مامان آرومم کن (۱)

دنباله دار
قسمت اول
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است

سهند جان، پاشو مادر، امروز امتحان ریاضی داریا یادت رفته؟ یه نیم ساعت زودتر بلند شو یه نگاهی به کتابت بنداز. با بی میلی چشمام رو باز کردم، هوا هنوز تاریک تر از اون چیزی بود که وقت بیدار شدن باشه.
با بی حوصلگی گفتم: مامان یکم دیگه بخوابم، دیشب تا دیر وقت داشتم درس میخوندم. مادرم با مهربانی گفت: پاشو عزیزم می دونی که برای مطالعه هیچ وقتی بهتر از صبح نیست. دیدم بحث کردن فایده نداره، تو تختم نشستم و دستام رو بردم بالا و کش و قوسی به خودم دادم. گفتم: بابا کجاست؟ گفت: یه ساعت پیش ماشین اومد دنبالش و رفت ماموریت. با دلخوری گفتم: چرا برای خداحافظی بیدارم نکرد. گفت: اومد بالای سرت، اینقدر خوابت عمیق بود که دلش نیومد بیدارت کنه. حتی چند بار پیشانیت رو بوسید ولی متوجه نشدی.
یواش یواش داشت خواب از سرم میپرید. مادرم پشت به من داشت کمد بالای میز تحریرم رو مرتب می کرد. یه پیراهن آستین حلقه ای بلند تا پایین تر از ساق پاش پوشیده بود و موهای بلندش مثل همیشه آزاد بود، رو نوک پنجه هاش بلند شده بود که دستش به ته کمد برسه. کمی از چهل سالگیش گذشته بود و موهای سفیدی که لابه لای موهای مشکی پرکلاغی روییده بود بی نهایت زیباترش کرده بود. از نظر من یه زن جا افتاده و جذاب بود. همیشه ساده می گشت و این جذاب ترش می کرد.
پدرم کارمند اداره مخابرات بود که هر چند وقت یه بار ماموریت های چند روزه می رفت. یادمه تا چند سال پیش مهمترین بحث و اختلافی که با مادرم داشت این بود که دوست نداشت مادرم بیرون از خونه کار کنه، با اینکه مامان لیسانس حسابداری داشت و به خاطر روابط عمومی بالا پیشنهادهای خوبی برای کار داشت ولی پدرم مخالف بود. به همین خاطر مامان کوتاه اومد و ترجیح داد تو خونه بمونه. شغل پدرم جوری بود که معمولا خیلی تنها میموندیم. زمان هایی که ماموریت نبود معمولا قبل از روشن شدن هوا می رفت و آخر شب بر می گشت. زمان هایی که ماموریت بود که چند روز نمی دیدیمش. البته ناگفته نماند غیر از زمان های ماموریت، پنجشنبه و جمعه ها رو کاملا اختصاص داده بود به ما و از تفریح و گردش و مسافرت چیزی کم نمی ذاشت. کلا مرد خیلی غیرتی، خانواده دوست و کاری بود و با اینکه از صفر شروع کرده بود ولی بعد از حدود بیست سال از زندگی مشترکش با مادرم، زندگی نسبتا مرفهی رو برامون درست کرده بود.
مادرم هم زن فوق العاده مهربون و فداکاری بود، با اینکه می تونست سر کار بره و درآمد خوبی داشته باشه، هم بخاطر بابام هم بخاطر اینکه به کارهای خونه برسه و من رو تر و خشک کنه بی خیال شده بود. اکثرا زمان های بیکاری و تنهاییش رو کتاب می خوند، به باشگاه و استخر می رفت و البته تو سرای محله خونه قبلیمون هم رفت و آمد داشت و به خاطر روابط عمومی بالا و خوش برخورد بودنش کلی دوست رفیق داشت. از دخترای بیست و خرده ای ساله گرفته تا پیرزنی هشتاد و خرده ای ساله. وقتایی هم که نمی رفت بهش زنگ می زدن و تلفنی صحبت می کردن. یکی از دوستاش که دو سالی کوچیکتر از خودش بود، شبنم خانم بود، تا قبل از اینکه بیایم خونه جدید، چند باری دیده بودمش، از مادرم کمی جوون تر بنظر می رسید، قد بلندی داشت و برخلاف مادرم بور بود با چشمای آبی رنگ و پوست سفید. زمستون و تابستون صندل پاش بود و ناخن هاش هم همیشه لاک زده بود. سینه های نسبتا درشتی هم داشت.
با صدای مادرم به خودم اومدم، کجایی سپهر؟ چند دقیقه است ماتت برده، پاشو دیگه بچه دیر شد. بلند شدم که یه آبی به سر و صورتم بزنم، ساعت دیواری پنج رو نشون می داد. با صدای اعتراض آمیز به مادرم گفتم: مامان ساعت تازه پنج صبحه من ساعت هفت و نیم باید مدرسه باشم، سینه خیز هم برم ده دقیقه ای می رسم. بدون اینکه نگام کنه گفت: تا تکون بخوری ساعت شده هفت. برو دست و صورتت رو بشو بیا صبحانه بخور. یادت رفته امسال هم امتحان نهایی داری هم کنکور. تمام آیندت بستگی به همین دو سه ماهه داره مادر جان.
اولین کسی رو که تو مدرسه دیدم میثم بود، رفیقی که حکم داداشم رو داشت. میثم وقتی ده سالش بود پدرش رو تو یه سانحه تصادف از دست داده بود و تنها با مادرش زندگی می کرد. ازم پرسید برای امتحان ریاضی آماده ای؟ گفتم: خیلی خوندم تو چی؟ گفت: منم همینطور.
یاد روزی افتادم که با میثم رفیق شدم. سال دهم بودم که میثم رو برای اولین بار دیدم. تا وسطای اون سال بیشتر از اینکه رفیق باشیم رقیب بودیم باهم. هم تو درس و هم تو ورزش تقریبا قد و هیکلمون تو یه مایه بود و هر دومون خوب فوتبال بازی میکردیم، هر دوتامون عاشق گیم بودیم، ولی تو عالم بچگی یه وقتایی زیر آب همدیگه رو هم می زدیم. رفاقت ما از روزی شروع شد که زنگ تفریح دوم رو زدن. من به شدت تشنه بودم و برای اینکه از فوتبال جا نمونم سریع رفتم آب بخورم، آب خوری و سرویس بهداشتی دقیقا زیر ساختمون مدرسه بود. بعد از خوردن آب بدو بدو داشتم می رفتم تو حیاط که شبنم خانم رو دیدم، آخرین بار تو محله قدیمی تو سرای محله دیده بودمش. هر وقت میدیدمش بهم دست میداد و با مهربانی باهام برخورد می کرد. ولی اون روز من رو محکم بغل کرد و سرم رو به سینه های نرمش فشار داد، علاوه بر اینکه خجالت کشیده بودم، حس جدیدی رو تجربه میکردم، دقیقا قسمت زیر دلم یه حس لذت بخشی رو تجربه کردم که باعث شد کمی جلوی شلوارم برجسته بشه. به مادرم گفت: ماشالا آقا سهند چه بزرگ شده، مردی شده برای خودش، در حالی که لبخند مرموزی به لب داشت و دستش رو روی صورتم گذاشته بود، ادامه داد: خدا پسرها رو برای ما مادرها حفظ کنه، بالاخره عصای دستمون می شن.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: سلام خاله، اینجا چیکار می کنین؟ لبخندی زد و گفت: سلام عزیز جانم، اومدم از وضع درس پسرم با خبر بشم. گفتم: پسرتون؟ گفت: آره دیگه پسرم تعب من رو که دید ادامه داد: همکلاسیته که چطور نمیدونی؟ با تعجب گفتم: کی؟ گفت: میثم دیگه، ایناهاش. بعد میثم رو که داشت به سمت زمین فوتبال می رفت صدا زد و ما رو بهم معرفی کرد. رفاقت من و میثم از همون جا شروع شد.
با صدای میثم رشته افکارم پاره شد گفت: یکی دو تا مساله رو خیلی متوجه نشدم تو بلدی؟ گفتم: ببینم چیه؟ مساله های سختی نبودن، داشتم بهش توضیح میدادم ولی مشخص بود حواسش جای دیگه است. بهش گفتم: حواست کجاست؟ گفت: به پیشنهادم فکر کردی؟ نفسم رو با حرص دادم بیرون و گفتم: اصلا یادم رفته بود. گفت: آخرش چی سهند؟ گفتم: هیچی بهش فکر می کنم.
میثم رازی داشت که برای هیچ کس قابل باور نبود، پسر روی هم رفته زیبایی به حساب میومد که به مادرش رفته بود. تنها چند هفته بعد از معرفی من و میثم توسط خاله شبنم، اینقدر با هم رفیق شده بودیم که برای همه سوال شده بود. البته رفاقت مادرامون بی تاثیر نبود. می شد گفت این رفاقت تا امتحانات آخر سال به بالاترین حد خودش رسیده بود و این مساله تاثیر مثبت هم روی درسامون داشت. فقط چند تا امتحان مونده بود که سال دهم تموم بشه.امتحان بینش داشتیم، میثم حالش خوب نبود و خیلی تو خودش بود، البته چند روزی بود که دل و دماغ حرف زدن نداشت ولی اون روز خیلی بدتر از قبل شده بود. با اینکه من و میثم هیچ چیز پنهونی از هم نداشتیم ولی هر چی بهش گفتم چی شده جوابی بهم نداد. امتحانات تموم شد و میثم افت شدیدی تو درساش داشت. مادرش به مادرم گفته بود که اگه ممکنه سهند یکم وقت بذاره و با میثم کار کنه. مامان من هم موافقت کرده بود که بعد از تابستون کمکش کنم.
کارمون هر روز فوتبال بازی کردن بود و رفتن به گیم نت. میثم هنوزم دمغ بود تا یه روز تو گیم نت داشتیم کال آف بازی می کردیم، بازی بد میثم حسابی کلافم کرده بود، چند باری بهش گفتم ولی گوش نمی داد اصلا تو یه دنیای دیگه بود، یه دفعه سرش داد زدم، اونم دسته رو گذاشت و از گیم نت رفت بیرون، حسابی ناراحت شدم، اینقدر دوسش داشتم که نمیتونستم ناراحتیش رو ببینم، پشت سرش راه افتادم، هرچی صداش زدم نایستاد و مستقیم رفت تو پارک محل و یه جای خلوت نشست. سرش رو تو دستاش گرفته بود. کنارش نشستم و گفتم: چت شده میثم؟ مگه همیشه نمیگفتی تو مثل داداشمی؟ چی شده که بهم نمیگی؟ با بی حوصلگی گفت: ولم کن سهند دست از سرم بردار. گفتم تا نگی ولت نمیکنم و انقدر اصرار کردم تا بغضش شکست و بلند بلند گریه کرد. مات و مبهوت مونده بودم، سرش رو روی شونم گذاشت و گفت: چی بگم سهند، دارم دیوونه میشم. نمیدونستم چی باید بگم یا چکار کنم اولین بار بود اینجوری می دیدمش. دستش رو گرفتم و بردم یه آبی به سر و صورتش زدم. آب سرد یکم حالش رو بهتر کرد. ولی هنوز ساکت بود. رو نیمکت نشستیم بدون اینکه حرفی بزنیم.
میثم سرش پایین بود و داشتم نگاهش می کردم. حس خاصی نسبت بهش داشتم، نمی دونم از سر دلسوزی بود یا ترحم یا دوست داشتن. زیر لب گفت: من از مادرم متنفرم، کاش مامان جای بابا تو اون تصادف لعنتی مرده بود. با تعجب گفتم: میثم، چی داری میگی؟ گفت: میفهمم چی دارم میگم. تو چیزی ازمون نمیدونی. گفتم: بگو تا بدونم. گفت: تف سر بالاست سهند، آخرش خودم رو می کشم. ماجرا از دو سه ماه پیش شروع شد، یه شب که خواب بودم، احساس کردم دست یکی تو شرتمه و داره با کیرم بازی می کنه، اول فکر کردم دارم خواب میبینم ولی اینقدر ور رفت باهام تا ارضا شدم، چشمام رو باز کردم، خواب و بیدارم بودم که حس کردم یکی از کنارم با عجله بلند شد و از اتاقم رفت بیرون. نشستم و اطرافم رو نگاه کردم، غیر از نور کمی که از پنجره تو اتاقم تابیده بود روشنایی دیگه ای نبود، گیج و منگ بودم، چیزی ندیدم و دوباره خوابیدم. چند روزی گذشت، تقریبا داشت قضیه اون روز از یادم میرفت که دوباره همون اتفاق افتاد، ترسیده بودم، دیگه مطمئن بودم که یکی کنارمه، نفس های تندش به گوش و گردنم می خورد. آروم چشمام رو نیمه باز کردم و از گوشه چشم کنارم رو دیدم. تنها سایه محو زنی رو دیدم که به پهلو کنارم دراز کشیده و خیلی آروم داره پاهاش رو به هم می ماله و یه دستشم تو شرتمه، بیشتر حواسم رو جمع کردم، چیزی که میدیدم رو نمیتونستم باور کنم. مادرم بود، مامان شبنم خودم که عاشقانه دوستش داشتنم، برام مثل یه قدیس بود همونقدر پاک و معصوم. از ترس دهنم خشک شده بود، نمیدونستم چکار باید بکنم. هنوز باورم نمی شد، دوست داشتم همه اینا خواب باشه ولی نبود. من بیدار بودم و مامان شبنم کنارم دراز کشیده بود و داشت کیرم رو می مالید. از یه طرف از خودم و مامانم بدم می اومد و از یه طرف دیگه گرمی و لطافت دستاش بهم لذت می داد. تصمیم گرفتم فعلا ساکت تو همون موقعیت بمونم. هر لحظه لذت تنفر انگیزی که داشتم، بیشتر می شد و تنفس مامان و حرکات دستش تندتر تا یه لحظه نفس عمیقی کشید و لرزش خفیفی رو تو وجودش حس کردم و چند لحظه بعد آبم با فشار زیادی پاشید بیرون. کمی بعد مادرم لباسم رو مرتب کرد و آروم رفت بیرون. تا صبح خوابم نبرد. قداستی که پیشم داشت کلا از بین رفته بود و دیگه مادرم رو به عنوان یه زن هوس باز می شناختم. هزار تا فکر ناجور تا صبح تو ذهنم اومد و از اینکه نکنه مادرم با کسی تو رابطه باشه دلم می لرزید. خواستم صبح باهاش صحبت کنم ولی هر کاری کردم نتونستم. بازم همون مادر مهربون و پاک و معصوم شده بود.
هر چند شب یه بار همون کار رو تکرار می کرد. یه روز به سرم زد تا چک کنم ببینم با چه کسی یا کسانی در ارتباطه. روز و شب فکرم شده بود چک کردن مادرم. گوشیش رو مدام می دیدم، صبح که می اومدم مدرسه تو همه جای خونه نشونه هایی رو می ذاشتم که اگه کسی اومد بفهمم، هر وقت بیرون می رفت یا باهاش میرفتم یا تعقیبش می کردم. ده دوازده روزی کارم شده بود همین، ولی هیچی دستگیرم نشد. غیر از همون کاری که چند شب یه دفعه می کرد، چیز دیگه ای ازش ندیدم.
تقریبا یه ماهی از شروع کار مامان گذشته بود، دیگه واقعا برام غیر قابل تحمل شده بود برام، بخصوص اینکه فواصل شب کاری های مامان کمتر شده بود. تصمیم گرفتم شبها انقدر بیدار بمونم تا بخوابه. تقریبا یه هفته ای گذشته بود و تو این مدت هیچ اتفاقی نیفتاده بود. دیگه خیالم راحت شده بود که سراغم نمیاد ولی مامان روز به روز عصبی تر می شد و گاهی هم بهم می پرید.
یه شب که مامانم یکم آرایش کرده بود و یه لباس نسبتا باز پوشیده بود اومد تو اتاقم، دو تا لیوان آب پرتقال آورده بود و در حالی که دستاش داشت می لرزید یکیش رو داد به من و یکی دیگه رو خودش سر کشید. ایستاد تا همش رو بخورم و بعد رفت. نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با کمی سردرد و سرگیجه بلند شدم. روی تختم بودم ولی تا جایی که یادم میومد پشت میزم خوابم برده بود. با بی حالی بلند شدم. مامان چند بار با نگرانی پرسید که خوبم؟ از استرسی که مامان داشت و حال خودم تعجب کرده بودم. صبحانه رو خوردم و رفتم مدرسه. یکی دو بار دیگه آب پرتقال آوردن آی مامان ادامه داشت. خیلی بهش شک کرده بودم. یه لحظه به خودم گفتم نکنه چیزی توش می ریزه؟ یه روز که خونه نبود رفتم سر کشوی داروها. اکثر داروها سرماخوردگی و مسکن و کپسول و این چیزا بود. همه کشو رو ریختم بیرون، ته کشو یه بسته قرص پیدا کردم روش نوشته بود آلپرازولام 1 میل
سریع رفتم تو اینترنت و سرچ کردم، داروی ضد اضطراب و خواب آور قوی. عوارضش رو خوندم دقیقا همونایی بود که روز بعد داشتم. دیگه ازش متنفر شده بودم. بخاطر کثافت کاریاش به من قرص خواب می داد. حالم ازش بهم میخوره دیگه. واقعا نمی دونستم چکار باید بکنم. فقط رفتم تو اتاقم و در رو بستم. حتی برای شام هم بیرون نیومدم. هر چی هم اومد سراغم و سربه سرم گذاشت و شوخی کرد هیچی بهش نگفتم، مشخص بود نگران شده.
چند شب بعد دوباره آب پرتقال آورد برام ولی این بار اصراری برای خوردنش نکرد و سریع رفت بیرون. منم بیشتر آب پرتقال رو از پنجره ریختم بیرون. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: تا تهش بخور حیفه. گفتم دیگه میل ندارم، شونه ای بالا انداخت و رفت بیرون. بعد نیم ساعت برگشت، منم خودم رو زدم بخواب. چند باری صدام کرد ولی عکس العملی نشون ندادم. بزور بلندم کرد و گذاشتم رو تخت و برق رو خاموش کرد. چند دقیقه ای صدایی نیومد، فکر کردم رفته. ولی دوباره صدای پاش اومد. چند باری صدام زد، وقتی مطمئن شد خوابم اومد رو تخت و بین پاهام نشست، شلوارم رو پایین کشید و شروع کرد با کیرم بازی کردن. خیلی طول کشید تا کیرم سفت بشه، زیر لب داشت قربون صدقم میرفت کردش تو دهنش و شروع کرد به خوردن. اولین بار بود همچین حسی رو تجربه می کردم. حس کردم همزمان با خوردن، با خودش هم ور می ره. یه لحظه کیرم رو بین لبهاش فشار داد و لرزید. دوباره اینقدر کیرم رو خورد تا ارضا شدم و آبم رو ریختم تو دهنش. هم لذت برده بودم هم حس تنفر اومده بود سراغم. دیدم دیر خوابیدن هم تاثیری تو کاراش نداره به همین خاطر بی خیال شدم. این اواخر تقریبا هر شب کارش شده بود ور رفتن با من. شب هایی که آب میوه می داد بهم ساک زدن هم به ور رفتناش اضافه می شد. پریشب دوباره آب میوه آورد برام و منم طبق معمول ریختمش بیرون. این سری هم منتظر بودم تا بیاد کارش رو بکنه و بره ولی این سری برق رو خاموش نکرد. خیلی راحت و ریلکس پیرهنی که تا روی زانوش بود رو از تنش در آورد. زیر چشمی حواسم بهش بود. سینه های سفید و بزرگش و شکم کوچکی که داشت واقعا زیبا بود. یه کس کوچولوی پف کرده و رونای پرش می تونست هر مردی رو تسلیم خودش کنه. اولین بار بود که هیکل بی نقص مادرم رو می دیدم ولی به جای اینکه تحریک بشم، بیشتر احساس تنفر کردم. کیرم رو گذاشت تو دهنش و حسابی خورد، تخمام رو زبون می زد و می بوسید تا کیرم حسابی سفت شد. بعد اومد نشست روم و تا ته کرد تو کسش و آه کشیده و نسبتا بلندی کشید. بعد از یکم مکث شروع کرد به تکون دادن خودش. موهای بلندش ریخته بود تو صورتش و هر لحظه به سرعتش اضافه می کرد. آه و ناله هاش تقریبا تبدیل شده بود به جیغ های کوتاه. ناخودآگاه چشمام رو باز کردم. چشماش رو بسته بود، کاملا مشخص بود داره لذت می بره و حرکاتش رو سریع تر کرده. این سری موقع ارضا شدن لرزش شدید تری داشت و کامل خوابید روم هنوز چشماش رو باز نکرده بود. راستش خودم هم خیلی لذت بردم و اگه کمی بیشتر ادامه میداد منم ارضا می شدم. سریع چشمام رو بستم. شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبهام و مدام قربون صدقم می رفت. با اینکه ارضا شده بود ولی معلوم بود هنوز سیر نشده و آروم آروم دوباره شروع کرد به تکون دادن خودش و مدام قربون صدقه من و کیرم می رفت. از روم بلند شد و شروع کرد به خوردن کیر و تخمام. با ولع می خورد. دوباره نشست روم و کیرم رو کرد تو کسش خیلی سریع شروع کرد به بالا و پایین کردم. آروم چشمام رو باز کردم. چشاش بسته بود و داشت حسابی لذت می برد، نزدیک ارضا شدن بود و حسابی حشری بود چند تا تکون محکم داد با جیغ بلندی ارضا شد، منم همزمان آبم اومد و تو کسش خالی کردم. قبل از اینکه بتونم چشمام رو ببندم چشمانش رو باز کرد و چشم تو چشم شدیم…

ادامه…

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 5,194

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

24 پاسخ به “مامان آرومم کن (۱)”

  1. بسیار زیبا و جذاب نوشتی،، خیلی از قلمت لذت بردم،، لطفا پرقدرت ادامه بده،، یکی از بهترین داستانهای این چند وقت اخیر هست

  2. بزار حدس بزنم بقیش چیه ، حتما پیشنهادی که میثم بهت داد این بود که تو بیا ننه منو بکن چون من خوشم نمیاد ننمو بکنم و چون تو عین داداشمی بهت اعتماد دارم😂بعدشم حتما میثم ننه تورو میکنه و ضربدری میشه

  3. لجن لجن لجنمادر وپسر؟!!! نويسنده داستان يه بيمار ذهنيه. متن خيلى دارک و وحشتناکه.

  4. من ۲۰ سالم بود که مادرم ازدواج مجدد کرد، یه خانم ۴۲ ساله با تتیپ کارمند با آقای ۳۵ ساله که مربی شنا و خیلی خوشتیپو هیکل بود…

  5. یعنی کس دیگه ای نبود ننتو بگاد؟! اخه این چ حرفیه از شهوت نصف شب اومد سر کیر تو پریده😐

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید