رفتم سمت استاد محسنی که دعوتش کنم
اینکه منی که حوصله پارتی رو نداشتم ولی با یه حرف علی خر شده بودم و داشتم میرفتم استاد جدیدمون هم دعوت کنم رو درک نمیکردم.
نمیدونم چم شده بود تو افکار خودم بودم که رسیدم به استاد و قبل اینکه سوار ماشینش بشه صداش کردم:
_استاد محسنی میشه یه لحظه صبر کنید ؟
با یه نگاه کنجکاوانه برگشت و گفت:
+بله بفرمایید آقای با یه کوچولو تاخیر کاری داشتید ؟
_استاد شما هم چیزی رو فراموش نمیکنیدا
+خب دیگه این حافظه قوی باعث شده با این سن استادتون باشم.
_پس حرف هایی که میگن شما حدوداً ۲۶ ۲۷ سالتونه درسته ؟
+اولا که دقیق ۲۵ سالمه
دوما پرسیدن سن یه خانم درست نیست.
_بله عذر میخوام…خب ما امشب یه پارتی داریم و چون شما نسبت به بقیه استاد های ما جوان ترید خواستم دعوتتون کنم
+یعنی جوان تر نبودم دعوت نمیکردین ؟
یهو دستپاچه شدم و ادامه دادم:
نه چیزه…یعنی خب شما تقریبا سنتون به ما جوونا میخوره ولی بقیه استاد الان ۵۰ ۶۰ سالشونه علاقه ای به شرکت توو پارتی های ما جوونا ندارن گفتم شما شاید دوست داشته باشید بیاید.
یهو بلند قهقهه ای زد و داشت میخندید!!
من که هنگ کرده بودم یهو این اومد تو ذهنم که چقد قشنگ میخنده، سریع افکارم رو پس زدم و گفتم استاد ؟
+ببخشید دست خودم نبود…خیل خب پارتی رو میام بگو کی و کجا بیام.
بدون فکر کردن و یهویی که خودمم نفهمیدم بهش گفتم:
_استاد فقط میشه به عنوان همراه من بیاید؟
+پس چون کسی رو نداشتی همراهت باشه اومدی من رو دعوت کنی ؟
_راستش نه خودمم نفهمیدم چرا همچین چیزی رو بهتون گفتم عذر میخواهم.
+ماشین داری ؟
_چی استاد ؟
+میگم ماشین داری ؟
_نه استاد من موتور دارم
+هوم باشه شمارت رو بده
_جان ؟
+اگه میخوای همراهت باشم باید بیای دنبالم پس شمارت رو بده برات لوکیشن بفرستم
_آها چشم یادداشت کنید ۰۹۱۲…
+خیل خب فعلا مراقب خودت باش امیدوارم امشب یه کوچولو تاخیر نداشته باشی
_چشم استاد.
بعد استاد سوار ماشینش شد و رفت.
تو فکر مکالمه عجیبی که با استاد داشتم بودم رفتم سوار موتورم شدم کلاهم رو گذاشتم راه افتادم برم سمت کارگاه که به کارام برسم که به موقع تموم شه برم دنبال استاد…
*سارا
تو فکر بودم من چم شده بود؟! اولین بارم بود با یه دانشجو انقد صریح و راحت صحبت میکردم.
یه حس عجیب و ناآشنایی از مجدی میگرفتم از خجالتی بودن و طرز صحبت کردنش لذت میبردم
وایییی تازه یادم افتاده بود من برای اولین بار به دانشجو خودم شماره دادم و بهش گفتم بیاد دنبالم بریم پارتی!!!
نمیدونم چم شده بود ؟
ولی پسر خوبی بنظر میرسید اندام رو فرمی داشت
تو افکار خودم بودم که رسیدم خونه سریع رفتم بالا و یه دوش گرفتم و یه املت برای خودم درست کردم و خوردم.
لباس هایی که میخواستم برای پارتی بپوشم برداشتم و راه افتادم سمت دفترم.
داشتم رانندگی میکردم که زنگ زدم به مجدی:
+الو سلام چطوری ؟
_ممنون…شما؟
+استادتم زنگ زدم بگم دیر نکنی.
_چشم استاد.
بعد قطع کردم و لوکیشن دفترم رو براش فرستادم…
نوشته: مست سنگدل (dark_moon_story)
3 پاسخ به “تلخی شیرین”
ادامه بده جالب است
داستان جالبيهكنجكاو شدم بقيشو بخونم حتما ادامه بده
احمد کونی بزار یه صحنه از سکس بگه بعد ببینم کونیه کص ندیده ست یا نه