عمو جمشید و خاله رعنا دو تا دختر داشتند به نام مهرنوش و مهرسا. مهرنوش شش سال بزرگتر، اما مهرسا درست همسن و همبازی من بود. با توجه به این که سالهای کودکی همسایه دیوار به دیوار بودیم، من و مهرسا پا به پای هم قد کشیدیم و خاطره ساختیم و شاید بیشتر از هرکسی توی لحظاتم حضور داشت.
مهرسا از همون بچگی هم، خیلی خوشگل بود، اما با ورود به دوران بلوغ و از یک سنی به بعد، زیباییش دیگه از حد گذشت و قابل وصف نبود. جوری که توی سن شانزده سالگی کلی خواستگار پیدا کرده بود.
نه اینکه مهرنوش زشت باشه، اتفاقا اونم دختر قد بلند و خوش اندامی بود و حتی نسبت به مهرسا و دخترای دم بخت، یک پوئن مثبت دیگه هم داشت، اینکه دانشجوی دانشگاه فرهنگیان بود. یعنی یک شغل و آینده تضمین شده که آرزوی خیلی از مردها بود. اما مهرنوش بازی رو به زیبایی نفسگیر مهرسا باخته و کاملا در سایه قرار گرفته بود. عجیب بود، ولی هر کی در اون خونه رو میزد، خواستگار مهرسا بود نه مهرنوش، و عجیبتر اینکه آدمایی میومدن خواستگاریش که اصلا با عقل جور در نمیومد!
هرچند که عمو جمشید همه خواستگارها رو به بهانه سن کم و ادامه تحصیل و حتی اولویت داشتن مهرنوش، رد میکرد، اما این نادیده گرفتنها، کمکم حسادت مهرنوش رو برانگیخته و روی اخلاق و رفتارش تاثیر بدی گذاشت. یهو پرخاشگر شده و با تند خوییهاش همه رو عاصی کرده و اون تک و توک خواستگارانش رو هم فراری داد. بدتر از همه یک جوری با مهرسا لج و رفتار میکرد که گاهی با خودم فکر میکردم اگه ترس از عمو جمشید نبود، حتما بلایی سرش میآورد.
زمانی که مهرنوش سال آخر دانشگاه و من و مهرسا هم سال دوم دبیرستان بودیم، یک روز جمعه مثل خیلی مواقع دیگه خونهشون بودیم، بعد از خوردن ناهار، به پیشنهاد خاله من رفتم چرتی بزنم. در اصل رفتم دنبال نخود سیاه تا اونا راحتتر صحبت کنند.
خونهشون دو تا اتاق داشت که یکیش برای مهمون بود و اونروز بابا و عمو توش خوابیده بودند، یکی دیگه همدم دستیشون بود که من رفتم اونجا بخوابم. وارد اتاق که شدم یکی از کشوهای میزشون، نیمه باز بود. نمیدونم چه مرضی داشتم که تصمیم گرفتم ببندمش، اما همین که ایستادم جلوی میز و دستم رفت به طرف کشو، یهو مهرنوش از پشت سرم داد زد: فرید چه غلطی میکنی؟!
متوجه اومدنش نشده و غافلگیر شدم ولی دروغ چرا مثل سگ ازش میترسیدم. چون این اواخر دست بزن هم پیدا کرده بود. با استرس و لکنت گفتم: خاله باز بود، میخواستم ببندمش!
ولی، یهو جنی شد و چنان سیلی توی گوشم نواخت که همزمان با سوت کشیدن گوشم، با سر رفتم توی میز! در اصل یک ضربه از اون و یک ضربه محکم تر از میز خوردم. چشمام سیاهی رفت و از ضربه ناگهانی، گیج شدم ولی با این حال دستپاچه و التماس گونه، گفتم: خاله به خدا…، ادامه حرفم زیر باد کتک مهرنوش گم شد و از اتاق پرت شدم بیرون!
خونه اینقدر بزرگ نبود که صدای گریه و التماسهای من به گوش بقیه نرسه. همه، حتی بابا و عمو هم از خواب پرید و اومدند که ببیند چی شده! خون از دماغم سرازیر شده و خاله و مامان سعی داشتن آرومم کنند. مهرنوش هم در توجیه رفتارش داشت میگفت که من رفتهم سر کشوی لباس زیرهاش!
هقهق کنان و ترس از اینکه مبادا بابا و مامان حرفش رو باور کنند، رو به مامان گفتم: دروغ میگه به خدا. من که رفتم توی اتاق، در کشو باز بود، فقط میخواستم ببندمش!
خوشبختانه، خاله لابهلای دعوا و نفرین کردنهاش، سرش داد زد که: روانی من باز کردم، میخواستم اون بی صاحاب موندهای که تازه خریدی رو به نیلو( مامان من) نشون بدم، فرید چکار به کشوی تو داره؟
همونجا تبرئه شدم، اما…
خب همانطور که گفتم؛ مهرنوش ششهفت سال از ما بزرگتر بود و قبلا هم گاهی باهامون دعوا میکرد، اما اون روز با این کارش من رو له کرد. مخصوصا جلوی مهرسا، که نمیدونم چرا لا به لای اون همه خواستگار پر زرق و برق، منم بهش دلبسته و فکر میکردم در نهایت مال من میشه. شاید خودش هم همین فکر رو میکرد و با رفتار و کارهایش این تصور رو بیشتر پرو بال می داد. مثل همون روز که اونم یک گوشه ایستاده و اشک میریخت!
هرچند که همون لحظه هم اگه بابا و مامان مانع نمیشدند عمو، کتک مفصلی بهش میزد ولی حتی کتک خوردنش هم دیگه غرور در هم شکسته من رو برنمیگردوند. هر کاری کردم نتونستم بمونم و دور از چشم بقیه از خونه بیرون رفتم و دیگه برنگشتم.
میان خوش باوریهای من و چراغ سبزهای مهرسا، زمان گذشت. دبیرستان رو تمام کردیم و هر دو وارد دانشگاه شدیم. اما با شروع سال سوم، یکی از خواستگارهای سمج و پول دار مهرسا که البته ده سالی هم ازش بزرگتر، توانست رضایت عمو و خاله رو بگیره و در حالیکه هنوز مهرنوش مجرد بود، مهرسا رو عقد کنه!
یهو دنیا روی سرم خراب شد. باورم نمیشد به همین راحتی همه چیز تموم شده باشه. شوک این موضوع با من کاری کرد که نزدیک بود بیخیال دانشگاه بشم و برم یک جای دور، خودم رو گم و گور کنم! شاید از دست مهرسا همکاری برنمیاومد، اما بیشتر از همه از دست اون دلخور بودم، کارش رو خیانت تلقی میکردم و ازش عصبانی بودم. چون بیشتر از هرکسی میدونست که چقدر دوستش دارم و چه رویاها که باهاش بافتهام، اما رفت و رویا و آرزوهای من رو به باد داد!
هرچند تا اون روز به زبون نیاورده بودم، اما با دیدن حال و روز من، همه فهمیدند که داستان از چه قراره و بعدها فهمیدم که مامان خیلی تلاش کرده تا عمو و خاله رو منصرف کنه، و رابطه شون هم کمی تیره شده ولی …
من که خیلی وقت بود به خاطر قهر بودن با مهرنوش رفت و آمدم کم شده بود ولی با این کار، پام به طور کامل از خونهشون بریده شد. پا در میونی و دلجوییهای خاله رعنا هم دیگه افاقه نکرد و همه چیز تموم شد. مهرسا ازدواج کرد و رفت یک شهر دیگه، منم دانشگاه رو تموم کردم و رفتم سربازی.
گاهی توی مهمونیها عمو و خاله رو میدیدم و فقط در حدی که بی احترامی نکرده باشم و حرمتها رو نگهدارم، حرف میزدم ولی با مهرنوش همچنان قهر بودم و از مهرسا هم که دیگه خبری نبود.
چند ماهی از سربازیم باقی مونده، اومدم مرخصی. به خونه که رسیدم، ساعتی پیش مامان نشستم و چون پنج شش ساعتی توی اتوبوس نشسته و خسته بودم رفتم توی اتاقم تا استراحتی کنم. فکر کنم دوساعتی خوابیده بودم و ساعت نزدیک پنج بود که با ضربه آرومی به کمرم، از خواب بیدار شدم. یهو چشمم افتاد به مهرنوش که لبخند به لب بالای سرم ایستاده بود!
خواب از سرم نپریده، یادم رفت که باهاش قهرم و حرف نمیزنم، فقط سلام کردم و چرخیدم به پهلو، اما همزمان که به پام زد: سلام و کوفت: خوابت رو واسمون آوردی!
با خنده کوتاه و ناخواسته گفتم: ول کن خستهم و خواستم ملحفه رو بکشم روم، ولی نذاشت و همزمان که ملحفه رو کشید: پاشو بینم، مگه کوه کندی که خستهای و یهو پاشو فشار داد روی قوزک پام!
دردم گرفت و بی اختیار بلند شدم. من که تهش فقط اخم میکردم و جرئت اینکه چیزی بهش بگم رو نداشتم. نه اینکه ازش بترسم، به هر حال از من بزرگتر بود و اگر هم خودش چیزی نمی گفت، قطعا مامان دعوام میکرد. با بلند شدن من، خنده کنان فاصله گرفت و منم مشغول مالیدن پام شدم!
باز تهدید کرد که: پاشو، اگه بخوابی، آب میریزم روت و از اتاق بیرون رفت!
کش و قوسی به خودم دادم و همزمان که پام رو می مالیدم، به رفتارش فکر میکردم که چی شده بعد از این همه سال اومده و برای آشتی پیش قدم شده؟ نمیدونستم با کی اومده و اصلا برم بیرون یا نه. ولی دیگه سه سال از ازدواج مهرسا و نزدیک به پنج سال از قهر کردن با مهرنوش گذشته بود و منم تا حدی با این دلشکستگی کنار اومده بودم. شاید کش دادن دیگه منطقی نبود، بعد از کمی فکر کردن از اتاق بیرون رفتم. فقط خاله و مهرنوش بودند. خاله بلند شد روبوسی و احوالپرسی کردیم و شوخی هم با مهرنوش کردم و نشستم پیششون. یک ساعت نشستند و با وجود اصرار مامان برای شام، نموندن و رفتند.
سه روزی از اومدنم گذشته، از خواب که بیدار شدم مامان گفت: خاله زنگ زده و گفته ناهار میان اینجا! (انگار اون روز کلاس نداشت)
واقعا نه به خاطر لجبازی، فقط به خاطر اینکه دو ماهی بود دوستام رو ندیده بودم، گفتم؛ من قراره با بچهها برم بیرون. ولی، مامان اولش با ملایمت و در نهایت تهدید؛ که اونا به خاطر تو دارن میان و اگه بری، فلان میکنم و بهمان میکنم!
هر چند با نارضایتی ولی موندم و اونا هم ساعت یازده اومدند. عجیب بود انگار گذر زمان و شاید نبود مهرسا، اخلاق و رفتار مهرنوش رو کاملا تغییر داده و دیگه اون آدم گذشته نبود. از راه نرسیده شروع کرد به شوخی کردن و سر به سرم گذاشتن و منم به خاطر اینکه غرولندهای مامان رو به جون نخرم هی لبخند میزدم و سعی میکردم باهاش همراهی کنم.
نهارمون رو خوردیم و در حالی که اونا همچنان توی آشپزخونه نشسته و مشغول صحبت بودند، من رفتم جلوی تلویزیون دراز کشیدم و خودم رو با شبکههای ماهواره سرگرم کردم. مشغول تماشای یک فیلم بودم که نفهمیدم کی خوابم برد!
با احساس سرمای باد کولر بیدار شدم. دیدم مامان یک پتو انداخته روم، منتهی فقط من نیستم و یک نفر دیگه کنارم دراز کشیده که بخشی از پتو رو کشیده رو خودش! اولش خیال کردم خود مامانه، اما چشم که باز کردم دیدم مهرنوشه که با کمی فاصله دراز کشیده و اونم خوابش برده!
درسته که اون چند سال اخیر با هم قهر بودیم ولی به هر حال از بچگی توی خونه هم رفت و آمد داشتیم و کنار هم بزرگ شده بودیم، پس اینکه کنارم بشینه یا بخوابه، موضوع جدید و عجیبی نبود. خواستم پتو رو بیشتر بکشم سرم ولی پیچ خورده بود دور مهرنوش و نشد. حال اینکه پاشم برم یک پتوی دیگه بیارم رو نداشتم و ناچارا خودم رو کمی کشیدم به طرف مهرنوش و دوباره چشمام رو بستم، اما هنوز خوابم نبرده، مهرنوش چرخید پشت به من و باز پتو رو کشید! خیال کردم بیداره و داره اذیت میکنه. با حرص برگشتم به طرفش، ولی نشانی از بیداری نداشت. دوباره کمی نزدیکتر شدم و اینبار پتو رو گذاشتم زیرم که دیگه نتونه از سرم بکشه. ناخواسته چشمم افتاد به برجستگی باسنش و…
اون روز هم یک شلوار مشکی گشاد اما لَخت و نازک پوشیده بود، که نمیدونم چرا مدام لای باسنش گیر میکرد! همانطور که اول داستان گفتم؛ واقعا خوشاندام بود، مخصوصا باسنش خوش فرم و تحریک کنندهاش که فکر کنم علت گشادی لباسهاش هم همین بود. توی تمام این سالها، حتی وقتی ازش دلخور بودم و چشم دیدنش رو نداشتم، به چشم خواهر بزرگتر بهش نگاه کرده و هیچ وقت نگاهم بهش منحرف نشده بود، اصلا اختلاف سنیمون، مانع این بود که بخوام در موردش فکر دیگهای کنم! ولی نمیدونم اون روز چه مرگم شده بود، که چند باری نگاهم روی باسنش قفل شد و حالا هم که کنارم خوابیده و پشتش به من بود، افکار مسخرهای توی سرم افتاده بود. چندباری تلاش کردم چشمام رو ببندم و بیخیال بشم، چون مسائل اخلاقی و اینکه فقط سه روز از آشتی کردنمون گذشته، به کنار، خوب میدونستم که پتانسیل آبروریزی رو داره!
با این حال، حریف افکارم نشدم و لحظاتی بعد با تردید و البته کلی دلهره و اضطراب دستم رو روی باسنش گذاشتم و منتظر بودم تا اگر عکس العملی نشون داد، خودم رو به خواب بزنم. خوشبختانه انگار واقعا خواب بود (چون وقتی خواب نباشی، حتی اگر مایل به این کار هم باشی، همین که دستی بدنت رو لمس کنه ناخودآگاه عکس العمل نشون میدی). مدت زیادیی دستم ثابت موند و جرائت حرکت دادنش رو نداشتم، اما نرمی جذاب و دلنشینش تحریکم کرد و دست رو کمی حرکت دادم. البته علاوه بر ترس از مهرنوش، ترس این رو هم داشتم یهو مامان یا خاله که هنوز توی آشپزخونه بودند هم بیرون بیان، که از شانس تخمی من همین هم شد!
بعد از اینکه دستم رو جابجا کردم و عکسالعملی نشون نداد، ترغیب شدم خیلی آروم انگشتام رو ببرم لای باسنش، اما همین که نوک انگشتام فرو رفت، یهو صدای خاله توی پذیرایی پیچید که گفت: شما هنوز خوابید؟!
تا آستانه سکته پیش رفتم و قلبم اومد توی دهنم. نای نفس کشیدن و توان اینکه دستم رو هم بکشم، نداشتم! خوشبختانه نمیتونست ببینه، ولی با صدای خاله، مهرنوش هم از خواب بیدار شد و ناخواسته غلت زد که با این کارش دست من زیر باسنش گیر کرد!
دیگه مطمئن بودم که اگه تا اون لحظه هم خواب بوده، الان دیگه متوجه همه چیز شده و…
سرعت تپیدن قلبم به بالاترین حد ممکن رسیده بود و مرگ رو جلوی چشمام میدیدم. چشمام بسته بود و نمیتونستم عکسالعمل مهرنوش رو ببینم اما اطمینان داشتم که پر از خشم به من زل زده و منتظر فرود اومدن هر چیزی توی سرم و صورتم بودم ولی، همزمان که به خاله گفت: آره اگه بذاری! پتو کشیده شد به طرف بالا و انگار داشت بلند میشد. توی کش و قوس مهرنوش برای بلند شدن، دستپاچه دستم رو کشیدم و مثلا هنوز خوابم، پتو رو کشیدم و کامل چرخیدم به طرف دیوار، منتهی یهو مهرنوش مشت محکمی به پشت کمرم زد و گفت: تو الان خوابی؟
از شدت حرصی که توی مشت و لحنش بود، خیال کردم که میخواست بگه که خر خودتی و احتمالا دهنم سرویسه. اما آرامشش، در جواب نگاه مثلا متعجب من، عجیب بود! گوشه مچاله شده پتو که توی دستش بود رو پرت کرد روی سرم و رفت به سمت دستشویی! کمی صبر کردم تا حالم جابیاد و منم از جام بلند شدم.
در کمال تعجب، نه اون روز و نه روزهای بعد که یکی دوبار دیگه تا پایان مرخصی دیدمش، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. شاید واقعا فکر کرده من خواب بودهم و دستم اتفاقی اونجا بوده؟
دروغ چرا از اینکه قسر در رفتهام، خوشحال بودم، اما از حرکتم پشیمون بودم و به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا همچین حماقتی ازم سر زده؟ اصلا اگر میفهمید بعدا با چه رویی میخواستم تو روش نگاه کنم؟
خلاصه؛
نه تنها اون مرخصی، بلکه سربازی هم تموم شد و برگشتم خونه. بعد از چند ماه بیکاری و این در و اون در زدن، بالاخره توی کارخونهای که یکی از دوستام مشغول بود، کاری پیدا کردم و سرگرم شدم.
فکر کنم یک سالی از اون اتفاق گذشته بود. رابطهام با مهرنوش کاملا خوب شده و اون اتفاق هم دیگه فراموش شده بود، تا اینکه یک شب که شیفت دوازده شب تا هشت صبح بودم وقتی برگشتم خونه، دیدم مهرنوش خونه ما و توی پذیرایی خوابه! مامان گفت: امروز نقاش میاد خونهشون رو نقاشی کنند، مهرنوش چون اتعطیله( پنجشنبه بود) از دیشب اومده اینجا.
لباسام رو عوض کردم و بدون سر و صدا رفتم اتاقم خوابیدم.
نمیدونم چقدر از خوابیدنم گذشته بود که یهو یکی شونهام رو فشار داد. خواب آلود که چشمم رو باز، مهرنوش رو دیدم که بالای سرم ایستاده بود. متعجب زل زدم بهش ولی قبل از اینکه چیزی بگم، با پشت دستش ضربهای به بازوم زد و به صورت دستوری: برو اونورتر!
گیج خواب گفتم: هااا؟!
اینبار محکمتر زد و طلبکارانه: ها و کوفت، میگم برو اونورتر تا منم بخوابم، کمرم شکست رو زمین!
گیج و گنگ خودم رو به انتهای تخت کشیدم و اونم پشت به من، دراز کشید! بعد از چند ثانیه که هنوز گیج بودم، متعجب گفتم: مامان خوابه؟!
بدون اینکه تغییری توی وضعیتش بده، با حرص: اَه، فرید خفه شو دیگه خواب از سرم میپره، نه، گفت یک سر میرم خونه مامان جون( مادر بزرگم) و برمیگردم!
بیشتر گیج شدم و سوالات بیشتری توی ذهنم نقش بست. اگه روی زمین سختش بوده، چرا از همون دیشب نیومده روی تخت بخوابه؟ بعدشم این که منو بیدار کرده و رو دربایستی هم که نداره، پس چرا نگفت من برم پایین تا راحت بخوابه؟! اصلا چرا صبر کرده تا مامان بره بیرون، بعد بیاد؟!
نمیخواستم باور کنم، ولی همه سوالاتم فقط به یک جواب منتهی میشد، اینکه مهرنوش …!
چند دقیقهای خودم رو به خواب زدم و فکرم مشغول بود، شایدم هنوز گیج خواب، ولی کمتر از یک وجب فاصله بین مون بود و یاد اون اتفاق افتادم. یعنی ممکنه، اونروز تحریک شده یا خوشش اومده باشه؟ممکنه الان هم …؟
با تردید کمی خودم رو بهش نزدیک کردم و مشغول بازی با موهاش شدم، چیزی نگفت و این سکوتش انگار تایید افکارم بود. کم کم خودم رو بهش نزدیک کردم و بالاخره بهش چسبیدم. قطعا که به اون سرعت نخوابید و مطمئن بودم که بیداره ولی اگر قرار بود اتفاقی بیفته الان وقتش بود، چون همین چند لحظه پیش بود که گفت حرف نزن خوابم میاد، پس چرا الان چیزی نمیگه؟
هر چند که هنوز پر از استرس بودم، ولی بعد از لحظاتی که فقط بهش چسبیده و کاری نمی کردم، آروم دستم رو از روی بدنش بردم جلو و روی شکمش گذاشتم! اینبار حس کردم کمی خودش رو جلو کشید، ولی با فشار کوچیک دستم به شکمش دوباره برگشت به حالت اول!
دیگه مطمئن بودم که یک چیزیش هست و این از استرسم کم میکرد. خواب از سرم پریده و چند دقیقهای بدون اینکه هیچ کدوممون حرفی بزنیم، از پشت بغلش کرده بودم. نمیدونستم چکار کنم و چطور پیش برم از طرفی هم ممکن بود مامان زود برگرده یا خاله سروکلهش پیدا بشه. کاملا تحریک شده و میخواستم حالا که به هر دلیلی توی این وضعیتیم، هر طور شده یک حالی کنم. دست راستم رو از زیر گردنش رد کردم و همزمان که گذاشتم روی سینههاش، با هر دو دست به سمت عقب کشیدم. یهو دستم رو گرفت و همراه با یک نفس بلند، به حرف اومد: فریدِ بیشعور، گفتم خوابم میاد!
زوری توی دستش نبود و احتمالا یک عکس العمل غیر ارادی بود. توجهی نکردم و یکی از سینههاش رو از روی پیراهن گرفتم توی دستم. بزرگتر از اون بود که توی دست جا بشه، ناخواسته گفتم: ماشالله!
خندهش گرفت ولی خیلی کوتاه، و بازم سکوت. مثل کسی که میخواد اندازه یک چیزی دستش بیاد، اون یکی پستانش رو هم گرفتم و کمی فشار دادم. لحظاتی، از روی لباس، اما با خیال راحت مشغول دستمالی پستانهاش بودم. آرامشش خیلی عجیب بود! مهرنوش، دختر وحشی طورمون که اون روز با خیال اینکه من رفتم لباس زیراش رو دید بزنم، اونوجوری به باد کتک گرفت، اما حالا عین یک بره، آروم و بدون هیچ مقاومتی به پهلو خوابیده بود و من با خصوصیترین اندامش ور میرفتم!
هنوز اتفاق خاصی نیفتاده، کیرم در حال سفت شدن بود و هی به باسن مهرنوش کشیده میشد. مهرنوش مثل خیلی مواقع دیگه یک پیرهن مردونه، که یکی دوسایزی هم بهش گشاد بودند، به تن داشت. دستم که به سمت دکمههای بالاییش رفت و خواستم بازش کنم، باز مچ دستم رو گرفت و نفس زنان؛ نکن فرید، الان خاله میاد، زشته!
بدون توجه، دوتا دکمه بالایی پیرهنش رو باز کردم و دستم رو بردم توی سوتینش. با برخورد دستم به سینهش، خودش رو منقبض کرد و مچم رو محکمتر گرفت، گرمی پوستش به تن منم سرایت کرد و همزمان با فشار کوچیکی که به پستانش دادم، یک جــــــان گفتم!
همانطور که دستم توی سوتینش بود، لبم رو به پشت گردنش چسبوندم و بوسه ریزی زدم که انگار خوشش اومد و کمی فشار دستش شل شد. رفتارش نشون میداد که از منم پاستوریزه تره و اتابلو که تا امروز دستی بهش نرسیده . همزمان که با پستانش بازی میکردم، کیرم رو هی به باسنش فشار میدادم که گاهی لای باسنش قرار میگرفت.
دست چپم هم رفته بود زیر پیراهنش و روی شکمش قرار گرفته بود. با حرکت دستم به روی شکمش، احساس کردم ریتم نفسهاش داره تندتر شد و باسنش رو هم کمی به عقب فشار داد. از تغییر حالش خوشم اومد. همزمان با حرکت دستام، شروع کردم تند تند پشت گردنش رو بوسیدن. رفتارم ناشیانه بود و گاهی فشار دستم زیاد از حد بود ولی انگار مهرنوش بدش نمیومد، چون بدنش مثل مار پیچ و تاب میخورد و بیشتر باسنش رو به عقب فشار میداد!
بعد از لحظاتی تصمیم گرفتم دستم رو ببرم زیر شلوارش و برم سراغ اصل کاری، اما همین که دستم رفت زیر کش شلوارش، اینبار با زور بیشتری دو دستی مچم رو گرفت و همزمان که می خواست بلند بشه، عصبی طور: احمق چیکار میکنی؟
خودمم نمیدونستم ته کارمون به کجا ختم میشه و آخرش تا کجا پیش میریم. منظور مهرنوش هم این بود که هنوز باکره است و مراقب باشم. مایل به زیاده روی نبودم، و لی اونجا هم جای تموم کردن نبود. با زور بیشتری دستم رو حرکت دادم، منتهی به طرف باسنش و آروم گفتم: نگران نباش حواسم هست!
با تردید سرش رو گذاشت زمین و من دستم رو از پشت کامل کردم توی شورتش و گذاشتم روی باسن نرم و گوشتیش. جالب بود، برخلاف گرمای شکم و سینههاش، خنکی باحالی داشت و لمس پوستش کیف میداد! چند ثانیهای همزمان که با سینههاش ور میرفتم، باسنش رو هم مثل خمیر ورز میدادم و همه جاش رو دست میکشیدم، اما بی تجربگی کار دستم داد! یهو تصمیم گرفتم کیرم بزارم لا پاش!
بدون مقدمه شلوار و شورتش رو پایین کشیدم و با بیرون آوردن کیرم، سرش رو سُر دادم لای چاک باسنش، که ترسید و ناخواسته عضلاتش رو سفت کرد. . بزرگی باسنش باعث شد که کیرم لای گوشتای باسنش گیر بیفته! مهرنوش تکونی خورد و دستپاچه سعی کرد شلوار و شورتش رو بالا بکشه و همزمان، با حرص: مگه نمیگم نکن، الان یکی میاد. و خواست بلند شه!
سریع دستم رو بردم روی شکمش و در حالی که محکم بغلش کردم، گفتم: به خدا کاری نمیکنم، فقط میذارمش لای پات!
چندثانیهای با تکرار، نمیخواد، ولم کن! تقلا کرد و سعی داشت ازم فاصله بگیره، ولی حریف نشد و البته تکون خوردناش، باعث میشد شد که کیرم حرکت کنه تا بوسیدن سوراخ کونش پیش بره!
تابلو بود که مقاومتش فقط از روی ترس و استرس. بعد از چند ثانیه مقاومت، دست از تقلا برداشت و کمی آروم شد. بعد از شل شدن عضلاتش، باز هم صبر کردم تا کاملا آروم و مطمئن بشه که قرار نیست کار خطرناکی کنم. که تاثیر هم گذاشت چون بعد از لحظاتی، مثل کسی که فقط کنجکاوه، به آرومی و مثلا نامحسوس باسنش رو کمی جلو عقب کرد.
دوباره دستم رو بردم توی سوتینش و همزمان با گرفتن پستانش، دم گوشش گفتم: میخوای پات رو کمی از هم باز کن تا بزارم لای پات!
خوشبختانه گوش کرد. دستم رو بردم پایین و با کشیدن کلاهک کیرم به روی دیواره بین کُس و کونش، گذاشتم لای پاش. بعد از قرار گرفتن کیرم لای پاهاش، به درخواست من پاهاش رو بست. لذتش واسه من کمتر از کردن نبود و گرمی و خیسی لبه پایین کُسش رو لمس کردم، اما…
یهو با صدای بسته شدن در حیاط همه چیز بهم ریخت و نفهمیدم مهرنوش چطور از اتاق بیرون رفت!
نوشته: فرید
25 پاسخ به “آشتیکنان (۱)”
ادامه بده لعنتی
قشنگ بود
بعد از مدتها یه داستان خوب خوندم
عالی بود زودتر قسمت دوم رو بذار
تا الان که با داستانت عشق کردم
من نفهمیدم چه ربطی به معلم داشت
خب کونی در خونه باز شد دیگه نتونستی بنویسی
انقدر داستان کصشر بی غیرتی و محارم خوندیم داستان کصشر این داداشمون درجه ۱ حساب میشه.خدایا شکرت بابت ایران.ادامه بده 👍🏻
چ عجب ی داستان درست و حسابی با ی ادبیات روون بدون اضافات و ترسیم جزئیات درست دیدیمخیلی خوب نوشتی دمت گرم ادامه بده
قشنگبود ادامه بده زودتر ممنون
داستانت به تگی که زدی ربط نداشت ولی قشنگ بود جز معدود دفعاتی هست که یکی دوتا داستان خوب تو سایت پیدا میشه
به این میگن داستان ، ایوول…🌹🤌🌟
عالی بود آقایجوری نوشتی احساس کردم خودم دارم انجام میدم و رفتم تو نقش فرید ، دسخوش100/100ادامشو زود آپلود کن که تو کفیم
عالیه سریع ادامه بده
حاجی واقعا کیف کردم زودتر بنویس که ترکوندی انقدی که کونی مونی زیاد شده بالاخره یه داستانو تا ته خوندم بنویس که منتظریم
وای چقدر سکسی بودمخصوصا اونجاش که مامانت رفت پیش دوس پسرش و شمارو تنها گذاشت.
داستانت و نوشتنت و پیشرفت داستانت عالی بود زود ادامشو بذار
عالی بود منتظرادامه داستانم
بعد مدتها یک داستان خوب اینجا دیدم. ادامه بده
ممنوندمت گرم
عالی بود
عالی بود 👌 لایک 👍❤️
نویسنده خوبی هستید. نقات قوت زیادی داشتید. اما نقطه ضعف هم دارید. به نظرت مهرنوش خیلی سریع و بی مقدمه همراه نشد؟نیاز به پرداخت روایت و منطق داستانی داشت. اگر این توجه رو داشتی حتما یکی از بهترین ها بودید
یعنی فرید جان تابلو دهه پنجاهی این متن زیبا وبی نقص با پستان گفتنت ریدی توش زمان ایلخانیان برام تداعی شد . دوباره ببرمایید پستان مگه گاو داری میدوشی 😂😂مزاح کردم اساعه ادب نباشه محضرتون
اینجور که معلومه معلم از عوامل پشت صحنه ست