گیتی خواهر زن مرمرین من (۲)

(قسمت دوم: خودتان عنوان بذارید)

ممنونم از فحش های که دادید. حالا هم می‌پسندید یا فحش میدید، دست خودتونه و من کلا در باره آن بی‌تفاوتم!

خانه‌ی ما در طبقه‌ی هفتم است، آخرین واحد ساختمان؛ جایی که باد شب از چهار طرف می‌پیچید و بالکن آن، دور تا دور مثل یک حلقه‌ی نقره‌ای خانه را در آغوش گرفته است.
از درِ ورودی که می‌آیی، اول یک دهلیز باریک است که در آن، به سمت راست، یک سرویس بهداشتی مهمان و دستشویی کوچک. سمت چپ، درِ اتاق مهمان؛ همان اتاقی که کمد دیواری‌اش پر بود از کتاب‌هایم، میز تحریرم کنار پنجره‌ی شرقی، مانیتور هنوز روشن و صندلی چرخان که هر شب تا صبح با من حرف می‌زند.
دهلیز با یک در چوبی به هال بزرگ باز می‌شود. هال، قلب خانه است؛ مستطیل کشیده‌ای از شمال به جنوب.
شمالِ هال: درِ اتاق گیتی، درست کنار درِ اتاق مهمان.
جنوبِ هال: درِ اتاق خواب ما، من و نیلوفر.
شرق و غرب هال دیوار است و دیوار شرقی، کمد ظروف و دیوار غربی، فقط پنجره‌ای قدی بزرگ و دری که به بالکن باز می‌شود. بالکن دور تا دور می‌چرخد، از دو طرف به شرق خانه بسته می‌شود و دیگر کلا آزاد است و در جنوب، می‌رسد به تخت‌بام کوچک اختصاصی‌مان.
آن شب، سفره را مثل همیشه در گوشه‌ی جنوب‌غربی هال، نزدیک پنجره‌ی بزرگ پهن کرده بودیم. نیلوفر با آن شکم سنگینش زودتر بلند شد، یک «شب بخیر» خسته گفت و رفت به اتاق جنوبی‌مان. در را نیمه‌باز گذاشت؛ همان‌طور که همیشه می‌کرد.
من و گیتی ماندیم و سکوتِ بعد از غذا.
بشقاب‌ها را با هم جمع کردیم. او می‌برد سمت سینک، من ظروف و لیوان‌ها را خشک می‌کردم. هر بار که از کنارش رد می‌شد، بوی تنش می‌پیچید توی هوا؛ مخلوط با عطر ملایم مایع ظرفشویی و گرمای تنِ تازه از حمام رسیده. موهایش را با یک گیره شل بالای سرش جمع کرده بود، چند تارِ سرکش روی گردنش می‌رقصیدند.
هر بار که خم می‌شد تا بشقابی را بگذارد در کابینت پایینی، تاپ نازکش کمی بالا می‌رفت و خط کمرش، آن خطِ نرم و سفید، زیر نور زرد آشپزخانه برق می‌زد. دلم می‌خواست همان‌جا بشقاب را از دستش بگیرم، بچرخانمش سمت خودم، پشتش را بچسبانم به کاشی‌های دیوار و از بغل گردن بلورینش شروع کنم… لب‌هایم را بکشم پایین، روی ستون فقراتش، تا جایی که نفسش بند بیاید و دستش به لبه‌ی پیشخون چنگ بزند.
دلم می‌خواست آن بدن مرمرینش را به تنور آغوش سوزان خود بکشانم و به باد بوسه بسپارم!
اما نکردم.
فقط نگاهش می‌کردم.
او هم گاهی یک لحظه چشمش را به من می‌دوخت و لختی، پس می‌دزدید. انگار هر دو منتظر بودیم یکی جرئت کند سکوت را بشکند.
بشقاب آخر را گذاشت سر جایش، دستمال را آویزان کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
«شب بخیر پرهام.»
صدایش آرام بود، اما یک لرزش ریز زیرش موج می‌زد.
گفتم: «شب بخیر گیتی.»
از کنارم گذشت.
از کنارم که رد می‌شد، آن‌قدر نزدیک بود که بازوی برهنه‌اش یک لحظه به سینه‌ام خورد و گرمایش ماند روی پوست من!
رفت سمت اتاق‌اش؛ همان اتاقی که درش درست روبه‌روی اتاق ما بود، فقط چند متر فاصله از در هال داشت.
در را آروم بست، اما نه کامل؛ یک خط باریک نور زرد از لای در بیرون زد و افتاد روی کف سرامیک هال، مثل یک پلِ ممنوعه بین دو اتاق.
من همان‌جا ایستادم، زیر نور کمِ لوستر، با دست‌هایی که هنوز بوی مایع ظرفشویی می‌داد و قلبی که داشت از قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید بیرون.
نور ماه از پنجره‌ی شرقی می‌افتاد روی آن خط نور زرد، و من فقط به آن خط نگاه می‌کردم…
و فکر می‌کردم امشب کدام‌مان اول از روی این خط عبور می‌کنیم.
۲
رفتم به اتاق جنوبی، در را آروم باز کردم.
نور کم چراغ خواب، کنار تخت روی صورت نیلوفر افتاده بود؛ آرام، سنگین، با یک دست زیر شکمش. نفسش منظم بود، مثل موج‌های آروم دریا. خم شدم، لبامو گذاشتم روی پیشونیش، همون‌جایی که همیشه بوسه‌ی شب می‌زدم. بوی موهاش هنوز همون بوی همیشگی بود؛ اما امشب انگار دیگه بهم تعلق نداشت.
یه «دوست دارم» زیر لب گفتم که خودش هم نشنید، بعد آروم در رو بستم و برگشتم به هال.
هال تاریک بود، فقط نور ماه از پنجره‌ی شرقی می‌افتاد روی زمین و راهی نقره‌ای کشیده بود تا دم دستشویی اصلی.
رفتم داخل، در رو چفت کردم، اما قفل نزدم. چراغ کوچیک بالای آینه رو روشن کردم؛ نور زرد و کم، درست مثل همون بخاری که چند ساعت پیش اینجا بود.
سطل لباس‌های کثیف گوشه بود، همون‌جایی که همیشه می‌ذاریم. درشو آروم بلند کردم.
اول یه تی‌شرت مشکیِ من، بعد شلوار جین نیلوفر… و بعد، اونا.
شورتِ توریِ سفیدِ گیتی، هنوز کمی نم‌دار، با یه لکه‌ی خیلی کم‌رنگ وسطش.
برش داشتم، انگار داشتم یه چیز مقدس رو لمس می‌کنم. پارچه‌ی نازک و نرم، هنوز بوی تنش رو داشت؛ همون بوی گرم و شیرین که وقتی از کنارم رد می‌شد دیوونم می‌کرد.
شورت رو آوردم زیر دماغم، نفس عمیق کشیدم. بوی صابون و یه چیز دیگه… بوی خودش، بوی خیسیِ ظهر، بوی چیزی که چند ساعت پیش زیر دوش به خودش دست کشیده بود.
چشمامو بستم.
تصویرش اومد جلوی چشمم: همون‌جایی که ایستاده بودم، زیر دوش، آب از سینه‌هاش می‌ریخت پایین، دستش آروم بین پاهاش می‌چرخید…
شلوارم رو آروم کشیدم پایین، کیرم مثل همیشه توی یه لحظه سفت شد، نبض می‌زد. شورتش رو پیچیدم دورش، پارچه‌ی نازک رو حس کردم روی پوست داغم.
آروم، خیلی آروم شروع کردم به بالا و پایین کردن. نفس‌هام سنگین شد، صدای خودش تو سرم پیچید: «پرهام…» همون‌طور که اون شب زمزمه کرده بود.
چند دقیقه طول نکشید.
داغ، تند، با یه آه خفه ریختم توی همون پارچه‌ی سفید. دستم لرزید، شورت رو فشار دادم به خودم تا آخرین قطره.
بعد چند ثانیه نفس‌نفس زدم، تکیه دادم به دیوار کاشی سرد.
شورت رو دوباره تا کردم، همون‌طوری که بود گذاشتم ته سطل، زیر لباس‌های دیگه.
دستامو شستمت، صورتامو با آب سرد شستمت، چراغ رو خاموش کردم و برگشتم به هال.
هال هنوز ساکت بود.
درِ اتاق شمالیِ گیتی نیمه‌باز، خط نور زرد هنوز روی زمین.
ایستادم، چند ثانیه بهش نگاه کردم.
می‌دونستم اونم خوابه… یا شایدم نه.
شاید اونم الان داره به همین خط نور نگاه می‌کنه و می‌دونه که من همین الان با بوی تنش خودمو تموم کردم.
لبخند تلخی زدم، رفتم سمت اتاق مهمان! دنبال میز کارم.
با ورود به اتاق مهمان، دیدم پنجره اتاقم باز است و وسوسه‌ای هولناکی آمد به سراغم!.

۳
لبخند تلخ هنوز روی لبم بود که پاهام خودشون منو کشوندن سمت اتاق مهمان.
در رو آروم بستم پشت سرم، رفتم سمت میز کارم؛ اما چشمم به پنجره افتاد.
پنجره باز بود، پرده‌ی نازک حریر با نسیم شب تکون می‌خورد، انگار داشت دعوتم می‌کرد بیرون.
دلم یهو شور افتاد.
یه وسوسه‌ی سیاه، سنگین، مثل یه دست نامرئی گرفت و کشیدم بیرون.
پای برهنه، روی سنگ سرد بالکن شرقی گذاشتم. راهروی باریک دور تا دور خانه بود، فقط از دو طرف شرقی با دیوارها بسته می‌شد؛ بقیه‌ش باز، رو به آسمان و تاریکی شهر.
قدم‌هام بی‌صدا بود، قلبم تو گلوم می‌کوبید.
هر قدم که به سمت شمال بالکن نزدیک‌تر می‌شدم، بوی شب‌بو و گرمای تنِ خیسِ گیتی بیشتر می‌پیچید تو دماغم.
رسیدم پشت پنجره‌ی اتاق شمالی؛ همون پنجره‌ای که همیشه پرده‌ش نیمه‌باز بود.
خم شدم، نشستم روی کف سرد بالکن، درست زیر قاب پنجره.
از همان اول تمام تن گیتی رو دیدم…
گیتی روی زمین دراز کشیده بود، رو به سقف، سرش دقیقاً طرف پنجره، پاهاش کشیده به سمت درِ هال.
چراغ خواب نارنجی کم‌رنگ روشن بود، نورش می‌افتاد روی پوست برهنه‌ش.
تاپش تا زیر سینه‌هاش بالا رفته بود، شورت صورتیِ نخیِ نازک به پا داشت؛ و دو پاش به هم می‌لولید، زانوهاش خم، پاشنه‌هاش روی دوشک می‌لغزید.
گوشی تو دست راستش بود، دست چپش زیر شورت فرو رفته بود و آروم، با ریتم، بالا و پایین می‌رفت.
نفسم بند اومده بود؛ نشسته بودم روی کف بالکن، درست زیر قاب پنجره، چشم به صفحه‌ی روشن گوشی‌ش دوخته بودم.
تلگرام باز بود، اما از اون زاویه فقط سایه‌ی سریع انگشتش رو می‌دیدم که بالا و پایین می‌رفت؛ نه اسم کانال، نه عکس، هیچی. فقط می‌دونستم داره چیزی می‌بینه که نفس‌هاش تندتر شده و لب پایینش رو محکم گاز گرفته.
دلم می‌خواست سرمو یه کم بالاتر بیارم، فقط یه کم، تا بهتر ببینم…
و درست همون لحظه، یه گربه‌ی لعنتی از پشت‌بام پرید پایین، دقیق روی نرده‌ی بالکن، میوووی کش‌داری کرد که انگار تو گوشم منفجر شد!
گیتی یهو نشست، تاپشو کشید پایین، گوشی رو محکم چسبوند به سینه‌ش.
چشماش گشاد شده بود، مستقیم به سمت پنجره نگاه کرد.
دیگه فکر نکردم.
سریع خم شدم، چهار دست و پا عقب رفتم، پابرهنه روی سنگ سرد بالکن لغزیدم و با سرانگشتای پا دویدم سمت پنجره‌ی اتاق مهمان.
قلبم تو دهنم بود.
پریدم داخل، پرده رو کشیدم، درِ پنجره رو آروم بستم و نشستم پشت میز کارم، انگار هیچ‌وقت از جام تکون نخورده‌م.
چند ثانیه نفس تو سینه‌م حبس بود.
بعد صدای آروم درِ اتاق گیتی رو شنیدم که باز و بسته شد، بعد صدای قدم‌های سریع تو هال… بعد سکوت.
نفس عمیقی کشیدم.
هنوز بوی تنش تو دماغم بود، هنوز صدای آه خفه‌ش تو سرم می‌پیچید، هنوز تصویر اون شورت صورتی جلوی چشمم بود.
اما حالا یه گربه‌ی لعنتی همه‌چیزو خراب کرده بود…
یا شایدم نجاتم داده بود.
نشستم پشت میز، مانیتور رو روشن کردم، وانمود کردم دارم کار می‌کنم.
ولی تمام شب فقط به یه چیز فکر می‌کردم:
فردا صبح، وقتی چشم تو چشم بشیم،
اون می‌دونه که من دیدم؟
یا من باید وانمود کنم هیچی ندیدم؟

نوشته: کصکش

ادامه…

بازدید 12,815

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

20 پاسخ به “گیتی خواهر زن مرمرین من (۲)”

  1. داستانت خوب نوشتی. ولی اینجا بکن توه باید ۴ تاکیر را راست کنه، و ششتا کص را خیس کنه

  2. ببین داستانت حکایت الاغیه که زین و افسار طلا داره با خرجین ابریشمی مزین شدهبا استعاره چینی و ترکیب کلمات فاخر نمیتونی محتوای بی ارزش و با ارزش کنیکلیت داستانت زنت حامله است تو با شورت خواهرزنت جق زدی اونم داشته جق می‌زده تو دیدیچیز بیشتری که نبود؟ چیزی از قلم ننداختم؟حالا شما صغری و کبری بچین مرمرین و زمردگون بکون تو کون کلماتمحتوی تعقیر میکنه؟ ارزشمند تر میشه؟

  3. کون گشاد مگه داری جغرافیا یا معماری درس میدی،همه کیرها و کوس های بکن تو یک تنه سرد کردی و خوابوندی

  4. باز این کسکش اومد داستان کصشعر ادبی نشتکسکش مگه داری برنامه شاخه طدبی رو اجرا میکنی ؟😂دهه ۵۰ و شتی ها میدونن شاخه طوبی چ برنامه ای بود 😁😁

  5. داری تمرین نویسندگی میکنی؟؟؟؟… طبقه هفتم ،،، دهلیز ؟؟؟؟ مگه زیر زمین ناصرالدین شاه ست؟؟؟

  6. کسکش دیوث مادر بخطا یه ساعته با قطب‌نما دارم خونتونو تحلیل میکنمچیه شمال جنوب میکنییاد معلم جغرافیا افتادمکیرم از غربی ترین ظلع کشور نثار قسمت مرکز مامانتببینم همین فوش رو میتونی ترجمه کنی برام 😁

  7. کونی بلد نیستی بنویسی،لاش‌گوشت کیرکوب این چه طرز نوشتنهیه توهم سکسی زدی حلقه نقره‌ای دور خانه وبا ورود به اتاق مهمان، دیدم پنجره اتاقم باز است و وسوسه‌ای هولناکی آمد به سراغم!.و بقیه جمله‌های مثلا ادیبانه‌ت چی میگه این وسط.

  8. همون اول که گفتی نسبت به توهین و فحش بی تفاوتیفهمیدم بی غیرتی و فحش دوست داریتمام تلاشتم کردی که با نوشتن مزخرفکاربرا رو تحریک کنی که فحش‌های بیشتری بهت بدنپس فحش بهت نمیدم که وقتی داری دسته ی برس توالت تو کونت میکنی و اینارو میخونیخوش خوشانت نشه.

  9. ای کیر دوستان بکن تو از حنوب غربی به شمال شرقیت، دیوث داری درس جغرافی میدی

  10. داستانت جالب نبود زیادی روی کردیولی خدایی خواهر زن باید کرد .نکنی بعدا غصش میخوری

  11. عزیزم با هجمه انتقادات اصلا کاریت نباشه ، اینا همه یه مشت جقی های خروس کمری هستن، با همین فرمون برو جلو .

  12. آخه کس‌کش معلم ادبیات ما گو می‌خورد که بخواد اینجوری لفظ قلم صحبت بکنه برای یه داستان کس کردن که آخرشم هیچ کسی نکردی فقط جق زدی مثلاً می‌خوای بگی خیلی نویسنده قهاری هستی آخه جاکش مگه داری استان عاشقانه می‌نویسی اونم فکر می‌کنی اگه چهار تا کلمه باد و دهلیز و سمت شرقی و سمت آسیای میانه بگی خیلی داستانت قشنگ میشه ریدم بهت قشنگ عامیانه بنویس ولی قشنگ پر از کلمات شهوت‌انگیز

  13. مردک چلقوزخودت کونت میخاره وقتی بهت میگن ادبی ننویسادامه میدیبعدشم اگه واقعا خانواده ای هستید که لباس زیر را در سبد لباس های کثیف میندازید خیلی پلشت و عقب افتاده ایدچون در اکثر خانواده ها هرکس که به حمام میره حداقل لباس زیر و جورابشو میشورهمخصوصا که جایی مهمان باشه.

  14. جلوی اسمت که نوشتی کصکش یه جغی هم اضافه کن بهت میاد تا اینجای داستان باید سه بار میکردیش نه این که فقط بشینی نگاه کنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید