گفت عزیزم از خدمت اومدی زودی زن بگیر میخوام دومادیت رو ببینم…من حالم خیلی خرابه.گفتم مامان این حرفها چیه میزنی…لبخند تلخی زد…چیزی نگفت…خواهرم و شوهرش رفتند سفر…من تا شنبه صبح پیش مادرم بودم…شنبه رفتم سر خدمتم…۳شنبه صبح خواهرم بهم زنگ زد…مادرم تهران بیمارستان بود…حالش خوب نبود…اونجا تازه فهمیدم سرطان ریه داره به کسی هم نگفته و دیگه مهلتی هم نیست…پدرم دنبال کارهاش بود می خواست ببرتش خارج گفتند نمیشه فایده ای نداره…من چند شب بیمارستان کنارش بودم…توی پارکینگ بیمارستان پدرم رو دیدم توی ماشین یک خانومه نشسته بود…حرف میزدن…خیلی خوشگل و محجبه بود…تا منو دیدن ترش کردن.من به خودم نیاوردم…پدرم کلیدهای واحد آپارتمان تهران رو داده بود به متینا شبها اونجا بود…البته دانشگاه هم میومد تهران…من زیاد با پدرم رابطه ای نداشتم.چون اصلا بغیر خرج و مخارج کار دیگه ای نمیکرد.حتی ماشینمم رو هم مامانم واسم خریده بود…من آدرس آپارتمان رو بلد بودم چندباری که با پدرم کار داشتم اون موقعی که مشغول ساخت بود رفته بودم اونجا ولی بعدش اصلا نرفتم.اخرای خدمتم بودم…که مادرم مریض بود…روز دوشنبه بود…متینا بهم کلید داد گفت نرو طالقان بمون تهران برو اینجا مامان هم گفت برین همین واحد…مال ماست بابا داده.برو دوش بگیر لباساشو خودم از طالقان آوردم… گفتم باشه…وایستاد پیش مامان و من رفتم اونجا.با ماشین رفتم داخل پارکینگ…نگهبان گفت ببخشید مهمون چه کسی هستین…گفتم مهمون نیستم صاحب خونه ام…من پسر حاج محسنم.گفت حاجی که فقط۱دختر داره…گفتم پسر هم داره شما خبر نداری…فک کردم متینا رو دیده میگه…همون لحظه همون شاسی سفیده خانومه اومد داخل…گفت حاج خانوم نگفته بودین پسر هم دارید.گفت…پسرم کجا بود.گفت اون آقا میگه پسر حاج محسن هستم…زنه خوشگله تا منو دید کپ کرد.گفت درست میگن…پسر حاجی هستن…از این به بعد واحد آخری کنارخونه ما ساکن شدن.من مات موندم یعنی پدرم این همه سال که به ما کم سر میزد ازدواج کرده بوده…همون موقع یک دختر خوشگل تر گل ورگل از آسانسور اومد پایین.گفت مامان تو رو خدا سوییچ رو بده بهم کلاسم دیر شده…گفت تو گواهینامه نداری من بهت ماشین نمیدم…گفت مامان بابا که مخالفتی نداره.گفت باشه…ولی من مخالفم…همون لحظه بابام رسید تا پیاده شد اصلا منو ندیده بود…دختره تا بابا رو دید دویید سمتش…زنه نتونست ماجرا رو جمعش کنه…گفت بابا سوییچت رو بده برم کلاسم دیر شده…من نگاهشون میکردم…معلوم بود ازدواج یک روز دو روز نبود بلکه سالیان درازی بود…دوباره سوار شدم روشن که کردم بابام ماشین منو دید…تازه متوجه من شد…خانومش گفت…حاج محسن متین آقا بودن ها…بابام داد زد متین وایستا نرو…لبخندی بهش زدم و برگشتم بیمارستان…خواهرم کنار مادرم بود…حالش خوب نبود…زیر اکسیژن بود.متینا تا منو دید گفت تو هم فهمیدی…چیزی نگفتم…گفت مامان میدونه چندین ساله…فقط تو نمیدونستی…مامان میگه باباتون خوبه من مقصر بودم…من برگشتم سر خدمتم.اعصابم خورد بود…فقط بگم چند شب بعد تموم کرد و برام نامه ای نوشته بود…گفتم وضع مالی مادرم خوب بود.و بیشتر اموالش رو به من داده بود…سند زده بود…از روز سومش تا چهلمش من خونه نیومدم.مراسم چهلمش توی تهران برگزار شد…کلی فامیل اومده بودن.مسجد سر محل بود.بعد مراسم از سر خاک اومدیم خونه…همون خونه تهران…ازین رسم و رسوم تخمی بود…که ریشها رو بتراشید و لباس سیاه رو عوض کنید…عموها عمه ها بودن.دیگه فهمیدم خانومه سیمین اسمش بود.اسم دختره نسترن بود خواهر ناتنی من بود.خواهرم کنارم بود و حرفی نمیزدیم…پدرم بدتر ساکت بود.بعد مراسم که کلی شیخ و آخوند هم بودند.و اکثرا رفتند.هنوز خونه پر بود…عمو بزرگم گفت…شما دوتا بچه ها…متینا جان که شوهرش هست…اینجاست ببین عزیزم من با اجازه پدرت به همسرت میگم…اگه هر وقت دوست داشت…پدرت اینجا بهت یک واحد آپارتمان میده جهیزیه بهت میده بیا زندگی تو شروع کن…فهمیدم که سهراب توی کونش عروسی شد…هر دو لبخند زدن…خانومه محجبه و زیبا برای همه چایی آورد… وقتی رسید به من…عموم گفت متین جان میدونم خدمتت تمومه…از روز بعد خدمت میایی دفتر ساختمانی خودمون کنار خانواده…دیگه کسی طالقان نمیره…لبخند زدم…گفت به چی میخندی..خونه پر آدم بود…چیزی نگفتم…گفت حرف بزن پسر جون…گفتم حاج عمو من بعد از عروسی متینا.از ایران میرم…همه چی رو گذاشتم برای فروش…متینا گفت وای نه داداش.کجا من تنهام…گفتم نه عزیزم سهراب هست…تنهای اینجا منم…انشالله همه خوش باشید…بلند شدم برم…خانومه گفت آقا متین لطفا بشین زود تصمیم نگیر…پدرت باهات کار داره…گفتم من زود تصمیم نگرفتم الان۲۵سالمه…چندین ساله تصمیمم همینه.عموم گفت غلط کردی همچین تصمیمی گرفتی…مگه ما بچه امون رو از سر راه آوردیم که مفتی بفرستیمش بره خارج…محسن مگه لالی…گفتم خب چی بگه…مگه چقدر پدری کرده
برام.فقط اسمش توی شناسنامه ام بوده…عمو تو تا الان کجا بودی که برام تصمیم بگیری…گفت بخدا به پیر به پیغمبر مادرت نمیزاشت…خدا شاهده…محسن مگه لالی بهش جریان رو بگی…میخای جوون نازنینت بزاره از ایران بره…گفت نمیتونم حاج حسین نمیتونم.ولش کن خودش میدونه…خندیدم.گفتم عمو جون بود و نبود من برای پدرم یکیه…اندازه سر سوزن بودنم براش مهم نیست…خواهرمو بوسیدم و بلند شدم…کلید خونه رو دادم دستش…گفت بابا این اگه بره رفته ها…خیلی یک دنده است…بابا مامان همه چی رو به من گفته…میدونم تو حق داشتی…مرد باش بهش بگو…نزار بره…فک میکنه دوستش نداری…من دیگه واینستادم…تا روز پایان خدمتم خودمو ازشون قایم کردم…متینا دنبال بقیه جهیزیه و کارهاش بود.خدمتم تموم شد…شب رسیدم طالقان اول خونه رو تمیز کردم…بعدش زنگ زدم مهدی رفیقم…کمی نوشیدنی آورد…کله داغ شد.شب نموند پیش من…متینا زنگ زد.گفت متین داداش کجایی…من تهرانم.گفتم خوبه بمون همونجا.گفت سهراب داره میاد پیشت…تنها نباشی.گفتم تو از کجا فهمیدی اومدم…گفت مث اینکه مهدی رفیق سهراب هم هست.گفت حال نداری حالت خرابه…گفتم بگو نیاد بزار توی خودم باشم.گفت باشه…از دلتنگی داشتم…داریوش گوش میدادم.سیگار پشت سیگار روشن میکردم…بیرون تاریکه تاریک بود…صدای در اومد…خاله بهاره بود…من با شورت بودم…خاله از مامانم کوچیکتربود مطلقه زیبا بود.فقط یک دختر دم بخت داشت…ولی خالم خوب خوشگل و پولداره…گفت خوشگل خاله چطوره…گفتم از کجا فهمیدی اومدم.لباس در آورد.گفت شام گرفتم با هم بخوریم…نکنه شیک خالی کله داغ کردی…خندیدم…پیتزا گرفته بود…فقط۱اسلایس خوردم.خاله گفت چیزی مونده از نوشیدنیت،خودش دوتا پیک ریخت خورد…میگن مستی و راستی…بعد سومی کله اش داغ شد.گفتم خاله میدونستی بابام زن و بچه دیگه داره…گفت آره بغیر تو که مامانت نمیزاشت بفهمی همه میدونند…گفتم پس غریبه خونه من بودم و هستم…گفت ولشون کن…گفتم چرا بابا این کار رو کرد…گفت بابات حق داشت…مست بودو فقط برام حرف میزد.گفت بابات ماموریت زیاد میرفت مامانت خیلی تنها بود…و دلش رابطه میخواست…راستش مامانت به پدرت خیانت کرد…بابات مرد بود که بخاطر تو و خواهرت ازش شکایت نکرد تا آبروی تو و متینا حفظ بشه…فقط خداییش شما رو برد آزمایش تا ببینه بچه هاش هستین یا نه…متین بابات مرد خوبیه…مامانت خیلی به پدرت ظلم کرد…هم خیانت کرد هم تو رو از پدرت دور کرد…تازه دوزاریم جا افتاد…گفتم عجب پس مادرم جنده بوده و من نمیدونستم…زد توی سرم گفت احمق جون یکبار اشتباه کرد یک عمر تقاص پس داد…گفتم خاله میخوام همه چی رو بفروشم بزنم از ایران برم…برم جایی که اصلا هیچ کس نفهمه کجام…گفت گوه میخوری عوضی برو پیش پدرت کار کن ازدواج کن تا زندگی خوبی داشته باشی.گفتم که زنم جنده بشه…ول کن خاله…گفت مگه همه زنها مثل هم هستند…گفتم خاله چندتا دوست دختر دارم…متوجه شدم همه شون بغیر من با چند تا پسر دیگه هم هستند…مگه کسخلم…تا بازار آزاد هست زن چیه…گفت وای بیشعور چی حرفا میزنه خجالت بکش.من خالتم ها…گفتم باشه…تو خودت میدونم تا الان با چند تا مرد بودی و هستی…گفت خاک بر سرت چقدر پررویی…تا دم صبح کنار هم حرف زدیم…نزدیک صبح هر دو خوابمون برده بود…ساعت۷از شاش زیاد بیدار شدم خاله مسته مست خواب بود.کنارم خوابیده بود.بخدا به پشت خوابیده بود.کوسش چنان ورقلمبیده بود…با اون ساپورتش که نگو نپرس.نیم متری من بود.آرومی تپلی کوسشو مالیدم.دیگه هیچی برام مهم نبود…سر صبح کیرم هم عین دسته کلنگ شق بود.چقدر کوسش نرم بود نرمه نرم.انگشتم میکشیدم چاک کوسش.با سر ناخونم چوچوله اش رو سیخ کاری میکردم…تاپ تنش بود.چقدر سفید و تپل بود.با دو تا انگشتام نوک دو تا سینه اش رو گرفتم چلوندم.چندبار خواستم ساپورتشو در بیارم تنگ بود و کونش بزرگ نمیشد زیاد زور بزنم.ولی از لای بند تابش جفت سینه هاشو مالیدم…چشاش تکون تکون میخوردن فهمیدم بیدار شده…ولی دیگه اصلا هیچچی برام مهم نبود…خم شدم کنار بازوش رو بغل سینه های قشنگش رو بوسیدم…صورتش رو چرخونده بود سمت دیگه…خم شدم گردن نازشو بوسیدم…تا تخت سینه قشنگش…دوباره کل کوسشو از روی شلوار گرفتم توی دستم…کمی مالوندم ساپورتش نم داشت معلوم بود خیلی کیف کرده…خم شدم کوسشو گاز گرفتم…پاهاشو زود جمع کرد.بخدا خندید گفت بیشعور دردم گرفت…گفتم بیداری.گفت بی حیامگه گذاشتی بخوابم… گفت عوضی خاله مثل مامانه داری منو میمالی…گفتم خاله خیلی خوشگلی…اون شوهرت چقدر خر بوده طلاقت داده…بغلش کردم.گفت ولم کن لندهور…بسه پاشو لباس بپوش…گفتم میخوام برم حموم…گفت بدو…رفتم توی حموم…۵ دقیقه نبود که در زد.گفتم چیه چی شده…کیرم آماده جق بود…شورت نداشتم.گفت باز کن من هم بیام…باید برم سالن مشتری دارم…عرق کردم…بدون رودربایستی لختی در رو باز کردم تا اومد داخل کیر بزرگ و کلفتمو دید.گفت وای خاک عالم به
سر دشمنات…اقلا شورتتو بپوش.گفتم بیا خاله میدونم تو هم مرد می خوای…خندید.اومد پیشم.گفتم اونها رو درشون نیار میخوام خودم درشون بیارم…اومد زیر دوش بغلم.کرد.کیرمو گرفت گفت ماشالله پسر…چقدرم هست.گفت خاله رو ببوس زود باش…گفتم خاله معلومه خونوادگی همه شهوتی هستین ها…گفت شک نکن…آخ بغلم کن…زود باش نفله…چقدر داغ و پشمالویی،،جونم…آخ چیزشو ببین…دست انداختم سوتین خیسشو درش آوردم… قد کوتاه بود.سینه هاشو به دندون گرفتم…آه و ناله اش شروع شد…توی لب دادن نظیر نداشت…خم شد نشست زیر پام…طوری برام ساک زد…تا الان هیچکدوم از زید هام نتونسته بودن اینجوری بهم حال بدن…گفت متین ابتو نریزی دهنم ها…گفتم باشه…تا آبم اومد در آوردم از دهنش ریختم بیرون.گفت اوه چقدرم هست…نامردی نکردم نشستم زیر پاش شورتشو کشیدم پایین…برعکس بقیه بدنش…کوسش تیره بود ولی تپل بود…طوری کوسشو خوردم دیگه ناله نمیکرد بلندبلند حرف میزد و حال میکرد… انگشتمو فرو کردم توی کون تنگ و تپلش…کوسشو طوری میمکیدم…گفتم آبت اومد بده بخورم…من دوست دارم…خندید…طوری ارگاسم شد…بلند شدم بغلش کردم هنوز نفس محکم میکشید…آب زدیم خودمونو اومدیم بیرون…خشک که کردیم…از پشت تا دیدمش…دوباره شق کردم…هنوز سوتین نبسته بود…ولی شورت پوشیده بود…هل دادمش روی تخت…گفتم داگی شو خاله…گفت نه نمیخوام بکنیم…همون کار مون هم اشتباه بود…ولی من اصلا هیچچی حالیم نبود…دمر شورتشو کشیدم پایین.گفتم چرت نگو کیرم شقه…گفت نمیخوام متین بلندشو از روم…گفتم نمیشه که خودت بخوای حال کنی بیایی…حموم…نوبت من بشه بکشی کنار…گفت ببخشید اشتباه کردم…گفتم فقط یکبار بزار بکنم ارضا بشم…خاله نکنم دیوونه میشم.گفت خاک بر سرت که عین مامان و دایی بیشعورتی،،داگی کرد با یک تف کیرمو تا بیخ فرو کردم توی کوسش…جیغ زد وحشی آروم.جرش دادی…کمرشو محکم گرفته بودم…رگباری تلمبه میزدم تا ته کیر رو میدادم داخلش…دمر افتاد…رفتم روش…سنگین میگاییدمش…گفت بلند شو عزیزم از جلو بکن…خودش از همه حشری تر بود طوری لب میداد و سینه هاشو میمالوند حد نداشت…آبم اومد نتونستم خودمو کنترل کنم…ریختم ته کوسش…گفت پدرسگ حامله میشم…خندیدم…گفتم مگه تو هنوزم حامله میشی.گفت عوضی من۴۰سالمه هنوزم پریود میشم…وای خدا این وحشیه…کوسم جر خورد.بلند شدیم دوباره رفتیم حموم…برگشتیم رفتیم داروخانه سریع رفت قرص اورژانسی گرفت خورد که حامله نشه.گفت متین نرو خارج بمون اقلا حقتو از پدرت بگیر بدجور پولداره…اقلا پول یک خونه و ماشین خوب رو ازش بگیر…گفتم ولش کن.گفت خره چی چی رو ولش کن…اون زنه با اون دختر لوسش خوب میخورند… عوضی حق توست…بدو برو تهران متینا هم تنهاست…برات نگرانه…گفتم باشه…برگشتم تهران ماشینم نزدیک تهران خراب شد…اجبارا زنگ زدم پدرم.گفت بمون تا یدک کش بفرستم…گفت خودت بیا دفترم…تا رسیدم دفترش…عموهام و پدرم توی چشمشون برق افتاد…چندتا مهندس بودن منو بهشون معرفی کردند…ظهر ناهار منو با خودش برد خونه.گفت بیا لوس نشو.متینا هم پیش ماست.سیمین زن خوبیه…نسترن خواهرت دوست داره باهات حرف بزنه…رسیدیم.خونه گفت حاج خانوم حاج خانوم…خانومه سر لخت و زیبا بود.گفت جانم حاجی.گفت بیا مهمون داریم.گفت وای پس چرا نمیگی چادررسر کنم.گفت بیگانه نیست…پسرمونه،سلام دادم.دمشگرم زودی اومد جلو باهام روبوسی کرد.گفت خوش اومدی عزیزم…بیا بشین مادر…بابام گفت پس دخترها کو.گفت رفتن استخر.گفتم سر ظهر.کدوم استخر…گفت پایین استخر خودمونه…کسی بغیر خودمون نمیتونه ازش استفاده کنه…استخر و آلاچیق بالا اختصاصیه…بغیر خودمون بقیه مستاجر هستند.چیزی نگفتم غریبه ترین آشنای خونه پدرم بودم…خانومه زنگ زد دخترا بیایید بالا بسه دیگه…بابا اومده منتظرتونه…نگفت من هستم.بیست دقیقه نشد دوتایی اومدن داخل.من گوشه پذیرایی روی کاناپه نشسته بودم…متینا اول اومد سلام داد.منو ندید.بعدش نسترن اومد.مادرش خندید.پدرم هم همینجور…گفت چیه مامان…اشاره کرد سمت من…تا نسترن منو دید ساکت موند.منو نگاهم میکرد.هیچچی نمیگفت.متینا اومد تا منو دید پرید بغلم داداش کجایی بخدا دلم از دیشب تا الان مث سیر و سرکه میجوشید…تا این اومد اون یکی هم اومد جلو.مادرش گفت آقا متین خواهر کوچیکه هم هست ها…گفتم من که حرفی ندارم اون منو تحویل نمیگیره…لامصب درست شکل عمه کوچیکم بود.گفتم بابا درست شکل عمه صدیقه است مگه نه…پدرم گفت دیدی نسترن خانوم…گفت نخیرم اصلا من شبیه اون نیستم…بعدشم خودش اومد مث متینا توی بغلم هر دو تا رو بوسیدم…مادرش صلوات فرستاد…ساعت۴عصر بود که ناهار خوردیم آخه من دیر رسیده بودم…متینا گفت داداش پس ماشینت کجاست…گفتم فک منم گیربکس خورد کرد…گذاشتمش تعمیرگاه.پدرم گفت اونو ولش کن…جنازه شده…غروب یک ماشین صفر بنامم خرید هدفش فقط موندن من بود.من تازه غروب فهمیدم چقدر پدرم ثروتمنده…خرید یک ماشین براش عین
خرید نون از نونوایی بود.شب دخترها رو برداشتم رفتیم دور دور…نسترن هم تازه یخش با من آب شده بود…برای شیرینی ماشین حسابی منو تیغ زدن…ساعت۲رسیدیم خونه…ما رفتیم خونه خودمون اون رفت پیش مادرش…توی هال متینا گفت دختر خوبیه ها…چقدر ذوق کرده تو اومدی…گفتم تو چی خوشحالی یا نه…گفت ای نامرد اگه نباشی دق میکنم.پس کی هست پیش من…گفتم اون سهراب پشمالو…گفت کی گفته سهراب پشمالویه…گفتم اولا که رفیقمه دوما دیدمش…خندید…رفت اتاقش…من هم اتاق خودم…لخت شدم برم دوش بگیرم آخه امروز خیلی عرق کرده بودم…شورتمو که در آوردم برم توی حموم ناکس بدون اجازه در رو باز کرد اومد داخل…تازه کیرو دید متوجه شد اون که مال شوهرشه در برابر این دودوله،بخدا وقتی آب دهنش رو قورت میداد حالت گردنش رو میدیدی،،زودی به خودمون اومدیم…گفت داداش…ببخشید گوشیم مونده توی ماشین.سوییچ بده برم بیارمش…گفتم نه نمیخواد تو بری تاریکه برو اتاقت خودم میرم بیارمش…گفت باشه…با رکابی و شلوارک اومدم رفتم.بیرون…با آسانسور رفتم پایین گوشی رو برداشتم اومدم بالا…متوجه شدم در واحد نسترن شون کمی بازه…اومدم در بزنم دیدم از بالا صدا اومد…آرومی رفتم بالا.در ورودی پشت بوم باز بود.نصف پشت بوم سمت چپ با دیدار کوتاهی جدا بود و آلاچیق قشنگی با دورچین گل کاری قشنگی وسطش بود…خیلی پشت بوم بزرگ و قشنگی بود…یک سمت فقط کولر و دیش ماهواره بود…یکطرف گلدون و گل…سمت دیوارکشی شده هم آلاچیق بود…لامپی روشن بود…آروم رفتم ببینم چه خبره…صدای پسری بود.میگفت من این حرفها رو نمیفهمم… نسترن اولا به مامانت میگی…پارسا خواستگارمه،دوما این بازیها رو برای من در نیار خودت میدونی که ازت آتو دارم بد هم دارم…سوما بخدا من دوستت دارم…نسترن گفت بخدا نمیشه اصلا نمیشه…بیا این دستبند منه بهت میدم دست از سرم بردار.بخدا کلی قیمتشه.بقران اگه بابام بفهمه منو و تو رو میکشه…گفت بابات گوه میخوره…در ضمن مگه نگفتم خونه ما خالیه عصری بیا اونجا چرا نیومدی؟گفت ببین پارسا من از اول هم بهت گفتم اهل این حرفها نیستم.من به هیچ عنوان با هیچ پسری نبوده و نیستم…اون پارتی رو هم با دوستام اومدم بدون اجازه بابام…واگه از اول به بابام گفته بودم…تو نمیتونستی ازم سوتی بگیری و اذیتم کنی…بخدا اگه داداشم بفهمه میکشدت…گفت داداشت کجات بود کدوم کون خری بود…ببین من میخامت…اون فیلمی که توی پارکینگ ازت گرفتم رو هنوز توی گوشیم دارم…پس یکبار دیگه برام بخورش…دستبندت هم قبول…ولی باید وقتی اومدم خواستگاریت به مامانت بگی من عاشق پارسام، گفت منو هم بکشی نمیگم…میرم به داداشم میگم…گفتم برو به هر خر میخای بگی بگو…گفت بدبخت حاج عموم بفهمه میکندت توی گونی میده جرت بدن.اون منو برای پسرش میخاد…گفت پس بزار یکبار دیگه کونتو براش آباد کنم بعد برو زنش بشو…پاشو سرپا پاشو ببینم…زود باش از غروب منتظرتم…بجنب…طفلکی گریه کرد…ناکس سیلی بدی بهش زد…بیست سالش بود یا نبود…قد متوسطی داشت و لاغر بود…نمیدونم کی بود…کیرشو در آورد گفت بجنب…این طفلی هم نشست زیر پاش…از موهای نسترن گرفت…دوربینش هم روشن.بود…تا من رفتم داخل…منو دید انگاری عزرائیل دیده…نمیدونست این واقعا داداش داره به این گندگی،،اصلا حواس نسترن به پشتش نبود…گوشی رو از پسره گرفتم لال لال شده بود…نسترن تا منو دید گفت داداش این بیشعور همش منو اذیتم میکنه…گفتم تو بیرون باش بعدا به حساب تو هم میرسم…گفت داداش تو رو خدا…گوشی پسره و گوشی متینا رو دادم دست نسترن رفت بیرون…جوری پسره رو زدم…با شلوارک بود…کون لخت انداختمش بیرون…فقط میگفت گوه خوردم پسر حاجی گوه خوردم…بدون شورت…تمام لب و دهن پر خون بود…دماغش عین شیر آب ازش خون می ریخت…از سر و صدای زیاد.پدرم و متینا و سیمین هم اومدن بالا…بابام گفت چی شده…پسره لخته لخت بود.گفتم خارکسده فردا بساطتون رو جمع میکنی ازین ساختمون میزنی به چاک…گفت پسر حاجی تو رو خدا شلوارکم رو بده زشته…چنان لگدی در کونش زدم.که عین سگ پاسوخته فرار کرد…سیمین گفت وای پسره نفله شده بود…پدرم گفت چی شده متین…گفتم هیچچی این بچه رفته تولد دوستش اونجا پارتی بوده این کوسکش هم میدونسته شما سختگیری میکنی…اینو تحت فشار گذاشته و می خواست بهش تعرض کنه و ازش یک دستبند به زور گرفته بود…میخواست مجبورش که به کاری که نباید بشه…نسترن گریه کرد.گفتم متینا ببرش پیش خودت…پدرم گفت دمت گرم بزار بره شکایت کنه من جوابشو میدم…سیمین گفت…آخه چرا لختش کردی…گفتم سیمین جون اگه من لختش نمیکردم کون لختی نمینداختمش بیرون از فردا برامون صد تا حرف در میاوردن…مردم نمیدونند که این نتونسته گوهی بخوره…ولی دیگه حتی جرات شکایت هم نداره…خندید گفت چی بگم…ولی گناه داشت…پدرم گفت دست و بالت خونیه برو بشورشون…گفتم بابا به نسترن چیزی نگو نذار خراب بشه…خودش بدجور تنبیه شد…گفت باشه ولی به
سیمین خانوم بگو.رفتم پیش دخترها.نسترن هنوز گریه میکرد…گوشی پسره رو ازش گرفتم…گفتم امشب پیش متینا باش…بابا کارت نداره…صبح متینا نبود…من لخت خوابیده بودم…البته فقط باشورت…نسترن اومد گفت داداش داداش پاشو دیگه بابا منتظرته.گفتم چکارم داره…گفت نمیدونم…توی خونه با شورت بودم…که در زدن سیمین بود…اومد داخل.گفت وای خاک تو سرم…گفتم بیا تو دیگه مگه نگفتی مادرمی…خندید گفت آخه زشته پسر…گفتم جوش نزن.گفت بیا برو صبحونه بخور ببین حاجی چی میگه…گفتم بزار یک دوش بگیرم…زودی بیرون اومدم.و شیک و پیک زدم بیرون…گوشی پسره دستم بود…پدرم از حرکت دیشبم خر کیف بود.گفتم بابا من امروز کمی کار دارم.گفت میدونم ولی میخواستم نظرت رو بدون حاج عمو نسترن رو برای پسرش میخاد.سیمین همش چشاش بهم بود میدونستم نمیخاد دختر شوهر بده.گفتم باباجون این بچه است بزار بره دانشگاه…مطمئن باش خوشگله رو دستمون نمیمونه،اون جریان هم بچه گی کرده…خودش حساب کار دستش اومد…آدم که یک دکمه پیدا میکنه براش کت نمیدوزه،،بزار خوش باشه زندگی کنه…گفت بهش چی بگم.گفتم بگو فعلا ما هنوز عزا داریم…سیمین لبخند قشنگی زد…پدرم گفت تو میخای کجا بری…گفتم برم سراغ ماشین خودم…دیگه لازمش ندارم نمیخام خرج اضافی کنم…میفروشمش…این روزها پول لازم هم هستم…تا درخواست کار دادم…جوابش بیاد…گفت متین خولی مگه…ما خودمون به پرسنل احتیاج داریم…عموها همه با پسرهاشون هستن.من تنهام…کار میخای چکار…بعدشم شماره حسابتو بده با کارت ملی که لازم دارم…برای سند ماشین جدیده…گفتم نمیخاد من دیگه سنم از این گذشته که از پدرم پول تو جیبی بگیرم…میخام بفروشمش…گفت که چی بشه…نسترن گفت بابا میخاد دلار بخره…برگشتم.گفتم تو از کجا میدونی…گفت دیشب شنیدم با دوستت حرف میزدی…بابام گفت…پسر نرو بمون…نکنه بخاطر دختر داییت میخای بری.گفتم بابا اون بچه است بعدشم کارای دایی تمومه رفتنی هستند.گفت پس چرا میخای بری.گفتم بخدا نمیخام برم این فضول خانوم…خندید فرار کرد…پدرم گفت پس من عجله دارم میرم تو کارات رو کردی بیا…شرکت…گفتم چشم…تا این رفت من پای میز صبحونه بودم.گفتم سیمین جون من خوراکم زیاده از پای میز دیر بلند میشم…گفت فدات بشم پسر از دیشب دوبار به دادم رسیدی…بخدا میخاد دختر نازنینش رو بده اون پسر داداش روانی مشنگش…بخدا من خودم مذهبی هستم پدرم روحانی بود…اما هنوز نشده منو به زور ببره نماز جمعه…اون دیوونه حتی مادرش و میبره نماز جمعه…خندیدم گفتم دروغ میگی،،گفت نه بخدا…سیمین اومد محکم بوسم کرد…رفت وقتی برگشت گفت این کادوی منه پسش نزنی که ناراحت میشم.یک ست ساعت دستبند بهم داد…بعدشم گفت این هم بخاطر کار دیشب.ده هزار تا دلاری بهم داد.گفت آخه… گفت نمیدم که بری خارج.میدم که غصه پول نداشته باشی…گفتم سیمین جون من وضع مالیم بد نیست که مادرم بیشتر اموال پدریش رو به من داده.گفت میدونم.رفتم بیرون پسره سر و صورتش همه باندپیچی بود.منتظرم بود.گفت پسر حاجی تو رو خدا گوشیمو پس بده…گفتم اول قفلش رو باز کن…بعد…قفل و باز کرد…برگشتم بالا…تموم عکسها فیلمها رو همه رو ریختم روی لب تاب و گوشیشو صد تیکه کردم…رفتم پایین.گفتم بشین.گفت چرا…گفتم بشین…نشست توی ماشین بردم براش یک گوشی جدید خریدم…و ادای پدرم رو در آوردم گفتم فقط یک ماه فرصت داری دمت رو بزاری روی کولت و ازین آپارتمان بزنی به چاک…گفت بخدا حاجی صبح بهم گفت و پول پیش خونه رو بهمون پس دادم…باشه باشه…رفت پایین…کارهامو که انجام دادم نتونستم برم پیش پدرم…ماشینو میدونم مفت فروختم ولی ازش راحت شدم…الان دیگه مث آقا زاده های واقعی زندگی میکردم…برگشتم خونه رفتم سراغ لب تاپم…دنبال فیلمهای نسترن بودم…اوه اوه این دختره خر رو توی مهمونی از کون گاییده بودن پسره از دور فیلم گرفته بود.نمیدونم چی داده بودن خورده بود منگ و مشنگ و ملنگ شده بود…ولی روی صندلی ماشین میگاییدنش…۳نفری هم گاییدن…ولی زودی تمومش کردن…این کوسکش فیلم گرفته بود…خودش هم یکبار داده بود این بخوره بلد هم نبود خوب بخوره.پسره ریخته بود دهنش…خلاصه که شب با متینا مشغول برگ بازی کردن بودیم که اومد… مادرش بنده خدا نمیزاشت ما دست به سیاه سفید بزنیم…شام اونجا بودیم…بعد شام رفتیم بالا آلاچیق… بازی کنیم…هیچچی بلد نبود بهش یاد میدادم…طفلی خیلی مثبت بود…اون دفعه هم گولش زده بودن رفته بود مهمونی…سیگار روشن کردم.گفت وای داداش بقران بابا بفهمه میکشدت،گفتم دیوونه من۲۵سالمه مگه بچه ام.متینا رفته بود چایی تنقلات بیاره…گفتم بابا اگه بعضی چیزا رو ببینه بعضیها رو میکشه.گفت داداش گوشی پارسا رو دیدی،گفتم بله دیدم رفتی پزشک قانونی تا ببینی چی بلایی سرت اومده…گفت نه ترسیدم به کسی بگم…گفتم دکتر زنان چی…گفت اونم نرفتم.گفتم خودم میبرمت…گفت نه بخدا خجالت میکشم…گفتم دختر خوب اگه باکره نباشی میخوای چطوری
بری خونه بخت اون هم با این فامیل اومول…گفت بعدا خودمو میکشم…گفتم مگه خری…بیشعور… اگه خدایی نکرده باکره نبودی میبرمت ترمیم نترس خب…به کسی هیچچی نگو…گفت آخ فدات بشم داداشه خوبم.کاش زودتر میومدی پیشم…محکم بغلم کرد بوسم کرد…متینا رسید گفت خانوم تمومش کردی ها…گفت بخیل نشو…متینا دیشب نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.پسره رو لختی انداختش بیرون…متینا خندید…گفت دول موشی هم بود.گفتم هیس بی ادب…تا ساعت۴صبح بیدار بودیم…آخرش مادرش اومد گفت متینا خانوم مگه صبح کلاس نداری…آقاهه شما چی امروز هم نرفتی سر کار…گفتم باشه سیمین جون…بعدش نسترن گفت مامان فردا ۵شنبه است…تازه متینا گفت وای سهراب میاد…گفتم همچی میگه سهراب میاد انگار فرزند رستم میاد…یک لاغری پیزوری میاد دیگه…خیلی بهش برخورد…گفتم اوه اون رفیق منه این اونو بیشتر دوستش داره تا من…گفت اصلا اینجور نیست ولی شوهرمه ها…گفتم خدا شانس بده…سیمین گفت خب تو هم ازدواج کن تا یکی واسه تو منتظر باشه…گفتم کو دختر خوب که بیاد زن من بشه…و در ضمن اصلا آمادگی ندارم…فرداش با نسترن رفتیم پیش ۱خانوم دکتر.و بهش یاددادم بگه نامزدیم نه که داداش داداش بکنه…گفتم خانوم دکتر فقط میخواستیم از باکره بودنش مطمئن بشیم…پزشکه گفت اگه دوستش داری نباید این چیزها براتون مهم باشه… خوبی نسترن این بود که چادری بود…گفتم من مهم نیستم خانواده مذهبی و سنتی من مهم هستند…گفت بله متأسفانه در مملکت ما هنوز این عقاید پابرجاست و زیادم هست…گفت خانوم لطفا برید اتاق معاینه…اگه آقا خواستند میتونندتشریف بیارند موقع معاینه ملاحضه کنند تا باورشون بشه…نسترن گفت متین.گفتم نه برو نترس.خانومه گفت عزیزم بلاخره که چی…نسترن توی اتاق لخت شد خانومه دستکش دستش کرد.گفت میتونی بیایی از کنار ببینی…معمولا ما از آقا دامادها میخایم خودشون ببینند تا باورشون بشه…کف کرده بودم…درسته خواهرم بود اما دختر زیبای جوون…من جوون.خب هرکی باشه تحریک میشه دیگه…رفت روی تخت دراز کشید پایین تنه لخته لخت بود.خیلی شرم داشت…سفید بود وقتی دراز کشید تازه دیدم چه کوسی داره یک وجبی…تپل سفید.قشنگ شیو کرده بود…خانومه گفت نترس عزیزم شل بگیر خودتو…گفت بزار آقا بیاد ببینه…نسترن خواست بلند بشه.گفت آروم باش…چقدر خجالتی هستی…چیز خاصی نیست…مردها اینقدر فیلم و چیز میبینند که براشون طبیعیه…هر چند سیرمونی ندارند…خودشم خندید…نسترن پاهاشو باز کرد.صورتشو با دستش گرفته بود…دکتره صدام زد دستکش دستش بود…گفت نه شکر خدا باکره هستند و تا الان آسیبی بهشون وارد نشده…ببینید…لای کوسشو باز کرد داخلشو قشنگ بهم نشون داد…کیرم شق شده بود فهمید لبخند زد…گفت شکر خدا خودتون هم بدنتون سالمه…ولی…باید بگم که…گفتم چی طوریه…گفت عزیزم برگرد.روی زانو…گفت بسه دیگه…گفت نه باید برگردی…مقعد مشکل داری…برگشت…داگی کرد.ژل زد دستش…گفتم طوریه؟گفت رابطه آنال داشته…با خودتون بوده…اجبارا گفتم بله قبل از عقدمون…گفت خب اشکال نداره…اما بهش آسیب زدین…کمی بیرون زدگی داره…سعی کنید زیاد بهش فشار نیارید…آفرین عزیزم…با دستمال مخصوص خشک کرد کوس و کون ناز نسترن رو…کم مونده بود آبم بریزه…چی خوشگلی بود این دختر…تشکر کردیم از دکتر و نامه بکارت داد و زدیم بیرون…تا نشست توی ماشین گریه کرد.گفتم چته.گفت داشتم از خجالت میمردم…چرا اومدی داخل.گفتم آخه نسترن جون نمیومدم شک میکرد… بعدشم دیدی فهمید رابطه پشت داشتی…اونوقت می خواست بگی کار کی بوده…بهت ۳نفری تجاوز کردن…اصلا اینها کی بودن.دوباره گریه کرد.گفتم ناراحت نشو کاریه که شده…نهار مهمونش کردم کمی چرخوندمش…گفتم بیا بریم طالقان میخوام برم سر خاک مادرم…۵شنبه است.گفت دوره که…گفتم باشه دلم گرفته…زنگ زدم.متینا گفت.من هم میام…رفتم دنبالش…گفت خوب شد اومدیم…گفتم چرا…گفت آخه آخه… گفتم چیه باز سهراب نتونسته بیاد پیشت.گفت آره باباش مریضه…گفتم پس الان از خوشحالی توی اونجات عروسیه، خندید گفت خیلی.تا رسیدیم عصر شد و خاله هم سر خاک بود…کلی بغلمون کردو بوسید.شب خونه خودمون بودیم خاله کلی برامون زحمت کشید.سهرابم اومد ولی دیر اومد فقط برای گاییدن کون متینا اومده بود…خاله شب برگشت گفت دخترم تنهاست…گفتم چرا نیومد.گفت راستش پریود بود حالش خوب نبود…بردم خاله رو رسوندمش خونه اش.گفت لندهور زود زود بیا پیشم…نکنه خاله رو فراموش کردی.گفتم نه تو بهترین خاله دنیایی.گفت زبون باز بی حیا…برگشتم خونه…شب متینا گفت داداش من و سهراب بریم توی اتاق تو…گفتم چرا؟چون تختش بزرگه.گفت آره… گفتم سهراب گفت جان.گفتم مرگ کوفتت بشه…خندید…من رفتم اتاق مامانم…و روی تخت اون بودم…متینا میترسید از اتاق مامان…میگفت روحش اینجاست…اگه نه اتاق مامانم هم تخت بزرگ داشت…نسترن رفت اتاق متینا بخوابه.نیمساعتی نبود اس داد داداش من میترسم تنهام.بیرون پر درخته
نوشتم بدو بیا پیش خودم بخواب…۱دقیقه نشد اومد رسید…تخم جن با تاب شلوارک بود.گفت کجا بخوابم؟گفتم مث بچه آدم کنارم روی تخت.گفت خب…گفتم خب که چی فقط جیش میش نکنی ها…خندید گفت باور کن توی اون اتاق میخواستم از ترس قبض روح بشم.گفت چطوری اینجا زندگی میکردین…گفتم عشقه ببین چقدر قشنگه…پر دار و درخته…گفت من که دوستش ندارم.گفتم حالا بگیر بخواب.گفت پس تو بیا این طرف من اون طرف…من از لب پنجره می ترسم.گفتم باشه…همینجوری محکم بغلش کردم انداختمش اون طرف تخت.جیغ قشنگی با خنده کشید و گفت وای چقدر زور داشتی…لب پنجره بودم بیرون رو نگاه کردم عکس خندون و قشنگشو دیدم یاد مادرم افتادم شبهایی که تنها بودیم بغلم میکرد.من هم از تنهایی و تاریکی و رعدوبرق میترسیدم…آرومی اشکام میریختن،،ساکت بودم.و آروم اشک میریختم… کاری به گذشته اش با پدرم نداشتم…ولی خیلی خیلی دوستش داشتم.ناخودآگاه آب دماغمو کشیدم بالا.یک آن متوجه شدم نسترن نیم خیز شده بود روی من و داشت منو نگاه میکرد.گفت داداشی داری گریه میکنی؟گفتم بگیر بخواب.یاد مادرم افتادم موقعی که تنها بودیم من هم مث الان تو از تاریکی میترسیدم بغلم میکرد.بخواب نسترن بزار توی تنهایی خودم بمونم…آروم خم شد بوسم کرد.گفت تو رو خدا گریه نکن دیگه…دل من هم میگیره.گفتم باشه.گفت متین از ماجرای امروز پیش متینا هیچچی نگی ها…گفتم مطمئن باش…پشتم بهش بود.محکم بغلم کرد گفت تازه پیدات کردم ها ولی خیلی دوستت دارم نمیدونی چقدر.گفتم من هم دوستت دارم شک نکن…ولی شیطونی نکن.ابرو اگه از دست بره برگشتنی نیست.گفت داداش مامانم نمیزاره ناخونام رو لاک بزنم…یا که ابروهامو اصلاح کنم.همش سخت میگیره.گفتم خب مذهبیه دیگه اینجوری بزرگ شده…نترس از این به بعد خودم هستم.محکم بغلم کرد سینه های نازش بهم میخوردن…یاد اون کوس تپل و کون نازش افتادم در جا شق کردم…سعی کردم خودمو کنترل کنم ولی مگه میشد درسته خواهرم بود و هست ولی مگه چند وقته میدیدمش…خوشگل ناز تو دل برو…تازه لختی بدنش رو هم دیده بودم…ده دقیقه ای محکم بغلم کرده بود.به بهونه توالت بلند شدم.رفتم کیرمو آب زدم یخ کنه بخوابه…برگشتم بطری اب رو با خودم آوردم هنوز نخورده بودم.تا درش رو باز کردم گفت واسه من هم نگه دار…گفتم بیا اول تو بخور.گفت نه بخور بد بده من.گفتم خانومها مقدمترند.بعدشم آب اول مال کوچیکاست.خندید.کمی خورد داد به من… بقیه اش رو خوردم…دراز کشیدم کنارش.پشتشو کرد گفت متین داداش محکم بغلم کنم…خیلی دوستت دارم…گفتم باشه دستمو دراز کردم سرشو گذاشت روی دستم…خودشو توی بغلم کوچیک کرد…کون نرم و نازش رو چسبوند به کیرم…این بی ظرفیت هم بوی کوس و کون فهمید…توی کسری از ثانیه عین.گرز رستم سر بالا کرد و شق شد.درست افتاد لای چاک نرم کونش.بخدا صدای نفسشهای قشنگش رو میشنیدم.پرسیدم عزیزم ناراحتی.گفت نه متین فشارم بده محکم تر.گفتم آخه.گفت تو رو خدا…بادست دیگه شیکمش رو گرفتم…محکم تر چسبوندمش به خودم.اه قشنگی کشید.خودش برگشت.گفت متین گفتم جانم…گفت دوستت دارم. گفتم من بیشتر.لامصب لبهاشو چسبوند بهم.از زیر کیرمو با دستش گرفت…گفت وای متین داداش چقدر گنده است.لبهاشو بوسیدم…دستمو بردم توی تابش،سینه هاشو از زیر سوتین کشیدم بیرون.از لبهاش تا گردن و نوک سینه هاشو لیسیدم…به نوک سینه هاش رسیدم آرومی مکیدمشون.گفت وای چقدر خوبه،آآههههه…گفتم جانم…نوبتی سینه هاشو میخوردم…گفت متین سمیه میگه هیچچی مث اینکه اگه کسی اونجاتو بخوره لذت نداره.گفتم عجله نکن…گفتم سمیه کیه.گفت دختر عمو رضا.گفتم اون که بچه است…گفت بچه چیه از من یکسال هم بزرگه…نامزد داره…با من خیلی دوسته…توی چند تا عروسی تو رو بهم نشون میداد میگفت من عاشق این پسر عموی خودخواهم هستم.داداش مشنگت که ماها رو تحویل نمیگیره…خندیدم…نمیدونست انقدر تو خوبی…رفتم پایین آروم شلوارکشو در آوردم وای شورت نداشت…کوسش بوی عطر میداد.وقتی لیسش میزدم.چنان ناله میکرد.سرمو فشار به کوسش میداد که حد نداشت…هم زمانی که نوک سینه ها رو با چوچوله کوچیکش با لبم هم گرفتم و فشار دادم.عین جیش توی دهنم خالی شد خالی خالی.وای متین چکارم شد…چقدر خوب بود.لش و ول روی تخت بود.چرخوندمش.دمر شد.اروم پاهاشو از هم باز کردم…رفتم سراغ سوراخ کونش…چیزی نمیگفت… زبونمو با فشار فرو میکردم توی کونش.برگشت فقط نگاهم کرد…به کارم ادامه دادم…دو دستی لپهای ناز کونش رو از هم باز کردم.خوب سوراخ خیسش کردم…بلند شدم.رفتم روش.گفت متین اینکار خیلی درد داره.گفتم نترس آروم میکنمت.گفت متین مال تو بزرگه.گفتم چند بار دادی راستشو بگو.گفت ۴ یا۵دفعه.همش هم زوری کردنم.هیچوقت دل بخواه من نبوده همیشه همه جا تنها بودم کسی پشتیبانم نبوده.گفتم نترس خودم دیگه همیشه هستم…حالا با دستای کوچولوت لای تپلی هاتو بازشون کن.قشنگ باز کرد سر قارچی کیرمو آب دهن زدم با یک فشار کم رفت داخلش آخ آخ و جیغ های
کوچولوش شروع شد.وای داداش داداش پاره کردیم…وای وای چقدر درد داره.آخ مامان دردم میاد.ولی کونش گنجایش خوبی داشت…قشنگ نصف کیرم میرفت توش میومد بیرون…درش آوردم گریه میکرد…خم شدم قشنگ دوباره سوراخشو لیسیدم…دلم نمیخواست آبم زود بیاد…بهترین کونی بود توی عمرم که داشتم میکردم…تنگ و تپل و ناز…صدای گریه اش قشنگتر بود.بالش گذاشتم زیر شیکمش…کونش قنبلتر شد…دوباره کیرمو تف زدم گفتم بازش کن گفت نه دردم میاد.گفتم عزیز داداش آخرش الان آبم میاد.گفت بگو جون نسترن.گفتم جون آبجی… گفت پس زود باش…خودش بازش کرد…دوباره ولی راحتتر رفت توی کونش…گفت وای متین دارم میمیرم بخدا دردم میاد.روش دراز کشیدم.پشت گردنشو چندتا بوس کردم…گفتم شلش کن…تا خودش ول کرد فشار دادم توش…بیشتر کیرم مخصوصا تنه کلفتش شکاف و سوراخ کونشو جر داد رفت داخلش…تازه الان خوب جا شد توش…سرش رو بالش بود جیغ بدی زد.ولی ولش نکردم.ابم اومد ریختم ته کونش.همینجوری روش خوابیده بودم تا اینکه…قشنگ کیرم خوابید از روش بلند شدم…از کنار سوراخش آب کیرم زد بیرون.کنارش دراز کشیدم.بوسیدمش…صورتشو چرخوند.گفتم خوشگله من باهام قهره…چیزی نگفت…دوباره بوسش کردم.پرسیدم نسترن قهری،با گریه گفت ببینش…چکارم کردی.سوراخم بسته نمیشه…گفتم نترس میشه…گفت خیلی چیزت کلفته…گفتم باشه تو بهترین و زیباترین دختری بودی که تا الان کردمش.کاش تو خواهرم نبودی.گفت چرا؟گفتم خانومم میشدی فدات شم.گفت نه نمیشدم… گفتم چرا مگه دوستم نداری…گفت متین خیلی چیزت بزرگه.دلم داشت پاره میشد.گفتم ببخشید گله گلاب.بغلش کردم…گفت بزار برم توالت…رفت و زودی برگشت.گفت متین خیلی دردم اومد.گفتم ببخشید دیگه…من هم رفتم و برگشتم…پتوی نازکی کشیدم روی دوتاییمون و بغلش کردم ازش معذرتخواهی کردم…خوابیدیم…صبح با صدای جیغ جیغ متینا بیدار شدیم…گفت وای خاک برسرتون مگه زن و شوهرین،،لخت نبودیم ولی اینقدری ناز عین سنجاب کوچولو توی بغلم خواب بود که حد نداشت…گفتم زر نزن بدترکیب دیشب میترسید اتاق تو بخوابه اومد پیش من…گفت آره آره پس اون آنتنت چیه بلند شده…راست میگفت قشنگ از پشت لای کون و کوسش بود…گفتم عوضی آدم توی خواب هیچچی دست خودش نیست…نسترن تا بیدار شد فهمید ما چی میگیم…گریه کرد فک کرده بود این متینای عوضی فهمیده من نسترن رو کردم…گفت خواهری بخدا شوخی میکنم…بلندشین صبحونه حاضره…بابا هم زنگ زد امشب خونه حاجی صالح نمیدونم کیه دعوتیم زودی برگردیم تهران…نسترن گفت بابا بزرگ منه…پرسیدم پشمک کجاست…گفت داداش بقران دیگه بهش نگی پشمک ها…پدرش مریضه ساعت۶رفت بیمارستان…گفتم باشه ببخشید…رفتم دوش گرفتم…برگشتم…نسترن گفت واقعا توی روز چقدر این خونه قشنگه…گفتم تپل خانوم کجاست…گفت رفت بیمارستان یکسر به پدر شوهرش بزنه…گفتم نمیری دوش بگیری؟گفت متین لباس ندارم بزار برم خونه خودمون بعدش.گفتم بیا بغلت کنم…خوشگل خانوم…اومد روی پام نشست…خودش کونش میخارید…دوباره لب تو لب شدیم.گفت متین میخوری واسم…گفتم جان نیکی و پرسش…روی کاناپه داگیش کردم…به تلافی کونی که داد…کوس و کونی ازش خوردم که دوباره آبش ریخت بیرون…برگشت گفت ببینمش.کیرمو درش آوردم… گفت میخوام برات بخورمش…گفتم جانم آبجی خوبم…بلد نبود بهش گفتم چکار کنه…قشنگ فقط سرش رو میخورد…آبم اومد نگفتم بهش ریختم دهنش.کمی رفت توی شیکمش بقیه اش رو ریخت بیرون…گفت شور بود…رفت دهنش رو شست من دوباره رفتم حموم زود اومدم.متینا زنگ زد متین بیا دم بیمارستان دنبالم…خلاصه که ظهری منو دوباره تیغ زدن رستوران و گردش و فلان…عصر برگشتیم خونه…نسترن رفت خونه اشون.سیمین اومد پیشم…گفت آقا متین…گفتم همون متین کافیه سیمین جون.گفت میایی منو برسونی خونه حاجی اینها آخه امشب برای شماها مهمونی گرفتن…گفتم لطف کردن لازم نبود.گفت نه عزیزم وظیفه است…گفتم روی چشم…ماشین خودتون کجاست…گفت راستش دیروز دادم خواهرم حالا پیش خودمون بمونه…تصادف کرده…روم نشد به پدرت بگم…هنوزم نبرده بده درستش کنند…خونه اونهاست…گفتم مهم نیست.خودم فردا ردیفش میکنم…گفت ممنونم عزیزم…کمی خرت و پرت هم داشت و سوارش کردم.اولش ساکت بود.ولی بعدش گفت ممنونم که هوای نسترن منو هم داری بچه ام خیلی تنهاست…من دیگه بعد نسترن حامله نشدم.اخه مریض شدم تو هم جای پسرمی رحمم رو برداشتن…بچه ام تنها بود…این چند روز خیلی حالش خوبه…همش از اون روز میگه مامان ندیدی وقتی پارسا متین رو دید از ترس قبض روح شده بود…رسوندمش خونه مامانش. شلوغ بود همه محجبه و با حیا بودن.گفت سحرسحر بدو بیا ماشینو نشون بده آقا متین ببره درستش کنه.بدو توی حیاط نبود.بگو ماشینو کجا گذاشتی.؟.وای تا سحر اومد…کفم برید…الحمدالله این کی بود…پریزاد بود آدم بود فرشته بود…جل الخالق قربون خلقتت خدا جون…بقران محمد عین فرشته ها بود.چه هیکل نازی داشت…چادر رنگه نازک سرش بود دم
نور پنجره هیکل قشنگش خوب از لای چادر دیده میشد… آروم سلام داد…سرش پایین بود…جواب دادم.لکنت گرفته بودم…گفت آبجی بخدا نامرد دنده عقب اومد زد بهم و بعدشم گردن نگرفت…حتی گواهینامه منو هم گرفت و قراره فردا هزینه تعمیر ماشینش رو بگیره کارتم رو بده.گفتم مهم نیست بریم ماشینو ببینیم…کجاست.خواهرش هم اومد…رفتیم دوتا کوچه بالاتر گذاشته بود خونه داداشش…زیاد چیزیش نبود فقط سپر شکسته بود…گفتم طوری نیست.مگه بابا میخواد چی بگه…سیمین خندید گفت والله نمیدونم سحر سخت میگیره…گفت آبجی آخه حاجی میدونم چیزی نمیگه…اما مامان بفهمه ناراحت میشه میگه چرا امانت گرفتی…برگشتنی پرسیدم سحر خانوم کجا تصادف کردی…منو برد جای تصادفش،اتفاقا دو تا دوربین چپ و راست قشنگ مشرف به ساختمون بودن…بردم رسوندمشون خونه برگشتم رفتم به نگهبانه ساختمونه پولی دادم و فیلم تصادف رو گرفتم…شب مهمونی شلوغ بود دیگه اون خوشگله رو ندیدم…خیلی سنتی و مذهبی بودن.فرداش رفتم ماشین سیمین رو برداشتم و زنگ زدیم طرف اومد پلیس رو هم زنگ زدیم رسید جریان رو قبلش گفتم…یارو رسید هنوزم گردن نمیگرفت… تا اینکه فیلم تصادف رو نشون دادم.و مجبور شد گواهینامه رو پس بده و هزینه تعمیر سپر رو هم از بیمه اش گرفتیم…سحر از خوشحالی نمیدونست چکار کنه…گفت وای آقا متین چقدر کیف کردم.حالشو گرفتین ها…گفتم مرتیکه فک کرده بود خیلی زرنگه…بردمش کافی شاپ نمیومد…گفتم سحر خانم افتخار یک قهوه نمیدین؟گفت آخه اگه کسی ببینه چی؟گفتم ببینه…مگه داریم کار خلاف شرع می کنیم…قهوه میخوریم دیگه…یک ربعی نشستیم ساکت بود.به زور باید ازش حرف میکشیدی،.فهمیدم خیلی در عذابه…گفتم بخور کیک و قهوه ات رو تا بریم.تندی خوردش…گفتم میشه شماره اتون رو داشته باشم…گفت چرا؟گفتم آخه خب فامیل هستیم دیگه…شما هم اگه دوست دارین و افتخار میدین…شماره منو سیو کنید شاید کاری پیش اومد تونستم براتون انجام بدم…بالاخره شماره داد و گرفت…بردمش خونه سیمین شون…تا خواهرو دید با ذوق و شوق تموم جریان رو تعریف کرد…سیمین گفت متین بخدا وجود جوونی مث تو توی این خونه لازم بود.فدات بشم پسر گلم.جلوی خواهرش پیشونیم رو بوسید سحر چشاش۴تاشده بود…گفتم سیمین جون من ماشینو میزارم تعویض سپر انجام بدن…شما نگران نباش…ظهری خودم میرم دنبال دو تا دخترها…البته چیزی هم به ظهر نمونده…گفت ناهار منتظرتونم.گفتم نه بابا هر روز هر روز مزاحم شما نمیشیم.گفت متین چرت نگو…اگه نیایی جدای اینکه پدرت ناراحت میشه خودمم ازت دلگیر میشم…گفتم چشم…چیزی اگه لازمه از بیرون بگیرم.گفت نه ممنونم عزیزم…رفتم دنبال نسترن…سوار شد.گفتم نسترن چیزی ازت بپرسم تو رو خدا پیش کسی نمیگی ابرو ریزی نمیکنی…گفت نه مگه دیوونه ام.پرسیدم نسترن.سحر خاله توست؟گفت وای آره… چقدر خوشگله و آرومه… تکه تک.داداش میخوایش،گفتم کو صبر کن.گفت دو ترم مونده پزشک بشه…گفتم نه بابا؟گفت بخدا خیلی زرنگه بچه کوچیکه خانه مامانم اینهاست…گفتم چقدر ساکته اصلا حرف نمیزنه.گفت آره مامانم میگه باید با انبر دست از زیر زبون سحر حرف بیرون بکشیم…گفت تو از کجا میشناسیش.جریان دیروز رو گفتم…گفت از آنهایی نیست که بیاد بیرون و حرف بزنه…گفتم چرت نگو امروز بردمش کافی شاپ…دو ساعت باهم بودیم…گفت بخدا دروغ میگی. گفتم دروغ چیه این هم شماره تلفنشه،همینه یا نه…نگاه کرد جیغ زد.وای خدا مخ سحر رو زده…دمتگرم…اون به داییم شماره نمیده به تو داده…بقران دوستت داره…جانم عروسی.خندیدم گفتم…روانی کدوم عروسی…گفت بقران اگه بابا بفهمه…یکهفته ای دومادت میکنه…لامصب بابا عین دخترش سحر رو دوست داره…گفتم نگی به کسی ها.خندید.گفتم اگه بگی دیگه هیچ حرفی بهت نمیزنم…بدبختی از متینا فراموش کرده بودم.رسیدم خونه از تاکسی پیاده شد…اخم کرده بود…تا منو نسترن رو دید اخماش بیشتر شد…توی آسانسور ساکت بود…رفت خونه خودمون…نسترن رفت خونه خودشون…رفتم پیش متینا…بقران حواسم نبود که میخاد لباس عوض کنه…لباسمو عوض کردم تا رفتم توی اتاقش لخت بود یعنی شلوار تنش نبود.داد زد بیشعور نمیتونی در بزنی…عین چی میایی توی اتاق…عصبی بود…گفتم ببخشید آبجی…فک کردم لباس تنته، من ازش بزرگتر بودم…اون روز که من لخت بودم اون اومد داخل هیچچی بهش نگفتم…زدم بیرون…میخواستم جریان سحر رو براش بگم…برگشتم اتاقم…خودش فهمید بد جور بهم بی احترامی کرده…اومد داخل گفت متین ببخشید آخه یکهو اومدی داخل.گفتم تو هم اون روز یکهو اومدی ولی من بهت فحش که ندادم هیچچی…حرفی هم نزدم…گفت وای داداش ببخشید.غلط کردم…چرا نیومدی دنبالم…تو که بهم گفتی میایی دنبالم…منتظرت بودم…وقتی دیدمت…با نسترن بودی عصبی شدم…دیگه منو یادت رفته…دوستم نداری،،گریه کرد…گفتم خره من تو رو دوست ندارم…دیوونه شدی…وای چقدر حسودی، خدا این دخترا چی بودن دیگه…توی اشکاش لبخند زد…نخیرم تو از روزی اون رو
دیدی منو یادت رفته…گفتم اولا تو همیشه جات وسط قلب منه…دوما تو رفیق روزهای تنهایی من بودی و هستی…سوما این طفلی بغیر من و تو کسیو نداره…چهارما کار مهمی باهاش داشتم که چون بهم اینجوری گفتی اصلا بهت نمیگم…چون فحشم دادی، گفت تو رو خدا تو رو خدا،،بگو چیکار داشتی…همون لحظه نسترن در زد من در رو باز کردم…متینا گفت نسترن زود بگو این متین چکارت داشته که منو فراموشم کرده بود…نیومد دنبالم.او چقدر فضول بود.گفت متینا دیگه منو هم یادش میره بهت قول میدم…این عاشق یک دختر خوشگل شده…خانوم دکتره…الان هم آوردتش خونه ماست.متینا گفت وای جیغ خیلی بلندی زد…گفتم احمق ها ساکت باشین…بدبختی در ورودی باز بود…آقا شانس تخمی من بابام رسید اومد تو…گفت چه خبرتونه…صداتون تا ده تا خیابون رسید…متینا بغلش کرد گفت بابا…متین میخواد زن بگیره دیگه نمیره خارج…گفتم لال شو متینا…گفت اوه حالا کی هست این دختر بیچاره…خودشم خندید.متینا گفت نمیدونم کیه…ولی مث اینکه اوردمش خونه شماست…نسترن ساکت بود.بابام،پرسید نسترن مگه مهمون داریم…آب دهنش رو قورت داد گفت راستش خاله سحر اومده…بابام نگاهم کرد. گفت متین آره نسترن درست میگه.گفتم بابا بخدا من فقط از نسترن در موردش سوال کردم اون بنده خدا که نمیدونه من نظرم در موردش چیه؟اینها آبروی منو بردن…اه اه، رفتم توی اتاق اعصابم خورد شد.پدرم گفت بیا بریم ناهار حالا کجا رفتی،؟معمولا عروسها قهر میکنند نه دامادها.گفتم ولم کن بابا.مردم خواهر دارن ما هم خواهر داریم…کشک توی دهنشون خیس نمیخوره…فضولها…روی تختم بودم که در زدن…سیمین بود.گفت پاشو بیا ناهار…گفتم سیمین جون تو رو خدا بزار توی خودم باشم.گفت بیا…سحر هم داشت در مورد تو از من میپرسید…اولین مردی هستی که سحر توی زندگیش در موردش حرف میزنه…چطوری مخ خواهر کوچیکه منو زدی فقط خدا میدونه…خندیدم.گفتم بخدا مخش رو نزدم…سیمین جون شنیدی عشق توی یک نگاه…لامصب رو از دیروز که دیدمش…دیوونه اش شدم…خندید.گفت خدا شاهده دیروز که توی ماشین از توی آینه دائم نگاهش میکردی فهمیدم دلت گیره…پاشو بیا خودم واسه پسرم میگیرمش.غصه نخور…دیگه داری باجناق بابات میشی…گفتم آخه نظر اون چیه.گفت مطمئن باش…که دوستت داره.که بهت شماره داده…گفتم شما از کجا میدونی…گفت خودش بهم گفته…پاشو بریم ناهار…لباس قشنگی پوشیدم…و رفتم خونه سیمین شون…همه دور میز ناهار خوری بودن…اون دوتا بیشعور تا منو دیدن زدن زیر خنده…سحر خیلی سرخ شد…من بدتر…با بدبختی کمی ناهار خوردم.سیمین گفت شاه دوماد من زیاد پختم چون میدونستم تو خوش خوراکی…هر چی بمونه باید خودت بخوری…گفتم سیمین جون اشتها ندارم.ببخشید.بلند شدم رفتم خونه خودمون…تا۴غروب تنها بودم.که در زدن پدرم بود.گفت پسر از انتخابت مطمئنی…گفتم بابا من هم باشم اون چی نمیخاد پسندم کنه…گفت خیلی هم دلش بخاد.تو پسر حاج محسنی و برای خودت کسی هستی…تحصیلاتت هم خوبه…گفت ولی اینها دختر نمیدن ببریش خارج ها…گفتم خارج کجاست ول کن بابا…از وقتی فهمیدم چرا زن گرفتی و مشکلت با مامان چی بوده…حق رو بهت دادم…بخاطر همین قید دختر دایی و خارج رفتن رو زدم.و دلم میخاد زن باحیا بگیرم…محکم بغلم کرد.مرد به اون سن گریه کرد.گفت کی بهت گفت…من خجالت میکشیدم بهت بگم…گفتم خاله بهار بهم گفت بابات خوبه نرو خارج…مادرت مقصر بوده…بعدشم جریان رو گفت.پدرم گفت خدا خیرش بده بار یکعمر رو از دوشم برداشت.مونده بودم چطور بهت بگم اصلا بگم یا نگم…اصلا باورت میشد یانه؟گفتم بابا اگه میخای برای اینکه یک عمر تنهام گذاشتی ببخشمت،از پیشت برم خارج باید سحر رو واسم بگیری…خندید گفت ناکس واسه من شرط میزاری…خیالت راحت اختیار کاملش با منه…باش تا بیام…رفت یک ساعت نبود…در زدن خبری هم از اون فضولها نبود…سیمین بود.خندید.گفت شاه دوماد فقط نیمساعت فرصت داری سنگهاتو با عروس خانوم وا بکنننییی…گفتم چی،گفت حرفتون رو بزنید…خانواده ها راضی هستند…فقط خودتون مهم هستین…همون لحظه سحر با چادر سفید قشنگی اومد پیشم.گفتم لطفا بشین…نشست در رو بستم…گفت میشه در باز باشه؟گفتم نه میخوام تنها باشیم…نترس فدات شم…نگاهم کرد.گفتم سحر خانوم…توی این دنیا رک بگم نمیدونم چرا…ولی تنها دختری که تموم قلب و روحم رو بهش باختم فقط تویی…ببین من مث تو بار نیومدم…من خیلی آزاد و رها بودم…اما تازه به دلایلی فهمیدم اون زندگیها زیاد هم قشنگ نیستن.و بی بندوباری مشکلات زیادی بار میاره…خداییش مذهبی هم نیستم ولی اصلا منکرش نمیشم.ولی سحر جون فقط اینو میدونم از دیروز عاشقت شدم…دلمو آتیش زدی…لبخند قشنگی زد.گفتم سحر راستشو بهت میگم من تا الان شاید با۱۰تا دختر دوست شدم و هستم…اما از صبح که باهات بودم…اصلا نمیتونم به دختر دیگه ای فک کنم…گفت شاید الان که منو دیدی فعلا آتیشت تنده اینجوری فک میکنی…گفتم نه بخدا از حال خودم باخبرم.گفت،آقا متین،اگه یک چیزی بهت بگم وجدانا تا آخر عمر بین خودمون میمونه…گفتم بخدا تا تو نخای به کسی نمیگم…گفت من میخام دو سال دیگه برای تخصص برم اروپا.اونوقت چی.گفتم جانمی جان…خودم میبرمت…کی میفهمه…وقتی بفهمند که جا خیسه و بچه نیست… گفت بگو بخدا…گفتم به جون سحر…گفت همه بهم میگن بهش بگو فکر خارج رفتن رو نکنه…میخان با بودن من تو رو نگه دارند.گفتم اشکالی نداره این یک رازه بین من و تو…گفت قسم بخور.گفتم به هرچی تو بگی قسم…هر جا بریم با هم بریم.گفت یعنی منو میبریم خارج مواظبم باشی شاید چندسال طول بکشه.گفتم باشه…طول بکشه…گفت مخارجش چی،ارث زیادی بهم نمیرسه،واسم کافی نیست،گفتم نوکرتم هستم.تو غصه پول رو نخور…خودم دارم…اصلا نیازی به پدرم ندارم…مادرم اینقدری واسم گذاشته که یکعمر بخورم بپاشم هنوز دارم…تازه پدرم هم مهربونه.گفت قول دادی.گفتم شک نکن…خودش دستشو آورد جلو…دست داد.دست نازشو بوسیدم.گفتم تو پرنسس منی…زیبای من…جون بخواه.گفت مرسی.بلند شدم آروم پیشونیش رو بوسیدم…سرخ شد عین لبو…رفتیم خونه سیمین شون…همه منتظر بودن…تا وارد شدیم…بابام گفت خب.چی شد.سحر رفت توی اتاق.گفتم الحمدالله…تازه متوجه شدم.اوه خونه پر آدمه…خانومها همه کل کشیدن…این دوتا فضول جیغ و هورا…بعدشم مردها توی پذیرایی بزرگه بودن…و صلوات فرستادن…خدا میدونه یکروزه عاشق شدم و همون شب بله برون ما بود.و قرارشد چند روز بعد عقد کنیم…اونشب فقط یک صیغه محرمیت بینمون خوندن…آخه نصفشون هم آخوند بودن…پدر و عموهام توی کونشون عروسی بود…اصلا فک نمیکردن بتونند منو پا بندم کنند…طفلکی ها توقعی هم نداشتن…با۱۴تا سکه و یک سفر حج.با یک آپارتمان مهریه اش قبول کردن…دختره داشت پزشک میشد.شاید هر خانواده دیگه بود صدتا مانع میکاشتن…مخصوصا با موقعیت من و پدرم و خانواده ام…فرداش من زنگ زدم به سحر زودی برداشت…پرسیدم عشقم کجایی؟گفت متین جون الان تا دو باید دانشگاه باشم.دو تا۳و نیم فرصت دارم ناهار بخورم بعدشم تا۹شب بیمارستان باید کشیک باشم.گفتم سحر جون خسته میشی که…گفت همهش یکطرف حوصله رفتن دنبال ناهار رو ندارم…زمانی میرسم رستوران یا تعطیله یا غذای خوبی نداره…گفتم عزیز دلم من هم ناهار نمیخورم میام دنبالت بریم رستوران…گفت نه نمیشه…من با دوستام هستم.گفتم اونها هم قدمشون سر چشم…شیرینی نامزدیمون.گفت وای از صبح یک بند دارند اذیتم میکنند… باشه.۶نفریم ها.گفتم اشکال نداره بگو۶۰۰نفر…پس رزرو میکنم.واسه ساعت دو نیم…وقتی رفتم دنبالشون.همه مث هم بودن محجبه با کلاس…موقع ناهار متینا زنگ زد.داداش کجایی ظهر هم نیومدی دنبالم و خونه هم نیومدی.گفتم خواهری من با سحر جونم…کمی کار داشتم.گفت باشه خداحافظ…سحر گفت چی شد.گفتم نمیدونم متینا بود و خیلی غمگین بود…حرفم تموم نشده بود.گوشیم زنگ خورد…سهراب بود.گفتم جانم داداش.گفت متین جان میتونی متینا رو بیاریش طالقان…حال بابام خوب نیست میترسم خدایی نکرده طوریش بشه…میخام متینا رو ببینه…گفتم انشالله خوب میشه…خودم میارمش…گفت الان بهم زنگ زد…متین نمیتونه بیاد میخاد تاکسی بگیره.گفتم نه بیخود میکنه…قطع کرد زنگ زدم بهش…گفتم تاکسی بی تاکسی…صبر کن خودم تا یکساعت دیگه میام پیشت…گریه کرد.گفتم لوس نشو…میام.گفت مرسی داداش…جریان رو گفتم برای سحر.گفت طفلکی نخواسته مزاحممون بشه…گفتم یکمی هم نسبت به من حساسه…خندید…خلاصه که رسوندمشون بیمارستان و برگشتم سراغ متینا…به نسترن چیزی نگفتم.فقط به پدرم گفتم…گازشو گرفتم و هنوز تاریک نبود رسیدیم بیمارستان…بنده خدا حالش خوب نبود…پیرمرد تنگی نفس داشت.متینا رو بوسید…سهراب گفت داداش ببخشید نتونستم بیام بله برون…گفتم مهم نیست انشالله حال بابات خوب بشه…خیالمون راحت بشه.گفت متین امشب بر نگرد…بزار متینا باشه…تا فردا صبح دوباره بیاد پیش بابام…من شب باید بمونم.بیمارستان.گفتم باشه بروی چشم هستم…با متینا رفتیم سر خاک داشت تاریک میشد فقط زود فاتحه خوندیم برگشتیم…کمی تنقلات خریدیم…رفتیم خونه…ساکت بود.گفتم متینا خواهرگلم،چته…چرا ناراحتی،گفت متین تو هم زن بگیری متینا تنهای تنهاست.گفتم پس اون پشمک چیه.؟بعدشم من و تو با همسرامون توی یک اپارتمانیم،گفت نه بابا از اون آپارتمان کوچیکه میخاد به من و سهراب بده…ولی تو رو کنار خودش نگه میداره.گفتم نترس بهش میگم دوتا واحد کنار هم بهمون بده… تو همیشه باید کنارم باشی.گفت بگو بخدا.گفتم بخدا…شک نکن…مگه من کیو غیر تو دارم…نترس تو همیشه هستی…گفت متین سحر رو خیلی دوستش داری…گفتم خیلی خیلی.گفت از من هم بیشتر.گفتم دیوونه تو خواهرمی اون همسرمه. هر کس جای خودشه…تو از گوشت و پوست و استخون خودمی، گفت نه تو اون رو از من بیشتر دوست داری…حتی نسترن رو هم از من بیشتر دوست داری…اون روز دیدمتون چنان بغلش کرده بودی خوابیده بودی…میخواستم سر صبح بکشمش،گفتم وای تو چقدر حسودی؟مگه من تا الان بهت گفتم تو چرا اینقدر سهراب رو دوستش داری.خب عشقته دیگه…گفت متین میخام امشب مث نسترن بغلت بخوابم.گفتم چرت نگو دیوونه اون اون شب میترسید حق هم داشت،تو خودت از اتاق مامانت میترسیدی،گفت ها دیدی دوستم نداری…اصلا من هم میترسم…بعدشم گریه کرد…گفتم باشه اشکال نداره بیا پیشم بخواب.کی از تو بهتر.بغلش کردم بوسیدمش.گفت متین از شراب آلبالو کمی مونده به یاد مامان بخوریم.گفتم نه دوباره حالمون بد میشه.گفت یککم بخوریم…گفتم باشه امشب هر چی تو بگی.داشت شام درست میکرد.نسترن زنگ زد.گفت متین چقدر بدی چرا منو با خودتون نبردین طالقان.الان خاله زنگ زد گفت رفتین اونجا…گفتم نسترن جون حال پدر شوهر متینا خوب نبود.باید زودی میومدیم.دفعه بعد سحر رو هم بر میداریم۴نفری میآییم.گفت نمیبخشمت.منو زود یادت رفت.بعدشم قطع کرد.گفتم هی بدبختی حالا بیا درستش کن.خودم زنگ زدم سیمین…گفتم سیمین جون بخدا فوری فوتی شد نشد با خودم بیارمش.خندید گفت خودت مقصری که بهش روی زیادی نشون دادی…گفتم حالا خودت یکجوری از دلش در بیار من انشالله فردا برمیگردم…گفت باشه نگران نباش…شب کمی کله ها رو داغ کردیم.دلم نمیخواست مست و لایعقل بشم…اصلا هم فکر سکس با متینا نبودم…من و این از اولش که با هم بزرگ شدیم جونمون برای هم در میومد.نمیخواستم که یکوقت از من دل گیر بشه.ساعت۱نصف شب رد بود.گفت متین توی اتاق خودت بخوابیم.من نمیام اتاق مامان.گفتم باشه…رفتم توالت برگشتم…دیدم خوابه خوابه…گفتم خدايا شکرت…من هم اولش یک کمی با سحر اس بازی کردم…گفت متین جونم عزیزم.من صبح زود کلاس دارم.نوشتم ببخشید قربونت بشم بگیر بخواب…اصلا خوایم نمیومد.همش یاد مامانم بودم…یاد جشن تولدهام افتاده بودم رفتم فیلمها رو گذاشتم نگاه کنم…دور از نگاه دیگران با خیال راحت برای مامانم اشک ریختم…ساعت۳بود اومدم توی تخت…این دهن سرویس یکجور به پشت خوابیده بود از خاله بدتر چقدر کوسش گنده بود…تپل شلوارک رفته بود لای کوسش چاکش دیده میشد…اومدم روی تخت اول بوسش کردم.تپلیش شبیه مادرم بود.کنارش بودم.گفت بغلم کن.پرسیدم بیداری مگه.گفت آره… اومدم رفتم توالت برگشتم اینقدری چشات پر اشک بود و داشتی فیلم تولدت رو میدیدی اصلا متوجه من نشدی…گفتم بیا بغلم تپلی من…پشتش رو کرد و اومد توی بغلم…دستمو گذاشتم زیر سرش.کونشو چسبوند به کیرم.گفتم شیطونی نکن.گفت میخام هر کاری با نسترن کردی با من هم بکنی.گفتم دیوونه مگه با نسترن چکار کردم…گفت فک کردی فقط خودت بلدی دید بزنی…اونشب سهراب رفت دوش بگیره صدای جیغ نسترن اومد…من از پشت پنجره دیدمتون… گفتم تو خواهر تنی منی…و بعدشم شوهر داری…گفت لوس نشو…بغلم کن…برگشت توی بغلم…منو درازم کرد خودشو انداخت روی من.گفت متین من از تو شهوتی ترم…لبهاشو روی لبهام بازی میداد.دیدم حالا که این دوست داره چرا من نداشته باشم…با دستام جفت کپلی های کونشو گرفتم.چلوندمشون،محکمتر لب داد.این واقعا وحشی بود رفت پایین…شلوارمو با شورت باهم کشید پایین… گفت اوف لعنتی چه چیزیه…اون روز یکهو دیدمش باورم نمیشد…جانم داداش خودم…چقدر استادانه ساک میزد…ترسیدم آبم بیاد خوابوندمش…خودش زودی لخته مادر زاد شد…عجب کوسی داشت عجب کوس تپلی…دو دقیقه نشد کوسشو خوردم آبش اومد.با شورتش خودشو خشک کرد…رفتم بالا سینه هاشو محکم میخوردم اینقدری سهراب مالونده بودشون که نرم نرم شده بودن…برگردوندمش.گفتم میخام کون قشنگتو بکنمش…خودش زودی داگی شد…از ابکوسش ریخته بود روی کونش…بلند شدم سوار کونش شدم…مث سهراب که شب اول دیدم.کیرمو خوب خیس کردم …فرو کردم محکم توی کونش…جیغ وحشتناکی کشید…وای متین جر خورد.گفتم این قبلا جرهاشو خورده…گفت نه بخدا داره دردمو میاره…کمرشو گرفتم چندتا تلمبه شدید و تند توی کونش زدم…فقط جیغ جیغ میکرد…برگردوندمش…پاهاشو دادم بالا…گفت وای نه جلو برای شب زفاف.ماله سهرابه…گفتم بده بالا پاهاتو کوس تپلت رو نمیکنم…تو فقط کونتو عشقه…از زیر سوراخ کوس چپوندم توی کونش…لبهاشم بوسیدم.گریه کرد.متین کونم پاره شد.گفتم بشه…دختر جماعت باید پاره پاره بشه تا خوب مزه کیر رو بفهمه. گفت تو رو خدا آروم بکن.گفتم باشه…دمر شد گفتم بازش کن…تا باز کرد تا ته کیرمو دادم داخلش…دیگه با اولین جیغش نشد خودمو کنترل کنم ریختم توی کونش…خوابیدم روش.گفت بلند شو…نفسم گرفت.گفتم بزار کیر کوچولوم بخوابه…گفت گورت کوچولوست…کونم جر خورد.بخدا سهراب میفهمه…گفتم اون کوسخوله نمیفهمه… گفت اتفاقا خیلی هم زرنگه…گفتم باشه بابا زرنگه…از روش بلند شدم.دستمو گرفت گفت بریم حموم…خندیدم گفتم مگه من شوهرتم…گفت شوهرم غلط بکنه منو اینجوری بکنه…تو عشقمی داداشمی…گفتم مرسی…توی حموم خوب بلد بود نشست کونشو خالی کرد…زیر دوش باهام بازی میکرد.خیلی دوست داشت خایه هامو میمالید.گفتم دوباره شق میشه کار دستت میده ها.گفتALI Haji:
متین شقش کن با شامپو از پشت بزار بره لای کونم از لای کوسم بزنه بیرون…خیلی اینجوری دوست دارم…کیر سهراب کلفته ولی کوتاهه…گفتم پس از کجا میدونی کیف داره…گفت دوست پسرم اولم که توی دانشگاه با هم بودیم…فقط لایی منو میکرد… مث تو کیرش بلند بود.دلم تنگ شده واسه این پوزیشن،گفتم لامصب شوهر داری دوست پسر هم داری…گفت نه بخدا قبل ازدواجم.گفتم باشه…کمی خورد تا شق شد…از پشت دستهاشو لبه وان گذاشت و کونشو قنبل کرد…لای کوسش و کونش لیز بود…یکربع بیشتر لای کوسش لایی میزدم…راست وایستاد گفت بگیر نوک سینه هامو…محکم گرفته بودم و لای کوسش کیر رو تکون میدادم…جوری توی بغلم ولو شد.میخواست غش کنه…برگردوندمش…گفت متین مرسی…چقدر خوب بود…گفتم حالا تو برو بخورش…بدون نق و نوق شروع کرد خوردن…چه ساکی میزد…تموم ابمو بدون کم و کاست خورد…برگشتیم توی رختخواب تا۱۱ظهر خواب بودیم…نسترن زنگ زد.گفت متین پس کجایین،؟گفتم هنوز طالقانیم…گفتم نمیخام زود برگرد چرا منو نبردی…بازم قهر کرد.و قطع کرد…من اصلا از سحر فراموشم شده بود…با متینا رفتیم دیدن پدر سهراب…گفت متین یکساعتی بیمارستان روی سر بابام مواظبش بمون من برم خونه یک دوش بگیرم.گفتم باشه دست متینا رو گرفت بردش خونه میدونستم کیرش شق شده…اون رفت.من روی سر پیرمرد خوابم برد دوباره…گوشیم چندبار زنگ خورد…حال جواب داشتن نداشتم…تا اینکه ظهر ساعت۲بود سهراب با متینا اومدن برای من هم ناهار آورده بودن…من ازش خداحافظی کردم و زدیم بیرون…گفتم چطوری.گفت هیچچی پاره و درمونده…چند بار پشت هم کونم گذاشت…دیوونه شده بود…گفتم اشکال نداره همینکه دوستت داره کافیه…گفتم برگردیم.گفت سهراب میگه امشب رو هم بمونید…میشه بمونیم.گفتم هر جور دوست داری…اصلا حواسم به گوشیم نبود…رفتیم خونه خاله گفتم بزار بهش بگم نامزد کردم اگه از کس دیگه بفهمه بد جور ناراحت میشه…یک جعبه شیرینی گرفتم با متینا رفتیم سراغش…گفت اوه خواهر زاده های خوشگل خودم…آخه ما واسه بله برون فامیل مادریم رو نگفتیم…شیرینی مال چیه…گفتم دوست داشتی مال چی باشه…گفت ماشین خوشگله…متینا خندید.گفت این بیشعور نامزد کرده…خاله نگاهم کرد بخدا جوری بغلم کرد…طوری بوسم کرد…بجای مادرم…گریه امون در اومد.گفت بابات بهم زنگ زد ازم تشکر زیادی کرد.که کارش رو راحت کردم…آشتی تون دادم…ولی نگفت بهم…گفتم خواسته عقد کنیم بعد…عکسهاشو نشون دادم…گفت میشناسمش توی عروسی یکی از عمه هات وقتی دبیرستانی بود دیده بودمش…خیلی خانومه…وای آبجی کجایی یادت بخیر…اگه بود دهنتو سرویس میکرد.گفتم خاله عاشقش شدم…گفت میشه باهاش حرف بزنم…گفتم باشه…تا گوشیمو باز کردم.وای چقدر بهم زنگ زده بود…تا زنگ زدم برداشت.گفت متین عزیزم چرا جواب نمیدادی…الکی گفتم گوشیم توی ماشین بود خودم بیمارستان بجای سهراب مواظب پدرش بودم…عزیزم چیزی شده،؟گفت نه فک کردم ازم دلخور شدی دیشب بهت گفتم خوابم میاد…چرا برنگشتی؟دلم واسه ات تنگ شده.گفتم سهراب که داداش نداره…مجبورم کمکش کنم.پسر خوبیه…دو روز بهم وقت بده برمیگردم.گفتم سحر عشقم یکنفر میخاد باهات صحبت کنه…گفت کی؟گفتم خاله امه…خیلی دوستش دارم خیلی خوشحاله.گفت باشه…گوشی دادم بهش…شاید بیست دقیقه حرف میزدن…بعدش خاله گفت باید بیاریش اینجا همه عروسشون روببینندش …گفتم چشم…شب من و خاله و متیناو دختر خاله مشغول عیش و نوش بودیم که…داییم رسید…اولش اخم کرده بود.گفت بی وفا نمیخواستی بهمون بگی…من هفته دیگه رفتنی هستم…تو یادگار خواهرمی،کاش باهام میومدی…گفتم میام عجله نکن.شک هم نکن.گفت قول بده،گفتم مطمئن باش…بعدش کشوندمش کنار جریان تخصص خانومم رو بهش گفتم…گفت دمشگرم پس از خودمونه…خودم براتون دعوت نامه میفرستم…کارهاتون میکنم…بیارش پیش خودمون…از اون قوم عقب مونده هر چی دور باشی بهتره…قبل رفتنم بیارش ببینمش.گفتم چشم…اون شب،شب قشنگی شد…فرداش برگشتیم تهران…سحر خونه پدرم بود.تا رفتم داخل خودش اومد باهام دست داد.نسترن نبود…سیمین گقت بچه ها من کمی خرید دارم زودی برمیگردم…میخواست ما رو کمی تنها بزاره…وقتی رفت گقتم عشقم بیا بریم اون خونه اتاق خودم. گفت متین جون بزار عقد کنیم بعدا…هر جا بخای باهات میام.گفتم سحرمگه بهم اعتماد نداری…سرش و انداخت پایین چیزی نگفت رفت توی آشپزخونه متوجه شدم داره آبمیوه میریزه توی لیوان…اومد کنارم نشست پیشم.گفت متین من توی خونه خیلی متعصب و سنتی بزرگ شدم.خداشاهده درسته دانشجو هستم ولی تو اولین و آخرین مرد توی زندگیم هستی…من نمیدونم و بلد نیستم باید چطوری با همسرم رفتار کنم،بعدشم فک کنم ازدواج من و تو سریعترین ازدواج روی زمین بوده و هست…گفتم سحر مسئله فقط عشق و علاقه است…اگه دوستم داشته باشی همه چی تمومه…ازدواج فقط یک کلمه برای ربط دادنه و بهونه است…خیلی ها هستند ازدواج کردند اما از هم دوره دورند.خیلی ها هستند که
ازدواج نکرده اما جونشون برای هم در میاد…فقط توی این چند روز که تا عقدمون مونده ببین منو دوستم داری یا نه،اصلا امکان ادامه دادن با منو داری یا نه،گفت متین اگه دوستت نداشتم یا که بهت علاقه مند نمیشدم مگه بله میگفتم…چاقو که زیر گردنم نزاشته بودن…گفتم خب چی بهتر.پس چرا مث غریبه ها باهام رفتار میکنی.؟؟گفت خب میخواستی چکار کنم.؟گفتم بخدا دلم میخواد بگیرمت توی بغلم اون لبهای غنچه قلوه ای نازت رو که اینقدر خوشگلن با اون چشای مخملیت رو اینقدر ببوسم تا نفسم بند بیاد.ولی تو اصلا مث اینکه میلی به حتی یک بوس کوچولو نداری…گفت متین بخدا خجالت میکشم. گفتم از چی از کی؟گفت از تو…گفتم فدات شم من دیگه همسرتم رفیقتم قابل بدونی عشقتم…گفت مرسی همه اینها هستی…ولی، گفتم ولی چی، گفت هیچچی خودش آروم گوشه صورتم رو بوسید.همون لحظه در باز شد نسترن فضول اومد داخل.اولش متوجه ما نبود…تا اومد اول مقنعه رو درش آورد.بعدش رفت توی اتاقش.گفتم اوهوم علیک سلام…تا صدا شنید ترسید…ولی بعدش اخم کرد رفت اتاقش…من گفتم سحر جون کاری باهام نداری،؟گفت میخوای بری؟گفتم موندم چه فایده داره…خواهرم اخم میکنه جواب سلامم رو نمیده…واسه خانومم عشقم هنوز غریبه ام ازم خجالت میکشه…دستشو بوسیدم و رفتم خونه خودمون…دلم میخواست با شوق بغلم کنه.بگیرمش توی بغلم بوی عطر تنش رو استشمام کنم مست بشم…ولی فقط عین دوتا بیگانه بودیم…تازه لباس در آورده بودم.و لباس خونه پوشیده بودم…در زدن.از چشمی دیدم نسترنه،بازش نکردم.دوباره در زد.متین داداش…باز میکنی،در رو باز کردم…رفتم طرف اتاقم…صدای بسته شدن در اومد…هنوز پشتمو نگاه نکرده بودم.گوشیم زنگ خورد.برداشتم…زید قدیمی خودم بود.مال زمان سربازیم…سلام داد.من هم گفتم سال پری خانم خوبی پارسال دوست امسال آشنا… گفت کجایی دیگه نیستی…بچه ها میگن خبری ازت نیست…گفتم راستش پری جون دارم ازدواج میکنم اکثر دوست و رفیقای مونث رو کنار گذاشتم…خیلی مشکلات واسم پیش اومد میدونم خیلی وقته ندیدمت…گفت میشه امروز هم رو ببینیم…گفتم نه بخدا شرمندتم.بخدا گفتم که نامزد دارم و خیلی هم دوستش دارم…آره خوب شد بهم زنگ زدی…مرسی که چند وقتی کنارم بودی…ممنونتم.خداحافظی کردیم و برگشتم ببینم نسترن چکارم داره…دیدم وای…نسترن و مامانش و سحر…پشت سرم ساکت وایستادن.خودم هم اولش کپ کردم…ولی گفتم چیه خوبه شنیدین چی گفتم.سیمین گفت متین بقران درسته جای مادرتم ولی دیگه دور این دخترها رو خط بکش…گفتم بخدا سیمین جون به همه شون گفته بودم اینو فراموشم شده بود…شنیدی گفتم نامزد دارم و دوستش دارم…گفت بزار باهاش قرار میزاشتی چشاتو از کاسه در میآوردم.سحر کناری وایستاده بود.گفتم سیمین جون بخدا به جون خودش اینقدری اینو دوستش دارم…حتی این دوتا خواهرام هم دارند ازم دلگیر میشن…اون یکی باهام قهر کامل بود…اونوقت سحر باهام مث غریبه هاست…گفت نه متین جون…سحر ما دختر خیلی خجالتیه،گفتم در حدی که حتی توی اس ام اس دادن هم شرم داره…خودش گفت متین بخدا اونشب خیلی خسته بودم…گفتم باشه قبول…الان چی.بعد چند روز دیدمت انگار نه انگار کنارتم…تازه سیمین جون عمدا تنهامون گذاشت…تازه این بی معرفت رو بهش سلام دادم حتی جوابمو هم نداد.گفت نسترن تو جواب داداش بزرگت رو ندادی.گفت مامان دو سه روزه منو تنها گذاشته رفته.پس کجاست.گفتم دیوونه خب من کار و زندگی هم دارم دیگه…اون یکی اخم کرده از وقتی خواهر جدید داری منو دوستم نداری…این یکی میگه تنهام نزار…بقران خوشحالم که دوستم دارند ها…ولی اینجوری برام سخته…ولی بدبختیم اینه اونی رو که من دوستش دارم…ازم شرم داره…گفت خودم میدونم چکار کنم.نسترن بیا بریم خودشون ميدونند باید برای زندگیشون چی تصمیمی بگیرند…سحر پیشم موند…اونها رفتند…روی تختم دراز کشیدم.اومد لبه تخت کنارم نشست…دوستان بخدا هنوز سر لخت ندیده بودمش…دائما روسری و شال سرش بود.گفت نمیری کنار من هم دراز بکشم کمرم درد میگیره…فک کنم نزدیک پریودمه واسه همون…توی دلم گفتم شانس ما رو باش…کشیدم کنار اومد پیشم دراز کشید.گفتم نمیخای روسریت و در بیاری.اصلا ببینم مو داری کچلی خوشگلی چطوری؟خندید گفت خیلی لوسی…آروم درش آورد… جانم به این موهای لخت و بلند.مشکی و پر پشت…گردن سفید و ناز…محو تماشای زیباییش بودم.گفت متین اینجوری نگاهم نکن…هم میترسم هم خجالت میکشم. گفتم سحر چرا ازم میترسی.؟گفت آخه هر چی من توی این روابط بی تجربه و ناوارد…در عوض تو پر تجربه و استادی…پشتش رو کرد بهم…برای برای اول بغلش گرفتم. گفتم فدات بشم حتی گربه های روی پشت بوم هم عاشقی و عشقبازی رو بلدند…برگشت توی صورتم…لبهامو گذاشتم روی لبهای نازش نوبتی لب بالا پایینش رو بوسیدم.کوچولو بوسم کرد.دست راستمو گذاشتم زیر سرش.با دست دیگه آروم کمرشو گرفتم و کشیدمش چسبوندمش به خودم…
دوباره بوسیدمش.خودش محکم بغلم گرفت.گفتم جانم عزیز دلم…گفت متین تو رو خدا دیگه با این دخترای دیگه حرف نزنی ها…گفتم سحر من بغیر تو دختر دیگه ای اصلا به چشمم نمیاد…آروم دستمو گذاشتم روی تپلی کونش.اوه زیر لباس دیده نمیشه…ولی چه بدن نرم و نازی داشت…نگاهم کرد.گفتم خب چیه خانوممی دیگه…گفت چقدر زود خودمونی شدی…آخه صبر کن ده دقیقه بگذره بعد.گفتم چکار کنم من عجله دارم…زودی میرم سر حرف آخر.گفت بخدا بزار عقد کنیم هرچه و هرجا بخوای و هر کاری دوست داری باهات میکنم…گفتم پس کی…گفت همه میگن چند روز باهام باشید بعد.گفتم من نمیدونم منظورشون چیه…گفت میخان ما باهم بیشتر آشنا بشیم…اصلا اخلاقیاتمون بهم میخوره یانه؟گفتم من که کشته مرده مرامتم…گفتم اجازه هست.گفت واسه چی؟؟آروم دستمو گذاشتم روی سینه ناز و قشنگ و سفتش.گفت من که اجازه ندادم…بچه پررو…خندیدم.گفتم خانوم اجازه هست.گفت به شرطی که زیاده روی نکنی.گفتم مرسی خوشگله…دستمو بردم زیر لباسش…از زیر سینه نازشو از کرستش کشیدم بیرون…چند باری بوسیدمش…آرومی نوک ممه ها رو میمالیدم…بخدا چشاش شهلا میشدن…گفت نکن متین.گفتم هیس…فقط چشای نازتو ببند.کاری ندارم.نترس خب…تو تا روزی که متین زنده است فقط مال خودمی…تا اومدم کوس نازشو بگیرم.محکم دستمو گرفت وای نه متین…ولم کن میخوام برم خونه مامانم منتظره.نگاهش کردم.اروم گریه کرد. متین نکن میترسم.گفتم باشه فقط گریه نکن خب…پاشو بریم بیرون گردش.گفت باشه…مث فنر پرید بالا…تا من لباس پوشیدم تندی حاضر شد.سیمین گفت کجا…لیلی مجنون…گفتم یک کوچولو دور بزنیم…کمی خرید داریم…گفت باشه چی بهتر.توی ماشین کنارم بود ساکت بود.خودش آروم حرف زد.متین.گفتم جانم…گفت ازم بدت اومد؟گفتم نه برعکس اتفاقا بیشتر خوشم اومد.تازه امروز فهمیدم خانوم چقدر ناز و خوشگل و باحیاست…گفت راست میگی؟گفتم شک نکن…بردمش واسش یک ست نقره با نگین یشم سبز زیبا خریدم…خیلی خوشش اومد.دو سه ساعتی باهم بودیم…متینا دانشگاه بود کلی کار عقب مونده داشت…گفتم برسونمت خونه خودتون یا خونه سیمین شون.گفت هیچکدوم برو خونه خودت…میخام یکساعتی باهات و کنارت باشم…گفتم مطمئنی؟گفت آره برو…ولی خواهرم نفهمه ها.گفتم باشه…رسیدیم خونه خودش قشنگ لباسهاشو در آورد.با لباس خونه بود سر لخت…گفتم سحر یک چی ازت بخام دلمو نمیشکونی…ازم دلگیر نمیشی،؟گفت هر چی دوست داری بگو…گفتم یکبار واسم لخت شو ببینمت…گفت متین…چون دوستت دارم. ولی جلو نیا بهم دست نزن.گفتم باشه بهت قول میدم.اروم اول بالاتنه رو لخت کرد.بعدش شلوارشو در آورد.نگاهش کردم.گفت دیدی پسندیدی؟حالا بپوشم…گفتم یکبار بغلت کنم.بعد بپوش.گفت زود باش ندید پدید…خندیدم…بغلش گرفتم خوابوندمش روی تخت اومد فرار کنه.محکم گرفتمش.گفتم نمیخورمت که چند دقیقه بمون…تا دست زدم به سینه هاش کشیدمشون بیرون…خواستم ببوسم محکم منو هول داد عقب.گفت ولم کن…نمیخام.ولی نوک سینه چپشو بوسیدم.گفت ولم کن.نکن…نمیخام.چند بار گفت…اگه اذیتم کنی بهت بگم دوستت ندارم ها.تا بوس بعدی رو زدم به زیر گردنش…محکم از موهام گرفت کشید.بخدا چندتا از موهام موند توی کف دستش.خودش گریه کرد. فقط بوسیدمش.گفتم که کاریت ندارم چرا میترسی… آخه تو همسرمی،گفت هنوز نشدم فقط صیغه محرمیت جهت آشنایی خوندیم…نه رابطه زناشویی…گفتم تو به این میگی رابطه…بعدشم صیغه واسه همینه که خوب هم رو بشناسیم…نه اینکه بدتر از هم زده بشیم…بعدشم خودت خواستی که بیایی خونه من…گفت غلط کردم دیگه نمیخوام.گفتم خدا نکنه…پاشو لباس بپوش.تا لباس پوشید من موهامو برس کشیدم کلی کنده شده بود…گفت ببخشید متین جون.گفتم مهم نیست…رفتیم خونه پدرم.گفت متین بیا اتاق کارم…رفتم پیشش.گفت پسر کمی مدارا کن…اینها خجالتی و ساده هستند…پر رویی ندیدن و نکردن…گفتم بابا مگه من چیکار کردم.گفت اون دختره کی بوده زنگ زده…گفتم پدر گلم مال زمان مجردیم بود که من دختره رو طفلکی رو دکش کردم…گفت خلاصه پسرم دیگه داری متاهل میشی.گفتم کدوم تاهل…سحر اصلا دوستم نداره…اصلا انگار باهام بیگانه و غریبه است…گفت نه متین اشتباه فک نکن…دختر خیلی خیلی خجالتی و خوبیه…گفتم من که نگفتم بده…ولی خیلی ازم دوری میکنه.حس قشنگی بهم نمیده…همش میگه ما عقد نیستیم…گفت باشه صحبت میکنم…زودی عقدش میکنم.گفتم اگه اومد بعد عقد همین بازیها رو درآورد چی، ؟گفت نه اینها مذهبی هستند و مکلف به تمکین هستند…مذهبی جماعت خودشو موظف میدونه که تمام تکلیف زندگیش رو درست انجام بده…بهت قول میدم…ولی قبل عقد اصلا ازین کارای بقول شماها روشنفکری انجام نمیدن…گفتم بابا مثلا پزشکه ها…گفت باشه مگه باید بی حیا باشه…دختره یک دقیقه از نمازش غافل نمیشه.گفتم بازم شما بهتر میشناسیشون.گفت خیالت جمع دست روی خوب خونواده ای گذاشتی…سر سفره همه ساکت بودن…من خیلی از سیمین دلگیر شدم که مسئله تماس دختره رو به پدرم
گفته بود…متینا بهم زنگ زد.متین زود بیا دنبالم…سهراب بهم زنگ زده حال باباش خیلی خرابه…باید برم طالقان…میخواستم بگم خودت برو دلم نیومد.گفتم باشه الان میام…سیمین گفت خب ناهارتو تموم کن بعد…با بیحالی گفتم ممنونم…جریان رو گفتم…رفتم خونه خودم لباس بپوشم برم که.سحر اومد دنبالم.گفت متین ازم دلخوری…چرا حرفی نمیزنی.گفتم چی بگم…خودش دکمه های پیرهنم بست…اینقدری آروم و کوچیک بوسم کرد.گفت متین منو ببخش…کارم زشت بود.گفتم مهم نیست…از تو دلخور نیستم.حق داری من چایی نخورده زود پسر خاله شدم…دوستت دارم عزیزم.گفت پس از کی و از چی ناراحتی؟گفتم بماند…گفت جون سحر بهم بگو…گفتم اصلا از سیمین جون توقع نداشتم زودی بره به پدرم بگه…دختره بهم زنگ زده…بابام کلی ملامتم کرد…مگه من بچه ام.دیدی که خودم به دختره چی گفتم.گفت بخدا همونجا فهمیدم دوستم داری…ولی راست میگی سیمین نباید به حاجی میگفت…بوسیدن و ازش خداحافظی کردم رفتم دنبال متینا…تا رفتم دنبالش و اومد.پرسیدم چیزی خوردی گفت وقت نشده…خیلی هم گرسنه ام…گفتم برین رستوران،گفت آره مگه تو ناهار نخوردی،گفتم نه تو زنگ زدی نشد تموم کنم…گفت وای داداش ببخشید.گفتم مهم نیست.توی رستوران گوشیم همراهم نبودگذاشته بودم روی سایلنت توی ماشین…دیدم گوشی متینا زنگ خورد.دیدم گفت سیمین جون ما توی رستورانیم تا ناهار بخوریم طول میکشه…ولی باشه چشم…پرسیدم چی میگفت.گفت ازم خواست قبل رفتن یکسر بریم خونه کارمون داره…در ضمن ناراحت شد که اومدیم رستوران…بعد ناهار رفتیم خونه…سحر هم بود.گفت نسترن زود باش…گفتم چیه چی شده…گفت آقا متین من اون جریان رو به پدرت نگفتم که شما ازم دلخور شدی…این فضول رفته گفته و کتکش رو هم خورد.گفتم وای نه کی کتکش زده.نسترن گریه کرد و دویید توی اتاقش و در رو بست…گفتم سیمین جون نباید اینکار رو میکردی…گفت نه بعضی وقتا تنبیه لازمه.بعدشم چرا گوشیتو جواب نمیدی با من قهر میکنی…گفتم بخدا به جون بابا،،اصلا متوجه نشدم…حتی توی رستوران هم همراهم نبود…ببخشید.گفت چرا ناهارتو نخوردی.؟گفتم سیمین جون بخاطر متینا بود…گفت نخیرم ازم دلگیر بودی.گفتم ببخشید بخدا فک کردم شما گفتی…گفت متین متینا بقران شما برلی من با نسترن فرقی ندارید ۳تاتون رو اندازه هم دوست دارم…گفتم بخدا شرمنده ام، ببخشید من اشتباه فکرکردم…رفتم سراغ نسترن.در زدم.چیزی نگفت…گفتم نمیایی بریم طالقان…ساکت بود.بلند گفتم بریم متینا…این نمیاد…صدای گریه اش بلندشد…خودم در رد باز کردم.رفتم پیشش.گفتم گریه نکن.مامانته،بقران کاش مامان من هم بود شب و روز کتکم میزد…دلم برای یک لحظه نگاهش تنگ شده…برای غذاهای خوشمزه اش…برای فحشهای خنده دارش…آدم که از مادرش دلگیر نمیشه…گفتم پاشو بریم خوش میگذره.گفت پس وای میستی یک دوش بگیرم.گفتم دوتا بگیر…به متینا گفتم…گفت باشه منتظرش میشیم…سحر ساکت بود…گفتم میدونم تو باهام نمیایی.ولی اگه میومدی خوشحال میشدم…سیمین گفت شاید چون ازش نخواستی باهات نمیاد…گفتم بخدا از خدامه…کی بهتر از این…داییم میگفت تو رو خدا قبل رفتنم بیار یکبارعروسمون رو ببینیمش،گفت یعنی بیام.گفتم آره.گفت باشه پس تا نسترن دوش بگیره بریم خونه ما من لباس عوض کنم.گفتم چشم بریم،متینا گفت متین دیر نشه.گفتم انشالله که نمیشه…رفتیم خونه سحر شون کسی نبود مادرش خونه داداشش بود.گفت بشین تا بیام.متوجه شدم رفت دوش بگیره…من روی کاناپه چرت میزدم…تو همین حین متوجه شدم در باز شد مادرش بود اومد داخل…بلند شدم سلام دادم.گفت پسرم مواظبش باشی ها…خواهرش خیلی دوستت داره…از من و داداشاش خواسته و بهمون از طرف شما قول داده که شما مواظبشی…گفتم شک نکن مادر جون…بهت قول میدم…خانواده مادریم خیلی دوست دارند همسر آینده منو ببینند…داییم هم داره برای همیشه میره خارج…گفت پس سلامتی باشه مراقب خودتون باشید…سحر وقتی اومد واقعا عجب تیپی زده بود…الان دیگه معلوم بود خانوم دکتره…آرایش خوشگل و ریزی هم کرده بود…رفتم دنبال دخترها و کمی جاده رو تند رفتم و رسیدیم بیمارستان…میگفتن بنده خدا از صبح حالش بد بوده ولی گفتن الان بهتر شده…با دخترها رفتیم سالن خاله مشتری داشت…ولی تا متوجه شد با سحر اومدم…اومد بیرون کلی خوشحال شد و سحر رو بوسید.گفت بچه ها شب همه خونه من دعوتین…متین ببر خانومتو سر خاک مامانت ببینتش،گفتم چشم…تا غروب دخترها رو خوب چرخوندمشون.شب رفتیم خونه خاله که خیلی هم بزرگه…اوه چه جشنی گرفته بود اقلا صد تا از فامیل بودن…واقعا غافلگیر شدیم…همه خوشحال بودن…و دختر و پسر همه مختلط برای ما میرقصیدن.بساط مشروب به راه بود…زنگ زدیم سهراب هم اومد…با متینا چند پیک خوردن و مست توی بغل هم میرقصیدن…این جشن برای نسترن و سحر خیلی عجیب بود…میدونم اصلا تا الان همچین جشنی ندیده بودن…داییم دو تا پیک آورد.گفت متین بزن بالا…میخوام امشب تا صبح باهم
برقصیم…خاله هم یک پیک آورد… منو کشوندن وسط و باور کنید صدتا پیک همه با هم بالا رفت و نوشیدن به سلامتی منو و سحر…دخترها نوبتی باهام میرقصیدن…دخترها دست سحر و گرفتن برقصه…ولی نمیدونم بلد نبود چی بود.ولی خجالت میکشید…باهاشون نرقصید…ولی فامیل کلی کادو بهش دادن…کلی سکه و طلا…ولی من از ارکستر خواستم آهنگ ملایمی بزنه…دست سحر و متینا و نسترن رو گرفتم…با خاله و داییم،،آروم رقصیدیم…آرومی با خجالت توی بغلم خودشو تکون میداد…میدونم شب سختی براش بود.نسترن فضول کپ کرده بود ساکته ساکت بود…متینا دو تا پیک آورد وسط باهام دونفره رقصیدیم…نسترن و سحر چشاشون۴تا شده بود…بابام بهم زنگ زد.جربان رو گفتم…گفت اوه آنچه نباید میشد شد…چقدر هم زود…حتما الان همه مثل کرم توی هم وول میخورین…خندیدم گفتم آره جات خالی،گفت لامصب نبینم کله داغ کنی از خودت بیخود بشی.کار دستمون بدی.گفتم خیالت جمع…حواسم بهش هست…نسترن و سحر انگار وارد دنیای دیگه ای شدن…خندیدم گفت کوفت.مواظبشون باش.دیر شام خوردیم و کلا دیر شد.برگشتیم خونه خودمون و نشد برگردیم تهران…سهراب برگشت بیمارستان…من با دخترها رفتم خونه…متینا دست نسترن رو گرفت با هم رفتند اتاق من.چون تختش دو نفره بود…من با سحر رفتم اتاق خواب مامانم…گفتم سحر خسته شدی.تا ازش سوال پرسیدم زد زیر گریه. متین من هنوز گیج و سر در گمم،اینجا کجا بود واین چه جشنی بود.متین اون همه زن و دختر و پسر توی همدیگه وول میخوردن…اصلا کی به کی و چی به چی بود…گفتم هرکس منش و راه زندگی خاصی برای خودش داره تو چرا ناراحتی…خسته شدی بگیر بخواب.گفت کجا بخوابم.گفتم تخت به این بزرگی هر جاش دوست داری…گفت منظورت کنار توست.گفتم نه من میرم توی حیاط میخوابم.گفت متین من برم پیش دخترها.گفتم اونوقت فک نمیکنی آبروی متین رو به باد میدی…تو چرا قبول نمیکنی همسرمی، و من دوستت دارم. گفت متین من با این چیزهایی که امشب دیدم توی این ازدواج شک دارم.گفتم چرا اونوقت مگه اینها که دیدی چی بودن حیوون بودن یا اجنه…همه تو رو دوستت داشتن…بخاطر من و تو خاله و داییم این جشن رو گرفتن…گفتم حالا بگیر بخواب…من پایین تخت میخوابم…نترس کاریت ندارم…انگار تو هم خواهرمی…گفت بگو بخدا…پشت کردم بهش و قبل خواب مث همیشه قاب عکس مادرمو برداشتم بوسیدم…گفتم جات خیلی خالی بود…پدرم اس داد پسر در چه حالی…نوشتم عین دوتا خواهر برادر …خیالت راحت باشه به سیمین جون بگو بگیره راحت بخوابه…گوشیمو خاموش کردم…خوابم برده بود…دیدم صدایی میاد…برگشتم داشت با گوشیش حرف میزد…گفت نه خواهری طفلکی ازم ناراحت شده گرفته خوابیده.بهم پشت کرده…نه نمیشه…آبجی آخه تو که نمیدونی امشب من چی دیدم…اینها اصلا به هیچ قید و بندی وصل نیستن…همه باهم میرقصیدن و کوفتی میخوردن…اگه ببینی این متینا با شوهرش چقدر خوردن و رقصیدن…ولی اصلا حالش بد نشد معلومه زیاد خورده که بدنش عادت داره…خود متین هم خیلی خورد.و با همه رقصید…نمیدونم اون چی گفت این خندید.گفت آبجی من نمیدونم چکار کنم…آره بخدا دوستش دارم…اما اصلا نمیتونم با رفتار فامیلش کنار بیام.خب تو که نبودی ببینی…عین این رقصای توی فیلم خارجی ها بودن…آروم گفتم بگیر بخواب غیبت نکن تو که نماز خونی…غیبت گناه بزرگیه…گفت وای شب بخیر آبجی… زود قطع کرد.گفت راست بگو از کی بیدار بودی. گفتم من درسته نماز نمیخونم اما از دروغ خیلی بدم میاد…خیلی وقته بیدارم…بخواب بزار خستگیت از تنت خارج بشه…گفت متین چرا بهم پشت کردی.گفتم چون قرار بود خواهر برادری بخوابیم…برگردم چون دوستت دارم باید حتما ببوسمت و تا صبح بگیرم توی بغلم بخوابم.گفت اگه قول بدی فقط بغلم کنی باشه…گفتم بهت قول میدم…بالاتنه لخت بودم…برگشتم…دستمو گذاشتم زیر سرش…کم خوشگل بود خاله هم کمی آرایشش کرده بود خوشگلتر هم شده بود…گفت خب بوسم نکردی که…گفتم چشم…لب خوشگلش رو بوسیدم…توی بغلم مثلاگرفته بود بخوابه…همش با موهای سینه ام بازی میکرد… گفتم خودت داری منو آنتریک میکنی ها…دستشو بوسیدم.از کمرش گرفتم و چسبوندمش به خودم.با دامن بود ولی زیرش ساپورت داشت.گفتم دامنتو در بیار راحت بخواب.گفت آره اذیتم…بلند شد درش آورد… خودش دوباره سر گذاشت روی بازوی من.قشنگ چرخید سمت وسوی من…چشم تو چشم بودیم.ناخودآگاه لبهای همو بوسیدیم.گفت یک بار محکم بغلم کن…گفتم فقط یک بار؟؟…گفت حالا…خندیدم.لباشو آروم بوسیدم و توی بغلم واقعا فشردم و چلوندمش.خودش با دو تا دستاش صورتمو محکم گرفت و بوسید…دستمو انداختم دور کمرش و آروم مالیدم…بعدش رسوندم به کون نرم و تپلش…از پشت دستمو بردم لای کونش و رسوندم کوسش…آرومی گرفتم توی دستم.فقط نگاهم کرد. بوسیدمش…آرومی تلافی کردم…دستمو برداشتم تا بیشتر ازین پررویی نکرده باشم…کیرم نیم شق بود.با دستش روی شیکمم و سینه ام بالا پایین میکرد و بازی میکرد… یهو دستش خورد به کیر
بلند و کلفتم،گفت وای متین.اونجات بود؟گفتم آره عشقم…دست برد گرفتش.زود دستشو جمع کرد.متین خیلی بزرگه.گفتم باید باشه دیگه.گفت نخیرم زیادی کلفت و بزرگه.گفتم تو از کجا میدونی؟گفت متین مث اینکه من پزشکم ها…گفتم اوه راست میگی…گفت این برای مرد ایرانی زیادی گنده است…گفتم خب حالا میگی چکارش کنم.نصفشو ببرم بدم پیشی بخوره…حیف نیست…خندید گفت لوس نشو دروغ نمیگم…باید مدارا کنی تند نباشی اذیتم نکنی.گفتم چشم مهربون…بگیرش دوباره… گفت نه میدونم تحریک میشی.گفتم شدم رفته…وقتی این اینجوری سرپا وایستاده کار تمومه…پتو رو زد کنار قشنگ نگاهش کرد گفت عجب گنده است.بخدا میترسم ازش.پرسیدم حالا چی شد یکهو مهربون شدی…تو که از سر شب باهام سر سنگینی،گفت آخه تو با همه دخترها رقصیدی و از اون زهرماری ها خوردی…گفتم باشه مهم نیست من که دیگه نمیبینمشون…بار آخر بود.بابام با همشون قهره…گفت چی بهتر بابات عاقله،ولی چقدر خوب میرقصیدی، بعدا بهم یاد بده.گفتم جانم چشم…فدات هم میشم.کیرمو ول نمیکرد.گفتم آه…گفت جان چی شد.گفتم هیچچی بمالش دوست دارم.خندید گفت پررو…دستشو برد تا خایه هام گفت وای واقعا چقدر گنده است…گفتم بلدی بخوریش.گفت وای نه. بخدا نه…بخدا اولین باره بهش دست میزنم…گفتم مرسی گلم.فقط آروم آروم بمالش.گفت باشه…ازش خوشم اومد…چقدر سفته.اون که میمالید… من هم کونشو میمالیدم.گفتم میتونم من هم مال عشقمو ببینم…گفت ظهر دیدیش دیگه،گفتم نه بخدا اون که لباس زیرت تنت بود…گفت یکبار ببین…پتو رو کامل زدم کنار…آروم کشیدم پایین شلوارشو…ساپورت تنگی بود…شورت مشکی قشنگی پاش بود…آروم درش آوردم.قربونش برم کوس نبود که غنچه گل بود…کوچولو سفید ناز پاهاشو تنگ میکرد.گفتم باز کن…آروم شیکمش رو بوسیدم خندید گفت نکن قلقلکم میاد…رفتم سراغ کوسش بوسش کردم…دوباره پاهاشو بست…گفتم نترس فقط بهم اعتماد کن…باز کرد پاهاشو…با زبون از زیر کوس تا تپه کوسشو لیسیدم.فقط دستشو گذاشت روی سرم.کوسشو محکم بوسیدم…دوباره زبونمو عین خط کش از بالا تا پایین لای کوسش کردم و چندین بار لیسیدم.گفت آه مامان.گفتم جانم…گفت بازم بخورش.گفتم چشم…تیر آخر رو انداختم…چوچوله رو یافتم و مکیدم…محکم سرمو فشاره کوسش داد.بعدشم آروم کمرشو جابجا کرد.و منو کشید بالا ومحکم منو بغلم کرد…متین، گفتم جان متین…هیچچی نگفت.گفتم بگیر بخواب…خودم لباس تنش کردم.چرخید گفت مرسی پسر خوب…گفتم راحت بخواب…کیرم شق بود ولی دلم نمیخواست که ارضا بشم حال قشنگی داشتم…خوشحال بودم که تونستم این اسب نجیب و زیبای سرکش رو رامش کنم.گفت منو بگیر توی بغلت…کیرمو دادمش توی شورتم و من هم خوابم برد…صبح با سر و صدای دخترها بیدار شدم…قشنگ چرخیده بود رخ به رخ من خوابیده بود…چقدر خوشگله این دختر… چندبار گفتم مرسی خدا جون…بیدار شدم رفتم دنبال نون و بساط صبحونه…برگشتم بیدار بودن…متینا بعد صبحونه رفت بیمارستان…مادر سحر زنگ زده بود داشتن حرف میزدن…رفتم سراغ نسترن پرسید با خاله خوش گذشت.؟؟.گفتم عالی بود.فرشته است.گفت یعنی باهاش کاری هم کردی،گفتم ای نصفه و نیمه…گفت نه باور نمیکنم…گفتم آخه چرا؟گفت آخه بهم گفته بود تا عقد نشه نمیزاره بهش دست بزنی…بعدشم دیشب همش میگفت من شک دارم بخام باهاش عقد کنم…گفتم چرت نگو.خودش اومد بغلم کرد.خودش بهم راه داد.گفت بخدا تعجب میکنم… چون میترسم برگردیم از بابا بخواهد صیغه رو فسخش کنند.با خیال راحت گفتم نه بابا…خودش از خداش بود.دوستم داره.اون روز تا ناهار ظهر برگشتیم خونه…گفت منو برسون خونه خودمون.بردمش خونه خودشون.من رفتم پیش پدرم و جریان دیشب رو جسته گریخته واسش تعریف کردم.گفت شانس بیاری پیش برادراش چیزی نگه…اگه نه فک نکنم بشه واسه ات کاری کرد.گفتم نه چیزی نمیگه.گفت خدا کنه…ظهر بعد ناهار چرتی زدم.اومدم لباس بپوشم برم شرکت…دیدم مادر سحر داره میره خونه پدرم…سلام دادم سنگین جوابمو داد.رفتم به کارهام رسیدم کمی خرید داشتم و برگشتم…شب بود ساعت۹بود.چندتا اس به سحر داده بودم جواب نداد…یعنی اصلا سین نشده بودن…زنگ زدم همش میگفت در دسترس نیست.رسیدم خونه خسته بودم متینا گفت داداش خودم املت ساختم میخوری…گفتم از خدامه…چرا نرفتی اونجا؟گفت حالا بعدا میریم.ولش کن.گفتم چی شده متینا.گفت هیچچی…شام خوردیم.گفتم متینا میشه با گوشیت زنگ بزنم سحر…نمیدونم گوشیم چی شده هرچی زنگ میزنم همش میگفت در دسترس نیست…گفت باشه بعدا…گفتم متینا چی شده؟گفت راستش…رفت یک کیف آورد.تموم کادوها طلاها سکه هایی که دیروز به سحر هدیه داده بودن.حتی ست نقره ای که خودم براش گرفته بودم رو پس آورده بودن.گفتم چی شده.؟گفت مثل اینکه مادرش پس آورده گفته صیغه هم فسخه.بگین آقا متین دیگه سراغ سحر نیاد.نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم…میخواستم گریه کنم اما روم نمیشد.اصلا چیزی نگفتم…نمیدونم چرا رفته بود برای مادرش تعریف کرده بود…دوساعت
بیشتر بود خونه بودم اما کسی از اون خونه سراغم نیومد.گوشیمو برداشتم رفتم آلاچیق بالا.یک خط دیگه داشتم گذاشتم روی گوشیم .تا شماره اش رو گرفتم…چندتا بوق خورد برداشت.گفت الو…الو…گفتم سحر چرا جوابمو نمیدی.چی شده.عشقتو گذاشتی توی دلم و رفتی…ساکت بود.گفتم یعنی نمیدونی چقدر دوستت دارم…مگه بهم قول ندادیم تا زنده ایم کنار هم باشیم.سحر میدونی با این کارت منو پیش همه فامیلم خراب کردی.اگه منو کنار بزنی…میدونی با دلم چکار کردی؟فقط ساکت بود صدای نفسهاش میومد…گفتم فردا میشه ببینمت.اگه نمیتونی حرف بزنی فقط بهم اس بده.قربون صدای نفسهات…زود قطع کرد.توی آلاچیق بودم…چندتا سیگار کشیدم…متینا اومد بالا.گفت داداش این بالا سرده. بیا پایین.گفتم متینا جان میشه تنها باشم…رفت پایین…روی تخت دراز کشیدم…همش به خودم و زندگیم فک میکردم…ساعت نمیدونم چند بود.که بیدار شدم خیلی سردم بود…رفتم پایین…گوشیمو نگاه کردم…بهم اس داده بود…شرمنده ام متین…منو ببخش…رفتم توی تختم…ساعت۹متینا گفت داداش بلند شو…صبحونه بخور.اومدم بلند بشم سر درد شدید داشتم…بدنم کوفته و خسته بود…تموم دیشب روی پشت بوم سرد بودم…چاییده بودم…دست زد پیشونیم.گفت وای چقدر داغی،گفتم چیزیم نیست…گفت تو رو خدا بیا بریم دکتر.گفتم نه بخوابم خوب میشم.تو به کسی چیزی نگو…گفت باشه…یک چایی خوردم دوتا استامینوفن رفتم توی تختم…نمیدونم چقدر خوابیده بودم…اینبار نسترن بیدارم کرد.داداش متین چت شده بلند شو.تب و لرز داشتم.اومد بره به مادرش بگه…گفتم نه نسترن به کسی چیزی نگو.میخام تنها باشم…برو خونه خودتون…گفت داداش حالت خوب نیست.گفتم نه خوبم خسته ام.برو فقط برو…اگه به کسی چیزی بگی دیگه دوستت ندارم…گفت آخه… گفتم آخه نداره…بگو رفتم خونه متین نبود…تا این رفت اس دادم متینا خواهری کمی برام سوپ بگیر بیار…اس داد باشه الان میام…طفلکی نیمساعته اومد…کلا چند قاشقی خوردم…دوباره افتادم.و بد جوری سرفه میکردم…گفت تو رو خدا پاشو بریم دکتر…غروب بود رفتیم درمونگاه.با تزریق چندتا آمپول بهتر شدم…با گوشی متینا بهش زنگ زدم…برنداشت…دوباره زدم دیدم شماره متینا رو هم گذاشته توی لیست سیاه…برگشتیم خونه…پدرم اومد پیشم گفت کجایی غصه نخور درست میشه…سرفه شدید کردم.گفت چته.متینا گفت مریض شده از دیشب افتاده…تموم دیشب رو روی پشت بوم توی آلاچیق بود…گفت دیوونه ای پسر هواسرده…اصلا حرفی نزدم…فرداش رفتم دانشگاه…ببینمش…منو دید خودش اومد سمتم.گفت چرا اومدی اینجا.متین من بدون اجازه خانواده ام نمیتونم تصمیمی بگیرم.گفتم مگه بچه ای…تو پزشکی تا کی میخای توی اون زندگی و سنت و مذهب بپوسی؟حق تو بهترین زندگیه،کمی بلند حرف میزدیم.گفتم پس قرارمون چی شد.تو که خودت گفتی دست بده.نزنی زیرش…گفت اصرار نکن،اصلا چرا رفتی به خانواده ات گفتی چی شده.گفت چی بگم وقتی اون همه طلا و سکه رو دیدند.متین من نمیتونم دروغ بگم.گفتم چطوری الان داری به من نارو میزنی…نمیخواست دروغ بگی.اما فقط میگفتی مجلس ساده ای بوده.ساکت شد…گفتم سحر من کلی برنامه واسه زندگیمون داشتم و دارم.سحر من خیلی دوستت دارم.گفت اگه دوستم داشتی و داری چرا اونشب با اون همه دختر رقصیدی،،گفتم سحر مگه هر رقصی رقص عاشقیه…همه فامیلای من هستن…از بچه گی با همه بزرگ شدم.گفت پس برو با همونها.گفتم سحر جون این خودتی،؟سحر خانوم.چته؟چی شد یکشبه،به این زودی از چشمت افتادم…سرفه شدید هم داشتم…گفت برو متین…دیگه به من فکر هم نکن.سرفه شدید داشتم.اعصابم بهم ریخته بود…متینا هم تندتند زنگ میزد…جواب ندادم.سهراب بهم زنگ زد…برنداشتم…اس داد متین بابام فوت شد…زودی زنگ زدم.چی شده؟گفت بابام فوت شد…خلاصه که رفتم دنبال متینا…اون به پدرم گفته بود…خب پدر دامادش بود دیگه…مشکی پوش همه رفتیم طالقان…پدرم با ماشین خودش بود…خانواده مادریم هم بودن…داییم حالمو فهمید همیشه بهترین رفیقم بود…اومد توی ماشینم پرسید چته…من هم جریان رو گفتم…گفت یک چیزی بهت بگم این کلک رو پدرت چیده تا به این بهونه چون میدونه دختره رو دوستش داری میخاد مثلا ادمت کنه.گفتم نه دایی چون تو باهاش لجی میگی،گفت تو نمیدونی من رفیق فاب پدرت بودم که عاشق مادرت شد…این مذهبیهای لعنتی سر و کونشون یکیه،با همون دهنی که میخورند میمیرینند…با همون کونی هم که میرینند بعضی وقتا میخورند… تو نمیشناسیشون،دختره دوستت داره…این لاشیها نمیزارند تو معنی زندگی رو بفهمی،؟گفتم دایی،میخوام مغازه سر میدون رو بفروشمش.گفت چرا؟گفتم پول لازمم.گفت مگه چقدر میخوای.گفتم زیاد…میتونی بفروشیش،گفت بهاره میخواد،میخواد لباس عروس بریزه توش…گفتم باشه کی بهتر از خانه…خاله اومد توی ماشین…پدرم همش مواظبم بود.بدونه چکار میکنم…خاله گفت قربونت بشم نفروشش…بهم رهن بده.گفتم خاله میخوام برم…گفت کجا؟گفتم فقط و فقط به تو میگم…حتی متینا هم نمیدونه.چند هزار تا
جور کردم.فردا اون سکه و طلاهای کادو رو بهت پس میدم برگردون به فامیل…شرمنده تو و دایی هم شدم…میرم ترکیه…ولی چند ماه بعد اونجا رفیقی دارم تا بتونم ویزا میگیرم برای کشور دیگه…کلید خونه مامان رو بهت میدم فقط گلها و درختهاشو آب بده به یاد منو مامانم.بغلم کرد عزیز دلم نرو.خاله بدون تو میمیره.گفتم خاله فقط تو و دایی موندین،،مواظب خودت باش…چند روزی مراسم بود…بعدش بدون اینکه به کسی بگم توی یکماه کمی بیشتر ماشین رو فروختم مغازه رو خاله رهن سنگینی بهم داد…پول خوبی دستم بود…فقط برای متینا نامه نوشتم.ابجی عزیزم دیدارمون به قیامت…حلالم کن…چون واقعا برای همیشه رفتم…به کسی نگفتم.اخه ابروم پیش تموم فامیل مادریم رفت.با پدرم صحبت نمیکردم.اصلا خونه اونها نمیرفتم…بیشتر طالقان بودم.نرفتم ترکیه…رفتم قبرس پیش رفیقم…دوستان کشور خوب و آروم و دوست داشتنیه…دوماهی اونجا بودم.سهراب فهمیده بود کجام.چون میدونست که رفتم پیش آرین.چون رفیق فاب دوتاییمون بود.متینا زنگ زد…پشت گوشی خیلی بهم فحش داد و گریه کرد…نامرد چرا منو تنها گذاشتی…سهراب گفت بقران اگه برنگردی زندگی ما بهم میخوره…متینا دیوونه شده.متین بخدا پدرت دربه در دنبالته…آبجی کوچیکت چند وقته مریضه مریض شده…چیزی نمیخوره…گفتم نمیتونم سهراب نمیتونم.کارهام درست شده میخام از اینجا برم کانادا…گفت نه تو رو روح مادرت نرو…فردا دوباره بهم زنگ زد.متینا بود فقط گریه میکرد.گفت گوشی دستت…نسترن بود.گفت داداشی خوبم برگرد.چرا رفتی؟گفتم نسترن جون اونجا بمونم رنج میکشم…میترسیدم کار دست خودم بدم.همه توی زندگی قالم گذاشتن…فک کردم بعد مادرم مامان تو هوامو داره اون هم بهم نارو زد…خاله ات آبروی منو پیش فامیلم برد…من عاشقش بودم.اما یکشبه منو بدبختم کرد.اونطرف خط فقط صدای گریه بود.سیمین گفت بقران من مقصر نیستم…این برنامه رو پدرت چید…اما فک نمیکرد تو هم بدون خبر بزاری بری…بخدا متین از نسترن بپرس…از روزی رفتی من و نسترن باهاش قهریم…در بدر دنبال توست…فهمیده عجب غلطی کرده…مثلا میخواست با اینکار و بواسطه علاقه تو به سحر…بتونه تو رو مجبور کنه…بشی بچه نماز خون و دیگه دنبال فامیل مادرت نباشی…سحر مقصر نیست داداشام با عموهات مجبورش کردند…سحر خودش داره دیوونه میشه…از وقتی فهمیده از ایران رفتی درست درمون زندگی نمیکنه…اون هم باهمه قهره.گفتم دیگه مهم نیست…گوشیو قطع کردم…از پیش رفیقم رفتم یونان…اونجا با یک پسره ترک با هم پیتزا فوری زده بودیم…نمیدونم چطوری پخت میکرد… چند دقیقه بیشتر توی فر نبودن…پول نداشت من بهش دادم…درآمدمون خیلی خوب بود.شبی یک کوس تور میکرد.دیگه زده بودم سیم آخر… همیشه آخر شبها مست بودم…منتظر جواب سفارت کانادا بودم…دوماه دیگه بیشتر بود…از کسی خبری نداشتم…زمستون بود برف میبارید.ریشهام بلنده بلند بودن…لب دریا برف هم میبارید.نشسته بودم سیگار میکشیدم…اولش فک کردم تخیل زدم.اما درست که نگاه کردم سیمین بود با پدرم و عموم…انگار کسید ندیدم…منو دیدند قدم تند کردند…میخواستم سوار قایق بشم.عموم داد زد.متین متین نرو…نگاهشون کردم…گفت بخدا حال متینا خوب نیست.بمون…برگشتم.سیمین عین مادرم دویید زود بغلم کرد.گفت پسرم کجا کجا…چقدر گریه کرد…بخدا…برگرد…متین بقران نسترن از متینا حالش بدتره…متینا از همه.خدا میدونه سحر با همه قهره…عموم رسید پدرم پشت همه بود.ساکت بود.گفت متین بقران فقط این پدرت با برادرای احمق سیمین مقصر هستند…۳تا دخترا دارند دیوونه میشن…عموجان بقران برگرد…خودم برات عروسی میگیرم.گفتم عمو آبروی رفته منو چی برمیگردونی،؟بابام حسوده چشم نداشت یکشب خوشی و جشن منو ببینه…اون طفلکیها چون مادرم فوت شده بود بجای مادرم واسم مجلس گرفتن تا با عروسشون آشنا بشن.ولی پدرم چشم نداشت خوشیمون رو ببینه…پدرم گفت بقران اینطوری نبوده و نیست…من فقط میخواستم تو رو از اونها دور کنم…اونها با اون بی بندوباریشون منو بدبخت کردند…گفتم باباجون روزی که عاشق مامان شدی…مگه ندیدی از چه خونواده ایه،چرا گرفتیش.اصلا چرا همش تنها میزاشتیش…چرا یکشب سیمین جون رو تنها نمیزاری…پدرم تو بدی و ظالمی.ساکت بود.گفتم شل گرفتی سفت خوردی…بخدا مادرم حق داشته…یکسال نتونستی…فقط یکسال نتونستی مواظب من و متینا باشی…۲۵سال نبودی میخای یکشبه بقول خودت منو آدم کنی…اصلا خودت مگه آدمی…تو نامردی شب فوت بابای سهراب داییم بهم گفت اینکار کلک باباته من و اون حروم لقمه از بچه گی باهم بزرگ شدیم مثلا میخا ادمت کنه.ولی من حرفشو باور نکردم.گفتم دایی چون تو با پدرم قهری اینو میگی اما نفهمیدم که اون چی داره بهم میگه و تو رو خوب شناخته بوده.اصلا نترسیدی یکوقت به سرم بزنه خودمو راحت کنم.ساکت بود…بلاخره چند روز طول کشید تا برگشتم…خدایا متینای خوشگلم…لاغر شده بود.بقران تا منو دید بیهوش شد…آخه از بچه گی فقط باهم
بودیم…سهراب چنان بغلم کرده بود انگار بچه ای که مادرش رو گم کرده.نسترن توی فرودگاه نبود.پرسیدم نسترن کجاست مادرش گفت متین بچه ام اصلا با کسی حرف نمیزنه.با من هم قهره…چندروز قبل رفته خونه مامان بزرگش هرچی حرف بد بلد بوده بهش زده…داییش مث اینکه دوتا کشیده بهش زده…از وقتی اومده انگار لال شده.رسيديم خونه تندی رفتم دیدنش.تا سیمین در رو باز کرد دوییدم داخل…سحر و مادرش هم بودن…نسترن گوشه اتاقش کز کرده بود.اولش باورش نشد.ولی وقتی باورش شد خودمم…پرید بغلم تندتند ماچم میکرد.بعدشم با مشت کوبید روی سینه ام…کجا رفتی ها کجا رفتی…اصلا برای چی رفتی.یعنی فقط توی این دنیا تو بغیر این خاله نفهم و نامرد من کس دیگه رو دوست نداری…پس متینا جی…منو دوستم نداشتی…متینا چی…میدونی خاله ات صدبار زنگ زده گریه کرده تا شماره تو رو بدونه.باور نمیکرد ما نمیدونیم تو کجایی،،گفتم نسترن جون آروم باش خب برگشتم دیگه…آروم باش.گفتم بیا بریم خونه ما.تندی گفت باشه…بریم…متینا با سهراب اونجا بودن.گفتم متینا یک چایی ایرانی دم کن چون کف چاییهای خودتم…بازم گریه کرد.گفت کوفت رو بخوری…لامصب.گفتم تو درست کن من میخورم…دوباره پرید بغلم…دو تا خواهرهای خوشگلم بغلم بودن…اشک منو هم در آوردن… سهرابم اون گوشه بود…سیمین و سحر هم اومدند…گفتم متینا من برم دوش بگیرم.نسترن گفت بخدا ریشهاتو بتراشی ها.مث قدیما…نبینم مث آخوندهای وحشی و جنگلی اومدی بیرون…عمدا بلند گفت…چون داییهاش آخوند بودن…لجش گرفته بود…نیمساعتی عمدا توی حموم بودم…سهراب گفت میخای بیام پشتتو لیف بکشم.گفتم دمتگرمه اگه بیایی…اومد داخل.گفت متین سحر خیلی دوستت داره.هنوز بیرون منتظرته.حتی با مادرش هم نرفت.موند تا ببیندت،گفتم ولش کن نامرده…چندماه زندگیم رو پولم رو همه چیم رو به باد داد…گفت یعنی دوستش نداری.گفتم سهراب عشق یکطرفه سوختن میاره.گفت اون مقصر نبوده پدرت و برادرهاش بودن.گفتم میدونم حتی عموم هم گفت…خوشگل و مشگل و ترگل ورگل اومدم بیرون…نسترن تا منو دید گفت متینا بیا ببینش…چی ناز شده…خندیدم گفتم چقدر لوسی تو…گفت داداش بقران نبودی داشتم دیوانه میشدم…متینا اینقدر خوشحال بود.گفت متین بیا گفتم جانم گفت برو توی اتاقت…رفتم اونجا…سحر روی تختم نشسته بود.متینا رفت بیرون در رو بست…سحر با اون چشای قشنگش داشت منو نگاه میکرد… آروم سلام داد.جوابشو ندادم.پاکت سیگارمو در آوردم… دیگه روزی کمه کم یک پاکت میکشیدم…تا اومدم روشنش کنم…سیگارو ازم گرفت.گفت نه دیگه نمیزارم بکشی…نکش خب…مگه تو بهم قول ندادی مشروب و سیگار رو تعطیل کنی…نگاهش کردم…چیزی نگفتم.گفت متین جون ببخشید.بخدا مجبورم کردند…بابات گفت نمیخام بلایی که سر من اومد سر تو هم بیاد…اگه من زنم رو از اون خونواده دور کرده بودم…الان این وضعم نبود…نمیخام سحر تو به سرنوشت من دچار بشی…منهم چون دیدم… آخه آخه تو خیلی با اونها رقصیدی،،چیزی نگفتم…ناخودآگاه دوباره سیگارمو برداشتم.رفتم نزدیک پنجره روشنش کردم.اومد ازپشت بغلم کرد. گفت دیگه اصلا دوستم نداری؟برگشتم.محکمتر بغلم گرفت.دود سیگار حالشو بد کرد…از پنجره سیگارو انداختم بیرون…نشستم روی تخت خودش اومد روی پام نشست.گفت مث اون وقتا بوسم کن.من اگه دوستت نداشتم اون شب خودمو در اختیارت نمیزاشتم…الان هم دیگه بچه نیستم که…هر وقت دوست داشتی بریم عقدم کن…گفتم سحر میبرمت طالقان ها…اینجا نگهت نمیدارم.گفت ببر بخدا خودم هم ازین زندگی خسته شدم…ازین نوع مهمونیها.برخوردها…غذاخوردنها،،مجالس سنتی مذهبی مسخره…تموم همکلاسیهام راحت و بی دغدغه زندگی میکنند.من هنوز کیسه سرم میکشم میرم دانشگاه…بخدا از ترس مامان و داداشام جرات ندارم ماشین بخرم.گفتم خودم واست میخرم.ولی طالقان.گفت هر وقت بگی…لبهای نازشو بوسیدم.گفتم امشب بریم طالقان خاله گناه داره…گفت دیگه اصلا تنهات نمیزارم…گفتم دمتگرم…بعد ناهار…گفتم بچه ها بریم طالقان…همه گفتند ایوالله…بخدا اگه خاله بدونه اومدی از خوشحالی غش میکنه…همه بساط جمع کردیم…تازه یادم اومد ماشین ندارم.سهراب گفت مال من هست…گفتم کوچیکه…بزار زنگ بزنم رفیقم ماشینشو دو روزه بگیرم بریم…سیمین اومد گفت کجا…سحر خانوم کجا.گفت آبجی دیگه بچه نیستم.خودم میخام برای خودم تصمیم بگیرم…تو گفتی متین پسر اقاییه،مهربونه…تو باعث شدی مهرش بشینه توی دلم…دیگه نمیخام تنهاش بزارم…الان هم همه داریم میریم طالقان…منتظره با رفیقش حرف بزنه ماشینشو بگیره بریم…گفت نمیخاد خودمون چندتا ماشین داریم.متین بیا…رفتم اونجا.در رو بست.مادرش بغلم کرد گفت حلالم کن.پسرم…زن توی خونه ما ها حرفی برای گفتن نداره…مردها تصمیم میگیرند… الان میگم حاجی صیغه دائم بخونه تا روز محضر که عقدتون کنند…اون دیگه بر نمیگرده خونه…مواظبش باش.گفتم چشم حاج خانوم چادرش رو بوسیدم.بازم گفت حلالم کن.پدرم صیغه خوند.سوییچش رو
بهم داد…خندیدم و ازش نگرفتم.سیمین…از توی گاو صندوق…دو تا بسته تراول بهم داد.گفت میدونم پول ایرونی نداری…گفتم نمیخام…کس و کار زیاد دارم بی کس که نیستم.۲۵ ساله خودم خودمو راه بردم…کلی ملک و املاک دارم…چند تا مغازه رو دادم اجاره پول اجاره هاشون دست خاله امه میرم ازش میگیرم…گفت لج نکن گفتم من مادرتم…گفتم کدوم مادر دل بچه اش رو میشکونه.کدوم مادر آبروی پسرش رو میبره…الان چطوری برگردم توی شهرم.چی بگم.؟بغلم کرد گفت ببخشید بخدا ببخشید.گفتم نمیدونم چطوری نماز اول وقت میخونید…مادرش بلند شد گفت حلالمون کن.پسرم.پدرم ساکت بود.سیمین سوییچ خودش رو با پولها بهم داد.در گوشش گفتم حیف تو و مادرم…نگاهم کرد. اشک اومد روی چشماش…از پدرم دلگیر بودم…با ماشین سیمین رفتیم طالقان…اول رفتم سر خاک پدر سهراب بعدش خاک مادرم…بعد رفتیم سالن خاله باز بود.صدامو کلفت کردم گفتم یا الله یا الله…گفت آقا نیایید داخل سالن خانم هاست.گفتم از بازرسی اومدیم برای پلمپ…گفت وای آخه چرا…حاج آقا بزار چادر سرم کنم…توی عمرم خاله رو با چادر ندیده بودم…تا اومد دم در…من و دید بچه ها خندیدن…تا اومدم بگیرمش ولی افتاد زمین…بردیمش داخل…مشتری داشت ولی خانومای خوبی بودن…اینقدر گریه میکرد نمیتونست حرف بزنه…بعد هم سرحال شد دو تا سیلی بهم زد.گفت نامرد بابای کسکشت حالتو گرفت چرا تو حال همه رو گرفتی…متینا گفت آخ جون چی چسبید…همه خندیدن…خاله زودی کارهاشو کرد در رو بست.رفتیم خونه ما عین دسته گل تمیز بود…داییم نبود دیگه رفته بود خاله تنهای تنها مونده بود.دخترش هم نامزد کرده بود نبود…اون شب بساط چیدیم…نسترن گفت داداش میخوای بخوری گفتم توی غربت هر شب از دوری همه تون خوردم امشب که پیش همه هستم نخورم.سحر ساکت بود گفتم نترس عشقم انسانیت به نوشیدن شراب و یا خواندن نماز اول وقت نیست…شاعر بزرگی میگه خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است…تا ساعت ۲گفتیم خندیدیم.موقع خواب خاله و نسترن رفتندپیش هم…تپل و شوهرش رفتند اتاق من…من موندم و عشقم.دهنم بوی سیگار و مشروب میداد.کناری روی تخت نشسته بود.روسری خوشگلش رو در آورد بخدا کف کردم…اینقدری تمیز خودش لخت شد.با شورت و سوتین بود.مست تماشای بدنش بودم.گفت ها چیه خوردی منو…گفتم خوشگلتر شدی؟گفت خدا رو شکر هنوزم به چشمت میام…گفتم نامردی سحر…ناجور تنهام گذاشتی درست روزی که شب قبلش کلی باهم عشق و حال کرده بودیم شبی که روزش توی دلم کلی برات نقشه داشتم…منو قالم گذاشتی…گفت بقران پدرت و داداش کوچیکم وقتی جریان جشن رو شنیدن مجبورم کردن که اون کار رو انجام بدم…خیال داشتن یکی دوماهی تو رو سر کارت بزارن…بعدش که تو خیلی زجر کشیدی با شرایط اونها راضی به ازدواج بشی…راستش بیشترش هم پدرت مقصر بودبه برادرم خط میداد…آبجی سیمین و مادرم و من مخالف بودیم…اصلا هیچکس فک نمیکرد که همه رو قال بزاری ماشینم بفروشی بزاری بری…همه فک میکردن پیش داییت هستی اون هم حتی خاله هم خبری ازت نداشتن…پدرت مث چی پشیمون بود…عمو بزرگت حتی یکبار هم منو هم پدرتو نفری یک سیلی بهمون زد…اون خیلی دوست داره…پدرت نمیدونست چکار کنه…از طرف دیگه نسترن و متینا هر دو روانی شده بودن…تا اینکه فهمیدن کجایی پ صداتو شنیدن…خندیدم.گفتم حقتونه…گفت ولی فک نمیکردم اینقدری دوستم داشته باشی که بخاطرم اینکار رو بکنی…گفت متین الان هیچ کاری به کا کس دیگه ندارم خودم میخوامت…مادرم راضیه…دو ترم دیگه مدرکم کامله…هروقت دوست داشتی عقدم کن…امشب هم پدرت صیغه دائم خوند متوجه شدی…پس همسر شرعیت هستم…گفتم دوستت دارم اما دیگه قالم نزار…گفت تو رو خدا جون سحر دیگه مشروب نخور سیگار نکش…ببین من مذهبی هستم اینجوری بزرگ شدم…خدایی نکرده اگه مست باشی نطفه بچه بسته بشه…بده ها…گفتم چشم.حالا بیا بغلم آهوی فراری من…گفتم تو که در آوردی بقیه رو هم درشون بیار…گفت باشه…فدات بشم…دلم تنگ شده دوباره لخت شم بغلم کنی…وقتی شورتشو کشید پایین تنگی سوراخ کونش چشممو گرفت…آزاد کردن صفر کون خانوم دکتر لذت داشت…گفتم دمر شو…گفت چرا عشقم…گفتم نترس…برگشت لپهای سفید کونشو بوسیدم و چندتا گاز کوچولو گرفتم برگشت خندید…گفت من پزشکم و میدونم هدفت پشتمه…ولی آقا خوشگله سکس آنال درد شدیدی له همراه بیماری داره…گفتم یعنی نمیزاری بکنم.گفت ببین سایز التت از نرمال بیشتره…برای جلو هم چند بار اول درداوره حالا چطوری بزارم پشتمو آسیب بزنی.رفتم کنارش بغلش کردم.گفت دلگیر نشو آروم مث بچه خوب چند شب دیگه با ژل بی حسی میزارم بکنی…ولی اینجا نه…چون دردم میاد عذاب بکشم نمیشه فدات شم…متین تو نمیدونی چقدر دوستت دارم…هر کاری دوست داری امشب باهام بکن…اومدم از لج همه کس و کارم امشب مال تو بشم…کاش مست نبودی…تا امشب میتونستی کار و تموم کنی.خیلی دلم میخواست امشب پاک تر بودی با یک بسم الله الرحمن الرحیم خیال
منو برای همیشه راحت میکردی…گفتم بخدا تو بخواه من از خدامه…امشب میخام فقط بمالمت بخورمت نازت کنم…لبخند زد…رفت شورتمو کشید پایین…گفت برات میخورم ولی اگه بلد نبودم نخندی ها…گفتم چشم…قبل اینکه کارش رو شروع کنه…پرسیدم سحر عزیزم چت شده چرا اینجوری شدی.تو که ازین کارها نمیکردی…گفت فک میکنی بی حیا شدم نه بخدا…فقط نمیخام دیگه بری…گریه کرد…چرا رفتی؟چرا بهم نگفتی رفتی؟گفتم مگه جوابمو دادی که بگم…گفتم آره راست میگی.گفت آخه به سیمین هم نگفتی.گفتم هیچکس هیچ چیزی براش مهم نبود…کسی حتی نیومد درد دل منو بشنوه…گفت بخدا بابات نمیزاشت…میخواست مثلا مرد بارت بیاره…گفتم چنان تلافی بکنم خودش نفهمه از کجا خورده عجله نکن…آوردمش توی بغلم گفتم حالا شبمون رو خراب نکن…عزیزم بزار باور کنم برگشتم و عشقم توی بغلمه…لبخند قشنگی زد.گفت میدونم چیزی بدی خوردی ها…ولی نمیدونم چرا بوی سیگار با بوی مشروبت قاطی شده یک بویی میده حال میکنم…گفتم میخای برم خوب بشورم…مسواک زدم ها…گفت نه دوستش دارم…گفت میزار برم کارمو بکنم…گفتم راستشو بگو…چی شده گفت هیچچی بقران از اکرم رفیقم پرسیدم شوهر داره…بهم گفت مردها از هیچچی اندازه اینکه چیزشون رو خودت بخوری و بزاری سکس پشت داشته باشند بیشتر خوشش نمیاد.این دوتا نقطه ضعفشونه.گفتم دمشگرمه اکرم خانوم…باید حتما از نزدیک زیارتش کنم…گفت متین میخای با دوستم دوست بشی…خندیدم.گفتم نه ازون فکرای بد بکنی.گفت خیلی لوسی…کیرمو درش آورد خوشگل بوسیدش…از سرش شروع کرد خوردن توی این چندوقت اینقدری کوس گاییده بودم توی قبرس که حد نداشت…ولی هیچچی دختر ایرونی نمیشه…تک هستن تک…کمی خورد زیاد بلد نبود ولی خیلی خوب بود…اصلا حس اینکه یک خانوم دکتر خوشگل کیرتو بخوره چیز دیگه است…آوردمش بالا یکجوری وحشیانه کوسشو خوردم خودم باورم نمیشد.آخه تازه شراب مستم کرده بود.همش میگفت وای آروم متین آروم…تو رو خدا متین جون…دردم میاد…کندیش محکم نکشش…نوک سینه هاشو مکیدم مالیدم چرخوندمش…کونشو جوری لیسیدم…در گوشش گفتم فقط یکبار سرشو بزارم توش…گفت بزار اشکال نداره…ولی آروم ببین میدونم درد داره ولی بکنش…شاید دلت آروم بشه…گفتم با دستای قشنگت بگیرش…لاش رو بازش کن…تا باز کرد آب دهن زدم…کیر رو فشار دادم داخلش…رفت توش…به جان خودش چنان جیغی زد…حد ومرز نداشت.کشیدم بیرون گریه اش در اومد،گفتم اخ عزیزم.فدات شم دردت اومد.چه اشکی میریخت.حرف نمیزد.دمرو بود.بوسیدمش.کنارش خوابیدم.دو دقیقه نشد چندتا پیامک اومد،،خاله نوشته بود ندید پدید کشتی دختر مردم رو…بدبخت مال خودته…متینا نوشته بود حقشه تا دیگه اون باشه داداش منو اذیت نکنه…استیکر خنده گذاشته بود…سهراب نوشته بود…یاعلی داداش یا علی رحم کن…نسترن نوشته بود داداش خاله گناه داره…تا حالا با کسی نبوده…همون موقع،زبون باز کرد کی بود اس داد…نوشتم خاله است دعوام کرده.گفت وای حتما آقا سهرابم فهمیده.گفتم نه اونها اتاقشون دوره.گریه کرد.نه صدام بلند بود.گفتم باشه گریه نکن دیگه عزیزم…خیلی درت اومد؟گفت وای متین نزار بهش فک کنم میخواست دلم بترکه…گفتم دمر باش…ببینمش.گفت نه میترسم لای پاهام رو باز کنم میسوزه.گفتم عزیزم ببینمش نترس…شل کن.خم شدم جان سوراخه کامل معلوم بود جریده شده…زبون زدم بهش…گفت وای نکن متین…گفتم نترس از قدیم میگن بهترین دوا برای زخم آب دهن و عسل هستش…گفت نمیدونم الان عسل کجا بود.میدونم عسل واسه سوختگی خوبه.گفتم باش تا بیام…بی سر صدا رفتم آشپزخونه شیشه عسل توی کابینت بود برداشتمش…آوردم آرومی زدم سوراخش خیلی اخ اخ میکرد… دادم داخلش…بیشتر ناله کرد.نگاهش کردم حالش خوب نبود.گفتم ببخشید عشقم…میدونم کیر من بد کلفته.گفت وای تو رو خدا اسمشو نیار زشته…گفتم عه چرا زشت باشه پسر به این خوشگلی…خندید…چرخوندمش…عسل ریختم روی کوسش دوباره طوری لیسیدم…بادستاش محکم سرمو فشار کوسش میداد…چندتا آه قشنگ کشید و ارگاسم شد…گفت بیا بریم دستشویی…بعدش تو بشور مال خودته بیا برات بخورم.گفتم چشم.تا رفتیم بیرون متینا هم بیرون بود…تا سحر رو دید از خنده جیغ زد.سحر خجالت کشید.سر و صدا شد…خاله گفت خاک تو سر بی آبرو و پروی شما دوتا خواهر برادر…خنديديم…سهراب با معرفت بود بیرون نیومد…برگشتیم اتاقمون…گفت دیدی همه فهمیدن…گفتم اون جیغ تورو حافظ توی شیراز هم فهمید…گفت پس حالا که اینجوریه پس توی کف بمون نمیخورم واسه تو…بوسیدمش گفتم خودت رو عشقه…همین که کنارمی انگار تموم دنیا مال منه…برگشت لب قشنگی داد.گفت مرسی عزیزم…خودش مالوند کیرم شق شد…براش عسل ریختم روی کیرم خندید و خورد…تا اینکه آبم اومد اولین پاشش رو ریختم دهنش…تا دهنشو کشید دومی ریخت روی صورتش…جیغ بدتری زد.بلند شد دستمال برداشت صورتشو پاک کرد.با لباس بود زودی دویید بیرون رفت حموم…من تا خودمو مرتب کردم شلوارک پوشیدم.دوییدم
رفتم دم در حموم.گفتم بازش کن…گفت نه برو میام…واسم حوله بیار…ریخت روی موهام…نماز میخونم بزار غسل کنم.گفتم باشه…رفتم حوله خودمو برداشتم رفتم سراغش در باز بود…یعنی بازش کرده بود…فدای هیکل قشنگش…رفتم پیشش.نگاهم کرد خندید…خیلی جنبه اش بالا بود…گفت متین میدونی شوهر اکرم دوستم از الان دنبالشه که برن برای تخصص آلمان… گفتم میخوای پیگیرش باشم.گفت بگو بخدا.گفتم برگردیم عقدت کنم…تا بتونم باباهه رو به تیغم، گفت حقشه…ادعا میکنه دوستت داره اما من فک میکنم فقط حرف میزنه…بیشتر سختگیره…گفتم باشه داغ روی دلش میزارم…گفت پس خیالم راحت باشه.گفتم راحته راحت…سحر یک چی بگم ناراحت نمیشی…گفت نه بگو…متین میخوای بگی اگه منو بردی اروپا تخصص گرفتم یه وقت کنار نزارمت؟؟گفتم آره… فقط میخام بدونم از ته دل دوستم داری یانه،؟گفت متین میخام برای اینکه خیالتو راحت کنم.زودی اینجا باردار بشم…میدونستم این سوال رو دیر یا زود ازم میپرسی…فقط میخام بدونی از ته ته قلبم میخامت…گفتم مرسی عشقم…ولی میدونی تخصص توی اروپا یک چیز دیگه است…گفتم باشه خیالت راحت…توی حموم از پشت گذاشتم لای کونش تا دم کوسش چقدر لایی دادم.بهش…گفتم چطوره.گفت متین دلم نمیخاد بکشی بیرون…اینقدری کیف داره نمیدونم چی بگم…قبلش هم یکبار آبم اومده بود میدونستم حالا حالاها دوباره ارضا نمیشم…از جلو بغلش کردم فرستادم لای کوسش.گفت بکن خوبه بکن.لبهای قشنگشو مکیدم.محکم بغلم کرده بود.وای متین ولم نکنی ها…گفتم نه عشقم…چقدر حال داد.یکشب بیاد موندنی برامون بود…صبح بیدار شدیم سهراب نبود.خاله خیلی خندید دخترها بدتر…سحر سرخ شد…گفتم خاله یک چی بگم…گفت چی عزیزم…گفتم بیا چند روز بریم شمال کیف میده ها…گفت خب بریم چی ازین بهتر…نسترن مث خر کیف کرد…متینا گفت پس سهراب چی…گفتم یکبار بدون سر خر بریم…خیلی بهش برخورد…بغلش کردم گفتم آخه دیوونه بدون سهراب مگه من میرم شمال…داداشمه رفیقم نیست که،،گفت دروغ میگی…چرا بهش توهین کردی.گفتم ببخشید خواهر خوبم…چقدر حساس شدی…خاله گفت فقط بخاطر نبودن خودته…گفتم ببخشید زنگ بزنم بهش.گفت زود باش.بوسیدم بغلش گرفتم…گریه کرد…دیگه نری ها…بدون من نرو…گفتم باشه…سهراب اومد خاله کلید ویلای زیدشو گرفت…بهم گفت مال کیه…رفتیم اونجا…شب .رفتم دم در حموم.گفتم بازش کن…گفت نه برو میام…واسم حوله بیار…ریخت روی موهام…نماز میخونم بزار غسل کنم.گفتم باشه…رفتم حوله خودمو برداشتم رفتم سراغش در باز بود…یعنی بازش کرده بود…فدای هیکل قشنگش…رفتم پیشش.نگاهم کرد خندید…خیلی جنبه اش بالا بود…گفت متین میدونی شوهر اکرم دوستم از الان دنبالشه که برن برای تخصص آلمان… گفتم میخای پیگیرش باشم.گفت بگو بخدا.گفتم برگردیم عقدت کنم…تا بتونم باباهه رو بتیغم، گفت حقشه…ادعا میکنه دوستت داره اما من فک میکنم فقط حرف میزنه…بیشتر سختگیره…گفتم باشه داغ روی دلش میزارم…گفت پس خیالم راحت باشه.گفتم راحته راحت…سحر یک چی بگم ناراحت نمیشی…گفت نه بگو…متین میخای بگی اگه منو بردی اروپا تخصص گرفتم یکوقت کنار نزارمت؟؟گفتم آره… فقط میخوام بدونم از ته دل دوستم داری یا نه،؟گفت متین میخوام برای اینکه خیالتو راحت کنم.زودی اینجا باردار بشم…میدونستم این سوال رو دیر یا زود ازم میپرسی…فقط میخوام بدونی از ته ته قلبم میخوامت…گفتم مرسی عشقم…ولی میدونی تخصص توی اروپا یک چیز دیگه است…گفتم باشه خیالت راحت…توی حموم از پشت گذاشتم لای کونش تا دم کوسش چقدر لایی دادم.بهش…گفتم چطور.گفت متین دلم نمیخواد بکشی بیرون…اینقدری کیف داره نمیدونم چی بگم…قبلش هم یک بار آبم اومده بود میدونستم حالا حالاها دوباره ارضا نمیشم…از جلو بغلش کردم فرستادم لای کوسش.گفت بکن خوبه بکن.لبهای قشنگشو مکیدم.محکم بغلم کرده بود.وای متین ولم نکنی ها…گفتم نه عشقم…چقدر حال داد.یکشب بیاد ماندنی برامون بود…صبح بیدار شدیم سهراب نبود.خاله خیلی خندید دخترها بدتر…سحر سرخ شد…گفتم خاله یک چی بگم…گفت چی عزیزم…گفتم بیا چند روز بریم شمال کیف میده ها…گفت خب بریم چی ازین بهتر…نسترن مث خر کیف کرد…متینا گفت پس سهراب چی…گفتم یک بار بدون سر خر بریم…خیلی بهش برخورد…بغلش کردم گفتم آخه دیوونه بدون سهراب مگه من میرم شمال…داداشمه رفیقم نیست که،،گفت دروغ میگی…چرا بهش توهین کردی.گفتم ببخشید خواهر خوبم…چقدر حساس شدی…خاله گفت فقط بخاطر نبودن خودته…گفتم ببخشید زنگ بزنم بهش.گفت زود باش.بوسیدم بغلش گرفتم…گریه کرد…دیگه نری ها…بدون من نرو…گفتم باشه…سهراب اومد خاله کلید ویلای زیدشو گرفت…بهم گفت مال کیه…رفتیم اونجا…شب اول خانوما رفتن استخر بعدش من و سهراب.
بعداستخر تا دو نصف شب به مسخره بازی و چرت و پرت گذشت…من و سحر رفتیم اتاق بالا…بخدا خودش گفت متین اگه دوستم داری و قول میدی تا ابد باهام بمونی. امشب میخوام منو مال خودت کنی،برگشتم و نگاهش کردم گفتم مطمئنی یا داری سر کارم میزاری؟گفت نه بخدا غروبی من به خاله گفتم…و رفتم داروخانه پد وکمی دارو گرفتم…فقط بهم قول بده به هرچی و هرکی که میپرستی…هیچوقت نذاری ابروی سحر به خطر بیفته…من بخاطر تو با پدرت و برادر هام بد جوری دهن به دهن شدم…گفتم عشقم خیالت راحت…من که اون دفعه بهت گفتم…گفت ببین توی این مدت برو دنبال کارها من هم میام بریم پاسپورت بگیریم و از اینجا بریم…گفتم پس متینا و نسترن چی…حالا متینا شوهر داره…نسترن چی،گفت اون هم پدر مادر داره…عزیزم از این به بعد من و توییم و بچه هامون…میخوام واسه خودمون بهترین زندگی بسازیم…میخام تخصص داخلی گوارش بگیرم…خیالت راحت باشه…هم موقعیت شغلی هم پولیش عالیه…خودت هم که ماشالله کم نداری…پس قول بده با من بمونی.بوسیدمش و بهم قول زندگی مشترک خوبی دادیم…خودش لخت شد…رفته بود روان کننده خریده بود.کوس نازشو چنان شیو کرده بود حد نداشت…گفت عزیزم تشریفات رو بزار کنار.فقط کار رو تموم کن…خب…گفتم یعنی نبوسمت نازت نکنم.گفت نه چون استرس دارم میترسم چیزی بهم خوش نمیاد…طبیعیه همه عروسها اینجوری هستند…گفتم چشم…ولی باز هم خیلی ناز و نوازشش کردم…گفت زیاد ژل بزن.سر چیزت بزرگه میترسم ازش…ولی یکباره بکن مث آمپول روشش همینجوریه…با چشمای غم زده و ترسیده شده اش نگاهم میکرد.گفت بگو بسم الله…من هم بخاطر دلخوشیش،گفتم وخندید…ژل زده آماده بود. آخه هر جور نگاه میکردم …این کله گنده رو چطوری فرو کنم توی این سوراخ کوچولو…ولی اینقدری شق بود حاضر و آماده. با اجازه خودش با یک فشار چنان دادم داخلش. با وجودی که دستمال سفیده ای که برای پاک کردن خونش اماده کرده بود رو محکم لای دندوناش جلوی دهنش گرفته بودباز هم جیغ خیلی بلندی زد…آخ چقدر تنگ و گرم و نرم بود.گفت عزیزم بکشش بیرون.گفتم شل کن تا درش بیارم…تا شلش کردم دو تا تلمبه سریع و عمیق دیگه زدم توی کوسش.کیرم بیشتر رفت داخلش.و جیغهای بدتری کشید و گریه بلندی کرد…لبشو بوسیدم گفتم این دوتا لازم بود.تا خوب پاره بشه بعدا اذیت نشی.فدات شم…کیرم و کوسش خیلی خونی بود…خودمون رو تمیز کردیم…و زنگ زد خاله…خاله اومد داخل هر دو مون رو بوسید تبریک گفت.نمیدونم کی رفته بود خرید…نفری یک ساعت شیک بهمون داد.و یک گردن بند شیک انداخت گردن سحر…فرستادمون حموم…بعد دوش گرفتن.ما رو برد پایین بچه ها بیدار بودن و تبریک گفتن و خندیدن…کمی زدیم رقصیدیم…البته سحر تازه دردش شروع شده بود…تاساعت۱۱خواب بودیم…چند روزی شمال بودیم…وقتی برگشتیم مادرش اومد دیدنشون.خاله با ما اومد تهران…خودش رفت با مادر سحر صحبت کرد…و کن دیدم مادرش گریه کرد…ولی اومد هر دو مون رو بوسید.من و خاله رفتیم خونه خودم…سحر با مادرش برگشت…متینا با سهراب طالقان موندن…خاله رفت دوش بگیره…توی حموم آروم گفت متین.گفتم جانم…گفت میایی حموم پیش خاله.گفتم جانم…چرا نیام.گفت پس بدو عزیزم…وقتی رفتم لخت بود سفید عین صدف…موهاشو مردونه کوتاه کرده بود اما رنگ زده بود…سینه ها و کون گنده ای داشت… بغلش کردم.گفت قربون پسرم برم…ببین خاله مث مامانه…میخام…خوب ممه های مامان رو بخوری.گفتم جانم چشم…درست نیمساعت فقط کوس و کون و ممه های نازش رو میخوردم…آخرش… گفت حالا بکن دو دقیقه محکم بکن بزار حالم جا بیاد… قدش کوتاه بود…ولی جوری سرپا گاییدمش…صدای ناله اش بلند شده بود…گفت ابتو نریزی توش عزیزم ها…گفتم باشه…گفت متین من هم میخام با تو و زنت بیام اروپا.گفتم مگه میدونی.ما میخایم بریم…گفت آره سحر خودش به من و متینا گفت…متینا گفت اگه سهراب بیاد ما هم میآییم… متین باید یک خونه بزرگ گیر بیاریم…تا بتونیم اونجا همه کنار هم باشیم…من مدرک بين المللی دارم…میتونم همه جا سالن بزنم…اینجا نمی خوام ازدواج کنم…دخترم نامزد کرده میخواد بره خیلی خودخواهه…سهم ارثش رو با پررویی ازم خواسته…من هم دارم بهش میدم…خلاصه که با عروسی بزرگ و زیبایی من و سحر مال هم شدیم.دو سالی طول کشید تا من و عشقم و خاله و متینا و سهراب تونستیم جا گیر بیاریم…نسترن دانشگاه میرفت… تا اون موقع من و متینا بیشتر املاکی که پدرمون داده بود رو پول کردیم و املاک مادری موند…برای روزیکه برگردیم…قبل کرونا رفتیم.نسترن وقتی فهمید و دیگران دیگه دیر شده بود…رفتیم که رفتیم…درست۴۰۲بخاطر مریضی و وخامت حال مادر سحر برگشتیم.با تخصص بين المللی برگشت…البته با دختر کوچولومون ثنا جون…نسترن ازدواج نکرده بود باهامون قهر بود.پدرم حتی دیدنم نیومد…خودم رفتم دیدنش…عموهام بودن…گفتم باباجون چیزی عوض داره گله نداره…تلافی کارهای قدیمت بود…عمو ها آشتی مون دادن…بچه من رو چنان
بغلش کرده بود حد و اندازه نداشت…متینا و شوهرش اوضاعشون اونجا عالی بود…خاله با یک تاجر مصری داشت ازدواج میکرد…نسترن با بدبختی باهام آشتی کرد.ولی گفته باید با خودم ببرمش…الان دو ساله معطلیم تا مامان سحر بمیره تا برگردیم…ولی روز به روز حالش بهتر میشه…البته سحر از خداشه ولی من دلم برای اونجا تنگ شده…البته سحر الان اینجا بهترین موقعیت رو داره.خودم هم بیکار نبودم حومه تهران شراکتی پروژه خوبی راه انداختم.یکبار رفتم برگشتم…ولی سحر نیومد.فک کنم خیال برگشتن اونجا رو نداره.اما باید حتما برگرده بیمارستانی که بوده تا پایان تعهدش…دوره اش تموم بشه.مرخصی گرفته شده دو سال و چندماه،والا چی بگم دیگه…ولی هیچ جا وطن نمیشه…
نوشته: آق متین
9 پاسخ به “خاطرات آق متین”
دمت گرم ولی پری ناکام موند 😁
ارثتو خوردی و با کیر خرت همرم گاییدی پسر حاجیم که بودی ، وایسا آها زن خوشگل و هزارتا خاطر خام ک داشتیچیزی از قلم نیوفتاداوکیه
😂😂
بازم نمیشه تا تهش خوندمخیلی خیلی طول کشیدتخیلی بود، اما واقعا عجب تخیلی داریبعضی جاهاش جالب بودمخصوصا قسمت رابطه با خاله، یا دوتا خواهرا
بلخره تموم شد من فکردم اینجوری تو میکنی به کردن سیمین دختر خالتم میرسه میخوایی یه دفعه مادر سحرم بکن کسی از قلم نیوفته
دهنت رو گاییدم چشمام کورشد به صفحه گوشی
قلمتو دوس داشتم
عالی بودفقط جردادن سیمین از قلم افتده بود
یه باره شام پیرمرد بابات و زنش و سهراب رو هم چیز خور و بیهوش میکردی میزاشتی کونشون، بعدش سریع بیل و کلنگ برمیداشتی میرفتی جنازه ننتو درمیآوردی سوراخ کونش که لونه کرمها شده بود رو هم عمیق میخاروندی فانتزیات تکمیل بشه ریقو تا هیچ کسی از قلم نیفته. خاندان بیناموسی که تو تو فانتزیهات داری چینی ها هم ندارند.🙂