خاطرات دلبرکان غمگین من (۱)

بهم گفت

اینطوری واینسا بالا سرم … استرس میگیرم … برو تو اتاق تا بیام

نگاش کردم ، سرش تو گوشی بود و کوچکترین توجهی به من نداشت ، اصلا به خودش نرسیده بود … خوب آخر شب بود و احتمالا من آخرین مشتری اش … وقتی وارد خونه اش شدم خیلی به پیشوازم نیومد در عوض پشتش رو کرده بود به من و با اون تونیک کوتاهی که پوشیده بود رفته بود ولو شده بود رو کاناپه … وقت رفتن کونش رو دید زدم … سلولیت ها روی رون چاقش حکایت از سنی داشت که معلوم بود براش ساده نگذشته ، ولی قابل قبول بود … برای منی که حشریت زده بود به مغزم و کلی وقت تلف کرده بودم تا برم پیش اولین بیزنسی که به پستم میخوره قابل قبول بود ، داشتم به این فکر می کردم اگر با میم تموم نکرده بودم به این روز نمی افتادم که آخر شب مجبور باشم نق و نوق یه سکس ورکر بیچاره رو تحمل کنم…

هنوز که اینجا وایسادی ! … برو تا بیام … آخرین اتاق سمت چپ

این دفعه تحکم بیشتری تو صداش بود … به ناچار راهرو گرفتم و رفتم به سمت اتاق ته سالن … خونه خلوت بود از وسایل … معلوم بود که این خونه … خونه نیست … داشتم می رفتم تو اتاق که شنیدم داشت پرده ی زبرا سفارش می داد … دلم سوخت … من چندمین نفری بودم که قرار بود بخشی از پول پرده ی خونه ای که خونه نبود رو
بدم؟

آخ از دست تو میم فکر نمی کردم نبودنت من اینقدر پرت کنه دور … اونقدری که روزی هزار بار دنبال آغوشی بگردم که توش قرار آروم بشم … اگه تو بودی … اگه تو در باز می کردی … اگه تو به پیشوازم می اومدی … اگه تو بغلم می کردی تا بو عطر تنت پر شه تو مشامم ، همه چی برام بهتر بود … من برای اینکه به تو فکر نکنم تموم خونه های این شهر رفتم … خونه هایی که هیچ کدومشون خونه نیستن … خونه هایی که از هیچ کدومشون بوی غذا نمیاد … همشون یه جورن … یه تخت ناراحت … به رول دستمال کاغذی … به روان کننده ی واژن که همیشه ی خدا رو تخت ولوئه … و یه اتاق خوابی که بوی هیچ زنی رو نمی ده … حتی زنی که توش با هزار نفر می خوابه

با لباس بیرون نخواب رو تخت

اومده بود تو چهارچوب در اتاق … صورتش قشنگ تر از بدنش بود و تو صداش یه ” کیرم دهنت ” خاصی بود … انگار با هر جمله اش می گفت توی آشغال چرا اینجایی یا اینجا هیچی قرار نیست برات قشنگ باشه یا کارت کن و زودتر برو کله کیری

از رو تخت بلند شدم تا لخت شم ، خودش وایساد جلوی آینده و تونیک و به سرعت باد از تنش کند … اونقدر زود این کار کرد که انگار به شعبده بازه قهاره که میتونه لباساش غیب کنه … ست سوتین و شورتش قشنگ بود … یه توری سفید با گلدوزی های سرمه ای … ولی گفتم که شعبده باز بود و قبل اینکه بتونم از دیدن تنش تو شورت و سوتین لذت ببرم … غیبشون کرد … سینه هاش با اینکه بزرگ بود اما آویزون نبود ولی معلوم بود کمر رو به دست جراح سپرده و جراح سنگ تراش خوب انحنای دیوانه کننده ی کمر به باسن رو براش تراشیده ، رونهای تپلش کس کار کشیده اش رو قایم کرده بودن …

می بینی ” میم ” می بینی چطور آواره ام کردی … لباسام که کندم حتی نگام نکرد ، زود رفت رو تخت روان کننده ی واژینال رو خالی کرد تو کسش … داشتم میرفتم سمتش که گفت شورتتم درآر … دوست نداشتم اینطوری … دوست داشتم که همه ی این کارها رو تو بغل “میم ” انجام بدم … دوست داشتم همونطور که همو می بوسیم تکه تکه از لباسهای هم بکنیم … دوست داشتم لمسش کنم جوری که یه نابینا یه راه نرفته رو گز می کنه … چقدر همه چی نكبته ” میم” وقتی که نیستی

اسکل مسکلی چیزی هستی ؟

باز هم صدای پر از سرزنش اون بود که می خواست مشتری بد قلق آخر شبش بیاد سریع کارشو کنه و بره … و من به جای اینکه شورتم در آرم زل زده بودم به بدن لختی که انگار هیچ جذابیتی برام نداشت … انگار میلم کشته شده بود … چند تا مرد حشری رو می شناسی که با دیدن بدن برهنه ی یه زن با سینه های خوش فرم و بدنی تراشیده راست نکنه … من راست نکرده بودم … چون وقتی شورتمو درآوردم … کیرم مثل یه بچه ی معصوم خوابیده بود … بدون اینکه چیزی بگم رفتم به سمت تخت … می دونستم چند دقیقه ی آینده احتمالا بیشتر خوش خواهد گذشت …

پارت اول ادامه دارد

نوشته: س. بکت

بازدید 14,291

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “خاطرات دلبرکان غمگین من (۱)”

  1. اسم داستان که مثل اسم یکی از کتاب های مارکز بود،فقط نگو که منظورت از س.بکت، ساموئل بکت هست…! 🤦🏻‍♀️🙄ننویس دیگه لطفا!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید