پالتوی مشکی رنگِ بلندم را به تن کردم و چمدانها را در ماشین جای دادم. باورم نمیشد! بعد از آن همه تلاش در راه نویسندگی، دوباره باید با شرمندگی به خانه پدری برمیگشتم. حالم حسابی گرفته بود. داستانهایم زیباییشان را از دست داده و در قفسههای کتابفروشیهای قدیمی شهر “ناپل”، خاک غریبی میخوردند.
تنها دارایی زندگیام، مشتی ورقپاره بود؛ که دیگر، ارزشی برای خواندن نداشتند…
پدر مرحومم را بگو! چند ماهی از فوتش گذشته بود؛ اما انقدر افسرده و مریضاحوال بودم، که حتی باری برای خاکسپاریاش به دیارم نرفتم.
گهگاهی، برای حال خودم تاسف میخورم که در میانه چهل سالگی، با زلفهایی که رو به سپیدی میروند، این چنین غمگین و تنها هستم. دلم میل به کسی ندارد؛ چشمانم تار شده و دستانم، درماندهاند تا گل سرخی را به عشقی در یک نگاه ببخشند. شاید با رفتن به “تارانتو”، دیار پدریام، آرامشی برای قلم، در میان انگشتانم بیابم؛ شاید…
دلم نمیخواست به این سرعت نقل مکان کنم؛ اما چارهای نبود. سوار بنز قدیمیم شدم و برای وداع آخر، به سمت ساحل رفتم. ناله پلیکانها و جلوه لاجوردی دریای “تیرنو”، همیشه برایم آرامبخش بود و این، آخرین باری بود که به این صحنه با شکوه مینگریستم.
به سمت راه طول و دراز “تارانتو” حرکت کردم. مسافت چندصد کیلومتری راه این دو بندر، در گذر از کوهستانهای مرتفع و جنگلهای زیبا و سرسبزِ جنوب ایتالیا، حسابی سرحالم کرد.
تقریبا هشت ساعت بعد… مقابل عمارت قدیمیِ “پِدرو دا تارانتو” ایستاده بودم. سرپناهی که پدرم، “پِدرو” با سالها زحمت و تلاش در تاکستان “مارتینا” بنا کرده بود. تاکستان، متعلق به دوست قدیمی او بود. احترام بسیاری در مقابل یکدیگر قائل بودند؛ اما پشت سر…
پدرم میگفت که زمین تاکستان متعلّق به هردویشان بوده. آنها باید شریک و برادر هم میشدند؛ نه ارباب و رعیت…! اما خب، ظاهرا دست تقدیر، یکی را صاحب تاکستان کرد و دیگری را باغبان تاکها…
حیاط سرسبز خانه، در میان بوتههای پیچک وحشی فرو رفته بود و طنین آواز پرندهها، مانند یک هارمونی آزاد از قلب آن تاکستانِ کهنه، در جایجای عمارت به گوش میرسید. کلید زرد و بلندِ بدقواره را در لابهلای قفل چرخاندم و وارد شدم. گرد و غبار چند سالهای، هوای درونِ خانه را خفه کرده بود. سالها بود که رنگ زندگی، از درون این خانهی کذایی رخت برچیده بود. به محض ورود، بوی متعفّنی که در جایجای عمارت جا خوش کرده بود، شامهام را آزار داد.
وسایلم را در اتاق قدیمیام جای دادم و قدمزنان به باغ پشت خانه رفتم. پدرم را در آنجا خاک کرده بودند. خاندانمان، کولی بود و عقاید کلیسا را نمیپذیریفت. برای همین اقواممان را در نزدیکی خودمان به خاک میسپردیم تا فراموششان نکنیم.
باغ پشت خانه، همانند بدو ورودم به این عمارت، آشفته و پریشان بود.
عجیب بود!!
چهره باغ، همانند افسانهیِ سیسیلیِ “خاک جهنم” شده بود! نه پرتوی آفتاب به روی مزار پدرم میتابید؛ نه خبری از آواز پرندگان بود!! ترکهای عمیقی بر صلیب سنگی مزار پدرم به چشم میخورد. کولیها میگفتند، قبر ترک خورده؛ دروازهای به سوی جهنم است و صاحب تابوت را به آتش و تاریکی دوزخ میکشاند…
البته خرافات را نمیتوان زیاد جدی گرفت؛ باوری به این خیالات و افسانهها ندارم. پدرم، مرد بسیار پاک و مقدّسی بود. مطمئنم او، در فردوس برین به سر میبرد.
به خانه برگشتم. پلهها را قدم به قدم پیمودم و خود را به اتاقِکار رساندم. برخلاف دیگر اتاقها، این چهاردیواری، بوی شاخههای تر و تازهی تاک میداد. با نگاه به آن میز چوبی قدیمی، خاطرات نوشتنهای سرکش جوانی، برایم زنده شدند. چه نامههای عاشقانه و بیپروایی… که پشت آن میز برایش نوشته بودم…! یادش بخیر…
“ای کاش؛ بودی تا طعم زندگیام را، با لبان شرابی تو شیرین میکردم؛ حیف… نشد که در کنارم باشی تا مستانه زندگی کنم. بدون تو، تنها به زنده بودن اکتفا کردم و هیچ شدم…”
لباسهایم را به نظم همیشگی، از سپید تا سیاه، درون کمددیواری جای دادم. قهوه را در موکاپات بار گذاشتم و چندی بعد، با یک فنجان اسپرسوی داغ، پشت میز نشستم. مثل هربار، شروع کردم تا باز دلنوشته بنویسم؛ شاید رویای جدیدی، در آنسوی ذهنم نقش ببندد.
“از میان خواب و بیداریهایم برایت مینویسم.
جانی در بدنم نمانده و سوزِ سرما و ترسِ تاریکی، تا عمق استخوانهایم رخنه کرده.
با این حال… این روح…”
ناگهان، قلم در دستانم یخ زد و دردی در سرم افتاد. چشمانم کمسو شدند. اتاق، یکباره مانند پارهچوبی بر موجهای پرتلاطم دریا تاب خورد. نورهای زرد و نارنجی پائیزی اتاق، با هم آمیخته شدند و دیدگانم مات و تاریک گشت.
+دنیل… دنیل بیدار شو…!
-مَ…مَ…من کجام…چی؟! آ…آآ…آندریا…! خودتی؟؟!
+پس انتظار داشتی کی باشه؟! منم دیگه… چند ساعته اینجا خوابت برده!
-من کجام؟
+نکنه تو حافظتو از دست دادی پسر؟! تو باغ مایی دیگه… بلندشو! بیا بریم یکم خوش بگذرونیم.
باورنکردنی بود! همش یه خواب مسخره بود؟! چه احمقانه…! دست آندریا رو گرفتم و از زمین خاکی باغ برخاستم. حسابی گیج شده بودم.
-آندریا، عزیزم حالت خوبه؟
+معلومه که خوبم؛ یادت که نرفته؟! هر وقت کنار هم هستیم؛ هردومون خوب و خوشحالیم…
-درست میگی…
از خوشحالی کم مانده بود بال دربیاورم. آنقدر، در این کابوس لعنتی، از آندریا دور بودم که ناگهان، دستش را به سمت خودم کشیدم و در آغوش گرفتمش. انگار که تمام دنیا را به دست آورده بودم! سرش را روی سینهام تکیه داده و باد، موهای موجدار طلایی رنگش را، بر بازوانم افشان کرده بود… بوی ملایم یاس زلفهایش شامهام را نوازش میکرد. مات و مبهوت چشمان آبی رنگش شده بودم؛ که لبهای سرخ و برجستهاش را، یکباره به روی لبهایم مزه کردم. طعم انگورهای کبود باغ را، از لابهلای قاچ لبانش میچشیدم. حلقه دستانم مانند شاخههای تاک، حجم خوشتراش بدنش را به چنگ آورده بود. لذّت این عشقبازی ممنوعه، در نقطهی خاموش و کور تاکستان، دوچندان میشد.
پس از سالها، از آن خواب سرد و بیروح، بیدار شده بودم.
در آن میان، آندریا رُخَش را زیر گوشم رساند و نجوا کرد؛ +دنیل…دنبالم بیا…چیزی هست که باید ببینی.
دستم را محکم به چنگ گرفت و به دنبال خودش کشید. خودم را در زیر زمین عمارت یافتم. قفسههای عظیم کتاب، کنار رفته بودند و اتاقی در میان سنگهای سیاه و مُرده دیوار، گشوده شده بود. به درون اتاق خزیدیم. تاریک و دلهرهآور بود. قلبم بیمهابا در آن چهاردیواری تاریک میتپید و ضربآهنگش را به روی سینهام مینواخت. آندریا قدمی جلوتر از من، در میانه اتاق ایستاده بود.
ناگهان…جسمم از حرکت ایستاد… نمیتوانستم بر پیکرم فرمان بدهم! انگار که فردی بدنم را در دست گرفته بود. چنگی به پیراهن سفید آندریا انداختم و او را به دیوار چرک و نمور دالان کوبیدم. خشم، مرا در خود خفه کرده بود. گلویش را بند آوردم تا صدای هقهق آن دختر به گوش کسی نرسد. گیسهایش را گرفتم و به سمت تخت کهنه و آهنی زنگ زده کشیدمش. جیغ و گریهاش در هم آمیخته بود؛ امّا تصمیمم را گرفته بودم. باید انتقامم را از دخترِ هرزهاش میگرفتم.
روی تخته سرد و خشک پرتش کردم.
دست درون یقه پیراهنش انداختم. از صدای شکاف پارچه نازک لباسش وحشت کرده بود؛ اما با این حال صدایش در نمیآمد… جیک نمیزد…جسمش را به دستانی تسلیم کرده بود که بسیار زمخت و خاکی بودند؛ چنگالهایی کثیف و سیاه، که برای لمس بدن سفید و لطیف دخترک، به هر سویی هجوم میآوردند. دستانش با زنجیر آویز دیوار شد. تمام تقلّاهایش، به صدایی ضعیف و لرزش پاهای نحیفش خلاصه شد. از شدّت ترس و خجالت، چشمانش را بسته بود.
از او شرمسار بودم؛ به گونهای که اگر حتی یک دستم در اراده خودم بود… خنجری را بیخ تا بیخ گلویم میکشیدم تا جانفدایش شوم؛ امّا تنها چشمانم، شاهد برهنگی و اشکهایش شده بود… و گوشهایم شنونده ناله و شیونهایش…
نوکسینههای صورتی رنگش، توی اتاق سرد و خاموش زیرزمین، در میان پارچههای از هم دریده شده؛ مثل دانههای انگور نوبر سفت شده بود… آنها را بین دستان چروکم فشار میدادم و از زجر کشیدنش لذّت میبردم.
نفسهایش به شماره افتاده بود و بخار گرمی از میان لبان کبود و سرخابی رنگش گذر میکرد. صورت زبر و ریشهای سفیدی که بوی تعفّن میدادند را، به گونههای کودکانهاش میساییدم و خراش میدادم. فکّش را میان انگشتانم له میکردم و با ولع مشمئز کنندهای لبهایش را میخوردم. خشم، در مقابل شهوتم زانو زده بود. خیلی وقت بود که همخوابهای نداشتم…مخصوصا اینگونه تر و تازهاش را…
-آروم باش… کسی صداتو نمیشنوه… دیگه هیچکس نمیشنوه!! از آخرین لحظاتت لذّت ببر…!
پاهایش را فاصله دادم… حالا دیگر زمانش رسیده بود…
تنها یک لحظه… نالهای بیرمق و پِیکی سرخ از خون…
در چشمانش نگریستم… مرز جنون و ترس را گذرانده بودم که ناگهان چهره پدرم، با ریشی سپید و صورتی کثیف و خاکی، با چشمانی حریص، از آینه چشمهای دخترک به من مینگریست…
سرم گیج میرفت. تصاویر در دیدگانم به آرامی واضح شدند. دالونی تاریک و خیس. به اطرافم مینگریستم. فنجان شکسته قهوهام…لاشه موش بزرگی که شکمش پاره پاره شده بود و فانوسی شکسته در گوشهای دیگر .
یکدفعه، چشمانم از تعجّب گرد شدند… همان تخت آهنی و زَنگزده شوم… روی آن تخت کذایی، پیراهنی خونی و مشتی استخوان و گیسهایی آشفته از او باقی مانده بود. خنجری در کنار جمجمه برق میزد. یقه و عورت پیراهن، سرخ و خشک شده بود…
نمیتوانستم نگاه کنم…گوشهایم سوت میکشیدند. در این میان، آوای کلماتی گنگ، بین صوتهای زجرآور آن دالان تاریک شنیدم.
+دنیل…! آروم باش!! این منم… آندریا! من در جنگل گم نشدم… اینجام!! درکنارت…!
اشک از چشمانم سرازیر شده بود. صورتم را از شرم پوشانده بودم و هیچ حرفی نمیزدم…
+به جسم و روحم آرامش ببخش! مرا به خاک تاکستان برگردان و کمکم کن تا آرام بگیرم.
-چطور باید اینکار رو انجام بدم؟
+به سوالم پاسخ بده…حاضری که به روحم آرامش بدی؟؟
-قطعا…!
+خنجر و استخوانهایم را در میان آن جامه خونین بپوشان و در زمین تاکستان، در میان سوزانترین قسمت باغ، به دل خاک بسپار؛ به گونهای که از طلوع تا غروب آفتاب، پرتوی گرم خورشید، بر مزارم بدرخشد…
همانگونه که شنیده بودم، عمل کردم… جامه خونین را بر پیکر دختر، کفن کردم. کمر خم کردم و به آرامی از راه پلّههای متروک و کثیف آن اتاق مخفی گذشتم. به تخمیرخانه رسیدم. بغلی کهنهای در دست گرفتم و به سوی باغ اصلی حرکت کردم. در میانه اتاقِ مهمان، بغلی را به روی میز غذاخوری دراز چوبی گذاشتم. با گلولهای از استخوان و پوسته پارچه پوسیدهای به حیاط آمدم. در گوشهی زمین باغ، پیکرش را بر خاک نهادم و با چنگ، به جان خاک اُفتادم و گودالی به عمق یکی دو وجب، حفر کردم…
در دل زمین کاشتمش…اشکهایم قطره قطره، غبار مزارش را تر میکردند. دعا خواندم و یک شاخه از رزهای وحشی سرخ کنج باغ را، به روی آرامگاهش نهادم.
ساعتی بعد…نزدیک غروب، در کنار میز، به روی صندلی خشک چوبی تکیه کردم. جامی از آن بغلی کهنه و ناب تاکستان پر کردم. خون در مقابل سرخی این شراب پیر، رنگ میباخت… با اولین جرعه، سرم گیج شد و یکدفعه از حال رفتم…
پلکهایم به یکدیگر گره خورده بودند. چشمهایم را مالش دادم و کمی سرحال شدم. قلم در میان انگشتانم محبوس شده بود. فنجان قهوه، روی میز به چشمم آمد؛ بدون حتّی یک تَرَک! هنوز داغ بود و از آن بخار گرمی برمیخاست. ورق در مقابلم بود و نوشتهای ناتمام بر آن نقش بسته بود…انگار که به اِغما رفته و اسیر خواب و خیالاتی وهمآور و ترسناک بودم!!
در همین بین، با نوازش سرد چانهام، سرم را برگرداندم و او را دیدم؛ زیباتر از همیشه…! روبروی من ایستاده بود و با موهای زرفام افشان… و چشمان دریایی رنگش، به من مینگرید.
لبان سرخش را گشود و با صدایی رسا و متین زمزمه کرد… آواز عاشقانه و قدیمی ایتالیایی، که زمانی با هم، در میان شاخههای به هم پیچیده و خوشههای انگور سرخ میخواندیم. با همان صدای دلنشین و ملیحش، مانند آبی زلال و گوارا، شعله قلبم را آرام کرد.
+دنیل جانم… ازت ممنونم که جسمم رو به آرامش رسوندی… حاضری ادامه بدی؟؟
-معلومه!! پرسیدن نداره. آندریا من آمادهام!
+حاضری ادامه بدی؟؟
-قطعا حاضرم…!
+بهای آرامش روح من…خون قاتلمه که توی رگهای تو میگرده!! حاضری بخاطر این نفرین… خون توی شاهرگهات رو بهم ببخشی؟؟
-زندگی من بدون تو تموم شد…! زنده بودنم در مقابل آرامش تو ذرّهای ارزش جنگیدن نداره. تمام وجودم متعلّق به تو هست عزیزترینم!
با شنیدن این حرف آرام گرفت. روی زانوهایم نشست و خودش را در آغوش خستهام رها کرد. لبانم طعم گس شرابی خیالی میداد که حتی جرعهای از آن را ننوشیده بودم.
بوی گلهای بهاری، اتاق را در بر گرفته بود. آندریا با آن لبخند شیرینش به من خیره شد و لبانش را مرهم لبهایم کرد. دستش لحظه به لحظه به دور شانهام میپیچید و عشق را از آغوشش به قلبم میرهاند. پیکرش را به سینههایم میکشید و با ظرافت جسمم را در وجودش حل میکرد. شهوتم ذرّه ذرّه بالا گرفت و سوی چشمانم به شکاف سینههای لطیف و کوچک دخترانهاش رفت. آنقدر غرق تماشای عشق جوانیام بودم که فراموش کردم کِی برهنه شدهام.
او نیز لخت شده بود و دستم را بر گودی کمرش حرکت میداد. انتهای بدنش را جلو آورد و مرا لمس کرد. خون در ادامهی بدنم حبس شده بود و آلتم میان پاهایش را لمس میکرد. حرکت های موزون و آهنگینش، قلبم را به تپش های تندی انداخته بود. آرام پنجهی پاهای سفیدش را بر زمین تکیه داد و خودش را بالا کشید. در لحظهای بعد، وجودمان با یکدیگر پیوند خورد… سرش را بر روی شانهام نهاد. همزمان با سردی و سوزش گلویم. نجوا کرد.
+معذرت میخوام، عشق بینهایت من…
خنجر دفینه کهنه را فشرد و سرخی خون بر دستانش شریان یافت.
از چهارچوب در، به میز چوبی نگاه میکردم. پیکر بیجان مردی بر روی صندلی بود. مچ دستها و شاهرگ گلویش بریده شده بود. ورقی رو به رویش بود که انتهای آن به قلمی سرخ و خونین، آراسته شده بود…
“از میان خواب و بیداریهایم برایت مینویسم.
جانی در بدنم نمانده و سوزِ سرما و ترسِ تاریکی، تا عمق استخوانهایم رخنه کرده.
با این حال… این روح خسته سالهاست که در این دالان کور برایت روزها را شمارش میکرده و اکنون تو را میطلبد…
با عشقی بیپایان، تا ابد دوستت دارم…آندریا…”
به سوی آینه اتاق خیره شدم. از آنسوی آینه، به من نگاه میکرد! لباسی سرخ و بلند، به تن کرده بود و با لبخندش، مرا به مهمانی آنسوی آینه دعوت میکرد… با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود به سمتش دویدم و او را در آغوش کشیدم…
نوشته: dead general
48 پاسخ به “نفرینِ تاکستان”
نفرین عامون 😈دست به قلم خوبی داری
خوبه صادق هدایت زنده نیستخدارو شکر
قلمتون خیلی خوبهتبریک میگم بابت برنده شدنتونفقط متاسفانه موضوع داستان رو زیاد دوست نداشتم :(حالا چرا ایتالیا؟!
کوس و شعر بافته به هم
کاربر عزیز dead general
دزدی مرتبا به دهكده ای میزد، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ.ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.”سیمین بهبهانی
لیاقت اونهایی که هدفشون تو این سایت جق زدنه و ارزشی برای نویسنده قائل نیستن خوندن همین داستان هاست. حالا با این داستان هم می تونید جق بزنید؟. کشش هم نداده برید بزنید.
آخ جون ازون دست داستاناس که دعوا به پا میکنهمنکه لایک دادم میرم دعوا ببینم
تبریک میگم به برنده عزیز.😍🌹
وقتی یکماه فراخوانداوریمیذارم و هیچکدومتون تخم ندارید داور بشید! بیخود میکنید زر میزنید !هروقت تصمیم میگیرم جشنواره رو کنار بذارم اکانت های فیک جذابی رو میبینم که بخاطر جشنواره و تخریبش ساخته میشه و از کونسوزیشون لذت میبرم و باعث میشه بمونمهرچند میتونید برای داوری درخواست بدید و اون کیر خری که ادمین میده رو برای خودتون بردارید!آب هم موجوده برای ریختن جاهایی که میسوزه 😂😂😂😂در ضمنهیچ کدوم از کامنت های معلوم الحال که صرفا جهت تخریب جشنواره نوشته شده رو نخوندمدایورت کردم به تخم گربه هام !باشد که رستگار شوید 🤣😂
داستانهای خوب که ارزش خواندن داشته باشند آنهایی هستند که ریشه در واقعیت دارند و در عین استحکام ساده و روان هستند.پیچیده نویسی تنها برای مرعوب کردن ذهن خواننده و لاپوشانی ضعف مولف هستند.
شیوه نگارشت خاص و منحصر به فرد است.بهتر است که رئال تر بنویسی.
دوستان، مدیران، داوران گرامیتکلیف ما رو روشن کنید. آیا نوشته ها قراره توی جشنواره سکسی بکن تو بررسی بشه یا برای جایزه ی ادبی جلال آل احمد یا جشنواره هوشنگ گلشیری؟وقتی به وضوح سلیقه ی کاربر بکن تو مشخصه چه اصراری دارید به بال و پر دادن به نوشته های گنگ و پیچیده و خسته کننده اعتبار همه چی رو زیر سوال ببرید؟
با کمال احترام به نویسنده ی عزیز داور های دوست داشتنی، که مطمئنا سطح سواد و تواناییشون توی نوشتن بارها از امثال من بالاتره، این داستان به دل من ننشست. نه بخاطر نثر و پیرنگش، بیشتر بخاطر یکدست نبودن متن و نگارش. بارها شد که توی جملات، استفاده از کلمات شبه محاوره، حس داستان رو میپروند و بخاطر همین نوسان داشتن نثر، من رو از اتمسفر داستان خارج میکرد.
این چطوری اول شده؟ 😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳
این چرت و پرتا چیه داورا درباره این داستان کیری میگن؟! 😳 مگه جمهوری اسلامیه که هر حرف مفتی بگین و ملت کسخل هم باور کنن؟ خب اگه اینطوریه چرا مسابقه گذاشتین؟ همون اول اینو اول معرفی میکردین و ما هم الاف نمیشدیم. با چه انگیزه و هیجانی داستان نوشته بودم. 😔
و در قفسههای کتابفروشیهای قدیمی شهر “ناپل”، خاک غریبی میخوردند.
امیدجان عزیزمنم مثل خودتون جواب میدم. آیا من به شخصی گیر دادم؟ آیا گفتم فلانی تو اشتباه میکنی؟ منم پیام شما رو کپی کردم و بعدم نظرمو راجع به همین موضوعی که شما هم نظرتون رو گفتید، گفتم. نمیدونم به کدوم جملهام ایراد گرفتید. میگید حرف شما رو به خودم گرفتم. اصلا چرا من حرف شما رو نباید به خودم نگیرم ولی شما کامنت منو به خودتون بگیرید؟بحث کم سواد بودن یا نبودن جامعه نیست، من کاری ندارم به این موضوع. گفتم خودمون رو از کسی با سوادتر ندونیم. اگر ادعای باسواد بودنتون میشه! من اینو گفتم. حتی به اینکه گفتید اونایی که داستان رو متوجه شدن و فهمیدن با سوادترن (نگید که اینو نگفتم) هم کاری نداشتم.شما از ظلم مردم و جامعه رو به فردوسی میگید، من دارم از اینکه مردم اشعار فردوسی رو فهمیدن و اونو ماندگار کردن حرف میزنم. من از ظلم یا جفای مردم هیچ حرفی نزدم. نه تاییدش کردم نه رد. من دارم میگم اگه چیزی خوب و قشنگ باشه، مردم میفهمنش. من گفتم مردم زمان خودش میفهمن؟ کجای نظرم اینو نوشتم که فردوسی رو مال من مثال میزنید؟ ولی الان من فردوسی رو مثال میزنم واسه شما و حرفم مردم میفهمن.شما خیلی خوبی، میگی اصن من نقد نمینویسم من اصلا کامنتهام بصورت نظر شخصیه، بعد نظرات منو نقد محسوب میکنی؟ چون تو نوشتی مال من نظره و من ننوشتم، مال من شد نقد؟ هر کی ننویسه باخته؟ دست به مهره بازیه؟ بعدم میگی داور شدن جرئت و جسارت میخواد شجاعت میخواد. نیم ساعت پیشم که رفتی لای دستهی باسوادا. حاجی میشه کمتر نوشابه باز کنی به ما هم برسه؟ جسارت و شجاعت و این چیزا مال وقتیه که ننویسی من همه کامنتهام نقد نیست و نظر شخصیه. اگه میترسی بهت خرده بگیرن، که نگو شجاعت و شهامت و این چیزا رو. اگر میگی سوادم کمه و در حد نقد نیست، خب حرف از با سوادیه چیه میزنی.والا منم اصن نقد نبود. نظر بود. بیسوادم هستم، جقیام هستم. داور هم نمیشم چون دلم نمیخواد. چرا فکر میکنید هرکی میخواد نظراتش رو راجع به داستان بگه تندی باید بیاد داور بشه؟گفتی نقد من درست یا غلطش بماند. ادامهش رو من میگم، آره، چون این نظر شخصی توئه دیگه.
dead general جان چیپس جواب نمیده ، دعوا خیلی بالا گرفته… سر رات دو تا بسته تخمه بگیرنه تخمه هم جواب نمیده سر رات دو تا بسته دستمال کاغذی بگیر ، یه داستان نوشتی خوندن کامنتای زیرش از ده تا فیلم سوپر آدمو بیشتر ارضا میکنه …دستمال بیاری ها
اقای داور با سواد گرامی سلامما جقی های بی سواد ی قانون داریم اونم اینکه نه تو مسجد داستان سکسی میخونیم جق میزنیم نه سایت بکن تو رو محل تعلیم و تربیت و ادب قرار میدیم مثل شما رییس فرهنگستان ادب پارسی نیستیمسررشته ای از ادبیات نداریم تنها رئالی که میشناسیم هم رئال سارگوساست🤗اما هزل و هرزه نویسی ریشه در عامیانه بودن داره شما هیچ اثر ادبی بزرگی رو پیدا نمیکنید که بدین شکل باشه
قطعا وقتی کامنت توهین آمیز خطاب به من !!! نوشته میشه !!! دلیلی نمی بینم قربون صدقهی طرف بشم !باز هم تکرار میکنم! وقتی یکماه تاپیک داوری جشنواره در بخش اطلاعیهی سایت پین بود و هیچکدوم تخم نداشتید بیاین و درخواست داوری بدید پس در مورد داورها و نحوهی قضاوتشون زررررر نزنیدعه؟ بازم گفتم زر؟ 🤔😂🤣آره گفتم زر اصلا توهین کردم میتونید بیاین تخمم بخورید 😂جالبه اون شرکت کننده های عزیزی که به اول شدن این داستان اعتراض داشتن هیج کدوم داستان قابل قبولی ننوشتن که الان دارن ادعای نویسندگی میکنن.داستان ابتو بریز توی کسم دایی جان ! ارزش اول شدن داره ؟البته نیم فاصله های جذابی داشت یکی از داستان ها🤔😂بگذریمهرچی بیشتر مینویسید بیشتر متوجه میشم چقدر این جشنواره باعث شده بسوزید……هربار که جشنواره برپا میشه یه گنگ بنگ خفن با تمام سوراخ های جر خوردهی بعضیا برپا میشه…هی اکانت فیک می سازن هی تاپیک میزنن هی کیر میشن🤣😂اما خدایی پشتکارشونو دوس دارم 😂قطعا تاپیک های سایت بررسی بشه میزان توهین ها و فحش های بعضی تاپیک ها یک سر و گردن از بقیه بالاتره! پس معلم اخلاق نشیم 😉😆خب فکر کنم زیادیتون شد …والا ارزش همین ۴ خط کامنت جواب هم ندارید !منم واقعا بیکار نیستم مث شما که خیمه بزنم روی داستان و هی با فیک خودمو تایید کنم و بقیه رو بکوبم!و من ا… توفیق 😙😙
سپید جان، هنوز داستان رو کامل نخوندم و شب اگر باز از آسمون برام سنگ نباره حتما میخونمش…
داور سپیده چرا همش داری فحش میدی؟! زر نزنین و تخم ندارین و این حرفا چیه میگی؟! یعنی ملت جرم کردن این داستان رو چرت میدونن؟! به همه تهمت فیک میزنی اما یک نگاه به تاریخ ساخت اکانت برنده جشنواره بکن. بعدشم یعنی چی میگی تخم ندارین داور بشین؟! یعنی هر کسی این داستان رو بد بدونه تخم و خایه نداشته که داور بشه؟! باید داور میشده تا اجازه نقد داشته باشه؟ یه داور دیگه هم که همه رو بی سواد میدونه! اشتباه کردم تو این مسابقه شرکت کردم. حالا هم که به نتیجه معترضم باید فحش بخورم.
arshamsanaz
هاینزیش به نطرت کی اول بحث فیک رو پیش کشید؟ من گفتم اول؟ فقط به نتیجه معترض شدم. کجا گفتم فیک؟ کامنتا رو بخون و ببین کی اول گفت فیک. حکایت دزدی که همه رو دزد میدونه. البته معذرت که به نتیجه مسابقه معترضم و این داستان رو چرت میدونم. شما ببخش
عالی بود
به نظر منم اونقدر جذاب نبود که اول شه.شاید داورها مجبور شدن،بین بد و بدتر،بد رو انتخاب کنن
هاینزیش جان خواهشا به اونی که به همه میگه فیک هم تذکر بده داداش. از نظر داور سپیده هیچ کسی اعتراض نکنه که فیکه. منم در جواب اینکه به همه میگه فیک اونجا گفتم خودت هم مشکوکی. وگرنه تو اعتراض اولم از فیک حرف نزدم. فقط شوکه شدم از اول شدن این داستان مسخره.
خدایی خدا رحم کرده ما جماعت بکن توون تو این مملکت خراب شده کاره ای نشدیم!آقا و خانم عزیز:من از همین منبر اعلام می کنم:روحانیون از بکن توون برای اداره مملکت بی در و پیکر ما لایقترن!خاک بر سرتون یه کسواره آبکی رو نتونستین بدون دغلبازی و پارتی بازی قضاوت کنین و همچنین بدون توهین.خدایی این کستان ارزش سطل آشغال رو هم نداشت چه برسه به مقام اول!!!خجالت هم خوب چیزیه.من هم مثل ahmadms یه کرمی افتاده کونم که نویسنده این چرند و پرند یکی از داورانه.خدا نیامرزتتون 😀 😀 😀
اروتیک بود این الان؟ الان یعنی این به خاطر اروتیک بودنش برده؟ واقعا یا شوخیع؟ منظور از اروتیک مگه قلقلک دادن هورمون های خواننده نیست؟ واقعا قلقلک داد هورمون های منو طوری که استروژن ، پروژسترون و تستسترون( همه باهم)کلا خوابید🤧😂کاش موضوع داستان یه چیز دیگه بود غیر اروتیک از نظر بندهوالا من به زور جنسیت راوی و تشخیص دادم چه برسه به اروتیکمن نویسنده نیستم خب و اداعی هم ندارماما کتاب زیاد خوندمذهنتون خلاقه خواستید مثل کتاب های خارجی به تصویر بکشید جریان و ولی من ترجیح میدم هر موقع خواستم کتاب با نویسنده خارجی خوب بخونم برم سراغ گاربیل مارکز جونم ایناسبک خودت باش تقلید نکنموفق باشی تو کارت
ShivaBanoo:با این شخصیتت داری نقد مینویسی یا اون شخصیتت بانو؟
تبریک دوست عزیز بابت برنده شدن تو جشنواره…
خوب بود قلم زیبا بود نثر عجیبی داشت که کم تو این سایت پیدا میشه لذت بردم از خوندنش ولی خیلی گنگ بود انتظار داشتم تا اخرش یه کوچولو توضیحی داده میشد در مورد شخصیت اصلی هی فقط فلش بک و فوروارد میخورد . ولی لذت بردم
هانریش جان، یکی از وظایف اینجانب در بکن تو اینه که به نفر اول کامنت گذار که ذوق زده شده باشه، یک جفت دنبلان طلایی جایزه بدم. شما با مراجعه به روابط عمومی بکن تو با کارت شناسایی معتبر میتونید دنبلان خود را دریافت کنید. از آوردن افراد زیر هجده سال که شاششون هنوز کف نکرده، خودداری فرمایید.
خوشم نیامد
بهترین کار برای داوری به نظر من اینه که داوران از هر گرایشی در نظر دادن حضور داشته باشن. مثلا برای بخش اروتیک، فانتزی های تابو شکن وممنوعه،ادبیات داستانی و… نه اینکه دستوری باشه. باید همه نظر بدن. برای همینه که این داستان دیسلایک زیادی خورد. باور کنید نویسنده این داستان قلم توانایی داره ولی نتونست طوری بنویسه که عامه پسند باشه. شایدم دستش به خاطر قوانین و سلیقه های داوران بسته بوده.
خب فکر کنم داستان خودکشی یک فرد با تخیلات یک روح و قتل که قبلاً انجام داده اول شد من اینو به طور کلی ضعیف میبینم و انتظار ی داستان قویتر شفاف تر و مهیج داشتماین بیشتر به ادبیات رمان وار کلاسیک میخورد که خب میخواست معمایی و گنگ باشه که واقعیت و تخیل رو خواننده تشخیص نده در نهایت من انتظار ی داستان بکن تو رو دارم که برنده ی سایت بکن تو باشه این زیادی از موضوع پرته
دوست عزیزتبریک میگم بهتون… 🌸من تا داستان دهم تونستم جشنواره رو همراهی کنم و فرصت نشد که به خوندن داستان شما برسم.با تمام احترامی که برای داور ها و بقیه ی دوستان قائلم، داستان های قوی تری رو توی این دوره از جشنواره دیدم. با عرض معذرت برنده شدن شما واقعا باعث تعجبم شد. که البته این نظر شخصی منه! حتما داوران دیگه با توجه به سواد بیشتری که توی امر نوشتن دارند، چیزی رو توی داستان شما دیدند که از دید منِ خواننده خارجه.همچنان بابت اول شدنتون در رقابت با بقیه ی نویسنده های خوب این دوره، تبریک میگم و آرزوی موفقیت دارم. 🌸
خوشم اومدداستان سوررآل باید ذهن مخاطبو بهم بزنه تا بتونه حرفشو بزنهبه نظرم نویسنده درست عمل کرده موفق بوده
کامنتی که بالاتر گذاشتم، نظر شخصی من در مورد داستان بود.منظورم از تعجب کردن هم فقط و فقط نظر شخصی بود. قصدم توهین به داوران محترم و جشنواره که خودم رو جزئی از اون میدونم، نبوده و نیست…بدون اغراق هم گفتم که داوران حتما چیزی رو تشخیص دادن که من و شما با تجربه کمتر، نتونستیم اون رو تشخیص بدیم و این نمرات رو دادند.به عنوان عضو کوچکی از جشنواره، همیشه و در هر حال از جشنواره و داوران منتخب، حمایت میکنم و به هیچ عنوان با کامنتهایی که زحمات داوران رو زیر سوال ببره، موافق نیستم.به یاد داشته باشیم وقتی در آزادی کامل، فراخوان زده میشه و داوران داوطلب، انتخاب میشن، باید به این انتخاب و قضاوت احترام بذاریم.امیدوارم جشنواره ادامه داشته باشه و این ظرفیت رو داشته باشیم که به جای حاشیهسازی و افکار مسموم، از این رخداد لذت ببریم.باور کنید داوری کردن اصلا و ابدا کار راحتی نیست. اینجا هیچ چیزی به داورها نمیرسه ولی بازم دارند وقتشون رو براش صرف میکنند. اینا رو کسی میگه که خودش، حداقل یه تایم کوتاه، داور بوده.
متن روان ولی داستان به شدت از هم گسیخته…چی به چی بوداصلا نتونستم توی ذهنم مجسمش کنم چون مدام داستان پرت میشد توی یه بُُعد دیگه!کنجکاوی عجیبی دارم که بدونم بقیه داستانا چی بودن خدایی… چی بودن که این بینشون اول شده!واقعا این چه مزخرفی بود!در ضمن…تجربه من توی این سایت ثابت کرده همیشه داستانی که سوم شده از همه بهتره!
من پیشتهاد میکنم که دفعه بعد داستان نفرات اول تا سوم را بدون ذکر اینکه این داستان جشنواره بوده، در سایت منتشر کنید، بعد از مثلا دو هفته که گذشت در تاپیکی مستقل اعلام شود که این داستانهای جشنواره بوده. به این ترتیب این همه دعوای خانوادگی بوجود نمیاد. کاشکی هر کس نظر خودش را در مورد داستان میداد و کاری به کار دیگران نداشت.در مورد این داستان نظرم را دادم. فقط لازم میدونم این توضیح را بدم که داستانهای جشنواره لزوما داستانهای خوبی نیستند. عدهای داستانهای خودشان را مینویسند و به جشنواره میفرستند و داوران جشنواره هم نظرشان را میدهند و یکی برنده میشود. بقول رئیسمون، مرد، مرد است و زن، زن است. اینجور که حدس میزنم بقیه داستانها هم دست کمی از این داستان ندارند. سالی که نکوست از بهارش پیداست.سعی کنیم فقط نقد کنیم، چه با لگد چه با مشت ولی به بقیه نقد کنندگان کاری نداشته باشیم و توهین نکنیم. از تعداد لایکها و دیسلایکها معلومه که کلا داستان جالب نیست و به این میگن واقعیت. قطعا داستان هم در حد داستانهای مشاهیر ادب هم نیست که نیاز به سواد داشته باشه. همه به راحتی میتوانند بخوانند و درک کنند.
قشنگ بود بازم بنویس🌺🥰
من از سپیده دبیر جشنواره تقاضا دارم بروند در مورد کلمه اروتیک تحقیق بکنن بلکه بدانن معنی اروتیک چیست. الان میاد برای اورتیک مثل حداد عادل کلی معنی جدید درست میکنه میده خورد مردم. یا لا اقل تو پرانتز بنویس: ** اروتیک( داستان های حوزه علمیه)**
باسلام و تشکرازدوستانی که پی گیر اینگونه رقابت های فرهنگی در سایت هستند و همینکه از این طریق شرلیط توجه بیشتر اعضا به داستان نویسی و مطالعه را ایجاد کرده اند ،مهم ترین دستاورد اقدام انها محسوب میشه و در این روزگار که نسل ها با کتاب خواندن و داستان و، غریبه هستند جای دلگرمی و امیدواری است و واقعا دست مریزاد داره.باتوجه که داستان من هم در این مسابقه شرکت داشته باید اشاره کنم که به دیدگاه داوری احترام گذاشته و هیچ گونه نقدی درباره انتخاب انها ندارم و این مطلب را به دور ازهرگونه منظوری به داوری انها عنوان میکنم .
داستان اروتیک و سکسی بلد نیستین ننویسین کسی مجبورتون نکرده که من تعجبم از داورای جشنواره است که چطور تونستن رای به اول شدن این داستان به عنوان یه داستان اروتیک بدن این یه بدعت خیلی بد در سایت بکن توه که از این به بعد به طور ناخواسته شاید خیلی از اروتیک نویسهای تازه کارو به مبهم نویسی (شما بخون کس شعر نویسی) سوق بدهنکنین اقا نکنین خانم نرینین به اروتیک نویسی
40<=>36خب من الان چیزی که کامنت میکنم با توجه به کامنت های دوستانی هست که خوندم.**عدالت همیشه نگران قضاوت است.وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد. قضاوتهای بزرگ کار آدمهای کوچک نیست.**
«حتی باری برای خاکسپاریاش؟!»خاک سپاری یه بار یا دفعه هست دیگه, نه؟!آهان!باری ب معنی به هر جهت؟!«ک حتی ب هر صورت برای خاکسپاریاش؟!»معنیه خاصی ایجاد میکنه بنظرت؟!تشبیه صدای پلیکان ب ناله؟! فکرکنم منظورت مرغ دریایی بوده نه؟! حالا چرا ناله؟!عجیب نیست ب عنوان یه ایتالیایی میگی جنوب ایتالیا نه جنوب؟! یا حالا هر مختصات و مشخصهی دیگهای؟!لعنتی مگه شراب شیرینه ک با طعم لبای شرابی کامت شیرین بشه….؟! فاک…تو این متنها خسته شدم از قاطی کردن محاوره و رسمی…«من کجام؟ خودتی؟!»من کجایم؟ آیا خودت هستی؟ (مثلا میگم)داداش رسمی رو انتخاب کردی جای محاورهای دیگه… درسته ؟!دوباره در ادامش محاوره ولی بعدش دوباره «دست آندریا رو گرفتم و برخاستم»؟!دوباره محاورهو در ادامه رسمی…بیخیااااال…در ادامه، در خواب و رویا نوشتن، ببین من خودم داستانی ک فرستادم برای جشنواره نهم همچین کاری کردم، خیلی هم آماتور گونه ولی یه مقدمهای داشت رفتن تو خیال و در اومدن ازش، آدم ۴۰ ساله سوار ماشین خونه باباش بعدش همش خواب؟؟؟ لامصب پیش درآمدی اشارهای راه گریز و فراری، توجیحی… 🙄یه دلیل قبلی و یا بعدیای برای این کابوس خواب رویا یا هرچیزی…، موافق نیستی؟!چرا تو زیرزمین عمارت یه باغبون متعفن کینهای توی یه تاکستان باید قفسههای عظیم کتاب باشن؟!!!؟همینکه یه دالان باریک مخفی باشه کافی نبود؟!چی شد یهو اصلا؟!بعدشم چرا انقدر از حال میری لوثش میکنی، مسخره بازیه مگه دم ب دقیقه؟ همش تو خواب و خیالی ک… خیال تو خیاله؟؟؟بعدشم از حال رفتی، پلکاتو مالش دادی سرحال شدی؟؟؟ منطق و عقل کو؟؟؟از حال رفتن با چرت زدن فرق نداره بنظرت ؟؟؟؟بازم ک دوباره یادت رفت ایتالیاییاییعنی چی آواز ایتالیایی؟؟؟؟؟!!!نه پس آواز مکزیکی… لااله الا الله…پیکرش را ب سینه هایم…؟؟؟سینهام دیگه…، نه؟!!!میتونست داستان خوبی از آب در بیاد اتفاقاً بنظرمیه داستان بینظیرولی عدم ظرافت و نکتهسنجی بنظرم داستان رو بدجوری بگا داده… خیلی این نوشته دقت بیشتر ازین حرفا میخواست… خیلییییییییکاش حداقل انقدری وقت میذاشتی ک خواننده بلافاصله بفهمه اندریا دختره همون شریک باباههست ک بخاطر کینهش کشته…اصلاً مبهم کردنش کار درستی نبود!!!و البته نفهمیدم چرا یه پیرمرد بوگندوی کینهای باید ب چشم پسرش بهشتی و پاک میومده در تمام این مدت…هی خدا، تا کی بخوابیم جدا…