من پسری تقریبا باریک اندام قد متوسط هستم… کلا اندام دخترونه دارم. پاهای ظریف و باریک. کون گرد و زیبا. موهای پرپشت که دوست دارم کلا بلند باشه شبیه دخترا.
خلاصه از همون دوران بچگی روحیه دخترونه تو وجودم بود. گاها میشنیدم اطرافیان و فامیل همیشه میگفتندابن پسر باید دختر میبود. آخه حرکات و رفتارها ی شبیه به جنس مخالف خودم داشتم.
پدرم راننده یه شرکت بود که بیشتر اوقات ماموریت بود
مادرم هم منشی دکتر بود اونم اکثر اوقات سرکار
یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که دانشجوست
دوست دارم ماجراهای 3 سال پیش که 15 سالم بود رو براتون تعریف کنم.
البته این داستان طولانی هست و جزئیات زیادی داره
هر کس دوست نداره نخونه.
اون موقع تازه وارد بلوغ شده بودم حس عجیب دختر بودن روز به روز در من بیشتر میشداحساس میکردم این روحم معلق به یه دختر هست که در این جسم زندانی شده. همیشه دلم میخواست آرایش کنم. موهای بلند و مرتب داشته باشم. لباسهای زنونه و شیک میخواستم. هر روز که از مدرسه به خونه میرفتم تو پشت ویترین بوتیکها مغازه لباس زنونه مدتها معطل میشدم. خودم رو تو اون لباسها تصور میکردم
البته بگم که فقط باید زنپوش باشی تا بتونی درک کنی ممکنه خیلی از دوستان مسخره کنند چون نمیتونن درک کنند من چی میگم.
. خواهرم بگم که خیلی خوشگل و خوش اندامه. هم ورزشکار هم رقاص خوبیه.
منم دوست دارم مثل خواهرم خوش اندام و مانکن باشم
اما از شانس بد روزگار من پسرم… با خودم میگفتم چی میشد منم دختر باشم. خیلی حسرت و تاسف میخورم.
آخه دختری هستم تو جسم یه پسر.
خلاصه چی بگم براتون که تو خلوت خودم رو دختر تصور میکردم. و هر وقت خونه خالی میشد سریع خودمو به کمد لباس خواهرم میرسوندم و لباسهای زیر خواهرم رو میپوشیدم.و لذت میبردم.
خواهرم یه کمد پر از لباسهای رنگارنگ و جورواجور داشت
از لباس زیر تا کلی لباس مجلسی و لباس تو خونه.
خواهرم کلا خیلی اهل مد و لباس جدید هست. واسه همین مرتب در حال خرید لباسه. هر وقت میره بازار و میاد خونه به دستش زیر چشمی نگاه میکنم. اگه ساک لباس یا خرید جدید داشته باشه. روز بعدش حتما میرم سراغش. آخه خیلی دلم میخواد ببینم چی خریده
یه روز بعدازظهر خواهرم با دوستش رفتند بازار واسه خرید لباس بعد از چن ساعتی اومدند خونه ما اون موقع بابام ماموریت بود فقط مامانم بود
ظاهرا اینجوری که من شنیدم جشن تولد یکی از دوستاشون بود. حدس میزدم داخل اون نایلون کلی لباس باید باشه
وقتی رفتند داخل اتاق در رو بستند
منم از روی کنجکاوی رفتم از تو سوراخ کلید درب دید بزنم
حدسم درست بود. لباس های مجلسی و زیر
میخواستن اونا رو امتحان کنند. خواهرم با دوستش لباسها رو تنشون کردند. خواهرم یه جوراب شلواری نازک سفید و یه دامن کوتاه قرمز گل گلی پوشیده بود. خیلی خوش اندام و سکسی شده بود. دوستش هم یه دامن نیمه بلند و با یه تی شرت
هر جفتشون خیلی عالی و خوشکل بودند
قلبم به تپش افتاد. منم میخواستم از اون لباسا
دلم غرق در تصورات بود که یهو دست مادرم از پشت به شانه من نشست. یه دفعه جا خوردم پریدم بالا
مامانم گفت داشتی چیکار میکردی؟
منم دستپاچه شدم و رنگ صورتم سرخ شد و همینجوری مات و مبهوت.
گفتم همینجوری داشتم نگاه میکردم
مادرم گفت کار زشتیه و از این حرفا
به هر حال با معذرت خواهی من تموم شد
اما تا شب همینجور به اون لباسها فک میکردم
دوست داشتم سر فرصت برم سراغ لباسها. یه چند روزی گذشت و یه روز که از مدرسه اومدم خونه دیدم مامانم لباس مشکی پوشیده و داره با تلفن صحبت میکنه. از صحبتهایش فهمیدم ظاهرا دایی بزرگش فوت کرده و داره قرار مدار میذاره بره شهرستان واسه کفن و دفن و…منم رفتم اتاقم لباسامو در آوردم رو تخت دراز کشیدم. آخه خیلی خسته بودم زنگ آخر ورزش داشتیم.
یه دفعه مامانم اومد اتاقم بهم گفت فردا با بابام و خواهرم میخوان برن شهرستان واسه مراسم تدفین. تا چند روز هم همونجا میمونند. من بخاطر مدرسه نمیتونستم برم. البته بهتر. حوصله عزا و و گریه زاری نداشتم. واسه همین شبها باید میرفتم خونه خالم بخوابم که تنها نباشم. خونه خالم تقریبا یکی دوتا خیابون با ما فاصله داشت پیاده 20 دقیقه فاصله داشت. فرداش صبح زود بابا و مامان و خواهرم با ماشین شخصی بابام رفتند شهرستان نزدیک شمال بود. منم صبح رفتم مدرسه. ظهر که اومدم خونه دیگه هیچکس نبود. خسته بودم. اولش رفتم سرویس بهداشتی یه دست و صورتی شستم و رفتم روی تخت یه خورده دراز کشیدم. دیدم تلفن خونه داره زنگ میزنه رفتن تو پذیرایی تلفن رو برداشتم دیدم مامانمه…میخواست حال منو بپرسه و این حرفا… بعدش مامانم گفت واسه ناهار برم پیش خالم. منم قبول کردم و آماده شدم که برم. تو همین گیرودار که بودم نمیدونم چی شد یه دفعه بفکر لباسهای خواهرم تو کمد افتادم. چند روز پیش کلی لباس خریده بود. همچین یه جورایی شدم قلبم به تپش افتاد. هر وقت تنها میشم خود به خود حشری و شهوتی میشم. رفتم تو اتاق خواهرم سمت کمد. دیدم کمدش قفله. یه خورده فکر کردم ببینم کلیدش کجاست… همینجوری تو اتاق میچرخیدم که چشمم افتاد به تابلو روی دیوار. یادم اومد خواهرم گاها کلید رو پشت تابلو یه جای مخصوص و مخفی میگذاشت. رفتم روی چهارپایه دیدم کلید اونجاست. انگاری گنج پیدا کردم. خوشحال شدم. آخه میخوام لباس های زیر سکسی و جذاب رو بپوشم
رفتن سراغ کمد بازش کردم کلی لباس جورواجور داشت
کشو آخری رو که باز کردم دیدم شورت و جوراب شلواری و سوتین و… اونجاست
همینجوری میگشتم یه شورت قرمز توری چسب پیدا کردم بلافاصله شلوارمو درآوردم. شورت رو یواش یواش پوشیدم و کشیدمش بالا. آخ که چه حالی داشت شورت اومد روی کسم. دلم نمیخواد بگم کیر. آخه کیرم خیلی کوچیکه. اصلا دیده نمیشه. کاش لای پام کس بود. شورت توری بطرز خیلی لذت بخشی به کسم چسبید رفتم جلوی آینه قدی دیدم عجب کسو کونی دارم. کونم زده بود بیرون مثل مانکن شورت خیلی فرم قشنگی به کونم داده بود. با دستم به کونم میزدم هی لذت میبردم. حس زنونگی و آرامش داشتم. رفتم ببینم دیگه چی میتونم بپوشم. چندتا جوراب شلواری تو رنگهای سفید قرمز و مشکی و رنگ پا بود. یه دونه مشکی نگین دار توجهم رو جلب کرد با احتیاط و یواش شروع کردم به پوشیدن مبادا پاره بشه
وقتی همینجور می کشیدم بالا اون نرمی و لطافت جوراب شلواری به بدنم به رونهای پام برخورد میکرد. خیلی خوب بود رفتم جلو اینه دیدم چه پاهای خوش فرم و ظریفی داشتم
. دست میکشیدم رو جوراب خودم عاشق خودم شدم یه خورده بزرگم بود اما بازم بد نبود. همینجوری با خودم ور میرفتم و عشق میکردم دوباره رفتم جلو اینه با دیدن خودم حشری تر میشدم. دوباره رفتم سراغ کمد دنبال یه تاپ یا تیشرت نازک میگشتم که خوشبختانه پیدا کردم. یه تیشرت قرمز نازک نیم آستین. که تو تن خواهرم دیده بودم. سینهای خواهرم تو این تی شرت خودنمایی میکرد. زود پوشیدمش حیف که سینه نداشتم وگرنه چی میشد. جلو اینه چند تا مو مصنوعی بود رنگ طلایی مشکی قهوهای. اونیکه از همه بلندتر بود رو برداشتم کشیدم روی موهام. رنگش طلایی بود. تا کمرم اومد پایین. چقدر خوشگل شدم. یه دختر ناز و مامانی و سکسی. واسه خودم رقصیدم و میچرخیدم.
تو همین حال و هوا بودم که تلفن خونه زنگ زد. فتن تو پذیرایی تلفن برداشتم. خالم بود گفت واسه ناهار بیا خونه ما من گفتم چشم میان تا نیم ساعت دیگه. میام. رفتم اتاق خواهرم لباسها رو یواش و با احتیاط در آوردم و تا کردم گذاشتم سر جاش. با خودم گفتم بعد ناهار دوباره میام میپوشم
خلاصه در خونه قفل کردم از راه پله ها میرفتم پایین جلو درب آپارتمان دیدم یه کامیون بزرگ حمل اسباب توقف کرده چند تا کارگر داشتند وسایل رو پایین میآوردند. فک کنم مستاجر جدید اومده بود درب پارکینگ آپارتمان باز بود و کارگرها تند تند وسایل روی زمین میگذاشتند.
منم راهمو کشیدم به سمت خونه خاله پیاده میرفتم
تو راه به لباس های زیر فک میکردم و تصورات گوناگون و لذت بخش در مورد خودم.
خلاصه رفتم خونه خاله و جای شما خالی قرمه سبزی خوردیم و بعد ناهار میخواستم بیام خونه خودمون خالم نگذاشت گفت بمون تا شب. خالم یه دختر کوچک و یه پسر داشت. اونا هم بودند تو خونه. هر چی خالم گفت بمون منم گفتم میخوام برم درسام رو بخونم و…
دیده خالم اصرار نکرد. منم دوباره پیاده اومدم به سمت خونه. دوباره تو راه این تصورات و خیالپردازی اومد سراغم. با خودم گفتم برم خونه لباسای دیگه رو امتحان کنم
نزدیک خونه بودم دیدم هنوز کامیون اونجا بود. ظاهرا وسایل رو برده بودند… درب پارکینگ نیمهباز بود. از تو پارکینگ رفتم تو دیدم چند تا وسیله سبک هنوز مونده که ببرند
از راه پله ها رفتم بالا خونه ما طبقه اول بود نیاز به آسانسور نداشتم. رسیدم دم در دیدم واحد روبرویی درش باز بود.و سرو صدا میومد. حدس میزدم اسباب و همینجا آوردند. آخه این واحد روبرویی چن ماهی خالی بود. احتمالا مستاجر آمدهبود
. منم در و باز کردم رفتن خونه خودمون. بلافاصله رفتم اتاق خواهرم درب کمد رو باز کردم. لباسام رو کلا درآوردم… یه جوراب نازک سفید بالای زانو پوشیدم. یه شورت توری نازک قرمز رنگ پوشیدم. یه دفعه هوس دامن کردم. دنبال گشتم تا بالاخره پیداش کردم
یه دامن قرمز کوتاه گل گلی. اوف چی بود و چی شد. سریع پوشیدم کشیدم بالا تا کمرم اومد بالا. از اون دامن های سکسی شهوتناک بود. آخ که چه حسی داشت. روبروی آینه قدی چرخ میزدم و دامن رو نگاه میکردم. یه تاپ صورتی رنگ هم تو کمد پیدا کردم. مو مصنوعی مشکی هم گذاشتم سرم.
رفتم روبروی آینه چیزی که دیدم یه دختر خوشگل
سکسی شیک بود. آخ که چقدر آرامش داشتم. فقط یه چیزی کم داشتم اونم یه آرایش صورت که تکمیل کننده بود. میز آرایش خواهرم جلو اینه بود. روی میزش رژ قرمز رنگ. یه خط چشم و از این پودرا و… یه مژه مصنوعی هم بود که خیلی قشنگ بود
خیلی دلم میخواد این مژه مصنوعی رو بزنم به چشمام. آخه بلد نبودم. تو همین گیرودار بودم که یه دفه صدای زنگ خونه اومد… رفتم در خونه رو باز کردم دیدم یه آقایی حدودا مسن با عینک آفتابی و ظاهری تقریبا معمولی بود. گفتم بفرمایید. اون آقا گفت ببخشید دختر خانم که مزاحم شدم ما همسایه روبرویی هستیم. تازه اومدیم. میخواستم ببینم خونه مدیر ساختمان کجاست؟ کلید انباری رو میخواستم.
داشتم فک میکردم که یکدفعه به خودم اومدم دیدم با تاپ و دامن وایسادم روبروی اون مرد. سریع رفتم پشت در فقط سرم بیرون بود. یادم اومد که بهم گفت دختر خانم. لعنتی آبروم رفت. این چه کاری بود کردم. به روی خودم نیاوردم خیلی طبیعی گفتم خونه مدیر ساختمان طبقه بالاست. واحد 3.
اون مرد تشکر کرد و برگشت که بره طبقه بالا. دیدم یه عصای سفید همراهش بود و با دستاش دنبال دیوار میگشت که بره. فهمیدم که این مرد احتمالا نابینا باشه. یه نفسی کشیدم. خوب شد منو تو این وضعیت ندید. یه خورده راحت شدم. رفتم اتاق لباسا رو در آوردم مثل اولش گذاشتم سر جاش. لباسای خودم رو پوشیدم رفتم دوباره در خونه رو باز کردم ببینم چی شد. دیدم اون مرد داره از طبقه بالا میاد پایین با همون عصا و دست به اون میله های کنار راه پله. بهشون گفتم حاج آقا پیدا کردید خونه مدیر رو؟. اون مرد سرش رو به سمت صدای من چرخوند و گفت. ببخشید دختر خانم مثل اینکه نبودند خونه. منم گفتم اشکال نداره. مدیر ساختمون بیاد ازشون بابت انباری سوال میکنم بهتون میگم. اونم تشکر کرد و رفت به خونه روبرویی. منم از پله ها رفتم پایین تو پارکینگ که یهو دیدم مدیر ساختمون آقای حیدری بودند از درب اصلی آپارتمان وارد شد بعد از سلام بهشون گفتم. مستاجر جدید کلید انباری میخواد.اقای حیدری گفتند الان میرم بهشون میدم. منم اومدم خونه. رفتم اتاق خواهرم دوباره سراغ کمد. همینجوری کشوها رو باز میکردم و دید میزدم. یه نیم ساعتی گذشت دیدم دوباره زنگ درب خونه رو میزنند. از سوراخ در دیدم اون آقای نابیناست. درب رو باز کردم سلام کردم. اون آقا گفت ببخشید دختر خانم من نمیتونم انباری رو پیدا کنم. میشه یه زحمت بکشید منو تا پارکینگ راهنمایی کنید.
منم گفتم باشه. کفشامو پوشیدم با اون آقا یواش یواش رفتیم پایین. اون آقا دستش رو به میلههای کنار پله گرفته بود و دست دیگش هم به کمر من. بعدش با خنده بهش گفتم ببخشید آقا من پسرم. دختر نیستم. تا اینو گفتم اون آقا وایساد و زد زير خنده…گفت ببخشید من کم بینا هستم. از صداتون فک کردم دختری
بازم ببخشید. منم گفتم اشکالی نداره. تو راه که میرفتیم پایین بهم گفت تو یه تصادف تو جاده بینایی رو از دست دادم و الان بازنشسته شدم و از بیمه حقوق معمولی میگیرم… الانم یه چند مدتی اومدیم مستاجری تا یه خونه ویلایی درست کنیم بریم اونجا. بخاطر چشمام نمیتونم آپارتمان زندگی کنم.
خلاصه از زندگی و… خیلی میگفت
منم گفتم تنهایی؟ زنتون کجاست. گفت خانمش چند سال پیش متاسفانه سرطان گرفت فوت شد. الانم یه دختر و یه پسر دارم. که دخترم عروس شده تو شهرستان. پسرم سربازه. فعلا یه مددکار اجتماعی گرفتم میاد کارهای خونه رو انجام میده. ماها به ماه حقوق بهش میدم.
منم بهش تسلیت گفتم بابات فوت خانمش.
یه انباری که رسیدیم کلید قفل رو باز کردیم رفتیم تو فقط برق نداشت. یه اتاق 2متر در 2متر بود. تاریک بود بهشون گفتم برق نداره.گفت اشکال نداره چند تا کارتن کوچیک تو پارکینگ بود براش بردم تو انباری و درب رو بستم. دوباره از پله ها رفتیم بالا. طبق معمول با یه دستش میله گرفته بود و با دست دیگش کمر من رو گرفت. همینجور که میرفتیم بالا و حرف میزدیم. احساس کردم دست از روی کمرم یواش یواش داره میاد پایین به سمت کونم. گفتن شاید نمیبینه اشکالی نداره. هر لحظه هی دستش میومد پایینتر جوری که دقیقا به قاچ کونم رسید. با خودم گفتم شاید منظوری داره. البته منم بدم نمیومد. گفتم که روحیه دخترانه دارم. دلم مالش می خواست. یه شلوار راحتی گشاد پوشیده بودم. دستش هر بار که رو کونم میومد تپش قلب میگرفتم. هم دوس داشتنم هم هیجان داشتم. به دم در که رسیدیم درب رو براش باز کردم و خداحافظی کردم. اونم تشکر کرد و رفت. منم رفتم خونه خودمون… رفتم تو اتاق خودم روی تخت دراز کشیدم. همینجور فک میکردم و تصورات و… اون مرد احتمالا به من نظری داشت. منم بدم نمیومد وقتی کونم رو میمالید حس خوبی داشتم. دلم بیشتر میخواست مالش. روم نمیشد آخه. فک میکنه من کونی هستم… هر چی بیشتر فکر میکردم حشری تر میشدم. دلم میخواست کونم رو بیشتر بماله…حس عجیبی داشتم همش دلم میخواست دوباره برم پیشش. اونم منو بماله. هر چی حواس خودمو پرت میکردم که فکر نکنم. دیدم نمیشه… واقعا نیاز داشتم… با خودم گفتم یه بهونه پیدا کنم برم خونش ببینم چی میشه. قبلش یه شلوار جین تنگ آبی رنگ مال خواهرم بود پوشیدم. خیلی چسب بود کونم زده بود بیرون. یخ خورده بلند بود اما چون کش میومد اشکالی داشت. رفتم جلو درب خونشون یه زنگ زدم. اومدم عقبتر وایسادم. بعد چند دقیقه اومد در رو باز کرد با همون عینکش. گفت بفرمایید
منم گفتم سلام آقا منم همسایتون. اون آقا گفت آها حالتون خوبه ببخشید نشناختم… منم گفتم اگر کاری دارید بگید من فعلا بیکارم.اون مرد خیلی تشکر کرد و گفت فعلا که نه اما تو اشپزخونه یه پنجره هست خیلی تو ارتفاع بالایی هست دستم نمیرسه ببندم…
میشه لطف کنی بری بالای صندلی ببندیش. منم گفتم بله حتما. تعارف کرد رفتیم تو. دیدم بیشتر وسایل خونه همینجوری تو وسط خونه هنوز جابجا نشده… بهشون گفتم چرا کسی نمیاد کمکتون؟ گفت فردا مددکار میاد. رفتم آشپزخونه یه صندلی گذاشتم برم بالا… اون مرد هم اومد کمک کنه که صندلی نیفته… رفتم بالای صندلی اون مرد هم پاهامو گرفت که مبادا بیفتم. یواش یواش دوباره دستش رفت به سمت کونم… احساس کردم میخواد با من حال کنه. منم با اشتیاق هی کونم رو میچرخوندم و بیشتر تحریک میکردم. پنجره. رو بستم اومدم پایین. دیدم هنوز دستش روی کونم مونده.
بهم گفتم من اسمم رحیم هست
بهم میگن سید رحیم. گفت اسم شما چیه. منم گفتم سهیل. سید رحیم گفت چه پسر مودب و خوبی. بیا بشین روی مبل
منم نشستم اونم اومد دقیق کنارم. چسبیده به من… همینجوری صحبت میکرد و منم گوش میدادم. با دستش روی شلوارم میکشید. گفت چه شلوار نازک و چسبی داری. چقدر لطیفه. منم گفتم آره دوست دارم شلوار چسب. دستش رو یواش برد لای پاهام هی میمالوند. منم دیگه حشری و شهوتی بودم. هیچی نمیگفتم. آخه داشتن حال میکردم. لذت میبردم. اصلا به حرفاش گوش نمیدادم. فقط حس زنونگی من رو بیدار میکرد. تصور میکردم یه دختر سکسی هستم تو بغل یه مرد. همینجوری دستش یواش رفت زیر کونم. منم یه خورده کونم رو بلند کردم که بره زیرش. آخ که چه حالی داشت. دست بزرگ و گوشتی داشت قشنگ داشت کونم رو مالش میداد. خیلی حشری شدم. یه دفعه با دست دیگش رفت سراغ کیر کوچیکم… میمالوندش. منم حسابی حشریی تر میشدم. قلبم به شدت میزد. پاهام به بهم نزدیکتر کردم چسبوندم بهم. دیدم دستش رو گذاشت دقیقا لای رون پاهام. همینجور دست میکشید منم تو اوج لذت بودم و چشمام خمار شده بود. دیگه داشتم بیحال میشدم. اگر شلوار و شورتم رو میکشید پایین نمیتونستم مقاومت کنم. داشتم تسلیم میشدم… یه دفعه صدای زنگ خونه سید رحیم اومد. دستش رو کشید بیرون و یه دفعه مرتب و صاف روی مبل نشست. دوباره زنگ خورد. منم خودم رو جمع و جور کردم… پاشد که بره درب رو باز کنه. من گفتم خودم میرم شما زحمت نکشید. رفتم درب رو باز کردم. دیدم از کارگرای حمل بار بود. یه کارتن دستش بود گفت که تو ماشین جا مونده بود. الان آوردند. منم تشکر کردم و کارتن رو آوردم خونه دادم به سید رحیم. بعدش دیدم داره دیر میشه ممکنه خالم زنگ بزنه. خواستم خداحافظی کنم. سید رحیم خیلی تعارف کرد که بمونم. منم گفتم دیگه کار دارم باید برم. خلاصه گفت هر وقت خواستی بیا اینجا… منم گفتم چشم و رفتم.
رفتم خونه خودمون. اتاق خودم رفتم. اون شلوار جین تنگ رو درآوردم. دیدم شورتم خیس شده. ابم داشت میومد. چه لحظاتی بود. قابل گفتن نیست. حس هیجان و ترس و لذت همش با هم بود. رفتم روی تخت دراز کشیدم. همش به سید رحیم فکر میکردم. داشت منو ارضا میکرد. خیلی دلم میخواست براش لخت کنم. با کون لخت منو دستمالی کنه. حیف روم نمیشه… آخه دلم خواست براش یه خانم خوشگل و ناز بشم. دلم خواست تو لباسای سکسی و زیر منو بماله. حس دختر بودن رو تو اون لباسا بیشتر دوست دارم…
خلاصه شروع کردم به فکر کردن و نقشه کشیدن و…
این داستان ادامه دارد… حتما منتظر باشید
نوشته: سمیرا
8 پاسخ به “کون من و سید رحیم (۱)”
مامیتو هم میکنه ؟
تنهام ویا
دایی مامانت، دایی خالت نمیشه !؟شما درس و مدرسه داشتی، خواهرت درس و دانشگاه نداشت !؟و …عزیزم هیچ اشکالی نداره حس دخترونه داشته باشی و بخوای لباس دخترونه بپوشی.سعی کن موقع داستان نوشتن به جزئیات بیشتر دقت کنی.
داستان نویسیت خوب بوداما خیلی اشکالات داشتخیلی جزییات نوشتی که شدن سوتیپنج قسمتیش نکنیه دادن ساده هست دیگه
سمیرا جون منم سیدم دوست داشتی به این سید هم یه حالی بده ثواب داره خیر ببینی 😗😗😗
اوف واقعا یه کون اینطوری باید حسابی کردش
خیلی خیلی دوست دارم که منم با چنین شرایطی برخورد کنم و به همسایه کون بدم .اگه کارگر ساختمانی هم باشه عالیه البته نزدیک باشه .چند بار با همون کارگر باشی بعدش دوستاش هم بیان باهام حال کنند.مخصوصا سن بالا باشند .از شیراز هستم سن بالام
کور کون کن بچه بازنور چشماش بازگشته وقتی کون نرمتو تو دستش گرفته