قسمت اول: شبِ قرار نیافته
محلهمون مثل همیشه تو تابستون گرم و پرهیاهو بود، ولی یه گوشهش همیشه ساکت و خنک میموند؛ همون مسجد قدیمی با دیوارهای سفید و حیاط پر درخت.
بانی اونجا سید جواد بود، پیرمردی خوشلباس و باوقار. همیشه آرام، همیشه شمرده. پسرش امیرمحمد، برعکس باباش، بیصدا بود ولی با یه نگاهی که انگار تهش حرف داشت.
از همون روزی که دیدمش، حسی تو دلم نشسته بود. چیزی بین احترام و کنجکاوی. نه اونقدر بیپروا که بشه اسمش رو گذاشت خواستن، نه اونقدر ساده که بشه ندیدهش گرفت.
وقتی نگاهمون یه لحظه تو حیاط مسجد گره خورد، اون موقع فهمیدم این حس، ساده نمیگذره.
تا شب اول محرم. هیئت برقرار بود. نور ضعیف چراغها، بوی اسپند، صدای نوحه که تو هوای داغ میپیچید. آدمها رفته بودن، اما من هنوز مونده بودم. دلم گرفته بود.
داشتم میرفتم سمت در که صدایی پشت سرم اومد:
– میمونی کمکم؟
برگشتم. امیرمحمد بود.
ایستاده بود کنار چند تا سینی، با لبخندی که نمیدونم چرا انقدر امن بود.
گفتم: «باشه.»
تا نیمهشب، توی اون حیاط خلوت و تاریک، مشغول جمع کردن شدیم. حرفی نمیزدیم، فقط صداهایی از دور میاومد و گهگاهی نگاههامون گم میشد تو هم.
وقتی کار تموم شد، گفت:
– خسته شدی… یه لحظه بیا تو بشینیم، خنکه اونجا.
سالن خالی مسجد، حال و هوای خاصی داشت. سکوتش، مثل یه پتوی ضخیم، دورمون پیچیده بود.
نشستم گوشه، تکیه داده به دیوار. گوشیمو نگاه میکردم، ولی ذهنم همش سمت اون بود. کنارم نشست. خیلی نزدیک، ولی هنوز با فاصله. بعد یه لحظه… دستش آروم اومد طرف پام. یه لمس خیلی خفیف، که باهاش تمام بدنم داغ شد.
زمزمه کردم:
– امیر… نکن.
اون چیزی نگفت. فقط با همون لبخند آروم و نگاه بیگناهش گفت:
– ولی خودت نمیخوای بری.
نگاهش، دستش، حضورش… یه چیزی تو اون لحظه شکسته شد تو دلم. اون دیوارهای نه و نباید، آروم ترک برداشت.
بلند شد. گفت:
– باهام بیا. یه جا هست.
دنبالش رفتم. بردم ته سالن، جایی که یه ستون کلفت وسطش بود و بالا سرش یه تابلو:
«از این ستون به بعد، حریم مسجد نیست.»
اشاره کرد. گفت با صدای آهسته:
– اینجا، دیگه فقط ما دوتاییم.
لبم لرزید. گفتم:
– امیر، اگه کسی بفهمه… بابات…
دستم رو گرفت.
– ساکت… فقط الانو نگاه کن. فقط اینجا.
دستهام تو دستاش گم شد. نزدیکتر شد. چهرهش، تو نور کم، بیشتر شبیه خواب شده بود تا واقعیت. وقتی پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند، حس کردم بغضی که مدتها ته دلم بود، آروم باز میشه.
از اون لحظه، حرفی نزدیم. فقط چشم، نفس، پوست، لرزش انگشتهامون روی گردن هم.
یه رابطهٔ بیصدا ولی پر از گفتوگو. مثل یه دعا، مثل یه اعتراف که فقط دو نفر میفهمن.
زمان کش میاومد. انگار اون نیمساعت آخر دنیا بود. همهچی فقط ما بودیم.
تو همون نیمهتاریکی، تو همون محدودهای که نه مسجد بود، نه خانه، فقط جایی برای تجربهٔ یه چیزی شبیه عشق.
وقتی تموم شد، هنوز بغلم بود. نفسهاش گرم و تند، ولی دلش آرام. نشست کنارم، به سکوت برگشتیم. بعد نگاه کرد به گوشهٔ فرش.
فکری شد. انگار دلش نمیخواست چیزی از اون لحظه باقی بمونه که نشونه بشه.
آروم گفت:
– فردا قبل از اذون صبح، میام… تمیزش میکنم.
نگاهش کردم.
نه شرم بود، نه پشیمونی. فقط یه دلتنگی آروم توی نگاهش که میخواست این خاطره رو، هم حفظ کنه، هم محو.
دستم رو گذاشتم روی شونهش.
– نذار فقط خاطره بمونه، امیر…
اون لبخند همیشگیش برگشت.
نه جوابی داد، نه قولی. فقط موند. همونجوری، نزدیک…
مثل یه راز کوچک و گرم، تو دل تاریکی.
نوشته: سینا
یک پاسخ به “حریم دل (1)”
چی شد دادی کردی کیر تو اجدادت