گیتی؛ خواهر زن مرمرین من (۳)

قسمت ۳
ترس و لرز و هیجان
۱

سلام خدمت جقی‌های گل!
ببخشید که آب تو کمرتون خشک شد!
دلم میشه که ریتم داستانو به کم سریع کنم. به هر حال اون دانم میگه نه!
بذار ابشونو به چند هفته دیگم واسه گیتی نگهدارن!
به هر حال من یه بار آبتونو میارم. حالا فحش میدم با مثل بچه آدم صبر می‌کنید به خودتون و تربیت خانوادگی تون ربط داره. شوخی کردم ای جماعت کیر به دست تف اندر دهان، آماده پرتاب به کف دست!

صبح شد. نور آفتاب از لای پرده‌ی اتاق مهمان می‌اومد تو، اما من از ساعت پنج بیدار بودم. زیر چشمام سیاه، تنم سنگین، انگار اصلاً نخوابیده باشم. همش اون تصویر جلوی چشمم بود؛ شورت صورتی که یه کم از لای رانش کنار رفته بود، انگشتایی که زیر پارچه می‌لرزیدن، نفسای کوتاه و تندش که بخار می‌کرد روی شیشه‌ی گوشی.
دوش گرفتم، سرد، داغ، باز سرد. انگار می‌خواستم بوی شب‌بو و عرق تنش رو از تو دماغم بشورم. نشد.
ساعت هفت و نیم، صدای قابلمه از آشپزخونه بلند شد. گیتی بیدار شده بود. همون‌طور که همیشه، زودتر از همه، صبحونه درست می‌کرد. صدای آرومش که آهنگ زمزمه می‌کرد، از هال می‌اومد تو. همون آهنگ قدیمی که همیشه زیر لب می‌خوند.
نفس عمیق کشیدم، شلوار جین و یه تی‌شرت ساده پوشیدم، موهامو با دست شُت دادم عقب و رفتم بیرون.
گیتی پشت اجاق ایستاده بود، موهاش باز، یه تاپ خاکستری گشاد تنش بود که یه بندش از شونه‌ش افتاده بود، شلوارک جینِ کوتاهِ دمپایی‌پوش. همون شلوارکِ لعنتی که دیشب فکر می‌کردم فقط تو خونه تنش می‌کنه.
وقتی صدامو شنید، برگشت. یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
چشماش… یه برق عجیبی توشون بود. نه ترس و نه خجالت را می‌شد فهمید. با خودم گمان می کردم یه جور… بازیگوشی داره. لبخندش آروم بود، اما گوشه‌ی لبش یه کم بالا رفت، انگار داشت چیزی رو پنهون می‌کرد.
«صبح بخیر آقا داماد.» صداش مثل همیشه شیرین بود، اما یه ته‌مایه‌ی خنده توش بود که قبلاً نبود. «خوابیدی دیشب یا نه؟»
قلبم یهو پرید تو دهنم. دستام یخ کرد. لبخند زدم، سعی کردم عادی باشه.
«چرا؟ مگه من شبیه زامبی‌ام؟»
خندید. همون خنده‌ی ریز و زیرپوستی که همیشه دیوونم می‌کرد. برگشت سمت اجاق، تخم‌مرغ هم زد، اما شونه‌ش یه کم بالا و پایین رفت؛ انگار داره می‌خنده.
«نه بابا… فقط… دیشب یه صدایی شنیدم. فکر کردم شاید تو بالکن چیزی افتاده باشه.»
فنجون قهوه تو دستم لرزید. آروم گذاشتمش رو پیشخوان.
«گربه بود فکر کنم. این گربه‌های لعنتی دوباره اومده‌ن رو پشت‌بوم.»
سرشو تکون داد، اما دیگه برنگشت سمتم. فقط گفت: «آره… گربه.»
بعد یهو برگشت، مستقیم تو چشمام نگاه کرد. یه نگاه طولانی، سنگین، که انگار داشت پوست صورتمو می‌کند.
«راستی… پنجره‌ی اتاقت باز بود دیشب؟ نسیم می‌اومد تو اتاق من… خیلی خنک بود.»
دستم رفت سمت گردنم، ناخودآگاه. صاف نشستم.
«نه… فکر نکنم. بسته بود.»
لبخندش عمیق‌تر شد. یه لحظه انگار می‌خواست چیزی بگه، اما فقط سرشو تکون داد و گفت: «عجب… پس حتماً باد بوده.»
بعد برگشت، بشقاب تخم‌مرغ و نون تازه گذاشت جلوم، اما وقتی خم شد، بند تاپش دوباره افتاد پایین و یه لحظه، فقط یه لحظه، خط سینه‌ش نمایان شد. همون سینه‌هایی که دیشب زیر نور نارنجی برق می‌زدن.
چشمامو سریع بردم پایین. اما اون… انگار عمداً یه کم بیشتر خم موند.
«بخور دیگه، سرد می‌شه.» صداش آروم بود، اما یه جور… تحریک‌آمیز.
غذا تو دهنم مزه نداشت. فقط یه چیز تو سرم می‌چرخید:
اون می‌دونه.
می‌دونه که من دیدم.
و بدتر از اون… انگار خوشش هم اومده.
سکوت بینمون سنگین بود، اما نه از اون سکوتای بد. یه جور سکوت داغ، پر از حرفایی که هنوز گفته نشده.
بعد یهو گفت، بدون اینکه سرشو بلند کنه:
«دیشب… کانال خوبی پیدا کردم. خیلی… واقعی بود.»
فنجون از دستم افتاد و شکست.
گیتی فقط خندید. خنده‌ش مثل زنگوله بود، اما این بار… شیطانی.

۲
خیلی زود، صبحانه خوردم، کیفمو برداشتم و رفتم دفتر. تمام راه، توی ماشین، فقط به گیتی فکر می‌کردم. نه به اون گیتیِ دیشبِ جسور؛ به گیتیِ واقعی، همونی که وقتی یه شوخی ساده می‌کنم گونه‌هاش قرمز می‌شه و سریع نگاهشو می‌دزده. منم همین‌جوریم؛ دلم می‌خواد نزدیکش بشم، ولی می‌ترسم یهو همه‌چیز خراب بشه.

ظهر که برگشتم خونه، ساکت بود. کسی نبود!. رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم. دیدم روی میز یادداشت کوچیکی هست:

«من و گیتی رفتیم پاساژ. دیر میایم. غذا تو یخچال هست ♥ نیلو»

قلبم یهو تند زد. رفتم سمت اتاقش. در نیمه‌باز بود. انگار تازه رفته بودند.

پتو روی تختش جمع بود، لباسایی که صبح تنش بود روی صندلی افتاده بود؛ یک تاپ خاکستری و شلوارک جین کوتاه. یه پیراهن گل‌گلی آستین کوتاه روی تخت پهن بود، انگار می‌خواست تنش کنه. کنارش یه سوتین سفید نازک و یه شورت صورتیِ نخیِ ساده.
نفسم بند اومد.
ناخودآگاه رفتم جلو. دستم رفت سمت پیراهن. برش داشتم، بوش کردم. بوی گیتی بود؛ بوی صابون و یه کم بوی تنش. بعد آروم، خیلی آروم، سوتین رو برداشتم. بند نازکشو بین انگشتام گرفتم، بعد شورت رو.
دلم می‌خواست بمیرم از خجالت، ولی نتونستم بذارمشون سر جاشون.
نشستم روی تختش، لباسا رو گذاشتم رو پاهام. فقط چند ثانیه. شورت رو باز کردم و یک لکه سفید دیدم، خیلی کوچک بود، اما زبانم ناخودآگاه برآمد و آن را لیسید. طعم شور و بوی مطبوعی داشت. لحظه ای زبانم را در دهان مزه کردم و بعد با دست لرزون دوباره مرتب گذاشتمشون همون‌جور که بود. انگار به هیچی دست نزده باشم.
ولی تو ذهنم، هزار تا نقشه داشتم.
۱. دفعه‌ی بعد که داره ظرف می‌شوره، از پشت سر رد می‌شم و عمداً یه کم بهش می‌خورم. فقط یه کم. بعد سریع می‌گم «ببخشید، راه نداشتم».
۲. وقتی داره لباس جمع می‌کنه از بند رخت، می‌رم کمکش. یه تی‌شرت می‌دم دستش، انگشتام یه لحظه روی انگشتاش می‌مونه. نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم، هیچی نمی‌گم.
۳. یه روز میریم باغ و وقتی که داره با نیلوفر آب‌بازی می‌کنن (همیشه تابستونا این کارو می‌کنن)، می‌رم اونجا، یه سطل آب سرد برمی‌دارم و آروم می‌پاشم روشون. بعد می‌خندم و می‌گم «تقلب کردین، نوبت منه!» و فرار می‌کنم. گیتی دنبالم میاد، خیسِ خیس، با همون پیراهن نازک که به تنش می‌چسبه…
۴. وقتی شب‌ها همه خوابن، می‌رم کنار پنجره‌ی اتاق مهمان، فقط وایمیستم و به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. می‌دونم اونم گاهی بیداره. شاید یه شب پرده‌ش تکون بخوره، شاید یه لحظه چشم تو چشم بشیم، بعد هردومون سریع نگاهمونو بدزدیم…
۵. یه بار که داره از پله‌ها میاد پایین، می‌رم پایین‌تر ازش، عمداً می‌ایستم جلوی راهش. می‌گم «اجازه بدین لیدی اول برن». اون می‌خنده، می‌خواد رد بشه، من یه قدم عقب می‌رم و یه نیشگون خیلی آروم از بازوش می‌گیرم و می‌گم «ولی عجله نکن، منم میام!»
۶. یه روز که داره تو حیاط لباس پهن می‌کنه، می‌رم کنارش، یه گیره می‌دم دستش و می‌گم «اینو بگیر، وگرنه باد می‌بره». وقتی می‌گیره، انگشتمو یه لحظه روی دستش نگه می‌دارم. فقط یه لحظه.
هیچی نمی‌گم. فقط لبخند می‌زنم و می‌رم.
قدم به قدم.
مثل دو تا بچه‌ی خجالتی که می‌خوان بازی کنن، ولی هر دو می‌ترسن طرف مقابل بگه «نمی‌خوام».
من همینا رو تو ذهنم صد بار تکرار می‌کردم، نشسته روی تختش، با بوی لباساش تو دماغم.
بعد بلند شدم، در رو آروم بستم و رفتم اتاق خودم.
امشب که برگشتن، دوباره همون گیتیِ ساکت می‌شه.
و من دوباره همون پسر ترسوی عاشق.
ولی یه روز… یه روز یکی از این نقشه‌های کوچیک جواب می‌ده.
فقط یه لبخند واقعی، یه نگاه طولانی‌تر، یه «چرا اینجوری نگام می‌کنی؟»…
اون روز، قدم بعدی رو برمی‌دارم.
تا اون روز، فقط همین خیال‌های کوچیک و خجالتی کافیه.

۳
هفته گذشت و من هنوز همون پسرِ ترسو بودم؛ هر روز صبح می‌رفتم سر کار، شب برمی‌گشتم، سلام می‌کردم، گیتی جواب می‌داد، چشماش یه لحظه بهم می‌افتاد و بعد سریع می‌رفت تو اتاقش. انگار اون شبِ پنجره فقط یه رویای مشترک بوده و هر از گاهی کم‌کم دیدش می‌زنم، اما با احتیاط بیشتر.

تا اینکه نیلوفر (همسر خودم) گفت: «پدرجان زنگ زد، فردا همه با هم می‌ریم باغ پدرم. مهستی و بهاره هم هستن.»

یعنی چهار تا خواهر: نیلوفر (زِنم)، گیتی، مهستی و بهاره.

جمعه صبح زود راه افتادیم. من راننده بودم، نیلوفر کنارم، سه تا خواهر عقب. گیتی درست پشت سرم نشسته بود؛ هر بار که از آینه نگاه می‌کردم، می‌دیدم داره به بیرون خیره شده، ولی گاهی چشمش به آینه می‌افتاد و سریع می‌دزدید.

باغِ پدرزن خیلی بزرگ بود؛ یه عمارت قدیمی، حوض بزرگ وسط حیاط، درختای میوه، سایه‌بان چوبی، یه تاب بزرگ دو نفره، و یه طرف باغ یه آلاچیق با منقل و تخت‌های سنتی.

رسیدیم، همه وسایل رو گذاشتیم تو عمارت. نیلوفر و مهستی و بهاره رفتن سمت آلاچیق که چای و میوه بچینن و حرف بزنن. گیتی گفت: «من می‌رم یه دور بزنم تو باغ، خیلی وقته نیومدم.»

منم گفتم: «منم می‌آم.»
نیلوفر فقط یه ابرو بالا انداخت و خندید: «برو بابا، مواظب خواهرم باش.»

تنها شدیم؛ من و گیتی.

هوا گرم بود، ولی نسیم خنک می‌اومد. رفتیم سمت حوض بزرگ. گیتی لنگه‌هاشو درآورد، نشست لبه‌ی حوض، پاهاشو آویزون کرد تو آب. منم کنارش نشستم، با فاصله‌ی یک متری.

چند دقیقه هیچی نگفتیم. فقط صدای آب و پرنده‌ها.

من دلم شور می‌زد. می‌ترسیدم یه کلمه اشتباه بگم و همه‌چیز خراب بشه.

بالاخره یه جرات کوچیک بهم دست داد. آروم دستمو بردم تو آب و یه قطره آب پاشیدم به مچ پاش.

گیتی یهو تکون خورد، خندید: «چیکار می‌کنی؟»

منم خندیدم، شونه‌مو بالا انداختم: «نمی‌دونم… خنک شدی؟»

دوباره یه کم آب پاشیدم، این بار بیشتر. گیتی جیغ ریز کشید و با دستش یه مشت آب پاشید به صورتم. خیس شدم.

«حالا دیگه تمومه!» گفتم و پریدم سمتش، یه مقدار آب ریختم روی موهاش.

گیتی خندید و دوید دور حوض. من دنبالش. دوتایی مثل بچه‌ها دور حوض می‌دویدیم و به هم آب می‌پاشیدیم. پیراهن نخیِ گل‌گلیش خیس شد، چسبید به تنش، موهاش ریخت رو صورتش.

یه لحظه پاش لغزید، افتاد تو چمن نرم کنار حوض. منم عمداً خودمو انداختم کنارش.

نفس‌نفس می‌زدیم و می‌خندیدیم. گیتی دستشو گذاشت رو چشماش که آفتاب اذیتش نکنه.

من کنارش دراز کشیده بودم، خیس، قلبم تند می‌زد. یه لحظه انگشتمو بردم سمت بازوش، یه نیشگون خیلی کوچیک گرفتم:

«اینم بابت آب‌پاشی!»

گیتی خنده‌ش گرفت، دستشو برد سمت پهلوم، یه نیشگون آروم گرفت: «اینم بابت نیشگونت!»

دوباره خندیدیم. دوباره نیشگون، دوباره خنده.

چند دقیقه‌ای همین‌جوری بودیم؛ غلتیدن رو چمن، آب‌پاشی، نیشگون گرفتن، خنده‌های بلند.

از اون دور، صدای مهستی اومد: «شما دو تا دیوونه شدین؟»

گیتی داد زد: «بیاین شما هم!»

بهاره فقط خندید و سرشو تکون داد. نیلوفر از آلاچیق داد زد: «ما بزرگتریم، شما بچه‌ها بازی کنین!»

من و گیتی دوباره افتادیم رو چمن، کنار هم، نفس‌نفس‌زنان. حالا فاصله‌مون فقط چند سانت بود.

گیتی موهاشو با دست خیسش کنار زد، بهم نگاه کرد. گونه‌هاش قرمز بود، چشماش برق می‌زد.

«خیلی وقته… این‌قدر نخندیدم.»

منم بهش نگاه کردم، خیس، شاد، زیبا.

«منم.» گفتم.

و بعد، برای اولین بار بعد از اون شبِ پنجره، دستمو آروم گذاشتم رو دستش، فقط یه لحظه، روی چمن.

گیتی تکون نخورد. فقط لبخند زد، یه لبخند خجالتیِ واقعی.

و دستشو زیر دستم نگه داشت.

از اون روز تو باغ، هر وقت تنها می‌شدیم، بازی شروع می‌شد:
یه آب‌پاشی کوچیک، یه نیشگون آروم، یه خنده‌ی زیر پوستی، یه نگاه طولانی‌تر.

قدم به قدم.
مثل دو تا بچه‌ی خجالتی که تازه یاد گرفتن چطور همدیگه رو اذیت کنن… و چقدر این اذیت کردن شیرینه.

۴

چند هفته گذشت و بازیِ ما شد یه رازِ شیرینِ کوچیک بین خودمون.

هر بار که خونه خلوت می‌شد، یا تو باغ بودیم، یا تو حیاط پشتی، یه بهونه‌ی کوچیک پیدا می‌کردیم:

-گاهی که گیتی داشت لباس جمع می‌کرد از بند، من می‌رفتم کمکش. یه تی‌شرت می‌دادم دستش، انگشتام یه لحظه روی انگشتاش می‌موند. اون نمی‌کشید دستشو، فقط گونه‌هاش قرمز می‌شد و آروم می‌گفت «مرسی…» و نگاهشو می‌دزدید.

-گاهی تو آشپزخونه، از پشت سرش رد می‌شدم، عمداً یه کم بهش می‌خوردم. اون یه «آخ» ریز می‌گفت و می‌خندید، بعد یه نیشگون خیلی آروم از بازوم می‌گرفت و می‌گفت «راه بده دیگه!» ولی صداش می‌لرزید از خنده.

-یه شب که همه خواب بودن، من رفتم تو بالکن یه سیگار بکشم (فقط بهونه بود). چند دقیقه بعد دیدم گیتی با یه لیوان آب اومد بیرون، وایستاد اون‌ور جلو در بالکن، به من نگاه کرد. من بهش اشاره کردم بیاد پیشم. اومد، ولی با فاصله‌ی دو متری وایستاد. من یه قدم نزدیک‌تر رفتم، اون یه قدم عقب. خندیدیم. بعد من یه قطره آب از لیوانش پاشیدم بهش، اونم یه مشت آب ریخت رو شونه‌م. دویدیم دور تخت‌بام، بی‌صدا، تا نفس‌مون بند اومد و پشت تشنه‌ی درخت سیمانی روی تخت بام که چتر سایبان از او افراشته بود، وایستادیم. نزدیکِ نزدیک هم، ولی هنوز دست به هم نزدیم. فقط نفس‌نفس می‌زدیم و می‌خندیدیم.

هر بار یه ذره بیشتر، یه ذره نزدیک‌تر، ولی هیچ‌کدوم جرات نمی‌کردیم خط رو رد کنیم.

تا یه شبِ پنج‌شنبه.

بارونِ ریزِ تابستونی گرفته بود، خونه فقط من و گیتی بیدار بودیم. نیلوفر خواب بود و کسی دیگر هم نبود!.

بارون روی سقفه شیروانی می‌کوبید. برق یه لحظه رفت و برگشت. گیتی تو آشپزخونه داشت چای دم می‌کرد، من رفتم کمکش.

ایستاده بود پشت پیشخوان، یه تاپ نازکِ خاکستری تنش بود، شلوارکِ کوتاهِ نخی. موهاش خیسِ بارون بود (ظاهراً پنجره رو باز کرده بود که هوا بیاد).

من رفتم کنارش، خیلی آروم. گفتم: «چای دو نفره؟»

سرشو تکون داد، لبخند زد، ولی نگاهشو انداخت پایین.

لیوان‌ها رو گذاشتم جلوش. وقتی خم شد قوری رو برداره، بند تاپش از شونه‌ش افتاد پایین. یه لحظه دیدم خط سینه‌ش، پوستش خیسِ بارون بود، برق می‌زد.

نفسم بند اومد. اونم انگار حس کرد، چون یهو صاف شد و بندشو کشید بالا، صورتش آتیش گرفت.

من خندیدم، آروم: «بارون خیست کرده، نه؟»

گیتی سرشو تکون داد، ولی این بار نگاهشو ندزدید. گفت: «تو هم خیسی… شونه‌ت.»

دست برد سمت شونه‌م، با نوک انگشتاش یه قطره آب رو پاک کرد. انگشتش یه لحظه روی پوستم موند.

دلم خواست دستشو بگیرم، ولی فقط خندیدم و گفتم: «متقلب! نوبت منه.»

آروم، خیلی آروم، انگشتمو بردم سمت گونه‌ش، یه قطره بارون رو پاک کردم. پوستش داغ بود.

گیتی هر گمانم آبشو گاز گرفت و چشاشو بست. یه لحظه فقط.
بعد گفت من برم یه دوش بگیرم

۵

گیتی فکر کنم لبشو گاز گرفت، یه لحظه نگاهم کرد؛ چشماش پر از برقِ خجالت و یه چیز دیگه که نمی‌تونستم اسمشو بذارم. بعد آروم گفت:
«من… برم یه دوش بگیرم. خیلی خیس شدم.»
صدا‌ش یه کم خش داشت، انگار گلوش خشک شده بود.
فقط سرمو تکون دادم. «برو… من همین‌جا چای رو می‌ریزم.»
رفت. صدای پاهاش روی کاشی‌های خیس، بعد صدای در حموم که آروم بسته شد.
من هنوز همون‌جا ایستاده بودم، دستام روی پیشخوان، قلبم تو دهنم. بوی تنش هنوز تو دماغم بود، گرمای انگشتش هنوز روی شونه‌م می‌سوخت.
چند دقیقه گذشت. بارون تندتر شد، صدای آب از حموم می‌اومد؛ اول صدای دوش، بعد یه لحظه قطع شد. بعد دوباره باز شد، این بار صدای شامپو که به سرش می‌مالید، صدای کفِ غلیظ که با آب قاطی می‌شد.
نفسم تندتر شد.
گفته بودم که در حمومِ خونه یه پنجره‌ی کوچیکِ بالای در هست؛
امشب… پاهام خودشون منو برد اونجا.
اول فقط صدای آب بود، بعد، بوی شامپوی یاس پر کرد راهرو رو. روی پنجه‌ی پا رفتم بالای صندلی آشپزخانه که از قبل کنار در حمام بود، صورتمو چسبوندم به اون تیکه‌ی شفاف.
گیتی پشت به من ایستاده بود، زیر دوش. آب داغ از شونه‌هاش می‌ریخت پایین، روی کمر باریکش، روی باسن گرد و سفیدش، بین ران‌هاش می‌لغزید. موهاش خیس چسبیده بود به پشتش، تا کمرش می‌رسید. یه لحظه برگشت، صورتشو گذاشت زیر آب، چشماش بسته، لبش نیمه‌باز، نفسش تند.
دیدم که دستش رفت پایین، بین پاهاش، فقط یه لحظه، یه لمس آروم، یه آهِ خفه از گلوش بیرون اومد که با صدای بارون قاطی شد. بعد دوباره شامپو ریخت تو دستش، مالید به زیر بغل‌هاش، به سینه‌هاش… نوک سینه‌هاش سفت شده بود، زیر آب برق می‌زد.

چند دقیقه بعد، دوش رو بست. حوله رو دور خودش پیچید، من رفتم کنار پیشخوان و او هم رفت بیرون.
من هنوز همون‌جا بودم، تنم می‌لرزید، خیس عرق.
صبر کردم تا صدای در اتاقش بسته شد. بعد، بی‌صدا، رفتم تو حموم، بوی تنش و شامپو و گرما پر بود هوا.
روی سبد لباسهای کثیف، همون شورت صورتیِ نخیِ بود، کنار سوتین سفیدِ نازک.
دستام می‌لرزید. شورت رو برداشتم، هنوز گرم بود، خیسِ عرق و یه جای کوچیک وسطش… خیس‌تر، گرم‌تر، بوی زنونه‌ی سنگینش زد تو دماغم.
زبونمو آروم بردم اونجا، طعم شور و شیرینش، طعم گیتی، پر کرد دهنم. آخ… انگار خودِ کسشو لیس می‌زدم، همون جایی که تا چند لحظه پیش زیر آب دوش می‌لرزید.
سوتین رو برداشتم، جای سینه‌ش هنوز گرمای تنشو داشت. زبونمو کشیدم تو کاپش، جای نوک سینه‌ش، طعم عرق زیر بغلش که اونجا جمع شده بود، طعم پوستش.
دلم می‌خواست جیغ بکشم از شدت خواستن.
شورت رو فشار دادم به صورتم، نفس عمیق کشیدم، بوشو خوردم تو ریه‌هام. یه لحظه تصور کردم همون شورت رو تنشه، همون کسِ خیسش زیرشه، همون سینه‌ها تو سوتین می‌لولن…
تقریباً افتادم رو زمین.
بعد، با دستای لرزون، لباسا رو همون‌جور که بود گذاشتم تو سبد، انگار هیچی نشده.
رفتم تو اتاق خودم، افتادم رو تخت. کنار نیلو اما بوی گیتی هنوز تو دماغم بود، طعم خیسی‌ش روی زبونم.
و بارون همچنان می‌بارید، انگار می‌دونست این شب دیگه هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.

۶

دوباره بلند شدم و رفتم تو اتاق مهمان، در رو آروم بستم، قلبم هنوز داشت از اون طعمِ شورت تو دهنم می‌کوبید. از پنجره رفتم تو تراس و باز دید زدم و دیدم که دارد لباس عوض می کند. ولی یه چیزی ولَم نمی‌کرد؛ چرا دوباره لباس عوض کرد؟ تازه از حموم اومده بود، چرا دوباره جلوی آینه لخت وایساده بود و موهاشو شونه می‌کرد؟ چرا آرایش کرد؟

پنجره رو آروم باز کردم، پرده رو یه کم کنار زدم، پابرهنه رفتم روی تراس. بارون ریز شده بود، هوا خنک و نم‌دار. بالکن شرقی تا اتاق گیتی یه راه باریک داشت، خیس بود، ولی من بی‌صدا رفتم جلو، تا رسیدم پشت شیشه‌ی پنجره‌ش.
پرده‌ی حریر نیمه‌باز بود، نور لامپِ نارنجیِ اتاقش می‌افتاد بیرون.
گیتی لختِ لخت جلوی آینه‌ی قدی و ایستاده بود.
تنش هنوز از حموم صورتی و براق بود، قطره‌های ریز آب روی کمرش می‌درخشید. یه حوله‌ی کوچیک دور موهاش پیچیده بود، ولی بدنش هیچی نداشت. داشت خودشو برانداز می‌کرد؛ یه دستش روی شکمش، یکی دیگه آروم سینه‌شو بالا می‌داد، انگار می‌خواست ببینه چقدر قشنگه. بعد شونه رو برداشت، موهاشو آروم شونه کرد، تار به تار، تا کمرش می‌رسید، خیس و سیاه و براق.
لباشو غنچه کرد، یه رژِ صورتیِ براق زد، بعد یه برقِ لبِ گیلاسی. یه سایه‌ی نقره‌ایِ ریز به پلک‌هاش زد که چشماش برقِ دیگه‌ای بگیره.
بعد رفت سمت تخت؛ یه ستِ مشکیِ توریِ خیلی نازک برداشت؛ شورتِ بندی، سوتینِ نیم‌کاپِ مشکی که فقط نوک سینه‌هاشو می‌پوشوند. آروم، با حوصله، اول شورت رو پوشید؛ بندشو کشید بالا، یه کم خودشو تو آینه چرخوند، انگار داشت لذت می‌برد از اینکه چقدر توری به پوستش می‌چسبه. بعد سوتین رو بست، بندشو تنظیم کرد، سینه‌هاشو توش جا داد، یه تکون کوچیک داد که درست بشینه.
یه دامنِ کوتاهِ مشکیِ و یه تاپِ حریرِ مشکیِ آستین کوتاه پوشید، طوری که بند سوتین از زیرش معلوم بود. یه جورابِ توریِ بلند تا بالای زانو کشید، بعد یه پاشنه‌بلندِ مشکیِ نازک پوشید.
آخرین کارش این بود که یه عطرِ تند و گرم زد پشت گوشش، بین سینه‌هاش، پشت زانوهاش.
بعد یه لبخندِ شیطانی به خودش تو آینه زد، انگار با خودش حرف می‌زد: «امشب دیگه تمومه.»
قلبم تو دهنم بود. چرا این همه زحمت؟ برای کی؟
درِ اتاقشو آروم باز کرد و رفت بیرون.
من هنوز پشت شیشه بودم، نفس تو سینه‌م حبس، خیس بارون، تنم داغ.
چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام. سریع برگشتم سمت اتاق مهمان، پریدم تو، پنجره رو آروم بستم، پرده رو کشیدم.
قلبم داشت می‌ترکید. رفتم سمت در، می‌خواستم برم تو هال، ببینم کجا می‌ره این وقت شب.
در رو که باز کردم…
گیتی درست پشت در وایساده بود.
با همون لباسِ مشکیِ توری، با همون عطرِ تند، با همون لبِ گیلاسی.
چشم تو چشم شدیم.
یه لحظه سکوتِ سنگین.
بعد لبخند زد؛ یه لبخند آروم، خطرناک، پر از راز.

نوشته: کصکش

بازدید 18,314

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “گیتی؛ خواهر زن مرمرین من (۳)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید