از اونجایی که من از یه زن دیگم از پدر با خواهر برادرای دیگم مشترکم زن بابام یا بهتره بگم نامادریم چشم دیدن منو نداره…البته اگه بخوام از انصاف دور نشم باید بگم اون هیچ مشکلی با من نداره و این من مریضم که همیشه دنبال یه بهونه برا دعوام وگرنه من با زن بابام نسبت خونی دارم و زن بابام دختر خاله مامان خدا بیامرزمه ولی چه کنم دیگه، دست خودم نیست…بار ها نشستم با خودم فکر کردم و برای خودم خط و نشون کشیدم اما بازم همیشه وقتی زیادی میبینمش یه جای بدنم خود به خود میخواره والا انصافا نامادریم در بزرگ شدنم خیلی زحمت کشیده و خداییش هیچ وقت بین بچه هاش و من فرقی کوچیک ترین فرقی نذاشته و همیشه پسرکم یا پسر گلم صدام کرده حتی وقتی از دستم کفری شده اما من خرم که خرم…برا خاطر همین هم من بیشتر اوقات با خواهرم و خان داداشم زندگی میکنم و چون کلا حوصله غرغر های خواهر بزرگترمو ندارم(یعنی یوقتایی یجوری با نصیحتاش رو مخ آدم راه میره که آدم دلم میخواد سرشو بکوبونه به چارچوب به غرررررعان) بیشت اوقات پایین تو خونه داداشمم. من و داداشم خیلی باهم مچیم و من ما سوای بقیه خیلی زیاد دوستش دارم و خیلی هم بهش وابستم و راستش خیلی هم ازش میترسم چون دست بزن داره و اعصابش خورد بشه حداقل خودشو زیاد کترل کنه حتما یه سیلی مهمونت میکنه و چون درست بیست و یک سال ازم بزرگتره چیزی نمیشه بهش گفت و کلا نمیشه رو حرفش حرف زد. ماجرای من از اونجایی شروع شد که من متوجه شدم که داداشم کنار جنس مخالف به جنس موافقش هم علاقه زیادی داره یعنی من به حرکتاش و جوک هاش و خاطره هاش که توجه میکردم متوجه نوع روحیاتش میشدم و میفهمیدم که احساساتش چه شکلی اند(بـــــعـــــله ما خودمون یه پا روان شناسیم) یه رفتارای از خودش نشون میداد که نشون میداد تحت تاثیر جنس موافقشه و یجورایی یه حس هایی نسبت بهش داره…برای مثال بذارین براتون از کاراش بگم: {داداشم خیلی به من علاقه داره و من از بچگی چون پدرم تاجره و زیاد خونه پیداش نمیشه و اکثر اوقات مسافرته و چون داداشم از من بیست سالی بزرگ هست و بیشتر وقتا یا بهتره بگم همیشه پیش اون بودم یه حس جدا از برادری یه حس حامی بهش داشتم و همیشه با این که اعصبانی بوده اکثرا مشکلاتم رو با اون در میون گذاشتم و اون هم یه حس و یه حالت خاصی از تعصب و مالکیت روی من داشته و داره به طوری که از بچگی از وقتی یادم میاد هر چند مدت یه بار منو لخت میکرد و همه جای بدنمو چک میکرد که سالم باشه و کبودی ای چیزی نداشته باشه و اگه یه کبودی جزءی هم میدید فوری میپرسید چی شده تا سیر تا پیاز ماجرا رو دقیق نمیدونست ول نمیکرد و دعوام میکرد که چرا مراقب نبودم و کبود شدم یا من هر وقت میرفتم حموم حتی برای یه دوش ساده میومد بدنمو لیف میکشید یا پایین میرفتم برا استخر یا جکوزی میومد مشت و مالم میداد(ولی جدا ناکس تو مشت و مال پی اچ دی داره خخخخخ) یا شبا موقعی که زن داداشم با بچه ها میرفتن خونه مادرشون شهرستان ما نتها میموندیم تو خونه شامو بالا خونه پدرم میخوردیم و شبو باهم پایین تو خونه داداشم میخوابیدیم و موقع خواب لخت و فقط با یک شورت رکابی منو خیلی راحت و بی رودروایستی هر جوری که عشقش میکشید بغل میکرد و میخوابید البته گفتم که خیلی باهام راحت بود ولی نه در حدی که شوخی های جنسی و یا کارای جنسی باهام بکنه من ازش میترسیدم چون خیلی تعصبیه کلا تو این جور مسایل روشن فکر نیست اما خیلی راحت شبا همه جای بدنش رو حتی آلتش رو میچسبوند بهم یا میفتاد روم و میخوابید بعضی بیشتر وقتا هم من باهاش شوخی میکردم و کشتی میگرفتم مخصوصا موقع خوابیدن با گوش هاش و موهاش ور میرفتم و صورتش و سینه اش و شکمش رو با نوک انگشتام لمش و نوازش میکردم اما بخدا از روی عادت و نمیدونستم که این کار من داره تحریکش میکنه…
دیگه خسته شدم ادامه اش رو شب براتون مینویسم البته اگه خواستین
نوشته: السار
13 پاسخ به “سایه دل بستگی ها”
این چی بود؟! :|واقعا قصد داری ادامشو بنویسی؟ به جوونیت رحم کن 😀
سپیده بذار من ۴ تا فحش بدم بعد یار رو فراری بده .اه. نمی ذاری که . ببین تذکر دادی من فحشهام از ذهنم رفت . مجبورم بگمl کاربر محترم و نویسنده گرامی با ارزوی قبولی و طاعات و عباداتتان .لطفا اگر گی نیست و داستان اموزنده می باشد و به درد جوانان ایران زمین میخورد ادامه دهید . ولی حواستان ب گند خانه باشد که اب قط است . بو همه جا را نگیرد .این گند خانه روزگاری مالکی داشت بس دلربا . جایش خالی و روحش شاد.biggrin
دوساعت مقدمه چیدی که قسمت بعد داستان بیای بگی داداشم کونم گزاشت؟برو بمیربابا گوزوی چاقالمریض دیوثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث
زیرش نوشته ” پدر ” :|طبق توضیحاتت برادرت در قسمت بعدی ترتیبت رو خواهد داد :|تنها نکته مثبت عنوان بود :)ما بقی ریدمان :|7 تا داستان گذاشته شده امشب>>>4 تاش گی، 2تاش محارم ، 1 دونه هم چرت و پرت بود 😐 سطح داستانا افتضاحهریدمانه ریدمان 😐
اقایون گی چی هست. گرایش به جیگر همنوع. نگید تورو خدااااا.ROFL
ﺑﮕﻮﺳﻪ ﻫﻔﺘﺎ ﺑﯿﺲ ﻭ ﯾﮑﯽ … ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ
پروازی جونم شما هرچی دلت میخواد بگو 😀
برو که مارابا تو کاري نيست که نيست
_“سلام دیروز عضو این گند خونه شدم”… اگه گند خونست واس چی توش داستان می نویسی؟! که گند ترش کنی؟!_ داستانتم که کس خریه و سکس با محارمه باز… می خوای فحش نخوری؟!! ولی من فحشت می دم دیوس. کیر ملوان زبل وقتی که اسفناج می خوره تو کونت.
وقتی تیترو دیدم فک کردم باید یه داستان قشنگ باشه ولی واقعا بد بود خیلی مزخرف نوشتی موضوعتم بی ربط بود با تیترت
تمام خاکای این کره خاکی توسرت ملجوووووق
از اون پدر سوخته هایی که تحریک میکنی فلنگو میبندیتو قسمت بعدی حتما تعریف کن چجوری کونت گذاشتن دلم خنک شه 🙂
قشنگ نوشتی ولی خدایش هنوز نفهمیدم دختری یا پسری