سلام
دوران کودکی هر تابستون میرفتیم شهرستان خونه اقوام مادریم(آخه من دورگه هستم).یکی از دایی هام بسیار مذهبی هستش،مخصوصا زن دائیم،و یک دختر دایی دارم که همسن خودمه.دوران کودکی با هم خیلی شیطنت های ریز داشتیم ولی بخاطر شرایط و جَو مذهبی که بود عملاً حساب کن کاری نمیکردیم،ولی دوتامون از احساسی که بینمون سرکوب شده بود اطلاع داشتیم.گذشت و بخاطر درسو دانشگاه چندسال من نرفتم شهرستان .البته مادر و خواهر و برادرم رفتن اونجا واسه زندگی اما من موندم ،بعد از مدتی هم موفق شدم ی خونه واسه خودم اجاره کنم و از پدرم که زن داشت جدا بشم و مستقل زندگی کنم .از آخرین دیدار با دختر دائیم ۱۷ سال گذشت که توی این مدت اون ازدواج کرده بود و صاحب دو تا دختر شده بود.
ی روز مادرم زنگ زد که شمارتو دادم به زهره و قرار شده با چند تا از همکاراش بیان اونجا،گویا اینا واسه ماموریت اومده بودن جنوب و برای برگشت بلیط رو از طرف ما گرفته بودن و این شد اولین جرقه برای هماهنگی با دختر دایی،آخه وقت خداحافظی گفت: الان میشه تحریمهای کودکی رو جبران کرد.
از این داستان یک سال گذشت که ی روز زنگ زد گفت: من پرواز مستقیم گیرم نیومده مجبور شدم از طرف شما بگیرم اونم واسه پس فردا،خونه باش من تا عصر میرسم،به کسی هم چیزی نگو چون من گفتم بلیط کرمان تهران گرفتم،از اونجایی هم که توی اون منطقه آنتن دهی سخت بود خیالش از بابت تماسهای تلفنی راحت بود.
حدود ساعت ۷ عصر گفت بیا پایین من رسیدم.
رفتم به استقبالش،یک خانم با چهره معمولی و کاملا با حجاب،قد ۱۸۰ ، چادری با هیکل معمولی.
رفتیم بالا و بعد از دوش گرفتن و صحبت شام رو خوردیم و طبق رسم ایرانی ها که مهمون ظرف میشوره مشغول شستن شد.من هم ی هات چاکلت درست کردم و بعد از شستن اومد نشست و شروع کردیم به حرف زدن و رفتیم به دوران کودکی که چه شیطنتهایی که کردیم و چقدر حسرت خوردیم ،توی حرف زدن کم کم بهم نزدیک شدیم و من گفتم خوب خداروشکر که بالاخره موفق شدیم تمام تحریم هارو دور بزنیم ،
گفت آره خداروشکر.
تا اینو گفت همزمان صورتهامون رو آوردیم طرف هم و اولین لب رو گرفتیم.
من موهاشو ناز کردم ،گردن و زیر گوشش رو بوسهای ریز کردم و با نوک انگشت بالای سینش رو نوازش میکردم که یکدفعه گفت صبر کن برم دستشویی تو هم چراغارو خاموش کن.
اومد بیرون رفت توی اتاق و با ی دامن برگشت.
چراغ بالکن روشن بود و نور کمی می اومد،نشست کنارم و باز شروع کردیم به لب بازی و نوازش.
خیلی نرم و آروم همدیگرو لمس میکردیم،چشماشو بسته بود و کم کم نفس هاش تند می شد ،من رفتم روبروش و شروع کردم همزمان به خوردن گردنش و نوازش سینه هاش و باز کردن یکی یکی دکمه های پیرهنش .
پیرهن خودمو هم در آوردم.خط سوتینش رو زبون کشیدم و آروم درش آوردم.لعنتی هنوز سینه هاش سفت و رو فرم بود.سینه های تقریباً درشت ،کمی سفت با نوک خوشمزه و هالهء قهوه ای کمرنگ.
از بالای سینه هاش شروع کردم به بوسیدن و زبون های ریز کشیدن تا رسیدم به نوکش،لب که گذاشتم روش آهش در اومد ،منم به آرومی شروع کردم به خوردن و بوسیدن سینش.
همزمان بهش اشاره کردم که بشینه روی مبل ،بین پاهاش قرار گرفتم و از نوک سینه راهم رو ادامه دادم به طرف پایین،
شکمش رو بوسیدم و دامنش رو در آوردم.
فقط چشماشو بسته بود لبهاشو گاز میگرفت با نفسهای عمیق موهای منو آروم چنگ میزد.با توجه به اینکه شوهرش هم بسیار مذهبی بود میدونستم اینجور کارها توی سکس رو تجربه نکرده پس تمام تمرکزم رو گذاشتم برای اینکه از اولین سکسمون نهایت لذت رو ببره.
دوران کودکی هر تابستون میرفتیم شهرستان خونه اقوام مادریم(آخه من دورگه هستم).یکی از دایی هام بسیار مذهبی هستش،مخصوصا زن دائیم،و یک دختر دایی دارم که همسن خودمه.دوران کودکی با هم خیلی شیطنت های ریز داشتیم ولی بخاطر شرایط و جَو مذهبی که بود عملاً حساب کن کاری نمیکردیم،ولی دوتامون از احساسی که بینمون سرکوب شده بود اطلاع داشتیم.گذشت و بخاطر درسو دانشگاه چندسال من نرفتم شهرستان .البته مادر و خواهر و برادرم رفتن اونجا واسه زندگی اما من موندم ،بعد از مدتی هم موفق شدم ی خونه واسه خودم اجاره کنم و از پدرم که زن داشت جدا بشم و مستقل زندگی کنم .از آخرین دیدار با دختر دائیم ۱۷ سال گذشت که توی این مدت اون ازدواج کرده بود و صاحب دو تا دختر شده بود.
ی روز مادرم زنگ زد که شمارتو دادم به زهره و قرار شده با چند تا از همکاراش بیان اونجا،گویا اینا واسه ماموریت اومده بودن جنوب و برای برگشت بلیط رو از طرف ما گرفته بودن و این شد اولین جرقه برای هماهنگی با دختر دایی،آخه وقت خداحافظی گفت: الان میشه تحریمهای کودکی رو جبران کرد.
از این داستان یک سال گذشت که ی روز زنگ زد گفت: من پرواز مستقیم گیرم نیومده مجبور شدم از طرف شما بگیرم اونم واسه پس فردا،خونه باش من تا عصر میرسم،به کسی هم چیزی نگو چون من گفتم بلیط کرمان تهران گرفتم،از اونجایی هم که توی اون منطقه آنتن دهی سخت بود خیالش از بابت تماسهای تلفنی راحت بود.
حدود ساعت ۷ عصر گفت بیا پایین من رسیدم.
رفتم به استقبالش،یک خانم با چهره معمولی و کاملا با حجاب،قد ۱۸۰ ، چادری با هیکل معمولی.
رفتیم بالا و بعد از دوش گرفتن و صحبت شام رو خوردیم و طبق رسم ایرانی ها که مهمون ظرف میشوره مشغول شستن شد.من هم ی هات چاکلت درست کردم و بعد از شستن اومد نشست و شروع کردیم به حرف زدن و رفتیم به دوران کودکی که چه شیطنتهایی که کردیم و چقدر حسرت خوردیم ،توی حرف زدن کم کم بهم نزدیک شدیم و من گفتم خوب خداروشکر که بالاخره موفق شدیم تمام تحریم هارو دور بزنیم ،
گفت آره خداروشکر.
تا اینو گفت همزمان صورتهامون رو آوردیم طرف هم و اولین لب رو گرفتیم.
من موهاشو ناز کردم ،گردن و زیر گوشش رو بوسهای ریز کردم و با نوک انگشت بالای سینش رو نوازش میکردم که یکدفعه گفت صبر کن برم دستشویی تو هم چراغارو خاموش کن.
اومد بیرون رفت توی اتاق و با ی دامن برگشت.
چراغ بالکن روشن بود و نور کمی می اومد،نشست کنارم و باز شروع کردیم به لب بازی و نوازش.
خیلی نرم و آروم همدیگرو لمس میکردیم،چشماشو بسته بود و کم کم نفس هاش تند می شد ،من رفتم روبروش و شروع کردم همزمان به خوردن گردنش و نوازش سینه هاش و باز کردن یکی یکی دکمه های پیرهنش .
پیرهن خودمو هم در آوردم.خط سوتینش رو زبون کشیدم و آروم درش آوردم.لعنتی هنوز سینه هاش سفت و رو فرم بود.سینه های تقریباً درشت ،کمی سفت با نوک خوشمزه و هالهء قهوه ای کمرنگ.
از بالای سینه هاش شروع کردم به بوسیدن و زبون های ریز کشیدن تا رسیدم به نوکش،لب که گذاشتم روش آهش در اومد ،منم به آرومی شروع کردم به خوردن و بوسیدن سینش.
همزمان بهش اشاره کردم که بشینه روی مبل ،بین پاهاش قرار گرفتم و از نوک سینه راهم رو ادامه دادم به طرف پایین،
شکمش رو بوسیدم و دامنش رو در آوردم.
فقط چشماشو بسته بود لبهاشو گاز میگرفت با نفسهای عمیق موهای منو آروم چنگ میزد.با توجه به اینکه شوهرش هم بسیار مذهبی بود میدونستم اینجور کارها توی سکس رو تجربه نکرده پس تمام تمرکزم رو گذاشتم برای اینکه از اولین سکسمون نهایت لذت رو ببره.
نوشته: menmedas
4 پاسخ به “دور زدن تحریم های دوران نوجوانی (۱)”
اولش یکم گنگ بود و منظورتو از دورگه بودن متوجه نشدمسر و ته ماجرا رو زود هم آوردی و ریدی به داستان
اینم دومین داستان تکراری امروز چه خبره
تکراری وکص شعر
اَبُلَه 🐐