یک بازی کوچک (۱)

مرا به بهشت راه ندادند…هیچ پیامبری به کمک من نشتافت و این شیاطین بودند که مرا به حریم خود پذیرفتند…شیاطین در کنار من صف بستند و نوشیدیم به سلامتی تمامی بهشتیان


داخلی 169 رو گرفتم ” نگین ، یه لحظه میای اتاق من “
درب اتاق و پشت سرش بست ” جانم ؟ “
” این فایل و بیا توضیح بده،خیلی شلوغش کردی ، فهمیدنش سخت شده ، من باید نیم ساعت دیگه برم تو جلسه “
اومد پشت میزم و چون صندلی نبود که بشینه دولا شد به سمت مانیتور و موس و دستش گرفت
” گزارش به این واضحی ، چی و نمیفهمی ؟ ، دو کیلومتر فرمول نوشتم که رفتی تو جلسه هرچه خواستند و تو یه فایل اکسل داشته باشی “
لباسش یه ذره رفته بود بالا و سفیدی کمرش حالم و عوض کرد ، همونجوری که دولا بود دستم و فرستادم تو شلوارش و لپ کونش و چنگ زدم . عاشق این کارش بودم که واکنش نشون نمی داد و به کارش ادامه میداد.
” الان گزارش مصرف مواد و بهای تمام شده سه ماهه اول کجاست ؟ “
دستم و بردم پایین تر چون خم شده بود و دستم ازپشت تو شلوارش بود به سختی انگشتمو رسوندم به کسش و شروع کردم به مالیدنش .
” برو تو شیت cost accounting بعد از اینجا سه ماه اول و فیلتر کن ” سرعت مالوندن و بیشتر کردم دیگه نتونست بی تفاوت بمونه ، گفت ” به خدا یه روز مچمون و میگیرند ” یه مکث کرد ، داشت حالش عوض میشد، ادامه داد ” میدونی چرا منم مثل اکثر پرسنل خانم اینجا وقتی میام شرکت مانتوم و در میارم، چون تو در هر صورت دستتو میکنی تو شرتم ، با مانتو یهو یکی بیاد تو نمیشه جمعش کرد “
” بهتر ، مگه وزارت ارشاد استخدام شدی که با مانتو و شلوار اداری می چرخیدی “
دستش و از رو موس ورداشتم آروم گذاشتم روی کیرم ، خودش میدونست چکار کنه ” تو هم که این سابقه کار وزارت ارشاد من و همش به روم بیار “
” خداییش به خوابم می دیدی اینجا استخدام شی ؟ “
روی زمین ، نشست جلوم و از همون زیر میز زیپ شلوارمو باز کرد و آروم کیرم و کشید بیرون
” شما که تو جلسه مصاحبه کم نذاشتی ، هر کار کردی که من استخدام نشم ، خداییش تا حالا به کسی اندازه من سخت گرفتی ؟ “
کیرم و کرد تو دهنش شروع کرد ساک زدن ، جدیدا یه کاری با زبونش می کرد که آدم دیوونه میشه ، همزمان که کله ش روی کیرم بالا و پایین می رفت زبونش و دور کیرم میچرخوند .
” آخه خیلی تاکید کرده بودم که برای رئیس حسابداری صنعتی زن نمیخوام ، یه مردی باشه که بتونه بره کارخونه و برگرده ، یکیو میخواستم که بتونه بعد یه مدت کامل واحد حسابداری صنعتی دست بگیره و من برم سراغ بقیه واحدها “
کیرم و از دهنش درآورد و از همون پایین نگاهم کرد ” چرا یه جور صحبت میکنی انگار من این کارا رو برات نکردم ، الان چند وقته نذاشتم کارخونه بری ، خودم با تولید و فروش و بقیه جلسه میذارم و کارها رو انجام میدم ، خیلی وقته که گزارش هام بدون مشکل بوده ، اگه واقعا کارم خوب نیست توقع دارم بهم بگی ، همه دوره هایی که بهم گفتی و شرکت کردم ولی اگه واقعا نیازه چیزی یاد بگیرم خب بهم بگو “
واقعا راست می گفت ، روز اول که به زور کردن تو پاچم فکر نمیکردم انقدر مستعد باشه ، سابقه کارش خیلی مرتبط نبود و بدتر از اون زنی بود که شوهر و بچه داشت و چند سال هم به خاطر زایمان و بچه داری تو رزومه ش گپ افتاده بود . ولی حالا بعد از یک سال همه توقعم و برآورده میکنه تازه یه اشانتیون هم داره که برنامه ای براش نداشتم ، اونم همین کاری که الان داره میکنه .
بلندش کردم و نشوندمش رو پام ” شما از حد انتظار من بالاتر بودی ” دستم و از زیر لباسش دادم تو و سینه ش و گرفتم و مالوندم ” البته هیچ آدمی کامل نیست و جای بهتر شدن داره ، الانم پاشو کار نیمه تمامت و تموم کن باید برم جلسه ؛ با این وضع که نمیشه “
یه خورده از روی پام فاصله گرفت و من دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم و شلوار و شورتش و کشیدم پایین و خیلی آروم کیرمو فرستادم تو و آروم دوباره نشست رو پام ، بعد یه مکث شروع کرد بالا پایین کردن. باسینه هاش بازی می کردم. نفسش منقطع شده بود و عرقش داشت در میومد.

.
.
یک سال قبل
اسمش نگین عرفانیان بود. اصلا با استخدامش کنار نیومده بودم.درسته که گفته بودند نظر قطعی و تو میدی ولی نمیخواستم رو نظر معاونت مالی نظر بدم و اونم لج کنه و سنگ بندازه جلوی درخواست وامم.ولی تونستم تو همون جلسه فرمالیته مصاحبه خوب آچمزش کنم تا هم خودش هم بقیه بفهمند که حدش اندازه پستی که داره میگیره نیست.
کارش و تو شرکت شروع کرد و خیلی خودش و مشتاق نشون میداد ولی هر کاری میکردم نمیتونستم باهاش کنار بیام.من برای پست رئیس حسابدار صنعتی یه مرد میخواستم که بتونه راحت بره کارخانه و برگرده اگه نیاز شد شبم بمونه.نمیخواستم دوباره مثل اوایل که اومده بودم و میخواستم خودم و ثابت کنم ، خرکاری و حمالی کنم و حال و حوصله تربیت نیروی تازه هم نداشتم چون من آموزش میدادم و نیرو کارآمد میشد و طلب حقوق بیشتر میکرد و با درخواستش موافقت نمی شد و طرف میرفت یه جای دیگه که اتفاقا اون حقوق و شایدم بالاتر بهش پرداخت می کردند و من دوباره این سیکل معیوب و باید طی میکردم؛ برای همین این بار گفتم یه نیروی با تجربه استخدام کنم که باز هم نشد.
اما بعد سه ماه تونسته بود نسبتا خوب جای خودش و تو شرکت باز کنه . اینی که با همکارهای آقا میونه خوبی داشته باشه رو میشد روی زیباییش و هول بودن بعضی آقایون گذاشت ولی رابطه خوبش با همکارهای خانم که معمولا علیه نیروهای جدید گارد میگرفتند عجیب بود. یه روز وارد شرکت شدم و رفتم سمت اتاقم، درو که باز کردم دیدم یکی از همکارهای قدیمی خانم داره گریه می کنه و ایشون داشت دلداریش می داد. قسمت عجیبش این بود این همکارمون خیلی درونگرا بود و با اینکه با خود من 5 سال همکار بود هنوز رابطمون خیلی راحت نبود و نهایت همدیگه رو با اسم کوچک صدا می زدیم ، حالا داره پیش نیرویی که تازه سه ماه بهمون اضافه شده اینطور راحت گریه میکنه.
یه چند لحظه مکث کردم که خانم عرفانیان با حالت چشم ازم خواست برم بیرون، منم یه ببخشید گفتم و رفتم بیرون و برای اینکه بیکار نباشم رفتم آبدارخانه و از نیروی خدماتی مون یه قهوه گرفتم.قهوه ام که تموم شد برگشتم سمت اتاقم که دیدم همکارم با اینکه هنوز چشماش پفی و قرمزه برگشته پشت میزش، داخلی عرفانیان و گرفتم و اومد داخل اتاق. چند تا گزارش ازش میخواستم که داشتیم درباره ش صحبت می کردیم. آخر کار ازش پرسیدم : “درباره سمانه؛ اگه مشکلش و میتونم حل کنم و قابل گفتن به منه ،باهاش صحبت کن و بگو ” این اولین صحبت غیر کاری من با نگین عرفانیان بود. جواب داد : ” آدمایی مثل سمانه بیشتر دوست دارن گهگداری که معمولا خیلی هم طول میکشه، یه خورده سبک بشن ، ولی حتما بهش میگم ” جالب بود که شخصیت همکارش و انقدر سریع تشخیص داده بود.
فردای اون روز سمانه رو صدا زدم داخل اتاق، گفتم : “احتمالا میدونی آدم فضولی نیستم، ولی دیروز که تو اون حالت دیدمت خیلی فکرم مشغول شد، گفتم نکنه به خاطر فشار کاری و اینکه تو صدات در نمیاد من دارم در حقت ظلم میکنم، من معمولا اجازه گله و شکایت به بقیه نمیدم ولی آدمی مثل تو که این همه سال با هم کار کردیم و میشناسمت اگه چیزی بگه و انجامش میدم “
سمانه جواب داد ” خیالت راحت، اگه با تو مشکلی داشتم به خودت میگفتم ” با طعنه گفتم ” البته به عرفانیان گفتم بهت بگه، ولی فکر کنم میخواد منو بازی نده نگفته ” در جواب گفت ” دربارش بد فکر نکن ، دختر خوبیه ، شاید یه خورده یاغی باشه ولی بیشتر از اونی که فکر کنی شبیه خودته، اصلا انگار ورژن زنونته “
آدمایی مثل سمانه که خیلی درونگرا هستند، چون زیاد حرف نمیزنند، به جزئیات توجه می کنند که شاید بقیه دیرتر بهش برسند. طی چند ماه بعد این جمله رو از چند نفر دیگه هم شنیدم و فهمیدم تو شرکت به خاطر شباهت زیادش تو بعضی چیزا بهش میگن دوقلو منه و یا مثلا خانوم قادری .
گذشت تا یه روز داشتیم میرفتیم کارخونه . راننده شرکت صبح زود میومد دنبالمون تا به تایم صبحانه کارخونه برسه . معمولا تا شهرک صنعتی شمس آباد حدود 1:30 تا 2 ساعت زمان بود. آنقدر زود راه می افتادیم که بعضی مواقع یه چرتی هم تو ماشین می زدیم. من و عرفانیان عقب نشسته بودیم . وسطای مسیر از خواب بیدار شدم و یه نگاهی به اطراف انداختم، مانتوی اداری عرفانیان رفته بود بالا و رونای خوش فرمش خودنمایی میکرد . به سختی خودمو کنترل کردم تا برسیم کارخونه . سریع قبل از اینکه جلسه شروع بشه رفتم داخل سرویس بهداشتی جدیدی که یه گوشه حیاط کارخانه درست شده بود و جق زدم . با ذهنی خالی وارد جلسه شدم.
جلسه ای که تو کارخونه داشتیم خیلی چالشی شد. یه جا مدیر کارخونه یه آتو از واحد ما درآورد که خیلی برای ما بد شد. اونم جلوی مدیر عامل. تو جلسه چیزی نگفتم ولی وقتی اومدیم بیرون عرفانیان و بردم یه جایی که کسی نبینه و سر تا پاش و شستم و پهن کردم رو بند. قبلا بهش حساسیت ها رو توضیح داده بودم، اخلاق خاله زنک مدیر کارخونه رو گوشزد کرده بودم ولی کاری که نباید، شده بود. ” ببین خانم من از اولم با استخدام شما صد در صد موافق نبودم، یکی و میخواستم بتونه خودش بیاد کارخونه و تا اوضاع و تو مشتش بگیره، ولی دیگه شما اومدی و من هم همه چی و این چند وقت بهتون آموزش دادم، شما کارشناس نیستی که اجازه یه همچین اشتباهاتی داشته باشی، اتفاق امروز روی کل تیم مالی تاثیر میذاره ، اگه کار کردن برای شما صرفا یه سرگرمیه برای ما خیلی جدیه، ما داریم زندگیمون و از اینجا میگذرونیم “
هیچی نگفت و تو راه برگشت هم با هم حرف نزدیم . آخر شب بود دیدم تو واتساپ پیام اومده. از خطی که نداشتم. گفته بود ” شما نباید به خاطر یه اشتباه کل کارهای یه نفرو زیر سوال ببرید که انگار دارید تحمل میکنید، تو همین مدت کم تونستم با بچه های دفتر ارتباط بگیرم، گزارشی نبوده مدیریت بخواد و تاخیر بیوفته، بهای تمام شده و صورت سود و زیان بدون اشتباه انجام میشه “
کلا از آدم غرغرو خوشم نمیاد ، جواب دادم ” به عنوان کسی که فکر میکنه کارشو درست انجام میده، زیاد توضیح نمیدید ؟! “
جوابی داد که خشکم زد . ” تو هم به عنوان یه جقی زیاد ادعا داری ” بعد یه فیلم فرستاد که دیدم از درز در و دیوار توالت کارخانه ازم گرفته بود .
تا صبح خوابم نبرد. آبروم و راحت به دست نیاورده بودم. اصلا نمیتونستم متصور بشم اگه این فیلم در بره چه اتفاقی میوفته. عکس العمل هیئت مدیره چیه. پرسنل رو چجوری مدیریت کنم. ممکنه خبر به همسرم هم برسه ؟! به خیلی راه حل فکر کردم .
صبح که داشتم می رفتم شرکت یه چیز و با خودم بسته بودم، اینکه من باج نمیدم حالا هرچقدر که لازم باشه هزینه بدم، البته اونم نمیزارم راحت قصر در بره.
رسیدم دفتر، زنگ زدم یه قهوه برام بیارن و بدون معطلی داخلی عرفانیان و گفتم سریع بیاد اتاقم. وقتی اومد داخل پرسید ” لازمه در و ببندم ؟ ” نمیخواستم ضعف نشون بدم ” مهم نیست ” ولی اون خودش در و بست.
“ببین دختر خانم، نمیدونم چه فکری برای خودت کردی که اون فیلم و گرفتی و فکر کردی آتو داری “
اومد تو حرفم ” من نمیخواستم آتو … “
خیلی جدی با تن صدای قوی گفتم ” بذار حرفم تموم شه … من اصلا از کاری که کردم شرم ندارم. خودم و تخلیه کردم. اونم تو توالت. نه به کسی تعرض کردم نه تو ملا عام کاری کردم. همه هم میکنند . هر کیم میگه خودارضایی نمیکنه زر می زنه. ولی کسی که میاد مخفیانه فیلم میگیره که یه روز بتونه سواستفاده بکنه هیچ جای توجیهی نداره و قابل پیگیری و شکایت هم هست “
دوباره اومد وسط حرفم ” من اون فیلم و پاک کردم … ” یه لحظه هر دو ساکت شدیم، انتظار شنیدن این جواب و نداشتم. ادامه داد ” اصلا موقعی که داشتم فیلم میگرفتم به فکر باج گرفتن نبودم، چه باج گرفتنی ؟ اصلا چهرتون معلوم نبود، کی میخواست بفهمه شمایید “
گوشیم و درآوردم و دوباره فیلم و نگاه کردم، راست میگفت ،فیلم فقط از کیرم که داشتم میمالیدم گرفته شده بود. پرسیدم ” چرا برام فرستادیش، میخواستی تهدید کنی دیگه، چه دلیل دیگه ای میتونه داشته باشه “
” دیروز خیلی از دستتون عصبانی بودم، خواستم حالتون و بگیرم ولی تا فرستادمش پشیمون شدم ،سریع هم پاکش کردم ” پرسیدم ” اصلا چرا فیلم گرفتی ؟ ” سکوت کرد ” چرا جواب نمیدی#34;
گفت ” لطفا دلیلشو نپرسید، خیلی احمقانه ست، اگر هم بگم باور نمیکنید “
” تو بگو، باور کردن و نکردنش با من”
بعد از یه مکث نسبتا طولانی گفت ” شما چرا داشتی اون کارو میکردی ؟ “
نمیخواستم ضعف نشون بدم ” من خودم خالی کردم تا با ذهن آزاد بریم تو جلسه “
” اونوقت چرا ذهنتون اون موقع صبح پر شده بود ؟ “
” الان داری بازجویی میکنی ؟! اصلا برای یه مرد عجیب نیست صبح که بیدار میشه هورنی باشه ” اصلا فکرش و نمیکردم یه روز تو شرکت از این اصطلاحات استفاده کنم ولی باید تا آخرش می رفتم
” یعنی میخواید بگید یه مساله معمولی فیزیولوژیکی بوده و اصلا به اینکه تو راه به بدن من زل زده بودید ربطی نداره ؟ … “
غافلگیر شده بودم، چند لحظه مکث کردم ولی نمیخواستم کم بیارم، باید سریع یه جواب پیدا میکردم ” خانم میخوای به چی برسی ؟ اگه خیالت راحت میشه… بله ، تو راه یه لحظه نگاهم به رونت افتاد، تازه از خواب بیدار شده بودم، اعتراف میکنم یه جوری شدم، ولی بهت آسیبی نرسوندم، شما اگه نمیخواستی آتو جمع کنی به چه دلیل از من فیلم گرفتی ؟ “
توپ تو زمین اون بود. دیگه نباید من حرفی میزدم. خودم و کاملا توضیح داده بودم حالا نوبت اون بود. سرشو انداخت پایین و خیلی آروم گفت ” خب ما خانم ها هم آدمیم “
منظورشو فهمیدم. احتمالا خیلی سختش بوده که این و به یه مرد اعتراف کنه. ” ببین من انقدر دُگم نیستم که نیاز فیزیکی یه خانم و زیر سوال ببرم ولی اینکه فیلم گرفتی و یه بار باهاش من و تهدید کردی … ” خواست بپره وسط صحبتم که احتمالا تهدید نمیکرده، نذاشتم صحبت رو قطع کنه ” اوکی، نمیخواستی تهدید کنی، میخواستی حالمو بگیری ولی شاید دوباره سرکار بحثمون بشه و بخوای به میزان بیشتری حالم و بگیری ، اگه قراره همه چی به حالت قبل برگرده باید مطمئن باشیم که امکان استفاده ازش و نداری “
“من واقعا اون ویدئو رو پاک کردم، می خوای گوشیم و بگرد خودت “
فکر کنم این اولین بار بود که داشت با صورت مفرد حرف می زد باهام ،برای همین منم راحت تر صحبت کردم ” ببین من تو رو خیلی نمیشناسم، نمیدونم از ویدئو تو کامپیوتر خونت کپی داری یا نه، پس گشتن گوشیت نمیتونه کمکی بهم بکنه “
” خب چیکار کنم، باور کن من این قضیه رو به کسی نمیگم ، نمیدونم چکار کنم که باور کنی “
” میتونم باهات راحت و بی رودربایستی حرف بزنم “
با سر جواب داد، بله
“ببین من آدم خوش بینی نیستم. احساسم میگه آدم بدی نیستی ولی نمیتونم یه همچین مساله مهمی و به احساسم واگذار کنم. از این ور و اون ور زیاد شنیدم تو شرکتهای دولتی چه ترفندهایی برای زیرآب زنی درست میکنند و اینکه تو هم ممکنه ازشون یاد گرفته باشی داره مخ منو میخوره. باید منم یه اسلحه ای داشته باشم تا تو نتونی به هیچ عنوان از اون فیلم استفاده کنی”
انگار بهش برخورده بود ” چه اسلحه ای منظورته “
” باید بذاری منم یه ویدئوی مشابه ازت بگیرم، اینجوری خیالمون راحت تره “
چشماش از تعجب درشت شده بود ” باور کن پاک کردم، چی و میخوای فیلم بگیری، بخدا نمیتونم “
” ببین، منم به این قضیه راضی نیستم، ولی تو این داستان و شروع کردی، میدونی چقدر زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم، میدونستی دیشب داشتم به این فکر میکردم به یکی پول بدم بیاد زیرت بگیره، اونم من که حتی تو دوران بلوغم هم با کسی دعوا نمی کردم، امروزم گفتم میام خودم قضیه رو بازگو میکنم ولی نمیذارم کسی ازم باج بگیره “
“باج چی، اصلا صورتت معلوم ن …”
” باید بهم حق بدی، من داشتم زندگیم و میکردم و تو این کار و کردی، واقعیتشو بخوای نمیدونم ته ذهنت چی میگذره ، باید یه چیزی داشته باشم که خیالم راحت باشه “
کمی سکوت کرد. رفت نشست روی یه صندلی. انگار حالش عوض شده باشه. برگشت تو صورتم نگاه کرد
” حالا حتما اون چیز باید فیلم من باشه ؟؟!! “

ادامه دارد …‌

نوشته: ابلوموف

ادامه…

بازدید 6,296

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “یک بازی کوچک (۱)”

  1. نمیدونم اینایی که نوشتی واقعی بود یا الکی ولی آدم متاهلی که خیانت میکنه رو باید گرفت مادرشو گایید سختم گایید

  2. احتمال خیلی زیاد خیالیه ولی مهم نیس واقعا روابط جالبی و ساختهادامش بدهولی جان جدت کصشرش نکن

  3. زود باش بقیەش رو بذاروگرنە بلاکت میکنم و فیلم ت رو هک پخش میکنم😀😀😁😁😀😀

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید