[نکته : برای ملموس بودن داستان از نام کامل افراد استفاده شده و نام افراد و مکانها واقعی نیستند و هرگونه تشابه اتفاقی است.]
تا تو خونه تنها نشدم حسش نمیکردم، به محض اینکه از حموم اومدم بیرون و توآینه خودم رو دیدم گریم گرفت، یک دل سیر گریه کردم، تا شب که محمد بیاد گیج بودم و پشیمون، واقعا نفهمیدم چرا و کی به اینجا رسیدم، من که نماز و روزم قطع نمیشد، حتی به نامحرم فکر کردن هم برام گناه بود، امروز با یکی سکس داشتم! 😓 😓 😓 خیلی حس بدبختی داشتم، نمیدونستم چکارکنم وقتی محمد اومد بدتر هم شد، نمیتونستم تو روش نگاه کنم، گفتم سرم درد میکنه خودت افطار کن و رفتم تو اتاق دراز کشیدم، اونم از خدا خواسته برای افطار رفت مسجد و تا آخر شب نیومد، من همینطور که تو فکر و خیال بودم خوابم برد، فرداصبح برای نماز و سحری که بلند شدم دیدم محمد خوابیده بیدارش کردم ولی تا چشمم بهش افتاد دوباره یاد کار دیروز افتادم، بعد از سحر دیگه خوابم نبرد صبح هم نرفتم سر کار و زنگ زدم مرخصی گرفتم و تا عصری تو رختخواب بودم که صدای زنگ در اومد، سمیه بود تا من و دید گفت چت شده دختر؟ مریض شدی؟ چرا رنگ و روت پریده؟ بغضم دوباره ترکید رفتم توبغلش و شروع کردم به گریه کردن، گفتم من اشتباه کردم، گناه کردم، چکار کنم؟ گذاشت قشنگ گریه هام رو کردم، بعد سرم رو گرفت بین دوتا دستش تو چشام نگاه کرد و گفت : نبینم عزیزم اینطوری اشک بریزه که من میمیرم، چته مگر تقصیر تو یا من بود؟ تقصیر اون شوهرهای نامردمونه که عرضه زن داری ندارن، اگر من و تو از زندگی زناشوییمون راضی بودیم عمرا این کار رو میکردیم؟ چطوریه که یه زن یکم کم بذاره همینا میرن سریع دنبال زن دوم ولی شوهر هر غلطی دلش میخواد بکنه، چند ساله من ازدواج کردم تا قبل از سعید دریغ از یک ارضای درست، همیشه باید بعد از سکس با خودم ور میرفتم تا یکم اعصابم آروم بشه، آخه ما هم آدمیم، اون از خونه بابا که نمیذاشتن مثل بقیه جوانی کنیم و مثل دخترای صدسال پیش بزرگمون کردن و اینقدر از پسرا تو راه برای سیبیل و ابروم که مادرم نمیذاشت بردارم متلک شنیدم، اینم از شوهر کردنمون که کلفت گرفتن…
راست میگفت حرفهاش رو قبول داشتم یکم آروم شدم، لبم رو بوسید و بعد گفت قربون اون اشکای شورت برم که همه صورتت رو خیس کرده بلند شو سرو صورتت رو آب بزن، یکم به خودت برس حیفه این صورت خوشگل پژمرده باشه.
در مجموع آرومم کرد و بعد از اینکه دید بهتر شدم شروع کرد سربه سرم گذاشتن، خندید گفت
ولی تو هم عجب چیزی هستی رو تخت، فکر کنم سعید دیگه به من نگاه نکنه، با غضب بهش نگاه کردم و گفتم یادم نیار،
خدا وکیلی بد بود؟ حال نکردی؟
+واقعیت اینه که اصلا فکرش رو نمیکردم اینقدر لذت بخش باشه، همین عذاب وجدانم رو زیادتر هم کرده
خوب پس دلت دوباره میخواد و از این داری عذاب میکشی! منم بعد از کیش همینطور بودم با این تفاوت که تو من رو داری من تنها بودم، یادت باشه اون شب و فرداش تو هواپیما چند بار پرسیدی چی شده من گفتم فکر کنم گرما زده شدم یکم حالم خوش نیست، ولی تا روز بعد با خودم کنار اومدم، بعدش هم دیگه خودت میدونی. 😀 😀
+یعنی واقعا الان وجدان درد نداری؟
ته دلم یکم برای کاری که میکنم ناراحتم ولی قبول کن لذتش یک چیز دیگست، حالا دیگه برم از اداره مستقیم اومدم اینجا، شام نداریم
+بمون زنگ میزنی مجید هم بیاد، دور هم یک چیزی میخوریم
نه باید برم خونه ظرفای سحری همینطور مونده برم ردیفشون کنم از دیروز هم پشتم درد میکنه، برم یه پماد بگیرم بمالم شاید بهتر شد، صبح تمیز کرده بیا دیروز آبرومون رفت با این پشمات، امروز همش چشم سعید سمت صندلی تو بود 😂
تا تو خونه تنها نشدم حسش نمیکردم، به محض اینکه از حموم اومدم بیرون و توآینه خودم رو دیدم گریم گرفت، یک دل سیر گریه کردم، تا شب که محمد بیاد گیج بودم و پشیمون، واقعا نفهمیدم چرا و کی به اینجا رسیدم، من که نماز و روزم قطع نمیشد، حتی به نامحرم فکر کردن هم برام گناه بود، امروز با یکی سکس داشتم! 😓 😓 😓 خیلی حس بدبختی داشتم، نمیدونستم چکارکنم وقتی محمد اومد بدتر هم شد، نمیتونستم تو روش نگاه کنم، گفتم سرم درد میکنه خودت افطار کن و رفتم تو اتاق دراز کشیدم، اونم از خدا خواسته برای افطار رفت مسجد و تا آخر شب نیومد، من همینطور که تو فکر و خیال بودم خوابم برد، فرداصبح برای نماز و سحری که بلند شدم دیدم محمد خوابیده بیدارش کردم ولی تا چشمم بهش افتاد دوباره یاد کار دیروز افتادم، بعد از سحر دیگه خوابم نبرد صبح هم نرفتم سر کار و زنگ زدم مرخصی گرفتم و تا عصری تو رختخواب بودم که صدای زنگ در اومد، سمیه بود تا من و دید گفت چت شده دختر؟ مریض شدی؟ چرا رنگ و روت پریده؟ بغضم دوباره ترکید رفتم توبغلش و شروع کردم به گریه کردن، گفتم من اشتباه کردم، گناه کردم، چکار کنم؟ گذاشت قشنگ گریه هام رو کردم، بعد سرم رو گرفت بین دوتا دستش تو چشام نگاه کرد و گفت : نبینم عزیزم اینطوری اشک بریزه که من میمیرم، چته مگر تقصیر تو یا من بود؟ تقصیر اون شوهرهای نامردمونه که عرضه زن داری ندارن، اگر من و تو از زندگی زناشوییمون راضی بودیم عمرا این کار رو میکردیم؟ چطوریه که یه زن یکم کم بذاره همینا میرن سریع دنبال زن دوم ولی شوهر هر غلطی دلش میخواد بکنه، چند ساله من ازدواج کردم تا قبل از سعید دریغ از یک ارضای درست، همیشه باید بعد از سکس با خودم ور میرفتم تا یکم اعصابم آروم بشه، آخه ما هم آدمیم، اون از خونه بابا که نمیذاشتن مثل بقیه جوانی کنیم و مثل دخترای صدسال پیش بزرگمون کردن و اینقدر از پسرا تو راه برای سیبیل و ابروم که مادرم نمیذاشت بردارم متلک شنیدم، اینم از شوهر کردنمون که کلفت گرفتن…
راست میگفت حرفهاش رو قبول داشتم یکم آروم شدم، لبم رو بوسید و بعد گفت قربون اون اشکای شورت برم که همه صورتت رو خیس کرده بلند شو سرو صورتت رو آب بزن، یکم به خودت برس حیفه این صورت خوشگل پژمرده باشه.
در مجموع آرومم کرد و بعد از اینکه دید بهتر شدم شروع کرد سربه سرم گذاشتن، خندید گفت
ولی تو هم عجب چیزی هستی رو تخت، فکر کنم سعید دیگه به من نگاه نکنه، با غضب بهش نگاه کردم و گفتم یادم نیار،
خدا وکیلی بد بود؟ حال نکردی؟
+واقعیت اینه که اصلا فکرش رو نمیکردم اینقدر لذت بخش باشه، همین عذاب وجدانم رو زیادتر هم کرده
خوب پس دلت دوباره میخواد و از این داری عذاب میکشی! منم بعد از کیش همینطور بودم با این تفاوت که تو من رو داری من تنها بودم، یادت باشه اون شب و فرداش تو هواپیما چند بار پرسیدی چی شده من گفتم فکر کنم گرما زده شدم یکم حالم خوش نیست، ولی تا روز بعد با خودم کنار اومدم، بعدش هم دیگه خودت میدونی. 😀 😀
+یعنی واقعا الان وجدان درد نداری؟
ته دلم یکم برای کاری که میکنم ناراحتم ولی قبول کن لذتش یک چیز دیگست، حالا دیگه برم از اداره مستقیم اومدم اینجا، شام نداریم
+بمون زنگ میزنی مجید هم بیاد، دور هم یک چیزی میخوریم
نه باید برم خونه ظرفای سحری همینطور مونده برم ردیفشون کنم از دیروز هم پشتم درد میکنه، برم یه پماد بگیرم بمالم شاید بهتر شد، صبح تمیز کرده بیا دیروز آبرومون رفت با این پشمات، امروز همش چشم سعید سمت صندلی تو بود 😂
- گم شو دیگه از این خبرا نیست، تازشم این کم نمیاره زنم که داره چکار میکنه با خودش پس چرا این مردای ما اینجورین؟
خندید گفت چه میدونم، کم بیاره؟ ولش کنی دوبار میکنه ولی خوب میکنه ها 😀 😁
بزور انداختمش بیرون و اومدم به کارام رسیدم شب عذاب وجدان کمتری داشتم صبح هم که پاشدم بعد از سحر رفتم یه دوش گرفتم شیو کردم، عقلم می گفت نه ولی ته دلم یک چیزی میگفت آماده باشی بهتره.
صبح وقتی راه افتادیم برای بازدید و سرشماری، تو کل مسیر من ساکت و تو فکر بودم و سمیه حرف میزد، تا اینکه برگشت بهم گفت نظرت تو چیه؟ گفتم راجع به چی؟ گفت میگم من امروز مشکل دارم هم پریودم هم از پریروز پشتم خوب نشده، امروز جور من رو بکشی؟ با حیرت از این همه پررویی بهش نگاه کردم گفتم چی؟ من که بهت گفتم همون یکبار بود اونم اشتباه شد، از امروز برمیگردیم اداره دیگه خونه و استراحت تعطیله، خلاصه تو کل مسیر رفت و برگشت این دوتا روی مغز من کار کردن تا اینکه من رضایت دادم بریم به شرطی که من تو بازی نباشم.
طبق معمول نشستم تو حال و اون دوتا رفتن تو اتاق هنوز پنج دقیقه نشده بود که جیغ سمیه رفت هوا سراسیمه رفتم تو اتاق دیدم سعید سر کیرش رو کرده تو کون سمیه اونم داره گریه میکنه، سعید هم داره دلداریش میده که الان دردش میفته، عصبانی شدم گفتم نمیبینی درد داره بکش بیرون، سعید که دید عصبیم کشید بیرون و گفت بابا من تقصیری ندارم خودش گفت بیا از پشت بکن،
سمیه هم از اونور گفت چکار کنم دلت میخواست فاطی هم که نیومد کمک، مجبور شدم، گفتم نمیشه ساک بزنه؟ سعید گفت با ساک نمیشم فکش درد میگیره، سمیه دستم رو کشید سمت خودش و گفت بیا، رفتم بغلش شروع کرد لب گرفتن ازم با توجه به جو و کیر سیخ سعید و لب گرفتن سمیه حشری شدم، دوباره کنترل افتاد دست سمیه و تا به خودم بیام سعید داشت با صدای زیاد کسم رو میخورد و انگشت میکرد، سینه هام هم به نوبت تو دهن فاطمه بود منم به خودم میپیچیدم، ارضا شدم قوی و با لرزش و آب دادن شدید، انگار روح از بدنم خارج شد، افتادم رو تخت، جفتشون دست نگه داشتن، چند لحظه که گذشت یکم حالم جا اومد بازوی سعید رو گرفتم آوردمش بالا، کیرش رو گذاشت لب کسم و اومد شروع کرد به لب بازی و ماساژ لبه های کسم با سر کیرش، چند بار خودم رو دادم پایین تا بره تو ولی سریع خودش رو کشید عقب و دوباره سر کیرش رو گذاشت لب کسم، تو چشاش نگاه کردم و گفتم:
+میشه بکنی؟
-چکار بکنم؟
+بکنی تو دیگه؟
-چی رو بکنم تو؟
داشت اذیت میکرد منم کسم داشت له له کیرش رو میزد - آلتتو میگم بکن تو
اسمش آلت نیست قشنگ بگو چی رو تو کجا بکنم
+آخرش گفتم کیرتو بکن تو کسم
-حالا شد
و تا دسته فرو کرد؛ نفسم بند اومد، اومدم داد بزنم لبشو گذاشت رو دهنم و همینطور که کیرش تا ته توم بود شروع کرد حرکت دورانی، ماساژی که به همه جای کسم میداد دیوانه کننده بود؛ کاملا دیوارهای کسم دور کیرش کش اومده بود و داشتم لذت غیر قابل وصفی میبردم، باز لرزیدم باز شدم و اینبار ضربان دیواره ای کسم دور کیرش رو حس میکردم، چند تا تلمبه زد ولی من چیزی حس نمی کردم خیلی خیس بود، برم گردوند دلام کرد لب تخت (داگی) و با دستمال اول آبهای دور کس و پام رو پاک کرد و بعد دوباره فرو کرد و شروع کرد به کردن، کیرش به جاهای ناشناخته کسم میرفت و بیرون میومد، چند تا تلمبه که زد کشید بیرون و درست روی سوراخ کونم آبش داغش رو خالی کرد.
سرم رو برگردوندم دیدم سمیه داره نگاهم میکنه، یه لبخند بهش زدم تو همین فاصله سعید با دستمال پشتم رو پاک کرد و رفت دستشویی
سمیه اومد کمکم لباس پوشیدیم و اتاق رو مرتب کردیم رفتم دستشویی و اومدم برگشتیم.
امروز حسم خیلی بهتر بود، آرام و سبکبال، عذاب هنوز بود ولی نه مثل پریروز، سه شنبه هم تو اداره صحبتی نشد.
چهارشنبه صبح دوباره حرکت کردیم، سعید از سمیه پرسید: امروز پشتت چطوره سمیه گفت: بهتره، ولی چراغ قرمز رو برداشتن، گفتم: آقا مال شما خیلی بزرگه، دختر مردم رو زخم کرد 😀 سعید : خیر مال من خیلی هم سایزش معمولیه شما کم تجربه تشریف دارید 😁 خانمم همش از سایزش میناله 😁 😁 گفتم: خانومت کارکشته است ما تنها آلتی که از نزدیک دیدیم مال شوهر خودمون بوده، مال شوهر من که نصف مال شماست مال شوهر سمیه رو نمیدونم، سمیه یه آهی کشید و گفت کاش نصفش بود، 😀
سعید : یعنی شما تجربه دیگه نداشتید حتی زمان مجردی؟ با هم گفتیم: نه، گفت پس یه جورایی بکرید، عجب ! 😍 😀 شما نوبرید دخترا الان حداقل یکی دوتا تجربه رو دارن، خانمم هم از این قائده مستثنی نیست، البته یکیش رو به من گفته 😀 دور مورد سایزم هم این سایز معمولیه مثلا مال رضا طولش اندازه من هست ولی نزدیک دو برابر من قطر داره اونو ببینید چی میگید؟
با حیرت داشتم به حرفاش گوش میدادم: گفتم اولا شما مشکلی با خانومت که قبلا سکس داشته ندارید؟ ثانیا مال محمودی رو کجا دیدی؟ 😀
بلند خندید : خانمم قبل از ازدواج دوست یک پسر داشته یک چندباری پشت شیطونی کردن؛ که همون اول گفت از نظر من هم مشکلی نبود، بنظر من این بهتره تا بعد از ازدواج شروع کنه تازه تجربه کردن(یه جورایی اشارش به ما بود)، مال رضا هم داستانش مفصله برمیگرده به همون گرده افشانی شب عید 😂
سمیه که ساکت بود یک دفعه گیرداد تورو خدا بگو ، سعید یکم منمن کرد و گفت آخه شاید خودش راضی نباشه و بعد که دید سمیه خیلی اصرار میکنه، گفت سربسته میگم به شرطی که پیگیر جزئیات نشید: از تعطیلات عید که برگشتیم هشتم فروردین یکی از این خانم های همکار اداره رو که از قبل می شناختم و تو ساختمون قبلی اتاق کناریمون بود رو تو آسانسور دیدم، شماره جدیدش رو بهم داد بدون اینکه بخوام یا حتی شماره قبلی ازش داشته باشم، رسیدم اتاق یکم باهاش چت کردم دیدم بدش نمیاد و گفت شوهرم عید موند شهرستان و من تنهایی برگشتم چون مرخصی ندادن بهم الان احساس تنهایی میکنم و … خلاصه فرداش با رضا آوردیمش همین آپارتمان جاتون خالی خوب سرویسی داد ما هم دونفری یک حال اساسی بهش دادیم، اونجا دیدم مال رضا چقدره.
چشمام از تعجب باز ماند، این دوتا عجب جانورانی بودن نمیدونستیم،
سمیه پرسید : خوب الان هم ماجرا ادامه داره؟ راستی نگفتی اسمش چی بود؟ سعید: اولا مخصوصا نگفتم شرط هم کردم که نپرسید، بعدش هم نه دیگه الان احساس تنهایی نمیکنه 😂
برگشتی دوباره رفتیم آپارتمان … اینبار دیگه چیزی برای ناز کردن نبود سعید اول از خجالت سمیه در اومد که تازه پریودش تموم شده بود و تشنه بود، بعدش هم اومد سراغ من و خیلی خوب میکرد، ولی نمیدونم چرا با من طولانی نمیکرد، تو راه برگشت سمیه زودتر پیاده شد بره خونه مادربزرگش، و خواهش کرد براش کارت بزنیم، از سعید پرسیدم که چرا با من سریعتر از سمیه میشه چون سکس های اولشون رو دیده بودم؛ گفت: بجز اینکه تیپ و هیکلت بیشتر باب دل من هست و از نظر من یک زن سکسی به تمام معنا هستی، کست هم یک گرمای خاصی داره و یکجوری روی کیرم نبض میزنه که نمیتونم خیلی کنترل کنم. تو فکر رفتم که چرا محمد اینو نمیفهمه .😪
پنج شنبه شب طبق روال هر هفته گذشت و جمعه بعد از نماز جمعه با محمد رفتیم یه سر زدیم خونه پدر شوهرم اینا و شام اونجا بودیم.
شنبه صبح رفتم اداره، آمار گیری و ماموریت ها تموم شده بود، محمودی هم با یک جعبه بزرگ شیرینی برگشت سر کار و خیلی شاد بود دختر دار شده بود و کبکش خروس میخوند.
تا دوسه روز سرمون خیلی شلوغ بود باید آماری که جمع آوری کرده بودیم تا سه شنبه جمع بندی میکردیم و گزارش میدادیم ظاهرا برای ارائه به مجلس می خواستند.
سه شنبه آخر وقت دیدم بچه ها که بیرون بودن سعید اومد کنار میزنم و آروم گفت:
-افتخار میدید یک سر بریم کلبه درویشی ما،
+نمیشه خونه من و سمیه شمال شرقه اونجا جهتش برعکسه، باشه برای یک فرصت بهتر(راستش پریود هم بودم)،
-پنج شنبه خوبه؟
+ببینم چی میشه با سمیه مشورت میکنم بهت میگم،
-اون که همه جوری پایه است، خودش پیگیر بود، به رضا هم بگیم بیاد دست تنها نباشم؟
+وای نه، من روم نمیشه، بعدش مگر اون تازه با خانومش برنگشته؟
-نه خانومش و بچش موندن خودش اومده، از وقتی هم که فهمیده منو کشته.
+مگه بهش گفتی؟ دهن لق
از خودمونه، بچه نازیه بگم نشنیده بگیر میگیره اگر هم بگم نه نمیاد.
+بذار ببینم چی میشه،
چشم بهم زدم پنجشنبه بود و با سمیه تو یک اسنپ در راه سلسبیل.
نوشته: فاطمه
20 پاسخ به “هزار راه نرفته (۳)”
سلام به همهداستان جذاب و زیباییهبی صبرانه ،منتظر قسمت بعد هستم
👏👏👏👏👏
میاید محل ما کوس میدید یه سر به ما نمیزنید ما هم یه دست بکنیم
به عنوان یک داستان میشه گفت خوبهاما داریم زودباورها و ک س خلهایی که با همین سبک داستانها از کار اخراج شدن و باسن خودشون رو به باد دادن
با توجه به سالها کار اداری توی ایران، بیشتر داستان و خیالی هست اگر چه خوب پردازش شده و کیر شق کن هست
عالی بودولی خیلی کوتاه بود این قسمت کاش بیشتر مینوشتی
داستانی که دلم نمیخواد تموم شهاولین باره نظر میدم تو این سایت
لایک. عالی
عالیه ادامه بده ولی نظرمون نسبت به خانمهای اداری عوض کردی
قشنگ مینویسی دمت گرم بیشتر و تند تر بزار داستانات
اووووف عالیه
متن خوبه توضیحات فضا خوبهمتن انسجام داره میزان داستان و سکس ش هم مناسبه.آورین ادامه بده
بنویسش دیگه
خیلی قشنگ دارین خیانتو عادی سازی میکنین واقعا خیانت از هیچ نظری برام هضم نمیشه با اون شوهرا مشکل دارین برین طلاق بگیرین برید ب کل مردا بدین
داستانت جالبه و قشنگ …قسمت بعدی رو زود تر بزار لطفا…بوس ب کست
عالی بودادامه بده
سلام خسته نباشیدقسمت بعدی کی میاد؟
Edame bede
😴
انگار قسمت بعدی ای در کار نیست😔😪