سلام وقت همگی بخیر
این نوشته نه تخلیه نه داستان،شرح یک واقعیته که از یه پیام تصادفی شروع شد و ادامه پیدا کرد و همچنان ادامه داره…
و اینکه سکسی نیست و شرح یه عشق ممنوعه ست…
همینجا از همه بابت خوب ننوشتن عذر میخوام چون من داستان نویس نیستم،اینم مینویسم که فقط شرح خاطراتمون تو این سایت بمونه و از اسامی مستعار برای شرح قضیه استفاده میکنم.
اسم من محمد و ۳۰ سالمه قد ۱۸۰ و وزن ۸۰ کیلو و متاهلم
من حدود ۷ ۸ سالی میشه تو این سایت رفت و آمد دارم با اکانت های مختلف که می ساختم و پاک میکردم تا اینکه یه اکانتی ساختم که باهاش با یه اکانت نسترن نامی گاهی اوقات صحبت میکردیم ولی بنده خدا هی حرف میزد هی بلاک میکرد میرفت و دوباره…
یه روزی من به اشتباه یه اکانت نسترن دیدم و پیام دادم به هوای اینکه همون نسترنه و فقط قصدم صحبت بود باهاش چون اصلا با رفتارش نتونستم بیشتر پیش برم و اعتماد کنم که توی دنیای واقعی هم بشه باهاش حرف زد از ادا اطوارای بلاک کردنش و اینا…
خلاصه فکر میکنم یکی از قشنگترین اشتباه گرفتنای زندگیم بودش که با نسترن آشنا شدم…
نسترن یه خانم ۳۴ ساله و شاغل و متاهل بود،اینارو که میگم بعد ۷ ۸ روز بهم گفتا…
نسترن یه خانم سرسخت تو جواب دادن و خیلی دیر اعتماد کن بود و شدیدا میترسید که من از طرف کسی باشم بخوام امتحانش کنم یا هرچیز دیگه…
بعد این مسائل اولین قدم برای جلب توجهش ساخت همین اکانت بود به اسمش و بخاطر اون…قبلیه یکم اسمش بد بود حس بد بهش میداد پاکش کردم😂
صحبت ما تا حدود فکر میکنم ۴ ۵ روز تو همین سایت بود که بعد کلی التماس رفتیم تلگرام که روز دوم سر پررویی من بلاکم کرد و دوباره اومدم سایت التماس که دوباره باز شد اکانت تلگرام خلاصه که کلی زجر کشیدم تا یه کوچولو بهم اعتماد کرد.
ما هردو اهل تبریزیم و اولین بار بعد حدود یک هفته ده روز و بعد کلی حرف زدن و تماس تلفنی صحبت کردن رسیدیم به اولین قرار حضوری؛اونروز نسترن برای یه سمینار کاری توی یکی از مجتمع های تبریز قرار بود بره و قرارمون شد ساعت ۹ صبح که تا حدود ۱۱ و نیم ۱۲ طول کشید حرف زدنمون و بقول خودش من خیلی زیاد خودمو گرفته بودم و بعد یه تایمی یواش یواش با هم صمیمی شدیم؛البته نسترن همیشه به من میگفت خودتو میگیری و من زیر بار نمیرفتم که بعد دیدار اول بهتر شد و هی میگفت بهم پرانرژی باش…
نسترن اون روز با لباس اداری اومده بودش و خیلی تیپ رسمی داشت راستشو بگم تیپش زیاد برام جلب توجه نکرد و اولین چیزی که نگاهمو خیلی مجذوب کرد چشماش باشه یه برق خیلی خاص که الانم داره و عاشقشم…
نسترن اون روز کلی خجالتی بود و یه لبخندای ریزی میزد عاشق خندش شدم عاشق اون یه دست و تمیز بودن دندوناش عاشق بوی دستاش که با کلی خواهش تونستم بگیرم دستشو…
من تو کادو خریدن دست ندارم کلا ینی واقعااااا بلد نیستم برای دیدار اول براش پاستیل و یه بیسکویت مورد علاقه خودم و یه شاخه گل خریدم وبردم براش که امیدوارم پسندیده باشه❤️❤️
قرار اول گذشت و صرفا فقط حرف زدیم و در اخرم یدونه گونه شو بوسیدم و رفت ولی بوی عطرش تا شب تو ماشینم بود و دستام بوی دستاشو گرفته بود…
بعد همینجوری رابطمون تلفنی ادامه پیدا کرد؛نسترن اصلا نمیتونست به من اعتماد کنه و می ترسید و دلهره داشت و بعد از تلاش زیاد که اعتمادشو یکم جلب کردم شروع کرد حرف زدن و تمام تاکیدش این بود اگه قراره بهش نامردی کنم یا دلشو بشکنم برم و نباشم ولی قول دادم امانت داری کنم و اونم اعتماد کرد بهم با کلی دنگ و فنگ😂
حدود فکر میکنم یه هفته بعد اولین دیدارمون تو اون مجتمع نسترن گفت که قراره بره دکتر و اونجا میشه همو ببینیم سمت آبرسان تبریز،رفتم آنجا جلوتر ازش رسیدم گفت برام نوبتمو بگیر بگو نوبتم شد زنگ بزنه و بریم تو ماشین بشینیم،رفتم گرفتم و اومدم از در مطب بیرون یهو جلوم سبز شد؛هیچوقت یادم نمیره چقدررررررررر خوشگل شده بود چقدررررررر با تیپ بیرونش با وقار و متین و چقدررررررررر ناز شده بود و وقتی دیدمش نیشم باز شد(خودش همیشه میگه منو میبینی ۳۲ تا دندونت میزنه بیرون،راستم میگه من خیلی باهاش خوشم و خیلی خوشم میاد ازش)خلاصه رفتیم تو ماشین یه ساعت بیشتر باهم حرف زدیم و اذیتش کردم و برای اولین بار در حد چند ثانیه تونستم برسم به لباش و ببوسمش اونقدر اون لب رفتن برام شیرین و لذت بخش بود که میخواستم زمان وایسه و همونجا باشم همیشه پیش نسترن…
اونقدر گرم حرف و همدیگه بودیم که نفهمیدیم تایم چجوری گذشت و از مطب چندباری زنگ زدن و نفهمیده بود گوشیش سایلنت بود…
تو این قرار بعد پیاده شدن با افتخار دستشو گرفتم و چند قدمی خیلی کوتاه باهم راه رفتیم که کاش تا ته دنیا ادامه داشت…
قرار دوم هم گذشت و رفت که ای کاش هیچوقت تموم نشه و نمیشد…
منو و نسترن خیلی بهم عادت کردیم تو این دوهفته بیست روز و هر روز ساعت ۱۰ صبح باهاش تلفنی حرف میزدم و روزم شروع میشه تا اخر شب که مجبوریم و نمیشه حرف بزنیم تا صبح…
وگرنه که من و اون حرفامون تمومی نداره و هر لحظه با هم حرف داریم
نسترن خیلی زود رنجه و گاهی فکر میکنه برام مهم نیست مخصوصا وقتی من بی حوصله ام ولی واقعا اینجور نیست و فقط من میدونم که چقدر دوسش دارم و چقدددددرررررررر مهمه برام و چقدر عزیزه و حاضرم جون بدم براش و همینجا هم میگم که خیلی عاشقتم خوش انرژی من…
من زیاد آدم شادی نبودم و کلا نیستم یعنی ولی از وقتی نسترن اومده فرق کرده خیلی چیزا…
بعد دو سه هفته حرف زدن من و نسترن گاهی باهم در حد چت سکسی حرف میزدیم و اینکه چقدر تمایل داریم بهم و دوست داریم باهم رابطه داشته باشیم ولی جایی نبود که مطمئن باشه و بشه که تنها بمونیم…
تا اینکه نسترن گفت داییم یه خونه تو تبریز داره و میشه اونجا خلوت کنیم چون خالیه؛که من حقیقتش اولش ترسیدم که جریان اخاذی و این حرفا باشه ولی بعدش با خودم فکر کردم که میرم حتما اونم دلش با منه که گفته بریم اونجا و مشکلی پیش نمیاد بخاطر همین رفتم و برای اولین بار من و نسترن باهم یجا تنها شدیم…
ادامشم مینویسم سر فرصت…
با کمال احترام به همه نوشتن این مطالب صرفا برای ماندگار شدن این خاطرات در یک جایی هست که فراموش نشن…
این نوشته نه تخلیه نه داستان،شرح یک واقعیته که از یه پیام تصادفی شروع شد و ادامه پیدا کرد و همچنان ادامه داره…
و اینکه سکسی نیست و شرح یه عشق ممنوعه ست…
همینجا از همه بابت خوب ننوشتن عذر میخوام چون من داستان نویس نیستم،اینم مینویسم که فقط شرح خاطراتمون تو این سایت بمونه و از اسامی مستعار برای شرح قضیه استفاده میکنم.
اسم من محمد و ۳۰ سالمه قد ۱۸۰ و وزن ۸۰ کیلو و متاهلم
من حدود ۷ ۸ سالی میشه تو این سایت رفت و آمد دارم با اکانت های مختلف که می ساختم و پاک میکردم تا اینکه یه اکانتی ساختم که باهاش با یه اکانت نسترن نامی گاهی اوقات صحبت میکردیم ولی بنده خدا هی حرف میزد هی بلاک میکرد میرفت و دوباره…
یه روزی من به اشتباه یه اکانت نسترن دیدم و پیام دادم به هوای اینکه همون نسترنه و فقط قصدم صحبت بود باهاش چون اصلا با رفتارش نتونستم بیشتر پیش برم و اعتماد کنم که توی دنیای واقعی هم بشه باهاش حرف زد از ادا اطوارای بلاک کردنش و اینا…
خلاصه فکر میکنم یکی از قشنگترین اشتباه گرفتنای زندگیم بودش که با نسترن آشنا شدم…
نسترن یه خانم ۳۴ ساله و شاغل و متاهل بود،اینارو که میگم بعد ۷ ۸ روز بهم گفتا…
نسترن یه خانم سرسخت تو جواب دادن و خیلی دیر اعتماد کن بود و شدیدا میترسید که من از طرف کسی باشم بخوام امتحانش کنم یا هرچیز دیگه…
بعد این مسائل اولین قدم برای جلب توجهش ساخت همین اکانت بود به اسمش و بخاطر اون…قبلیه یکم اسمش بد بود حس بد بهش میداد پاکش کردم😂
صحبت ما تا حدود فکر میکنم ۴ ۵ روز تو همین سایت بود که بعد کلی التماس رفتیم تلگرام که روز دوم سر پررویی من بلاکم کرد و دوباره اومدم سایت التماس که دوباره باز شد اکانت تلگرام خلاصه که کلی زجر کشیدم تا یه کوچولو بهم اعتماد کرد.
ما هردو اهل تبریزیم و اولین بار بعد حدود یک هفته ده روز و بعد کلی حرف زدن و تماس تلفنی صحبت کردن رسیدیم به اولین قرار حضوری؛اونروز نسترن برای یه سمینار کاری توی یکی از مجتمع های تبریز قرار بود بره و قرارمون شد ساعت ۹ صبح که تا حدود ۱۱ و نیم ۱۲ طول کشید حرف زدنمون و بقول خودش من خیلی زیاد خودمو گرفته بودم و بعد یه تایمی یواش یواش با هم صمیمی شدیم؛البته نسترن همیشه به من میگفت خودتو میگیری و من زیر بار نمیرفتم که بعد دیدار اول بهتر شد و هی میگفت بهم پرانرژی باش…
نسترن اون روز با لباس اداری اومده بودش و خیلی تیپ رسمی داشت راستشو بگم تیپش زیاد برام جلب توجه نکرد و اولین چیزی که نگاهمو خیلی مجذوب کرد چشماش باشه یه برق خیلی خاص که الانم داره و عاشقشم…
نسترن اون روز کلی خجالتی بود و یه لبخندای ریزی میزد عاشق خندش شدم عاشق اون یه دست و تمیز بودن دندوناش عاشق بوی دستاش که با کلی خواهش تونستم بگیرم دستشو…
من تو کادو خریدن دست ندارم کلا ینی واقعااااا بلد نیستم برای دیدار اول براش پاستیل و یه بیسکویت مورد علاقه خودم و یه شاخه گل خریدم وبردم براش که امیدوارم پسندیده باشه❤️❤️
قرار اول گذشت و صرفا فقط حرف زدیم و در اخرم یدونه گونه شو بوسیدم و رفت ولی بوی عطرش تا شب تو ماشینم بود و دستام بوی دستاشو گرفته بود…
بعد همینجوری رابطمون تلفنی ادامه پیدا کرد؛نسترن اصلا نمیتونست به من اعتماد کنه و می ترسید و دلهره داشت و بعد از تلاش زیاد که اعتمادشو یکم جلب کردم شروع کرد حرف زدن و تمام تاکیدش این بود اگه قراره بهش نامردی کنم یا دلشو بشکنم برم و نباشم ولی قول دادم امانت داری کنم و اونم اعتماد کرد بهم با کلی دنگ و فنگ😂
حدود فکر میکنم یه هفته بعد اولین دیدارمون تو اون مجتمع نسترن گفت که قراره بره دکتر و اونجا میشه همو ببینیم سمت آبرسان تبریز،رفتم آنجا جلوتر ازش رسیدم گفت برام نوبتمو بگیر بگو نوبتم شد زنگ بزنه و بریم تو ماشین بشینیم،رفتم گرفتم و اومدم از در مطب بیرون یهو جلوم سبز شد؛هیچوقت یادم نمیره چقدررررررررر خوشگل شده بود چقدررررررر با تیپ بیرونش با وقار و متین و چقدررررررررر ناز شده بود و وقتی دیدمش نیشم باز شد(خودش همیشه میگه منو میبینی ۳۲ تا دندونت میزنه بیرون،راستم میگه من خیلی باهاش خوشم و خیلی خوشم میاد ازش)خلاصه رفتیم تو ماشین یه ساعت بیشتر باهم حرف زدیم و اذیتش کردم و برای اولین بار در حد چند ثانیه تونستم برسم به لباش و ببوسمش اونقدر اون لب رفتن برام شیرین و لذت بخش بود که میخواستم زمان وایسه و همونجا باشم همیشه پیش نسترن…
اونقدر گرم حرف و همدیگه بودیم که نفهمیدیم تایم چجوری گذشت و از مطب چندباری زنگ زدن و نفهمیده بود گوشیش سایلنت بود…
تو این قرار بعد پیاده شدن با افتخار دستشو گرفتم و چند قدمی خیلی کوتاه باهم راه رفتیم که کاش تا ته دنیا ادامه داشت…
قرار دوم هم گذشت و رفت که ای کاش هیچوقت تموم نشه و نمیشد…
منو و نسترن خیلی بهم عادت کردیم تو این دوهفته بیست روز و هر روز ساعت ۱۰ صبح باهاش تلفنی حرف میزدم و روزم شروع میشه تا اخر شب که مجبوریم و نمیشه حرف بزنیم تا صبح…
وگرنه که من و اون حرفامون تمومی نداره و هر لحظه با هم حرف داریم
نسترن خیلی زود رنجه و گاهی فکر میکنه برام مهم نیست مخصوصا وقتی من بی حوصله ام ولی واقعا اینجور نیست و فقط من میدونم که چقدر دوسش دارم و چقدددددرررررررر مهمه برام و چقدر عزیزه و حاضرم جون بدم براش و همینجا هم میگم که خیلی عاشقتم خوش انرژی من…
من زیاد آدم شادی نبودم و کلا نیستم یعنی ولی از وقتی نسترن اومده فرق کرده خیلی چیزا…
بعد دو سه هفته حرف زدن من و نسترن گاهی باهم در حد چت سکسی حرف میزدیم و اینکه چقدر تمایل داریم بهم و دوست داریم باهم رابطه داشته باشیم ولی جایی نبود که مطمئن باشه و بشه که تنها بمونیم…
تا اینکه نسترن گفت داییم یه خونه تو تبریز داره و میشه اونجا خلوت کنیم چون خالیه؛که من حقیقتش اولش ترسیدم که جریان اخاذی و این حرفا باشه ولی بعدش با خودم فکر کردم که میرم حتما اونم دلش با منه که گفته بریم اونجا و مشکلی پیش نمیاد بخاطر همین رفتم و برای اولین بار من و نسترن باهم یجا تنها شدیم…
ادامشم مینویسم سر فرصت…
با کمال احترام به همه نوشتن این مطالب صرفا برای ماندگار شدن این خاطرات در یک جایی هست که فراموش نشن…
نوشته: محمد
4 پاسخ به “آشنایی با نسترن و شروع یک عاشقانهی ممنوعه”
یکساعت مقدمه وکس شعر بافی تازه قراره بریم خونه داییش…سکس قسمت بعدی؟!لااقل خلاصه تر آشنایی رامینوشنی بعد تو همین قسمت واردسکس میشدی…البته بعیدم نیست تنها گیرت آوردن و داییش قزوینی بوده و…
اگه دندونای خانمت بهم ریختس پول خرج کن ببر درست کن زشته خداییش
من تو این سایت داستان های زشت و به درد نخور زیاد خوندم ولی چندش ترین و آشغال ترین داستان سایت با اختلاااااااف زیاد داستان توعه که میگی واقعیت داره 🤮🤮
ریدم به تو و نسترن