#: سایهی ون سفید بر روی تابستان
عصر روزهای بلند تابستان در تهران، همیشه بوی گرمی و کمی اضطراب میداد. آناهیتا، با بیست و دو سال سن و عشقی سیریناپذیر به زندگی، داشت از خیابان ولیعصر بالا میرفت. مانتوی کرم رنگش را پوشیده بود، کمی تنگتر از آنکه عرف دولت بپسندد، و روسریاش هم به زور روی موهای بافته شدهاش بند شده بود؛ طوری که یک دسته از آن موجهای خرمایی روی پیشانیاش رها بود. این روزها، همین میزان آزادیِ کوچک میتوانست حکم مرگ باشد. آناهیتا این را میدانست، ولی در آن لحظه، آفتاب روی پوستش حس خوشایندی میداد و او غرق در موسیقی پاپ غربی بود که از هندزفریاش میآمد.
داشت به قرارش با دوستش، سارا، فکر میکرد که ناگهان صدای بوق کوتاهی او را از دنیای خودش بیرون کشید. ایستاد. یک ون سفید رنگ، از آن ونهای معروف که در سطح شهر پخش شده بودند تا نظم اخلاقی جامعه را حفظ کنند، یا به قول مردم، فقط زنها را بترسانند، چند قدم جلوتر ایستاد.
دل آناهیتا افتاد. همیشه سعی میکرد در مسیرهایی حرکت کند که کمتر در معرض دید این موجودات باشند، اما انگار امروز بخت با او یار نبود.
درب ون باز شد و دو نفر پیاده شدند. یک زن چادری با چهرهای سخت و خشک به نام “زهرا”، و یک مرد میانسال با پیراهن یقه آخوندی که صورتش از گرما سرخ شده بود؛ مهران.
زهرا با صدایی که به اندازه چادرش خشک و بیاحساس بود، گفت: «خانم، صبر کنید.»
آناهیتا هندزفری را از گوشش درآورد و پرسید: «بله؟ مشکلی هست؟»
مهران جلو آمد و بدون هیچ مقدمهای به روسری آناهیتا اشاره کرد. «مشکل؟ مشکل شما اینه که قوانین این مملکت رو مسخره گرفتید. اون وضع حجابتون چیه؟ روسری شله، موها بیرونه، مانتو هم که…» چشمش روی انحنای بدن آناهیتا چرخید و حرفش را قورت داد.
آناهیتا سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. این اولین بار نبود که گیر میافتاد، اما همیشه با یک عذرخواهی یا بهانه دادن، رها شده بود. «آقا، الان درستش میکنم. فقط یه لحظه عجله داشتم.»
زهرا اما اجازه نداد. «عجله؟ ما اینجا نیستیم که به شما درس مدیریت زمان بدیم. سوار شید.»
ترس، ناگهان مثل یک سیلی به صورت آناهیتا خورد. «کجا؟ من هیچ کار اشتباهی نکردم. نمیتونم بیام.»
مهران خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه پوزخند بود. «شما تعیین نمیکنید که کجا میرید. تا وقتی طرز لباستون شبیه خیابونهای لسآنجلس باشه، با ما سروکار دارید.» بعد به بازوی آناهیتا دست زد تا او را به سمت ون بکشد.
آناهیتا مقاومت کرد، اما نیروی مردانه مهران سنگینتر بود. چند نفر از عابرین ایستادند و نگاه کردند، اما هیچکس جرات دخالت نداشت. سایهی ون سفید و چادرهای سیاه، همیشه سکوت میآورد.
زهرا در ون را باز نگه داشت و با فشار مختصر آناهیتا را به داخل هل داد. آناهیتا داخل ون نشست، کنار یک زن جوان دیگر که صورتش از گریه خیس بود. درب ون بسته شد و ناگهان صدای موتور ون، صدای دنیا را برای آناهیتا قطع کرد. او تنها مانده بود، در یک قوطی فلزی متحرک، با چهار غریبه که هر کدام بویی از عطر تلخ مذهبی و قدرت مطلق میدادند.
ون راه افتاد. زهرا و مهران جلو نشستند. صندلی کناری مهران، حمید بود، جوانی لاغر با ته ریشی نامنظم که رانندگی میکرد. در صندلی پشتی، کنار آناهیتا، مرد سوم نشسته بود؛ رضا. مردی قوی هیکلتر از بقیه با چشمانی ریز و خیره که از همان لحظهی اول، آناهیتا حس کرد نگاهش روی او ثابت شده است.
در طول مسیر، سکوت ون سنگین بود. فقط صدای ضبط صوت از جلو میآمد که نوحهای با لحن حماسی پخش میکرد. آناهیتا سرش را پایین انداخت و سعی کرد گریه نکند. میدانست گریه فقط او را ضعیفتر نشان میدهد.
اما نگاه سنگین رضا که از پشت او را میکاوید، نفسش را سختتر میکرد. آناهیتا لباس نسبتاً تنگش را حس میکرد، مانتویی که حالا به جای پوشش، تبدیل به کاتالوگی از بدن او برای چشمان تیزبین این افراد شده بود.
رضا به مهران که در آینه او را میدید، چشمک زد. مهران کمی سرش را تکان داد، طوری که انگار میگوید: “حواسها جمع!”
آناهیتا نمیدانست کجا میروند. انتظار داشت به ساختمان گشت ارشاد برده شود، جایی برای تعهد گرفتن و زنگ زدن به خانواده، اما مسیر ون کاملاً نا آشنا بود. بعد از حدود نیم ساعت رانندگی در خیابانهای فرعی، حمید ون را در کوچهای خلوت و بنبست که اطرافش دیوارهای بلند و قدیمی بود، متوقف کرد.
مهران رو به زهرا کرد و گفت: «زهرا خانم، شما این دختر رو همراهمون ببرید داخل. باید یک بازجویی حسابی ازش بشه. اینا اینجوری که با دوتا حرف حالیشون نمیشه.»
زن جوان دیگری که از قبل در ون بود، با ترس التماس کرد: «من… من میخوام برم خونه. مادر و پدرم نگران میشن.»
زهرا با لحنی سرد، زن دوم را پیاده کرد و گفت: «تا وقتی تکلیف این خرابکاری لباس پوشیدنت روشن بشه، اینجا مهمون مایی.» و زن را به زور به ساختمانی نیمهکاره در انتهای کوچه برد.
حالا فقط آناهیتا و سه مرد در ون باقی مانده بودند. سکوت ون آنقدر ترسناک بود که آناهیتا میتوانست صدای قلبش را در گوشش بشنود.
مهران برگشت و با لحنی غیر رسمی که کاملاً با آن لباس مذهبیاش متضاد بود، رو به آناهیتا کرد. «خوب، آناهیتا خانم. اسمت آناهیتاست، درسته؟»
آناهیتا با صدایی لرزان تأیید کرد: «بله.»
«آناهیتا. اسمت برازنده خودته. حیف تو نیست با این زیبایی، خودتو اینجوری تو خیابونها نشون میدی؟ این بدن، این صورت… آدم باید قدرشو بدونه.»
آناهیتا سرش را بالا نیاورد. حس میکرد چشمان هر سه مرد، مثل زالو، به تنش چسبیدهاند.
رضا که تا الان ساکت بود، جلوتر آمد و با صدای بم و حشریاش گفت: «مهران، بس کن این سیاستبازی رو. نگاه کن چه کونی داره لامصب. از این کونها تو دیسکوهای فرنگ هم پیدا نمیشه.»
حرف رضا مثل آب یخ روی آناهیتا ریخته شد. لرزش اندامش آغاز شد. منظرهی گشت ارشاد تبدیل به یک کابوس کثیف شده بود.
مهران لبخند زد. «درسته، رضا. خیلی کُپله. معلومه ورزشکاری. حیفه که ما باید این همه زحمت بکشیم، اینا حتی یه کم حجاب هم رعایت نمیکنن.» بعد رو به آناهیتا، لحنش کمی تغییر کرد، لحنی که حالا پر از قدرت و تهدید بود. «ببین خانم کوچولو، ما میتونیم یه ساعت دیگه تو رو بفرستیم خونه، یا میتونیم کاری کنیم که تا آخر عمرت یادت نره امروز با کی طرف شدی. همه چیز به همکاری تو بستگی داره.»
آناهیتا به سختی گفت: «من هر کاری بگید میکنم، فقط بذارید برم.»
حمید که راننده بود، خندید. «این صدا رو نگاه کن! مثل جوجه میمونه. چه کسی به فکر این کس و کون بود تا الان؟»
رضا دستش را روی صندلی آناهیتا گذاشت، نزدیک شانهاش. آناهیتا از ترس نفسش بند آمد.
«حالا که خانم زهرا اون جندهی دیگه رو برده تو ساختمون، ما اینجا یه کم با این خانم زیبا خلوت میکنیم.» رضا لحنش کاملاً بیپرده بود. «بذار ببینیم این زیبایی که داری، فقط برای ولنگاری تو خیابونه یا برای کیر ما هم به درد میخوره.»
آناهیتا فریاد کشید: «دست بهم نزنید! چیکار میکنید؟»
مهران با خشم گفت: «خفه شو! صدات در نیاد. اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه.» و بلافاصله سیلی محکمی به صورت آناهیتا زد.
درد سیلی آناهیتا را گیج کرد. مزهی خون را در دهانش حس کرد. حالا دیگر هیچ چیز مهم نبود، فقط باید التماس میکرد. اما کلمات در گلویش خفه شده بودند.
رضا با هیجان بیشتری گفت: «مهران، ولش کن. این حرفها رو بذار کنار. بیاید ببریم عقب ساختمون. اینجا ممکنه زهرا زود برگرده.»
حمید که چشمانش از شدت شهوت برق میزد، گفت: «بریم یه جای تاریک. این جور کس و کون فقط تو تاریکی حال میده.»
هر سه مرد، بدون هیچ حرف دیگری، آناهیتا را از ون بیرون کشیدند. مقاومت او ضعیف بود و بیشتر شبیه دست و پا زدن یک ماهی خارج از آب.
آنها آناهیتا را به پشت ساختمان نیمهکاره بردند. محیط کاملاً متروک بود و بوی گند سیمان و خاک میداد. در آنجا، زهرا ایستاده بود. او زن دوم را در اتاقی رها کرده بود و حالا داشت با چهرهای کاملاً خنثی، به صحنه نگاه میکرد. آناهیتا درک کرد که زهرا هم بخشی از این سیستم کثیف است؛ یک نگهبان برای جنایتی که قرار بود رخ دهد.
رضا آناهیتا را محکم نگه داشته بود. آناهیتا با وحشت رو به زهرا کرد و التماس کرد: «خانم زهرا، شما زن هستید! کمک کنید! خواهش میکنم!»
زهرا حتی پلک هم نزد. فقط با صدای ضعیفی که نشان میداد رضایت کامل دارد، گفت: «اینها تقاص کارهای خودتونه. باید میدونستید اینجا جای این ولگردیها نیست.»
همین جمله، آخرین بارقهی امید آناهیتا را خاموش کرد.
رضا به مهران و حمید اشاره کرد. «بگیریدش تا لباساشو در بیارم.»
هر سه نفر به سمت آناهیتا هجوم بردند. با خشم و خشونت، روسری و مانتوی او را پاره کردند. آناهیتا حالا فقط با یک تیشرت نخی و شلوار جین تنگ در برابر آنها ایستاده بود. چشمان مردها از دیدن هیکل ظریف و در عین حال پر و برجستهی آناهیتا برق میزد.
حمید با صدای بلند گفت: «وای، چقدر حشریم کردی، کونی! عجب بدنی داره این جنده!»
رضا شلوار جین آناهیتا را با یک حرکت محکم پاره کرد و کشید پایین. آناهیتا باسن برهنه و سفیدش را در برابر چشمان حریص سه مرد حس میکرد.
مهران نفس عمیقی کشید. «یا ابوالفضل! این دیگه از اون کونهای توپه که فقط تو فیلمها میدیدم.»
آناهیتا از خجالت و وحشت جیغ کشید. سعی کرد خود را بپوشاند.
رضا با لگد کوچکی او را روی زمین، میان نخالههای ساختمانی، پرت کرد. «دراز بکش جنده! اینجا حق جیغ و داد نداری. باید ساکت باشی و لذت ببری از خدمتی که به انقلاب میکنی.»
مهران شلوارش را کشید پایین. کیرش که سفت و بزرگ شده بود، مثل یک گرز در دستش بود.
«رضا، نوبت منه اول.» مهران به سمت آناهیتا خیز برداشت. «حمید، پاهای این کصکش رو بگیر محکم. زهرا، حواست به محیط باشه که کسی نیاد.»
زهرا در فاصله دو متری ایستاده بود، مثل یک تندیس شرمآور.
مهران، آناهیتا را از موهایش گرفت و صورتش را به سمت زمین چرخاند، او را در وضعیت سگی قرار داد. آناهیتا از درد و ترس ناله میکرد، اما مردها فقط لذت میبردند.
«آه، کونی. ببین چطور سوراخت داره دهن باز میکنه. فکر کردی فقط میتونی تو خیابون ناز کنی؟ حالا ببین کی تو رو میکنه.» مهران با تف، سوراخ کون آناهیتا را خیس کرد.
آناهیتا در اوج وحشت بود. او همیشه از تجاوز میترسید، اما انتظار نداشت در قلب نظام جمهوری اسلامی و توسط کسانی که ادعای اخلاق دارند، قربانی شود.
مهران کیرش را به سمت سوراخ تنگ آناهیتا فشار داد. آناهیتا فریاد بلندی کشید. سوراخ تنگ بود و مقاومت میکرد.
«بکش بیرون، کصکش! تنگه!» مهران داد زد.
رضا سریع رفت و تف بیشتری به سوراخ اضافه کرد. «زور بزن مهران. این کون باید پاره بشه تا یاد بگیره چطور لباس بپوشه.»
مهران با یک فشار وحشیانه، سر کیرش را وارد کون آناهیتا کرد. آناهیتا جیغ بلندی کشید که در نالهای خفه شد. درد غیرقابل تحمل بود. مثل اینکه با یک میله آهنی او را سوراخ کرده بودند.
مهران با تمام قدرت شروع به تلمبه زدن کرد. هر بار که کیرش بیرون میآمد و دوباره با خشونت وارد میشد، آناهیتا فریاد میزد و دست و پا میزد. حمید پاهایش را محکم گرفته بود و میخندید.
«آفرین، آفرین به این کون که اینجوری کیر رو میبلعه. حالا دیگه میفهمی معنی کیر چیه، جنده؟» مهران فریاد میزد و همزمان فحشهای رکیک به آناهیتا میداد.
«ساکت باش، کصکش! این کون مال منه! این سوراخ رو فقط کیر ما باید پر کنه. فکر کردی با این مانتوی تنگ، کونت رو برای کی میخواستی نشون بدی؟»
آناهیتا دیگر توان مقاومت نداشت. فقط اشک میریخت و بدنش به شکل غیر ارادی تکان میخورد. مهران پس از چند دقیقه، با یک فریاد حیوانی، در داخل آناهیتا خالی شد.
مهران نفسنفسزنان عقب کشید. کون آناهیتا از درد و فشار خونریزی خفیفی پیدا کرده بود. خون و منی روی باسن سفیدش قاطی شده بود.
رضا که از ابتدا حشریتر بود، بلافاصله جلو آمد. او حتی وقت نداد مهران کاملاً کنار برود.
«برو کنار مهران. کون این جنده مال منه.» رضا کیر بزرگتر و ضخیمتری نسبت به مهران داشت. آناهیتا هنوز داشت از دخول قبلی میسوخت که رضای وحشی بدون هیچ رحمی، کیرش را به زور داخل همان سوراخ پاره شده فرو کرد.
فریاد آناهیتا بلندتر شد. این بار درد سوزاننده بود. رضا خندید.
«چه حالی میده وقتی یه سوراخ اینقدر تنگه! کس مادرت! حالا دیگه میفهمی چرا باید به حرف ما گوش بدی.»
رضا برخلاف مهران، خشنتر و بیرحمتر بود. او با تمام وزن و قدرت خود تلمبه میزد. آناهیتا حس میکرد اندام داخلیاش دارد پاره میشود.
«بگو گاییدم! بگو منو گاییدی! بگو جنده هستم!» رضا فریاد میزد و هر بار که تلمبه میزد، به پشت آناهیتا ضربه میزد.
آناهیتا فقط توانست زمزمه کند: «بسه… بسه…»
حمید که تا آن لحظه فقط پاها را نگه داشته بود، با هیجان گفت: «رضا، زود باش. منم میخوام این کصکش رو از کون بکنم. بوی کس و کونش داره منو دیوونه میکنه.»
آناهیتا از شدت درد، صورتش به نخالهها مالیده میشد و خونریزی از سوراخش بیشتر میشد. او تلاش میکرد که حرف بزند یا مقاومت کند، اما بدنش فلج شده بود. فقط یک جسم بیاراده بود در دستهای سه مرد دیوانه از شهوت و قدرت.
رضا در حالی که داشت ارضا میشد، فریاد زد: «این کون فقط مال آقا هاست. مال کیر مامورهای نظامه. بخور، بخور کون! بخور کیر ولایت رو!»
رضا با یک جیغ کوتاه از لذت، عقب کشید. آناهیتا بیهوش نشد، اما حالتی شبیه به کما داشت؛ چشمانش باز بود ولی چیزی نمیدید.
حالا نوبت حمید بود. حمید لاغرتر بود، اما کیرش بلند و باریک. او با عجله جلو آمد. «عالیه. سوراخ حسابی باز شده. دیگه لازم نیست اذیت بشیم.»
حمید، که شاید جوانترین بود، اما پر از عقده و نفرت، زانو زد. کیرش را به سمت سوراخ خونی و متورم آناهیتا گرفت.
«وای، چه کون نرمی. حیف که باید پاره بشی. میدونستی چقدر دلم میخواست یه همچین کونی رو بکنم؟ حالا بخور کیر مأمور رو، جنده!»
حمید بدون هیچ روغنی، با فشار وحشتناک، کیرش را وارد کون آناهیتا کرد. آناهیتا این بار دیگر جیغ نکشید. فقط یک صدای خفه و عجیب از گلویش خارج شد.
رضا در حالی که نفسنفس میزد، رو به زهرا گفت: «نزدیک بیا، زهرا. نگاه کن. این سرنوشت کسانی هست که با دین خدا لج میکنن. اینا فقط با کیر فهمیدن حالیشون میشه.»
زهرا اما با دیدن حجم خون و وضعیت نیمهجان آناهیتا، کمی رنگ باخته بود، ولی باز هم عقب نرفت. او مأمور بود. او باید اطاعت میکرد.
حمید با خشونت دیوانهوار به تلمبه زدن ادامه داد. او کیرش را تا انتها وارد میکرد و با خشونت بیرون میکشید. گویی داشت با تمام عقدههایش کون آناهیتا را مجازات میکرد.
«کس و کونتو با هم پاره میکنم! ببین چطور دارم میگامت! هیچوقت یادت نره امروز کجا بودی و چی شدی!»
آناهیتا، که دیگر کاملاً بی حس شده بود، احساس کرد چیزی در درونش میشکند. نه فقط بدن، بلکه روحش.
حمید در اوج لذت بود. او با آخرین ضربات، در حالی که آناهیتا دیگر هیچ حرکتی نمیکرد، ارضا شد و روی کون او افتاد.
حمید با رضایت از روی آناهیتا بلند شد. سوراخ او به شدت پاره و متورم شده بود. سه مرد حالا کنار هم ایستاده بودند، نفس نفس میزدند و نگاهی حق به جانب به قربانی خود میکردند.
مهران با لبخند، دستمالی از جیبش درآورد و کیرش را پاک کرد. «حسابی حال داد. دلم خنک شد.»
رضا که هنوز مست شهوت بود، به سمت آناهیتا رفت تا دوباره او را بچرخاند. «بذار ببینم صورت این کصکش چطور شده.»
او آناهیتا را چرخاند. سر آناهیتا روی زمین افتاد. موهای خرماییاش پخش شده بود و صورتش خونی و کبود بود. چشمانش باز مانده بود، اما نگاهی سرد و ثابت داشت.
رضا خم شد و به صورت آناهیتا سیلی زد. «هی، جنده! بیدار شو! تموم نشده!»
هیچ واکنشی نشان نداد. نه نالهای، نه حرکتی.
مهران جلو آمد و دستش را روی گردن آناهیتا گذاشت. بلافاصله دستش را عقب کشید.
«نفس نمیکشه.» صدای مهران لرزید. «رضا… حمید… فکر کنم… مرد.»
سه مرد ناگهان از اوج مستی شهوت، به قعر وحشت افتادند. زهرا که تا الان فقط تماشاچی بود، جلوتر آمد و با دیدن جسد بیجان و خونآلود آناهیتا، دستش را جلوی دهانش گرفت.
«وای خدای من… چی کار کردید؟» صدای زهرا برای اولین بار، شکست.
حمید با وحشت گفت: «ما که کاری نکردیم. فقط… یه کم سوراخ رو باز کردیم.»
رضا با خشم زد زیر خنده، خندهای عصبی و جنونآمیز. «مگه ما دکتریم؟ این جنده طاقت نداشت. میخواست کونشو به همه نشون بده، ولی طاقت کیر سه نفر رو نداشت.»
مهران، که از همه باهوشتر بود، سریعاً به حالت نظامی برگشت. «خفه شید! اگر این قضیه جایی درز کنه، همهمون رفتیم پای چوبه دار. این یک مشکل امنیتی بوده. اون مقاومت کرد، ما مجبور شدیم از زور استفاده کنیم. این یک تهدید برای امنیت اخلاقی بود.»
آنها دور جسد آناهیتا ایستاده بودند. دختری که چند ساعت پیش با شوق زندگی در خیابان ولیعصر راه میرفت، حالا به خاطر حجاب و یک کون زیبا، زیر کیر سه مامور دولتی جان داده بود.
مهران به زهرا نگاه کرد. «زهرا خانم، شما این قضیه رو دیدید. شما به ما کمک کردید که امنیت رو برقرار کنیم. این زن مریضی قلبی داشته، یا مواد مصرف میکرده. همین رو باید بگیم. شما اینجا نبودید. فقط من و رضا و حمید بودیم که این جنده مقاومت کرد و خودکشی کرد.»
رضا با وحشت به ساختمان نیمهکاره نگاه کرد، جایی که زن دوم زندانی بود. «اون یکی… اون اگه بفهمه…»
مهران با قاطعیت گفت: «اون رو هم میآریم اینجا. بهش میفهمونیم که دهنش رو باز کنه، زنده زنده کونش رو میگاییم. یا ساکت میمونه، یا سرنوشتی بدتر از این داره.»
سایهی سرد ون سفید دوباره روی آن کوچه افتاد. آناهیتا، دخترک زیبا با موهای خرمایی، حالا فقط یک توده گوشت و استخوان بود که سه مرد و یک زن، وحشیانهترین پردهی قدرت و شهوت را بر روی آن اجرا کرده بودند. سکوت سنگین کوچه، تنها شاهد این فاجعه بود. خون روی نخالهها میخشکید، و عدالت، مثل همیشه، در زیر چادر شب گم شد.
نوشته: گشت ارشاد
8 پاسخ به “گشت ارشاد و قربانی معصوم”
حالم بد شد😞
اینبار که دارین کلیپ های سکسی ایرانی که یه دختر کم سن دار ه به یه مرد پشمالوی چاق سرویس میده و از نگاهش کاملن میشه ترس رو دید به این داستان ه من همزاد پنداری کنید!!!
این که این داستان واقعی بود یا نه رو بگذریم ولی وقتی جمهوری اسلامی سرنگون بشه تازه ابعاد جنایات کثیف این حرامیان روشن خواهد شد.
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
لاشی خوابوندی کیرمونو دیگه حس داستان خوندن پرید ، د آخه…
مشابه این جریان و یه زنی که خودش تو گشت عفاف و حجاب بود و بامن رفیق بودبرام تعریف کرد از تجاوز به زن شوهردار داخل ون گرفته تا روابط سکسی بین خود نیروهای گشت ارشاد
دروغ محض بود
با اختلاف کصشر ترین داستانی که توی این چند سال تو بکن تو خوندم