بعضی شبا با رویا پردازی گریهم میگرفت. چیزی رو میخواستم که مردی پیدا نمی شد بهم بده. غرور کاذبی که از جایگاه شغلیم و درآمد خوبم داشتم، اعتماد به نفسی که از زیبایی دخترونه و اندام خوب و هوش و ذکاوتم داشتم، نمیذاشت روی زانوهام بیفتم و برای داشتن، لمس کردن، بوییدن یا حتی بوسیدن یه کیر مردونه التماس کنم.
اوایل بهار بود که پروژه جدیدی ارائه داده بودم و باید با شرکت تراکتورسازی قرارداد میبستم. جزئیات و خزعبلات بی اهمیت رو که براتون فاکتور بگیرم. رسیدم به اتاق مدیرعامل شرکت. سامان سردارزاده. جذابیت ظاهریش ویرانگر بود. قد بلندی که با عضلههای درشت، کمتر خیاطی پیدا میشد که بتونه براش کت و شلوار بدوزه. خط فک تیزی که میتونست باهاش الماس بتراشه. بینی صاف و اشرافی. لبهای پر. چشمهایی سیاه و عمیق مثل تاریکی نصف شب.
دستم حین امضای قرارداد میلرزید و وقتی ریسک کردم و به چشمهاش نگاه کردم دیدم بهم خیره شده. چند ثانیهای نگاهمون قفل شد و داشتم با خودم تصور میکردم که چی تو ذهنشه. داره لخت تصورم میکنه؟ جوری که کونم جلوی زانوهاش دولا شده؟ کمربندشو قلاده گردنم کرده و باهاش صورتمو نزدیک کیرش نگهداشته؟
مدتی گذشت… قرارها… جلسات… صحبتهای تلفنی و میتینگها.
تو همهی اینا زمانی که میدیدمش تپش قلبم سریعتر میشد و گیج میشدم. معمولاً کلمات یادم میرفت و دست و پای خودمو گم میکردم. همش با خودم میگفتم این اصلا مستر نیست. این شاید اصلا خودش ساب باشه و اینجور سکسهای کینکی دوست نداشته باشه. اما شهوت من دست بردار نبود. از اون بدتر غرورم اجازه نمیداد که حرکت اول رو من بزنم.
-خانم اردلان؟!
با صدای عمیق و مردونهش به زمان حال برگشتم. هر موقع حرف میزد به صورت ناخودآگاه چشمامو میبستم و کلماتی که میخواستم ازش بشنوم رو تصور میکردم.
-بله؟!
-روی پروفایل تلگرامتون دیدم که مار دارید… مال خودتونه؟!
-بله حیوان خانگیم هستش
-چه نژادیه؟!
-مارها نژاد ندارن. کلمه درست گونهس.
گونه پایتون. مورف آلبینو
انگار بهش برخورد و با اصلاح جملهش ضربه سختی بهش زدم. اخمهاش کمی رفت تو همو تو این مدت که هر وقت چیزی مطابق میلش پیش نمی رفت این قیافه رو به خودش میگرفت و من مثل سگ ازش میترسیدم. ادامه دادم…
-اگ… اگه میخواید… میتونید ببینیدش.
-آره یه روز بیارش اینجا.
-نم… نمیشه. چون نباید شوک دمایی حس کنه.
اگه… اگه مایل هستید میتونید عصری تشریف بیارید ویلای من… و ببینیدش.
بهم خیره شده بود و روی صندلیش لم داده بود.
-میخوای منو ببری خونهت مارتو نشونم بدی؟!
نفس بریدهای از حرفش کشیدم. لبام لرزیدن و کمی چشمام گشاد شد. گوشه لبش به لبخند ریزی داشت کش میومد. دست و پای خودمو گم کردم اما خودمو نباختم و سعی کردم سفت بهش جواب بدم.
-اگه خودتون بخواید خوشحال میشم حتی بندازمش گردنتون.
به محض گفتن حرفم پشیمون شدم. چشمامو خمار کردم و با استرس منتشر ریاکشنش موندم. پوزخند تحقیرانهای به روم زد و از جاش بلند شد.
-آدرس خونهتو پیامک کن. امروز ساعت ۸ میام ببینمش.
نه برای لذت شخصی. پروژهی عکاسی دارم. میخوام ببینم براش مناسب هست یا نه.
بلند شدم و لبخندم محو شد. انگار داشت می گفت یذره به روت خندیدم پررو نشو.
سریع گفتم:
-بله چشم. با کمال میل.
از اتاق رفت بیرون بی هیچ حرف دیگهای.
.
ساعت تقریباً ۹ شده بود و با لباس سفید چین دار و آرایش ملایم و خوراکیهایی که حاضر کرده بودم منتظرش بودم. تراریوم لیلیت رو آورده بودم تو پذیرایی که مجبور نشم ببرمش تو اتاق خوابم و از این حرکت فکر دیگهای کنه.
میخواستم بهش زنگ بزنم و بگم دیگه نیاد. عصبی بودم از این تاخیرش و خودمو حاضر کرده بودم که چهار تا جمله سفت نثارش کنم.
گوشیم زنگ خورد و گفت که دم در ورودیه.
ریموت در رو زدم و خودمم رفتم تو حیاط.
ویلای من ۷۰۰ متر بود. یه استخر بزرگ داشت و کمی باغچه که یه آلاچیق توش بود. یه کلبه چوبی ته باغ و مابقی فضا سنگفرش و آبنما و گل و گیاه.
ماشینش که یه اپیروس مشکی بود رو آورد داخل
ریموت رو دوباره زدم که در بسته بشه.
از ماشین پیاده شد و سلام کرد.
جعبه کادویی که روی صندلی شاگرد بود رو برداشت و بهم داد و بابت تاخیرش عذرخواهی کرد.
دور استخر چند قدمی زدیم.
-چه جای باصفایی داری
-پیشکش
-اینجا تنها زندگی میکنی؟!
-حیوونهای خونگیمو اگه فاکتور بگیرید بله.
-در عجبم یه دختر ۲۶ ساله چطوری میتونه همچین جایی داشته باشه و از پس اموراتش بر بیاد!!
-خب راستش من از ۱۵ سالگی تو فضای کسب و کار بودم. همیشه فکرم اقتصادی بود و با پولی که در میاوردم بهترین کار رو میکردم. پارسال اینجا رو پیدا کردم که مال یه خانواده سه نفره بود. از تردد زیاد و مهمون زیاد و دوری مسیر به داخل شهر خسته شده بودن و دنبال یه آپارتمان بودن.
منم باهاشون تهاتر کردم و اومدم اینجا. چون پدرم کشاورز بود، به گل و گیاه و باغبانی علاقه زیادی دارم. و انجام امورات اینجا برام تفریح محسوب میشه.
-چه خوب
-بفرمائید داخل خونه. هوا داره تاریک میشه.
راهنماییش کردم داخل روی مبل سه نفره نشست و بابت کادوش که یه شراب فرانسوی بود تشکر کردم.
خوراکی هایی که آماده کرده بودم برای مزه شراب مناسب بود و دو تا پیک آوردم و مشغول باز کردنش شدم. در همون حال بلند شد و به سمت تراریوم لیلیت رفت.
-خیلی خوشگله
-جز معدود کسانی هستین که از زیباییش گفتید.
همه یا میترسن یا میگن چه باحال
-چیزای ترسناک جذابن
مثل خودت تو…
-من!!؟
من کجام ترسناکه؟!
-به وقتش بهت میگم.
دلو زدم به دریا و قبل از تموم شدن فضای این مکالمه ادامه دادم…
-اتفاقا این منم که هر وقت میبینمتون ترس توی جریان خونم جاری میشه.
-بایدم اینطور باشه.
سرمو بلند کردم و از جسارت و پاسخ مغرورانهش جا خوردم. همچنین احساس جوشش مایعی توی شکمم نشست. ضربان قلبم داشت بالا میرفت و قورت دادن آب دهنم برام مشکل شده بود. تصمیم گرفتم جواب ندم تا مکالمه بیخ پیدا نکنه.
شراب رو ریختم و شروع کردیم به خوردن.
حرف زدن درمورد کار و زندگی و اینا.
شراب شهوتمو چندین برابر افزایش داده بود. آماده بودم تا با یه حرکتش بپرم تو بغلش و کیرشو تا ته حلقم ببرم. اما دریغ…
بلند شدم تا میگوها رو بزارم روی میز شام.
که حضورشو پشت سرم حس کردم.
قد بلندش سایه بزرگی رو روم انداخته بود و داشت بیشتر و بیشتر نزدیک میشد.
شهوت و ترس قاطی شده بود.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
هم بشدت میخواستمش هم زشت بود برای من اولین قرار. اونم طرف قراردادم. کلا یه کار اشتباه بود.
دستشو بالا آورد و برد پشت گردنم.
با دست دیگهش کمرمو گرفت و منو به خودش چسبوند.
نه خجالتی
نه شرمی
نه حتی بزار یه شاخه گل برات بخرم قبل از اینکه دسته خرمو داخلت فرو کنیم.
سرشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد:
-از نزدیک خیلی خوشگلتری
بوی عطرش تمام وجودمو داشت پر میکرد
بوی چرم
بوی سیگار
بوی نعنای تلخ
نفس نفس میزدم و میخواستم خودمو برای یه بوسه آبدار آماده کنم. حس دستش روی کمرم داشت دیوونهم میکرد.
اما غرورم نمیذاشت حرکتی کنم. نمیتونستم جوری نشون بدم که انگار این منم که دارم له له میزنم.
چشمهامو پایین انداختم و به گوشهی نامعلومی خیره شدم.
با یه حرکت سریع ازم دور شد و به سمت کتش رفت.
-ممنون بابت میزبانیت.
متاسفم کار مهمی دارم که باید برم و نمیتونم برای شام بمونم.
شب بخیر
هاج و واج مونده بودم. انگار لب چشمه داشتم تشنه برمیگشتم. عصبانیت و خشم بهم فشار آورده بود و داشتم منفجر میشدم. قدمهاش به سمت در ورودی جرات حرف زدن بهم داد و فقط گفتم:
-خیر پیش
چند روزی می گذشت از اون شب.
کارام تو شرکت بهم ریخته بود و اعصابم خیلی خورد بود.
هوا کم کم داشت تاریک میشد که یه پیامک ازش دریافت کردم:
-میخوام مهمون نوازی تو جبران منم.
برای شام منتظرتم.
«لوکیشن»
نمیدونستم باید برم یا نه. این مرد ترس و هیجان رو توی من فعال میکرد و هر بار با نا امیدی منو روونه تختم میکرد که با خیالاتش خودمو ارضا کنم.
در جوابش پیامی ندادم و فقط راهی شدم.
ساختمان بزرگی بود و خونهش طبقه آخر بود.
لباسها و قیافم ساده و خوب بود.
زیبایی خدادادی و پوست یکدست گندمی و موهای دارچینی.
خونهش مدرن بود با دکورهای گرون
شلوار مشکی و پیراهن سفیدی پوشیده بود که دو تا دکمه بالاش باز بود و آستین هاشو داده بود بالا.
انگار میدونست نقطه ضعفم چیه.
به پیشوازم اومد و دستهامو بوسید.
سرشو کنار گردنم آورد و بوسه آرومی روی گونهم کاشت.
بازم بوی عطرش
از همین اول بسمالله لرزش بین ران هام شروع شد و اگه امشبم میزد تو ذوقم کلا بلاکش میکردم.
ادامه رو توی قسمت بعدی بخونید.
نوشته: شکر
6 پاسخ به “شکر تلخ (۱)”
جالبه
رویای قشنگی رو به تصویر کشیدی افرینلایک از شاخ 😉
جذابه 😍
عجب جنده ای بودی تووو
عالی بود
لعنت بهت چه قدر قشنگ بود ، بی نظیر بود