داستان آشنایی و رابطه دوتا آدم با حس های یکسان ولی شخصیت های متفاوت هست یه ارباب و یه دختر عجیب ولی برده
تمامی مکان ها و … با اندکی تغییر از واقعیت خودم هست
[پارت های جنسی از قبل شروع تا پایان با نقطه مشخص میشود]
بعد کلی تلاش بالاخره تو دبیرستانی که خواستم قبول شدم و سال یازدهم رو تو یکی از بهترین مدارس تهران شروع کردم ، صد البته این مسیر که با مترو 40 دقیقه میشد رو هر روز باید از خونه ( منطقه 12) تا مدرسه (منطقه 4) میرفتم و برمیگشتم
از مترو که پیاده شدم همه جا نا آشنا بود ، برای کسی مثل من که اینجا بزرگ نشده بود و باید جوری رفتار میکرد که انگار مالی اینجاست سخته
تو مسیر مغازه ها زیاد بودن ولی یه کافه که تو یکی از کوچه ها بود ولی از خیابون کامل مشخص بود توجهمو جلب میکرد…
تم قهوه ای با کلی برگ که از درختان دم در ریخته قشنگ حس و حال من بود ، اینجا رو تو ذهن من حک کرد
وارد مدرسه شدم و مثل همیشه برونگرا ترین حالت خودم بودم و همون اول همه منو شناختن البته هیچ چیزی در مورد گذشته یا خودم نگفتم .
حدود ساعت 3 تعطیل شدیم (روز اول مدرسه بود)و مسیر من از همه اون بچه ها جدا بود حدود 10 دقیقه پیاده تا مترو و 30 دقیقه تا خونه
قبل رفتن دوباره چشم به اون کافه خورد ولی زیاد درگیرش نشدم
وقتی رسیدم خونه مثل همیشه خواب ظهر داشتم و مگه میشد من نخوابم و قبلش فانتزی بازی نکنم؟
بعد کلی مرور فانتزیام خوابیدم و بعد ظهر رو به درس و… پرداختم
صبح بعدی که رفتم مدرسه قبلش یکم پول برداشتم …بالاخره یه کادو به خودم باید می دادم یا نه ؟ بعد این همه تلاش اینجا قبول شدم کم چیزی نبود.
بعد مدرسه حدودا ساعت 6 که پانسیون هم تموم شد راه افتادم و بهترین انتخاب برای من همون کافه بود
رفتم در مغازه …یه حس عجیب بهم دست داد انگار نباید اونجا میرفتم ولی خب یکم ریسک لازمه تو زندگی …
_سلام (چند ثانیه مکس) کسی نیست؟
یهو از پشتم یه پسر تقریبا هم سن خودم از در ورودی اومد انگار اولش منو ندید
یهو سرشو بالا کرد
+سلام ، خوش اومدین
یه لبخند قشنگ رو صورتش بود ، شاید عشق در نگاه اول تجربه کردم ، یک ثانیه نگاش کردم و سرم پایین انداختم(اصلا دختر خجالتی نبودم فقط از اینکه بقیه چه فکر میکردند میترسیدم…میدونی که تو خانواده و جایی که بزرگ شدم دختر باید حیا داشته باشه … حالا منم هرکاری میکردم نمیتونستم زیاد با این فکرام درگیر بشم اگر هم میشدم برنده نبودم)
رفت پشت پیشخون …
+چی میل دارین؟
منو جلوم گذاشت و منم به منو نگاه کردم با برگه هاش ور میرفتم
-اولین باره کافه میرم زیاد سر در نمیارم چی پیشنهاد میدی؟
+اولین بار ؟ عجیبه چرا؟
_حالا
+چه نوع طعمی دوست داری؟
_یه طعم تلخ ولی شیرین
+کلیشه ایه
(دوباره همون لبخند و همون حس )
رفتم و نشستم اونم رفت
+اولین مشتری اینجایی ، میدونستی؟
-ها؟
+دیروز اینجا باز کردم … اولین مشتری ای
_عه چه باحال
اومد که بهم لیوان بده … تا لیوان نگه داشتم با دستش دستم گرفت و با همون لبخند گفت
+دیدمت دیروز اینجارو نگاه میکردی
نفسم بند اومد سریع رفتم چند قدم عقب خودشم انگار ناراحت شده بود
+ببخشید منظوری نداشتم…فکر…
حرفش قط کردم
_نه…اولیه …چقدر میشه؟
+حساب شد…برو
_بله؟
+اممممم… یعنی مهمون من
از حق نگذریم یکم مغرور بودم لیوان گذاشتم رو میز و بیرون اومدم
پس فردا مامانم اینا رفتن بیرون و من تو خونه تنها شدم کل این دو روز نزدیک اون مغازه هم نشدم ولی…
…
ولی خب فکر اون لبخند و گرمی دستاش دست از سرم برنمیداشت تو رختخوابم بودم که طبق عادت پتوم رو بغل کردم ولی این بار به عنوان پتو نه … به عنوان اربابم …همون پسره که لمس دستاش دوباره منو متولد کرد
خودمو به پتو میمالیدم نفس نفس میزدم یه چک کردم در و پنجره ها بسته باشه که از بیرون دید نداشته باشه
یه پتو اوردم و انداختم روم شروع کردم به بوسیدن ارباب خیالی و در آوردن لباسام همه چیز جز شورتم چون اگه اونو درمیآوریم که زندگیم خیس میشد
نفس هام تند تر و بلندتر میشد
جوری خیس شده بودم که نمیتونستم همونجا بس کنم فقط میخواستم ادامه بدم ولی نه با خیالش
با خودش ، با بدنش
بدنش خوب ندیدم ولی اون دستایی که دیدم …
اون دستی که بهم خورد محال بود یه پسر داشته باشه
ورزیده و رگ دار
با فکرش بد تر میشدم
پاهام سر بود حسش میکردم
ناله هام سر کشیده بود
با این وجود ارضا نشدم
تا الان نشده بودم
خودم از پس خودم بر نمیومدم …نیاز داشتم یه ارباب داشته باشم
صاحاب داشته باشم
دراز کشیدم
پتو رو بغل کردم و با چند بوسه آروم شدم
لباسامو پوشیدم و خوابیدم
…
صبح روز بعد که مدرسه رفتم چشم به کافه افتاد و دم در کافه ، با فاصله یک متر و خوردی باهاش چشم تو چشم شدم کتاب ادبیات 3 (دوازدهم) دستش بود
اون کتاب دست بچه های مدرسه خودمون دیدم برا همین شناختم
عجیب بود ، مدرسه میرفت؟ اینقدر کم سن؟ سال بالایی من بود؟
سرش انداخت پایین سمتم اومد چند قدم دور تر من بود شروع کرد صحبت کردن
+نمیخواستم بد برداشت کنی …من…من فقط
تنها چیزی که میخواستم بشنوم این بود که دوستم داشته باشه ولی با یک بار دیدن یکی …کی عاشق کسی مثل من میشه؟
+من…
نوشته: Offing
2 پاسخ به “گناه شیرین (۱)”
درکت نکردم 🙄
بنظر قشنگ میاد ادامش بده همچین چیزی تو سایت کمه