-نشنیدی؟!
گفتم لخت شو
-نم…
-چی؟! بلندتر بگو
تن صداش از جا پروندم. احساس وحشتناکی داشتم.
-نم… نمیتونم
-چرا؟! مگه علیلی؟!
با تنفر نگاهش کردم و بهش خیره شدم. یک لحظه به سرم زد که قید همه چی رو بزنم و فرار کنم. به سمت در ورودی دویدم که پشت سرم داد زد:
-میتونی بری. اما رفتنت به معنای نقض این قرارداده. هنوز هم میتونی بری و اینو نادید بگیری. دنبالت نمیام. پس خوب گوش کن. اگه از اون در رفتی بیرون، با همون گرمکنی تنت راهتو میگیری و میری و دیگه هیچوقت پیدات نمیشه. اگه نه برگشتی و اومدی یه قدمیم، لخت شدی و زانو زدی، یعنی پای امضات هستی و تا یکسال آینده، خودت که سهله، نمیزارم حتی خیالت جایی بغیر از جایی که من میگم باشه. حالیت شد؟!
دستام میلرزید. اشک تو چشمام حلقه زده بود. تضاد چیزی که میخواستم با چیزی که واقعاً میخواستم داشت دیوونهم میکرد. من این مرد رو با اموالم، با غرورم، با شخصیتم میخواستم. اما اون دستور داده بود که اگه بخوام داشته باشمش، هم باید از همهچیم بگذرم هم باید درد و آزار رو تحمل کنم.
برگشتم سمتش و با قدمهای آروم رفتم سمتش. سرم هنوز پایین بود. هودیمو از تنم درآوردم. بند گرمکن رو باز کردم و کمرشو ول کردم. چون گشاد بود برام خودش افتاد. شورت و سوتین ملانژ تنم بود که پوستم رو یکدست تر نشون میداد. با پام گرمکن رو انداختم کمی اونطرف تر و با اکراه اول یه زانو بعد هر دو زانو نشستم. هنوز به زمین نگاه میکردم و خدا خدا میکردم که بهم نگه سرتو بلند کن.
دستشو برد زیر چونهم و صورتمو بالا گرفت. تو چشمام زل زد و آروم گفت:
-آفرین
ته دلم یه چیزی خالی شد. باز همون احساس لعنتی. همونی که مثل لیدوکائین بی حسم میکرد و نمیذاشت دردی که از تحقیر و خورد شدن شخصیتم بوجود میومد رو حس کنم.
-کمربندمو باز کن
کار آسونی بود. اما خدا به داد یکی دو دقیقه بعدم اگه نمیرسید چی!!؟؟
همراه با باز کردن کمربندش، پشت انگشتام به کیرش میخورد زیر شلوارش. بوی بدنش توی مشامم پیچیده بود. زیپشو که پایین آوردم، کیر بزرگش تو صورتم خورد. فکر میکردم کیرش بزرگ باشه اما نه به این درشتی!!! بیش از ۲۵ سانتیمتر بود و حتی تو آفریقام همچین چیزی به ندرت پیدا میشد. مثل ندید بدیدها زل زده بودم بهش که گفت:
-به نظرت میتونی همچین کیری رو هندل کنی؟!
با پررویی گفتم:
-ازین بزرگترشو هم هندل میکنم. اما شخصیت همیشه مهمتر از سایزه.
با حرکت خشنی کمربندشو کامل از کمر شلوارش بیرون کشید و دور گردنم قلاده کرد. صورتمو نزدیک کیرش نگهداشت و شروع کرد به مالیدن کیرش. یه جورایی برام دژاوو بود. انگار همچین صحنهای رو تو خواب دیده بودم.
-دهنتو باز کن
تنفر و انزجار با شهوتم قاطی شده بود.
-بزارش داخل دهنم ببین چطوری با دندونهام نصفش میکنم برات.
پوزخندی زد و از کشوی کنار میز یه نگهدارنده فک درآورد. مثل همونا که دندونپزشکا استفاده میکنن. با زور و دست و پا زدن من داخل دهنم فیکس کرد.
-من تو دهنت تلمبه نمیزنم. خودت میخوریش. فهمیدی؟!
چشمهامو به نشانه «به همین خیال باش.» ریز کردم. گوشه لب اونم باز کشیده شد.
همراه با هدایت کمربند، کیرشو داخل دهنم فرستاد و بدون هیچ حرکت دیگهای موند. تماماً دهنمو پر کرده بود و راه حلقمو بسته بود اما عوق نمیزدم. داشتم صاف تو چشمهاش نگاه میکردم و با مدیریتی عجیب از بینیم نفس میکشیدم. که یهو… بینیمو گرفت.
داشتم نفس کم میاوردم که مجبور شدم از راه دهنم نفس قورت بدم و اینکار یه جورایی نوازش کیر اون توی دهنم محسوب میشد. ته زبونم بلند میشد و لوزههام جلو میومدن و به کیرش میخوردن. اعضای داخلی دهنم برخلاف میلم داشتنن به سر کیرش حال میدادن. انگار اونها بیشتر از من تمایل به بوسیدن کیرش داشتن. بارها و بارها همین حرکت داخل حلقم تکرار شد. جوری فیکسم کرده بود که نمیتونستم حتی یک میل تکون بخورم. فقط ته حلقم بود که با نفس کشیدن داشت براش ساک میزد. چند دقیقه همینجوری گذاشت بمونم. کم کم داشتم شل میشدم. دیگه انزجار و تنفرم برام مهم نبود. همهی احساسم شهوت بود. به چشمهاش خیره بودم و از پایین زیبایی مردونهش رو جز به جز دید میزدم و همین بیشتر حشریم میکرد. اونقدر جذاب بود که حتی اگه بزور بهم تجاوز هم میکرد بدم نمیومد.
کسم خیس شده بود و دیگه خودم تمایل بیش از حدی به خوردن و لیسیدن کیرش داشتم. اونم فهمید و دستشو از رو بینیم برداشت و قفل فک رو باز کرد. کیرشو برد عقب و وقتی دهنمو کامل بستم درد خفیفی رو حس کردم. انگار فکم خواب رفته بود.
منتظر بودم دوباره خودش دست به کار بشه تا من همچنان دختر مظلوم و بی گناهی که بودم باقی بمونم. اما عوضی تر ازین حرفا بود. دقیق همون چیزی رو میخواست که من از تبدیل شدن بهش وحشت داشتم.
داشت خودشو کامل میکشید عقب که دستمو بالا آوردم و رو رونش گذاشتم و التماس وارانه نگاش کردم.
-چی میخوای؟!
برام سخت تر از هر کاری بود. اون همیشه اعتراف منو میخواست. غرور شکسته منو میخواست. منم مجبور به دادنش.
بدون گفتن حرفی کمی دهنمو کمی باز کردم و به کیرش نگاه کردم. اما راضی نشد.
-بگو چی میخوای؟!
-کیرتو میخوام
-حاضری براش چیکار کنی؟!
-هرکاری
-پس پاهامو ببوس تا بزارمش دهنت.
کمی جا خوردم اما شهوتم روی همهی احساساتم غالب بود. به حالت سجده رفتم و صورتمو مماس با ساق پاش پایین بردم و نزدیک قوزک پاشو یه بوسه ریز کاشتم.
-آفرین خوشگل من
بازم چیزی داخل شکمم فرو ریخت. اینقدر حس خوبی داشت که حاضر بودم بازم پاهاشو برای دریافت همچین جملههایی ببوسم. هم آفرین هم خوشگل من. یعنی واقعا منو خوشگل میدید؟! از فکر اینکه منم براش جذابیت دارم بازم حشری شدم. خودم سمت کیرش رفتم و اونم ازم دریغ نکرد.
براش جوری ساک میزدم که خودم از قابلیتهای دهن خودم متعجب بودم. نه جوری بود که چندشم بشه، نه فکرم جای دیگهای بره نه بخوام سریع تمومش کنم.
جوری میمکیدم انگار خوشمزه ترین نوشمک دنیا بود. سینههام به جوش اومده بودن و دلم میخواست سفت برام فشار میداد. رونهامو سفت به هم می چسبوندم و سعی در لذت دادن به کسم بودم. کجا رفت اون همه نفرت؟ کجا رفت اون همه کینه؟!
انگار سالها بود که عاشقش بودم و بدنشو میپرستیدم. کیرشو ته حلقم میفرستادم و لبهامو سفت بهش فشار میدادم. میاوردم بیرون و سرشو با لبهام میبوسیدم و میمکیدم. لبهای قلوهای من روی کیرش حسابی داشت بهش حال میداد که نالهای ازش شنیدم. انگار شهوتم هزار برابر شد. فکر اینکه داشتم بهش لذت میدادم دیوونهم میکرد. دلم میخواست از من بیشتر لذت ببره و براش هر کاری کنم. رفتم سراغ بیضههاش و یکیشونو کامل بردم تو دهنم. بدنش تماماً بالا سر من بود، انگار رو دهن من نشسته بود. فقط چشمام بود که میتونست ببینه و گزارش بده. تو صورتش دیگه خبری از لبخند نبود، چشمهای جدی و اخم کرده، ابروهای درهم کشیده. لبهای باز برای بلعیدن هوایی بیشتر. و دستهایی که زیر فشاری که به کمربند قلاده شدهی گردن من وارد میکرد قرمز شده بود.
زبونمو بیرون آوردم و از ته و از زیر کیرش تا انتهاش کشیدم و بردم داخل دهنم. یکهو با دستی که خالی بود موهامو از پشت گرفت و کیرشو تا ته برد تو حلقم و شروع کرد به تلمبه زدن. با دستی که انتهای کمربندو گرفته بود چونهمو هم گرفت که راحت تر بتونه عقب و جلو کنه. و توی لحظهی برجستهای توی دهنم ارضا شد.
استبداد و سلطهای که روم داشت اینقدر زیاد بود که خودش برای خودش تصمیم گرفته بود توی دهنم ارضا بشه. نه به این فکر کرده بود که شاید من خوشم نیاد، نه به اینکه شاید بالا بیارم. برام تازگی داشت. تا حالا همچین تجربهای نداشتم. همیشه چندشم میشد. اومدم تفش کنم رو زمین که فکمو گرفت و گفت:
-قورتش بده
با چشمهای التماس گونه سرمو به طرفین تکون دادم.
-گفتم قورتش بده.
فشار دستش روی فکم داشت بیشتر و بیشتر میشد که مجبور به قورت دادن شیرهی وجودیش شدم. اونجور که فکر میکردم حال بهم زن نبود. حتی جالب هم بود. دیگه نمیدونم زیبایی ظاهریش بود که آبشم خوشمزه کرده بود، یا من خیلی مریض شده بودم.
به هر حال گذشت. منو ارضا نشده تو همون حال ول کرد و من برگشتم به طغیان احساسات منفی درباره اون و خودم. به خودم لعنت میفرستادم و به اون تف. لباسهامو پوشیدم و رفتم تو توالت و آبی به صورت و دهنم زدم. تو آیینه خودمو دیدم. لبهام باد کرده بود. رنگ صورتم کمی پریده بود. موهام بهم ریخته بود. باید خودم و زندگیمو سر و سامانی میدادم.
سامان…
چقدر این اسم بهش نمیومد.
اسمشو باید میذاشتن آوار.
همه زندگی و روحمو آوار کرده بود.
.
.
.
.
.
چند روزی توی سکوت گذشت. وسایل شخصی رو انتقال داده بودن خونه سامان و یکی از اتاقها رو به من داده بود. اتاق خودش جدا بود و شبها تنها میخوابیدم. روزها چند دقیقهای برای صبحونه میدیدمش و شبها هم دیر میاومد. انگار فکرش بهم ریخته بود. منم از شروع بحث های تکراری خسته بودم. دلم برای حیوونهام تنگ شده بود. سر میز شام بودیم. همهی غذاهامون از رستوران میومد من آشپزی نمیکردم. دلتنگیمو مطرح کردم و گفت که منو میبره دیدنشون. زیر لب ممنونی گفتم. برای گرفتن اجازه رفتن تو خونه خوردم داشتم تشکر میکردم و این مضحک بود.
.
.
.
رفتیم ویلا… با شوق و ذوق می دویدم و با سگهام بازی میکردم. همهشونو چک کردم. سالم و قبراغ. وقتی رفتم داخل خونه پشت سرم اومد.
-شب اولی که اومدم اینجا دلم میخواست همین وسط بکنمت.
حرفشو که شنیدم دلم پایین ریخت. سلولهای حشریم سر بلند کردن. سرمو برگردوندم تا ببینمش. بهش خیره شدم، به لبهاش. گفتم:
-یادمه منم بدجور دلم میخواست ببوسمت.
خودم میخاریدم و این قضیه بارها بهم ثابت شده بود. به سمتم قدم برداشت و منو کوبوند به دیوار آجری پشت سرم. نزدیک اومد و لبهامو بوسید. منم بوسیدمش. اونقدر بوسهی عاشقانه و شهوت انگیزی بود که تا آخر عمرم فراموش نمیکنم.
یهو سرشونهمو رو به پایین فشار داد و مجبور شدم برم پایین. بدون اینکه کمربندشو باز کنه زیپشو باز کرد و کیرشو داخل دهنم گذاشت و شروع کرد به تلمبه زدن. موهامو چنگ زده بود و مثل عروسکهای جنسی با دهنم رفتار میکرد. حرکات تند و سریع، محکم و پر فشار و بعضی وقتام آروم. اینقدر تلمبه زد که بازم تو دهنم ارضا شد. بازم اومدم تفش کنم که دستور داد قورتش بدم. کسم آتیش گرفته بود. پس کی؟! کی میذاشت تو کسم؟! کی منو میگایید؟! من که میخواستم، منکه آماده بودم چرا هی معطل میکرد؟!
انگار میخواست من اول بخوام و اون راهشو خوب بلد بود.
-خوشمزه بود؟!
بهش چشم غره رفتم. که دستشو برد بغل شکمم و سفت نیشگونم گرفت.
-ازت سوال پرسیدم.
آبم خوشمزه بود؟!
انگار جوابی جز آره وجود نداشت.
-آآآآخ… آ… آره
-پس تشکر کن
-بابت چی؟!
-بابت اینکه گذاشتم آب خوشمزمو بخوری.
نفس بریدهای از ترس جواب اشتباه کشیدم و گفتم:
-باشه مرسی لطفا ولم کن دردم اومد.
-اووووم دلم میخواد دردت بیاد.
-چرا؟!
-چون دوست دارم.
-من اذیت بشم تو خوشحال میشی.
-زیر دست خودم اذیت بشی صد در صد.
-اگه زیر دست کس دیگهای باشه چی؟!
یک لحظه خشک شد و چشمانش جدی شد.
-مطمئن باش دلت نمیخواد بدونی.
-تو که نمیتونی همش منو زندونی کنی. بالاخره میرم بیرون، میرم باشگاه، میرم خرید. یا حتی میخوام شغل دیگهای پیدا کنم. نمیشه که همش منو تو اون واحد زندونی کنی.
-خوب شد یادم انداختی. لباسهای رسمی تو بیار و سر راه هم بریم چندتا دیگه بخرم برات. از فردا میای شرکت جای منشیم وایمیستی. به ماههای آخر زایمانش نزدیک شده بود، بهش ۶ ماه مرخصی دادم.
-کی من؟! منشی تو؟!
نزدیکم اومد و خودشو بهم چسبوند.
-دوست نداری؟!
-من با رئیسم تو رابطه نمیرم.
-من همین الانشم رئیستم.
فراموش نکن
من کسیام که بهت اجازه ایستادن و نفس کشیدن داده. یه بار دیگه حرف رو حرف من بیاری این رژ گونه صورتی خوشگلتو به سمت رنگ قرمز جیگری میبرم.
ازم جدا شد و رفت بیرون.
نفس عمیقی از استرس زیاد کشیدم و خودمو به دست قسمت سپردم.
قسمت بعدی منتظر یه سکس باور نکردنی باشید.
نوشته: شکر
5 پاسخ به “شکر تلخ (۴)”
سرویس کردیا
شکر جان بدون حرف های قلمبه سلمبه فقط میخوام اظهار خرسندی کنم ، عالی نوشتید برای یه داستان اروتیک و با چنین مضمونی. و بی صبرانه منتظر قسمت باورنکردنی هستم.
جالبه و خوبه ولی تند تر بزار
لطفا زودتر بزار
خوشمان آمد 👌🏻✨️