روایتی از یک خیانت

رحیم هستم ۵۱ ساله و همسرم زهره ۴۲ سالشه از زندگی مشترک ۲۳ ساله مون صاحب یک پسر و یک دختر هستیم از اسم بچه هام صرف نظر می کنم چون ربطی به این خاطره واقعیم ندارند روزی که زهره رو انتخاب کردم برای اولین بار عشق رو احساس کردم در حالی که در کتاب ها و گفته های این و اون و همه جا …حرف از عشق می‌زدند…خنده بهم دست می‌داد و مسخره میکردم …زهره دختر کشیده و زیبا و با اندام متناسب و کمر باریک و باسن برجسته اش که کافی بود فقط یک مانتو چسب و بدن نما تنش کنه …که چشای هر بیننده رو به خودش بگیره اما در پوشیدن خدا وکیلی رعایت میکرد و منم همینو میخواستم در سکس براش کم نمیزاشتم و بخوبی می کردمش و رضایت رو ازش می دیدم آنچه که گاها باعث کشمکش و جر و بحث در زندگیمون میفتاد فقط ناشی از دخالت های دو خواهرم بود که حس می کردم به زهره و خوشبختی که داشتیم …رشک و حسادت می بردند و همین باعث شد چند بار زهره به حالت قهر به خونه باباش بره و هر بار با پادرمیانی بابام و پدر زهره و عموم …به خونه برگردد و شبی که هم بر می گشت حسابی میکردمش و خواب شبشو با گاییدن کوسش بهم میزدم …از کوس تنگش سیر نمی‌شدم…اما بهم کون میداد و منم با وجود اینکه تشنه سوراخ کونش بودم …کوتاه میومدم ولی یادمه یک شب که برق نداشتیم و هوس کردنشو کرده بودم دمر خوابوندمش و رو کونش افتاده بودم وداشتم به کوسش تلمبه میزدم که اتفاقی خودشو اندکی که جابجا کرد …کیرم به سوراخش خورد و پیش خودم فکر کردم که فرصت خوبیه کونشو افتتاح کنم و انگشتمو کمک کیرم گرفتم و فوری به کونش فرو کردم و انگشتمو که بیرون کشیدم فوری کیر مو به سختی و فشار زیادی در کونش فرو کردم …فوری زهره واکنش سختی نشون دادوخودشو جمع کرد و دست و پاهاشو رو کف اتاق می کوبوند و گفت …چیکار می کنی …رحیم…اونجا کونمه بیرون بکش …بهش گفتم زهره فقط همین یک بار …بزارتا آخر ادامه بدم …خودتو تکون نده…زهره مقاومتش رو بیشتر کرد و گفت اگه بیرون نیاری قهر می کنم و به زندگیت بر نمی گردم …راستش حوصله قهر کردن و منت کشی این واون رو دیگه نداشتم و با وجود اینکه خیلی دوس داشتم حسابی از کون بکنمش و ابمو هم در سوراخش بریزم…ولی کوتاه اومدم و کیرمو بیرون کشیدم و به کوسش فرو کردم …کون ندادنش برام حسرتی شده بود و بهش دیگه عادت کرده بودم
.تا اینکه یک روز که از مغازه ام که تعمیرات لوازم خانگی داشتم …برمیگشتم …وارد خونه که شدم شنیدم زهره با دختر خاله اش تلفنی حرف میزنه و داشتن جر و بحث و گله و شکایت از هم می کردند.
زهره متوجه اومدن من نشده بود و راحت و با خیال آسوده حرفاشو میزد که منم فالگوش موندم ببینم چیا میگه
و زهره می گفت …ببین بیتا …من نمیخواستم اون شب عروسی بهمن …حتی برقصم …من چندین روز بود از خونه شوهرم رحیم قهر زده بیرون اومده بودم و با اصرار و خواهش خواهرم و خودت و مامانم اومدم عروسی برادرت…چون میدونستم ممکنه …ادامه نداد و حریص شدم که کاملا حرفاشو تا آخر بشنوم…بیتا اون ور خط داشت براش توضیح می داد و زهره هم می گفت …بیتا تو گوش کن …الان که سال هاست که بهنام رفته اروپا و میدونم منو میخواست و تو و خاله ام آرزو داشتین من عروستون و زن بهنام باشم اما …قسمت نشد و من زن رحیم شدم و حالا تو چرا نبش قبر میکنی …چون تو نمی خوای شوهر کنی …و من مانعت نمیشم.خب بکن به من چه …وبعد از گفتن این جمله زهره هیچی نگفت و فقط گوش می داد و یهو گفت …بیتا کافیه …لطفا ممکنه رحیم برگرده وقت اومدنشه…میدونم اون شب چه اشتباهی کردم و ناراحتم ولی خب از یک نظر هم خودمو سرحال کردم و هم بهنام رو و برادرت بهنام که این همه دوسش داری حسرت بدل نرفت اروپا …تمومش کن بیتا …بای و قطع کرد
بهم ریخته شده بودم یعنی چه …داشتم چی از دهن همسرم که واقعا هیچ اشتباه و خیانت و حرکت زشتی ازش نشنیده و ندیده بودم …الان با گوش خودم و از خودش اتفاقی می‌شنیدم…حال خوبی نداشتم و فوری آرووم بر گشتم و از خونه زدم بیرون و به مغازه برگشتم …حتی اشتهام خراب شده بود و ناهار رو بیخیال شدم زهره بهم زنگ میزد چند بار و در بار پنجم جوابشو دادم و گفتم کار تعمیر دارم و ناهار رو خودت تنهایی بخور …به حرفای زهره بارها فکر کردم و تجزیه و تحلیلش کردم …یعنی چه؟
که می گفت من اون شب اشتباه کردم و ناراحتم ولی بهنام و خودمو خوشحال کردم و حسرت بدل نرفت اروپا
بهنام داداش کوچک بیتا که دو سال از زهره بزرگتر بود و فقط یک بار از زهره شنیده بودم که ازش خواستگاری کرده بود ولی چون بیکار و قصد خارج رفتن داشت .
.زهره باهاش ازدواج نکرده بود اما دلیل اصلی این مطلب فعالیت سیاسی بهنام بود که زهره شوهر سیاسی نمی خواست و زندگی آرومی میخواست و من اینو از مادرم شنیده بودم که بهش رسونده بودند …بهرحال حال خوب و میزونی نداشتم و مونده بودم آیا به زهره بگم …ماجرا ی شب عروسی بهمن چی بوده و یا برم‌سراغ بیتا و از اون بشنوم …خیلی فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم به بیتا زنگ بزنم …بیتا و زهره باهم اختلافات و رقابتی خاص داشتند و اغلب اوقات سرکوچه ترین چیزی بهم می‌پریدند و ترجیح دادم از طریق بیتا به کشف این ماجرا برسم …حدس میزدم اگه از زهره می پرسیدم ماست مالیش می کرد و واقعیت رو نمی گفت …
به بیتا زنگ زدم و گفتم کارت دارم جواب داد اتفاقا بیرونم و کاری ندارم میام‌مغازه می بینمت .بیتا از شوهر اولش طلاق گرفته بود و خواستگار هم داشت و وقتیکه اومد آرایش کرده وارد مغازه شد و نشست و من در مغازه رو بستم و یهو گفت …واه آقا رحیم چرا درو بستی؟
گفتم حرفی که باهات دارم خصوصیه و نمیخوام مزاحم داشته باشم
و آنچه که شنیده بودم براش گفتم و ازش واقعیت رو خواستم
یهو رنگش قرمز شد و گفت یعنی تو شنیدی اون حرفای زهره رو ؟
گفتم آره…بیتا …حقیقتو ازت میخوام …حالم خوب نیست

گفت بهم قول بده …زندگیتو بهم نزنی چون دو بچه از زهره داری .قول میدی
گفتم نمیتونم قول بدم ولی تلاشمو میکنم فقط بگو
گفت خب حالا اینجوری شد منم نمی تونم آنچه میدونم بهت بگم بهتره بری از زنت بپرسی
گفتم بیتا میخوام تو بگی …زهره میزنه زیرش و منکر همه چی میشه میشناسیش. اون بلده خوب خودشو نجات بده
ببین آقا رحیم بهش،که گفتی فقط کافیه اینو بگی …دیگه آنچه شده و کرده و اتفاق افتاده رو بهت میگه …بگو ماجرای انباری پشت آشپزخانه رو که کلیدش رو بهنام از آشپز چی گرفته بود رو هم میدونم اون وقت نمیتونه زیرش بزنه
و اینو گفت و رفت
و من فکر کردم بهتره زهره رو به مغازه بیارم و در خونه جلو بچه هام مطرحش نکنم و فوری به زهره زنگ زدم و بهش گفتم بیا مغازه …
گاها برای خریدو کادو و کالایی که میخواستم براش بخرم ازش می خواستم به مغازه بیاد و اونم گفت رحیم میخوای برام خرید کنی،
گفتم آره. باهات کار دیگه هم دارم
زهره با آرایش ملایم و خوبش اومد. به اندامش نگاه کردم …هنوز دلربا و خوشگل مونده بود و در درونم هنوز دوسش داشتم اما …
ازش خشمگین و ناراحت بودم

نشست و در مغازه رو بستم و حتی ریموت بیرون رو هم زدم که خیالم راحت باشه و آنچه که ازش شنیده بودم رو براش گفتم و
زهره ترسیده و بسیار نگران وهول زده بهم خیره شده بود …دلم به حالش میسوخت و یهو به گریه افتاد و هق هق اشک می‌ریخت…
بهش گفتم حقیقت رو بگو دارم از نگرانی و خشمم منفجر میشم حرف بزن چی شد و چیکار کردی و اشتباهت چی بود و بهنام رو چطور به آرزوش رسوندی
گفت چطور دونستی از انبار و کلید آشپزخونه …من که ازش حرفی نزده بودم
داد زدم و گفتم لازم نیست بدونی فقط حرف بزن
باشه اگه بگم قول میدی منو نزنی و طلاقم ندی من عاشقتم و زندگی و‌بچه هامو دوس دارم …قول بده …قول بده .رحیم
بگو باشه …قول شرف
و گفت …بهنام منو میخواست و حتی ازم خواستگاری هم کرد اما اون مرد رویاهایم نبود هرچند هم بازی و با هم‌بزرگ شده بودیم وخب تو ازم واقعیت میخوای باید بگم بهش تمایلاتی داشتم اما قسم‌می خورم وقتی که تو رو دیدم بیشتر تو رو می خواستم بهنام بعد از عروسی گاها بهم زنگ میزد و احوالم رو میپرسیدی هربار ازگله می کرد و هر بار که قهر می کردم بیشتر تماس می گرفت و حتی چند بار ازم میخواست باهاش به خیابون و پارک برم اما باور کن قبول نمی کردم تا اینکه اون شب
.
شب عروسی بهمن …که قهر کرده بودم و تو کنارم نبودی …رسید …من نمیخواستم اون عروسی حضور داشته باشم خدا شاهده حقیقت رو میگم و حتی خودمو به بیماری زدم اما اصرار خاله ام و بیتا و بهمن باعث شد برم عروسی بهمن
در عروسی دائما خودمو کنار خواهرم می گرفتم که بهنام و یه سری پسرای جلف نیان سراغم ولی بهنام زرنگ بود و موقع رقص دسته جمعی اومد خودشو کنارم رسوند و دستمو که به خواهرم گرفته بودم رو به خودش آورد و کنارم به رقص مشغول شد
خب بعدش چی شد
رحیم خواهش می کنم عصبی نشو و اگه میشه منو ببخش و دیگه بزار ادامه ندم
نمیشه بگو هر چی اتفاق افتاد و آنچه که خودت و اون بهنام نامرد کرد رو بگو
قول بده آروم باشی
باشه باشه زهره قول میدم
خب بهنام حین رقص بازوشو به سینه ام می زد و عمدا هم این کارو می کرد و کف دستمو انگولک هم می کرد و راستش منو به خنده می‌آورد و بهتره بگم حس عجیبی بهم میداد این دو کارش منو کمی منقلب کرده بود …بیخ گوشم بهم گفت …عاشقتم زهره …تو چرا رحیم رو بجای من انتخاب کردی …میدونم رحیم رو دوست نداری و منو میخوای …اون تنهات گذاشته و معلوم‌نیس الان با کدوم جنده داره حال و عشق می کنه …بهنام داشت مخمو میزد و همچنان سینه راستم و کف دستمو انگولک می کرد و توان دفاع از تو و خودمو نداشتم …رقص تموم شد اونوقت متوجه شدم که حالم خوب نیست…بهنام موفق شده بود منو به خوبی تحریک کنه و در همهمه و شلوغی عروسی منو با خودش همراه کرد و گوشه دنجی آورد و گفت تکون نخور میرم الان برمیگردم میخواستم برگردم پیش خواهرم و حتی چند گام هم رفتم اما یهو برگشت و با خودش دو نوشیدنی آورد و بهم خوراند کمی تلخ بود خوردم حس داغی و عجیبی ازش گرفتم اختیار از دستم تقریبا خارج شده بود اما بازم میشد بگم میتونستم باهاش نرم ولی رفتم و منو با خودش به آشپز خونه ای برد که درش بسته بود و کلیدش رو داشت و فوری بازش کرد و منو با خودش به انبار پشت آشپزخونه که بهم راه داشت برد…و درو از داخل قفل کرد و اونجا تنها شدیم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۹و ده دقیقه شب بود .و وقتی که منو ول کرد و در آشپز خونه رو برام باز کرد ساعت ده و پنج دقیقه بود
یعنی ۵۵ دقیقه باهات چیکار کرد زهره …راستشو بگو
اه اه رحیم منو ببخش …مثل سگ پشیمونم و مدتهاست …از خودم متنفر هستم که چرا باهاش موندم و مقاومتی نکردم
ادامه بده چه غلطی باهات کرد نکنه بهش کون هم دادی ها ها …زهره بگو …
ارره ارره …بهش کون دادم دو بار …گذاشت کونم و دو بار هم از جلو …اون شب بهنام شده بود بک قهرمان سکس …و سیر نمیشد…
تو که بهم کون نمی دادی یادته اون شب که برق نبود و کونت گذاشتم و تو نذاشتی و زدی تو ذوقم و به شوهرت که کونت حلالشه …کون ندادی ولی اون شب لعنتی دوبار به بهنام کون دادی و مانعش نشدی …
اررره اررره …بهنام بزور کونمو کرد و به حالت زور و تجاوز …نمی تونستم مانعش بشم زورش زیاد بود و بار اولش خیلی زود آبش اومد و ولم کرد و کمی باهام عشق بازی کرد و بعدش بزور ساک براش زدم و باز هوس کونمو کرد و ازش فرار کردم و تو انبار دنبالم کرد بارها از دستش فرار کردم اما باز اسیرم کرد و کونمو باز کرد و آبشو هم تو ریخت …بعدش برام از آشپز خانه خوراکی و نوشیدنی آورد و خوب که سیر شدیم اومد سراغ کوسم و به انواع مدل منو کرد و بار چهارم به نوبت کوس و کونم رو می کرد خیلی ادامه داد و آبش نمی اومد دو بار حتی براش ساک زدم و کیرشو بین سینه هام حتی گرفت و بالاخره بار چهارم آبش اومد و ولم کرد

ابشو کجات ریخت …
هر چهاربارش تو ریخت
.دو بار اول در کونم و دو بار بعدی در کوسم .
خوبه مبارک باشه
داشتم از شدت خشم منفجر میشدم اما بیرون از مغازه مردم تردد می کردند و آبرو و شرفم در میون بود ریموت رو زدم و بهش گفتم برو خونه …گم شو …
حین رفتن بهم گفت
منو بخشیدی رحیم …دوست دارم رحیم …به خاطر بچه هامون و عشقی که از گذشته بهم داشتیم…منو ببخش

.از شدت ناراحتی و خشم …دستام میلرزید و اشک از چشام اومد …من گریه میکردم برای اولین بار …لابد تصور می کنی این چه مدل رقصی بود که بهنام دست زنمو از دست خواهرش قاپیده بود و با کف دستش و سینه اش ور میرفت باید یادآوری کنم من ساکن یکی از شهرهای غرب ایران و کرد هستم و در رقص کردی …دسته جمعی زن و مرد و معمولا یک در میان دست همو میگیرن و با ریتم موسیقی میرقصن…بارها تصور اینکه نزدیک یک ساعت بهنام زنمو اسیر خودش کرده بود و به ناموسم هر کاری دلش خواست کرده بود …منو به شدت آزار میداد …هوا تاریک شده بود و زهره به گوشیم زنگ میزد جوابشو دادم و با گریه و التماس ازم میخواست برگردم خونه و می‌گفت از وقتی که برگشتم
.کارم شده گریه و زاری …
یهو بهش گفتم لباس تنت کن و با بچه هام برو خونه بابات …منم اونجا میام
ترسیده و بسیار نگران گفت یعنی منو از خونه مون بیرون می کنی ؟
جوابشو ندادم و گفتم همینی که شنیدی من تا یک ساعت دیگه خونه بابات خواهم بود
وقتیکه به خونه پدر زنم رسیدم زهره و بچه هام هم بودند ونگران منو نگاه میکرد به باباش و مادر زنم سلام کردم و کمی که نشستم به زهره اشاره ای کردم که به اتاق خواب باباش و مادرش بره …تصمیم عجیبی گرفته بودم …با زهره رفتیم اتاق خوابشون …و درو بستم و زهره رو رو تخت هول دادم و معطل نکردم و خلاصه بگم مانتو و شلوارشو از پاش دراوردم و دهنشو با شورتش بستم که نتونه فریاد و هوار بکشه و کون زنمو برای اولین بار ودلبخواه خودم رو تخت بابا و مادر جونش گاییدم …زهره دست و پا میزد و ملافه تخت رو چنگ میزد و حسابی گونش جررر خورده بود …کیرم اندکی خونی شده بود اما اعتنا نکردم و تا ته گاییدن کونش ادامه دادم و آبمو توش ریختم و از روش بلند شدم و به چشای هم که نگاه کردیم…دیدم چشاش خیس شده و از شدت درد کونی که بهم داده بود حالش نرمال نبود اما من بیشتر ناراحت بودم و تحمل نکردم و بهش برای اولین بار یک سیلی زدم و افتاد رو تخت و به گریه افتاد و بهش گفتم …از این لحظه تا روزی که نفس میکشم انقدر از کون میکنمت که جونت دربیاد …کثافت …به خاطر بچه هام مجبورم کوتاه بیام و میزارم در خونه ام بمونی ولی وای به حالت اگه خطا و حرکت اشتباهی ازت ببینم …و خلاصه بگم از اون شب زهره مطیع تر و سربه زیر تر شده بود و بیشتر بهم توجه و محبت میکرد و هرشب کونشو میگاییدم ولی فراموش کردن تجاوز و سکس و خیانت زنم …واقعا سخت بود اما تنها نکته مثبت این اتفاق بسیار تلخ …بهونه ای شد که کون زهره رو صاحب بشم اینم بگم سوراخ کونش کیفیت خوبی داشت و گشادی درش احساس نمی کردم و براستی ازش لذت می‌بردم چند سال از این اتفاق تلخ می گزشت و کسب وکار رونق گرفته بود و مغازه بغل دستمو حتی خریده بودم و لوازم خانگی زده بودموبا رفیق خوبی هم آشنا شده بودم که بچه کردستان عراق و کاوه اسمش بود و برام جنس خانگی میفرستاد و فروش و درآمد خوبی گرفته بودم کاوه دوبار به خونه ام اومده بود و خیلی نمی موند و با وجود اینکه خیلی بهش اصرار می کردم اما در هتل میپوند و می‌گفت تو زن داری و در هتل راحت ترم …خلاصه بگم ابن جور تصور می‌کردم که کاوه خیلی تعصبی بود وکاوه هم منو به خونه و شهرش دعوت کرد ولی مجردی نمی خواستم برم اون ور مرز و پسرم و دخترم که به سن رشد رسیده بودند هم مشتاق بودند که کردستان عراق رو ببیند و زهره هم تمایل به این سفر داشت تا اینکه اتفاقی افتاد و بردیا برادر بهنام که در اون ور مرز زندگی می کرد در صدد ازدواج بود و تدارک وسیعی برای این مراسم هم گرفته بود و خونواده شو و ما رو هم دعوت کرده بود …بردیا پسر خوبی بود و مثل بهنام نبود و قبولش داشتم و بد ندیدم که این دعوت به عروسی رو قبول کنم بالاخره به دعوت کاوه هم می رسیدم…و به سلیمانیه عراق رفتیم …اتفاقا کاوه هم به عروسی دعوت شده بود…مراسم در سه شب انجام می‌شد و شب اول که عقد کنان شد و از اینکه بچه هام خوشحال و بهشون خوش میگذشت منم راضی بودم و زهره هم خوشحال بود و تلاش می‌کرد در کنارم بیشتر باشه و خیالمون از هم راحت باشه …در عروسی بردیا مشروبات سرو میشد و اکثرا مست می‌شدند و خب منم با کاوه دم خور میشدم ولی زهره رو تحت نظر داشتم…
وجدانا ازش خطا و حرکت اشتباهی نمیدیدم هرچند خیلی تو چشم بود بالاخره هنوز زیبا و خوش اندام بود مخصوصا کونش هر چشمی رو به خودش می گرفت شب دوم …رسیده بود و مهمون های تازه ای هم حًضور داشتند که از دیدن یک نفر براستی حالم گرفته شد…
بهنام خودشو از اروپا به این مراسم رسونده بود و تنها نیومده بلکه با زن خارجیش و برادر زنش که یک پسر خوشگل خارجی و خوش قدوبالا …و این اتفاق برام حساسیت ایجاد کرد …و حواسمو به زنم بیشتر کردم …زهره متوجه شده بود و محتاط تر شده بود شب دوم جمعیت بیشتر شده بود و مهمون هایی که از گوشه و کنار و شهرهای مختلف اومده بودند در باغ و تالار باید می موندند و به خاطر کمبود اتاق و جا مقرر شد که خانما در یک سالن و آقایون هم در سالن دیگه بخوابند و این کار باعث شد که زهره رو وقت خواب تحت نظر نداشته باشم اون شب خوابم بهم ریخته بود و بارها میرفتم و زنمو دید میزدم که ببینم هست و خوابیده یا غیبش نزده و خلاصه شب دوم بدونه مشکلی گذشت و شب سوم که آخرین شب مراسم بود فرا رسید تقریبا خیالم راحت شده که زهره حرکت اشتباهی ازش سر نمیزنه و در دقایقی که بودم کاملا تحت نظرش داشتم وقت خواب فرا رسیده بود و مثل شب قبل خانوما و آقایون سوا از هم شدند و ساعت اول چند بار رفتم زهره رو بازدید کردم و دیدم خوابیده و دیگه خیالم راحت شده بود و خواب هم بهم فشار آورده بود چون شب قبلش خوب نخوابیده بودم و بخواب رفتم …
صبح بیدار شدیم و مراسم تموم شد و به خونه کاوه رفتیم کاوه ناراحت و بهم ریخته نشون می داد و ساکت بود و چند بار تو ماشینی که سوارمون کرده بود بهش تلنگر زدم و بهش گفتم چته کاوه…جواب داد خسته ام چیزی نیست …خلاصه رسیدیم خونه اش و مستقر شدیم و زهره با زنش که خانم محترم و مودبی بود آشنا شد قرار شد برای خرید به خیابون و بازار برند و با کاوه که تنها شدم …گفتم بهش
چته رفیق از چی ناراحتی

اگه مهمونت شدیم و ناراحت هستی …میریم و هیچ گله ای ازت هم ندارم
آهی کشید و گفت تو جون بخواه …باور کن پیش مرگت میشم و تاج سرم هستی اما
گفتم اما چی رفیق؟
گفت بیخیال …بابا .
اصرار کردم و گفتم نگی چرا ناراحتی …خونه تو ترک می کنم
گفت باشه میگم اما به شرطی که آنچه ازت میخوام بدونه چون وچرا قبول کنی
گفتم قول شرف میدم…
سیگاری روشن کرد و بهش پک زد و گفت
دیشب طبق عادتم بیدار شدم که سیگاری بکشم و رفتم‌بیرون از تالار و داشتم پک اولو میزدم دیدم زنت زهره خانم یواشکی اومد بیرون و به اطرافش نگاه کرد و خوشبختانه منو ندید و کفش پاش کرد و پاورچین وار از تالار دور شد منم کنجکاو شدم راستش بلند شدم و دنبالش رفتم …اون میرفت پشت استخرو به طرف سویت نگهبان باغ میرفت …خواستم برگردم و بیام بیدارت کنم ولی پشیمون شدم چون تو آستانه تحملت زیاد نیست و خوبیت نداشت و آبروریزی میکردی و برای خودت خوب نبود و نزدیک سویت بهنام رو دیدم که خودت به من معرفیش کرده بودی و گفتی ازش خوشم نمیاد بهنام زنتو بغل کرد و اونو بوسید ومن فوری فهمیدم چرا ازش خوشت نمیومد …راستش رو بخوای رحیم…
من از اولش هم از زنت خوشم نمی اومد و یادته چند بار ازم خواستی مهمونت باشم ولی ترجیح دادم نیام و در هتل بمونم من با خیلی ها رابطه داشتم و خیلی دختر و زن رو گاییدم و هر زنی رو ببینم میدونم جنسش خرابه یا نیست و زهره رو که اول بار دیدم به چشمم خوب نیومد و میدونستم زن پاکی نداری ولی خب هیچی بهت نگفتم چون ازش بچه داری و مادر بچه هاته…بهنام دستای زنتو گرفته بود و بهش اصرار می کرد و زنت مقاومت نشون میداد حرفاشون رو نمی شنیدم ولی میدیدم اون بیشرف زنتو دست مالی میکنه و داشت کوسشو میمالوند انگار زهره مقاومتش کم شده بود و خودشو یه جورایی رو بهنام ول کرده بود بهنام بلندش کرد و بردش داخل سوئیت و من خواستم برم جلو تر که دیدم بهنام از سویت بیرون اومد و دو سوت کشید و یهو دیدم رفیقش که خارجیه …همون پسر خارجی خوشگل…از پشت درختی اومد بیرون و خودشو نشون داد و چدن نزدیک تر شده بودم می‌شنیدم چیا میگن …انگلیسی هم بلد هستم

بهنام می گفت
کریس هنوز بهش نگفتم دونفریم…خیال می کنه فقط منم …ده دقیقه دیگه بیا داخل و
کریس گفت…اوکی
امشب برای اولین بار یک زن ایرانی رو میکنم خیلی هیجان زده ام
بهنام علامت اوکی به کریس داد و گفت من رفتم .فقط…ده دقیقه تحمل کن
این عین حرفایی بود که من می‌شنیدم
یک ربعی گذشت و بهنام اومد کریس رو با خودش داخل سوئیت کرد و من فرصت شد جلو تر برم و دستگیره سوئیت رو فشار دادم خوشبختانه بسته نشده بود و کریس از شدت شوق و شاید خوشحالیش فراموش کرده بود در رو از داخل ببنده و این اتفاق خواست خدا بود که من داخل بشم و گوشه ای کمین کنم و ازشون فیلم کثیف بگیرم …فقط رحیم یادت باشه بهم قول دادی کاری دست خودت ندی و فیلم رو بهت میدم خودت ببین و بهم گوش کن که چی میگم اصلا هیچی به زنت نگو و به روش نیار و برگشتی شهرت…دوراه فقط داری یا زنتو نگه میداری و باهاش ادامه میدی که بعید میدونم چون بی شرف نیستی و میشناسمت و راه دومت اینه که طلاقش بدی و با مدرک و فیلم خیانتی که ازش داریم …میتونی در دادگاه محکومش کنی و حتی مهریه رو هم بهش ندی …نگران بچه هات هم نباش
بهتره.مادرجنده و فاحشه و خائن نداشته باشن و برات همین شهر بهترین زن سراغ دارم …زن خوشگل و پاک و سالم
آخه کاوه مگه میشه تحمل نکنم و بیخیال و ساکت بمونم تا شهرم …نه نه.خونشو همین جا میریزم و خلاص …
رحیم …جوش نیار و منطقی باش …حیف تو نیست به خاطر یک زن خائن و فاحشه بری پشت میله های زندان و بچه‌هات بی پدر بشن …ارزش نداره خونشو بریزی …همون کاری که گفتم …بکن …
فلاش خیانت زهره رو بهم داد و گفت من جای تو باشم نگاه فلاش نمیکنم وقتی که برگشتم و در خونه میبینمش و بعدش دیگه همونی که گفتم اجراش کن …الان فیلم رو نبین …فهمیدی …
زهره و خانمش از خیابون برگشتن نگاه زنم کردم

آه خدای من زیباتر از همیشه شده بود ولی ازش نفرت زیادی گرفته بودم بچه هام خوشحال و بیخیال به مادرشون نگاه می کردند و من از درون آتشفشان خشم داشتم …باید تحمل میکردم کاوه منو با خودش به بیرون برد و در یک کافه باهاش مشروب خوردم و و مشروب کمکم کرد بهتر خودمو کنترل کنم صبح روز بعد به ایران و شهرم برگشتیم در طول راه یک کلمه هم حرف نزدم و زهره انگار متوجه شده بود و دلواپس و نگران زده
.ساکت بود و فقط بچه هام حرف می‌زدند دلم به حالشون می سوخت که تا چند روز دیگه مادری کنارشون نخواهد بود تصمیم خودم رو گرفته بودم …باید زهره رو طلاق ش میدادم …زندگی با زهره برای من تموم شده بود …
وقتی که همه خوابیدند سراغ فلاش رفتم و فیلم رو باز کردم در تایم یک ساعت و هفت دقیقه که آنچه می دیدم ابتدا مقاومت زهره بود و بهنام شلوار بسیار خوشگل لیمویی شو که تا زانوهاش آورد پایین کیرشو از جلو رو انتهاروناش و زیر کوسش و در حالیکه جفت پاشو بهم کیپ کرده بود به ش تلمبه میزد این مدلی تا حالا ندیده بودم و از بالا سینه هاش،و لباشو زیر گردن زنمو می بوسید و دست میکشید بی شرف نامرد خوب بلد بود زنمو به اوج شهوت و تسلیم برسونه. در همین لحظات کریس از دستشویی لخت بیرون اومد و کیر سفید و کلفتشو در حالیکه سیخ شده در دست داشت و از پشت به زهره نزدیک شد هنوز زنم متوجه کریس نشده بود بهنام و کریس بهم اشاره ای کردند و یک دستشو خوب و محکم به دور کمر زنم حلقه کرد و دست دیگه شو از کنار به لپ های کون زنم برد و از سوراخ کونش بازش کرد و به کریس چشمک زد و کریس اومد کیرشو تنظیم سوراخ کون زنم کرد.با تکیه گاهی،که از پشت بهنام گرفته بود یکباره و بدونه تاخیر کیرشو در سوراخ زنم فشار داد و یهو زهره جیغ کشید و گفت تو کی هستی نه نه …ولی ابزاری برای مقاومت و جلوگیری از این تجاوز به کونش نداشت و اندامش بین بهنام از جلو و کریس از عقب گیر کرده بود و در همین لحظات متوجه کیر بهنام شدم که تلاش می کرد کیرشو در کوس زهره جا بده و با تلاش زیادی موفق هم شد در حالیکه زهره راهی برای خروج از این شرایط سخت نداشت …حالا دو کیره داشت جرر می‌خورد و کریس سینه هاشو می چلوند و کونشو می گایید و بهنام هم کوسشو و لپ های کونشو چنگ میزد …هردوشون از فرط شهوت و لذت نعره و می خندیدند و زهره هم شاکی و به حالت ناراحت توم با شهوت بهشون سرویس می داد نزدیک ۲۵ دقیقه از تایم فیلم می گذشت و به همین مدل زهره گاییده میشد زهره به بهنام فش میداد و می گفت قرار نبود …خیلی نامردی…نمیبخشمت وووو که اول بهنام آب کیرش اومد و دودقیقه ای بعدش کریس ابشو در کون زهره ریخت و هر سه شون رو تخت سویت افتادند زهره نای بلند شدن نداشت و گریه می کرد …بهنام بلند شد و رفت یک بنگ مواد کشید و ته شو به کریس داد و باز سراغ زنم رفتن و این بار بهنام دراز کش …زهره رو از پشت به روی خودش آورد وکیرشو در کونش فرو کرد و کریس عین فیلم های پورن روی زهره اومد و کوسشو می گایید بعد از چند دقیقه جاشون رو عوض کردند و دقایقی چند این مدلی زهره رو ترتیب دادند کاوه حرفه ای فیلم رو گرفته بود اگر که یک فیلم پورن واقعی رو میدیدم این بار آب کیراشون رو به نوبت و به زور در دهن زنم خالی کردند و مجبورش کردند که همشو قورت بده …چشای گریان و اشک زده زهره رو میدیدم که بزور وادار میشد آب کیر دونفر حروم لقمه رو بخوره …بهنام و کریس زهره رو به زور به زیر دوش بردند ودر حالیکه سایه شون رو میدیدم
ودستمالیش می‌کردند برای لحظاتی دیدم بینشون باز قرار گرفته و ایستاده زیر دوش از جلو و عقب گاییده میشه سایه لیف رو هم دستشون می دیدم زهره فریاد بلند میزد و بهشون التماس میکرد ولش کنن اما بی فایده بود برای لحظاتی فیلم تاریک شد یک دقیقه که گذشت باز تصویر اومد و دیدم زهره رو کول بهنام هست و کریس از پشت کون و سوراخشو انگولک و دستمالی میکنه بازم به تخت و خواب برگشتن …زهره خسته و گریان باز التماس می کرد ولش کنن …
کریس با لهجه انگلیسی و با خنده خاصش انگار از بهنام میخواست به خواسته اش اهمیت نده و کیرش سیخ شده و همچنان کون زنمو میخواست و همین اتفاق هم افتاد و دمر زنمو خوابوند و کیرشو یک ضرب در کون زنم جا داد و بهش تلمبه میزد و دستاشو پیروزمندانه بلند کرده بود و رو لب ترانه خارجی می گفت ودر واقع در حالیکه کون زهره منو می کرد …با ریتم خاصی می‌رقصید…بهنام هم به این صحنه بی ادبانه می خندید و با هم خارجی حرف می‌زدند از حرفاشون پیدا بود که جملات مودبانه ای نمی گفتن و در همین لحظه زهره از کوره در رفت و به بهنام فش میداد و می گفت خیلی بی شرف هستی …کثافت …اشتباه کردم باز بهت اعتماد کردم بهنام نزدیکش شد و موهاشو کشید و بهش یک سیلی زد و بعدش وادارش کرد براش ساک بزنه و با همین ریتم باز دیدم زهره حس شهوت بهش دست داد و مقاومت نشون نمی داد …کریس به نوبت کوس و کون زنمو همچنان می گایید و بهنام دهن زنمو …فیلم به دقیقه آخرش رسیده بود و و زهره خوشحال نشون میداد و در آخرین ثانیه های فیلم دیدم کریس ابشو در کوس زنم ریخته بود و پیروز مندانه هورا می کشید و آخرین تصویر هم با لب خوری و بوسه کریس و زنم نقش گرفت و فیلم کات شد
حال خوبی نداشتم و اومدم بیرون از خونه و ساعت از نیمه شب گذشته بود …دلم میخواست برم بکشمش زهره رو با دستای خودم خفه کنم اما به کاوه قول شرف داده بودم یک آب معدنی دستم بود محتویات ابشو رو سرم خالی کردم اون شب فقط راه میرفتم و تا صبح خیلی فکر کردم و نتیجه فکرم شد…زنمو طلاق بدم …صبح زود از خونه بیرون اومدم و رفتم دادگاه و درخواست طلاق دادم و فلاش رو هم به عنوان دلیل و مدرک پیوست کردم …میخواستم برای زهره یک سوپرایز تلخ تدارک ببینم…اصلا بهش نگفتم که به خیالش فکر کنه و بگه …بله …شوهرم رحیم اونقدر احمق و کودن و ساده بود باز بهش خیانت کردم و به عشقم بهنام و برادر زنش …کریس …کوس وکون دادم و هیشکی نفهمید…و حالا منتظر بودم وقتی که درخواست و شکایت دادگاه رو دید قیافه شو ببینم …هفته بعد نامه دادگاه به دست زهره رسید و ناگفته نمونه اون هفته بارها دل سیر از کوس وکون کردمش
در مغازه بودم که هراسان بهم زنگ زد و گفت رحیم این برگه چیه …میخوای طلاقم بدی …آخه چرا مگه چیکار کردم ؟
تماس قطع کردم ولی باز تماس گرفت …میخواستم زجر و ناراحتیش بیشتر کنم الان نوبت من بود که ببینم تاوان خیانت شو .
کاوه بهترین خبر رو به من داد .امروز روز خاصی برای من شده بود هم زجر و ناراحتی زهره رو میدیدم و هم کاوه بهم خبر داد همون روزی که تو به ایران برگشتی برای بهنام و کریس برنامه. ریختم و چهار نفر نره غول و لات و عرب و کیر کلفت رو سراغشون فرستادم و در یک کلبه دنج و خلوت تا دلت بخواد …و بی‌رحمانه بهشون تجاوز کردند و حتی کتک خوردند و ازشون هم فیلم گرفتند و خلاصه نذاشتم سالم از کردستان برن…دو کلیپ رو برام فرستاد و وقتیکه نگاشون کردم واقعا دلم خنک شد برگشتم خونه …زهره گریه کنان اومد استقبالم و مرتب می گفت چرا طلاقم میدی …انگار بو برده بود دو کلیپ رو بهش نشون دادم و گفتم …
ببین خوب …اون دوتا نامرد رو که قطعا خوب اون دو بچه کونیو میشناسیش و…به سزای کاری که با من کردند …رسیدند ببین کون کریس نامرد و بهنام رو که خونی شده چطور توسط چهار نفر گاییده و پاره شدند حالا فهمیدی چرا طلاقت میدم میدونی زهره تو حتی ارزش کتک خوردن هم نداری و میتونستم جونتو بگیرم اما حیفه به خاطر موجود کثیفی مثل تو برم زندان و حق با کاوه بود که ابتدا که تو رو دید ازت خوشش نیومد و فهمید فاحشه و منحرف هستی …
بعد از مدتی زهره مهریه شو هم بخشید و ازش جدا شدم و دادگاه حق نگه داری بچه هامو بهم داد و خلاصه کاوه هم قولشو عملی کرد و سروه …یک زن مطلقه ۲۵ ساله …متولد سلیمانیه رو بهم معرفی کرد و عقدش کردم …و زندگی شیرین و خوبی باهم داریم …و سلام …در ضمن حالا چطور شد این داستان واقعی تلخ مو اینجا نوشتم
…راستش مدتی بود گاها داستان های بکن تو دنبال می کردم و سبب آشنایی من با بکن تو …فقط شاگردم بود که میدیدم گاها میبینه …وخواستم بنویسم …موفق باشی …اگه فش و دشنام هم دادی مشکلی نیس تف بالا سره و اما چاکر اون خواننده های مودب و با مرام هم هستم که اهل فش و دشنام نیستن .

نوشته: ناشناس

بازدید 7,035

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

20 پاسخ به “روایتی از یک خیانت”

  1. حاج رحیم از ته دل ناراحت شدم و گریه کردم برا داستانتبه خاطر اینکه ما زندگیمون تقریباً مثل هم بوده که زن منم دوبار خیانت کرد اخرش دیگه طلاقش دادمچند روز پیش این رو گفتم ولی دوباره میگمآرزوم اینه که مرد هایی که عاشق زن هاشون هستندهیچ وقت خیانت نبینند

  2. عجب ! این شرایط رو من هم تجربه کردم البته نه به این شدت در کل حس من ترکیبی از خشم و شهوت بود که این تناقض باعث میشد ببخشم و ادامه بدم …

  3. متاسفممن دیگه متاهل نمیکنم قول میدممتاسفانه پا میدن و بعضی هاشون خیلی خوشگلن و واقعا سخته نه گفتن ولی از امروز من شروع میکنم

  4. واقعا برات متاسفماحساست رو درک میکنمکسی که بهت خیانت کرده رو ببخشی و دوباره از همون شخص ضربه بخوری خیلیهتو این ماجرا واقعا اون دوستت کاوه برات کار کردهامیدوارم دیگه رنگ خیانت نبینی

  5. یه دوگانگی در داستانت هست انگاری از کس دادن زنت لذت میبردی که اینجوری با جزییات نقل کردی.اون تخیلات انتقام و طلاقم خودت اضافه کردی که کمتر فحش بخوری.

  6. بکن تو خوشبختانه فقط لات و لوت و جک و جواد نداره، کلی آدم حسابی و بافرهنگ هم داره.جالب بود. ولی من اگه بودم شاید دوست داشتم

  7. داستان خیانت خانم ها که شد، تو این چند هزار خواننده این داستان هیچ خانمی لایک نکرده و نظر نداده…خیانت چه مرد چه زن کار کثیفی هست.

  8. عزیز خوب نوشتی ولی تو دنیای واقعی همچی اینقد خوب پیش نمیره…خواستم بگم کلیت داستانت ارزشمند بود از لحاظ سکسی هم تا حدودی حرف برای گفتن داشت اما یک در هزار کسی اینجوری شانس میاره

  9. متاسفم برای آنچه برات اتفاق افتاده بهت احسنت میگم برای تصمیم درست و عاقلانه ای که گرفتی

  10. مطمئنم داستانو یکی برات تعریف کرده.وگرنه کسی که خیانت دیده اینقدر حوصله اراجیف سر هم کردن نداره.فیلم تایم بالا===اراجیف این مدلی🤣👍

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید