هزار راه نرفته (۱)

[نکته : برای ملموس بودن داستان از نام کامل افراد استفاده شده و نام افراد و مکان ها واقعی نیستند و هرگونه تشابه اتفاقی است.
منتظر آسانسور ایستاده بودم که یکی از پشت صدام کرد چطوری خوشگله، برنگشته میدونستم نگاره؛ فقط اون از این اصطلاح برای صدا کردنم استفاده می کرد، همکار اداره بود که چند ماه پیش منتقل شده بود ساختمان شماره 2، باهاش سلام و احوال پرسی کردم، اومده بود دنبال یک سری کارها تو اداری، با همون شیطنت همیشگیش گفت شنیدم رییس نو کردین! بعد هم بلند خندید، گفتم آره دیگه حکیمی بازنشست شد یکی جاش اومده، خندید و گفت این که خیلی بهتره هم جوون تره هم خوش تیپ و شیک پوشه، ظاهرا خیلی هم شیطونه،
-من که بهتری ازش ندیدم، خیلی جدیه، این همه اطلاعات راجع بهش رو تو از کجا میدونی؟
-قبلا تو ساختمون ما مدیر کل بخش زیرساخت بود، نمیدونم چرا گذاشتنش رئیس دفتر آمار و اطلاعات؟ خلاصه خیلی مراقب باش میگن گوهر شناس خوبیه، تو هم که خوب چیزی هستی😁
همینطور که میخندید طبقه هفت پیاده شد. حرفاش رو گذاشتم رو حساب شوخی ذاتیش
تو راهرو آبدارچی رو دیدم و گفت دکتر باهاتون کار داره، گفتم وسایلم رو گذاشتم میرم پیششون، وارد اتاق که شدم دیدم مریم و سارا دارن وسایلشون رو جمع میکنن پرسیدم چی شده؟ مریم گفت دکتر ما رو در اختیار کارگزینی گذاشته، با توپ پر رفتم دفتر دکتر تا بپرسم برای چی بدون هماهنگی من دوتا از نیروهام رو ازم گرفته، وارد که شدم با تلفن صحبت می کرد.
با دست اشاره کرد درب رو ببندم و بشینم. همینطور که داشتم بهش نگاه میکردم تو فکر حرف های نگار بودم، واقعا خوش تیپ بود برعکس اکثر مدیران دولتی که دیده بودم با ریش و نامرتب؛ دکتر صورتش رو کاملا اصلاح می کرد، بوی عطر تلخش همه اتاق رو پر کرده بود و لباس تنش واقعا برازندش بود، با اینکه حدود 50 بنظر میومد از این تیپ ها بود که دل هر دختر و زنی رو میلرزونه و دوست دارن باهاش باشن، بخودم اومدم دیدم تو رویا پام رو از خط قرمزهام فراتر گذاشتم.
مکالمش تموم شد احوالپرسی کرد گفت: خانم محمدی چهارشنبه که مرخصی بودید؛ حواسم نبود امروز صبح هم مرخصی ساعتی دارید، صبح میخواستم شما رو ببینم راجع به تغییر نیرو صحبت کنیم.
-بلی الان اومدم دیدم دوتا از همکارا رو بی خبر جابجا کردید ما کلا چهار نفر بودیم این دوتا برن میمونیم من و خانم سرمدی واقعا به کارها نمیرسیم و عملا گروه بدون بازدهی میشه.
-لبخندی زد و گفت من الان دو هفته است اینجا هستم و درسته دفتر شما نمیام ولی کاملا در جریان کارها و بازدهی افراد هستم، همه کارها به دوش شما و خانم سرمدی است این دو نفر همونطور که تو پروندشون هم دیدم، نه کارایی دارن نه سوادی در حد دفتر شما، و از نیروهایی هستن که با توصیه و پارتی اومدن، در عوض من دوتا نیرو از محل قبلی در نظر گرفتم که حضورتون میرسن، هم رشتشون مرتبطه هم بچه های کاری و زرنگی هستند.
در حالیکه حرفاش رو راجع به کارایی اون دو نفر قبول داشتم ولی از طرفی هم احساس خطر کردم چون من و سمیه هم توصیه ای بودیم و درسته رشتمون مرتبط بود ولی از کجا معلوم برای جایگزینی ما هم نقشه نکشیده باشه، تو همین فکر ها بودم که گفت : البته شما مدیر گروه آمار باقی میمونید و اگر هر کدام یا هر دو اینها به دردتون نخوردن بفرمایید جابجا میشن.
دیگه چاره ای نبود با افکار درهم برگشتم، بعد از خداحافظی با مریم و سارا و دلداری دادنشون، نشستم شرح ماوقع برای سمیه تعریف کردم، اونم مثل من یکم ترسید ولی مجبور بودیم صبر کنیم.
سمیه دوست دوران دبیرستانم بود، هر دو 27 سالمون بود و تقریبا هم قد و هیکل بودیم (من 176 بودم و سمیه دوسانت کوتاهتر و یکم تو پر تر بود)، یک دانشگاه و یک رشته رفتیم با دوتا دوست ازدواج کردیم که همکار بودن یعنی بعد از ازدواج من سمیه رو معرفی کردم به مجید دوست محمد همسرم که به وصلت شون انجامید، و هردو هنوز بعد از چهار پنج سال ازدواج بچه دار نشده بودیم، خونواده هامون و خودمون هر دو مذهبی بودن و زندگیمون خیلی شبیه هم بود همیشه سمیه میگفت که فاطمه ما اگر خواهر بودیم هم اینقدر چیزهای مشابه نداشتیم، حتی یکنواختی و کسالت آور بودن زندگیمون و سردی شوهرمان هم شبیه هم بود. سمیه باعث شد من تو این اداره استخدام بشم، پدرش بازاری با نفوذی بود و بعد از فارغ التحصیلی از طریق روابطی که داشت نذاشت به ماه بکشه سمیه رو اینجا استخدام کرد، من هم دمُم به سمیه وصل بود دنبالش اومدم ولی چون معدلم بالاتر بود و زبان بلد بودم پارسال بعد از رفتن مدیر گروه قبلی من رو کردن مدیر گروه.
دوشنبه صبح سورپرایز شدم بهتر بگم شدیم، دوتا آقا با دوتا معرفی نامه و نامه کارگزینی اومدن اتاقمون، این هم عجیب بود هم سخت، عجیب از اون جهت که سالها پیش بخشنامه تفکیک جنسیتی زده بودن و تقریبا همه قسمت ها یا زنانه بود یا مردانه، و سخت بخاطر اینکه ما چون مراجعه کننده نداشتیم و همگی خانم بودیم صبح که میومدیم راحت چادرها رو برمیداشتیم و اکثرا با دمپایی تو اتاق می گشتیم، نصف وقت مون هم به حرفای زنونه می گذشت؛ همینطور که نگاهم به برگه هاشون بود زیرچشمی هم براندازشون می کردم.
سعید رحیمی 29 ساله متاهل لیسانس از یک دانشگاه معتبر سه سال از استخدامش می گذشت تیپ چشم و ابرو مشکی نسبتا قد بلند و خوش چهره و هیکل بود، رضا محمودی هم تقریبا شرایط مشابه داشت فقط یکم بور بود یکسال بزرگتر بود و یکسال سابقه کار کمتر داشت علی رغم اینکه ازم بزرگتر بودن مثل بچه مدرسه ای ها با کیف مودب جلوم ایستاده بودن و منتظر نظرم، گفتم هرکدومتون پشت یکی از این میزها بشینید تا بعد راجع بهتون تصمیم گیری کنم، واقعیت این بود که میخواستم عذر شون رو بخوام نه به این علت که احساس ترس از جایگزین شدنشون داشتم که البته اون هم بی تاثیر نبود بلکه بیشتر چون آقا بودن و جدا از خودم که معذب بودم محمد همسرم اگر می فهمید قطعاً مشکل برای سر کار رفتنم ایجاد می کرد فکر می کنم همین شرایط رو سمیه هم داشت، همسرامون هر دو پاسدار بودن و بد دل و یکی از علل مخالفت نکردن با کارکردنمون همین محیط کاملا زنونه دفتر مون بود، ولی صبر کردم تا ظهر که با سمیه هم مشورت کنم ببینم نظرش چیه.
موقع نهار موضوع رو به سمیه گفتم تا نظر اون رو هم بدونم برخلاف من سمیه می گفت بذار چند روز بمونن ببینیم چطور میشه بعد هم روز اول اگر اخراجشون کنی برات بد میشه بذار یه سوتی بدن بعد، نظرش هم این بود جلوی شوهرامون از این تغییر حرفی نزنیم، حرفاش منطقی بود همین دو هفته پیش که رییس قبلی رفت و یک نفر یکم جوونتر (هم سن پدرم بود!) اومد کلی هردومون تو خونه سین جیم شدیم.
بعد ناهار رمز کامپیوتر و شرح وظایف همکارهای جدید رو دادم و منتظر شدم ببینم چی پیش میاد.
دوتا همکار جدید علی رغم انتظارم خیلی زود خودشون را با محیط تطبیق دادن، هر دو خیلی خوش صحبت و بامزه بودن و در عین رعایت احترام و ادب شوخی ها جالبی میکردن، تو یک هفته اول رابطمون بسیار خوب شده بود و کلا جو اتاق باحال بود، سعید اصلیتش شیرازی بود یک دختر داشت و چهار سال بود ازدواج کرده بود علی رغم متاهل بودن بسیار شیطون بود، رضا سه سال از ازدواجش می گذشت، خانمش حامله بود و هردوشون تبریزی بودن، یکم جدی تر از سعید بود ولی به موقش شوخ و بذله گو بود و شیطنت خودش رو داشت.
دیگه یادمون رفته بود که این دوتا مرد هستن و ما باید معذب باشیم، با هم راحت شده بودیم ولی کل ساعت کار چادر از سرمون نمی افتاد بساط صبحانه دور هم تعطیل شده بود دمپایی و … همینطور و اینا یکم اذیت می کرد، تا اینکه آقایون صحبت رو وسط کشیدن که ما اومدیم شما از راحت گشتن در اومدید ما الان معذبیم، تو رو خدا راحت باشید؛ کم کم به روال سابق برگشتیم و بساط صبحانه و با مانتو گشتن تو اتاق و … راه افتاد، فقط دیگه از صحبت زنونه خبری نبودJ تا اسفندماه بود که یک روز آقایون داشتن با هم پچ پچ میکردن و میخندیدن، به شوخی گفتم چیز خنده داری هست بگید ما هم بخندیم، رضا گفت نمیشه صحبت مردونست از اون طرف سمیه هم گفت پس حتما باید بگید.
سعید خندید و گفت: یکبار یک خانومه از شوهرش میپرسه شما مردا تنها میشید بهم چی میگید؟ شوهر جواب میده همون چیزایی که شما تنها میشید بهم میگید. زنه هم میگه: وا چقدر بی تربیتید 😂😂😂
کلی خندیدیم، بعدش سمیه گفت واقعا که 😁، حال بگید چی می گفتید، ما دیگه همکاریم و بگید تا ما هم راحت تر باشیم، سعید رو کرد به رضا و گفت مشکلت رو بگو شاید اینا خانمن راهکاری پیدا کنن البته همشو نگو 😁
رضا هم گفت راستش اینه که همسرم پا به ماه هست من یکم مشکل پیدا کردم داشتم از سعید راه حل میگرفتم، من که اولش نفهمیدم منظورش چیه ولی سمیه سریع مطلب رو گرفت و گفت خوب راهکار آقای رحیمی چی بود؟ سعید هم خندید و گفت هیچی من گفتم هر راه حلی پیدا کردم منم شریک😁 من که هنوز دوزاریم نیفتاده بود گفتم همسرتون پا به ماهه شما چرا مشکل دارید؟ ، دیدم سمیه از اون طرف داره هی چشم و ابرو میاد که چیزی نگو. ولی سوتی رو داده بودم، رحیمی شروع کرد به مسخره بازی که اصولا زن و شوهر باهم گرده افشانی میکنن و بچه دار میشن در هنگامی که زن بارور میشه دیگه گرده های مرد رو دستش میمونه این آقا رضای ما هم الان دنبال یک گل موقت میگرده گرده افشانی کنه، همه خندیدن و من تازه فهمیدم قضیه چیه L سمیه برگشت گفت سر به سر این خانم محمدی ما نذارید، دختر به این سادگی دیگه پیدا نمیشه، حالا ما چه راهکاری میتونیم بهتون بدیم؟،محمودی همینطور که می خندید گفت: شاید تو آشناها گلی چیزی پیدا بشه، ثواب داره شب عیدی، سمیه: ما که شغلمون رو عوض کردیم به خواهر و مادر گرامی بفرمایید یک گل براتون پیدا کنن شریکی گرده افشانی کنید. دیدم دیگه موضوع داره به جاهای باریک میکشه بحث رو عوض کردم بردم سمت کار و قضیه جمع شد.
این گذشت تا روز آخر کاری رحیمی مرخصی ساعتی گرفت رفت بانک و بیاد، سمیه آروم و با شیطنت رو به محمودی گفت بالاخره گل پیدا شد؟، میزشون نزدیک هم بود ولی در حین کار کاملا می شنیدم چی میگن.
رضا : نه بابا؛ تو این دوره زمونه هیچکس به کسی کمک نمیکنه، یکی نیست بگه خوب چی میشه به یک جوان بدبخت کمک کنید کارش رو راه بندازید؟ 😁
سمیه: جوان بدبخت که خوب سر زبونی داره چرا نمیره یکی رو پیدا کنه؟
محمودی: غریبه که نمیشه شر درست میشه، آشناها هم یا دستشون بنده، یا اونایی هم که دستشون بند نیست بعدا آویزون میشن، کلا برای مردهایی متاهل که پایبند خانواده باشن پیدا کردن کیس خیلی سخته.
سمیه : نه بابا اینقدر مرد متاهل هست رابطه بیرون ازدواج دارن، الان دیگه یکم دقت کنی تو همه آشناها و فامیل ها چند موردی میبینی شما سخت می-گیرید.
رضا: دو حالت داره یا با دختر دوستن که واقعا ریسکه چون ممکن بعدا آویزونت بشه یا ازت اخاذی کنه و یا با زن شوهر دار دوست هستن که حسابش فرق میکنه دو طرف مقابل هم یک چیزایی برای از دست دادن دارن و اصولا هم موقتیه متاسفانه من مورد اینطوری خوب که خوشم بیاد پیدا نکردم.
(من دیگه داشت مخم سوت می کشید، اینا داشتن علنی راجع به خیانت زن و شوهر به هم مشورت می دادند، سرم تو سیستم بود و خودم رو زده بودم به نشنیدن ولی کاملا صداشون میومد)
سمیه: کیسش پیدا شد کارت رو راه مینداختی، حالا دیگه نمی خواستی باهاش یک عمر زندگی کنی.
رضا: نه؛ من اینطوری نیستم یکسری شرایط دارم یکم سخت گیرم.
سمیه : مثلا چه شرایطی؟
رضا : سنش خیلی بالا نباشه، قدش بلند باشه، چشم و ابرو مشکی، سفید، عملی نباشه، ترجیحا محجبه باشه…
(با این شرایطی که رضا داشت میگفت فقط مونده بود بگه اسمش سمیه باشه😳 ، دیدم اینجوری ادامه بدن مشکل پیش میاد الکی یک فایل انداختم تو کارتابل سمیه گفتم خانم سرمدی کارتابلت رو نگاه کن، بعد تو واتس اپ نوشتم تمومش کن!)
اون روز هم گذشت و رفتیم تعطیلات عید.
اون سال به همت پدر شوهرم یک چند روزی رفتیم مشهد، وگرنه اگر دست محمد بود ماجرا مثل هر سال به قم و جمکران ختم میشد. دلم رو صابون زدم مشهد حال و هوامون عوض میشه هتل هم هستیم و محمد و من دغدغه کار نداریم، برنامه سکس و اینا براهه، اما دریغ از یکم محبت فقط روز اول که رسیدیم دوش گرفتیم رفتیم حرم، خیلی شلوغ بود، کلی زنا مالیدنم تا رسیدم به ضریح من نمیدونم زنا چرا دستشون رو میکنن تو وسط پای من یا باسنم رو میمالن، یک زن هیکلی هم بود که دیگه کاملا سوارم شده بود و یکی دوبار هم دستش رو از زیر بغلم رد کرد سینه هام رو گرفت!، بالاخره زیارت! تموم شد با بدنی له و حشری برگشتیم هتل، تا اتاق رسیدیم پریدم بغل محمد، ولی گفت فاطمه خسته ایم بزار برا فردا شب، فردا شب یک دقیقه کلا طول کشید کارش رو کرد و بلند شد رفت غسل کرد رفت حرم، عین شش روزی که اونجا بودیم همین یک دقیقه سهم من از زندگی متاهلی بود.
اوایل بهار بود که یک روز رییس صدا کرد دفترش و گفت دو هفته دیگه یک کنفرانس دو روزه تو کیش هست شما با بچه های دفترتون با دست پر برید و در حد اسم تهران و وزارتخانه ظاهر بشید.
برگشتم، بچه ها رو در جریان گذاشتم، دو هفته به سرعت برق گذشت و چشم بهم زدیم تو فرودگاه منتظر پرواز بودیم
هم من هم سمیه خونه نگفته بودیم با دوتا همکار آقا داریم میریم ماموریت، کیش رسیدیم رفتیم هتل شایگان که همایش هم در سالن همایش های همونجا بود ما دوتا خانم یک اتاق و آقایون هم اتاقی دیگر در طبقه دیگر همانطور که توسط تدارکات هماهنگ شده بود.
دو روز همایش تموم شد و روز دوم غروب با سمیه قرار گذاشتیم بریم بازار عربها برای خرید، آقایون گفتن تنها نرید می خواهید ما هم میرویم چون ما هم خریداریم، هوا یکم خنک شد رفتیم بازار خیلی شلوغ بود و حرکت چهارتایی واقعا مشکل بود، قرار شد هر خانم و یک آقا با هم برای خرید برن تا هم خانم ها تنها نباشن هم مشکل زمان و حرکت نداشته باشیم.
سمیه با آقای رحیمی (سعید) رفت من هم با جناب محمودی (رضا) تو بازار واقعا ازدحام بود یکجا یکی از پشت چسبید بهم و کاملا پهلوهام رو گرفت و هر چی تکون میدادم ازم جدا نمیشد، جمعیت هم حرکت نمی کرد نگاه کردم دیدم محمودی چند نفر جلوتره، برگشتم بگم یکم فاصله بگیرید دیدم یک جوان سبزه جنوبی با هیکل درشت و قد بلنده که کامل احاطه کرده منو؛ آروم گفتم میشه یکم عقب تر وایسید؟ سرش رو آورد بغل گوشم و نجوا وار با لهجه ای غلیظ جنوبی گفت مگه خَرم؟ من که انتظار چنین جوابی رو نداشتم جا خوردم و خندم هم گرفت، بعد ادامه داد: بانو به این خوشگلی و خوش هیکلی مگه تو عمر آدم چند بار پیش میاد مجبور شه تو بغلت بمونه؟ بخدا از دور دیدمت فهمیدم تهرانی ای کلاست با بقیه فرق میکرد، اسم من احمده افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
چقدر پررو بود و در عین حال خوش صحبت، همینطور هم آلتشو که خیلی هم از رو شلوار و مانتو من بزرگ حس میشد میمالید وسط باسنم، بروی خودم نیاوردم که چی گفته، اونم از تک و تا ننداخت خودش رو و گفت یک حجره درویشی این بغل دارم اگر قدم رو چشممون بذاری بد نمیگذره، یکبار بیای مشتری میشی من مشتری با کلاس زیاد دارم که یک بار اومدن نمک گیر شدن دیگه مرتب به من سر میزنن… داشت ادامه میداد که مسیر باز شد و تونستم از بغلش در برم، محمودی جلوتر وایساده بود داشت نگاه میکرد، رسیدم بهش گفتم شما مثلا اومدی کسی مزاحم من نشه؟ اونم نیشخندی زد و گفت مگر مزاحم شدن؟ من گیر کردم تو جمعیت و …
دیگه به حرفاش گوش ندادم راه افتادیم چندتا سوغاتی و لباس خریدیم، بعد گفتم من ادویه هندی میخوام میگن اینجا ادویه هاش خوبه یکم جلوتر یک مغازه ادویه فروشی بزرگ بود محمودی بیرون ایستاد و رفتم داخل چند تا ادویه گرفتم و رفتم سمت صندوق برای حساب کردن، همون موقع تلفن صندوقدار زنگ خورد و گوشی رو برداشت و گفت چشم حتما ، بعد رو کرد به من و گفت حساب شده! شاخ درآوردم گفتم اشتباه نمی کنید کی حساب کرده، برگشت گفت صاحب مغازه گفتن شما مهمونید و ازتون پول نگیرم، گفتم حتما اشتباه می کنید صاحب مغازه کجا هستن، اشاره کرد به انتهای یک درب شیشه ای بود که با کرکره پوشونده شده بود، رفتم به اون سمت در زدم؛ یک صدا از تو گفت بفرمایید داخل، یخ کردم صدای خودش بود همون احمد! باز گفتم شاید اشتباه میکنم لهجه هاشون شیبه هست ولی درب رو وا کردم در انتهای اتاق دیدم بله همونی که از نیمرخ دیدم همونه
رفتم تو، شروع کرد زبون ریختن که کلبه درویشی ما رو قابل دونستید … نذاشتم ادامه بده گفتم چرا گفتید حساب نکنن؟ ما با هم نسبتی داریم؟ من متاهلم محجبه هم هستم؛ گفت اولا این دوتا آخری که گفتی آپشنه، از طرفی شما مهمون من هستی اینجا هم مغازه خودته، هر وقت قدم رنجه کردی اومدی کیش اینجا مال خودته همینکه قدم بزاری تو مغازه ما میلیاردها می ارزه شاید یک گوشه چشمی هم به من … داشت روده درازی میکرد دیگه گفتم لازم نکرده اون از رفتارتون تو بازار اینم از این، بفرمایید چقدر شد پرداخت کنم وگرنه ادویه نمیخوام، دید خیلی جدی هستم گوشی رو برداشت و گفت از ایشون صد تومن بگیرید چون اصرار دارن پول بدن، اومد حرف بزنه درب رو بستم اومدم صد تومن دادم صندوق و اومدم بیرون.
چند تا خرید دیگه کردیم و بعد از پیدا کردن سمیه و رحیمی برگشتیم سمت هتل،
تو اتاق که رسیدم خیس عرق بودم گفتم برم دوش بگیرم سمیه داشت با گوشیش ور میرفت فکر کنم چت می کرد، بعد که رفتم دوش بگیرم آمد پشت شیشه حموم و گفت من یک سر برگردم بازار این لباس سایزم نیست عوض کنم، و رفت. یکی دو ساعت بعد هم برگشت تا فردا که برگشتیم تهران .
روز بعد چهارشنبه بود باید گزارش سفر رو آماده میکردیم بچه ها تا عصر مشغول بودن تقریبا آخر وقت گزارش هاشون رو برام ارسال کردن و رفتن مجبور شدم بمونم گزارش کلی و جمع بندی آماده کنم، دیدم چند تا عکس کمه از کامپیوتر رحیمی شاخه گزارشش رو کپی کردم رو سیستم خودم، وقتی شاخه رو باز کردم چند تا عکس بیشتر نبود در صورتی که موقع انتقال بنظرم عکس های بیشتری جابجا شد! حس کردم شاخه مخفی داره گزینه نمایش رو فعال کردم دیدم بله یک شاخه دیگه پیدا شد، بازش کردم چشام گرد شد، تعداد عکس سکسی تو شاخه بود، شروع کردم به دیدن عکس ها معلوم بود موقع سکس از پشت گرفته شده و سر و صورت ها بریده شدن که معلوم نباشه ولی به طرز عجیبی محیط اتاقه که تو عکس ها بود آشنا بود، تا اینکه رسیدم به این عکس :

ادامه دارد

نوشته: فاطمه

ادامه…

بازدید 13,454

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

25 پاسخ به “هزار راه نرفته (۱)”

  1. یک حدیث هست که میگه ثواب گایدن زن پاسدار که شوهرش فقط یک دقیقه میکنه بار هزارتا شتر است در بهشت

  2. چون بدون غلط نوشتی لایک دادم امااااااخیلی حاشیه میریخیلی جزییات نوشتی که اصلا لازم نبودندقسمت بعد زودتر نری تو سکسبچه ها همه زردچوبه ها و فلفلها رو میکنن تو … 😂👉

  3. خیلی خوب بود. جزییاتش خوب و به اندازه بود و فضاسازی داستان رو خوب انجام دادی که باعث میشه داستان گیراتر بشه. قسمت بعد رو هم با جزییات بنویس و البته زودتر آپلودش کن

  4. سلام هم خوب نگارش شده ، هم خوب توضیحات مختصر و مفید دادید که خوب میشه تجسم کرد داستان رو ، در کل عالی نوشتید، تحصینتون میکنم، هر کسی که هستید.

  5. جالب بود و برام تداعی کننده یه سری خاطرات شدمنتظر ادامه‌ش هستم

  6. به نظر من که واقعی هست. تقریباً‌ می‌تونم بگم محیط کاری ندیدم که همکارا باهم سکس نکنن.

  7. من به شخصه از زن پاسدار زیاد خوشم نمیاد. به نظرم بوی کپک و ترشیدگی میدن یک جورین آدم فکر میکنه ممکنه هر آن یک بیماری خطرناک بگیره. میدونید دیگه این پاسدارها خیلی با هم کون کونک میکنن. 🤮

  8. بسیار بسیار ضعیف…اشکالی نداره بخشی یا حتی همه ی داستان تخیلی باشه؛ ولی نه که دیگه انگار فرم نوشتاری فیلم پورن باشه!!! ماشالا از نفر اول تا آخر داستان همه متاهل و خائن؛ حرف از خیانت و سکس هم که صحبت از تورم و گرونی بود براشون! تازه اونم چند تا غریبه که قشنگ چایی نخورده فامیل شدن. خود شخصیت اصلی داستان هم که مثلا جا می خوره، حکم همونی رو داره که تو فیلم سوپرا موقع سکس دو نفر میرسه میگه اینجا چه خبره؟ بعد سه نفره ش می کنن…متاسفم فقط برای لایک های الکی همچین پست هایی…

  9. تو کثافت معلومه عمله یهود و صهیونیستی”همسرامون هر دو پاسدار بودن و بد دل “تکیه کلامت معلومه هدفت چیه تو زمانیکه پاسداران و نیروهای مسلح جونشون رو کف دست گرفتن و از کیان ملت و کشور دفاع میکنن تو اشغال که ادبیاتت معلومه نر هستی (چون ننگه که اسم مرد برات بذارم)خودت رو یک خانم جا زدی و اراجیف و تفکر ذهن جرقی خودت رو بعنوان داستان واقعی جا میزنی > احمق تو مغلومه اصلا کیش نرفتی و نه از رابطه خانمها خبر داری . این همه خانمها جمع دوستانه میرن کیش پس حتما همشونم میرن میدن و تو بازار عربها از پشت بهشون میچسبن ؟کدوم خانوم به اصرار همکارش میره لباس زیرشو تو اتاق همکارش پروف کنه که بهش تجاورزبشه ؟ مگر میخواستن برن تگزاس خرید کنن که یک زن باید مرد همراهش باشه . آدم حالش بد میشه که با این چرندیات به شعور مخاطب توهین میشه

  10. نویسنده عزیز فاطمهلذت بردم ار نوع نگاه جدید.نوشتار روانی دیدم.شخصیت ها نیاز به پرورش بیشتر دارند.ادامه داستان را حتما می خوانم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید