بندهR.A هستم و این اولین داستان من است
راجب زندگی من یا هر فرد دیگری نیست و صرفا داستانی بیش نیست.
ساعت از ۸ شب گذشته بود . با آخرین شماره تماس گرفتم و اونم هم با بی حوصلگی درخواست خرید نمک رو رد کرد .
از پشت میز کوچک و قهوه ای رنگ به عقب اومدم و از صندلی چرمی چرخ دارم برخاستم .
تق تق
مدیر : بیا داخل
وارد شدم . مدیر مرد چاق و ریشویی بود که معمولا بوی عرقش همه جا رو بر می داشت .
گفتم : آقای مدیر با تمام شماره ها تماس گرفته شد . حدودا ۱۰۰ کیسه سفارش داشتیم .
مدیر فقط سرش را تکان داد .
یکم مردد بودم . روز اول کاری ام بود و من نمیدونستم اون چه نوع برخوردی خواهد داشت .
گفتم : میتونم برم؟
این دفعه سرش رو بالا آورد . عینکش رو کمی به عقب هل داد و گفت : اوه ساعت از ۸ گذشته . آره میتونید برید خانوم شفایی شب خوش .
با لبخندی تصنعی گفتم : شب بخیر .
با اینکه هنوز روز اولم بود اما متوجه نگاه سنگین او شده بودم .
به لطف محله ای که متولد و تا همین زمان در آنجا زندگی کردم و میکنم ، خوب نگاه افراد هیز رو تشخیص میدم .
با زنگ موبایلم از عالم فکر خارج شدم . همونطور که آخرین پله رو هم از ساختمان یا شرکت… نمی دونم ، پایین می اومدم موبایلم را هم از جیبم در آوردم .
مهدی اسم کسی بود که زنگ می زد
با خوندن اسمش لبخندی به صورتم اومد و همه چیز رو به عالم فراموشی سپردم .
_الو جانم مهدی؟
_سلام به زیباترین دختر . خوبی حدیث؟
خندیدم و گفتم : خوبم شکر . کارت تموم شد؟
_آره عزیزم . تو تمومی؟
_آره کار منم تموم شد .
_خوبه دارم میام ، تقریبا سر کوچه ام
_باشه پس فعلا
_فعلا
مهدی پسر دایی و نامزد منه . جفتمون وضع مالی خوبی نداشتیم ولی بخاطر حس عشقی که بود خانواده ها رضایت دادند . البته اگه غر زدن های پدرم رو در نظر نگیریم .
مهدی پسر قوی است . با پول کارگری و زحمت خودش موتوری خرید و مشغول کار تو پیک شد . منم با مدرک بازرگانی ای که داشتم جایی نزدیک به او مشغول بازاریابی نمک شدم .
صدای موتور مهدی رو از سمت راست شنیدم . جلویم نگه داشت و گفت : بپر بالا جوجه
با لبخند گفتم : علیک سلام . منم خوبم . خسته نباشم .
خندید و گفت : اووو چه همه تشریفات ما نهایتا بگیم چاکر داداش . حالا بپر بالا بریم یه دور تو شهر بزنیم یه آب هویج بستنی ام بزنیم تو رگ حالت بعد روز اول کاری جا بیاد .
…
چند ساعت بعد
((مهدی))
هرچی هندل میزدم روشن نمی شد . بیخیال موتور شدم و از حدیث پرسیدم : حدی حدی ، ساعت چنده ؟
اخم با نمکی کرد و گفت : حدی چیه؟ بگو حدیثه بانو . در ضمن ساعت هم دقیق ۱۲:۵۸ هستش .
تف توش… سگ موتور الان وقت خراب شدن بود؟
آروم ،طوری که متوجه یکم بغض داخل گلوم نشه گفتم : حدیث شرمندتم به خدا . به عمه و آقا حمید گفتی؟
با خنده شیرینی گفت : دشمنت شرمنده . تقصیر تو که نبوده . آره گفتم دیر میام نگرانش نباش .
گفتم : خب پس بریم اینو بدیم دست رفیقم . شانس آوردیم نزدیک خونه ایم . ممد موتور همین توسه ۶۸ عه بریم موتورو بدم دستش درست کنه .
با لبخند گفتم : خودمونم دیگه قدم زدن دوتایی و شبم که هست و پاییزم هست و برگای خش خشی . نظرته؟
با لبخندی شیطانی گفت : شرط داره
چشم ریز کردم و او ادامه داد : کیفمو تو میاری .
_خب اینکه مث همیشه اس .
_نه خیر آقا مهدی . باید خانوم خانوما شی و کیفو بندازی سر شونه ات
با اخم گفتم : غیر ممکنه .
((مصطفی))
《فلش بک به عقب》
مرتضی گفت : یک دختر جوون ، ساعت های ۱ اینا بهترین وقته .
مجتبی گفت : من هم همین را میگم بهترین وقت آخَر شَبه .
گفتم : من کاری ندارم به این حرفا . ساعت ۱ هرکسی رد بشود ، خفت اش را گرفته کردیم . چهار ساله کیرم کپک کرده تو این کشور غریب کش ، پسر هم باشَه کونش میذارم .
((حدیث))
با خنده مشتی به شونه اش زدم و گفتم : حالا اخم نکن بهت نمیاد .
دیدم هنوزم اخمی از سر نارضایتی زده . کیف رو کمی سر شانه اش جا به جا کرد و گفت : به موقع اش دارم برات
زبونمو برای زبون درازی آوردم بیرون که سریع با دست زبونمو گرفت .
گفت : چی شد جغله؟ الان یه کاری بکن .
عه ؟ اینجوریاس؟ خودت خواستی آقا مهدی
دستش رو محکم گاز گرفتم
داد زد : آیییی خدا لعنتت نکنه دختر .
با لبخندی از سر رضایت گفتم : خب چی شد جغله؟ الان یه کاری بکن .
با بیچارگی گفت: از پس تو یکی برنمیام .
به چشمای قهوه ای خوشگلش نگاه کردم . ناخودآگاه نگاهم به سمت موهای موج دار خرمایی اش رفت .
دستمو بینشون فرو کردم و گفتم : نبایدم بشی مرد فقط باید بگه چشم؟ افتاد
گفتم : آی آی موهامو ول کن . باشه باشه افتاد .
همان لحظه به کوچه تنگ و باریکی رسیدیم که فقط برای یک نفر جای عبور داشت . البته آخرش بزرگ می شد و حتی جا برای ماشین هم بود .
حس خوبی از کوچه نمی گرفتم .
گفتم : مهدی بجز این کوچه راه دیگه ای به خونه نیست؟
با تعجب گفت : چرا هست . چطور؟
با تته پته گفتم : هی…هیچی بیا از اونجا بریم بیشتر قدم بزنیم .
با قهقهه اش برای لحظه ای از جا در رفتم .
گفت : نکنه جغله ی پر ادعا از جاهای باریک و تنگ می ترسه؟
گفتم : ن…نه خیرشم من نمیترسم برای تو گفتم
گفت : باشه دیگه پس اگه نمی ترسی بفرمایید .
با اینکه واقعا می ترسیدم اما دل رو به دریا زدم و راه افتادم و مهدی هم پشت سرم اومد . هرچی به ته کوچه نزدیک تر می شدیم اضطراب من بیشتر می شد .
دست گرم مهدی رو پشتم احساس کردم که کمی هلپ داد به جلو و گفت : برو جوجه نترس لولو نداره .
اما داشت .
وقتی که مهدی هم کامل از کوچه بیرون اومد
دو مرد به سمتش یورش بردند . یکی از آنها دست هایش را از پشت گرفت و دیگری چاقویی بیخ گلویش گذاشت . تا آمدم فرصت کنم جیغ بزنم دست زبر و کثیفی جلوی دهنم نشست . دست دیگرش بدنم را با چاقوی زیر گلویم سست کرد .
صدایی با از پشت سرم گفت : اگر نمی خوای جفتتون برید سینه قبرستون لال می شی؟ فهمیدی ؟
فهمیدی با شدتی گفت که حس کردم جز اطاعت کاری ازم بر نمیاد . از لهجه اش مشخص بود افغانیه ولی سعی داره فارسی عادی حرف بزنه .
فردی که منو از پشت گرفته بود به مهدی گفت : اگه می خوای زنده بمونه حرکتی نمی کنی .
مهدی که از عصبانیت صدای نفس هایش تا اینجا می اومد فقط سر تکون داد .
بعد کسی که جلوی او چاقو رو بیخ گلوش نگه داشته بود به پشتش رفت و اون یکی خودش رو به من رسوند
کسی که کنار من بود گفت : مرتضی احمقی؟ اول دست و پای پسره رو ببند ؟ طناب تو همین خرابه پشته برو بردار . طبقه اوله جای ستون نیمه ای که مال منه .
مرتضی سرش رو تکون داد و بعد از مدتی با چسب و طناب برگشت .
اول دست های من و سپس دست و پای مهدی رو بشا و بعد روی لب هر کدوم یک چسب پهن نواری زد .
کسی که پشت سر من بود رو به مهدی گفت : چشماتو ببند آقا پسر شاید نخوای ببینی .
همون لحظه کتم را بزور پاره کرد و از تنم درآورد و بعد پیراهن سیاهم را از وسط با دکمه ها پاره کرد .
مهدی به شدت دست و پا میزد و هرچی زور میزد چسب نواری ای که بجای یک لایه چند لایه روی لبش رو کنار بزنه راهی از پیش نمی برد .
من هم وضع بهتری نداشتم با اینکه جیغ میزدم اما صدایم را خودم هم نمی شنیدم . کم کم گلوم خش برداشت و منم بیخیال جیغ شدم . در حقیقت دیگه توانش رو نداشتم . اون به دامنم رسید و به اون هم رحم نکرد به زور از پام در آورد .
محکم هلم داد که پخش زمین شدم . یکی از اونها پاهام رو به زور نگه داشت و اونی که پشت سرم بود ساق جورابی ام که آخرین لایه محافظت از شرم گاهم بود رو تا نزدیک زانوم پاره کرد .
سوتین می بستم اما عادت بدی داشتم که از شورت بدم می اومد و حالا هیچی بین چشمای اون و کس من نبود
گفت : هم خوشگله هم سفیده هم کس و کونش صورتیه . تنگه تنگم هست . اینو بکنم تا آخر عمر معتادش میشم .
اون کسی که مراقب مهدی بود هم وقتی دید کاری از بین اون همه چسب و طناب برای مراقبت نداره اومد بالا سر من .
اونی که پشت سرم بود گفت : کسش که مال خودمه .
یکی دیگه گفت : پس کونشم از من
کسی که مراقب مهدی بود گفت : خوبه منم از اولم دنبال اون لبای صورتیش بودم ولی جاهامون بعد ارضای شما عوض میشه .
با تهدید به من گفت : هی گاز نمیگیریا وگرنه شازده رویاهات پر
تنها کاری که از من بر می اومد گریه بود
روم نمیشد به چشمای مهدی نگاه کنم . چی میتونه بدتر از این برای یک مرد باشه که جلو چشمش ، به عشقش سه نفره تجاوز کنن؟
همه شون مشغول لخت شدن بودن . هیچ کدوم چندان لباسی نداشتن . شلوار و بلوز تنها چیز هایی بود که تنشون بود .
اون وحشی ها که از شانس بد من هر کدوم حداقل ۱۶ سانت کیر داشتن به شدت وحشیانه به جونم افتادن .
ضربه های سنگینشون داخل کس و کونم حس می کردم . حال که چسبی روی لبام نبود دهنم با کیر اون وحشی پر شده بود و جوری تلمبه میزد که فرصت نداشتم نفس بگیرم .
یکیشون نفس نفس زنان گفت : شانس اوردیم وازلین آوردیم با اونم تازه بزور کیرم جا به جا میشه . فک کنم خودش رو انگشتم نمی کرده .
سنگینی دستاشون رو روی کون و شکم و کمرم و همینطور پشت سرم حس میکردم . ضربه ها شدید بودند . انقدر که با هر ضربه درد شدیدی داخل بدنم می پیچید . حتی به خونی که از پرده ام میومد هم اهمیت نمی دادن . کم کم چشمام از شدت ضربه ها سیاهی رفت . تنها حال بدی که اون لحظه داشتم این بود که در لحظه آخر چشمای مهدی رو دیدم .
خالی از همه چیز و خالی از هیچ چیز . دیگه نه نوری توش بود نه امیدی و نه آرزویی .
…
چند ماه بعد
((حدیث))
جلوی آینه به تنم نگاه کردم . هنوز گرمی و زخمتی دست هاشون رو رو تنم حس می کردم . ناخواسته دستم رو به سمت کسم بردم و دست دیگه ام رو به سمت سینه ام با شدت خودم رو می مالیدم .
آره… ناخواسته معتاد اون تجاوز وحشیانه شدم . اگه بگم خودم از اون شهوت لذت نبردم دروغه . اما خب هنوز هم شبا کابوسشو می بینم .
اون شب وقتی به هوش اومدم دیدم اونا حتی به مهدی هم رحم نکرده بودن و به اون هم تجاوز کرده بودن . هیچی از اون مرد باقی نذاشتن . فکر کنم اگه کسی قصد انتقامم داشت این بلا رو نمی تونست سرش بیاره .
نه من تونستم به کسی بگم و نه مهدی . هردو فقط سکوت کردیم و نابود شدیم . فرقش این بود من شدیم یه مریض روانی که با فکرشون خود ارضایی می کرد و حالا چیزی جز سکس حالش رو خوب نمی کرد . مهدی هم یه روانی دیگه که گوشه تیمارستان تحت درمانه . مامانم می گفت فراموشی گرفته . اضطراب بعد از حادثه یا یه همچین چیزی . بخاطر اون صحنه های وحشتناک همه چیو فراموش کرده حتی خودشو .
لباس هام رو پوشیدم . با یک ساق و سوتین و بدون شورت . دامنی بلند و پیراهنی سیاه . به سمت خونه مصطفی به راه افتادم .
نویسنده : R.A
نوشته: R.A
6 پاسخ به “تلخی شب”
چون خودم نویسنده هستم خیلی بندرت به داستانی دیسلایک می دم اونم در این سایت که اکثر کامنت گذاراای منفی، بچه دبیرستانی های منحرف هم جنس باز هستند . اما این داستان واقعا افتضاح بود . وقتی موضوعی مثل تجاوز رو برای نوشتن انتخاب می کنی ، باید هنر اروتیک نویسی رو بلد باشی وگرنه نوشته ات بیشتر از یک گزارش پزشک قانونی بیشتر نیست . داستان سکسی که اسم این بخشه نیاز به تصور و تکنیک داره که هیچیش در این نوشته دیده نمی شدحتی اگه بگی داستان واقعیه خیلی احمقی که اینجا مثلا هم درد پیدا کنی ، همه میان انجا تا داستان سکسی بخونند . البته گفتم یه عده انگل سایت هم هستند که بعلت تجاوزات وحشتناک بهشون در دوران کودکیشون ، از هر فرصتی برای تخلیه عقده هاشون استفاده می کنند و الکی فحش می نویسند
بخاطر اخرش دیسلایک میدمچندش بودفکر نمیکنم یک درصد دخترا هم بعد تجاوز به متجاوز حس داشته باشن حتی اگر دوست پسرشون باشهاونم به یه مشت بوگندوی کثیف غریبه
نویسنده عزیزمتاسفانه دیسلایک
تا همون ((مصطفی))《فلش بک به عقب》 خوندم و فلاش تانک رو زدم. کصخلی چیزی هستی؟فیلمنامه فرستادی سایت سکسی؟لابد دنبال تهیه کننده و بازیگر اومدیاینجا اغلب یا جقیه یا کونی یا جنده
رسیدم به اینجه که پرسیدی «نطرته؟»دیگه ادامه ندادم…آقاجان این کلمه چیه مد شده این چند ساله اخیر؟این غلطه،ننویسین،باید بپرسی مورد نظرته؟…یه سری کلمات هست تو این سالهای اخیر مدام میشنویم و این نظرته یکی از همیناست،ننویسیم دیگه،اگه میخوایم نظر کسیو در مورد چیزی بپرسیم باید بپرسیم:مورد نظرت هست؟…باقیشم نخوندم،چون بعد از گذاشتن کامنت رفتم پایینتر دیدم تو کامنتا خبرائی هست و خوشحال شدم لااقل وقتمو بیشتر از این تلف نکردم…خیر،نظرم نبود،نیست!
مزخرف ؛یاد تجاوز و تجاوزگر برای قربانی شکنجه ست چه برسه به دیدن ؛ چرت گفتی