دیوار نازک (۱)

شب بود. چراغ کم‌نور سالن، سایه‌ها رو روی دیوار می‌کشید. همه‌چیز توی خونه ساکت بود، جز اون صدای خنده‌هایی که از اتاق کناری می‌اومد. خنده‌هایی که انگار از دیوار عبور می‌کردن و مستقیم می‌نشستن روی قلبم. خنده‌هایی که دیگه فقط مال من نبودن.

روی مبل نشسته بودم و سعی می‌کردم بی‌تفاوت باشم. دستم رو روی دسته‌ی مبل می‌کشیدم، انگار می‌خواستم از بافت پارچه‌اش یه آرامش دروغین بیرون بکشم. ولی نمی‌شد. هر بار که صدای اون خنده می‌پیچید، قلبم یه جور خاص سنگین و سبک می‌شد؛ سنگین از چیزی که می‌دیدم، و سبک از اینکه عجیب، انگار خودم انتخابش کرده بودم.

لیوان چای کنار دستم سرد شده بود. بخاری که چند دقیقه پیش ازش بلند می‌شد، حالا دیگه فقط یه سایه بود روی شیشه. خیره شدم به ته لیوان. برگ‌های ریز چای، مثل کشتی‌های غرق‌شده، کف لیوان پخش بودن. به ذهنم رسید که خودم هم همون‌طورم؛ خیس خورده، خسته، ته‌نشین.

صدای قدم‌های او رو شنیدم. انگار روی پارکت‌های اتاق راه می‌رفت. بعد سکوت. اون سکوت کوتاه، بیشتر از هر خنده‌ای منو شکنجه می‌کرد. گوش‌هام رو تیز کردم. منتظر موندم. قلبم مثل تیک‌تاک ساعت دیواری می‌کوبید. بعد دوباره خنده، بلندتر و رها‌تر، برگشت. همون‌جا بود که نفسم برید.

یه لحظه خواستم بلند بشم. همه‌چی رو متوقف کنم. دلم می‌خواست فریاد بزنم، در رو باز کنم، اون خنده‌ها رو پس بگیرم. اما عجیب بود… نتونستم. انگار یه وزنه‌ی نامرئی به صندلی میخکوبم کرده بود. به خودم گفتم: “شاید این همون نقشی باشه که برای من نوشته شده.”

بلند شدم. چند قدم به سمت در رفتم. دستم رو گذاشتم روی دستگیره. سرد بود. سرمای فلز رفت توی رگ‌های دستم و لرزشم رو بیشتر کرد. فقط کافیه یه فشار کوچیک می‌دادم، در باز می‌شد. فقط همین. ولی انگار همه‌ی وزن دنیا روی اون دستگیره بود. همون‌جا قفل شدم. می‌دونستم اگه در رو باز کنم، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه. و عجیب، بخشی از وجودم دقیقاً همینو می‌خواست.

برگشتم. دوباره روی مبل نشستم. دستم هنوز حس فلز سرد رو داشت. نفس‌هامو شروع کردم به شمردن: یک… دو… سه… زمان کند شده بود. هرشماره مثل یه وزنه روی سینه‌ام می‌افتاد. توی ذهنم رفتم عقب. یاد روزهای اول افتادم. همون وقتی که خنده‌هاش فقط برای من بود. برق چشم‌هاش، وقتی اولین بار نگاهش کردم. یادم اومد چطور همه‌چی برام با اون خنده شروع شد. حالا همون خنده، اما نه برای من.

خواستم لب باز کنم، حتی اگه فقط با خودم. ولی زبونم قفل بود. کلمات نمی‌خواستن از گلو در بیان. فقط یه جمله توی ذهنم تکرار می‌شد: “این انتخاب منه… این نقش منه…”
نمی‌دونستم دارم خودمو قانع می‌کنم یا دارم خودمو گول می‌زنم.

چشمم افتاد به آینه‌ی روبه‌رو. توی انعکاس تاریک، صورتمو دیدم. یه لبخند کج روی لبم بود. لبخندی که خودمم نمی‌فهمیدم چرا. شاید یه جور تسلیم بود. شاید یه جور رضایت پنهان. یه چیزی بین شکست و آرامش.

همون‌طور که خیره شده بودم، صدای خنده دوباره برگشت. این بار عمیق‌تر، بلندتر، نزدیک‌تر. من همزمان احساس کردم دارم می‌میرم و زنده می‌شم.

ادامه دارد…

نوشته: خودم

بازدید 2,737

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “دیوار نازک (۱)”

  1. ممنون. احتمالا می خواهی که با حوصله بنویسی اما کوتاه بود. موفق باشی.اما به نظرم کوتاه بود. یعنی تا وارد حال و هوای داستان شدم، تموم شد!!لااقل زود به زود ادامه اش رو ارسال کن.

  2. حالا این چی بود ؟! یه قسمت فقط ؟! عنوان داستان بود ؟!چی بود ؟؟؟بگذریم که این راه به ترکستان است و اشتباه ، درست اینجا اومدیم داستان سکسی بخونیم و داستان از تخیل و رویا و … یه چیزی واسه نوشتن در بیاریم مثلاً اگه قرار به پیش نویسی چیزی باشه واسه این که بگی چی شد که به اینجا رسید ، چی شد که قید همه چیز زدی و زنت و زندگیت تقسیم کردی ، حد اقل آقای نویسنده وقتی شروع می‌کنی به نوشتن باید چند قسمت با محتوا تو چنته داشته باشی بعد بیای شروع کنی به نوشتن ، نه اینکه بیای یک قسمت فقط بگی خندید و شنیدم و دلم گرفت و تمام !!!؟

  3. ببین رفیق اینا که میگم بخاطر سبک نگارش خوبته ولیوقتی میخای دنباله‌دار بنویسی هر قسمت باید تکمیل یاشه و در انتها ذهن خواننده رو درگیر کنه که بعدش چه اتفاقی قراره بیفته، نه اینکه گنگ تمومش کنی، مثلا باید در انتهاش علت بودن صاحب صدای خنده تو اتاق دربسته چیهخیلی سعی کردم فحش ندم بهت، قسمت بعدی امیدوارم رعایت کنی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید