زنی بنام رویا (از گناه تا واقعیت)

زنی بنام رویا
صدای اذان مغرب از مسجد محل می آمد، و رویاخانم مثل همیشه، روسری اش را مرتب کرد و به ساعت نگاه انداخت.
پسر همسایه ـــ بهروز ـــ مثل همیشه آنجا بود کمک کند ماشینش را از پارکینگ در بیاورد. آخر رویا خانم در آن سال تازه گواهینامه گرفته بود و ناشی در رانندگی.تا آن زمان شوهرش بسیار غیرتی بود و روی زنش حساس . اجازه نمیداد تنهایی جایی برود. ولی یک دفعه روشن فکر شده بود یا شاید بیخیال و اجازه گرفتن تصدیق رانندگی و راندن ماشین را به رویا داده بود.
دلش نمیخواست دیر کند، نه به خاطر مسجد، بلکه چون هر بار دیدن آن پسر، چیزی را در وجودش تکان میداد.
پسر حدوداً ۲۸ ساله بود، قد بلند، اندام متوسط و همیشه لبخند به لب. از دوران نوجوانیه پسر همسایه بودند با هم.
وقتی حرف میزد، مستقیم توی چشمهایش نگاه میکرد. این کارش زن را آشفته میکرد.
در دلش چیزی میجوشید. انگار گرمایی آرام، ولی پیوسته.
میدانست این افکار «گناه» است. میدانست نباید نگاهش کند.آخر شوهر داشت و پسران بزرگ.
اما هر بار، باز نگاه میکرد.
آن عصر بهاری، وقتی پسر آمد، زن رفت که کلید پارکینگ را بدهد، اما بهروز گفت:
ــ رویا خانم بذار خودتون بیاید، یه چیزی هم میخوام نشونتون بدم.
رفتند تا پارکینگ. نیمه تاریک بود. صدای نفسهای پسر، نزدیکتر از حد معمول بود.
-رویا خانم …
ـ-بله؟
ــ هیچوقت فکر کردید که آدم ممکنه به کسی که نباید، دل ببنده؟
قلب زن تند زد. نگاهش به زمین بود.
ــ این حرفا… این حرفا مال شما نیست، آقا بهروز.
پسر جلوتر آمد. نفسش گرم بود.
ــ چرا فکر میکنید من بچهم؟ شما زنید… کامل، عاقل و خیلی زیبا.
زن جا خورد. دستش لرزید. برگشت که چیزی بگوید، اما چشمش افتاد به صورت پسر.
چشمانش چیزی را نشان میداد که سالها بود از آن فرار کرده بود: اشتیاق.
لبهایش خشک شده بود.
خواست عقب برود، اما نرفت. انگار پاهایش ریشه زده بودند.
پسر دستش را گرفت.
ــ فقط یه لحظه… اگه نمیخواید، همینجا تموم میشه.
زن لب زد: «این درست نیست…»
اما لبهایش نزدیکتر شدند، و بالاخره، وقتی لبهای پسر بر لبهایش نشست، نفسی کشید انگار بعد از سالها…
گریه اش گرفت.
نه از ناراحتی… از رهایی.
آن عصر بهاری، در سکوت و سایه های پارکینگ، پردهای که سالها بین دل و تن کشیده بود، آرام افتاد.
و زن فهمید که گناه همیشه چیزی نیست که روح را میسوزاند.
گاهی فقط دلیست که از تنهایی نجات پیدا میکند.
صبح، آفتاب آرام از لای پرده ای سفید به اتاق سرک کشیده بود.
رویا هنوز در تخت بود. پتو را تا زیر چانه اش بالا کشیده بود و چشمهایش را به سقف دوخته.
بدنش گرم بود. نه از گرمای پتو، بلکه از لمسهایی که روز گذشته را از امروز جدا کرده بود.
صدای نفسهای بهروز هنوز توی گوشش می پیچید.
نفسهایی تند، بی پروا… پر از میل جوانی و جسارت.
چشم بست. لبهایش را فشرد.
انگار هنوز جای بوسه هایش روی گردنش میسوخت.
اما بعد، مثل خنجری سرد، فکر گناه به دلش نشست.
با صدای آهسته ای زمزمه کرد:
ــ استغفرالله… استغفرالله…
اما زبانش خشک بود.
استغفار، بی وزن شده بود.
دستش را روی قلبش گذاشت. قلبی که هنوز مثل دیروز توی پارکینگ میزد. تند، زنده، گناهکار… ولی زنده.
بلند شد. وضو گرفت. روبه قبله ایستاد.
اما در تمام رکوع و سجود، ذهنش میان بازوی بهروز گیر کرده بود.
بخودش که آمد همسر و پسرش رفته بودند دنبال نان.
او هم مشغول کار خانه بود…
ظهر که شد، پسر در زد.
رویا که از آیفون فهمید بهروز است با عجله چادر گل گلی نمازش را سرش انداخت و سراسیمه به در دوید…
لبخندش همان بود،بهروز را میگویم! اما حالا در چشمهایش چیزی از احتیاط دیده میشد.
ــ رویا خانم … میخواستم ببینم حالتون خوبه؟
زن نگاهش کرد. لب زد، اما حرفی نزد. فقط سرش را پایین انداخت و گفت:
ــ خدا رو شکر.
پسر نزدیکتر آمد.
ــ پشیمونید؟
زن لبخندی تلخ زد.
ــ نه. اما… راحت نیستم. نه با خدا… نه با خودم.
پسر گفت:
ــ اگه بگم من از دیشب، احساس میکنم تازه دارم زندگی رو میفهمم، باور میکنید؟
زن آهی کشید.
ــ کاش منم مثل تو بودم… بی ترس، بی گناه… اما من زنم،همسر بودم؛ مادر بودم، اهل مسجد، اهل حجاب. من یاد گرفتم لذت باید پنهون باشه.حلال باشه.… حتی از خودم.
پسر دستش را گرفت. گرم، محکم، بی قضاوت.
ــ شاید وقتشه یه بار برای خودتون زندگی کنید، نه برای نگاه مردم.
زن هیچ نگفت. فقط اجازه داد دستش توی دست او بمونه.
و آنجا، در سکوت راه پله ؛پشت در; روی قالیچه کهنه، میان بازوهای بهروز و عطر آشنایی، زن برای اولین بار، نه زن مسجد، نه زن همسایه،بلکه فقط یک زن بود.
ده روز از آن روز گذشته بود.
ده روز، و هزار فکر.
رویا خانم دیگر آن زن همیشگی نبود.
قرآنش بالای طاقچه خاک میخورد. مهر نمازش تنها بود.
و دلش… نه، تنش، بیقرار.
هر صبح، با صدای در پارکینگ همسایه، از خواب میپرید.
قلبش می کوبید.
اگر بهروز نبود، روزش سرد میگذشت.
کمکم فهمید، منتظر دیدنش نیست… بلکه گرسنه اش است.
نه برای حرف، نه برای مهربانی،
بلکه برای لمس، برای بوسه، برای نفسهای داغش.
در ذهنش، خاطره ی بدن بهروز مثل زنجیر دورش می پیچد.
هر وقت تنهایی مینشست، چشم می بست و خود را در آغوش او تصور میکرد.
با انگشتهای خودش رد بوسه های بهروز را روی تنش دنبال میکرد.
لرزشی میان پاهایش می دوید،
و اعترافی در دلش شکل میگرفت: من دیگر به هیچکس تعلق ندارم… فقط به او.
شوهرش سالها بود در بستر سرد بود.
پسرهایش… یکی در شهری دگر و دیگری در دانشگاه با زندگی های خودشان.
گاهی زنگ میزنند، و گاهی…
اما هیچکدام، او را نمیدیدند. نه زن بودنش را، نه گرسنگی اش را.
اما بهروز… او میدید.
نه فقط چروکهای دور چشم را، نه فقط سینه هایی که سنگین مانده بودند در تنهایی،
بلکه گرمایی را که هیچکس باور نداشت هنوز در این زن شعله میکشد.
ظهر وقتی بهروز آمد تا کلید پارکینگ را بگیرد،
زن تنها ایستاد، بی حجاب، بی عذر،عریان روبه رویش.
گفت:
ــ دیگه نمیخوام پنهان کنم.
ــ من زن خوبی نبودم… ولی زنده ام. هنوز زنده ام.
پسر نگاهش کرد. انگار لحظه ای نفسش برید.
بعد جلو آمد، آرام، با احترام گفت:
ــ من از روز اول، تو رو همینجور دیدم. کامل، خواستنی، و تنها.
دستهای زن لرزید. نه از ترس. از تمنا.
و آن روز، روی تختی که سالها با همسرش شریک بود…
با پرده های باز و پنجره های نیمه باز،
زن آنقدر نفس کشید که فکر کرد دوباره متولد شده.
دیگر تردیدی نمانده بود:
گناه؟ شاید.
اما آنچه می خواست، آنچه لازم داشت، بهروز بود.
و این اعتراف، از هر دعایی صادقانه تر بود.
صدای بسته شدن در که آمد، رویا گوش داد.
بهروز رفته بود. خانه ساکت شد،
اما تنِ او، هنوز در هیاهو بود.
آب گرم، از لای موهایش سُر میخورد.
بدنش سنگین بود، مثل کسی که تازه از تب درآمده.
اما این تب، نه مریضی بود، نه خواب.
تبِ لمس بود، تبِ دهان، تبِ لذتی که چند دقیقه پیش،
با صدای فروخورده و بدنی لرزان،
از تنش عبور کرده بود.
دستش را روی گردنش کشید. هنوز جای لبهای بهروز را حس میکرد.
لبهایش را گزید. چشمهایش را بست.
و یکباره، مثل موجی از زیر پوست، حس کرد آنچه میان پاهایش بود،
هنوز از تماس گرم، زنده است.
نمیخواست از یادش برود. نه هنوز.
میخواست در تنش بماند. در نفسش.
میخواست دوباره صدای خودش را بشنود،
آن صدایی که هیچکس، جز بهروز، تا امروز نشنیده بود.
انگشت هایش را آهسته روی پوستش میلغزاند،
نه برای تمیزی…
برای به یاد آوردن.
و وقتی لرزِ شیرینی از میان شکمش بالا آمد،
سرش را به دیوار حمام تکیه داد،
و با نفسهای بریده، آرام گریست.
نه از غم.
بلکه از حیرت.
که چطور بعد از ۴۵ سال بندگی،
بعد از تمام حجابها، دعاها، روزه ها،
این یک بار لمس،
میتوانست معنای زن بودن را باز تعریف کند.
ساعتها گذشت…
تلویزیون روشن بود و صدای برنامه در اتاق پخش میشد.
شوهر رویا خانم آرام روی مبل نشسته بود و چهره اش به صفحه خیره بود.
پسر جوانشان کنار او، دستی پر از خوراکی داشت و گاه به گاه لبخند میزد.
رویا وسط آنها نشسته بود، ظاهراً آرام و بی تفاوت.
اما ذهنش جایی دیگر بود؛ دور از این اتاق گرم و پر سر و صدا.
او دزدکی به خاطرات داغ و پرحرارت فکر میکرد؛
لمسهای بهروز، نفسهای تند و دستهای پرحرارتش.
تصویری که از لبهای او روی گردنش و سپس…
آرامش عمیق بعد از ارضا شدن را در ذهنش مرور میکرد.
هر چند بیرون، زن مؤمن و مادری بود در دل جمع خانواده،
اما درونش شعله ی آتش میل به پسر جوان همسایه همچنان خاموش نشده بود،
و هر لحظه، آرام آرام در فکرش شعله ور میشد.
با اینکه سعی میکرد به صدای تلویزیون و حرفهای اطراف توجه کند،
اما آن یادها مثل سایه ای سیاه، آرام آرام به او نزدیک میشدند،
و او را درگیر حسرتی شیرین و سنگین میکردند.
در سکوتی ناپیدا، نفسش را عمیق کشید و به خودش گفت:
«کاش این لحظه ها هیچوقت تمام نمیشد…»
لحظه ها یکی پس از دیگری گذشتند، اما رویا هنوز در ذهنش آن تصویرها را مرور میکرد.
چگونه دستهای بهروز آرام روی تنش کشیده بودند، چگونه نفس هایش تند شده بود،
و آن آرامش عمیقی که بعد از ارضا شدن به سراغش آمده بود، هنوز در جسم و جانش زنده بود.
صدای شوهر و پسر گاه به گاه به گوشش میرسید، اما او در دنیای خودش غرق شده بود.
گویی فاصله ای نامرئی بین او و اطرافیان افتاده بود،
فاصله ای پر از میل، گناه، و در عین حال آرامش و تسلیم.
زن آهی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
میدانست که دیگر نمیتواند این راز را با خود نگه دارد،
این حسِ داغ و اعتیادآور هر روز بیشتر درونش ریشه می دواند.
اما در همان لحظه، صدای خنده ی پسرش، مثل تلنگری، او را به واقعیت بازگرداند.
او مجبور بود نقاب بزند، باید آن زن مؤمن، مادر و همسر وفادار باشد.
اما در دل، شعله ای خاموش نشدنی میسوخت، شعله ای که تنها بهروز می توانست آن را فرو بنشاند.
رویا چشمهایش را بست و با خود گفت:
«چگونه میتوانم بین این دو دنیا زندگی کنم؟
دنیایی که من میشناسم و دنیایی که میخواهم…»
صبح زود بود و هوا تازه و خنک.
رویا چادر به سر با قدمهای آهسته و بی صدا کوچه پشتی خانه شان منتظر بود.
چشمهایش نگران به اطراف دوید، مطمئن شد کسی او را نمیبیند.
صدای موتور ماشین بهروز از دور پیچید.
با تپش قلبی که نمیتوانست پنهان کند، در را باز کرد و سوار شد.
بهروز لبخندی زد و دستش را روی فرمان محکم گرفت.
ماشین آرام به سمت جاده های خلوت اطراف شهر حرکت کرد.
زن به بیرون نگاه میکرد؛ سبزی درختان و آسمان روشن، اما ذهنش جایی دیگر بود،
در همان حال نگاه های بهروز گاه به گاه به او میدوید،
و آن لبخندهای ناپیدا، پر از دعوت به آزادی و رهایی.
رانندگی بهروز پر از آرامش بود، انگار همه چیز در این مسیر، فقط برای آنها ساخته شده بود.
رویا دستش را به آرامی روی دست بهروز گذاشت،
و با صدایی که به سختی می توانست کنترلش کند، گفت:
ــ میترسم، ولی… این حس خوبیه.
بهروز نگاهی گرم به او انداخت و گفت:
ــ ترس رو رها کن، اینجا جاییه که فقط ما هستیم.
جاده پیچ خورد و آنها به محلی رسیدند که تپه ها و درختان کنار هم صف کشیده بودند،
جایی دور از همه، جایی برای شروع دوباره.
زن نفس عمیقی کشید و احساس کرد بار سنگینی از دوشش برداشته شده.در دلش چیزی شکست و چیزی نو به وجود آمد.
ماشین آرام کنار جاده ای خلوت، پشت تپه ها و میان درختان ایستاد.
صدای وزش باد در شاخه ها، نجواهای مخفی طبیعت را همراهی میکرد.
رویا نفس هایش تند شده بود،
بهروز دستهایش روی فرمان، اما نگاهش در عمق چشمهای رویا گم شده بود.
هوا پر بود از بوی خاک تازه و عطر گلهای وحشی.
بهروز با دقت در را بست، فضای کوچک روی صندلی عقب،
جایی که دیگر هیچ صدایی جز نفسهای آنها نبود.
او حس میکرد چگونه داغی دستهایش روی تن زن پخش میشود،
و زن، بین ترس و اشتیاق، به آرامی به وسوسه ی آتشین درونش تسلیم میشد.دستها به آرامی پوست را لمس کردند،
لبها در گوشه ای از گردن آرام گرفتند،
و زن در آن لحظه، میان سایه های درختان و سکوت طبیعت،
گرمایی را تجربه کرد که سالها در دلش زبانه میکشید.
لحظه ای بود که زمان متوقف شد،
و تنها چیزی که باقی ماند، نفسهای کوتاه و بیقرار بود.
رویا با لبخندی نرم، آرامش عمیقی را حس کرد،
احساسی که مانند بارانی سبک بر جان خشکیده اش میبارید.
و در آن فضای کوچک و پر از راز،
زن و مرد در یک آغوش بی صدا،
به اوج لذتی رسیدند که نه فقط جسم، که روح را هم می ربود.
چند هفته از آن روز در جنگل گذشته بود.
از آن روزی که رویا در آغوش پسر، چیزی در خودش را شکست و چیزی دیگر را باور کرد.
او حالا هر شب با فکر دیدن او می خوابید، و هر صبح با امید یک پیام، یک نگاه، یک نشانه بیدار میشد.
اولش بهروز هم مشتاق بود. هر وقت پیام می داد، زن با شوقی کودکانه جواب میداد.
قرارها، نگاههای دزدکی، دستهایی که در راه پله به هم میرسیدند…
زن حس میکرد دوباره جوان شده، دوباره “دیده” میشود.
اما کمکم…
جواب پیامها دیرتر آمد.
روز اول نگران شد، بعد دلگیر.
شبها جلوی آیینه می ایستاد، با دستانش پوست صورتش را می کشید،
سایه ی چینهای دور چشمش را با نوک انگشت می پوشاند،
و زیر لب زمزمه میکرد:
«نکنه دیگه برات خواستنی نیستم؟»
او دیگر به شوهرش نگاه نمیکرد، به پسرش لبخند نمیزد.
تمام جهانش شده بود یاد لمسهای بهروز…
در دلش چیزی ترک میخورد،
چیزی که اسمش عشق بود…
ماهها گذشت.
رویا هنوز هر هفته موهایش را رنگ میکرد.
لباسهای خاصی که بهروز زمانی گفته بود “بهت میاد” را در کمد جدا کرده بود.
اما حالا آن لباسها اغلب همانجا میماندند — پوشیده نشده، فراموش شده.
دیگر خبری از قرارهای هفتگی نبود.
دیگر خبری از آن پیامهای شبانه، آن تب و تاب دیدارهای پنهانی، آن لمسهای آتشین نبود.
حالا شاید هر چند روز، یا گاهی بیشتر، بهروز پیامی میفرستد:
ــ “خونه تون کی خالیه؟”
پیامی کوتاه، بی روح.
بی سلام، بی دلتنگی، بی گرما.
و زن… با تمام درد، با تمام تردید، باز هم با شوق قبول میکرد.
خانه را خالی میکرد، خود را آماده می ساخت،
و برای لحظاتی در آغوش بهروز دنبال گرمایی میگشت که دیگر نبود.
در آن لحظه ها، تنش میلرزید،
اما نه از لذت… از ترسِ اینکه شاید این بار، آخرین بار باشد.
او با چشمانی بسته،
لبهایی خاموش،
و قلبی که التماس میکرد،
خودش را می سپرد به پسر جوانی که حالا فقط سایه ای از خاطرات شیرین گذشته بود.
بعد از رفتن بهروز همیشه همان صحنه تکرار میشد:
زنی تنها، در خانه ای ساکت،
با بوی عطر مانده در هوا،
روی تخت
با مایع لزج بجا مانده از بهروز لای پاهایش
و چشمانی پر اشک،
که به خودش میگفت:
ــ “حتی اگه فقط چند لحظه باشه… هنوز مال منی، نه؟”

حالا پانزده سال گذشته.
روزها آمده اند و رفته اند، محله عوض شده، چهره ها پیرتر شده اند، اما آن عادت… هنوز باقی مانده.
رابطه ی رویا خانم و بهروز دیگر مثل آن روزهای اول پر از تب و لرز و هراس نیست.
حالا ماهی یک یا دو بار، در ساعاتی که خانه ها خلوت است،
یکی پیام میدهد، دیگری در را باز میگذارد.
نه شوقی هست، نه انتظار.
نه قولی داده شده، نه عشقی باقی مانده.
فقط دو بدن که با هم آشنا هستند،
دو سایه که در سکوت، چیزی را از هم میگیرند و میروند.
رویا دیگر احساس گناه نمی کند.
سالهاست که تسبیحش را در کشوی پایین کمد گذاشته،
و از آیینه می پرسد:
ــ «مگه چی شده؟ همه آدمها یه جوری زنده ان… اینم سهم منه.»
او حالا دیگر آن زن عاشقِ مشتاقِ پر از ترس و تردید نیست.
او زنیست با بدنی که دیگر میداند چه میخواهد،
و ذهنی که دیگر خودش را بابت خواسته هایش سرزنش نمی کند.
بهروز همدیگر چیزی نه میپرسد، نه می ماند، نه میداند.
او فقط گاهی می آید، ساکت، و میرود.
و هر دو میدانند:
این رابطه نه پایان دارد، نه آینده، نه عشق.
فقط یک مسیر فرعیست در زندگی،
که سالهاست پا به پا در آن راه میروند،
بی آنکه حتی پشت سر را نگاه کنند.

این پایان حکایت نبود
امسال رویا ۶۰و بهروز۴۵ساله شدن…
رویا مسجد و‌نماز و دوباره شروع کرده
و بهروز زیر بار فشار زندگی
به عقربه آمپر بنزین ماشین بیشتر فکر میکنه تا رویا…
گاه گاهی یاد تن عریان زن مسن همسایه قدیمیشون میافته و میره سراغش…
رویا هم به احترام‌خاطرات نه نمیگه!!!
رویا شاید باعشق به بهروز زجر کشیده باشه
و درد عشق اذیتش کرده…
ولی همیشه خودشو مدیون پسر همسایه میدونه
چون اون بود که یادش آورد قبل از هر چیز
-او یک زن است حتی به گناه-
پایان

نوشته: R&B

بازدید 13,874

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

9 پاسخ به “زنی بنام رویا (از گناه تا واقعیت)”

  1. همه اینا و مشکلات و دیده نشدن و تنهایی و‌هزاران چیز دیگه خیانت رو‌توجیه نمیکنه

  2. اول نوشتن از طرف راوی یا نفر سوم هیچ جذاب نیست . دوم اینجا داستان سکسی مینویسندنه نثر وزیناینو ببر جشنواره

  3. این داستان فوق‌العاده زیباست، داستانی از حقایقی که زیر پوست شهر اتفاق میوفته، واقعا شهوت چه قدرتی در مغلوب کردن انسان داره

  4. ومتاسفانه جامعه ای که پراز این داستانها و قهرمانان بلاتکلیف و روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود.

  5. 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏 👏

  6. چیه این شاعرانه نوشتنمیشه قسمت سکسی داستان رو رد کرد و نخونداما مل داستان که شاعرانه نوشته شده باشه رو نمیشهنتونستم تا آخر بخونم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید