شب بارانی

بارون شدید بیرون پنجره می‌زد و صدای قطره‌ها روی شیشه، اتاق رو پر کرده بود. سارا روی کاناپه دراز کشیده بود، فقط یه تاپ نازک تنش بود که به بدنش چسبیده بود و خطوط سینه‌هاش رو کامل نشون می‌داد. امیر تازه از سرکار برگشته بود، خیس بارون، پیراهنش به پوستش چسبیده بود و عضله‌های سینه و بازوهاش زیر نور کم‌رنگ لامپ مشخص بود.
بدون اینکه حرفی بزنن، نگاهشون به هم گره خورد. امیر نزدیک‌تر شد، دستش رو آروم روی ران سارا گذاشت و انگشت‌هاش رو بالا کشید. پوست سارا داغ بود، نفسش تندتر شد. “دلم برات تنگ شده بود…” زمزمه کرد و لب‌هاش رو به گردن امیر چسبوند.
امیر دستش رو زیر تاپ سارا برد، نوک سینه‌ش رو با انگشت شست مالید تا سارا ناخودآگاه کمرش رو قوس داد و آه کشید. بعد تاپ رو بالا زد و با دهنش نوک سینه‌ش رو گرفت، زبونش دورش چرخوند، مکید و گازهای ریز گرفت. سارا دستش رو تو موهای امیر فرو برد و محکم کشید.
امیر بلندش کرد، سارا پاهاش رو دور کمرش قفل کرد. مستقیم بردش سمت تخت و پرتش کرد روش. شلوارک سارا رو با یه حرکت کشید پایین، شورتش خیس بود. با دو انگشت شرت رو کنار زد و زبونش رو مستقیم روی چوچی سارا گذاشت. سارا جیغ ریز کشید، پاهاش رو بازتر کرد و لگنش رو به صورت امیر فشار داد. امیر محکم‌تر مکید، انگشت وسطش رو آروم داخلش کرد و شروع کرد به حرکت دادن، همزمان با ریتم زبونش.
سارا دیگه نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه. “بگیرم… لطفاً…” التماس کرد. امیر بلند شد، شلوارش رو کشید پایین. کیرش سفت و آماده بود. سرش رو روی ورودی سارا مالید، خیسیش رو حس کرد و بعد با یه فشار محکم تا ته رفت داخلش.
سارا نفسش بند اومد، ناخن‌هاش رو تو کمر امیر فرو کرد. امیر شروع کرد به تلمبه زدن، اول آروم و عمیق، بعد تندتر و محکم‌تر. صدای برخورد بدنشون با صدای بارون قاطی شده بود. سارا پاهاش رو دور کمر امیر قفل کرد و با هر تلمبه، آه‌های بلندتری کشید.
“سریع‌تر… آره… همین‌جوری…” نفس‌نفس می‌زد. امیر دستش رو زیر باسن سارا برد، محکم گرفت و با قدرت بیشتر کوبید. سارا احساس کرد داره میاد، بدنش لرزید، دیوارهای واژنش دور کیر امیر تنگ شد و با یه جیغ بلند ارضا شد.
امیر هم دیگه طاقت نیاورد. چند تلمبه دیگه زد و با یه ناله عمیق، داغ و پرحجم داخل سارا خالی شد.
هر دو بی‌حال افتادن کنار هم، بارون هنوز می‌بارید و نفس‌های تندشون کم‌کم آروم شد. امیر سارا رو بغل کرد، لبش رو بوسید و زمزمه کرد: “دوباره دلم تنگ می‌شه تا شب دیگه…”

نوشته: Xas

بازدید 6,427

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “شب بارانی”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید